جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: سیریوس بلک 1 کاربر مهمان
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: لیزا کالن

پاترونوس: روباه قطبی

بوگارت: پدربزرگ پدری. اون فردی خیانت‌کار با سابقه‌ی خشونت خانگی بود و هرچند لزوما به‌صورت مستقیم در معرضش قرار نگرفتم اما خاطرات از طریق خطوط خونی منتقل میشن و همیشه تاثیر اون رفتارها رو در زندگی پدر و مادربزرگم دیدم. درواقع اونچه که باعث میشه ازش بترسم و اونو تبدیل به بخشی از کابوس‌هام کرده، ترسم از دچار شدن به همچین آدمی هست. خیانت در دنیا رایجه و قادر به تحمل کردنش نیستم. آدم خیانت‌کار و خاطره‌اش، شبیه لکه‌ای منزجر کننده و تحقیر آمیز، روی زندگیم میمونه.

حیوان خانگی: در کودکی یه سگ گلدن به اسم فوکو داشتیم که قبل از رسیدن من به سن بلوغ مرد. اون سگ مهربون و وفاداری بود اما خاطرات بسیار کمی ازش دارم. هنوز هم سگ‌های گلدن، خیلی مورد علاقه‌ام هستن اما ترس از اینکه نتونم به درستی ازش مراقبت کنم یا از دستش بدم، باعث میشه دوباره سراغ نگه داشتن یه سگ جدید نرم.
بعدا یه گربه‌ رو به طور اتفاقی به سرپرستی گرفتم که کمی زود، مریض شد و مرد. برای اون گربه، بیشتر از همه‌ی معشوقای از دست رفته‌ام گریه کردم و فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکنم فرد عاشق‌پیشه‌ای نبودم بلکه صرفا قلب لطیفی دارم و دست کشیدن از اونچه که بهش خو گرفتم، برام دشواره.

سرگرمی‌ها و علایق: فال گرفتن برای دوستانم. در گذشته انواع فال‌ها رو میگرفتم اما رفته رفته، فال‌های کارتی رو کنار گذاشتم و الان فقط فال‌های گیاهان و نوشیدنی مثل قهوه و چای میگیرم. بیشتر برای دوستام فال میگیرم اما فال گرفتن برای زن‌های بیوه و مطلقه هم مورد علاقه‌ام هست چون با نوع تنهایی‌شون همزادپنداری و همدلی دارم.

اجتناب و تنفرات:
از افرادی که علایق و باورهای عجیب و غریب و اسراریمون رو تحقیر و مسخره میکنن نفرت دارم و می‌تونم برای قتلشون نقشه بریزم. همچنین از افرادی که هیچ هنری ندارن یا نمی‌تونن از هنر لذت ببرن؛ همونقدر که یه فرد غیر اصیل درنظر یه اسلیترینی منفوره، افراد بی هنر و درنظرم منفورن.

ویژگی‌های شخصیتی:
ویژگی‌های ظاهری:
ظاهر من شامل ترکیب رندومی از چند ملیته. مثل مادربزرگ ایتالیاییم میتونم تند و تیز حرف بزنم و با نگاه‌های خیره، سبب کلافگی دیگران بشم. حلقه‌های دور چشمم رو از پدربزرگ لبنانیم به ارث بردم. همچنین محبت و وفاداریش رو.
خانواده‌ی پدریم بیش از حد آمریکایی هستن و من ازشون جنون تمام نشدنی برای دیده شدن، تهور و تست تجربه‌های تازه رو به ارث بردم. دیوانگی آمریکایی و نوستالژی گرایی شرقی؛ این ترکیبی هست که در ابتدا نامتناجس اما در ادامه، می‌تونه سرگرم کننده باشه.

زندگی‌نامه:
پدرم تلاش کرد با کشف استعداد و ثبت نام من در کلاس‌های آواز و موسیقی، رویای خودش برای تبدیل من به یک پاپ استار رو محقق کنه. پدر و مادرم بازیگرای هالیوودی هستن و براشون کاملا ایده‌آل و ساده است که منو هم در کنار خودشون ببینن. نیروی جادویی، اهمیتی به رویاهای پدرم نمیداد و من رو با تراژدی‌هایی درمورد سرکوب قدرت‌ها و تمایلم برای دستکاری احساسات، ذهن و ماده رو به رو کرد.
شاید یکروز فرصتی پیش اومد تا به دنیای هالیوود برگردم اما دنیای اصلی من، دنیایی هست که در سایه‌ها و دور از چشم ماگل‌ها در حال تداوم پیدا کردنه.

---

میتونم از مامان بابات امضا بگیرم؟

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/24 20:10:03
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : اسبی
رنگ مورد علاقه: قرمز
علایق: بازی کردن _ کتاب خواندن
پاترونس : دلفین
زندگینامه : اون تو یه جای آروم و یک خانواده تاریخی در لندن به دنیا اومد. خودش خیلی آروم بود و از کودکی عاشق رنگ قرمز .
اون عاشق جادو بود و همشم نتظر نامه بود. هر نامه ای که از در وارد میشد را میخواند تا شاید یک روز هاگوارتز باشد.
یک روز بالاخره روز ورود اون به هاگوارتز بود و این روز فرا رسید . او وقتی نامه را خواند و امضای پروفسور دامبلدور را دید بسیار خوشحال شد به طوری که در خودش نمیگنجید. سریع وسایلش را جمع کرد و از همه خداحافظی گرفت. اون به سمت ایستگاه راه افتاد و همه چیزو میدانست همه با تعجب به او نگاه میکردند که میخواهد وارد یک ستون شود. اما او بی توجه وارد ایستگاه ۹ و سه چهارم شد. بلیت را داد و سوار هاگوارتز اکسپرس شد.
در یکجای آروم نشست و کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن . او حتی از شانسش با رون ویزلی هم دیدار کرد ولی چون میخواست همه چیز آروم باشد به رون اجازه نداد در کوپه اش بنشیند و همین شد که رون رفت و در کوپه هری نشست. در نهایت او به هاگوارتز رسید و رسما یک دانش آموز این مدرسه شد.

----

به پیام شخصی‌ای که برات فرستادم توجه کن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:08:01
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:آلیس

نام خانوادگی:ودبکر

نام کامل:آلیس لینا آدریانا ودبکر

نژاد:یک جانور نمایه اصیل زاده

گروه:ریونکلاو

علایق:شیطونی کردن،کتاب خوندن،بیرون رفتن،خوابیدن،دنبال لیزر دویدن،با گولوله ی کاموا بازی کردن،جاسوسی کرد و........

تنفرات:تنبیه شدن ، شیطونی نکردن ، وسیله گم کردن ، اینکه کسی خوشگل تر و کیوت تر از اون پیدا شه

سن:18 سالشه

بوگارت:بوگارتش ، اینه که به اندازه ی کافی خوب نباشه و هیچوقت خواهرش رو پیدا نکنه

پاترونس:اسب

حیون خونگی:گربهههههههههههههههههههههههههههههههههه

ویژگی های اخلاقی:کیوته ، شیطون ، زود یادمیگیره ، باهوشه و برای انجام هرکاری یک راحلی پیدا میکنه

زندگینامه:اون ، تویه یک خانواده ی اصیل زاده ی جانورنما در بریتانیا متولد شد.خانواده ی اون ، نسل هاست که از مکانی پر از عتیقه های جادویی محافظت میکنن و تنها دختر های اون خانواده میتونن در جادوییه اون مکان رو باز و بسته کنن.اون یک خواهر بزگتر داره که از وقتی که متولد شد کور بود و نمیتونست ببینه اما میتونست به خوبی انرژِ محیط رو حس کنه جوری که انگار میدید.اما زندگی براش اونقدر ها هم لذت بخش باقی نموند.موقعی که پنج سالش بود یهو خواهرش ناپدید شد و پیدا نشد مامانش تمام تلاشش رو کرد تا پیداش کنه اما نشد و از اونجایی که خواهر بزرگترش دختر مورد علاقه ی مادرش بود اون توسط مادرش طرد شد و پدرش بیشتر کار هاش رو میکرد و بهش کمک میکرد.جالبه ، که بدونید که پدرش پدر خواهر بزرگترش نیست و خواهرش از مرد دیگه ایه.بعد از اینکه خواهرش مرد اون به عنوان دختر ارشد خانواده وارث جینیونه(اسم اونجاییه که عتیقه های جادویی رو توش نگه میدارن.)مادرش ، هنوز بعد از ده سال داره دنبال خواهرش میگرده و هنوز خواهرش رو پیدا نکرده و باور نمیکنه که مرده باشه.میدونید؟آلیس ، هرموقع احساس تنهایی میکنه از دیوار عمارت میره بالا و روی سقف عمارت میشنه و طلوع افتاب رو تماشا میکنه.


ویژگی های ظاهر:مو های بلند قهوه ای ، چشم های عسلی و پوست روشن ممکنه وقتی ببینیدش متوجه ناخن های بلند و دندون های نیش خیلییییی تابلو بشید که عادیه چون هرچی نباشه گربه است.وقتی استرس میگره ، میترسه ، خوشحال میشه یا هیجان زده میشه دم ، گوش و پنجه هاش در میاد.وقتی ، دروغ میگه دمش شروع میکنه به تند تند تکون خوردن و معلوم میشه که دروغ میگه و برای همین موقعی که دروغ میگه به دمش زنگوله وصل میکنه که اگه از پرسیدن چرا انقدر دمت تکون میخوره بگه میخوام زنگولم به چشم بیاد.


شخصیت قبلی:لونا لاوگود

---

از اونجایی که تعدادِ پست های شما بالای 30 تاست، اول باید یه اکانت جدید بزنی و بعد با اکانت جدیدت معرفی شخصیت جدید رو بفرستی تا هم این اکانتت رو ببندم، هم شناسه جدیدت رو تایید کنم. اگر برای روندِ بسته شدن این اکانتت یا حتی ازاد شدنِ ایمیلت از این اکانتت (برای ساختن اکانت جدید با اون ایمیل) به کمک احتیاج داری، یه جغد برام بفرست تا راهنماییت کنم.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:11:18
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 17:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ بعدی!
از روی صندلی فلزی بلند شد؛ دستی بر روی کیمونو اش کشید. با کمی احساس درد در کمرش، گام های آهسته و شمرده‌اش راهرو اداره پلیس را طی کرد. بعد از چند ثانیه بلاخره به باجه شیشه ای رسید.

ـ خودت رو کامل معرفی کن!
ـ من آکی ام، آکی سوگیاما! متولد و ساکن جیروشیما. پدرم گتو و مادرم گین سوگیاما بودن.
ـ داخل پرونده ات خورده وضعیت تحصیلاتت نامشخصه! چقدر تحصیلات داری؟ چقدر درس خوندی؟

نگاه افسر جوان روی صورت سامورایی ماند. خطوط چین و چروک ریزی روی پیشانی، خط فک آب دیده، صورت گندم گون و چشمان گیرایی داشت. از همه بیشتر موهای بلند و مشکی اش جلب توجه می کرد. تار های مویش را با کش کوچکی بسته بود و بالای سرش فیکس کرده بود. کیمونو سورمه ای رنگی به تن داشت و زیر آن فقط و فقط غرور و شجاعت حس می شد.

ـ بله؛ من تحصیلات عادی ندارم. داخل قلعه هاگوارتز و گروه اسلیترین به درجه جادوگری رسیدم. بعد از اون هم هر جایی که فکر کنی مشغول بودم و پیراهن پاره کردم.
ـ جالبه! اینجا نوشته مطلقه هستی. توضیح بده راجب بهش لطفا.

این بار نگاه سامورایی محبوب جادوگران روی افسر پلیس ماند. نمی دانست چرا "مطلقه بودن" او اکنون مهم واقع شده.
ـ من چند سال پیش با بانو " دیزی کران " ازدواج کردم. متاسفانه ایشون خیلی بلند پرواز بود و من اون شتر‌مرغ داستان بودم که نمی‌تونست پرواز کنه. دست تقدیر روونا و قلم سرنوشت سالازار ما رو از هم جدا کرد.

افسر پلیس در چهره مرد جوان روبه رویش چندین قطر اشک در حال فروریختن دید اما تا به حال به هیچ کس درمورد آن چند قطره چیزی نگفته؛ شما هم نگید. باریکلا!

دستمال تمیزی را به سامورایی محجوب اسلیترینی ها داد و لبخند گرمی زد.
ـ بیا مرد. پیش میاد بلاخره! خب کجا بودیم؟! آهان... قرار بود یه وثیقه بیاری. اوردی؟
ـ بله جناب سروان! این سند خونه ریدل هاست!
ـ خونه ریدل ها؟! مرگخواری مگه؟!
ـ بله! هستم و امیدوارم همچنان مرگخوار بمونم.

سند متبرک خانه ریدل ها رو دو دستی تقدیم افسر کرد. از همین الان می توانست خشم بی‌کران لرد ولدمورت و بانو بلاتریکس را حس کند، ولی ترجیح داد به آن آینده ننگین فکر نکند و به فکر آزاد کردن جگر گوشه اش باشد.
ـ این سند برای آزاد کردن پسرم کافیه ؟!
ـ پسرت؟! عجیب و غریب حرف می زنیا. اون فقط یه شمشیر ساده است!
ـ مردک می فهمی داری چی میگی؟!! شمشیر ساده؟! اون بچمه! پاره تنمه! کاتانا مثل پسر نداشتمه! بهترین رفیقمه!

رگ های عصبانیت روی پیشانی جای چین و چروک ها را گرفته بود. جلوی چشمان سامورایی را خون گرفته بود؛ چند ثانیه بعد باجه شیشه ای تبدیل به یک تپه از کریستال شیشه ای شده یود.

ـ بفهم داری با کی حرف می زنی مردک جومونگ نما! سرباز بیا این مردک رو ببر پیش پسرش آب خنک بخوره!

چند ساعت بعد_ بازداشتگاه

ـ آره کاتانا زدم اون باجه و پرونده رو روی سرش خراب کردم.
ـ !
ـ الان داری گریه می کنی؟! پر پر شم برات!

کاتانا دستان کوچکش را باز کرد و از آنجایی که حجم او در برابر حجم سامورایی خیلی کوچک بود، فقط توانست بازوی سامورایی را بغل کند. آن لحظه تنها نقطه از زمان بود که هیچ کدام از آنها نسبت به دیگری حس تنفر نداشت.

تموم شد!




درود بر این هری دنبال توجه جادوگران! زخمت خوبه؟ خانم و بچه ها چطور ؟!
یه دستی بزن و این رو جایگزین کن برام. باریکلا گل پسر!

درود بر شما! زخمم هم به شما سلام می‌رسونه. خانم بچه ها هم سلام دارن. اینم انجام شد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/17 20:09:27
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 10:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: لیلیث بم
نژاد: سرورِ شیاطین!
لقب: از اونجایی که لیلیث هم توی دنیای ماگل ها هم توی دنیای جادوگران و هم توی دنیای زیرین خیلی معروف و نامداره، نزدیک به میلیون ها لقب مختلف داره. شما هم حتی می‌تونین یه لقب خاص بهش بدین! به کلکسیونش اضافه می‌کنه.
سن: روزِ تولدش با روزِ تولد آدم یکیه. همون آدمی که اسمش توی انجیل اومده. همونی که پدر هابیل و قابیل بوده! دیگه خودتونم بشمارین ببینین چند سالش میشه.
علایق: خونِ بچه ها، گوشتِ بچه ها، جادوی بچه ها، خودِ بچه ها، عروسک، لوسیفر.
تنفرات: همون آدمی که روز تولدش باهاش یکیه، هرکی که به حرفاش گوش نده، هرکی که ازش خوشش نمیاد.
بوگارت(با تنفرات فرق داره ها! این چیزیه که اگه ببینه سکته می‌کنه. ولی لیست تنفراتش درواقع فقط حسِ خشم رو در درونش زنده می‌کنن): سیب! لیلث هیچوقت به سیب جماعت نزدیک نمیشه. به نظر شما هم موجوداتِ عجیبی نیستن؟ نه پا دارن، نه دست دارن... فقط یه کله‌ی کچل و قرمز دارن. خیلی عجیب غریبه!
پاترونوس: نداره همچین چیزی! لیلث یه شیطانه!
حیوان خونگی:یه توله گرگ خیلی ناز و گنده که فقط اهل جهنم می‌تونن ببیننش. آخه گرگِ لیلیث یه گرگ جهنمیه. حتی از نوک دمش شعله های آتیش بیرون میاد. چشماشم سرتاسر قرمزه.
برشی از زندگیِ پربارِ لیلث:
روزی روزگاری، خدا تصمیم گرفت یه موجود جدید به کلکسیونِ آفرینشش اضافه کنه و اون موجود چیزی نبود جز آدمیزاد؛ اشراف مخلوقات! اون توی اولین روزی که تصمیم به چنین کاری گرفت، یه مرد به نام آدم ساخت و یه زن هم به نام لیلیث... این دوتا قرار بود یه زوج خوشبخت بشن و همه‌ی اهل بهشت هم بهشون سجده کنن اما خب متاسفانه لیلیث از آدم خوشش نیومده بود. همش می‌گفت آخه خدایا! منم دل دارم... منم می‌خوام حق انتخاب داشته باشم و خودم شوهر آیندمو انتخاب کنم!
اما خدا می‌گفت نه که نه. باید با آدم ازدواج کنی و بس. همون موقع ها بود که یهو لوسیفر پدیدار شد... و لیلیث برای اولین بار، حضور عشق رو در قلبش احساس کرد. دنیا براش گلگون شده بود! می‌دونست که مرد رویاهاشو پیدا کرده پس حتی یه لحظه هم درنگ نکرد و با سرعت به آغوشِ مرد رویاهاش پرید. خدا هم به همون سرعت اونو از مقام انسانیتش ازل کرد و از همون موقع، لیلیث تبدیل به ملکه‌ی جهنم شد.
البته رابطه‌ی لیلث و لوسیفر انقدرام جالب نبود... خیلی وقتا پیش میومد که دعوا کنن و حتی با وجود اینکه نزدیک به هفت تا بچه آوردن و بچه هاشونم کلی بچه‌ی دیگه آوردن، اونا به خوشبختی نرسیدن. خلاصه که جونم براتون بگه... اونا انقدر به زندگی تکراری خودشون ادامه دادن تا اینکه لیلیث یه روزی سینه ستبر کرد و از جهنم زد بیرون. خودشو آواره‌ی خیابونا کرد! اولین کاری هم که انجام داد، تسخیر بدن یه آدم بود. آخه با فرم جهنمیش که نمی‌تونست روی زمین زندگی کنه.
اینطوری شد که لیلیث زندگی بین انسان ها رو شروع کرد. بد نبود! اما اون باید هفته‌ای یکبار، خون و گوشتِ یه دختر بچه رو می‌خورد تا بتونه به زندگیش ادامه بده. بدنِ فانی آدما تحمل لیلیث رو نداشت. واسه همینم باید از دختر بچه ها تغذیه می‌کرد. این ماجرا انقدری برای لیلیث بیخ پیدا کرد که اون مجبور شد از "بال" یکی از بچه های گاومیش شکلش درخواست کنه که براش بچه بیاره. بال هم رفت پیش آدما و بهشون گفت هرچیزی که نیاز داشته باشن رو در اختیارشون می‌ذاره اگه براش بچه های دختر رو قربانی کنن. مردمِ احمق هم کلی بچه براش قربانی کردن تا جایی که یه جزیره پر شد از بچه های قربانی شده برای لیلیث... و البته به واسطه بال!
اما اینم برای لیلیث کافی نبود. اون نیاز به خیلی بیشتر از اینا داشت تا بتونه زنده بمونه! واسه همینم تصمیم گرفت روشش رو عوض کنه. اون نگاهی به سراسر دنیا و کشور ها و قاره ها انداخت، تا اینکه تونست یه بدن جدید پیدا کنه که نیازی به تغذیه از بچه ها برای زنده موندن نداشته باشه.
بدنِ جدیدی که پیدا کرده بود، اسمش بم بود. بم یه رباتِ خواننده بود که توسط یه آقای جادوگر ساخته شده بود و اصولا توی سیرک یا نمایش های مختلف، برای مردم آواز می‌خوند. و چون بم از پیچ و مهره ساخته شده بود، بدنش نیازی به گوشت و خون بچه نداشت.
همینطوری شد که لیلیث خودشو چپوند تو بدنِ بم! و تبدیل به یه دختر خیلی ناز و خواننده شد که همه عاشقش بودن. البته طولی نکشید که فهمید بم با طلسم های جادویی ساخته شده و حالا چون لیلیث جسمشو تخسیر کرده، نیاز به انرژی جادویی داره تا بتونه زندگی کنه!
اونجا همون نقطه‌ای بود که لیلیث وارد دنیای جادوگران شد. اون هر ماه یه جادوگرِ بچه رو از هاگوارتز میدزده و انرژی جادوییش رو تا ته می‌خوره! و اینطوری به بقای خودش ادامه میده.
البته تا یادم نرفته! لیلیث از اونجایی که مهارت رقصیدن و خوانندگی رو از بم دریافت کرده بود، مهارت هاشو توی کیپاپ به کار می‌بنده و بعدش انقدری معروف می‌شه که حالا تو همه جای جهان طرفدار داره! دیگه اصلا آدمی روی کره زمین وجود نداره که آهنگاشو نشنیده باشه... این قدرتِ واقعی لیلیثه که به طور خبیثانه‌ای جای به جایِ کره زمین رو در برگرفته!
پس شمایی که داری این متن رو می‌خونی، اگه خونِ یه جادوگر توی رگ هات در جریانه، مواظب خودت باش. شاید قربانی بعدی تو باشی!

شناسه قبلی



تایید شد. خوش برگشتی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/16 11:35:24
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 02:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: کریدنس بربون، البته شایدم اورلیوس دامبلدور باشه

سن: خودمم نمی‌دونم

گروه: ریونکلاو

چوبدستی: من خودم جادوم...

پاتورنوس: حقیقتا قبل از اینکه بخوان این چیزا رو یادم بدن نهانه شدم‌...

بوگارت: خودم!

نژاد: بهم می‌گن دورگه‌ام ولی باز مطمئن نیستم

حیون خانگی الان به این پدیده‌ای که کنارمه بگم حیوان خانگی زنده‌م نمی‌زاره... صرفا یه ققنوس دارم گهگاهی میاد عصابم رو آش و لاش می‌کنه هر و کرکنان میره. مشکلات دامبلدور بودنه، البته می‌گن دامبلدورم ولی یه چند وقتیه به خودمم اعتماد ندارم چه برسه به چیزایی که بهم می‌گن! اسمشم... می‌خوام اسمشو بزارم تِنِبْرآیْ، در زبان لاتین یعنی سایه. چون مثله سایه بدبختی همش بالاسرمه!

سرگرمی‌ها و علایق:
علایقم خلوط محزون خودمه که حاضر نیستم با بنی‌بشری شریکش بشم! حالا یکمیم تنبرای...
شاید بشه سرگرمی خاصم گفت‌و‌گو و گاها بحث با ابرفورث رو آینه‌ست، لازم نیست از خلوط محزونم بیرون بیام با آینه باهم در ارتباطیم. بعضی وقت‌ها هم به هم زل می‌زنیم. کسی نمی‌بینه ولی خب باز هم گفت‌وگو‌هایی درحال رخ دادنه.

اجتناب و تنفرات:
هرکی وارد خلوط محزونم بشه یا خلوط محزونم رو مفرح کنه! آقا نمی‌خوام! بزارین محزون بمونم چه کاریه!
و اما بزرگترین تنفرم! خودم! از این که خودم تو خلوط محزون خودم وجود دارم ناراحتم...

ویژگی‌های شخصیتی:
در نهایت بدبختی یه نهانه‌م و یه موجود جامعه گریز، اکثرا تلاش می‌کنم زیاد وجود نداشته باشم.
یه Intp همیشه خواب. شب روزم هم برعکسه روزا خوابم شبا بیدارم... یه خواننده شاهکار ماگلی می‌گه:

بگو شب بخوابه من بیدارم من شبو زنده نگه می‌دارم

این حکایت منه.

ویژگی‌های ظاهری:
مثل بختم مو و چشمام مشکیه، مشکل اینه به دامبلدورها هم نرفتم چشمام رنگی بشه! موهام رو تا شونه‌م بلند میذارم، عقده‌ایه که از زمانی که ماری‌لو بربون مادرخونده‌م بوده دارم...
برخلاف مو و چشمام رنگ پوستم گچه... اثری هم از احساسات توش نیست، نگردین ماری‌لو یه شب گشنه‌ش بود خوردشون.

ــــــــــــــــــ
(جایگزین بشه لطفا)


انجام شد.
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/2/16 2:53:12
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/16 3:02:33
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: لیلیث بن
نژاد: سرورِ شیاطین!
لقب: از اونجایی که لیلیث هم توی دنیای ماگل ها هم توی دنیای جادوگران و هم توی دنیای زیرین خیلی معروف و نامداره، نزدیک به میلیون ها لقب مختلف داره. شما هم حتی می‌تونین یه لقب خاص بهش بدین! به کلکسیونش اضافه می‌کنه.
سن: روزِ تولدش با روزِ تولد آدم یکیه. همون آدمی که اسمش توی انجیل اومده. همونی که پدر هابیل و قابیل بوده! دیگه خودتونم بشمارین ببینین چند سالش میشه.
علایق: خونِ بچه ها، گوشتِ بچه ها، جادوی بچه ها، خودِ بچه ها، عروسک، لوسیفر.
تنفرات: همون آدمی که روز تولدش باهاش یکیه، هرکی که به حرفاش گوش نده، هرکی که ازش خوشش نمیاد.
بوگارت(با تنفرات فرق داره ها! این چیزیه که اگه ببینه سکته می‌کنه. ولی لیست تنفراتش درواقع فقط حسِ خشم رو در درونش زنده می‌کنن): سیب! لیلث هیچوقت به سیب جماعت نزدیک نمیشه. به نظر شما هم موجوداتِ عجیبی نیستن؟ نه پا دارن، نه دست دارن... فقط یه کله‌ی کچل و قرمز دارن. خیلی عجیب غریبه!
پاترونوس: نداره همچین چیزی! لیلث یه شیطانه!
حیوان خونگی:یه توله گرگ خیلی ناز و گنده که فقط اهل جهنم می‌تونن ببیننش. آخه گرگِ لیلیث یه گرگ جهنمیه. حتی از نوک دمش شعله های آتیش بیرون میاد. چشماشم سرتاسر قرمزه.
برشی از زندگیِ پربارِ لیلث:
روزی روزگاری، خدا تصمیم گرفت یه موجود جدید به کلکسیونِ آفرینشش اضافه کنه و اون موجود چیزی نبود جز آدمیزاد؛ اشراف مخلوقات! اون توی اولین روزی که تصمیم به چنین کاری گرفت، یه مرد به نام آدم ساخت و یه زن هم به نام لیلیث... این دوتا قرار بود یه زوج خوشبخت بشن و همه‌ی اهل بهشت هم بهشون سجده کنن اما خب متاسفانه لیلیث از آدم خوشش نیومده بود. همش می‌گفت آخه خدایا! منم دل دارم... منم می‌خوام حق انتخاب داشته باشم و خودم شوهر آیندمو انتخاب کنم!
اما خدا می‌گفت نه که نه. باید با آدم ازدواج کنی و بس. همون موقع ها بود که یهو لوسیفر پدیدار شد... و لیلیث برای اولین بار، حضور عشق رو در قلبش احساس کرد. دنیا براش گلگون شده بود! می‌دونست که مرد رویاهاشو پیدا کرده پس حتی یه لحظه هم درنگ نکرد و با سرعت به آغوشِ مرد رویاهاش پرید. خدا هم به همون سرعت اونو از مقام انسانیتش ازل کرد و از همون موقع، لیلیث تبدیل به ملکه‌ی جهنم شد.
البته رابطه‌ی لیلث و لوسیفر انقدرام جالب نبود... خیلی وقتا پیش میومد که دعوا کنن و حتی با وجود اینکه نزدیک به هفت تا بچه آوردن و بچه هاشونم کلی بچه‌ی دیگه آوردن، اونا به خوشبختی نرسیدن. خلاصه که جونم براتون بگه... اونا انقدر به زندگی تکراری خودشون ادامه دادن تا اینکه لیلیث یه روزی سینه ستبر کرد و از جهنم زد بیرون. خودشو آواره‌ی خیابونا کرد! اولین کاری هم که انجام داد، تسخیر بدن یه آدم بود. آخه با فرم جهنمیش که نمی‌تونست روی زمین زندگی کنه.
اینطوری شد که لیلیث زندگی بین انسان ها رو شروع کرد. بد نبود! اما اون باید هفته‌ای یکبار، خون و گوشتِ یه دختر بچه رو می‌خورد تا بتونه به زندگیش ادامه بده. بدنِ فانی آدما تحمل لیلیث رو نداشت. واسه همینم باید از دختر بچه ها تغذیه می‌کرد. این ماجرا انقدری برای لیلیث بیخ پیدا کرد که اون مجبور شد از "بال" یکی از بچه های گاومیش شکلش درخواست کنه که براش بچه بیاره. بال هم رفت پیش آدما و بهشون گفت هرچیزی که نیاز داشته باشن رو در اختیارشون می‌ذاره اگه براش بچه های دختر رو قربانی کنن. مردمِ احمق هم کلی بچه براش قربانی کردن تا جایی که یه جزیره پر شد از بچه های قربانی شده برای لیلیث... و البته به واسطه بال!
اما اینم برای لیلیث کافی نبود. اون نیاز به خیلی بیشتر از اینا داشت تا بتونه زنده بمونه! واسه همینم تصمیم گرفت روشش رو عوض کنه. اون نگاهی به سراسر دنیا و کشور ها و قاره ها انداخت، تا اینکه تونست یه بدن جدید پیدا کنه که نیازی به تغذیه از بچه ها برای زنده موندن نداشته باشه.
بدنِ جدیدی که پیدا کرده بود، اسمش بن بود. بن یه رباتِ خواننده بود که توسط یه آقای جادوگر ساخته شده بود و اصولا توی سیرک یا نمایش های مختلف، برای مردم آواز می‌خوند. و چون بن از پیچ و مهره ساخته شده بود، بدنش نیازی به گوشت و خون بچه نداشت.
همینطوری شد که لیلیث خودشو چپوند تو بدنِ بن! و تبدیل به یه دختر خیلی ناز و خواننده شد که همه عاشقش بودن. البته طولی نکشید که فهمید بن با طلسم های جادویی ساخته شده و حالا چون لیلیث جسمشو تخسیر کرده، نیاز به انرژی جادویی داره تا بتونه زندگی کنه!
اونجا همون نقطه‌ای بود که لیلیث وارد دنیای جادوگران شد. اون هر ماه یه جادوگرِ بچه رو از هاگوارتز میدزده و انرژی جادوییش رو تا ته می‌خوره! و اینطوری به بقای خودش ادامه میده.
البته تا یادم نرفته! لیلیث از اونجایی که مهارت رقصیدن و خوانندگی رو از بن دریافت کرده بود، مهارت هاشو توی کیپاپ به کار می‌بنده و بعدش انقدری معروف می‌شه که حالا تو همه جای جهان طرفدار داره! دیگه اصلا آدمی روی کره زمین وجود نداره که آهنگاشو نشنیده باشه... این قدرتِ واقعی لیلیثه که به طور خبیثانه‌ای جای به جایِ کره زمین رو در برگرفته!
پس شمایی که داری این متن رو می‌خونی، اگه خونِ یه جادوگر توی رگ هات در جریانه، مواظب خودت باش. شاید قربانی بعدی تو باشی!

شناسه قبلی
هافلپاف هم که مقصد ابدی منه دیگه...



اممم... راستش من هرچی دنبال بنِ دومی تو لیست شخصیت‌ها گشتم که سانتور نباشه پیدا نکردم. لطفا اگه اشتباه از من بوده، بهم بگو وگرنه چون این شخصیت تو کتاب سانتور تعریف شده، نمی‌تونه بعنوان ربات یا هرچیز دیگه‌ای گرفته بشه. البته ایشونم Bane بود نمی‌دونم چرا بن نوشتیم.
فعلا تایید نشد.
ویرایش شده توسط لیلیث.بن در 1405/2/16 0:44:45
ویرایش شده توسط لیلیث.بن در 1405/2/16 0:46:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/16 1:33:09
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس. مادر ژاپنی گفت تاکارا، پدر بریتانیایی گفت آیلین و نتیجه این شد که نام نخستینش شد آیلین که در بریتانیا متداول تر بود و نام میانی‌اش شد تاکارا تا خانم هوتارو ایکیوچی هم راضی باشند.
گروه: هافلپاف.
جبهه: محفل ققنوس.
نژاد: دورگه ژاپنی-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی. همیشه با این جادو مشکل داشته، خودش می‌گوید چون به اندازه کافی "خوش‌قلب" نیست.
سن: بالای شصت سال، ولی به دلیل نفرین خونی که در ادامه به آن می‌پردازیم، سی ساله به نظر می‌رسد.
شغل:کتاب‌فروش. کتاب‌فروشی شب سپید، همیشه به روی شکستگان باز است.
ظاهر: لاغراندام، رنگ‌پریده، با چشمان سیاه گودافتاده و موهایی به رنگ چشمانش که در آفتاب، خرمایی می‌زنند.
چوبدستی:۲۹ سانتی متر، چوب توسکا و مغز موی تک‌شاخ. انعطاف‌پذیری متوسط.
بوگارت: خودش که تبدیل به فردی خودخواه، سطحی‌نگر و خاله‌زنک شده.
علایق: در صدر لیست، هنر است. هر نوع هنری. از نویسندگی و ویولن زدن گرفته تا گلدوزی. در کنار آن، می‌شود به فلسفه، کتاب و تاریخ هم اشاره کرد. عطر را هم نمی‌شود از قلم انداخت.
تنفرات: غذا و تنقلات، سطحی‌نگری. قضاوت. خودخواهی. ریا.
شخصیت: آرام، تا حدودی منزوی، متفکر، به طرز مفرط کمرو، کینه‌ای، مادرانه، از خود گذشته، متقاعد شده هرگز نباید برای خودش چیزی بخواهد. وسواسی و کمال‌گرا. مبتلا به نشخوار فکری. به شدت حساس نسبت به رفتار با زیردستان، کارمندان کم‌درآمد و گونه‌های خاص انسانی‌.
گذشته:
وی در خانواده‌ای فرهیخته چشم به جهان گشود. تا سه سالگی، زندگی‌اش مانند هر کودک دیگری گذشت.

سه سالش که شد، خواهر کوچکترش، استلا به دنیا آمد. استلا که پنج ساله بود، فاش شد مبتلا به فیبروز سیستیک است. از آن به بعد، زندگی آیلین در مراقبت از او خلاصه شد و یاد گرفت از همه چیز خود برای خواهرش بزند؛ خواه زمان بود و خواه اسباب‌بازی.

با بزرگ شدنش، حس مادری، فداکاری و خودسانسوری‌اش رشد کردند. به هاگوارتز که رفت، شیوه‌ای جز مادری و مراقبت بلد نبود و هم‌سالانش این را دوست نداشتند. همچنین، وسواسش هم در دور شدن از دیگران بی‌تاثیر نبود.

سال پنجم؛ با سه نفر آشنا شد که برای اولین بار، طعم دوستی را به او چشاندند: آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، امیلی گرین‌گراس دچار نفرین خونی و هانا میسن گرگینه. امیلی به او می‌گفت شکستگان دوستش دارند و گویا به راستی همین گونه بود!

دهه بیست سالگی، برای اغلب مردم فصل شکفتن است؛ اما برای آیلین فصل در هم شکستن بود. مرگ پدر و مادر و خواهرش را تا بیست و پنج سالگی دید و شاید همین باعث شد از فرط ناامیدی، با توبیاس ازدواج کند.

پسری که به دنیا آورد، یعنی سوروس، تمام زندگی‌اش شد. شاید مجبورش کرده باشد زودتر بالغ شود؛اما از صمیم قلب دوستش داشت.

وی اکنون در خانه گریمولد زندگی می‌کند و قصد دارد زخم‌های خودش و دیگران را بهبود دهد.

بیماری خاص: نفرین خونی پرینس که تیغ دولبه است: هم جوان نگهش می‌دارد و هم روز به روز ضعیف‌ترش می‌کند. او معمولا درد دارد، از حال می‌رود، خون سرفه می‌کند و سرگیجه دارد‌. گاهی هم با تب از پا می‌افتد.


انجام شد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/14 20:57:41
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام سلام...

خیلی دلم برای جادوگران تنگ شده. اگه ممکنه دسترسی بدید بتونم یه گشتی بزنم این اطراف.
چقدر قشنگ شده ظاهر سایت


سلام.
دسترسی‌ها داده شد و خوش‌حالم از ظاهر سایت خوشت اومده و تصمیم به بازگشت گرفتی. به جادوگران خوش برگشتی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/13 18:28:09
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 13:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام:لیسا تورپین
‎نژاد:خون آشام
پاترونوس:روباه
گروه:گریفیندور
چوب دستی:چوب درخت خنده خونی، ۲۳ سانتی متر، انعطاف ناپذیر،رنگش باید سفید و قرمز میبود اما لیسا رنگش کرد و الان سرمه ای با یه شاخه پیچیده دورش به رنگ طلاییه. هسته اش ریشه هایی از قلب مادرشه که از قبر و با طلسم دراورده. درخت خنده خونی چون از خون یک دلقک قلقلکی بوده، دست هرکس جز صاحبش بیوفته قلقلکش میاد و میخنده و انقدر میلرزه که ممکنه به فردی که بهش دست زده اسیب برسونه. هرگز نوازشش نکنید، چون همونطور که کفتم قلقلکیه!
ویژگی های ظاهری:موهای صاف بلند و مشکی با چتری هایی که ریخته شده تو صورتش، پوست سفید.انگشت های کشیده.لب های قرمز که خون اشام بودنشو بیشتر به چشم میاره، چشم هایی که شیطنت توشون شنا میکنه،دندون های نیش بسیار تیز
ویژگی های اخلاقی:با اینکه خون‌آشام بود اما همیشه یه لبخند بزررررگ رو لبش بود،پر انرژی و بیش فعال،شاد و خندان.کنجکاو.عاشق کرم ریزی.روی دوستاش و خانواده اش حساسه. بسیار مودی٫ به صورتی که ممکنه به ثانیه قهقهه بزنه و ثانیه بعدش از شدت ناراحتی شرشر اشک بریزه. بسیاااار شوخ طبع و عاشق دلقک بازی٫ حتی توی جشن ها برای بچه ها نقش دلقک رو بازی میکنه.خون آشاممون رزمی کاره، یعنی انواع ورزشای رزمی و غیر رزمی رو بلده ولی شمشیربازی رو بیشتر از همه دوست داره.همیشه یه شمشیر پشتش داره که از پدر پدر پدر پدربزرگش بهش رسیده که خود اون مرد بهش داده. خیییلی مهربون و فداکاره و خیلی عصبانی نمیشه اما امان از وقتی که عصبانی بشه.
توضیحات بیشتر:
لیسا یه خون آشام بود و پدر و مادرش توی جنگ خون اشام ها و انسان ها جان باخته بودند و فقط خواهر و برادر کوچکترش برایش باقی موندن. اما با این وجود همیشه میخنده و درد هایش رو پنهون میکنه.وقتی وارد هاگوارتز میشه ناچار میشه خواهر و برادرش رو به دست عمه‌ی مادرش، عمه مارتی بسپاره تا زمانی که انها هم وارد هاگوارتز بشن.ماجرا های مخصوص خودش رو پشت سر گذاشته و دشمن خونیش هم یه نیمه جادوگر پلیده که شورش علیه خون اشام ها رو راه انداخت.اما الان دیگه خانوادش فقط خواهر و برادر و عمه اش نیستن. اون به خانواده بزرگتر داره که حاضره براشون جونش رو هم بده.



..................................................................

تعویض بشه لطفا


انجام شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/9 15:23:48
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده