خوابالوی اعظم(خودم) با خوابالوی اصغر(آرسینوس)(استثنائن در این لحظات ملکوتی از فرط خستگی این القاب بهمون نسبت داده شده، وگرنه جسارت نمیکنیم شخصیت سوزان رو کاپی کنیم.

)
(نویسنده در اوج خواب و بیداری این رولو نوشته، از کجا معلوم، شاید واقعا وقتی چشماشو باز کنه خودش رو در قالب یه دمنتور ببینه... شایدم همهش خواب باشه و اصن کلاس طلسما شرکت نکرده باشه.

)
(پست جدی نیست، ولی با حس جدی بخونینش. وقفههای مداوم، با حسی مخوف.

)
لینی ناگهان با تکون شدیدی از خواب بیدار میشه و از شدت حرکت تند، چندین وسیله از روی میز سرنگون میشن. این برای لینی که حشرهای کوچیک، وسط تختی بزرگ بود، بسیار عجیب به نظر میرسید. اما لینی که در استراحت بعد از خوابش به سر میبرد و در اون لحظه بویی از پشتکار هافلی نبرده بود، خستهتر از این بود که این موضوع توجهشو جلب کنه. در عوض در تفکراتش غرق در کابوسی میشه که هنوز نمیدونست به واقعیت پیوسته...
بعد از گذشت چند دقیقه و کنار گذاشته شدن تفکراتی که حول کابوس فراموششدهش میچرخید، بالاخره از جاش بلند میشه. ناخودآگاه مثل همیشه پروازکنان بر فراز زمین شروع به حرکت میکنه. اینبار برخلاف همیشه حتی نیازی به بالزدن هم در خودش حس نمیکرد.
چقدر پر قدرت!
به قدری پیکسی توانمندی شده بود که از بالزدن بینیاز شده بود. حتما جد اندر جد از آسمون شاهد این روز طلایی برای پیکسی کوچکیشون بودن، روزی که پرواز کردن، تنها نیاز به اراده داشت و نه حتی بال.
از اون کابوس تلخ، به این واقعیت شیرین... حالش دگرگون میشه!
در واقع...
باید میشد. اما همچون راحتیِ کنار گذاشتن فکر و خیال کابوسی که دیده بود، بیاهمیت بودن نسبت به این موضوع هم براش ساده بود.
با این حال وقتش بود تا از بالهایی که عمری به خاطرش به حرکت در اومده بودن، تشکر کنه و حکم بازنشستگیشون رو صادر کنه. اما...
نبود!
بالهاش جایی که باید میبودن، نبودن!
و همونجاست که... میبینه. کابوسش رو، محقق شده در واقعیت، پیش روی چشماش میبینه! دستهای دراز و کشیده، به رنگ سیاهی شب. بلافاصله جلوی آینه هجوم میبره. بدنش همچون شبی بیستاره، در روشنایی روز، از درون آینه خودنمایی میکنه.
حس و حالش؟
همون بهتر که وارد جزئیات نشیم. بیروح، فقط به دنبال بلعیدن شادی و حتی... بوسه زدن!
اما چی شد که این به سرش اومد؟ شاید کابوسی که خیال میکرد کابوس بود، در اصل نشات گرفته از واقعیتی بود که، هکتور رقم زده بود!
- هـــــکــــــتـــــــــور!

لینی عصبانی میشه، اما این چیزی نبود که چهرهی جدیدش، قادر به نمایش دادنش به عموم باشه. پروازکنان از اتاق خارج میشه و یکراست به سمت آزمایشگاه هکتور حرکت میکنه. در راه به زمزمههای مرگخوارا گوش فرا میده که اونو "مون" خطاب میکردن و به خیال خودشون، مون قصد توبه کردن و مرگخوار شدن داشت.
این مسئله برای لینی خوشحال کننده بود. شاید بهتر بود کسی متوجه دست گل هکتور نشه. نمیخواست تا ابد با "اون روز که دمنتور شده بودی" در شوخیهای روزمره مورد خطاب قرار بگیره.
بالاخره به آزمایشگاه میرسه، و به وضوح شب گذشته رو به یاد میاره. زمانیو که چون لینی معجون جدید هکتور رو امتحان نکرده بود، بارونی از معجونی خاکخورده در انتهای یکی از قفسههای تارعنکبوتبستهی آزمایشگاه، بر سرش باریده بود. مسبب حال الانش، معجونِ دیشبِ هکتور بود. وای به حال هکتور!
- عه، سلام مون. معجون "زدوده شدن از اثرات محفل" میخوای؟

- مون! بله که من مون هستم! حالام اومدم ببوسمت.

- ها؟ چی گفتی؟ محفلیا چطور زبون تو رو میفهمن؟

لینی حرف زده بود، به زبون آدمیزاد، اما آوایی که به گوش هکتور میرسید، فقط و فقط "هو هو" کردنهای مداوم بود. پس حرف زدن فایدهای نداشت، شاید وقتش بود تا به انتقامی روحین از هکتور جامهی عمل بپوشونه.
لینی به هکتور نزدیک میشه، نزدیک و نزدیکتر... اونقدر نزدیک که...
- عـــع نکن لینی، خجالت نمیکشی تو؟

در یک چشم به هم زدن، معجون که به نظر میومد اثری موقت داشت، به اثرات خودش پایان میده و پیکسی، باز هم پیکسی میشه.
در چه حالت؟
سانسور به سانسور با... هکتور؟حتی فکرش رو هم نمیکرد لحظهای برسه که آرزو کنه، کاش یک دمنتور باقی میموند!
نیازی به فریادهای گوشخراش هکتور نبود، چرا که لینی هم جیغ و دادکنان دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض میگیره و پرواز کنان از آزمایشگاه خارج میشه تا ادامهی این روز کابوسوار رو، به گونهای دیگه پیش ببره.
اما هکتور، امان از هکتوری که بالاخره دو گالیونیش افتاده بود، و بیچاره لینیای که مورد چنین آزمایشی قرار گرفته بود!