-عه! این چه کاریه! دور از ادبه بانو!

-بانو؟ بانو رودولف؟ بــــــــــــــانـــــــــو؟

-نه... چیزه... خانم.

-خانم؟
-دمنتور خوبه؟

دمنتور از نگاه کردن به بلاتریکس و رودولف دست برداشت. به کراب نگاه کرد.
او حواسش را پرت کرده بود.
او را صدا و زد و کراب با ناز و عشوه جوابش را داد.
-بله؟

-من ساحرهام! هکتور کو؟

-نمیدونم.

دمنتور دوباره به مرگخواران نگاه کرد. ناگهان داد کسی بلند شد.
-اربـــــــــــــــــــــــــاب! غر!

-چرا؟
-چون یکی مثل تو... نه... چون خیلی روزگار بام بد کرده!

-روزگار؟ مثل من؟ بد؟

-نه. غر.

دمنتور با سرافکندگی به مرگخواران نگاه کرد.
-مگه شما مرگخوار نیستین؟

-خب...
-خب به جمالتون... خب اربابتون دستور دادن برین هکتورو بیارین.

-ارباب؟ پس چرا جای علامت شوم ما سوزش نکرد؟
-فکر کردی میتونی ما رو گول بزنی؟

مرگخوارها سر لج افتاند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


... آی! همه بدنم سوخت!
کراب، خراب خریداریم!
چی؟










