جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1398 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دمنتور حرفش را زد و دستور داد تا تمامی دمنتورها، دور مرگخوارها بچرخند.

-عه! این چه کاریه! دور از ادبه بانو!
-بانو؟ بانو رودولف؟ بــــــــــــــانـــــــــو؟
-نه... چیزه... خانم.
-خانم؟
-دمنتور خوبه؟

دمنتور از نگاه کردن به بلاتریکس و رودولف دست برداشت. به کراب نگاه کرد.
او حواسش را پرت کرده بود.
او را صدا و زد و کراب با ناز و عشوه جوابش را داد.
-بله؟
-من ساحره‌ام! هکتور کو؟
-نمیدونم.

دمنتور دوباره به مرگخواران نگاه کرد. ناگهان داد کسی بلند شد.

-اربـــــــــــــــــــــــــاب! غر!
-چرا؟
-چون یکی مثل تو... نه... چون خیلی روزگار بام بد کرده!
-روزگار؟ مثل من؟ بد؟
-نه. غر.

دمنتور با سرافکندگی به مرگخواران نگاه کرد.
-مگه شما مرگخوار نیستین؟
-خب...
-خب به جمالتون... خب اربابتون دستور دادن برین هکتورو بیارین.
-ارباب؟ پس چرا جای علامت شوم ما سوزش نکرد؟
-فکر کردی میتونی ما رو گول بزنی؟

مرگخوارها سر لج افتاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1398 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هکتور و کراب از یه جایی میگذشتن که چشمشون به یه صف بی انتها میفته و تصمیم میگیرن که به کوری چشم محفلی هایی که تو صف بودن همونجا بمونن. که بعد از چند دقیقه کراب از خستگی خوابش میبره و هکتور هم حوصله اش سر میره و محض سرگرمی اول دونه ی گندم یه مورچه رو ازش میگیره و به صادرات غیر قانونی محکومش میکنه بعدش کراب رو توی پاتیلش میندازه و معجونیش میکنه تا مسخره اش کنه اما این کار هم به نتیجه ای نمیرسه پس جورابای لنگه به لنگه ی کراب رو مسخره میکنه. اما بعدش کل ملت جادوگر که جوراباشون لنگه به لنگه بود شروع به خندیدن بهش میکنن و در این لحظه هکتور دل بچه ی رابستن هم میشکونه،پس به خاطر اینهمه جرم به زندانی شدن در آزکابان محکوم میشه!
****

و اینک ادامه ی ماجرا:

طولی نکشید که مامورین محترم آزکابان که دمنتور هایی بس (داف!) و لب پروتزی بودند از راه رسیدند.

- جووووووووووون!

- پناه بر مرلین رودولف!واسه دمنتور آخه؟!

- چیکار به اسمشون داری جنسشونو بچسب.

دمنتور خانم ها در هوا پیچ و تاب خوردند و کرشمه کنان جلو آمدند.

یکی از دمنتور ها که لب های پروتزی رژ زده صورتی اش را به اطراف میچرخاند به زبان دمنتوری گفت:

این هکتور جونمون کجاست دلمون واسش یه ذره شده

در همین لحظه کراب که حضور سرد دمنتور ها را حس کرده بود و‌از خواب پریده بود با دست به هکتور اشاره کرد.

- ایناهاش اینجاست...بیا ببرش.

- ای آدم فروش...

در پیش چشمان وحشت زده ی هکتور،دمنتور مذکور و سایر دمنتور ها در هوا لغزیدند و جلو آمدند.

هکتور عقب عقب رفت.چیزی نمانده بود که سردسته ی دمنتور های لب پروتزی هکتور را مهمان بوسه اش کند که...

-فقط میشه بگی رژتو کجا خریدی؟خیلی به نظر حجم دهندگیش خوبه.
کراب پرسید.

- اینو میگی؟این فرانسوی اصله ضد آبه حساسیت هم نمیده ۴۸ ساعته اس

- وای چقدر عالی اصن عاشق تون رنگش شدم.میشه آدرس فروشگاهشو بدی؟

- آره یادداشت کن...

ناگهان نگاه دمنتور به جایی که_شاید چند دقیقه پیش_هکتور آنجا بود افتاد که اکنون خالی بود.

- زندانی فرار کرده!چطور جرعت کردید مارو فریب بدید؟۱ ساعت فرصت دارید که اعلام کنید هکتور دگورث گرنجر کجاست وگرنه همتونو با مهربونی ماچ میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1398 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- چرا اینجوری کردی!؟ مثلا می خواستم یه ذره بخوابم! ... آی! همه بدنم سوخت!
- چه خنده دار! کراب، خراب خریداریم!

هکتور داشت کراب را مسخره می کرد که فردی محکم به پشتش زد.

- تو این رو به این وضع انداختی؟
- آره! خنده دار شده نه؟
- دیگه چی؟ دیگه چی کار را کردی؟

هکتور منظور مرد را نفهمید.
- میشه بگین منظورتون چیه؟
- غیر از اینم مردم آزاری کردی؟
- آره! همین الان داشت مورچه آزاری می کرد!

این صدای لینی بود که از نا کجا آباد می آمد. مرد سری به نشانه تاسف تکان داد.

- میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است... دیگه کی از ایشون شکایت داره!؟

با این سوال همه مردم روی سر مرد ریختن.

- اینجا چه خبره؟ یعنی همه از من شکایت دارن!... آهای تویی که اینقدر با جزئیات شرح میدی، اصلا منو می شناسی؟

نه هکتور فرد را می شناخت، نه فرد هکتور را.

- خیلی خب!... خیلی خب کافیه! به شکایت شما از این فرد در اسرع وقت رسیدگی میشه...
- چی چی رسیدگی میشه!؟ من که کاری نکردم!
- آقا شما به جرم مردم آزاری به آزکابان فرستاده می شید.الان دو نفر میان تا شما رو ببرن. تمام!
- چی؟

اما مرد حرف دیگر دور شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 21:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هکتور فکری به ذهنش رسید! دستش را دراز کرده و کراب را برداشته و درون پاتیلش انداخته و ملاقه‌اش را در دهان وی فرو کرده و تاباند.
قصدش هم زدن بود.

بعدش زیر وی را روشن کرده و با شوق هنرمندی که به بلوغ رسیدن هنرش را تماشا می‌کند به جز و ولز و این پا و آن پا کردن‌های او نگریسته و بی‌توجه به فریادهای سوختم! سوختم! ها در پاتیل را گذاشت. چند دقیقه بعد در را برداشته و نگاهی به موجود ملتهب و مرتعش انداخت.

- اَه! خراب شدی. چه قدر مسخره و خنده‌دار!

این که یک معجون خراب شود، به نظر هکتور خیلی خنده دار بود.
هکتور کراب خراب معجونی را روی زمین انداخت تا آنجا تشنج کرده و با کف و تفش پاتیل او را آلوده نکند.
پاتیل پاکیزه راز موفقیت او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اما آیا جوراب های لنگه به لنگه کراب سوژه جالبی بود؟

_ها ها ها جورابشو!

هکتور داشت کم کم کنترلش را از دست میداد.
_واااااای... جورابشوووو!
_داداش حالت خوبه؟ مطمئنی چیزی نزدی؟
_ها ها ها... آره جورابشووووو!
_جورابش که ایرادی نداره.

هکتور اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و به سختی از خنده میتوانست سخن بگوید.
_مگه... نمیبینی؟ لنگه به لنگه ...پوشیده!

رهگذر با دقت بیشتری به جوراب و سپس به هکتور نگاه کرد.
_خب میخواستی چطوری بپوشه؟! جوراب باید لنگه به لنگه باشه دیگه.

و پایش را صد و هشتاد درجه بالا آورد و جلوی بینی هکتور گرفت.
_ببین یه لنگه ش آبی با خال خال های صورتیه، یه لنگه دیگشم زرد با راه راه های مشکیه!
_اوه پیف پیف... میشه حداقل پاتو از دهنم بکشی بیرون؟!
_عه باشه.
_یعنی الان همه جادوگرا جواباشون لنگه به لنگه هست؟!
_آره دیگه ... مگه برا تو نیست؟

و رهگذر پاچه شلوار هکتور را کمی بالا کشید و جوراب های کاملا قرینه اش که به شکل یک خرگوش سفید پشمالو بود، هویدا شد.

ناگهان کل صف طولانی به سمت هکتور برگشتند و هر هر خنده را سر دادند. همه با دستشان به هکتور و جوراب هایش اشاره می کردند و بیشتر مسخره اش میکردند.
_هی هکولی... جوراباتو از کجا خریدی؟! بگو ما هم بخریم.

هکتور که میخواست کراب را به سخره بگیرد حالا خودش مورد تمسخر خاص و عام قرار گرفته بود.

یک ساعت بعد

_عمو هکولی... جورابات چرا لنگه به لنگه نبودن میشه؟! هر هر هر...
_زهر مار! دوست داشتم لنگه به لنگه نباشه اصلا. یه الف بچه هم منو دست میندازه.

بچه رابستن که از جواب تند هکتور اشک در چشمانش جمع شده بود سریع پیش پدرش در صف برگشت.
_بابا... بابا... هکتور به من گفتن میشه زهرمار!
_چی گفتن میشه؟! الان نشونش دادن میشم‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1398 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و مورچه اول بهم نگاه کردن، بعدشم به هکتور نگاه کردن.
هکتور و دولت؟
دولت و هکتور؟
این دو کلمه به طور همزمان از طریق تله پاتی مخصوص حشرات توی ذهن لینی و مورچه وارد شد. اونا اصلا نمیتونستن هیچ جوره کلمه هکتور و دولت رو با هم مرتبط کنن. حتی کراب هم توی اوج خواب یه لحظه چشماشو باز کرد و یه نگاه تکذیب کننده و متعجب به هکتور انداخت، بعدشم دوباره خوابید. کراب به شدت به خوابش اهمیت میداد.

- من بار اوله اصلا این شخص رو توی زندگیم دارم میبینم.

چشمای لینی، مورچه و هکتور به سمت گوینده جمله که عقب تر ازشون توی صف وایساده بود، چرخید.
"دولت" بود.
خود کلمه دولت بود که توی صف وایساده بود و داشت اون جمله رو میگفت.
لینی و مورچه به هکتور نگاه کردن. هکتور هم به لینی و مورچه نگاه کرد و بعدشم به دونه گندم لبخند ملیحی زد.
- یه معجون مهمون من باشید، هوم؟

لینی و مورچه معجون نمیخواستن. لینی و مورچه، گندم رو میخواستن، که البته لینی با یه حرکت سریع تونست از دست هکتور بقاپتش و بذارتش روی کول مورچه. مورچه هم دیگه وقتو تلف نکرد، با حداکثر سرعتی که میتونست از اونجا دور شد.

- لینی؟

لینی جواب هکتور رو با فرو کردن نیشش توی دماغ هکتور داد. و البته دماغ هکتور هم جواب لینی رو با ورم کردن به اندازه یک عدد خربزه داد. و لینی هم برگشت توی صف سر جای خودش.
هکتور دوباره حوصله ش سر رفت. به شدت هم سر رفت. البته بعد از چند ثانیه متوجه موضوع جالبی شد. کراب که خوابیده بود، یکم پاچه شلوارش رفته بود بالا و جورابای لنگه به لنگه ش مشخص شده بود.

و در اون لحظه که هیچی برای سرگرم کردن هکتور وجود نداشت، جورابای لنگه به لنگه کراب میتونستن سوژه سرگرم کننده ای باشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1398 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-صبر کن! همون جایی که هستی متوقف شو و تکون نخور!

لحن و صدا آنقدر محکم و بلند بودند که مورچه سریعا متوقف شد و با تعجب به هکتور نگاه کرد.
-خب؟

این اولین بار بود که کسی از هکتور می ترسید. هکتور جوگیر شد!
-این دونه ای که داری حمل می کنی جزو اقلام ممنوعه اس.

مورچه به دانه اش نگاه کرد و سرش را خاراند.
-گندم؟ یک دونه گندم؟...زور می گی؟

صدای جیغ و داد لینی از دور دست ها به گوش رسید و طولی نکشید که صدا دیگر زیاد هم در دور دست ها نبود، چون لینی به سرعت بال زد و خودش را به مورچه رساند.
-هکولوی زورگوی قسی القلب! چیکارش داری...گندمشو می بره زمستون بخوره.

هکتور گندم را برداشت.
-امکان نداره...ما از کجا بدونیم که اینو نمی برن بکارن و کشت و برداشت کنن و بعد هم صادرش کنن؟ این توسط دولت ضبط می شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1398 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوهوی! کجا؟

صدای بسیار خشن و نخراشیده ای این حرف را زد و بدتر از آن، صاحب صدا پایش را روی کراب غلتان گذاشت و او را متوقف کرد.

عجیب تر از هر دوی این ها این بود که کراب هنوز خواب بود!
خواب کراب بسیار سنگین بود.

هکتور که تازه داشت از پیشروی سریعش در صف، خوشحال میشد، معترضانه دست به کمر زد و جلو رفت تا حساب صاحب صدا و پا را برسد.
ولی هر چه جلوتر میرفت، پا بزرگ و بزرگ تر میشد.
دست های هکتور شل شده بودند و دیگه روی کمرش نبودند.

بالاخره به صاحب صدا رسید.
-شلام!

هکتور از ترس، ناخودآگاه همچون یک کودک سخن گفته بود!

صاحب صدا که بسیار پشمالو و عظیم الجثه بود خم شد و چند ضربه دوستانه به سر هکتور زد.
-سلام عمویی. این دوستتو بگیر قل نخوره. تا وقتی من تو این صف هستم نمیذارم کسی بدون نوبت جلو بره.

هکتور تازه میفهمید چرا هر چقدر که خم میشدند، جلوی صف را نمیدیدند. غولی بسیار عظیم داخل صف بود.

روی کراب نشست و به فکر فرو رفت. کاش حداقل میتوانست کمی سرگرم بشود.
درست در همین لحظه مورچه ای را دید که دانه ای را به لانه اش میبرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان میگذشت و کراب هر لحظه عاجزانه تر به هکتور نگاه میکرد، اما هکتور تصمیم داشت به هیچ وجه زیر بار این خفت نره، اما...
چند ساعت بعد در میان صف هکتور بعد از هر چند قدم برداشتن یک بشکه (کراب) رو با پاهاش قل میداد، هر وقت هم از ایستادن خسته میشد نگاهی به کراب می انداخت و به راحتی رویش مینشست، مخصوصا در چند دقیقه اخیر که صف بدجوری قفل شده بود و انگار میشد حدس زد همه دارند به غروب افتابی نگاه میکنند که زیر نسیم خنک انگار دلپذیر تر از فهمیدن ماجرای سر صف بود.
هکتور روی شکم کراب نشست، در پوزیشن یوگا قرار گرفت و با نفسهای سنگین کراب تکون میخورد، که دستی از پشت به شونه اش زد...
-هییس کراب خوابه...

اما نه، دست سرد کوچیک دوباره به شانه هکتور زد، هکتور عصبانی از ، از دست دادن تمرکز حواسش پرخاشگرانه بلند شد و به مردی که پشت سرش بود خیره شد... اما عجیب بود که نفر عقب هکتور بیش از دو قدم با هکتور فاصله داشت، پس سعی کرد با چند نفس عمیق از غروب خورشید لذت ببره، که باز هم دست سرد این بار به پشت سرش زد، هکتور هم که انتظار این اتفاق رو میکشید سریع دست طرف رو گرفت و چرخید تا رو در رو باهاش قرار بگیره، اما... انگار هوا رو گرفته بود.
-بانز؟ خودتی؟
-من و نخور هکتور غلط کردم، فقط میخواستم جای تو رو توی صف بگیرم.
-چه جوری با زدن پشت کله ام؟ مگه بلد نیستی هل بدی؟این جوری نیازی نیست ، جای کسی رو هم بگیری.
-عه چه جالب، ولی... چه جوری هل میدن؟ میشه به منم یاد بدی؟

هکتور خیلی با اعتماد به نفس چرخید و کراب رو که روی زمین گرد شده بود هل داد، و بعد رو به بانز کرد...
-دیدی اصلا سخت نبود؟
-اوهوم، فقط اینکه فکر کنم اشتباهی هل دادی.

لبخند هکتور خشک شد و وقتی که به طرف جلو برگشت، هکتور مثل غلتک از روی همه رد میشد، و بعد از هر تلفاتی که میگرفت ده امتیاز بالای سرش ثبت میشد. جینگ...جینگ...جینگ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!