جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ تکلیف جلسه دوم شفابخشی:

1 .
مامان بیمار تخت دومو معاینه کرد. البته بیمار تخت دوم چندان رضایتی نداشت که مامان معاینه‌ش کنه. ممکنه علتش این باشه که مامان مدام با ملاقه بهش سیخونک می‌زد ببینه زندس یا نه؟ آخه اون همه لرزش برای اینکه مامان مطمئن بشه بیمار زنده هست کافی نبود!

خلاصه بیمار بعد کلی سیخونک خوردن، با کلی تاول رو کرد به مامان و گفت:
- حال خوشی ندارم، دست از سر ما بردار...

مامان از این حرف بیمار نتیجه گرفت که آبله اژدهایی باعث سردرد می‌شه برای همین بیمار نمی‌خواد مامان به سرش دست بزنه.

بعدش بیمار سعی کرد پتو رو روی سر خودش بکشه.
- چطور بگم بهت که، برو خدانگهدار!

این جمله هم به مامان نشون داد که یکی دیگه از علائم این بیماری، ارتداد از دین مبین مرلین و گرایش به دین خداست.

- میخوام برم یه گوشه گریه کنم به حالم!

به نظر میاد بیمار مامان افسردگی هم گرفته بخاطر آبله اژدهایی.

- تو با من چه کردی شکوندی شاخ و برگم...

آخی! بیمار توهم درخت بودن داره.

- کارت رسیده جایی، راضی شدی به مرگم.

بیمار از خودش قطع امید کرده بود. مامانم برای اینکه امیدو بهش برگردونه یه آواداکداورا بهش زد. الان اون دنیا هیچکدوم از علائمی که مامان گفتو نداره و روحشم کاملا شاده.

2.
- پراسپرا اینکاچوووو!

مروپ که در حال نوشتن طومار تکالیفش بود با تعجب سرش را بالا آورد و به ملانی نگاه کرد. احساس می‌کرد پروفسور، فحشی بسیار ناجور را به زبان آورده است.
- شفادهنده هم شفادهنده‌های قدیم؛ لااقل فحش نمی‌دادن.

این جمله را گفت و سرش را در طومارش فرو برد که ناگهان دوباره صدای بلند عطسه ملانی در کلاس پیچید.
- پراسپرا اینکاچووووووو!

مروپ که از ترس این صدای هولناک، دواتش را روی خودش برگردانده بود، با نگرانی به ملانی نگاه کرد.
- پروفسور مامان، خوبین؟! چیزی سردی‌تون کرده؟ چایی نبات بدم گرم شین؟
- نه نه... خوبم. فقط فکر کنم یکم حساسیت دارم. حساسیت به... به... پراسپرا اینکاچووووووووووو!

مروپ که احساس کرده بود در اثر عطسه آخر، تعدادی از گسل‌های اسکاتلند و حومه لرزیده است، زیر نیمکتش پناه گرفت. وقتی به نظرش کمی اوضاع امن‌تر شد با نگرانی به سمت ملانی رفت و از داخل جیبش یک چای‌نبات بیرون آورد و به زور در دست ملانی گذاشت.
- بیا مامان جان. بخور. سرماخوردی... باید بدنتو گرم نگه داریم و مایعات داغ بخوری.

ملانی سعی داشت چای‌نبات را پس بزند و عطسه دیگری کند که مروپ بینی او را گرفت و چای‌نبات را به زور در حلقش ریخت و پشت‌بندش نیز انواع سوپ سیرابی، کلم و ماهی. تلاش کرد نفس بکشد که حوله‌ بزرگی روی سرش افتاد؛ سپس یک کتری در حال جوشیدن با گاز پیکنیکی زیرش، به زور زیر حوله و بینی آبریزش‌دار ملانی چپانده شد. کتری می‌جوشید و رایحه اکالیپتوس، روغن بنفشه و پیاز، همه جا را فرا می‌گرفت.

- فشار بیار مامان جان... نه چیز... نفس بکش مامان جان. نفس بکش... تو می‌تونی! مامان الان مجاری تنفسی‌تو باز می‌کنه!

ویروس‌های سرماخوردگی ملانی که در پنجشنبه شب خویش و عشق و صفا به سر می‌بردند، با این هجوم‌های ناگهانی دچار چنان غافلگیری‌ای شدند که در دم توسط عملیات مروپ نابود شدند. ملانی که از این عملیات زنده مانده و در نتیجه قوی‌تر شده بود، با سلامتی کامل توانست به آغوش گرم جامعه بازگردد.

البته پس از یک هفته بستری شدن در بخش مسمومیت‌های سنت‌مانگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
1. لاکرتیا، با احتیاط و قدم‌هایی آهسته، به سمت تخت دوم نزدیک شد. اسم بیمار روی تابلوی بالای تخت با خط درشتی نوشته شده بود: "Power God New Day" (قدرت‌الله نوروزی). او با پوزخندی محو با خودش فکر کرد:
-قدرت‌الله... آبله هم در برابر اسمت کم میاره

با وسواس فراوان، گوشه‌ی پتوی پلنگیِ روی بیمار را گرفت و به آرامی کنار زد. به جای یک مرد، با چهره‌ی زنی مواجه شد که به نظر می‌رسید در حالِ لذت بردن از یک چرتِ عصرانه دلپذیر است! چشمانش باز شد و با یک خمیازه‌ی عمیق کش و قوس آورد؛ خمیازه‌ای آنقدر کش‌دار و بی‌پروا که لاکرتیا تقریباً می‌توانست محتویات معده اش را هم تشخیص دهد! زن به طرز قابل توجهی درشت‌اندام و چاق بود و کاملاً با نام "پاور گاد" در تناسب بود! لاکرتیا با دقت صورت و گردن زن را بررسی کرد. زیر چشم‌ها، پشت گوش‌ها... هیچ اثری از بیماری، تب یا آن تاول‌های قرمز و بدشکل که پروفسور اینقدر روی آن‌ها تاکید کرده بود، دیده نمی‌شد. با خودش زمزمه کرد:
-عجیبه... چرا هیچ اثری نیست؟

آرامش مطلق در چهره‌ ی زن موج می‌زد؛ آرامشی که با وضعیت کلاس و وحشت لاکرتیا از ویروس در تضاد عجیبی بود. لاکرتیا ابتدا کمی جا خورده بود، با این حال از دیدن "قدرت‌الله" در قالب یک زن درشت‌اندام تعجب خاصی نکرد، نگاهی به اسم روی تابلو و بعد به چهره‌ی زن انداخت.
-ببخشید... خانم؟ شما... خانم نوروزی هستید؟

زن با صدایی خواب‌آلود غرید:
هن... آره؟

لاکرتیا که حسابی گیج شده بود، با لکنت پرسید:
-بیمار شمایی؟

زن لبخند پهنی زد:
اوه نه، مرلین رو شکر من کاملاً سالمم. فقط شوهرم بیچاره‌م اینجا بستریه. از شما چه پنهون دلم نیومد تنهاش بزارم، ولی نه که صندلی کنار تخت ممکنه ویروسی باشه، نتونستم روش بشینم. این شد که پاور جون رفت رو صندلی، منم گفتم تا تخت خالیه، یکم اینجا استراحت کنم
و با اشاره به مردی که با قیافه‌ای درهم و برهم، لاغر و باریک، روی یک صندلی تاشو، مچاله شده و از سرما و لرزش به خود می‌پیچید، ادامه داد:
-بیمار اصلی اونه!
یک لحظه، نگاه لاکرتیا به مرد لاغر و باریکی افتاد که روی صندلی مچاله شده بود. پوستش سرخ بود و لکه‌هایی شبیه تاول‌های ریز و چرکین روی گردن و دست‌هایش خودنمایی می‌کرد. او به وضوح می‌لرزید و هر چند وقت یک بار سرفه‌های خشک می‌کرد. قلب لاکرتیا برای لحظه‌ای فرو ریخت. شوک و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. اینها همان علائم واقعی بودند!

-مرلینا! اون تمام مدت اینجا نشسته بود و من داشتم اینو معاینه می‌کردم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

مرد که نگاه خیره‌ی لاکرتیا را دید، با صدایی که از کلافگی و کمی عصبانیت آمیخته بود، گفت:

بلاخره افتخار دادی به من نگاه کنی؟ بله! من مریضم! 'پاور گاد نیو دی' هم منم

لاکرتیا که به تازگی متوجه ماجرا شده بود و با کلافگی زمزمه کرد:
-خب چرا از اول نمی‌گین؟ من فکر کردم خانم بیمارن

مرد پوزخندی زد:
چون شما از اول نیومیدن سراغ من رفتید سمت خانمم! حالا که فهمیدی بجنب


لاکرتیا به سرعت تمام مشاهدات را در دفترچه‌اش یادداشت کرد، در حالی که سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. این اولین باری بود که به این نزدیکی یک بیمار آبله اژدهایی را می‌دید و اعتراف کرد که حتی با وجود 2 لایه ماسک هم، هنوز هم کمی احساس ترس می‌کرد...

نقل قول:
مشاهدات لاکرتیا (از معاینه‌ی پاور گاد نیو دی):


پوست به طرز شدیدی سرخ و ملتهب بود، به خصوص در نواحی گردن، صورت و دست‌ها.
لرزش‌های شدید و متناوبی داشت که نشان از تب بالا و ضعف عمومی بدن می‌داد. این لرزش‌ها به حدی بود که صندلی زیر پایش هم گاهی تکان می‌خورد.
لکه‌های کوچک و قرمزی به صورت پراکنده روی پوستش دیده می‌شد که در برخی نقاط برجسته‌تر و شبیه به تاول‌های ریز و تازه بودند. این تاول‌ها در مراحل اولیه‌ی رشد بودند و نشان می‌دادند که بیماری اخیراً شروع شده است.
رفتارش بسیار کلافه، عبوس، بی‌حوصله و به وضوح از موقعیت ناراضی بود. از درد و ناراحتی رنج می‌برد و حوصله‌ی توضیحات اضافی نداشت. مشخص بود که از اینکه همسرش روی تختش خوابیده و او را نادیده گرفته بودند، دلخور و خشمگین.کاملا راضی بود!
پاور از تب بالا و درد عمومی بدن شکایت می‌کرد و به شدت احساس خستگی و بی‌حالی داشت...
و درست بعد ازینکه خانم نوروزی چنان خمیازه ای کشید که تمام اکسیژن هوای اطراف بلعیده شد، لاکرتیا دفتر را بست و از اتاق خارج شد...



2. لاکرتیا، با ظاهری جدی‌تر از همیشه و دفترچه‌ی یادداشت به بغل، مامان را به اتاق معاینه‌ی درمانگاه هاگوارتز هدایت کرد. مامان، با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی بی‌فروغ، با اکراه روی تخت معاینه دراز کشید. تب و لرز امانش را بریده بود و سردرد وحشتناکی داشت.لاکرتیا نگاهی به چهره‌ی بی‌حال مامان انداخت.

-مامان جون، می‌دونی که آبله اژدهایی نیست، نیاز نیست خیلی نگران باشی!

مروپ با صدایی خفه نالید:
-می‌دونم لاک... این... اینم یه حقه جدید شوهر مامانه. می‌خواد منو از پا دربیاره

لاکرتیا با کلافگی توضیح داد:
-نه مامان. این آنفلوانزاست. یه بیماری ماگلی که هر سال میآد و می‌ره. الان هم موج جدیدش راه افتاده.

مامان چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد، طولی نکشید که ناگهان با وحشت از خواب پرید، نفس‌نفس می‌زد،دستش را روی قلبش گذاشته بود و در حالی که از وحشت، بدنش می‌لرزید، با صدای بلندی فریاد زد:
-وای نهههه! تامییییی! تااااام

لاکرتیا که مشغول یادداشت‌برداری از علائم اولیه (تب، لرز، سردرد، ضعف عمومی، سرفه) بود، با نگرانی پرسید:
-چی شد مامان؟ کابوس دیدی؟

مروپ، با چشمانی وحشت‌زده و صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت:
-لاک مامان... خواب دیدم... خواب دیدم تام... شوهر نکبت مامان... با همون عفریته‌ی موخرمایی، سیسیلیا.. کنار هم بودن... می‌خندیدن... تام داشت برای سیسیلیا...

لاکرتیا برای لحظه‌ای سعی کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد
-مروپ مامان، نگران نباش. فقط یه خوابه

-فقط یه خواب؟

مروپ از جا پرید
-اگه به واقعیت تبدیل بشه چی؟ نکنه الان اون عفریته پیش شوهر منه! من از همون روز اول می‌دونستم سیسیلیا چشم به زندگی من داره! الان هم که من مریض افتادم...

لاکرتیا آهی کشید. وقتش بود که از ابزار قانع‌کننده‌اش استفاده کند.
- مامان نباید بزار به واقعیت تبدیل شه!اگه نمی‌خواید این کابوس به واقعیت تبدیل بشه... اگه نمی‌خواید شوهر مامان بره سراغ اون سیسیلیا یا اون بیا...

مروپ با تمام توان نداشته اش، غرید:
-خب چی‌کار کنم لاک؟

-باید واکسن آنفلوانزا بزنید! همین الان!

لاکرتیا، با لحنی قاطع، واکسن را از جعبه مخصوصش بیرون آورد.

مروپ نگاهی به سوزن براق و ترسناک سرنگ انداخت.
-واکسن؟ این دیگه چه کوفتیه؟آخه تا وقتی معجون هست چرا با اینا! اصلا این چه ربطی به شوهر مامان و اون عفریته داره؟

لاکرتیا نزدیک‌تر رفت و با صدایی آرام و جدی، جملاتی را به زبان آورد که فکر میکرد اثر کند:
-واکسن نزنین، خوب نمیشین... شوهر جان چشم شمارو دور میبینه! از فرصت استفاده می‌کنه و می‌ره سراغ اون سیسیلیا! تازه... اگه مریض بمونید کی میخواد به لرد برسه؟ کی پنج صبح پاشه براش کله پاچه بار بزاره و لقمه بگیره؟

این جمله آخر، مانند شوک الکتریکی بود که به مامان وارد شده باشد. چشمانش گرد شد، انگار برق خفیفی از سر تا پایش را فرا گرفت. آن عفریته! پسرش! شوهروش!با تمام توان از جا بلند شد و با صدایی لرزان، اما مصمم گفت:
-لاک... حالا چیکار باید بکنم؟

لاکرتیا با لبخند پیروزمندانه‌ای سرنگ را بالا گرفت:
-همینو... بایدبزنی مامان

مامان، که تازه متوجه فرایند واکسن زدن شده بود، با خجالت پرسید:
_لاکرتیا... زشت نباشه؟ ما اینشکلی بخوابیم و این ماگلا آمپول بزنن؟ جلوی تو؟ من... من جلوی تام هم حتی

لاکرتیا با یک پوزخند شیطنت‌آمیز که فقط خودش قادر به تشخیص آن بود، گفت:
-زشت‌تر از این که مرلین نکرده سیسیلیا شوهر مامانو بدزده! بعدش هم، اینجا درمانگاهه. همه دمر می‌خوابن. شما فقط به لرد و باباش فکر کن!

مادر لرد سیاه، در نهایت تسلیم شد. با چشمانی بسته و لبی آویزان، دمر روی تخت خوابید. درد آمپول برایش قابل تحمل‌تر از کابوس‌های اون عفریته سیلیسیا و آینده‌ی پسر و شوهرش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/7/29 17:54:07
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/7/29 17:54:59
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/7/29 17:56:52
Only Raven



پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

بیمار دارای آبله اژدهایی به طرز عجیبی آرام بود. انگار مغزش تمام تمرکز خود را در جنگ داخلی گذاشته و فراموش کرده دستوری برای حرکات صورت بدهد. لرزش‌های دست و پا مشاهده می‌شد. نواحی‌ای که می‌لرزیدند قرمزتر از باقی عضوها بودند. آبله‌ها تمام بدن فرد بیمار را پر کرده بود. پوست رویی آبله بی‌رنگ بود و می‌شد داخل آن را دید که حالت مذاب‌گونه‌ای داشت. احتمال دادم که دلیل نام گذاری این بیماری همین باشد. احتمالا علت گرمای زیاد بدن نیز همین بود. روی تن بیمار خطوطی مشاهده کردم. نمی‌دانم دلیلش چه بود ولی احساسم می‌گوید رگ‌های بدن وقتی این بیماری را می‌گیری کمی گشادتر می‌شوند و به راحتی از روی پوست قابل مشاهده هستند.

2.

صدای سرفه‌های بلند از اتاق دلفی می‌آمد. کف اتاقش پر شده بود از لیوان‌هایی که یک تکه چوب درون هر یک از آن‌ها بود. بوی چایی نبات فضای اتاق را به حمکرانی خود درآورده بود. دلفی روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا جایی که می‌توانست روی خود کشیده بود. اصلا حال خوبی نداشت.

چند دقیقه‌ای بود که تنها شده بود. قبل از آن مروپ گانت بالای سرش بود و لیوان لیوان به او چایی نبات می‌داد. او به این ضرب المثل که: «چای نبات بر هر درد بی درمان دواست.» اعتقادی وصف نشدنی داشت. دلیل نبودن مروپ بر بالین دلفی نیز بار یک تنی نباتی بود که تازه جلوی در رسیده بود و باید می‌رفت ببیند درست خالی می‌شود یا نه.

دلفی جانی در بدن نداشت. وقتی تکان می‌خورد، چای درون معده‌اش، صدای دریا می‌داد. باعث حواس پرتی‌اش می‌شد ولی فقط برای چند ثانیه.

صدای بالا آمدن کسی از پله‌ها به گوش دلفی رسید. فکر کرد که مادربزرگش است و ناخودآگاه شکمش درد گرفت. ولی وقتی در باز شد با خود می‌گفت که کاش مادربزرگش بود.

بلاتریکس لسترنج با لبخند همیشگی‌اش و کاغذی در دست و چند قطره خون بر روی لباسش در چارچوب در ایستاده بود. دیدن قطرات روی لباس بلاتریکس برای دلفی عادی شده بود. قبلا می‌ترسید ولی الآن امری طبیعی بود. در ذهنش تصویری از زمانی که مادرش لباس تمیز پوشیده باشد نداشت. ولی آن کاغذی که در دست مادرش دید در ذهنش سوال ایجاد کرد.

- قراره به مریضیت پایان بدم.

این را گفت و کاغذ در دستش را روبه‌روی دلفی گرفت.

- مامان تو کی مدرک پزشکی گرفتی؟ من یادم نمیاد تو برای گرفتن این مدرک اقدامی کرده باشی.

صدایش به سختی شنیده می‌شد.

بلاتریکس در ذهنش شکنجه‌هایی را که برای گرفتن زودهنگام این مدرک انجام داده بود را مرور کرد. نگاهی به قطرات خون انداخت و لبخندش گشادتر شد.
- این چیزا الان مهم نیست. بلند شو! بلند شو بریم زیرزمین تا معاینه‌ت رو شروع کنیم.
- زیرزمین برای معاینه‌ی بیمار جای کثیفی نیست مامان؟
- نگران نباش دخترم. وقتی داشتم می‌رفتم سیبل رو مجبور کردم که با سیبیلاش اونجا رو تمیز کنه و برق بندازه. الانم دیدم که خیلی جدی داشت سیبیلاش رو می‌شست. فکر کنم کاری که ازش خواستم رو انجام داده. معطل نکن، بیا بریم.

با هم راهی زیرزمین شدند. چیزی که می‌دیدند سخت کوشی سیبل در امر نظافت را گواه می‌داد. زیرزمین برق می‌زد. به گونه‌ای که اگر کسی را می‌آوردی که دانشی از اینکه در این مکان چه کارهایی انجام شده نمی‌داشت، قطعا آنجا را برای محل زندگی خودش انتخاب می‌کرد.

- خب تو برو روی اون تخت بشین، منم الان میام.

بلاتریکس رفت و بعد با روپوشی سفید، گوشی‌ای به گردن و کتابی در دست آمد. عینکی که دلفی تا آن لحظه از وجودش خبر نداشت بر چشم زده بود و روبه‌روی دلفی روی صندلی نشست.
- خب بگو ببینم چته. علائمی که داری رو بهم بگو.

دلفی شروع به حرف زدن کرد. بلاتریکس درکی از قضیه نداشت برای همین فقط سرش را به علامت تایید تکان می‌داد. گویی دارد به جایی می‌رسد.
- خب این چیزایی که گفتی مربوط به سرماخوردگیه.

بلاتریکس اول قصد داشت مراحل مدرک گرفتنش را قانونی پیش ببرد. برای همین سر کلاسی نشسته بود که مبحثش سرماخوردگی معمولی بود. آنقدر سر کلاس حوصله‌اش سر رفت که در تصمیمش صرف نظر کرد. و بعد رسید به همان داستان شکنجه. اما از آن کلاس چیزهایی در ذهنش مانده بود؛ مخصوصا اینکه علت اصلی شناسایی سرما خوردگی، داشتن آبریزش بینی است.
- آبریزش بینی داری دخترم؟
- نه مامان!

قرار نبود این اتفاق بیفتد. قرار بود این مورد هم تایید شود تا بلاتریکس در کتابی که در دست داشت بگردد و راه حل درمان سرماخوردگی را پیدا کند. ولی حالا با مشکل مواجه شده بود؛ این مشکل داشت او را در انجام برنامه‌ای که برای خود چیده بود ناموفق می‌کرد... برنامه‌ی "یک روز در ماه مادر خوبی برای فرزند خود باشیم."

این برنامه‌ای بود که لرد ولدمورت برای او چیده بود و بلاتریکس نیز قصد نداشت ارباب خودش را سرافکنده بکند. برای همین فکری به ذهنش رسید.
- اجازه بده بیام این موضوع رو چک کنم.

انگشتش را در دهانش کرد و با زبانش آن را خیس کرد. نزدیک دلفی شد و با انگشت خیسش سر بینی‌اش را دست کشید.
- چرا بهم دروغ گفتی دختر عزیزم؟ الان خیسی رو زیر بینیت می‌بینم. خیسی که یهویی تشکیل نمی‌شه. حتما چیزی بوده که اینجا رو خیس کرده.
- نمی‌دونم. تو دکتری مامان، حتما بهتر می‌دونی.

بلاتریکس از این مرحله عبور کرد. کتاب را برداشت و راه درمان سرماخوردگی را پیدا کرد.
- هوووم... معجون فلفلی. درست کردنش خیلی راحته... دلفی همینجا روی تخت دراز بکش. من می‌رم و تا نیم ساعت دیگه برمی‌گردم.

بلاتریکس برای درست کردن معجون فلفلی زیرزمین را ترک کرد. تقریبا بیست دقیقه زمان برد تا برگردد. دلفی در این مدت روی تخت دراز کشیده بود، خسته و بی جان.

- بیا دلفی! این رو بخور. حالت رو بهتر می‌کنه.

دلفی مایع قرمز رنگ را از بلاتریکس گرفت. آن را بو کرد. خیلی راحت می‌توانست بوی تند فلفل را از آن بگیرد، حتی تکه‌هایی از فلفل را هم می‌توانست درون معجون مشاهده کند.
- مطمئنی خوردنش خوبه مامان؟

بلاتریکس خیلی دوست داشت ضربه‌ای به سر دلفی بزند، دهانش را باز کند و معجونی که بیست دقیقه از وقت گرانبهایش را گرفته بود تا درست شود را درون حلق دلفی بریزد ولی متاسفانه امروز دستش بسته بود. پس با لبخندی مصنوعی پاسخ داد:
- آره برات خوبه. بخور و نگران نباش.

دلفی معجون تند را سر کشید. مزه‌اش آنقدری که حس می‌کرد بد نبود.

- خب چند ساعت دیگه تاثیرات اولیه‌اش رو می‌بینی. فقط اگه دیدی از گوشت بخار میاد، نترس! عوارض جانبیشه. مشکلی نداره.

دلفی به اتاقش برگشت و از فرط خستگی به خواب رفت.

دو ساعت بعد به علت گرمای زیادی که احساس می‌کرد، از خواب پرید. از تختش بیرون آمد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. هوا ابری بود و به نظر نمی‌رسید که گرم باشد. در مسیر برگشت به تخت خودش را در آیینه دید. رنگ پوستش عجیب بود. قرمز شده بود. مادرش را صدا زد. احتمال داد عوارض دیگری باشد که مادرش فراموش کرده بود به او بگوید. بلاتریکس از پله‌ها بالا آمد. دلفی شنید که دست بلاتریکس به دستگیره خورد.

- آی سوختم! چه غلطی داری می‌کنی دلفی؟ این دستگیره چرا انقد داغه؟

دلفی که گیج شده بود پاسخ داد:
- هیچ کاری نمی‌کنم به مرلین. من تازه از خواب بیدار شدم.

بلاتریکس با طلسمی‌ بر پایه‌ی یخ، دمای دستیگره را پایین آورد تا بتواند آن را باز کرده و وارد اتاق شود. قدم اول را که گذاشت، گرمای شدیدی به صورتش خورد. حس کرد که آب بدنش نصف شده و صورتش دارد از فرط خشکی، چروک می‌شود. طلسم چند لحظه پیش را دوباره اجرا کرد. دما اتاق متعادل شد ولی هنوز گرما حس می‌شد. گرما از سمت دلفی ساطع می‌شد.

بلاتریکس با دست دخترش را لمس کرد. یک لحظه حس کرد که با دستش آتش را لمس کرده.

- چیزی شده مامان؟ تب دارم؟

بلاتریکس سریع به زیرزمین رفت و با کتابش بازگشت. به سرعت ورق می‌زد تا به صفحه‌ی مورد نظرش برسد و کلمات را به سرعت از چشمش می‌گذراند. چیزی که کمکش کند را نمی‌یافت.

- نوه‌ی مامان بخاری روشن کردی توی اتاقت؟ دکتر گفته بود که بودن بیمار توی هوای گرم برای آنفولانزا خوب نیستا.

چشمان بلاتریکس گرد شد. دوباره کتاب را ورق زد.

"اخطار! بیمارانی که به آنفولانزا دچار شده‌اند، برای بهبودی خود نباید معجون فلفلی بخورند. برای آن دسته از بیماران خاصیتی ندارد و تبشان را نیز بسیار بالا می‌برد."

بلاتریکس سر از کتاب برداشت و مروپ را دید که دارد تب دلفی را اندازه می‌گیرد.
- اوه اوه! چرا انقدر تبت رفته بالا نوه‌ی مامان؟ دوای دردت رو می‌دونم... آیس تی نبات! صبر کن همین‌جا الان برات میارم.

مروپ خارج شد. دلفی مادرش را می‌دید که دستانش را مشت کرده و به رفتن مروپ نگاه می‌کند. تا خواست حرفی به او بزند، مادرش نظاره کرد که از اتاق بیرون می‌رود.

- سعی کردم ولی نشد.

بلاتریکس روبه‌روی لرد ولدمورت ایستاده بود.

- مشکلی نیست بلای ما. همین که سعی کردی برایش مادر خوبی باشی، حتی برای یک روز، کافیست. بیماری‌اش چیزی نیست که نگران کننده باشد و تو هم کاری نکردی که وضعیت که وخیم کند. بیا تا با هم برویم.

بلاتریکس و ولدمورت، اتاق لرد را به مقصد اتاق دلفی ترک کردند.

- دخترمان الکی نمی‌گفت که هات است.

لرد ولدمورت با هیچکس سر شوخی نداشت. مردی بود جدی و بی احساس. ولی در برابر دلفی و در جمعی که خودش صلاح می‌دید، روی شوخش را نیز نشان می‌داد.

لبخندی روی صورت دلفی نقش بست.

- الان دو دلیل برای صف طولانی خواستگارات نشون دادی. هم هاتی و هم لبخند قشنگی داری. البته که اگر ما این صف را ببینیم، حتی یک نفرشان را هم زنده نخواهیم گذاشت. دخترمان قرار است نزد خودمان باشد تا راه و روش لرد تاریکی بودن را به او بياموزيم. ولی آموختن این مسائل نیاز به حال خوب نیز دارد. بلاتریکس به من گفت که برای حال خوب تو چه تلاشی کرده، ولی خب سرعت علم او از سرعت جهش ویروس‌ها بیشتر است و برای همین تشخیصش برای چند سال دیگر جوابگو خواهد بود.

سپس لرد تاریکی گابریلا را صدا زد.
- می‌روی و یک پزشک به اسارت می‌گیری و نزد ما می‌آوری. وای به حالت اگر پزشک خوبی نباشد. اگر مقاومت کرد می‌توانی آن را بیهوش کنی ولی نه به گونه‌ای به هوش نیاید. برو!

گابریلا آوازخوان برای انجام ماموریت رفت.

- بلای ما! اگر این پزشک نتواند دختر ما را درمان کند، می‌توانی مهر مادری‌ات را به صورت دردناک به او نشان دهی. حال نیز با ما به اتاقمان بیا و دلفی را تنها بگذار، باید استراحت کند تا تبش پایین بیاید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 21:45:21
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 08:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف 1
به تخت دوم نزدیک می‌شوم و با دقت به او نگاه می‌کنم. ماسک همه‌چیزفیل-ترکن روی صورتم دارم، دستکش‌های 100% ضدجرم و ویروس روی دستم است و سر تا پایم بدون توقف به لطف افسونی که از قبل خوانده‌ام در برابر نشستن هر نوع آلودگی و عفونت روی پوست و ردایم مقاوم شده است.
بیمار تخت دوم آنقدر می‌لرزد که اگر استاد توضیح نمی‌داد، فکر می‌‌کردم رو به موت است. قبلاً در مورد این بیماری مطالعه داشته‌ام و می‌دانم آبله‌ی اژدها (Dragon Pox) در صورتی بروز می‌کند که با یک نوع اژدهای دندان‌افعی پرویی در تماس باشیم. خوب به پوست بیمار دقت می‌کنم تا ردی از درگیری با اژدها ببینم. پیدا کردنش در میان تاول‌ها و رنگ سبز و بنفش پوست کار دشواری است اما بالاخره چند جراحت می‌بینم که مشخص است به خاطر بیماری به وجود نیامده. بیمار آنچنان می‌لرزد که مجبور شده‌اند او را به تخت ببندند تا نیفتد.
ناگهان سرش را عقب می‌برد و آنچنان عطسه‌ای می‌کند که صدایش در کل بیمارستان می‌پیچد. همزمان چنان جرقه‌ای از بینی‌اش بیرون می‌زند (اگر دوستان و نقادان عزیز از لفظ "جرقه" ناراحت نمی‌شن و فکر بدی به ذهنشون خطور نمی‌کنه ) که ناگهان تختش به آتش کشیده می‌شود و مجبور می‌شویم همزمان افسون سردکننده و آبپاش را به کار ببریم تا سریع آن را خاموش کنیم. بیشتر به نظر می‌رسد بیمار عزیزمان دارد به اژدهای کارتون‌های ماگلی شباهت پیدا می‌کند. اشاره می‌کنم پرستاران یک تشت بزرگ آب خیلی سرد بیاورند و بینی‌اش را در آن فرو برند. این یکی از روش‌های درمانی به شمار می‌رود. برای الفیاس دوج هم به کار برده بودیم و اِی بد نبود. تقریباً اثر کرد. اما واجب‌تر از آن، معجونی است که حالا روی بیمار استفاده خواهم کرد. یک ویال پر از مایعی ارغوانی‌رنگ از جیبم بیرون می‌آورم (نام دیگرش داروی گورسمور است). درست است که این دارو درمان قطعی برای این بیماری نیست (مثلاً آبراکساس مالفوی در قرن بیستم از این دارو استفاده کرد و بهرحال از بیماری آبله اژدها جان به جان‌آفرین تسلیم کرد)، اما این معجونی که در دست دارم نسخه‌ی پیشنهادی آلبوس دامبلدور است و بی‌تردید اثر خواهد کرد. فقط خوراندن آن به بیمار بدون لمس کردن آن همه تاول اژدهایی ترسناک و منزجرکننده و تحمل جیغ کرکننده‌ی او کار سختی خواهد بود.


تکلیف 2
صبح زود جوزف با گلودرد وحشتناکی از تخت خواب بیرون جست و دوباره به آن پرید.
- جیزز! مریض شدم! وای نه!
گلرت گریندلوالد کمی آن‌سوتر ایستاده بود و داشت به جوزف ورانسکی نگاه می‌کرد که وحشت‌زده از خواب بیدار شده بود.
- آرام بگیر مگر تسترال گازت گرفته که اینطور برآشفته‌ای جوزف؟
جوزف دو دستی گلو و زیر گوش‌هایش را مالش داد و درحالیکه صدایش گرفته بود گفت:
- بدبخت شدم. فکر کنم ماجراجویی‌های دیشب کار دستم داده.
- چی؟ تو مگه دیشب نرفته بودی سر مینروای پیر رو کلاه بذاری و خونه‌ی آبااجدادیش رو از چنگش دربیاری؟
جوزف که حالا دیگر اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:
- همین دیگه... برای فریب دادنش یه کم زیاده‌روی کردم... الان هم حتماً دهنم و گلوم...
گلرت گریندلوالد آهی کشید و یک دانه کشیده‌ی آب‌نکشیده زیر گوشش خواباند به طوری که سه دور در هوا چرخید و روی شکم روی تختش افتاد.
- بهم بگو دقیقا چجور ماجرایی رو با مینروا تجربه کردی تا بهت بگم چجور ویروس یا باکتری به جونت افتاده.
جوزف که با این کشیده حالا خوابش حسابی پریده بود سرش را در بالش فرو کرد و به سبک دابی گفت:
- جوزفِ بد! جوزفِ بد! مینروای مریض! من فقط یه کام گرفتم! یه دونه!
- می‌شه هر چه سریع‌تر بگی از چی کام گرفتی قبل از اینکه نیروهای نوشابه‌ای بهت مشکوک بشن و بریزن با همین وضع ببرنت اونجا که اسکاتلندی نی انداخت؟!
- یه کام از سیگار برگ هلویی وارداتیش گرفتم! خیلی خاص بود! پرز واقعی داشت، باورت می‌شه؟ پرز داشت! اصلاً یه چیز متفاوتی بود!
- سیگار؟! اونم سیگار برگ هلو!؟ اونم سیگار برگ هلوی مینروا؟! آخه بشر تو چقدر مال‌دوستی! به خاطر مال دنیا این بلا رو سر خودت آوردی؟
جوزف داشت می‌لرزید اما نه به خاطر مریضی، از هِق‌هِق گریه.
- دیگه از این غلطا.... نمی‌کنم..... عرررررررر
اما کار از کار گذشته بود. جوزف حالا دیگر بیمار شده بود و گلرت با خود می‌اندیشید اصلاً این آدم که یک روده‌ی راست در شکمش نیست چرا شب تا صبح در اتاق او خوابیده است اصلاً؟ بعد کمی بیشتر فکر کرد و یادش آمد خودش هم از سیگار برگ‌های مینروا یک کام گرفته بود! دودستی روی سر خودش کوبید و گفت:
- ای وای مینروا! ای وای ای وای ای وای!
جوزف دست از گریه برداشت و سر بلند کرد.
- آقا گلرت شما هم؟
گلرت کمی بیشتر فکر کرد و بعد ناگهان گفت:
- نه نه! الان که فکر می‌کنم برای من پرز نداشت! کاملا صاف بود! یه سیگار برگ... یه سیگار برگ کلاسیک انگلیسی بود. ساده و بی‌ضرر. و اینکه برای من یک بسته پلمپش بود که داد خودم بازش کردم و ازش بیرون آوردم. یه سیگار دست‌نخورده‌ی کاملاً آکبند.
جوزف دوباره شروع به عر زدن کرد:
- پس مال من دهنیییی بووووووددد!!! عررررررررر......
- نه... این حقیقت نداره...
تا ده دقیقه‌ی بعد، مادام پامفری خودش را به اتاق گلرت رسانده بود و درحالیکه نیشش تا بناگوش باز بود (او هم از قربانیان کلاهبرداری‌های جوزف بود!) جوزف را که حالا سر پا نشسته بود معاینه کرد. چوب بستنی بسیار پهنی از کیف کمری جلوی شکمش بیرون کشید و روی زبان جوزف گذاشت.
- اوه اوه گلوشو ببین! چیکار کردی با خودت پسر؟
جوزف گفت:
- ک ک ک ک؟؟
گلرت گفت:
- سیگار برگ هلوی دهنی مینروا...
مادام پامفری گفت:
- اوه سیگار برگ مینروا. حرف نداره!
گلرت و جوزف همزمان با هم فریاد زدند:
- تو هم؟؟؟
مادام با خنده گفت:
- آره مینروا رفیقمه‌ها. سیگار برگ‌هاش حرف نداره، بخصوص سیگار جلبک دریاییش که قشنگ یه سیگار درمانی محسوب می‌شه.

مادام پامفری چوب بستنی را بیرون کشید.
- خیلی وضعم خرابه؟ بدبخت شدم؟
- چرا بدبخت بشی؟ یه سرماخوردگی ساده‌ست. خوشبختانه ویروس نگرفتی.
گلرت و جوزف هم‌زمان گفتند:
- آهاااااان.... آخیییششش!
جوزف هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد بابت سرماخوردگی تا این اندازه خوشحال شود، تا اینکه چشمش به آمپول نتراشیده و نخراشیده‌ای افتاد که مادام پامفری با شادی و نشاط فراوان از کیفش بیرون آورده بود تا در او فرو کند.
در این لحظه گلرت به کمک آمد و او را دوباره روی شکم روی تخت انداخت.
جیغ بنفش جوزف آخرین چیزی بود که در این پست شنیده شد، انتقامی بود که مادام پامفری بابت کلاهبرداری‌هایش از او گرفت، و درمانی بود که خیلی زود حالش را خوب کرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/28 9:47:24
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 15:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده













تکلیف این هفته:
۱-بیمار تخت دوم (آبله اژدهایی) رو معاینه کنید و مشاهدات تون درمورد علائم و نشانه ها و رفتار بیمار رو توضیح بدید. (۵ امتیاز-غیر رول)

با احتیاط به بیمار آبله اژدهایی نزدیک شدم. جوری روی تخت میلرزید که حباب محافظ شفاف دورش هم به لرزه افتاده بود. بیمار، آبله هایی چنان بزرگ داشت که واقعا عنوان بیماری آبله اژدهایی برازنده ش بود. رنگ پوستش هم چنان رفته بود که واقعا گویا اژدها دیده بود!

گاهی در عین لرزیدن و تکان خوردن ثابت میشد و دهانش را باز میکرد و از آن بخار بیرون میداد! گویی در حال تخلیه آتش درونش است تا منفجر نشود! این هم بی شباهت به اژدها نبود! و همانطور که مشخص است اگر ظرفیت آتشینی در حد و انداژه اژدها درون یک انسان، حتی جادوگر، ظاهر شود در نهایت قابل تحمل نخواهد بود.

در عین حال که من و بقیه در حال مشاهده بیمار بودیم او لحظه ای چشمانش را باز کرد و چشم در چشمان ما دوخت! حتی چشمانش نیز کاسه خون و مانند اژدهایان بود!


۲-یکی از بیماری های سرماخوردگی، آنفلوانزا یا آبله اژدهایی رو انتخاب کنید. یکی از شخصیت های حال حاضر جادوگران رو به این بیماری مبتلا کنید و درمورد تشخیص و درمان بیماری بنویسید. ممکنه تشخیص اشتباه داده باشید یا عوارض جانبی درمانی که انتخاب کردید یهو بروز کنه. تونستید درمانش کنید؟ چطور قانع اش می کنید که همکاری کنه؟
موضوع دیگه اینه که میتونید درمورد استفاده از آمپول و مزایای واکسن آنفلوانزا یا آبله اژدهایی و ترس بقیه بنویسید. دستتون رو توی نوشتن باز گذاشتم بنابراین ازتون یه تکلیف خلاقانه و جالب میخوام.
علت اینکه گفتم یکی از اعضای حال حاضر جادوگران رو به عنوان بیمار انتخاب کنید این بود که ببینم چقدر در شناخت شخصیت دیگران مهارت پیدا کردید پس شخصیت پردازی هم مثل خلاقیت، توی تکلیفتون امتیاز دارن. موفق باشید.(۱۵ امتیاز-رول)


مثل همیشه در حیاط هاگوارتز مشغول کوییدیچ بازی کردن و دنبال کردن اسنیچ زیبایم بودم که ناگهان زنگ خطر به صدا آمد! زنگ خطری که مخصوص اعلام وضعیت اورژانسی در درمانگاه یا همان شفاخانه هاگوارتز بود. بنابراین معطل نکردم و به سرعت سر جاروی نیمبوسم را چرخاندم و در نزدیکی شفاخانه به سرعت فرود آمدم و گرد و خاکی به پا کردم.
به سرعت داخل شفاخانه دویدم و از دستیار آن جا شرح وضعیت بیمار را پرسیدم و او پاسخ داد:
_ وقت برای توضیح دادن نیست! سریع برید بالای سر بیمار! خودتون ببینید!

سریع چوبدستیم را کشیدم و به سمت تخت های بیماران دویدم. هر چه نزدیکتر میشدم بیشتر تعجب میکردم! بالاخره به فاصله ای رسیدم که اصطلاحا به آن فاصله ایمن میگویند و شفابخش بهتر است از همانجا با چوبدستی، حباب محافظ شفاف را دور بیمار ظاهر کند و سپس به او نزدیک شود.
همین کار را کردم و نزدیکتر شدم و همچنان متعجب تر. در نهایت...
_ مــــــــــــاع! پرفسور استانفورد! شما اینجا چیکار میکنید؟ این آبله های اژدهایی چیه روی بدنتون؟

پرفسور استانفورد جهید روی تخت و بلند شد و چنان فریاد زد که آب دهانش به حباب محافظ دورش پاشید:
_ پدرسوخته از من میپرسی؟! من چرا توی تکلیف رول نویسی تو باید انتخاب شم؟! من خودم استاد کلاسم! این چه مسخره بازی ایه؟

من که جا خورده بودم و تعجب کرده بودم تازه دوزاریم افتاد که قضیه چیه، بنابراین اعتماد به نفسم را جمع کردم، قیافه ای جدی مانند شفابخش ها گرفتم، گلویم را صاف کردم، چوبدستیم را تکانی دادم و گفتم:
_ پرفسور، در هر صورت شما انتخاب شدید که در اینجا حضور داشته باشید و به آبله اژدهایی مبتلا شوید! اما نگران نباشید! اگر همکاری کنید، شما درمان خواهید شد و ما موفق میشویم!
_ درمان؟! تو مگه جلسه قبل غایب بودی؟! بوقی خان مگه نمیدونی آبله اژدهایی درمان نداره؟

من یکدفعه وا رفتم و آب دهانم را قورت دادم و با استرس و خنده ای الکی پاسخ دادم:
_ ئه راس میگید! ... حالا اصلا ولش... بیاین بهتون آمپول و واکسن پیشگیری بزنم!
_ اسکول خان چرا متوجه نیستی؟! خودت داری میگی واکسن پیشگیری! الان که من مبتلا شدم دیگه پیشگیری کیلو چنده؟!
_ اوووم پرفسور ... لطفا ادب را در صحبتتان رعایت کنید چون در توضیح این تکلیف نوشته شده که شخصیت پردازی نمره دارد و شخصیت شما در جلسات تدریس کاملا مودبانه و حرفه ای است!
_ گلابی! شخصیت پردازی چیه؟ ادب کجا بود؟ تو الان منو به آبله اژدهایی مبتلا کردی که درمان نداره!
_ آهان متوجه شدم پرفسور! شما نگران تدریس ادامه جلسات کلاس هستید! اصلا نگران نباشید من خودم ادامه جلسات را تدریس میکنم! خیالتان راحت!
_ تدریس ادامه جلسات بخوره تو سرت! من دارم در مورد حفظ جونم صحبت میکنم!

در این لحظه دستیار شفاخانه هاگوارتز سر رسید و با تعجب و عصبانیت از من پرسید:
_ جناب شفابخش! چه اتفافی افتاده؟ چرا بیمار داد و بیداد میکنه؟

من هم که موقعیت را مساعد دیدم سریع جواب دادم:
_ دستیار جان! این بیمار اصلا همکاری نمیکنه! همین الان از پشت حباب محافظ بیهوشش کنید و یک عدد معجون آتشین به او بخورانید! بنظر من آتش معجون میتواند آتش آبله اژدهاییش را درمان کند!

پرفسور استانفورد که از عصبانیت داشت خودش را به حباب محافظ میکوبید فریاد زد:
_ دیوانه! معجون آتشین باعث میشه من بترکم! خوردن معجون آتشین باعث ترکیدن بیمار آبله اژدهایی میشه!

من:
_ دستیار جان! بیمار هر لحظه در حال مقاومت بیشتر است! لطفا دستور العمل داده شده را انجام دهید! من برم ناهار بخورم! بای بای

همانطور که دور میشدم فریادهای گوشخراش پرفسور استانفورد در پشت سرم، بلند و بلند تر میشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
پروفسور! ایشون مگه قابل دیدن بود؟ چنان به پتو پناه آورده بود که نمی‌شد دید اون زیر چی داره می‌شه! شاید اگه با پتو به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز می‌رسید و قبول می‌کردن با هم یکی بشن و بعنوان یک موجود شناخته بشن، اونوقت طلسم جلسه پیش شما که باعث می‌شد اعضای بدنش رو ببینیم کمک می‌کرد تا از پرده‌ی پتو عبور کنیم و ببینیم اون زیر چه خبره و بیمار چطوریه. ولی نمی‌شد که!

خلاصه که من دیدم اینطوری نمی‌شه، واسه همین یه طلسم زدم که مریض از رو تخت پرت بشه پایین.

اینجا بود که بالاخره جدایی پتو از بیمار حاصل شد. اما نگم براتون که واکنش بیمار چی بود. بنده روونا یجوری وحشت کرد و تو خودش بیش از پیش مچاله شد، انگار که یکی تو سواحل هاوایی در حال آفتاب گرفتن باشه اما یهو یه پورتالی بغلش باز بشه که سرمای سیبری رو به سمتش هدایت کنه. یعنی با این که پتو هم گرمایی که باید رو بهش انتقال نداده بود، اما برچیده شدنش مثل این بود که کولر تو صورتش روشن کنی. اگه بیمار به جای مچاله شدن تو خودش، پهن شده بود، می‌تونستیم با تشنج اشتباه بگیریم حتی!

از حرکات بیمار که بگذریم، می‌رسیم به ظاهرش! سرخ شده بود که شاید کسی که ندونه فکر کنه از گرمای حاصل از پتو بوده، ولی من و شما می‌دونیم اینطور نیست و در نتیجه از تب بوده. این حجم از سرخ شدن فقط نشون از درجه حرارت بالای بیمار، یعنی تب زیاده.

متاسفانه چون مثل اسکیموها لباس پوشیده بود قادر به دیدن باقی نقاط بدنش نشدم. اما وقتی با چوب بهش سیخونک می‌زدم، یه صدای ناله مانندی ازش بیرون میومد. نه طوری که انگار حوصله نداره و از نظر روحی داره اذیت می‌شه، بلکه از درد فیزیکی بود. واسه همین حدس می‌زنم جوشی تاولی چیزی زده بود و پوستش اوضاع خوبی نداشت.

پروفسور شاید باور نکنین، ولی من مطمئنم دیدم از دماغش بخار میاد بیرون. یه جا اینقد سیخونک زدمش که حتی حس کردم آتیش کوچیکی از دهنش بیرون اومد. در واقع حدس من اینه که آبله اژدهایی قصد داره طرف رو تبدیل به اژدها کنه، ولی چون با ساختار بدن جانوران دیگه از جمله انسان جور نیست، بدن واکنش‌هایی برای مقابله نشون می‌ده که در نهایت به مرگش منجر می‌شه. مثلا تب می‌کنه چون آتیش تو وجودش زبونه می‌کشه. سردش می‌شه چون این حجم از گرما و آتشی که درونش شکل گرفته رو می‌خواد پس بزنه. واکنش پوست هم همون بثوراتیه که گفتین. اگه بدن قابلیت اژدها شدن داشت، این بثورات بزرگ می‌شدن، به هم می‌پیوستن و بعد از سفت شدن، پوست ما هم مثل اژدها فلس‌فلسی می‌شد.

از من بپرسین لوسیفر مورنینگ استار که از جنس آتشه، اگه آبله اژدهایی بگیره آخ هم نمی‌گه.


2.
گابریلا در حال برگشت به تالار خصوصی ریونکلاو بود که ناگهان متوجه صدای دابی می‌شه.

- دابی بد! دابی بد! دابی هرگز نباید این کارو کرد!

گابریلا که مشتاق بود بشنوه این‌بار چه خبر شده که دابی داره خودشو تنبیه می‌کنه، از راهرو می‌پیچه و طبق انتظار، با دابی‌ای مواجه می‌شه که داشت کله‌شو به دیوار می‌کوبید. گابریلا هیچ تلاشی برای مزاحم دابی شدن و متوقف شدنش نمی‌کنه و می‌ذاره دابی به طور کامل روند خودزنیش رو کامل کنه. وقتی کار دابی تموم می‌شه و برمی‌گرده، گابریلا با وحشت جلو میاد و جلوی جن کوچیک زانو می‌زنه.
- ای وای دابی! تو مریض شدی!

و دستشو دراز می‌کنه تا روی پیشونی دابی بذاره تا تبش رو چک کنه. دابی که تا به حال تو این موقعیت قرار نگرفته بود، با یه پرش به عقب می‌پره و از دسترس گابریلا خارج می‌شه.
- دابی مریض نبود. بانو قربان اشتباه کرد.

دابی اینو می‌گه و وقتی می‌فهمه یه ساحره رو به اشتباه کردن متهم کرده، دوباره برای تنبیه خودش به سمت دیوار می‌ره که گابریلا از پشت می‌گیردش.
- نه! یه نگاه به خودت بنداز! کاملا سرخ شدی! دعا کن آبله اژدهایی نگرفته باشی. پاشو بریم پیش مادام پامفری.

و در حالی که دست دابی رو گرفته کشون کشون می‌برتش. دابی تقلا کنان سعی می‌کنه مانع بشه.
- دابی جن خونگی بود. دابی مریض نشد. دابی مادام پامفری نخواست!

گابریلا با دیدن تقلای دابی برای رهایی، بالاخره متوقف می‌شه.
- خیله خب، نمی‌ریم درمانگاه. ولی به شرطی که بذاری خودم معاینه‌ت کنم.

گابریلا منتظر جواب دابی نمی‌مونه و دوباره دستشو برای چک کردن تب دابی جلو می‌بره. موهای بلند گابریلا رو سر و صورت دابی میفته و یه چند تار موهاش، دماغ دابی رو قلقلک می‌ده که باعث می‌شه دابی عطسه کنه. اونم تو صورت گابریلا!

- خب، فکر کنم منم مریض کردی. ولی خبر خوب چیه؟ عطسه از علائم سرماخوردگیه و این یعنی آبله اژدهایی نگرفتی!

گابریلا همزمان با گفتن این حرف با خوش‌حالی دابی رو از زمین بلند می‌کنه و در آغوش می‌کشدش. دابی اگه پشمی داشت، حتما اپیلاسیون می‌شد. ولی خب نداشت، واسه همین فقط چشمای گشادش گشادتر از همیشه می‌شه. گابریلا وقتی مطمئن می‌شه حسابی دابی رو تو بغلش چلونده، بالاخره رهاش می‌کنه. اما همچنان با یه دستش یه دست دابی رو می‌گیره که مبادا دابی پا به فرار بذاره.

گابریلا با اون یکی دستش که آزاده، دستی به چونه‌ش می‌کشه و تو خیالاتش غرق می‌شه.
- پروفسور استانفورد گفته بود درمان سرماخوردگی چیه؟ معجون فلفل؟
- بانو قربان باید متوجه شد که دابی مریض نبـ...

حرف دابی نصفه نیمه می‌مونه و برای بار دوم احساس بی‌وزنی می‌کنه چون دوباره گابریلا بلندش کرده بود. این‌بار زیر بغلش می‌زنه و به سمت دخمه‌های هاگوارتز حرکت می‌کنه.
- نگران نباش دابی. معجون فلفل راه نجات ماست!

دخمه‌ها:

دابی زیر بار معجون خوردن نمی‌رفت، برای همین گابریلا رو زمین خوابونده بودش و به زور قلپ قلپ معجون بود که می‌ریخت تو حلق جن خونگی روونا برگشته. وقتی به اندازه‌ی بیشتر از کافی معجون تو دهن دابی می‌ریزه، کنار می‌ره تا خودش چند قلپ بنوشه.
- ای بابا فکر کنم یکم زیاد دادم بهت. دیگه چیزی برای خودم نموند. باید بـ...

دابی که سرخ‌تر از همیشه شده بود، حالا دو دستی به گردنش چنگ می‌زنه و چیزی نمونده بود چشماش از حدقه بزنه بیرون. گابریلا که شک کرده بود شاید معجون اشتباهی به خوردش داده، نگاهی به برچسب روی معجون می‌ندازه، بوش می‌کنه و حتی تنها قلپی که تهش مونده رو می‌خوره.
- نه خودشه. مطمئنم اشتباه نکردم. پس چته تو؟

دابی که دیگه داشت حالت عق زدن رو در میاورد ولی خوشبختانه فعلا محتوایی همراهش از دهنش خارج نمی‌شه، به سختی می‌گه:
- دابی باید بانو رو نجات داد. بانو قربان اولویت داشت.

و همزمان با باز شدن دهن گابریلا که می‌خواست بگه عیب نداره و برخلاف دابی ترسی از این نداره که بره پیش مادام پامفری، دابی معجون فلفلو تو صورت گابریلا بالا میاره که خب، یه مقداریشم تو دهنش می‌ره.

حتما انتظار دارین گابریلا جیغ‌زنان از جاش بلند بشه نه؟ ولی اینطور نمی‌شه. به جاش سرشو به سمت دوربین برمی‌گردونه و پوکرفیس و کیانوش‌وارانه بهش زل می‌زنه.

دابی در طی همین مدت همچون مرغ پر کنده بالا و پایین می‌پره و شروع به توضیح اتفاقات می‌کنه.
- دابی مریض نبود. دابی سرخ بود چون سرش به دیوار خورد. دابی عطسه کرد چون موهای بانو قربان تو دماغش رفت. اما بانو گفت مریض شد. پس دابی بانو رو نجات داد.

دابی نمی‌دونست مریض باید سه روز معجون فلفل بخوره، برای همین با دستاوردی که بدست آورده بود گابریلا رو همونجا رها می‌کنه و می‌ره.

اما چون دابی در واقع مریض نبود، پس گابریلا هم مریض نشده بود. با این حال این کِیسِ موفقیت‌آمیز که ببینه تاثیر معجون فلفل بر یک جن خونگی چیه رو هم از دست می‌ده. احتمالا به جای بخار، واقعا آتیش از گوشاش می‌زنه بیرون!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1404 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم شفابخشی جادویی، به تدریس پروفسور استانفورد
۱_ هرمیون آروم آروم به تخت دوم نزدیک شد. می‌ترسید از بیمار آبله ی اژدهایی بگیره.

_ پخخخ!
_ آههههه...
_ هه هه هه
_ درد! مگه نمیبینی دارم تکلیف پروفسور رو انجام میدم؟
_ آها. خب باشه.

بیمار بیچاره می‌لرزید. پوستش قرمز شده بود. به نظر می‌اومد تب داره. یه عالمه تاول هم زده بود. یه آمپول هم بقل تختش مشاهده می‌شد.

_ حالا حالت خوب میشه؟

بیمار قبل از این که با داد و فریاد هرمیون را بیرون کنه و بگه مگه تو دکتر نیستی ابله سکوت کرد که از چشم‌غره های پروفسور استانفورد در امان بمونه.

۲_‌ هرمیون که فکرش مشغول بود داشت داغون می‌شد. پروفسور اون روز گفته بود باید هر کدوم بیماری رو درمان کنه. تعدادی از بچه‌ها هم به طرز مشکوکی وقتی حرف پیدا کردن بیمار از دهن پروفسور در‌اومد مریض شدن. پروفسور خودش بیمار های بچه ها رو انتخاب کرد. لیسا و آستریکس تا حد ممکن از هر نوع ویروس، مریض، درس، خردکردن اعصاب معلم و غیره دور شده بودن. اما کوین که هیجان‌زده بود یه‌کم... یه کم رو اعصاب معلم راه‌رفت و به نحو اعجاب‌انگیزی مریض شد. پروفسور هم بعد از سپردن کوین به هرمیون هرمیون را با قیافه ی شوکه رها کرد.

_ آروم باش هرمیون. آروم. چیزی نیست که. کوین مریض شده...
و گریه رو سر‌داد: حالا من چی‌کار کنم ای خدا من الان چجوری اینو خوب کنم؟ نویسنده. نویسنده با تو‌ام!
نویسنده: بله؟

_ میگم اگه گند بزنم چی میشه؟
_ هیچی اتفاق خاصی نمی‌افته. فقط برای مدت یک سال میره کما و در نهایت میمیره. همین.
_ بدتر شد که
_ حالا تو ادامه بده شاید تونستی

هرمیون سر تکون داد. اولین مرحله این بود که کوین رو راضی کنه تا آمپول بزنه. می‌دونست که حتی اگه یک ساعت و نیم هم زبون بریزه نمی‌تونه کوین رو راضی کنه. پس خواست یهو دست کوینو بکشه بزنه.
_ یک، دو، سه ‌.... عه، این که دست خودم بود
_ شرمنده قشنگم؛ بلند بلند فکر کردی، دستتو گذاشتم اینجا
_
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1404 23:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1. دابی دید که بیمار خیلی لرزید. دابی فهمید که بیمار استرس کشید. به نظر دابی تمام بیماری‌ها ریشه‌ی عصبی داشت. از طرفی همین که بیمار لرزید، نشون داد که بیمار سردش بود. پس بیماری بیمار از سردی بود.

دابی از این دو مشاهده نتیجه گرفت که برای درمان آبله اژدهایی، باید اولا به بیمار آرامش داد. این کار از هر طریقی ممکن بود.
دابی دونست که گل گاو زبون و سنبل الطیب آرامبخش بود. دابی دونست که داروها و آمپول‌های مورفین دار خیلی آرامبخش بود. دابی دونست که اون مورفین از یک گیاهی گرفته شد که اون خیلی خیلی آرامبخش بود. این از روش‌های دارویی. روش‌های غیر دارویی هم بود. مثلا بیمار مراقبه کرد. بیمار از کارهای پراسترس پرهیز کرد. رفقای بیمار دستش رو گرفت و اون رو برد شمال که کله‌ی بیمار هوا خورد.

راهکار دوم که دابی فهمید باید موازی با راهکار دوم در پیش گرفت، گرمی بود! باید بیمار رو به گرمی بست. مثلا به بیمار شیرموز با پسته و عسل داد. بیمار رو از خوردن گوجه و خیار و برنج و پنیر که سرد بود منع کرد. بیمار رو پتوپیچ کرد. بیمار رو توی کوره گذاشت. کوره رو روشن کرد. دابی بد.

2.

دانش‌آموزان همگی از کلاس خارج شدند. به غیر از دابی! کلاس که خالی شد او من و من کنان و پاورچین به سمت ملانی رفت.

-

چند لحظه‌ای طول کشید تا ملانی که سرش گرم رسیدگی به بیماران و برگرداندن آن‌ها به شرایط عادی بود، متوجه دابی شود که پشت سرش ایستاده و در سکوت به او زل زده.

-

- اوه دابی! غافلگیرم کردی! در مورد درس امروز سوالی داشتی؟

- خیر پروفسور بانو قربان. دابی سوالی نداشت. دابی در خدمت بود.

- خدمت؟ منظورت اینه که کمکم کنی؟ خوب راستش من الان کار خاصی ندارم که تو بتونی توش کمکی بهم یکنی ...

- دابی کمک نکرد ... دابی نجات داد! دابی فهمید که پروفسور بانو قربان خودشون مبتلا شد.

دابی ضمن گفتن این حرف، آهسته و نامحسوس یک قدم به ملانی نزدیک‌تر شد.

- مبتلا؟ منظورت چیه دابی؟

- بانو آبله گرفت! دابی باید بانو رو نجات داد ...

ملانی که اندکی موضوع را جدی گرفته بود، تازه متوجه شد دابی مزخرف می‌گوید!

- فکر کنم درس رو خوب متوجه نشدی دابی! تو که بیمار مبتلا به آبله رو دیدی ... من کدوم یکی از نشانه‌هاش رو داشتم؟

- موهای بانو تاول زد! دابی دونست که کوزه‌گر همیشه از کوزه شکسته آب خورد! دابی نگذاشت پروفسور بانو قربان، قربانی شغل خطرناکش شد!

- تاول چیه دابی ... رنگ موهای من خودبخود تغییر می‌کنه! مو که اصلا تاول نمی‌زنه. تاول مال پوسته.

دابی توچهی به این صحبت‌ها نداشت. او فقط از این که ملانی گرم توضیح شده بود، استفاده کرد تا به او نزدیک شود و عاقبت در یک حرکت ناگهانی، پرید پشتش و آمپولی را که چند دقیقه قبل از بین وسایل ملانی کش رفته بود را فرو کرد ... تا آخر!

- دابــ.... آخ!

- بانو چرا جیغ زد؟ مگه به همه نگفت که آمپول ترس نداشت؟

ملانی وحشت زده سرنگ را بیرون کشید. دابی که دو دستی سفت آن را چسبیده بود، روی هوا از سرنگی که حالا بیرون عضلات و در دست ملانی بود آویزان شد.

- این چه کاری بود کردی؟ این آمپولو از کجا برداشتی؟ آمپولی ترس نداره که اصولی تزریق بشه نه این شکلی که تو یهویی ته آخر فرو کردی جن بی ملاحظه!

دابی که دیگر چسبیدن به سرنگ را بی قایده می‌دید، رها کرد و به روی زمین افتاد.

- دابی دونست که همه‌ی اونایی که گرفت اولش فاز انکار داشت و گفت نه من نگرفت! دابی این کار رو به نفع خود پروفسور بانو قربان کرد! بعدا از دابی به این خاطر تقدیر شد!

ملانی در حالی که سعی داشت روی سرنگ را بخواند تهدید کرد:

- تقدیر؟ یک تقدیری نشونت بدم! صبر کن ببینم چی بود این لامصبی که به من زدی ...

- دابی صبر نکرد. دابی به بازی پیچید. دابی فراری. دابی بد.

دابی دست انداخت و یک ترالی احیاء را گرفت و در حالی که سر خود را مدام به آن می‌کوبید، از صحنه دور شد! ملانی تازه موفق شده بود روی سرنگ را بخواند: داروی اجابت مرلینگاه فوری و قوی - حاوی روغن کرچک و برگ سنا!

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 20:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امتیازات جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی

شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:
اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۲ نمره خلاقیت
۳ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب

در تکلیف رول:
۷ نمره خلاقیت و دید شخصی
۳ نمره فضاسازی و توصیف و استفاده درست از شخصیت پردازی افراد
۲ نمره انسجام نوشته و طنز یا جدی نویسی قوی
۲ نمره نگارش درست و رعایت اصول نویسندگی
۱ نمره توجه به نکات آموزشی در کلاس شفابخشی

امتیازات:

بردلی: ۳+ ۱۲
تکلیف اول کاملا درست بود اما خلاقیت بیشتری انتظار داشتم. کسی چه میدونه چه کارایی از یه معده جادویی برمیاد.
تکلیف دوم خیلی خلاقانه بود. آفرین. بیشتر تمرکزت روی دیالوگ ها بود و فضاسازی پستت کم بود. شخصیت پردازی هم کمی ضعیف بود. تقریبا همه جادوگران از نام بردن اسم ولدمورت میترسن. بردلی باید بگه اسمشونبر و کمی بیشتر بترسه تا طبیعی تر باشه اما درکل پست قشنگی بود.

هرمیون گرنجر: ۰ + ۱۲
دانش آموز زرنگی مثل تو که نباید تکلیف اول رو فراموش کنه. متاسفانه امتیاز اون قسمت رو نمیگیری. درمورد تکلیف دوم خلاقیتت توی رفتن تو ذهن هرمیون و احساسات مختلف خوب بود. هرچند اگه بیشتر درمورد اینکه بعد از طلسمت چه بلایی سر دانش آموز بیچاره اومد مینوشتی بهتر می شد.

گابریلا پرنتیس: ۵ + ۱۵
توصیف جزییات و فضاسازی عالی بود. خشونت گابریلا هم دقیقا همون چیزی بود که ازش انتظار می رفت. فقط بهتره روش هایی که کمتر تهاجمی هستن رو برای توقف انتشار سم انتخاب کنی. دستش رفت بهرحال.

لیلی لونا پاتر: ۵ + ۱۵
پست خیلی قشنگی بود. توصیف و فضاسازی باعث شده بود تا خودم رو کنار لیلی تصور کنم و وحشتش رو لمس کنم. خلاقیتت توی توصیف حشره هم جالب بود. بااینکه جا داشت تو سوال اول خلاقیت بیشتری به خرج بدی ولی نمره کامل رو بهت میدم.

رودریک سیتون: ۵ + ۱۵
ممنونم که انقدر وقت گذاشتی و تکلیف اول رو هم رول نوشتی. خیلی جالب و پر جزییات بود. تکلیف دوم‌ت هم عالی بود. بهتر بود کمتر از شکلک استفاده می کردی. گاهی وقتا کلمات بهتر از شکلک ها میتونن طنز رو برسونن.

کوین کارتر: ۵ + ۱۵
و یه کارت صدآفرین.
خیلی قشنگ و خنده دار نوشته بودی. خلاقیت تو همه جملاتت موج می زد و نتیجه کارت هم چیزی بود که دلم میخواست ببینم. مثل همیشه عالی بودی.

هیبرنیوس مالکوم: ۴ + ۱۵
خوشحالم که غرق درس و تکلیف شده بودی ولی حیف که موفق به قتل شدین نه درمان.
همه چیز عالی بود ولی آپاندیس حتما یه نقش جادویی و مفید داره. فقط فرصتش رو پیدا نکرده که رو کنه.

گلرت گریندل والد: ۵ + ۱۴
تای جوبو؟ زیبا بود. اگه پایین تر از قلب میگرفتی و ورد رو میخوندی پست کاملی بود. نمیدونم چی رو تصور کردی که به جای پدیدار شدن ناپدید شد.

تام ریدل: ۵ + ۱۳
خلاقیت و توجه به جزییاتت خوب بود، شخصیت ها توی پستت عالی بودن. فقط من ردی از گزش حشره و وردی که برای درمان به کار می بردیم ندیدم.

آستریکس: ۵ + ۱۴
باز تو فانوس‌تو گم کردی بچه؟ شیطونه میگه صفر بدم بهش. چون خلاقیتت خوب بود و انتهای پستت قشنگ بود ایندفعه فقط یه نمره کم میکنم. بیا اینم فانوس‌ت، نبینم دیگه گمش کنی ها.

مروپ گانت: ۵ + ۱۴
پست خیلی قشنگی بود. نقش مهم دل رو قبول میکنیم مامان ولی نقش مهم چایی نبات در پزشکی رو نه.
خلاقیت و دید شخصی تون عالی بود. به روش های مامان ها هم احترام میذاریم ولی ورد ما رو پرپر نکرده و از علم پزشکی هم استفاده کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 17:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی


-ههپچاااااوووو...

کلاس شفابخشی جادویی با صدای عطسه و فین فین مریضی که روی تخت در جلوی کلاس خوابیده بود پر شده بود. تخت دیگری در فاصله دو متری این مریض قرار گرفته بود که در آن مریض دیگری زیر پتو قوز کرده بود و هیچ صدایی از او بلند نمی شد اما در عوض کل تخت در حال ویبره رفتن و لرزیدن بود.
-فین... فین... هههههههههه پپپپپ چاااااااو...

با این عطسه ی قدرتمند که قطرات تنفسی آن تا ده مترو قابلیت طی طریق داشتند جادوآموزان با سرعت نور کتاب و دفترشان را جمع کرده و در دورترین نقطه کلاس جمع شدند.
ملانی که لباس لیمویی رنگ شفابخشی اش را پوشیده بود و کلاه چهارگوشی روی موهای مشکی اش گذاشته بود در کنار تخت ها سرحال و خوشحال ایستاده بود و کوچکترین نشانی از نگرانی در صدایش نبود.
-نگران نباشید بچه ها. این حباب شفاف که اطرافشون می بینید حباب قرنطینه ست. من توی تولید حباب قرنطینه ماهرم. هیچ ویروس و میکروبی ازش رد نمیشه.
خب، جلسه دوم هم مثل جلسه قبل، شفابخشی عملی داریم. پس ترس رو کنار بذارید و بیاید نزدیک.
دانش آموزان با احتیاط به سمت تخت دوم که می لرزید و بی خطرتر به نظر می آمد رفتند.

-اوه، اون بیمار آبله اژدهاییه بچه ها. بهتره اول این یکی بیمار که سرماخوردگی معمولیه رو ببینید.

با شنیدن اسم آبله اژدهایی جادوآموزان دوباره به دورترین نقطه کلاس فرار کردند.
-مگه آبله اژدهایی کشنده نیست استاد؟
-چرا، هست. پدربزرگ و مادربزرگ من هم هردو از آبله اژدهایی مردن.

-درسته، کشنده که هست ولی میشه علائم رو درمان کرد و البته واکسن برای پیشگیری داره. ولی فعلا بیاید به کیس اول‌مون توجه کنیم.

-فین...

-همونطور که می بینید، تب، عطسه، آبریزش بینی و چشم و البته سردرد از علائم اولیه سرماخوردگی معمولی هست. خیلی مهمه که شما فرق این بیماری رو با آبله و آنفلوانزا رو بدونید. کسی میدونه؟
-خانم اجازه، آبله تاول داره.
-آفرین، آنفلوانزا چی؟
-اونم همینه ولی شدیدتر؟
-نخیر، آنفلوانزا یه بیماری ویروسی حاده و بیمارتون با داروهای سرماخوردگی درمان نمیشه. آنفلوانزا ناگهانی بروز پیدا میکنه، معمولا آبریزش بینی نداره و بدن درد و تب و سرفه داره. کشنده تر هم هست.

ملانی چوبدستی اش را به سمت تخته سیاه گرفت و جدولی از نشانه ها و تفاوت های سرماخوردگی، آنفلوانزا و آبله اژدهایی روی آن نوشته شد.
-خیلی مهمه که بدونید بیمارتون به چه بیماری ای مبتلا شده. مثلا برای درمان سرماخوردگی کافیه به بیمار تا سه روز روزی یک لیوان معجون فلفلی بدید. عوارض جانبی‌ش اینه که تا چندروز از گوش های فرد بخار بلند میشه اما درعوض کاملا خوب میشه.

ملانی درحالی که جادواموزانش را تماشا می کرد که با اخرین سرعت نت برداری می کردند اضافه کرد.
-ولی اگه به بیمار مبتلا به آنفلوانزا معجون فلفلی بدید هیچ تاثیری نداره و ممکنه حتی تب فرد رو بالاتر ببره و باعث مرگش بشه. بهترین کار اینه که با معجون های دیگه تب و سرفه فرد رو کم کنیم تا خود بدن مبارزه شو انجام بده... و اگه به بیمار آبله اژدهایی معجون فلفل بدید، منفجر میشه.
-منفجر میشه؟
-بله، چون تب و بثورات این بیمار خیلی زیاده و باید با بیشترین احتیاط درمانش کنید.

ملانی با حرکت چوبدستی اش پتوی بیمار تخت دوم رو کنار زد و فرد بیماری که زیر پتو کز کرده بود و می لرزید نمایان شد. چندنفر از روی ترس جیغ زدند. بیمار انقدر می لرزید که کل تخت را تکان می داد.
-به رنگ پوست و اندازه تاول ها نگاه کنید. واقعا بیماری خیلی بدیه. البته میشه با تزریق واکسن ازش جلوگیری کرد. متاسفانه تقریبا همه جادوگران از آمپول می ترسن و اجازه نمیدن بهشون واکسن آبله رو تزریق کنید.
-خب تا وقتی معجون هست چرا واکسن.
-هیچ معجونی تاحالا نتونسته جلوی آبله اژدهایی رو بگیره یا درمانش کنه عزیزم. اما یه آمپول کوچیک میتونه جلوش رو بگیره.

تکلیف این هفته:
۱-بیمار تخت دوم (آبله اژدهایی) رو معاینه کنید و مشاهدات تون درمورد علائم و نشانه ها و رفتار بیمار رو توضیح بدید. (۵ امتیاز-غیر رول)

۲-یکی از بیماری های سرماخوردگی، آنفلوانزا یا آبله اژدهایی رو انتخاب کنید. یکی از شخصیت های حال حاضر جادوگران رو به این بیماری مبتلا کنید و درمورد تشخیص و درمان بیماری بنویسید. ممکنه تشخیص اشتباه داده باشید یا عوارض جانبی درمانی که انتخاب کردید یهو بروز کنه. تونستید درمانش کنید؟ چطور قانع اش می کنید که همکاری کنه؟
موضوع دیگه اینه که میتونید درمورد استفاده از آمپول و مزایای واکسن آنفلوانزا یا آبله اژدهایی و ترس بقیه بنویسید. دستتون رو توی نوشتن باز گذاشتم بنابراین ازتون یه تکلیف خلاقانه و جالب میخوام.
علت اینکه گفتم یکی از اعضای حال حاضر جادوگران رو به عنوان بیمار انتخاب کنید این بود که ببینم چقدر در شناخت شخصیت دیگران مهارت پیدا کردید پس شخصیت پردازی هم مثل خلاقیت، توی تکلیفتون امتیاز دارن. موفق باشید.(۱۵ امتیاز-رول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️