1. لاکرتیا، با احتیاط و قدمهایی آهسته، به سمت تخت دوم نزدیک شد. اسم بیمار روی تابلوی بالای تخت با خط درشتی نوشته شده بود: "Power God New Day"
(قدرتالله نوروزی). او با پوزخندی محو با خودش فکر کرد:
-قدرتالله... آبله هم در برابر اسمت کم میاره
با وسواس فراوان، گوشهی پتوی پلنگیِ روی بیمار را گرفت و به آرامی کنار زد. به جای یک مرد، با چهرهی زنی مواجه شد که به نظر میرسید در حالِ لذت بردن از یک چرتِ عصرانه دلپذیر است! چشمانش باز شد و با یک خمیازهی عمیق کش و قوس آورد؛ خمیازهای آنقدر کشدار و بیپروا که لاکرتیا تقریباً میتوانست محتویات معده اش را هم تشخیص دهد! زن به طرز قابل توجهی درشتاندام و چاق بود و کاملاً با نام "پاور گاد" در تناسب بود! لاکرتیا با دقت صورت و گردن زن را بررسی کرد. زیر چشمها، پشت گوشها... هیچ اثری از بیماری، تب یا آن تاولهای قرمز و بدشکل که پروفسور اینقدر روی آنها تاکید کرده بود، دیده نمیشد. با خودش زمزمه کرد:
-عجیبه... چرا هیچ اثری نیست؟
آرامش مطلق در چهره ی زن موج میزد؛ آرامشی که با وضعیت کلاس و وحشت لاکرتیا از ویروس در تضاد عجیبی بود. لاکرتیا ابتدا کمی جا خورده بود، با این حال از دیدن "قدرتالله" در قالب یک زن درشتاندام تعجب خاصی نکرد، نگاهی به اسم روی تابلو و بعد به چهرهی زن انداخت.
-ببخشید... خانم؟ شما... خانم نوروزی هستید؟
زن با صدایی خوابآلود غرید:
هن... آره؟
لاکرتیا که حسابی گیج شده بود، با لکنت پرسید:
-بیمار شمایی؟
زن لبخند پهنی زد:
اوه نه، مرلین رو شکر من کاملاً سالمم. فقط شوهرم بیچارهم اینجا بستریه. از شما چه پنهون دلم نیومد تنهاش بزارم، ولی نه که صندلی کنار تخت ممکنه ویروسی باشه، نتونستم روش بشینم. این شد که پاور جون رفت رو صندلی، منم گفتم تا تخت خالیه، یکم اینجا استراحت کنم
و با اشاره به مردی که با قیافهای درهم و برهم، لاغر و باریک، روی یک صندلی تاشو، مچاله شده و از سرما و لرزش به خود میپیچید، ادامه داد:
-بیمار اصلی اونه!
یک لحظه، نگاه لاکرتیا به مرد لاغر و باریکی افتاد که روی صندلی مچاله شده بود. پوستش سرخ بود و لکههایی شبیه تاولهای ریز و چرکین روی گردن و دستهایش خودنمایی میکرد. او به وضوح میلرزید و هر چند وقت یک بار سرفههای خشک میکرد. قلب لاکرتیا برای لحظهای فرو ریخت. شوک و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. اینها همان علائم واقعی بودند!
-مرلینا! اون تمام مدت اینجا نشسته بود و من داشتم اینو معاینه میکردم؟

مرد که نگاه خیرهی لاکرتیا را دید، با صدایی که از کلافگی و کمی عصبانیت آمیخته بود، گفت:
بلاخره افتخار دادی به من نگاه کنی؟ بله! من مریضم! 'پاور گاد نیو دی' هم منم
لاکرتیا که به تازگی متوجه ماجرا شده بود و با کلافگی زمزمه کرد:
-خب چرا از اول نمیگین؟ من فکر کردم خانم بیمارن
مرد پوزخندی زد:
چون شما از اول نیومیدن سراغ من رفتید سمت خانمم! حالا که فهمیدی بجنب
لاکرتیا به سرعت تمام مشاهدات را در دفترچهاش یادداشت کرد، در حالی که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد. این اولین باری بود که به این نزدیکی یک بیمار آبله اژدهایی را میدید و اعتراف کرد که حتی با وجود 2 لایه ماسک هم، هنوز هم کمی احساس ترس میکرد...
نقل قول:
مشاهدات لاکرتیا (از معاینهی پاور گاد نیو دی):
پوست به طرز شدیدی سرخ و ملتهب بود، به خصوص در نواحی گردن، صورت و دستها.
لرزشهای شدید و متناوبی داشت که نشان از تب بالا و ضعف عمومی بدن میداد. این لرزشها به حدی بود که صندلی زیر پایش هم گاهی تکان میخورد.
لکههای کوچک و قرمزی به صورت پراکنده روی پوستش دیده میشد که در برخی نقاط برجستهتر و شبیه به تاولهای ریز و تازه بودند. این تاولها در مراحل اولیهی رشد بودند و نشان میدادند که بیماری اخیراً شروع شده است.
رفتارش بسیار کلافه، عبوس، بیحوصله و به وضوح از موقعیت ناراضی بود. از درد و ناراحتی رنج میبرد و حوصلهی توضیحات اضافی نداشت. مشخص بود که از اینکه همسرش روی تختش خوابیده و او را نادیده گرفته بودند، دلخور و خشمگین.کاملا راضی بود!
پاور از تب بالا و درد عمومی بدن شکایت میکرد و به شدت احساس خستگی و بیحالی داشت...
و درست بعد ازینکه خانم نوروزی چنان خمیازه ای کشید که تمام اکسیژن هوای اطراف بلعیده شد، لاکرتیا دفتر را بست و از اتاق خارج شد...
2. لاکرتیا، با ظاهری جدیتر از همیشه و دفترچهی یادداشت به بغل، مامان را به اتاق معاینهی درمانگاه هاگوارتز هدایت کرد. مامان، با چهرهای رنگپریده و چشمانی بیفروغ، با اکراه روی تخت معاینه دراز کشید. تب و لرز امانش را بریده بود و سردرد وحشتناکی داشت.لاکرتیا نگاهی به چهرهی بیحال مامان انداخت.
-مامان جون، میدونی که آبله اژدهایی نیست، نیاز نیست خیلی نگران باشی!
مروپ با صدایی خفه نالید:
-میدونم لاک... این... اینم یه حقه جدید شوهر مامانه. میخواد منو از پا دربیاره
لاکرتیا با کلافگی توضیح داد:
-نه مامان. این آنفلوانزاست. یه بیماری ماگلی که هر سال میآد و میره. الان هم موج جدیدش راه افتاده.
مامان چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد، طولی نکشید که ناگهان با وحشت از خواب پرید، نفسنفس میزد،دستش را روی قلبش گذاشته بود و در حالی که از وحشت، بدنش میلرزید، با صدای بلندی فریاد زد:
-وای نهههه! تامییییی! تااااام
لاکرتیا که مشغول یادداشتبرداری از علائم اولیه (تب، لرز، سردرد، ضعف عمومی، سرفه) بود، با نگرانی پرسید:
-چی شد مامان؟ کابوس دیدی؟
مروپ، با چشمانی وحشتزده و صدایی که از ترس میلرزید، گفت:
-لاک مامان... خواب دیدم... خواب دیدم تام... شوهر نکبت مامان... با همون عفریتهی موخرمایی، سیسیلیا.. کنار هم بودن... میخندیدن... تام داشت برای سیسیلیا...
لاکرتیا برای لحظهای سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد
-مروپ مامان، نگران نباش. فقط یه خوابه
-فقط یه خواب؟
مروپ از جا پرید
-اگه به واقعیت تبدیل بشه چی؟ نکنه الان اون عفریته پیش شوهر منه! من از همون روز اول میدونستم سیسیلیا چشم به زندگی من داره! الان هم که من مریض افتادم...
لاکرتیا آهی کشید. وقتش بود که از ابزار قانعکنندهاش استفاده کند.
- مامان نباید بزار به واقعیت تبدیل شه!اگه نمیخواید این کابوس به واقعیت تبدیل بشه... اگه نمیخواید شوهر مامان بره سراغ اون سیسیلیا یا اون بیا...
مروپ با تمام توان نداشته اش، غرید:
-خب چیکار کنم لاک؟
-باید واکسن آنفلوانزا بزنید! همین الان!
لاکرتیا، با لحنی قاطع، واکسن را از جعبه مخصوصش بیرون آورد.
مروپ نگاهی به سوزن براق و ترسناک سرنگ انداخت.
-واکسن؟ این دیگه چه کوفتیه؟آخه تا وقتی معجون هست چرا با اینا! اصلا این چه ربطی به شوهر مامان و اون عفریته داره؟
لاکرتیا نزدیکتر رفت و با صدایی آرام و جدی، جملاتی را به زبان آورد که فکر میکرد اثر کند:
-واکسن نزنین، خوب نمیشین... شوهر جان چشم شمارو دور میبینه! از فرصت استفاده میکنه و میره سراغ اون سیسیلیا! تازه... اگه مریض بمونید کی میخواد به لرد برسه؟ کی پنج صبح پاشه براش کله پاچه بار بزاره و لقمه بگیره؟
این جمله آخر، مانند شوک الکتریکی بود که به مامان وارد شده باشد. چشمانش گرد شد، انگار برق خفیفی از سر تا پایش را فرا گرفت. آن عفریته! پسرش! شوهروش!با تمام توان از جا بلند شد و با صدایی لرزان، اما مصمم گفت:
-لاک... حالا چیکار باید بکنم؟
لاکرتیا با لبخند پیروزمندانهای سرنگ را بالا گرفت:
-همینو... بایدبزنی مامان
مامان، که تازه متوجه فرایند واکسن زدن شده بود، با خجالت پرسید:
_لاکرتیا... زشت نباشه؟ ما اینشکلی بخوابیم و این ماگلا آمپول بزنن؟ جلوی تو؟ من... من جلوی تام هم حتی
لاکرتیا با یک پوزخند شیطنتآمیز که فقط خودش قادر به تشخیص آن بود، گفت:
-زشتتر از این که مرلین نکرده سیسیلیا شوهر مامانو بدزده! بعدش هم، اینجا درمانگاهه. همه دمر میخوابن. شما فقط به لرد و باباش فکر کن!
مادر لرد سیاه، در نهایت تسلیم شد. با چشمانی بسته و لبی آویزان، دمر روی تخت خوابید. درد آمپول برایش قابل تحملتر از کابوسهای
اون عفریته سیلیسیا و آیندهی پسر و شوهرش بود.