دوئل با رودولف لسترنج
یک روز زیر یک سقف..
یک روز زیر یک سقف..
******
- نــــــه!! نــــــــــــــــه!!
صدای جیغ.. صدای غرّش.. صدای مرگ..
صدای زوزههای گرگی زخمخورده از دور دست..
- نــــــــــــــــــــــــــه!! این کارو نکنیـــــــــــــد!!
چشمانش به یک باره گشوده شدند. چرخید و محتویات معدهش را بالا آورد. نفس نفس زد.. قطرههای عرق روی پیشانیش برق میزدند و چشمانش، با حالتی تبآلود و ناباور، روی جسم ِ پیش رویش خیره مانده بود..
هیچوقت جادوهای تازه اختراع شدهتان را روی وسایل مشنگی امتحان نکنید!..
**
- یه بار دیه بگو واس چی باس این کلّهپوکا رو تحمل کنیم؟
ویولت مطلقاً بیحوصله، همانطور که با سر به گروهی نوجوان که پیشاپیش آنها راه میرفتند اشاره میکرد، این را خطاب به برادرش گفت.
کلاوس، عینک شیشهگردش را با نوک انگشت، روی بینیش بالا برد و صبورانه، توضیح داد:
- خواهر، ما توافق کردیم که..
- آره آره. خِله خو. با مشنگا وخ بگذرونیم تا من واس دانشگاه مشنگیم آماده شم. ولی اینا دیه خعلی تهشن داداش!
- معو!
ماگت با نارضایتی از روی شانهی صاحبش، اعلام کرد که با او موافق است. این مشنگها همانطور که ویولت با ادبیات خاصش حکم کرده بود، "خیلی تهش بودند"!
به هر حال، حکایت طاووس و هندوستان بود. ویولت بودلر قصد داشت برای یک دانشگاه مهندسی مشنگی درخواست پذیرش بفرستد و به گواه تمام کسانی که او را میشناختند، از یک کیلومتری میشد فهمید این دختر خل و چل، ساحره است.
در نتیجه، کلاوس و پروفسور دامبلدور، قیّم قانونی فعلی ِ بودلرها، توافق کردند که آنها تعطیلات را با گروهی از بستگان مشنگ و مطلقاً بی اطلاع خود بگذرانند. بعد از جار و جنجالی که در آشپزخانهی گریمولد به پا شد، ویولت توانست دامبلدور را قانع کند که با رعایت تمام اصول ایمنی و اجرای تمام جادوهای رازداری و امثالهم، برای این که به قول خودش "بر اثر همنشینی با این تسترالها" [ - ویولت، جایی که میری، باید از کلمهی مطلقاً غیر مؤدبانهی الاغ استفاده کنی! – خله خو پروفسور! کرّهخر اصن! ] جان ندهد، بتواند روی طلسم آخرش کار کند.
ولی حالا به نظر میرسید حالا در یک گردش دستهجمعی با نوجوانهای آن خانواده گیر افتاده بودند که داشتند در مورد حیوان عجیبی به اسم "آیفون سیکس" صحبت میکردند. ویولت ترجیح میداد بعد از این که آخرین اظهار نظرش به فاجعهی حال حاضر ختم شده بود، تنها مغز کلاوس را بجود. طفلک کلاوس!
- عه! این یه جنّه!
نگاههای عجیب و غریب.
- نه، فقط کوتولهس. تیریون لنیستره!
- جن وجود نداره بودلر!
- معلومه که.. آخ!
کلاوس پایش را لگد کرده بود و با لبخندی، به یاریش شتافت:
- وجود نداره. ویولت خیلی اهل سریال و تلویزیون نیست. بیشتر وقتشو تو فضای آزاد میگذرونه.
خب. خیلی هم دروغ نبود. به خیر گذشت..
- پس بیاید بریم پیکنیک!
تقریباً!
ویولت معمولاً دختر خوشمشرب و سرحالی بود. ولی حالا در یکی از آن وضعیتهای ِ عبوس غرغروی غیر قابل تحملش قرار داشت که اگر مرلین هم همان لحظه از عرش نزول اجلال مینمود و جلویش عربی میرقصید، خلقش باز نمیشد. شاید خلق ماگت باز میشد البته.
- کِل. من میخوام برم روی طلسمم کار کنم. میدونی چند وخته که دارم..
کلاوس کتابی را که در حال خواندنش بود، با صدای بلندی بست. ایستاد و به سمت ویولت چرخید:
- تا به حال در ارتباط با تصمیماتت اظهار نظر نکردم خواهر.
ویولت تعجب کرد.
- همم. نه خعلی. چطو؟
کلاوس نفس عمیقی کشید و سپس، نگاهش مصممش را به چشمان خواهرش دوخت:
- از پسش بر نمیای خواهر. تو بیشتر از چیزی که باید برای این آدما لطیفی.
اظهار نظر صریح، صادق و جدی کلاوس، مانند مُشت به شکم ویولت خورد. چند بار پلک زد. هوش ریونکلاییش برای اولین بار، از درک کلمات ِ کسی سر باز زد.
- چی؟!
گونههای کلاوس گل انداختند. لحظهی سختی بود. بر خلاف خواهر پرحرفش، او علاقهی زیادی به استفاده از تارهای صوتیش نداشت.
همیشه همین بود. همیشه ویولت خشن و سرسخت به نظر میرسید و کلاوس، ملایم و لطیف. ویولت با مشتهای گره کرده مانند طوفانی از بلا نازل میشد و کلاوس، دستهایش را به نشانهی صلح و تسلیم بالا میگرفت. ویولت فریاد میزد و کلاوس سکوت میکرد. ویولت هجوم میبرد و کلاوس پناه میگرفت.. پشت سنگر کتابهایش..
ولی حالا به نظر میرسید کسی که سرسختتر است، یک گربه روی شانههایش ندارد.
- خواهر. آدمها به طور کلّی، موجودات خشنی هستند و مشنگها، خشنتر. میدونی، هرچی ضعیفتر باشی، بیرحمتر و خشنتر میشی. تو حتی نمیتونی با این آدما برقرار کنی. دیشب وقتی داشتن در مورد افسانههای شکار گرگینهها حرف میزدن..
چشمان ویولت با عصبانیت برق زد:
- میخواسّم بزنم دکور مکورشونو بیارم پایین! اینا واسه تفریح شکار میکنن داوش!
کلاوس ابرویی بالا انداخت:
- دقیقاً! میبینی؟ جادوگرها با چوبدستی میکشن، ولی با چوبدستی میتونن زنده هم کنن! امّا خیلی سخته در مورد کسی که تفنگ ِ شکار به سمتت نشونه رفته، تفکّرات گل و بلبلی ِ همیشگیت رو داشته باشی خواهر! خوب و بد چوبدستی رو، کسی که نگهش میداره تعیین میکنه، ولی بمب اتُمه، بمب اتُمه! تفنگ، تفنگه! کشتار، کشتاره!
ویولت پوزخندی زد. چشمانش را به چشمان مصمم برادرش دوخت. چیزی.. اندوهی عمیق در چشمانش موج میزد.
- آه.. آخه ما جادوگرا تا حالا همنوعانمون رو تا سرحد مرگ با طلسم شکنجهگر، شکنجه نکردیم.
چرخید که برود. باد خنکی شروع به وزیدن کرد. دستش را اندکی بالا آورد، گویی میخواست انگشتانش را میان موهای موّاج نسیم فرو ببرد و آنها را نوازش کند..
- توی این سرزمین هم باد میاد داداش کوچولوی نابغهی من. و باد.. با خودش قاصدک میاره..
**
بومــــــــــــــب!!
- آخخ!!
با نمیدانست چندمین انفجار ِ آن روز، به عقب پرت شد و بعد از برخورد به میز، روی آن غلتید و از طرف دیگرش به زمین سقوط کرد. لحظهای سکوت برقرار گشت و بعد، با چنگ و دندان خودش را از پشت میز بالا کشید. میان آن صورت ِ دوده گرفته که با موهای وِز وِزی احاطه شده بودند، نیشخندی میدرخشید.
- این دفعه دُرُس میشه ماگت! مطمئنم فهمیدم باس چوبدستی رو چیطو تکون بدم!
به سختی سر پا ایستاد و دودههایی که در حلقش رفته بودند را سرفه کرد. زندگی یعنی این! با آموزش پروفسور، برای خودش یک مکعب نفوذناپذیر بیست و چهار ساعته ساخته بود و دور از آن احمقها و حتی برادرش، روی طلسم کار میکرد. طلسمی که قرار بود خاطرات اشیاء بیجان را در ذهن اجرا کُنندهی آن، زنده سازد. پیش خودش خندید. "فقط از یه ویولت بودلر همچین طلسم احمقانهای بر میاد!" رکس این را با خنده گفته بود. خیلی هم طلسم محشری بود اصلاً! برای رکس ِ غایب ِ از همه جا بیخبر دورادور زبان در آورد.
با چوبدستی به مچ دستش ضربه زد تا ساعتی که خودش اختراع کرده بود، پدیدار شود. زمان زیادی تا محو شدن مکعب باقی نمانده بود. دیروز ساعت پنج و سی دقیقه بود که با فکری پریشان از مکالمهش با برادرش بازگشته و در یکی از اتاقهای طبقه بالای عمارت، مکعب نفوذناپذیر را پدید آورده بود. ناخواسته نگاهش به سمت تفنگ ِ شکاری که روی دیوار اتاق نصب شده بود، متوقف شد. هه! چه طنز سیاهی! بیست و چهار ساعت زیر سقف مکعبی که هیچچیز، نه صدا، نه تصویر، نه بو، مطلقاً هیچ چیز از آن بیرون نمیرفت یا به درون آن نمیآمد، با یک تفنگ شکاری ِ سرپُر همخانه شده بود.
سرش را تکان داد تا از افکار مزاحم خالی شود. آستینهایش را بالا زد و تمرکز کرد. چوبدستیش را با حرکت نرمی در هوا تکان داد و بدون نشانهگیری خاصی، زیر لب گفت:
- ممنتو.
چوبدستی به لرزه در آمد و داغ شد. ویولت چشمانش را گشود. ارتعاشات چوبدستیش شدت گرفتند و ناگهان، نور درخشان ِ یاسی رنگی از چوبدستی بیرون آمد و قبل از این که ویولت فرصت کند جهت چوبدستیش را بچرخاند..
به تفنگ برخورد کرد!..
**
- اون خوبه پس؟
- هیسسس.. فرار میکنه.. خیلی خوشگله..
میدید.. مرد جوان و همراهش را میدید. گرگ سفید ِ پیش رویشان را میدید. ولی این.. درد ِ کُشنده.. از کجا میآمد؟.. این زمزمه از کجا بود؟..
- نه.. نه..
طلسم درست کار نمیکرد؟! یا کسی دیگر آنجا بود؟! در خاطرات، آدم نمیتواند چیزهایی را ببیند که پیش از این دیده نشده است. کاش کسی آن تفنگ را..
- مطمئنی همینو میخوای؟ رنگای دیگه هم هستن ها!
مرد جوان همانطور که تفنگ را روی شانهش جا به جا میکرد این را گفت. خندید. همراهش.. بانوی جوانی بود..
- سفید بهم میاد. تو موافق نیستی؟
او هم خندید. لرزهای احساس شد. زمین؟! این لرزه از کجا میآمد؟! لرزهای عصیانگرانه!
- بزنش!
- نـــــــــــــــــــه!!
صدای غرّشی فریاد گونه.. حرکت تفنگ.. لگد به عقب.. صدای نعرهی دردآلود ِ شکارچی ناشی.. صدای زوزه.. صدای زوزهی گرگ ِ زخمی..
و تفنگ روی زمین افتاد..
صدایی کهنسال.. خسته.. خسته..
- لیاقتش بیشتر از این بود که تو شکارش کنی..
بهت و حیرت ناشی از درک، مانند آب یخ روی ویولت ریخت.
- چی..
و قبل از این که بتواند جملهش را کامل کند، صحنه دور سرش چرخید..
**
غرّش.. غریو شادی.. پارس سگها.. صدای دویدن شکارچیها.. حلقه زدنشان دور پادشاه مغرور جنگل..
چشمان درشت و سیاه گوزن ِ در آستانهی مرگ، چرخید.. قاتلش را یافت..
- تو..
همان صدای سنگین و پیر قبلی، در ذهن دختر ریونکلایی پیچید.
- از قتل خسته م.. خیلی خسته..
گوزن میلرزید. دست و پاهایش میلرزیدند و در چشمانش، برق ناباور ملتمسانهای میدرخشید: "نه.. نمیخوام بمیرم.. نمیخوام.. بمیـ.."
فروغ از چشمانش رفت.
جنگل..
بدون پادشاه ماند..
و آدمها بر فراز جنازهش جشن گرفتند..
**
چهچههی پرندهای خاموش شد..
- بهشون اخطار میدم.. همیشه.. هر دفعه..
**
جفتش میان جنگل گریخت. جلوتر رفت. ایستاد. برگشت و نگاه کرد.. در چشمان درشت معصومش، برق اشک میدرخشید.. خیره به جایی که..
آهوی نر سقوط کرده بود..
- داد میزنم.. فرار کنید.. از من فرار کنید..
**
- فرار کنید.. فرار کنید.. آخرین فریادم ولی همیشه از روی نا اُمیدیه..
خرس مادر روی دو پا بلند شد. نعرهای از سر خشم کشید. توله خرسها را در پناه خود گرفت.
بنگ! بنگ!!
- نه.. نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
**
صدای هقهق.. مادر ِ مُرده.. پادشاه ِ مُرده.. جُفت ِ مُرده.. یک پیامآور شادی ِ کوچک.. ولی مُرده..!
و آنجا.. دیگر فقط فریاد ِ تفنگ ِ قدیمی نبود.
فریادی، گلوی ویولت را خراشید و بیرون آمد:
- نـــــــــــــــــــــه!! نکشش!! بس کنیــــــــــــــد!! بس کنیــــــــــــــــــــــــد!!
.
.
.
و چشمانش به یک باره باز شدند.
روی پایش چرخید و محتویات معدهش را بالا آورد.
نفس نفس زنان..
ذرات عرق روی پیشانیش میدرخشیدند..
آن همه قتل.. آن همه مرگ.. آن همه موجود ِ بی صدای ِ بی گناه..
اشک در چشمانش حلقه بست و انگشتانش دور چوبدستی سفت شدند. روی زانوهایش سقوط کرد و دستان لرزانش، آخرین تکیهگاهش شدند. پیش چشمش.. دنیا در هم شکسته بود.. اشک در سقوطی ابدی فریاد کمکخواهی سر میداد.. نه.. باور نمیکرد.. نه.. باور نمیکرد..
سرش را بالا آورد. چشمانش را به تفنگ شکاری پیش رویش دوخت. از جا برخاست، به سمت تفنگ رفت و روی پنجههایش بلند شد تا از روی دیوار بَرَش دارد. به سمت پنجره رفت. پنجره رو به دریاچهای باز میشد که ویولت عاشقش بود. تفنگ را محکم در دست فشرد. با تمام قدرتش، به سمت عقب تاب خورد و بعد تفنگ را به سمت دریاچه پرتاب کرد.
زیر نور آفتاب، رقص شادمانهی جلاد کهنسال خسته به سمت رهایی، روی لبهایش لبخند ملایمی را نشاند.
- آروم بخواب تفنگ ِ پیر ِ خوب..
دستان ملایم ِ باد، به آرامی گونهش را نوازش کرد. سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید.
آه بله..
قاصدکها به این سرزمین هم میآمدند..! : )
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



بالاخره یک نفر فهمید که مرگخوارا نباید مثل تسترال سرشونو بندازن پایین و بیان داخل اتاق.



