جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
9
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

دوئل با رودولف لسترنج
یک روز زیر یک سقف..
یک روز زیر یک سقف..
******
- نــــــه!! نــــــــــــــــه!!
صدای جیغ.. صدای غرّش.. صدای مرگ..
صدای زوزههای گرگی زخمخورده از دور دست..
- نــــــــــــــــــــــــــه!! این کارو نکنیـــــــــــــد!!
چشمانش به یک باره گشوده شدند. چرخید و محتویات معدهش را بالا آورد. نفس نفس زد.. قطرههای عرق روی پیشانیش برق میزدند و چشمانش، با حالتی تبآلود و ناباور، روی جسم ِ پیش رویش خیره مانده بود..
هیچوقت جادوهای تازه اختراع شدهتان را روی وسایل مشنگی امتحان نکنید!..
**
- یه بار دیه بگو واس چی باس این کلّهپوکا رو تحمل کنیم؟
ویولت مطلقاً بیحوصله، همانطور که با سر به گروهی نوجوان که پیشاپیش آنها راه میرفتند اشاره میکرد، این را خطاب به برادرش گفت.
کلاوس، عینک شیشهگردش را با نوک انگشت، روی بینیش بالا برد و صبورانه، توضیح داد:
- خواهر، ما توافق کردیم که..
- آره آره. خِله خو. با مشنگا وخ بگذرونیم تا من واس دانشگاه مشنگیم آماده شم. ولی اینا دیه خعلی تهشن داداش!
- معو!
ماگت با نارضایتی از روی شانهی صاحبش، اعلام کرد که با او موافق است. این مشنگها همانطور که ویولت با ادبیات خاصش حکم کرده بود، "خیلی تهش بودند"!
به هر حال، حکایت طاووس و هندوستان بود. ویولت بودلر قصد داشت برای یک دانشگاه مهندسی مشنگی درخواست پذیرش بفرستد و به گواه تمام کسانی که او را میشناختند، از یک کیلومتری میشد فهمید این دختر خل و چل، ساحره است.
در نتیجه، کلاوس و پروفسور دامبلدور، قیّم قانونی فعلی ِ بودلرها، توافق کردند که آنها تعطیلات را با گروهی از بستگان مشنگ و مطلقاً بی اطلاع خود بگذرانند. بعد از جار و جنجالی که در آشپزخانهی گریمولد به پا شد، ویولت توانست دامبلدور را قانع کند که با رعایت تمام اصول ایمنی و اجرای تمام جادوهای رازداری و امثالهم، برای این که به قول خودش "بر اثر همنشینی با این تسترالها" [ - ویولت، جایی که میری، باید از کلمهی مطلقاً غیر مؤدبانهی الاغ استفاده کنی! – خله خو پروفسور! کرّهخر اصن! ] جان ندهد، بتواند روی طلسم آخرش کار کند.
ولی حالا به نظر میرسید حالا در یک گردش دستهجمعی با نوجوانهای آن خانواده گیر افتاده بودند که داشتند در مورد حیوان عجیبی به اسم "آیفون سیکس" صحبت میکردند. ویولت ترجیح میداد بعد از این که آخرین اظهار نظرش به فاجعهی حال حاضر ختم شده بود، تنها مغز کلاوس را بجود. طفلک کلاوس!
- عه! این یه جنّه!
نگاههای عجیب و غریب.
- نه، فقط کوتولهس. تیریون لنیستره!
- جن وجود نداره بودلر!
- معلومه که.. آخ!
کلاوس پایش را لگد کرده بود و با لبخندی، به یاریش شتافت:
- وجود نداره. ویولت خیلی اهل سریال و تلویزیون نیست. بیشتر وقتشو تو فضای آزاد میگذرونه.
خب. خیلی هم دروغ نبود. به خیر گذشت..
- پس بیاید بریم پیکنیک!
تقریباً!
ویولت معمولاً دختر خوشمشرب و سرحالی بود. ولی حالا در یکی از آن وضعیتهای ِ عبوس غرغروی غیر قابل تحملش قرار داشت که اگر مرلین هم همان لحظه از عرش نزول اجلال مینمود و جلویش عربی میرقصید، خلقش باز نمیشد. شاید خلق ماگت باز میشد البته.
- کِل. من میخوام برم روی طلسمم کار کنم. میدونی چند وخته که دارم..
کلاوس کتابی را که در حال خواندنش بود، با صدای بلندی بست. ایستاد و به سمت ویولت چرخید:
- تا به حال در ارتباط با تصمیماتت اظهار نظر نکردم خواهر.
ویولت تعجب کرد.
- همم. نه خعلی. چطو؟
کلاوس نفس عمیقی کشید و سپس، نگاهش مصممش را به چشمان خواهرش دوخت:
- از پسش بر نمیای خواهر. تو بیشتر از چیزی که باید برای این آدما لطیفی.
اظهار نظر صریح، صادق و جدی کلاوس، مانند مُشت به شکم ویولت خورد. چند بار پلک زد. هوش ریونکلاییش برای اولین بار، از درک کلمات ِ کسی سر باز زد.
- چی؟!
گونههای کلاوس گل انداختند. لحظهی سختی بود. بر خلاف خواهر پرحرفش، او علاقهی زیادی به استفاده از تارهای صوتیش نداشت.
همیشه همین بود. همیشه ویولت خشن و سرسخت به نظر میرسید و کلاوس، ملایم و لطیف. ویولت با مشتهای گره کرده مانند طوفانی از بلا نازل میشد و کلاوس، دستهایش را به نشانهی صلح و تسلیم بالا میگرفت. ویولت فریاد میزد و کلاوس سکوت میکرد. ویولت هجوم میبرد و کلاوس پناه میگرفت.. پشت سنگر کتابهایش..
ولی حالا به نظر میرسید کسی که سرسختتر است، یک گربه روی شانههایش ندارد.
- خواهر. آدمها به طور کلّی، موجودات خشنی هستند و مشنگها، خشنتر. میدونی، هرچی ضعیفتر باشی، بیرحمتر و خشنتر میشی. تو حتی نمیتونی با این آدما برقرار کنی. دیشب وقتی داشتن در مورد افسانههای شکار گرگینهها حرف میزدن..
چشمان ویولت با عصبانیت برق زد:
- میخواسّم بزنم دکور مکورشونو بیارم پایین! اینا واسه تفریح شکار میکنن داوش!
کلاوس ابرویی بالا انداخت:
- دقیقاً! میبینی؟ جادوگرها با چوبدستی میکشن، ولی با چوبدستی میتونن زنده هم کنن! امّا خیلی سخته در مورد کسی که تفنگ ِ شکار به سمتت نشونه رفته، تفکّرات گل و بلبلی ِ همیشگیت رو داشته باشی خواهر! خوب و بد چوبدستی رو، کسی که نگهش میداره تعیین میکنه، ولی بمب اتُمه، بمب اتُمه! تفنگ، تفنگه! کشتار، کشتاره!
ویولت پوزخندی زد. چشمانش را به چشمان مصمم برادرش دوخت. چیزی.. اندوهی عمیق در چشمانش موج میزد.
- آه.. آخه ما جادوگرا تا حالا همنوعانمون رو تا سرحد مرگ با طلسم شکنجهگر، شکنجه نکردیم.
چرخید که برود. باد خنکی شروع به وزیدن کرد. دستش را اندکی بالا آورد، گویی میخواست انگشتانش را میان موهای موّاج نسیم فرو ببرد و آنها را نوازش کند..
- توی این سرزمین هم باد میاد داداش کوچولوی نابغهی من. و باد.. با خودش قاصدک میاره..
**
بومــــــــــــــب!!
- آخخ!!
با نمیدانست چندمین انفجار ِ آن روز، به عقب پرت شد و بعد از برخورد به میز، روی آن غلتید و از طرف دیگرش به زمین سقوط کرد. لحظهای سکوت برقرار گشت و بعد، با چنگ و دندان خودش را از پشت میز بالا کشید. میان آن صورت ِ دوده گرفته که با موهای وِز وِزی احاطه شده بودند، نیشخندی میدرخشید.
- این دفعه دُرُس میشه ماگت! مطمئنم فهمیدم باس چوبدستی رو چیطو تکون بدم!
به سختی سر پا ایستاد و دودههایی که در حلقش رفته بودند را سرفه کرد. زندگی یعنی این! با آموزش پروفسور، برای خودش یک مکعب نفوذناپذیر بیست و چهار ساعته ساخته بود و دور از آن احمقها و حتی برادرش، روی طلسم کار میکرد. طلسمی که قرار بود خاطرات اشیاء بیجان را در ذهن اجرا کُنندهی آن، زنده سازد. پیش خودش خندید. "فقط از یه ویولت بودلر همچین طلسم احمقانهای بر میاد!" رکس این را با خنده گفته بود. خیلی هم طلسم محشری بود اصلاً! برای رکس ِ غایب ِ از همه جا بیخبر دورادور زبان در آورد.
با چوبدستی به مچ دستش ضربه زد تا ساعتی که خودش اختراع کرده بود، پدیدار شود. زمان زیادی تا محو شدن مکعب باقی نمانده بود. دیروز ساعت پنج و سی دقیقه بود که با فکری پریشان از مکالمهش با برادرش بازگشته و در یکی از اتاقهای طبقه بالای عمارت، مکعب نفوذناپذیر را پدید آورده بود. ناخواسته نگاهش به سمت تفنگ ِ شکاری که روی دیوار اتاق نصب شده بود، متوقف شد. هه! چه طنز سیاهی! بیست و چهار ساعت زیر سقف مکعبی که هیچچیز، نه صدا، نه تصویر، نه بو، مطلقاً هیچ چیز از آن بیرون نمیرفت یا به درون آن نمیآمد، با یک تفنگ شکاری ِ سرپُر همخانه شده بود.
سرش را تکان داد تا از افکار مزاحم خالی شود. آستینهایش را بالا زد و تمرکز کرد. چوبدستیش را با حرکت نرمی در هوا تکان داد و بدون نشانهگیری خاصی، زیر لب گفت:
- ممنتو.
چوبدستی به لرزه در آمد و داغ شد. ویولت چشمانش را گشود. ارتعاشات چوبدستیش شدت گرفتند و ناگهان، نور درخشان ِ یاسی رنگی از چوبدستی بیرون آمد و قبل از این که ویولت فرصت کند جهت چوبدستیش را بچرخاند..
به تفنگ برخورد کرد!..
**
- اون خوبه پس؟
- هیسسس.. فرار میکنه.. خیلی خوشگله..
میدید.. مرد جوان و همراهش را میدید. گرگ سفید ِ پیش رویشان را میدید. ولی این.. درد ِ کُشنده.. از کجا میآمد؟.. این زمزمه از کجا بود؟..
- نه.. نه..
طلسم درست کار نمیکرد؟! یا کسی دیگر آنجا بود؟! در خاطرات، آدم نمیتواند چیزهایی را ببیند که پیش از این دیده نشده است. کاش کسی آن تفنگ را..
- مطمئنی همینو میخوای؟ رنگای دیگه هم هستن ها!
مرد جوان همانطور که تفنگ را روی شانهش جا به جا میکرد این را گفت. خندید. همراهش.. بانوی جوانی بود..
- سفید بهم میاد. تو موافق نیستی؟
او هم خندید. لرزهای احساس شد. زمین؟! این لرزه از کجا میآمد؟! لرزهای عصیانگرانه!
- بزنش!
- نـــــــــــــــــــه!!
صدای غرّشی فریاد گونه.. حرکت تفنگ.. لگد به عقب.. صدای نعرهی دردآلود ِ شکارچی ناشی.. صدای زوزه.. صدای زوزهی گرگ ِ زخمی..
و تفنگ روی زمین افتاد..
صدایی کهنسال.. خسته.. خسته..
- لیاقتش بیشتر از این بود که تو شکارش کنی..
بهت و حیرت ناشی از درک، مانند آب یخ روی ویولت ریخت.
- چی..
و قبل از این که بتواند جملهش را کامل کند، صحنه دور سرش چرخید..
**
غرّش.. غریو شادی.. پارس سگها.. صدای دویدن شکارچیها.. حلقه زدنشان دور پادشاه مغرور جنگل..
چشمان درشت و سیاه گوزن ِ در آستانهی مرگ، چرخید.. قاتلش را یافت..
- تو..
همان صدای سنگین و پیر قبلی، در ذهن دختر ریونکلایی پیچید.
- از قتل خسته م.. خیلی خسته..
گوزن میلرزید. دست و پاهایش میلرزیدند و در چشمانش، برق ناباور ملتمسانهای میدرخشید: "نه.. نمیخوام بمیرم.. نمیخوام.. بمیـ.."
فروغ از چشمانش رفت.
جنگل..
بدون پادشاه ماند..
و آدمها بر فراز جنازهش جشن گرفتند..
**
چهچههی پرندهای خاموش شد..
- بهشون اخطار میدم.. همیشه.. هر دفعه..
**
جفتش میان جنگل گریخت. جلوتر رفت. ایستاد. برگشت و نگاه کرد.. در چشمان درشت معصومش، برق اشک میدرخشید.. خیره به جایی که..
آهوی نر سقوط کرده بود..
- داد میزنم.. فرار کنید.. از من فرار کنید..
**
- فرار کنید.. فرار کنید.. آخرین فریادم ولی همیشه از روی نا اُمیدیه..
خرس مادر روی دو پا بلند شد. نعرهای از سر خشم کشید. توله خرسها را در پناه خود گرفت.
بنگ! بنگ!!
- نه.. نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
**
صدای هقهق.. مادر ِ مُرده.. پادشاه ِ مُرده.. جُفت ِ مُرده.. یک پیامآور شادی ِ کوچک.. ولی مُرده..!
و آنجا.. دیگر فقط فریاد ِ تفنگ ِ قدیمی نبود.
فریادی، گلوی ویولت را خراشید و بیرون آمد:
- نـــــــــــــــــــــه!! نکشش!! بس کنیــــــــــــــد!! بس کنیــــــــــــــــــــــــد!!
.
.
.
و چشمانش به یک باره باز شدند.
روی پایش چرخید و محتویات معدهش را بالا آورد.
نفس نفس زنان..
ذرات عرق روی پیشانیش میدرخشیدند..
آن همه قتل.. آن همه مرگ.. آن همه موجود ِ بی صدای ِ بی گناه..
اشک در چشمانش حلقه بست و انگشتانش دور چوبدستی سفت شدند. روی زانوهایش سقوط کرد و دستان لرزانش، آخرین تکیهگاهش شدند. پیش چشمش.. دنیا در هم شکسته بود.. اشک در سقوطی ابدی فریاد کمکخواهی سر میداد.. نه.. باور نمیکرد.. نه.. باور نمیکرد..
سرش را بالا آورد. چشمانش را به تفنگ شکاری پیش رویش دوخت. از جا برخاست، به سمت تفنگ رفت و روی پنجههایش بلند شد تا از روی دیوار بَرَش دارد. به سمت پنجره رفت. پنجره رو به دریاچهای باز میشد که ویولت عاشقش بود. تفنگ را محکم در دست فشرد. با تمام قدرتش، به سمت عقب تاب خورد و بعد تفنگ را به سمت دریاچه پرتاب کرد.
زیر نور آفتاب، رقص شادمانهی جلاد کهنسال خسته به سمت رهایی، روی لبهایش لبخند ملایمی را نشاند.
- آروم بخواب تفنگ ِ پیر ِ خوب..
دستان ملایم ِ باد، به آرامی گونهش را نوازش کرد. سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید.
آه بله..
قاصدکها به این سرزمین هم میآمدند..! : )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل با ویولت بودلر
سوژه:یک روز زیر یک سقف!
رودولف چشمانش را با شدت بیشتری باز کرد تا مطمئن شود چیزی که میبیند واقعی است...نه...او اشتباه نمیدید...زیر تخت او شخصی دراز کشیده بود...شخصی در سلول رودولف در آزکابان بود...اتفاقی که در طول مدت چهار سالی که رودولف به جرم شکنجه لانگ باتم ها و البته مرگخوار بودن،در آزکابان زندانی بود اتفاق نیوفتاده!
چهار سال رودولف هیچکس و هیچ چیز را ندیده بود...هیچ...تنها چیزی که رودولف به مدت چهار سال دیده چهار دیوار،یک سقف،یک زمین سفت و سخت،یک تخت،یک در پولادی که هیچ روزنه ای نداشت و البته بشقابی که هر روز بعد از بیداری از خواب به اندازه ای که بتواند بدنی را زنده نگه دارد پر میشد...
رودولف هیچ موجود زنده ای ندید بود...حتی دیوانه سازان را...شاید مجازات تنهایی محض برای بسیاری از اشخاص سنگین ترین و سخت ترین محکومیت بود...شاید وزرات و زندان میخواستند با این کار رودولف را تنبیه کنند...عذاب دهند...شکنجه کنند...اما رودولف مثل خیلی از اشخاص نبود! او نه تنها از تنهایی رنج نمیبرد،بلکه برای او این تنهایی لذت بخش بود!
ولی چیزی که در آزکابان رودولف را سخت آزار میداد،بی اطلاعی بود...ندانستن.
چهار سال بود که او نمیدانست که چه اتفاقاتی افتاده است...او اطلاع نداشت در بیرون آزکابان یا حتی در داخل آزکابان چه اتفاقی افتاده بود...بارها با خود اندیشیده بود که سرانجام یارانش،خانواده اش،دشمنانش و البته اربابش چه شده...با خود فکر میکرد که آیا اربابش بازگشته؟!چون به بازگشت لرد ایمان داشت...
چهار سال تمام رودولف تنها کاری که انجام داده بود،فکر کردن بود...فکر کردن به گذشته...فکر کردن به حال...فکر کردن به آینده...
چهار سال تمام رودولف خیالبافی میکرد! او اطلاعی از دنیای اطراف نداشت...تنها حدس میزد...گمان میکرد...خیالبافی میکرد که چنین و چنان شده...خیالبافی میکرد که حالا چنین و چنان اتفاقی در حال رخ دادن است...خیالبافی میکرد که چنین و چنان خواهد شد...
اما بعد از چهار سال حالا این فرصت را داشت که واقعیت را بفهمد و از حدس و گمان دوری کند...این فرصت را داشت که از تازه وارد غریبه اطلاعات دنیای خارج را به دست آورد...میتوانست بعد از چهار سال بفهمد حقیقتی که در دنیای بیرون در حال وقوع است چیست.
نگاهی به شخصی که زیر تخت او دراز کشیده بود انداخت...صورت آن شخص روی زمین بود...اگر رودولف نفس کشیدن او را نمیدید شاید گمان میکرد که او مرده است...اما چیزی ما بین خواب بودن و بیهوش بودن بیشتر به وضعیت این شخص میخورد...
رودولف بلاخره از جایش برخواست و به طرف شخص رفت تا بتواند صورت او را ببیند...بعد از چهار سال این اولین باری بود که شخص دیگری را میدید...اما صورت آن شخص به شدت برایش آشنا بود.
او آن شخص را جایی دیده بود...اما کجایش را به یاد نداشت!بیشتر و بیشتر فکر کرد...ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شد...آن شخص فیلیپ بود!
رودولف مطمئن بود که کسی که حالا زیر پایش خوابیده و یا بیهوش شده فیلیپ است...چهره فیلیپ را به خوبی به یاد داشت...فیلیپ همان مامور وزارت بود که باعث دستگیری خودش،همسرش،برادرش و بارتی جونیور شد...آن شب فلیپ یکی از اشخاصی بود که در به دام افتادن آنها نقش داشت...او مطمئن بود که نامش فیلیپ است...شبی که آنها دستگیر شدند مودی گفته بود که "کارت درسته فیلیپ...تو موفق شدی!"
رودولف آن لحظه با تمام وجود آرزو کرد که ای کاش میتوانست چوب جادویش را در اختیار داشته باشد تا بتواند از افسون کشتن یعنی آواداکاوا استفاده کند!
اما حقیقت این بود که رودولف چهار سال است که جادو نکرده...چوب جادو نداشت و آزکابان هم با طلسم های مختلفی مثل طلسم ممنوعیت آپارات،انجام هر گونه جادویی را برای او غیر ممکن کرده بود...
دوباره با خشم به صورت فیلیپ نگاهی کرد...چشمان فیلیپ تکانی خورد...فیلیپ در حال بیدار شدن یا شاید هم به هوش آمدن بود...
هنگامی که چشمان فیلیپ بلاخره باز شد و توانست نگاهی به اطراف بیندازد،چشمانش بر روی رودولف خیره ماند...فیلیپ بدون شک باور نمیکرد کسی که رو به رویش ایستاده رودولف لسترنج باشد...دهناش را به سختی باز کرد و گفت:
_ر...ر...رو....رودولف ل...لسترنج؟! امکان نداره! تو باید الان تو آزکابان باشی!
اگر کوچکترین شکی نزد رودولف بود که آیا این شخص فیلپس است یا خیر،با شنیدن صدای فیلیپ برطرف شد...این صدا همان صدایی بود که آن شب در جواب مودی گفته بود "متشکرم قربان...انجام وظیفه بود!"
دوباره نگاهی به صورت زرد،ترسیده و بهت زده فیلیپ کرد و گفت:
_آره...باید تو آزکابان باشم...و هستم...اگر چشمات رو بیشتر باز کنی و نگاهی به دور و برت بکنی،میبینی که اینجا آزکابانه!
فیلیپ سرش را بالاگرفت و نگاهی به اطرافش کرد...هر لحظه وحشت در صورت فیلیپ نمایان تر میشد...
_امکان نداره...نه...من فقط یه اشتباه کوچیک انجام دادام...من مستحق چنین مجازاتی نیس...
برخورد زانوی رودولف به سینه فیلیپ باعث شد که نتواند جمله اش را کامل کند...رودولف به سمت فیلیپ حمله برد و خودش را روی او انداخته بود...فیلیپ که نفس اش بند آمده بود،زیر دست رودولف سعی کرد مقاومت کند...اما مشت رودولف بر فک او باعث شد دیگر نتواند کاری بکند...رودولف دوباره مشتش را بالا آورد و با شدت بیشتری آن را روانه صورت فیلیپ کرد...دوباره و این بار مشت دیگر اش را بالا اورد و به صورت فیلیپ زد...رودولف همینطور ادامه میداد...او به صورت متوالی مشتهایش را روانه سر و صورت فیلیپ میکرد...اهمیت نمیداد که صورت خودش پوشیده شده بود از خون فیلیپ...اهمیت نمیداد که دیگر استخوان سالم و نشکسته ای در صورت فیلیپ باقی نمانده...اهمیت نمیداد که دیگر هیچ چیز از صورت فیلیپ معلوم نبود...اهمیت نمیداد که فیلیپ مرده بود!
رودولف فقط با تمام قدرت و انرژی که داشت به فیلیپ ضربه میزد...ضربه میزد...ضربه میزد...
رودولف سرانجام بعد از چند دقیقه که پشت سر هم مشت میزد،به نفس نفس افتاد...خسته شد...دیگر بازویش یاری نمیداد که بالا بیایید...دیگر انگشتانش از شدت درد مشت نمیشد...نگاهی به صورت فیلیپ کرد...هیچ چیزی از آن باقی نمانده بود...فقط یک تکه گوشت خون آلود که داخل آن چندین استخوان خورد شده بود...
به سختی خودش را از روی جسد بی جان فیلیپ کنار زد و خودش را به تخت رساند...به شدت خسته بود...چشمهایش سنگین شده بودند...باید میخوابید...اما قبل از اینکه به خواب فرو رود با خود اندیشید که بعد از چهار سال بلاخره شخصی را دیده بود...بعد از چهار سال بلاخره این شانس را داشت که از دنیایی خارج این سلول اطلاعاتی به دست آورد...اما...اما شاید خودش هم ترجیح میداد خیالبافی کند!
چشمانش بسته شده بودند...
چشمانش را باز کرد...اثری از جسد نبود...تنها خون خشک شده ای بر زمین بود و بشقابی که دوباره پر شده بود...مطمئنا به خواب نه چندان کوتاهی رفته بود...دیوانه سازها حتما جسد فیلیپ را از سلول خارج کرده بودند!
به شدت احساس گرسنگی میکرد...به سمت بشقاب خوراکی رفت و شروع به خوردن کرد...در حین خوردن با خود اندیشید که چرا باید بعد از چهار سال شخصی را هم سلولی او میکردند.آن هم شخصی مثل فیلیپ! شاید این مجازات فیلیپ بود...شاید عامدانه فیلیپ را در سلول اش قرار داده بودند!
رودولف پوزخندی زد...به این فکر کرد که فلیپ چه خطایی انجام داده که مجازاتش این بود تا یک روز زیر یک سقف با رودولف لسترنج که به خون او تشنه بود،محکوم شود.
احساس رضایت میکرد...بدون جادو کشتن اگر به اندازه به وسیله ی جادو کشتن لذت نداشت،کمتر از آن لذتبخش نبود!
سوژه:یک روز زیر یک سقف!
رودولف چشمانش را با شدت بیشتری باز کرد تا مطمئن شود چیزی که میبیند واقعی است...نه...او اشتباه نمیدید...زیر تخت او شخصی دراز کشیده بود...شخصی در سلول رودولف در آزکابان بود...اتفاقی که در طول مدت چهار سالی که رودولف به جرم شکنجه لانگ باتم ها و البته مرگخوار بودن،در آزکابان زندانی بود اتفاق نیوفتاده!
چهار سال رودولف هیچکس و هیچ چیز را ندیده بود...هیچ...تنها چیزی که رودولف به مدت چهار سال دیده چهار دیوار،یک سقف،یک زمین سفت و سخت،یک تخت،یک در پولادی که هیچ روزنه ای نداشت و البته بشقابی که هر روز بعد از بیداری از خواب به اندازه ای که بتواند بدنی را زنده نگه دارد پر میشد...
رودولف هیچ موجود زنده ای ندید بود...حتی دیوانه سازان را...شاید مجازات تنهایی محض برای بسیاری از اشخاص سنگین ترین و سخت ترین محکومیت بود...شاید وزرات و زندان میخواستند با این کار رودولف را تنبیه کنند...عذاب دهند...شکنجه کنند...اما رودولف مثل خیلی از اشخاص نبود! او نه تنها از تنهایی رنج نمیبرد،بلکه برای او این تنهایی لذت بخش بود!
ولی چیزی که در آزکابان رودولف را سخت آزار میداد،بی اطلاعی بود...ندانستن.
چهار سال بود که او نمیدانست که چه اتفاقاتی افتاده است...او اطلاع نداشت در بیرون آزکابان یا حتی در داخل آزکابان چه اتفاقی افتاده بود...بارها با خود اندیشیده بود که سرانجام یارانش،خانواده اش،دشمنانش و البته اربابش چه شده...با خود فکر میکرد که آیا اربابش بازگشته؟!چون به بازگشت لرد ایمان داشت...
چهار سال تمام رودولف تنها کاری که انجام داده بود،فکر کردن بود...فکر کردن به گذشته...فکر کردن به حال...فکر کردن به آینده...
چهار سال تمام رودولف خیالبافی میکرد! او اطلاعی از دنیای اطراف نداشت...تنها حدس میزد...گمان میکرد...خیالبافی میکرد که چنین و چنان شده...خیالبافی میکرد که حالا چنین و چنان اتفاقی در حال رخ دادن است...خیالبافی میکرد که چنین و چنان خواهد شد...
اما بعد از چهار سال حالا این فرصت را داشت که واقعیت را بفهمد و از حدس و گمان دوری کند...این فرصت را داشت که از تازه وارد غریبه اطلاعات دنیای خارج را به دست آورد...میتوانست بعد از چهار سال بفهمد حقیقتی که در دنیای بیرون در حال وقوع است چیست.
نگاهی به شخصی که زیر تخت او دراز کشیده بود انداخت...صورت آن شخص روی زمین بود...اگر رودولف نفس کشیدن او را نمیدید شاید گمان میکرد که او مرده است...اما چیزی ما بین خواب بودن و بیهوش بودن بیشتر به وضعیت این شخص میخورد...
رودولف بلاخره از جایش برخواست و به طرف شخص رفت تا بتواند صورت او را ببیند...بعد از چهار سال این اولین باری بود که شخص دیگری را میدید...اما صورت آن شخص به شدت برایش آشنا بود.
او آن شخص را جایی دیده بود...اما کجایش را به یاد نداشت!بیشتر و بیشتر فکر کرد...ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شد...آن شخص فیلیپ بود!
رودولف مطمئن بود که کسی که حالا زیر پایش خوابیده و یا بیهوش شده فیلیپ است...چهره فیلیپ را به خوبی به یاد داشت...فیلیپ همان مامور وزارت بود که باعث دستگیری خودش،همسرش،برادرش و بارتی جونیور شد...آن شب فلیپ یکی از اشخاصی بود که در به دام افتادن آنها نقش داشت...او مطمئن بود که نامش فیلیپ است...شبی که آنها دستگیر شدند مودی گفته بود که "کارت درسته فیلیپ...تو موفق شدی!"
رودولف آن لحظه با تمام وجود آرزو کرد که ای کاش میتوانست چوب جادویش را در اختیار داشته باشد تا بتواند از افسون کشتن یعنی آواداکاوا استفاده کند!
اما حقیقت این بود که رودولف چهار سال است که جادو نکرده...چوب جادو نداشت و آزکابان هم با طلسم های مختلفی مثل طلسم ممنوعیت آپارات،انجام هر گونه جادویی را برای او غیر ممکن کرده بود...
دوباره با خشم به صورت فیلیپ نگاهی کرد...چشمان فیلیپ تکانی خورد...فیلیپ در حال بیدار شدن یا شاید هم به هوش آمدن بود...
هنگامی که چشمان فیلیپ بلاخره باز شد و توانست نگاهی به اطراف بیندازد،چشمانش بر روی رودولف خیره ماند...فیلیپ بدون شک باور نمیکرد کسی که رو به رویش ایستاده رودولف لسترنج باشد...دهناش را به سختی باز کرد و گفت:
_ر...ر...رو....رودولف ل...لسترنج؟! امکان نداره! تو باید الان تو آزکابان باشی!
اگر کوچکترین شکی نزد رودولف بود که آیا این شخص فیلپس است یا خیر،با شنیدن صدای فیلیپ برطرف شد...این صدا همان صدایی بود که آن شب در جواب مودی گفته بود "متشکرم قربان...انجام وظیفه بود!"
دوباره نگاهی به صورت زرد،ترسیده و بهت زده فیلیپ کرد و گفت:
_آره...باید تو آزکابان باشم...و هستم...اگر چشمات رو بیشتر باز کنی و نگاهی به دور و برت بکنی،میبینی که اینجا آزکابانه!
فیلیپ سرش را بالاگرفت و نگاهی به اطرافش کرد...هر لحظه وحشت در صورت فیلیپ نمایان تر میشد...
_امکان نداره...نه...من فقط یه اشتباه کوچیک انجام دادام...من مستحق چنین مجازاتی نیس...
برخورد زانوی رودولف به سینه فیلیپ باعث شد که نتواند جمله اش را کامل کند...رودولف به سمت فیلیپ حمله برد و خودش را روی او انداخته بود...فیلیپ که نفس اش بند آمده بود،زیر دست رودولف سعی کرد مقاومت کند...اما مشت رودولف بر فک او باعث شد دیگر نتواند کاری بکند...رودولف دوباره مشتش را بالا آورد و با شدت بیشتری آن را روانه صورت فیلیپ کرد...دوباره و این بار مشت دیگر اش را بالا اورد و به صورت فیلیپ زد...رودولف همینطور ادامه میداد...او به صورت متوالی مشتهایش را روانه سر و صورت فیلیپ میکرد...اهمیت نمیداد که صورت خودش پوشیده شده بود از خون فیلیپ...اهمیت نمیداد که دیگر استخوان سالم و نشکسته ای در صورت فیلیپ باقی نمانده...اهمیت نمیداد که دیگر هیچ چیز از صورت فیلیپ معلوم نبود...اهمیت نمیداد که فیلیپ مرده بود!
رودولف فقط با تمام قدرت و انرژی که داشت به فیلیپ ضربه میزد...ضربه میزد...ضربه میزد...
رودولف سرانجام بعد از چند دقیقه که پشت سر هم مشت میزد،به نفس نفس افتاد...خسته شد...دیگر بازویش یاری نمیداد که بالا بیایید...دیگر انگشتانش از شدت درد مشت نمیشد...نگاهی به صورت فیلیپ کرد...هیچ چیزی از آن باقی نمانده بود...فقط یک تکه گوشت خون آلود که داخل آن چندین استخوان خورد شده بود...
به سختی خودش را از روی جسد بی جان فیلیپ کنار زد و خودش را به تخت رساند...به شدت خسته بود...چشمهایش سنگین شده بودند...باید میخوابید...اما قبل از اینکه به خواب فرو رود با خود اندیشید که بعد از چهار سال بلاخره شخصی را دیده بود...بعد از چهار سال بلاخره این شانس را داشت که از دنیایی خارج این سلول اطلاعاتی به دست آورد...اما...اما شاید خودش هم ترجیح میداد خیالبافی کند!
چشمانش بسته شده بودند...
چشمانش را باز کرد...اثری از جسد نبود...تنها خون خشک شده ای بر زمین بود و بشقابی که دوباره پر شده بود...مطمئنا به خواب نه چندان کوتاهی رفته بود...دیوانه سازها حتما جسد فیلیپ را از سلول خارج کرده بودند!
به شدت احساس گرسنگی میکرد...به سمت بشقاب خوراکی رفت و شروع به خوردن کرد...در حین خوردن با خود اندیشید که چرا باید بعد از چهار سال شخصی را هم سلولی او میکردند.آن هم شخصی مثل فیلیپ! شاید این مجازات فیلیپ بود...شاید عامدانه فیلیپ را در سلول اش قرار داده بودند!
رودولف پوزخندی زد...به این فکر کرد که فلیپ چه خطایی انجام داده که مجازاتش این بود تا یک روز زیر یک سقف با رودولف لسترنج که به خون او تشنه بود،محکوم شود.
احساس رضایت میکرد...بدون جادو کشتن اگر به اندازه به وسیله ی جادو کشتن لذت نداشت،کمتر از آن لذتبخش نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوئلی اندر میان یک اسلیفلی و یک مرگفور: ماموریت!
فریاد های شادی و بعضا عصبانیت فضای هاگوارتز را پرکرده بود.برف همه جا را پوشانده بود و سطح دریاچه نیز کاملا یخ زده بود.جمعیت همه مشغول برف بازی بودن، عده ای چوب دستی هاشان را تکان می دادند و حجم زیادی از برف را به هر سمتی که می خواستند، پرتاب می کردند.عده دیگر در عوض دست هایشان را از دستکش هایشان بیرون آورده بودندو از تماس دستشان با برف سرد لذت می بردند؛کسانی که لذت بردن بیشتر از برنده شدن برایشان ارزش داشت.
در میان آن همه شادی و هیاهو در گوشه ای، پسرکی روی سنگفرش نشسته بود و به برف هایی که در مقابلش بودند خیره شده بود و خیالش بسیار دورتر در حال جست و جو در دخمه ها بود که ناگهان با صدای قدم هایی که به او نزدیک می شدند، به سرعت برق به نزد صاحبش برگشت.
صدای پا مربوط به پسرکی بود که به آرامی روی سنگ های یخ زده می لنگید و دقت می کرد که پایش نلغزد.چهره اش رنگ پریده بود و موهای مشکی اش به طرز ناشیانه ای مرتب شده بود و بر روی ردایش نشان اسلیترین خود نمایی می کرد.
آرسینوس با دیدن نشان اسلیترین بر روی ردای پسرک لبخند ضعیفی زد؛درست برخلاف آن چیزی که رایج بود. آرسینوس یک گریفندوری بود و در حالت معمول باید نسبت به اسلیترینی ها سخت گیری می کرد.اما علاوه بر آن یک مرگخوار هم بود، همان چیزی که تقریبا همه اسلیترینی ها هستند و این باعث تفاوت او با تمام گریفندوری ها می شد.او دوست اسلیترینی ها بود.
آرسینوس کنار رفت و برای پسرک اسلیترینی جا باز کرد.
- مـ..ممنون.
پسرک اندکی ذوق زده به نظر می رسید.برای چند لحظه ای ایستاده و آرسینوس را تماشا کرده بود و پیش از آن که روی آن تکه سنگ یخی بنشیند، دستش را به سمت آرسینوس دراز کرد:
- سلام امم. سیسرون مندالیوس هارکیس .و اگه بخوای می تونی سیس صدام کنی.
آرسینوس برای لحظه ای از شنیدن اسم پسر خنده اش گرفته بود.طولانی و عجیب، درست مانند ظاهرش.
- آرسینوس. آرسینوس جیگر. از دیدنت خوشحالم.
پوف!
پسرک اسلیترینی با تمام قدرت دست چپش را به پیشانی اش کوبیده بود. به طوری که باعث شد آرسینوس با خودش فکر کند که شاید او کاری کرده که...
- چت شد؟
سیسرون به آرامی دستش را پایین آورد.اثر سرخ دستش روی پیشانیش باقی مانده بود و چهره اش بی نهایت مغموم به نظر می رسید:
- یادم رفت!
چه مسئله مهمی می توانست باشد که او را تا این حد ناراحت کند؟یک ماموریت سری؟مثل همان مشکل خودش؟
- چی رو یادت رفت؟
تا جایی که می توانست سعی کرده بود، صدایش را هیجان زده یا متعجب یا هر چیز دیگری نشان ندهد.
-« از دیدنت خوشحالم » رو یادم رفت آخر جمله بگم! همیشه یه تیکه ایشو یادم می ره.مهم نیست آرسی.
آرسی؟! به هیچ وجه یادش نمی آمد که به او اجازه داده باشد او را " آرسی " صدا کند.به هرحال در حال حاضر آرسینوس مشکلات بزرگتری داشت. تکه پوست کوچک در جیبش به نحو آزاردهنده ای غیر قابل نادیده گیری بود.
چند ساعتی می شد که ذهنش را درگیر آن کرده بود.برای لحظه ای سرش را به سمت سیسرون برگداند. پسرک تکه پوستی را در دست داشت و از چین هایی که به پیشانی انداخته بود می شد گفت که برایش بسیار مهم است:
- برگه امتحانیته؟
- نه.یه .. چیزی نیست!
و سپس همان لبخند عریض را زد و پوست را در جیبش چپاند.چند ساعت بعد از آن در سکوتی سنگین و طولانی سپری شد.آرسینوس خسته شده بود.هدفی داشت، هدفی مهم! اما برای رسیدن به آن هیچ ایده ای نداشت.شاید ... شاید کسی که در کنارش نشسته بود می توانست کمکش کند.شاید اصلا خود لرد او را فرستاده بود. نمی دانست برای چه این همه مدت به این موضوع فکر نکرده!
- هی. سیس.
پسرک بعد از مدتی سرش را بالا آورد.مثل این بود که تمام آن مدت را خوابیده باشد.
- چیه؟
- می تونی توی یه کاری به من کمک کنی؟
سیسرون چشم هایش را مالید و راست تر ایستاد.
- من.. اگه کمکت کنم تو هم کمکم می کنی؟
می خواست جواب بدهد که ناگهان صدایش در میان هم همه جمعیت گم شد. جمعیت برای نهار می رفتند و آنان دیگر نمی توانستند در امنیت صحبت کنند.تنها یک چیز به ذهن آرسینوس رسید.
به جلو خم شد و تکه پوستی که در جیبش بود را در جیب سیسرون چپاند و با دست دیگرش کاغذی را که در جیب دیگر پسرک بود را بیرون آورد و در جیب خود فرو برد و پس از آن همگام با جمعیت به تالار اصلی رفت.در حالی که نگاه های خیره پسرک را پشت سرش احساس می کرد.
در هنگام ناهار ذهنش دوباره آشوب شده بود.ممکن بود اشتباه کرده باشد.شاید این اعتماد کردنش تنها یک حماقت بود.چرا زندگی گاهی تا به این حد سخت می شد؟
چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد.حتی بوقلمون مورد علاقه اش نیز تا به این حد بد مزه شده بود.با اضطراب از سر جایش بلند شد و به سمت جایی دنج و خلوت به راه افتاد.نمی دانست کی و چه طور خودش را به پشت یکی از تابلو ها رسانده بود.دستش را به سرعت در جیبش فرو برد و آن تکه پوست را بیرون کشید. امیدوار بود چیز ارزشمندی در آن باشد و وقتی که آن را گشود...
تصویر خودش در را دید در حالی که نیمی از نقابش از بین رفته و در حال لبخند زدن است و گاهی دندان هایش را نشان می داد و در پایین آن، نوشته شده بود:
بدنش تماما یخ زد و این به خاطر تصویر خودش نبود، بلکه به خاطر چیزی بود که در انتهای خط نوشته شده بود.محفلی مومیایی! چیزی که می خواست.کسی که باید نابود می شد و تمام این مدت در کنارش ایستاده بود.چه طور یک اسلیترینی می توانست عضو محفل باشد؟
- لوموس.
تمام آن راه مخفی روشن شد.خودش بود و مومیایی.لبخند زد:
- بیا یه لطفی به هم بکنیم.
و سپس چوبدستی هایشان را بالا آوردند و مسیر مخفی نورانی شد...
فریاد های شادی و بعضا عصبانیت فضای هاگوارتز را پرکرده بود.برف همه جا را پوشانده بود و سطح دریاچه نیز کاملا یخ زده بود.جمعیت همه مشغول برف بازی بودن، عده ای چوب دستی هاشان را تکان می دادند و حجم زیادی از برف را به هر سمتی که می خواستند، پرتاب می کردند.عده دیگر در عوض دست هایشان را از دستکش هایشان بیرون آورده بودندو از تماس دستشان با برف سرد لذت می بردند؛کسانی که لذت بردن بیشتر از برنده شدن برایشان ارزش داشت.
در میان آن همه شادی و هیاهو در گوشه ای، پسرکی روی سنگفرش نشسته بود و به برف هایی که در مقابلش بودند خیره شده بود و خیالش بسیار دورتر در حال جست و جو در دخمه ها بود که ناگهان با صدای قدم هایی که به او نزدیک می شدند، به سرعت برق به نزد صاحبش برگشت.
صدای پا مربوط به پسرکی بود که به آرامی روی سنگ های یخ زده می لنگید و دقت می کرد که پایش نلغزد.چهره اش رنگ پریده بود و موهای مشکی اش به طرز ناشیانه ای مرتب شده بود و بر روی ردایش نشان اسلیترین خود نمایی می کرد.
آرسینوس با دیدن نشان اسلیترین بر روی ردای پسرک لبخند ضعیفی زد؛درست برخلاف آن چیزی که رایج بود. آرسینوس یک گریفندوری بود و در حالت معمول باید نسبت به اسلیترینی ها سخت گیری می کرد.اما علاوه بر آن یک مرگخوار هم بود، همان چیزی که تقریبا همه اسلیترینی ها هستند و این باعث تفاوت او با تمام گریفندوری ها می شد.او دوست اسلیترینی ها بود.
آرسینوس کنار رفت و برای پسرک اسلیترینی جا باز کرد.
- مـ..ممنون.
پسرک اندکی ذوق زده به نظر می رسید.برای چند لحظه ای ایستاده و آرسینوس را تماشا کرده بود و پیش از آن که روی آن تکه سنگ یخی بنشیند، دستش را به سمت آرسینوس دراز کرد:
- سلام امم. سیسرون مندالیوس هارکیس .و اگه بخوای می تونی سیس صدام کنی.
آرسینوس برای لحظه ای از شنیدن اسم پسر خنده اش گرفته بود.طولانی و عجیب، درست مانند ظاهرش.
- آرسینوس. آرسینوس جیگر. از دیدنت خوشحالم.
پوف!
پسرک اسلیترینی با تمام قدرت دست چپش را به پیشانی اش کوبیده بود. به طوری که باعث شد آرسینوس با خودش فکر کند که شاید او کاری کرده که...
- چت شد؟
سیسرون به آرامی دستش را پایین آورد.اثر سرخ دستش روی پیشانیش باقی مانده بود و چهره اش بی نهایت مغموم به نظر می رسید:
- یادم رفت!
چه مسئله مهمی می توانست باشد که او را تا این حد ناراحت کند؟یک ماموریت سری؟مثل همان مشکل خودش؟
- چی رو یادت رفت؟
تا جایی که می توانست سعی کرده بود، صدایش را هیجان زده یا متعجب یا هر چیز دیگری نشان ندهد.
-« از دیدنت خوشحالم » رو یادم رفت آخر جمله بگم! همیشه یه تیکه ایشو یادم می ره.مهم نیست آرسی.
آرسی؟! به هیچ وجه یادش نمی آمد که به او اجازه داده باشد او را " آرسی " صدا کند.به هرحال در حال حاضر آرسینوس مشکلات بزرگتری داشت. تکه پوست کوچک در جیبش به نحو آزاردهنده ای غیر قابل نادیده گیری بود.
چند ساعتی می شد که ذهنش را درگیر آن کرده بود.برای لحظه ای سرش را به سمت سیسرون برگداند. پسرک تکه پوستی را در دست داشت و از چین هایی که به پیشانی انداخته بود می شد گفت که برایش بسیار مهم است:
- برگه امتحانیته؟
- نه.یه .. چیزی نیست!
و سپس همان لبخند عریض را زد و پوست را در جیبش چپاند.چند ساعت بعد از آن در سکوتی سنگین و طولانی سپری شد.آرسینوس خسته شده بود.هدفی داشت، هدفی مهم! اما برای رسیدن به آن هیچ ایده ای نداشت.شاید ... شاید کسی که در کنارش نشسته بود می توانست کمکش کند.شاید اصلا خود لرد او را فرستاده بود. نمی دانست برای چه این همه مدت به این موضوع فکر نکرده!
- هی. سیس.
پسرک بعد از مدتی سرش را بالا آورد.مثل این بود که تمام آن مدت را خوابیده باشد.
- چیه؟
- می تونی توی یه کاری به من کمک کنی؟
سیسرون چشم هایش را مالید و راست تر ایستاد.
- من.. اگه کمکت کنم تو هم کمکم می کنی؟
می خواست جواب بدهد که ناگهان صدایش در میان هم همه جمعیت گم شد. جمعیت برای نهار می رفتند و آنان دیگر نمی توانستند در امنیت صحبت کنند.تنها یک چیز به ذهن آرسینوس رسید.
به جلو خم شد و تکه پوستی که در جیبش بود را در جیب سیسرون چپاند و با دست دیگرش کاغذی را که در جیب دیگر پسرک بود را بیرون آورد و در جیب خود فرو برد و پس از آن همگام با جمعیت به تالار اصلی رفت.در حالی که نگاه های خیره پسرک را پشت سرش احساس می کرد.
در هنگام ناهار ذهنش دوباره آشوب شده بود.ممکن بود اشتباه کرده باشد.شاید این اعتماد کردنش تنها یک حماقت بود.چرا زندگی گاهی تا به این حد سخت می شد؟
چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد.حتی بوقلمون مورد علاقه اش نیز تا به این حد بد مزه شده بود.با اضطراب از سر جایش بلند شد و به سمت جایی دنج و خلوت به راه افتاد.نمی دانست کی و چه طور خودش را به پشت یکی از تابلو ها رسانده بود.دستش را به سرعت در جیبش فرو برد و آن تکه پوست را بیرون کشید. امیدوار بود چیز ارزشمندی در آن باشد و وقتی که آن را گشود...
تصویر خودش در را دید در حالی که نیمی از نقابش از بین رفته و در حال لبخند زدن است و گاهی دندان هایش را نشان می داد و در پایین آن، نوشته شده بود:
شکار شود! ماموریت شماره 572! محفلی مومیایی!
بدنش تماما یخ زد و این به خاطر تصویر خودش نبود، بلکه به خاطر چیزی بود که در انتهای خط نوشته شده بود.محفلی مومیایی! چیزی که می خواست.کسی که باید نابود می شد و تمام این مدت در کنارش ایستاده بود.چه طور یک اسلیترینی می توانست عضو محفل باشد؟
- لوموس.
تمام آن راه مخفی روشن شد.خودش بود و مومیایی.لبخند زد:
- بیا یه لطفی به هم بکنیم.
و سپس چوبدستی هایشان را بالا آوردند و مسیر مخفی نورانی شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری
ارزشیوانوانئه

ارزشیوانوانئه

{سرهنگ دوم ساواج}
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

آرسینوس جیگر
موضوع: ماموریت!
توضیح موضوع:
شما هر دو عضو گروهی هستین. برای همین نوشتن درباره این سوژه براتون راحته. شما ماموریتی دارین! هر ماموریتی می تونه باشه. در هر مکانی که مایلین و به هر سبکی که مایلین درباره این ماموریت بنویسین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- یعنی واقعا شما جواز این ماموریت رو نمیدید ارباب؟!
لرد نگاه خشمگین دیگری به آرسینوس انداخت و غرید:
- آرسینوس! تو یک بار دیگه این درخواست رو از ما بکن و ببین که چه بلایی به سرت میاریم.
آرسینوس با اندوه سر در گریبان فرو برد و گفت:
- ارباب.... لطفا اجازه بدید! اگه موفق بشم یه انقلاب واقعی در زمینه ی معجون سازی به وجود میاد.
- کروشیو!
لرد با اینکه آرسینوس را به زمین انداخته بود و میدانست که او دردی جانکاه را تا اعماق سیاه وجودش حس میکند گفت:
- نه... مثل همون صد بار دیگه ای که در طول امروز اومدی! بازم جواب ما نه هست.
آرسینوس به سختی از روی زمین بلند شد و گفت:
- ارباب.... اگه نذارید برم ماموریت خودمو میکشم.
لرد غرید:
- نه تو خودتو میکشی و نه ما میذاریم بری ماموریت.
در همین هنگام هکتور خودش را به داخل اتاق انداخت و پس از نوش جان کردن یک عدد کروشیو، فریاد زد:
- ارباب! بذارید خودشو بکشه! این دست نوشته های مارو کش رفته! این معجون های مارو کش رفته!
لرد یک نگاه به هکتور کرد و یک نگاه به آرسینوس که میخواست خودش را از پنجره پایین بیندازد و سپس گفت:
- هکتور! ببند اون دهانت رو. آرسینوس... تو هم بیا کنار! میفتی پایین دل و رودت میپاشه رو زمین منظره رو خراب میکنی.
- ارباب پس تکلیف معجون های من چی میشه؟!
- هک... فعلا برو بیرون تا خودت را به دست نوشته و معجون تبدیل نکرده ایم!
- ارباب؟! پس من چی میشم این وسط؟! یعنی واقعا نمیتونم برم؟! یعنی تحقیق...
لرد صحبت های آرسینوس را قطع کرد و نعره زد:
- یک دقیقه ببند اون دهانت رو تا فکر کنیم ببینیم چه باید بکنیم.
آرسینوس بلافاصله دهانش را بست و هکتور هم ویبره زنان از اتاق خارج شد.
لرد همچنان در حال تفکر بود که ناگهان صدای تق تقی شنیده شد، لرد که رشته ی افکارش پاره شده بود گفت:
- خیلی عجیبه... بالاخره یک نفر برای وارد شدن در زد!
بالاخره یک نفر فهمید که مرگخوارا نباید مثل تسترال سرشونو بندازن پایین و بیان داخل اتاق.
-اهممم.... ارباب! مرلین هستم! میشه لطفا بیام تو؟ کارم کمی تا قسمتی مهمه!
- مرلین.... چون مرگخوار با نزاکتی شدی بیا تو!
مرلین با لبخندی در اتاق را باز کرد و وارد شد و پس از تعظیمی به لرد گفت:
- ارباب! منم دقیقا با آرسی بیچاره موافقم! به نظرم بذارید این یک دفعه رو بره! این بیچاره دو سال زندگیشو گذاشته رو این تحقیق.... دقیقا همون موقع که من از توجوب جنگل های آمازون پیداش کردم.
- ولی ما بازم میگیم نه.
- ارباب! آخه آیه نازل شد الان! این جیگر حتما باید برای این ماموریت بره.
لرد چپ چپ به مرلین نگاه کرد و گفت:
- بازم نه.
- ارباب! آخه ببینید الان بحث سر آیه هست دیگه! یکم قضیه متفاوته بالاخره...
لرد که میخواست از دست حرف های مرلین خلاص شود گفت:
- هومممم.... باشه مرلین، اما اگه اتفاقی واسه جیگر بیفته بلایی به سرت میاوریم که عالم بالا هم به حالت گریه کند.
- چشم ارباب! من مراقبش هستم، نگران نباشید.
لرد که دیگر داشت از کوره در میرفت گفت:
- مرلین... تا نظرمون عوض نشده از جلوی چشممان دور شو! آرسینوس، تو هم هر چیزی که لازم داری رو بردار و تا وقتی تحقیقاتت با موفقیت تموم نشده جلوی چشمان ما نباش.
آرسینوس و مرلین با خوشحالی، همزمان فریاد زدند:
- خیلی ممنون ارباب.
سپس قبل از اینکه لرد نظرش را تغییر دهد با تمام سرعت از اتاق بیرون آمدند.
آرسینوس که چهره اش از شدت خوشحالی عرق کرده بود وارد سالن پذیرایی شد و رو به مرگخواران فریاد زد:
- ارباب قبول کردن... بالاخره میتونم تحقیقاتم رو انجام بدم!
- تبریک میگم جیگر!
- مبارکت باشه!
- مارو نا امید نکن!
- اگه بر نگشتی هم معجون ها و پاتیلت واسه من!
آرسینوس پس از اینکه با تمام مرگخواران صحبت و مرلین حافظی کرد. مقداری غذا، یک عدد لیوان، یک پاتیل تاشو، یک چاقوی معجون سازی و یک ملاقه را در کوله پشتی سیاهش ریخت و از خانه بیرون رفت.
آرسینوس همچنان که از پله های ورودی خانه پایین میرفت نگاهی به علامت شوم انداخت و لبخندی زد و سپس روی جنگل های آمازون تمرکز کرد و با صدای پاق بسیار بلندی غیب شد.
در جنگل های آمازون:
آرسینوس با صدای پاق بلند دیگری ظاهر شد، اطرافش را تنها درخت و سبزه و گیاه احاطه کرده بود ولی او به خوبی میدانست که هر لحظه ممکن است طعمه ی هیولایی شود، اما به هیچ عنوان نگران نبود. او سایه ی لرد سیاه را به خوبی بر خود حس میکرد و این سایه مانند ردایی او را پوشانده بود.
در یک لحظه که آرسینوس از این تفکرات لذت میبرد و دلگرم میشد هیولایی شبیه ببر از میان درختان بیرون پرید.... درست مقابل پای او.
آرسینوس فرصتی برای فکر کردن نداشت و به سرعت از جیبش یک شیشه معجون بیرون کشید و مستقیم روی هیولا خالی اش کرد. هیولا چند ثانیه گیج شد اما به سرعت به حال عادی برگشت و به او نزدیک شد. آرسینوس اینبار چوبدستی کشید و آماده ی اجرای افسون مرگ شد اما ناگهان هیولا با برخورد یک افسون آتشین فرار کرد.
آرسینوس به سمتی که افسون پرتاب شده بود نگاه کرد و مرلین را دید که با آرامش ایستاده است، یک لحظه بر اثر خشم قرمز شد و فریاد زد:
- مرلین! تو اینجا چیکار میکنی؟! من از پس اون جونور بر میومدم!
- میدونم پسر! ولی تو افسونی بیشتر از ریداکتو رو نمیتونی اجرا کنی... واسه ی همینه که من اینجام.
- پوفففففف.... بیا برو و بذار من خودم کارمو انجام بدم.
- نوچ!
- برو بهت میگم!
- نمیشه آقا جان! نمیشه... اگه ارباب مسئولیتت رو به من واگذار نمیکردن که مطمئن باش ککم هم نمیگزید، الان هم فقط از روی ناچاری اینجا هستم!
- خیلی خوب! بمون... ولی تو کار من دخالت نکن!
- منظورت اینه که تو گرفتن آکرومانتیولا و گرگینه ی زنده که آخرین موادی هستن که لازم داری دخالت نکنم؟! چون فکر کنم تو این دو سال تو فقط داشتی رو پیدا کردن این دو تا موجود وقت میذاشتی.
آرسینوس با مقداری خشم و همزمان مقداری خوشحالی از اینکه اربابش او را فراموش نکرده به مرلین نگاه کرد ولی حفظ ظاهر کرد و گفت:
- خیلی خوب! ولی بعد از پیدا کردن این دو تا دیگه کارم با تو تموم میشه و برمیگردیم. :vay:
- باشه! نگران نباش.
به این ترتیب دو جادوگر به سرعت به حرکت در آمدند تا یک عدد آکرومانتیولا پیدا کنند.
مرلین نگاهی به آرسینوس که با اطمینان کامل حرکت میکرد انداخت و گفت:
- میشه بپرسم دقیقا کجا میری؟
- من اینجا رو رد گیری کردم! یکم دیگه بریم میرسیم به لونه ی یک دسته از آکرومانتیولا ها.... اونجا باید همشون رو بکشیم و زهر چند تاشون رو برداریم.
- خیلی خوب جیگر! راه بیفت.
دو جادوگر کمی دیگر حرکت کردند تا اینکه به محلی رسیدند که تاریک تر از بقیه ی جنگل بود... آرسینوس لبخندی زد و گفت:
- چوبدستیت رو در بیار.... همینجاست.
مرلین تنها شانه ای بالا انداخت و به حرکتش ادامه داد.... ناگهان از هر سو ده ها عنکبوت غول پیکر هجوم اوردند.
پیش از اینکه آرسینوس طلسمی زمزمه کند یا حتی حرکتی انجام دهد مرلین عصای پیامبریش را حرکت داد و بلافاصله تمام عنکبوت های اطراف به قتل رسیدند.
آرسینوس که فکش به زمین خورده بود گفت:
- ماااااععععع.... چه کردی مرلین؟!
- از آپشن های پیامبریه دیگه!
حالا هم به جای این حرفا بلند شو برو زهرشون رو جمع کن بیار.
آرسینوس جلو رفت و با چاقوی نقره ای رنگش شروع کرد به بریدن یکی از نیش های بزرگترین آکرومانتیولا ... پس از چند ثانیه زهر مثل آبشار از نیش بریده شده پایین ریخت و آرسینوس ده بطری را از زهر پر کرد و به مرلین گفت:
- خوب.... حالا از کجا گرگینه پیدا کنیم؟
- این که کاری نداره! بلند شو بیا بریم بالای درخت... وقتی شب بشه گرگینه ها خودشون میان مارو پیدا میکنن!
مرلین و آرسینوس به سختی و پس از چند بار سقوط به روی زمین از درختان بالا رفتند.
هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که صدای زوزه ای از دوردست شنیده شد و زوزه ی دیگری به آن جواب داد...
مو بر تن آرسینوس راست شده بود ولی او دوباره به علامت شوم نگاهی کرد و روحیه گرفت...
مرلین نیشخندی زد و ضربه ای آرام به شانه ی آرسینوس زد و به پایین اشاره کرد که موجود بزرگی به آرامی نزدیک میشد.
مرلین یک نگاه به آرسینوس کرد و یک نگاه به گرگینه ی زنده و سپس افسون سرخ رنگی به گرگینه بر خورد کرد و او را بیهوش کرد.
دو جادوگر از درخت پایین آمدند و با چند افسون پیچیده بدن گرگینه را طناب پیچ کردند و دوباره به مقصد خانه ی ریدل آپارات کردند.
در خانه ی ریدل:
مرلین، آرسینوس و گرگینه با حالت خنده داری مقابل لرد ظاهر شدند... لرد نعره زد:
- چه غلطی میکنید؟ این موجود بدریخت رو چرا آوردید اینجا؟
آرسینوس که از شدت هیجان میلرزید فریاد زد:
- ارباب! من موفق شدم! من تونستم درمان لیکانتروپی (بیماری گرگینه ها) رو کشف کنم! من موفق شدم.
در این هنگام هکتور وارد شد و گفت:
- خوب که چی؟ من که این معجون رو دو سال پیش کشف کرده بودم.
لرد بی توجه به هکتور گفت:
- واقعا آرسینوس؟ درستش کن ببینیم.
آرسینوس به سرعت پاتیل تاشو را از کوله پشتی اش بیرون کشید و زهر آکرومانتیولا، چشم وزغ، مقداری فلس مار، چندین قطره از خون گرگینه ی دست بسته و در آخر مقداری موی گربه را به پاتیل ریخت و در حالی که به شدت عرق میریخت معجون را بهم زد.
لرد همچنان که نگاه میکرد گفت:
- ما خوابمان میاد! زود تمامش کن دیگه!
آرسینوس با صدای جیغ مانند فریاد زد:
- تموم شد ارباب! تموم شد....
پس از چند ساعت:
او به سرعت بطری ای را وارد پاتیل کرد و از معجون قهوه ای رنگی پر کرد و گفت:
- بینندگان عزیز! این شما و این اولین معجون درمان لیکانتروپی....
بر خلاف تصور آرسینوس، هیچ کس واکنشی نشان نداد... اما او هیجان زده تر از این بود که بخواهد اهمیتی بدهد پس شیشه را به دهان گرگینه ی نگون بخت نزدیک کرد و سپس در حلق گرگینه خالی کرد.
گرگینه به سختی زوزه کشید و شروع کرد به تغییر کردن... بدنش کوچک میشد و دست ها و پاهایش به دست ها و پاهای انسان تغییر شکل میداد و پس از چند دقیقه به جای گرگینه مرد وحشت زده ای آنجا قرار داشت.
لرد یک نگاه به مرد کرد و یک نگاه به آرسینوس و سپس گفت:
- آواداکداورا!
آرسینوس با تعجب گفت:
- ارباب! چرا این بدبختو کشتید؟
- تو جرئت داری در قضاوت ما دخالت کنی؟
- من غلط بکنم ارباب! فقط همینجوری پرسیدم! راستی معجونم چطور بود ارباب؟
- هومممم.... کار بزرگی کردید.... اما یک چیز را فراموش کردید.
- چه چیزی رو ارباب؟!
- اینکه ما اینجا گرگینه ای نداریم که درمان شود.
در یک لحظه چشمان آرسینوس سیاهی رفت و او بیهوش بر زمین افتاد.
پایان!
vs.
سیسرون هارکیس
موضوع: ماموریت!
توضیح موضوع:
شما هر دو عضو گروهی هستین. برای همین نوشتن درباره این سوژه براتون راحته. شما ماموریتی دارین! هر ماموریتی می تونه باشه. در هر مکانی که مایلین و به هر سبکی که مایلین درباره این ماموریت بنویسین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- یعنی واقعا شما جواز این ماموریت رو نمیدید ارباب؟!
لرد نگاه خشمگین دیگری به آرسینوس انداخت و غرید:
- آرسینوس! تو یک بار دیگه این درخواست رو از ما بکن و ببین که چه بلایی به سرت میاریم.
آرسینوس با اندوه سر در گریبان فرو برد و گفت:
- ارباب.... لطفا اجازه بدید! اگه موفق بشم یه انقلاب واقعی در زمینه ی معجون سازی به وجود میاد.
- کروشیو!
لرد با اینکه آرسینوس را به زمین انداخته بود و میدانست که او دردی جانکاه را تا اعماق سیاه وجودش حس میکند گفت:
- نه... مثل همون صد بار دیگه ای که در طول امروز اومدی! بازم جواب ما نه هست.
آرسینوس به سختی از روی زمین بلند شد و گفت:
- ارباب.... اگه نذارید برم ماموریت خودمو میکشم.
لرد غرید:
- نه تو خودتو میکشی و نه ما میذاریم بری ماموریت.
در همین هنگام هکتور خودش را به داخل اتاق انداخت و پس از نوش جان کردن یک عدد کروشیو، فریاد زد:
- ارباب! بذارید خودشو بکشه! این دست نوشته های مارو کش رفته! این معجون های مارو کش رفته!

لرد یک نگاه به هکتور کرد و یک نگاه به آرسینوس که میخواست خودش را از پنجره پایین بیندازد و سپس گفت:
- هکتور! ببند اون دهانت رو. آرسینوس... تو هم بیا کنار! میفتی پایین دل و رودت میپاشه رو زمین منظره رو خراب میکنی.
- ارباب پس تکلیف معجون های من چی میشه؟!

- هک... فعلا برو بیرون تا خودت را به دست نوشته و معجون تبدیل نکرده ایم!
- ارباب؟! پس من چی میشم این وسط؟! یعنی واقعا نمیتونم برم؟! یعنی تحقیق...
لرد صحبت های آرسینوس را قطع کرد و نعره زد:
- یک دقیقه ببند اون دهانت رو تا فکر کنیم ببینیم چه باید بکنیم.
آرسینوس بلافاصله دهانش را بست و هکتور هم ویبره زنان از اتاق خارج شد.
لرد همچنان در حال تفکر بود که ناگهان صدای تق تقی شنیده شد، لرد که رشته ی افکارش پاره شده بود گفت:
- خیلی عجیبه... بالاخره یک نفر برای وارد شدن در زد!
بالاخره یک نفر فهمید که مرگخوارا نباید مثل تسترال سرشونو بندازن پایین و بیان داخل اتاق.
-اهممم.... ارباب! مرلین هستم! میشه لطفا بیام تو؟ کارم کمی تا قسمتی مهمه!
- مرلین.... چون مرگخوار با نزاکتی شدی بیا تو!
مرلین با لبخندی در اتاق را باز کرد و وارد شد و پس از تعظیمی به لرد گفت:
- ارباب! منم دقیقا با آرسی بیچاره موافقم! به نظرم بذارید این یک دفعه رو بره! این بیچاره دو سال زندگیشو گذاشته رو این تحقیق.... دقیقا همون موقع که من از تو
- ولی ما بازم میگیم نه.
- ارباب! آخه آیه نازل شد الان! این جیگر حتما باید برای این ماموریت بره.
لرد چپ چپ به مرلین نگاه کرد و گفت:
- بازم نه.
- ارباب! آخه ببینید الان بحث سر آیه هست دیگه! یکم قضیه متفاوته بالاخره...
لرد که میخواست از دست حرف های مرلین خلاص شود گفت:
- هومممم.... باشه مرلین، اما اگه اتفاقی واسه جیگر بیفته بلایی به سرت میاوریم که عالم بالا هم به حالت گریه کند.
- چشم ارباب! من مراقبش هستم، نگران نباشید.
لرد که دیگر داشت از کوره در میرفت گفت:
- مرلین... تا نظرمون عوض نشده از جلوی چشممان دور شو! آرسینوس، تو هم هر چیزی که لازم داری رو بردار و تا وقتی تحقیقاتت با موفقیت تموم نشده جلوی چشمان ما نباش.
آرسینوس و مرلین با خوشحالی، همزمان فریاد زدند:
- خیلی ممنون ارباب.
سپس قبل از اینکه لرد نظرش را تغییر دهد با تمام سرعت از اتاق بیرون آمدند.
آرسینوس که چهره اش از شدت خوشحالی عرق کرده بود وارد سالن پذیرایی شد و رو به مرگخواران فریاد زد:
- ارباب قبول کردن... بالاخره میتونم تحقیقاتم رو انجام بدم!
- تبریک میگم جیگر!
- مبارکت باشه!
- مارو نا امید نکن!
- اگه بر نگشتی هم معجون ها و پاتیلت واسه من!
آرسینوس پس از اینکه با تمام مرگخواران صحبت و مرلین حافظی کرد. مقداری غذا، یک عدد لیوان، یک پاتیل تاشو، یک چاقوی معجون سازی و یک ملاقه را در کوله پشتی سیاهش ریخت و از خانه بیرون رفت.
آرسینوس همچنان که از پله های ورودی خانه پایین میرفت نگاهی به علامت شوم انداخت و لبخندی زد و سپس روی جنگل های آمازون تمرکز کرد و با صدای پاق بسیار بلندی غیب شد.
در جنگل های آمازون:
آرسینوس با صدای پاق بلند دیگری ظاهر شد، اطرافش را تنها درخت و سبزه و گیاه احاطه کرده بود ولی او به خوبی میدانست که هر لحظه ممکن است طعمه ی هیولایی شود، اما به هیچ عنوان نگران نبود. او سایه ی لرد سیاه را به خوبی بر خود حس میکرد و این سایه مانند ردایی او را پوشانده بود.
در یک لحظه که آرسینوس از این تفکرات لذت میبرد و دلگرم میشد هیولایی شبیه ببر از میان درختان بیرون پرید.... درست مقابل پای او.
آرسینوس فرصتی برای فکر کردن نداشت و به سرعت از جیبش یک شیشه معجون بیرون کشید و مستقیم روی هیولا خالی اش کرد. هیولا چند ثانیه گیج شد اما به سرعت به حال عادی برگشت و به او نزدیک شد. آرسینوس اینبار چوبدستی کشید و آماده ی اجرای افسون مرگ شد اما ناگهان هیولا با برخورد یک افسون آتشین فرار کرد.
آرسینوس به سمتی که افسون پرتاب شده بود نگاه کرد و مرلین را دید که با آرامش ایستاده است، یک لحظه بر اثر خشم قرمز شد و فریاد زد:
- مرلین! تو اینجا چیکار میکنی؟! من از پس اون جونور بر میومدم!
- میدونم پسر! ولی تو افسونی بیشتر از ریداکتو رو نمیتونی اجرا کنی... واسه ی همینه که من اینجام.
- پوفففففف.... بیا برو و بذار من خودم کارمو انجام بدم.
- نوچ!
- برو بهت میگم!
- نمیشه آقا جان! نمیشه... اگه ارباب مسئولیتت رو به من واگذار نمیکردن که مطمئن باش ککم هم نمیگزید، الان هم فقط از روی ناچاری اینجا هستم!
- خیلی خوب! بمون... ولی تو کار من دخالت نکن!
- منظورت اینه که تو گرفتن آکرومانتیولا و گرگینه ی زنده که آخرین موادی هستن که لازم داری دخالت نکنم؟! چون فکر کنم تو این دو سال تو فقط داشتی رو پیدا کردن این دو تا موجود وقت میذاشتی.
آرسینوس با مقداری خشم و همزمان مقداری خوشحالی از اینکه اربابش او را فراموش نکرده به مرلین نگاه کرد ولی حفظ ظاهر کرد و گفت:
- خیلی خوب! ولی بعد از پیدا کردن این دو تا دیگه کارم با تو تموم میشه و برمیگردیم. :vay:
- باشه! نگران نباش.

به این ترتیب دو جادوگر به سرعت به حرکت در آمدند تا یک عدد آکرومانتیولا پیدا کنند.
مرلین نگاهی به آرسینوس که با اطمینان کامل حرکت میکرد انداخت و گفت:
- میشه بپرسم دقیقا کجا میری؟
- من اینجا رو رد گیری کردم! یکم دیگه بریم میرسیم به لونه ی یک دسته از آکرومانتیولا ها.... اونجا باید همشون رو بکشیم و زهر چند تاشون رو برداریم.
- خیلی خوب جیگر! راه بیفت.
دو جادوگر کمی دیگر حرکت کردند تا اینکه به محلی رسیدند که تاریک تر از بقیه ی جنگل بود... آرسینوس لبخندی زد و گفت:
- چوبدستیت رو در بیار.... همینجاست.
مرلین تنها شانه ای بالا انداخت و به حرکتش ادامه داد.... ناگهان از هر سو ده ها عنکبوت غول پیکر هجوم اوردند.
پیش از اینکه آرسینوس طلسمی زمزمه کند یا حتی حرکتی انجام دهد مرلین عصای پیامبریش را حرکت داد و بلافاصله تمام عنکبوت های اطراف به قتل رسیدند.
آرسینوس که فکش به زمین خورده بود گفت:
- ماااااععععع.... چه کردی مرلین؟!
- از آپشن های پیامبریه دیگه!
حالا هم به جای این حرفا بلند شو برو زهرشون رو جمع کن بیار.
آرسینوس جلو رفت و با چاقوی نقره ای رنگش شروع کرد به بریدن یکی از نیش های بزرگترین آکرومانتیولا ... پس از چند ثانیه زهر مثل آبشار از نیش بریده شده پایین ریخت و آرسینوس ده بطری را از زهر پر کرد و به مرلین گفت:
- خوب.... حالا از کجا گرگینه پیدا کنیم؟
- این که کاری نداره! بلند شو بیا بریم بالای درخت... وقتی شب بشه گرگینه ها خودشون میان مارو پیدا میکنن!
مرلین و آرسینوس به سختی و پس از چند بار سقوط به روی زمین از درختان بالا رفتند.
هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که صدای زوزه ای از دوردست شنیده شد و زوزه ی دیگری به آن جواب داد...
مو بر تن آرسینوس راست شده بود ولی او دوباره به علامت شوم نگاهی کرد و روحیه گرفت...
مرلین نیشخندی زد و ضربه ای آرام به شانه ی آرسینوس زد و به پایین اشاره کرد که موجود بزرگی به آرامی نزدیک میشد.
مرلین یک نگاه به آرسینوس کرد و یک نگاه به گرگینه ی زنده و سپس افسون سرخ رنگی به گرگینه بر خورد کرد و او را بیهوش کرد.
دو جادوگر از درخت پایین آمدند و با چند افسون پیچیده بدن گرگینه را طناب پیچ کردند و دوباره به مقصد خانه ی ریدل آپارات کردند.
در خانه ی ریدل:
مرلین، آرسینوس و گرگینه با حالت خنده داری مقابل لرد ظاهر شدند... لرد نعره زد:
- چه غلطی میکنید؟ این موجود بدریخت رو چرا آوردید اینجا؟

آرسینوس که از شدت هیجان میلرزید فریاد زد:
- ارباب! من موفق شدم! من تونستم درمان لیکانتروپی (بیماری گرگینه ها) رو کشف کنم! من موفق شدم.
در این هنگام هکتور وارد شد و گفت:
- خوب که چی؟ من که این معجون رو دو سال پیش کشف کرده بودم.
لرد بی توجه به هکتور گفت:
- واقعا آرسینوس؟ درستش کن ببینیم.
آرسینوس به سرعت پاتیل تاشو را از کوله پشتی اش بیرون کشید و زهر آکرومانتیولا، چشم وزغ، مقداری فلس مار، چندین قطره از خون گرگینه ی دست بسته و در آخر مقداری موی گربه را به پاتیل ریخت و در حالی که به شدت عرق میریخت معجون را بهم زد.
لرد همچنان که نگاه میکرد گفت:
- ما خوابمان میاد! زود تمامش کن دیگه!
آرسینوس با صدای جیغ مانند فریاد زد:
- تموم شد ارباب! تموم شد....
پس از چند ساعت:
او به سرعت بطری ای را وارد پاتیل کرد و از معجون قهوه ای رنگی پر کرد و گفت:
- بینندگان عزیز! این شما و این اولین معجون درمان لیکانتروپی....
بر خلاف تصور آرسینوس، هیچ کس واکنشی نشان نداد... اما او هیجان زده تر از این بود که بخواهد اهمیتی بدهد پس شیشه را به دهان گرگینه ی نگون بخت نزدیک کرد و سپس در حلق گرگینه خالی کرد.
گرگینه به سختی زوزه کشید و شروع کرد به تغییر کردن... بدنش کوچک میشد و دست ها و پاهایش به دست ها و پاهای انسان تغییر شکل میداد و پس از چند دقیقه به جای گرگینه مرد وحشت زده ای آنجا قرار داشت.
لرد یک نگاه به مرد کرد و یک نگاه به آرسینوس و سپس گفت:
- آواداکداورا!
آرسینوس با تعجب گفت:
- ارباب! چرا این بدبختو کشتید؟
- تو جرئت داری در قضاوت ما دخالت کنی؟
- من غلط بکنم ارباب! فقط همینجوری پرسیدم! راستی معجونم چطور بود ارباب؟
- هومممم.... کار بزرگی کردید.... اما یک چیز را فراموش کردید.
- چه چیزی رو ارباب؟!
- اینکه ما اینجا گرگینه ای نداریم که درمان شود.
در یک لحظه چشمان آرسینوس سیاهی رفت و او بیهوش بر زمین افتاد.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/6 20:01:37
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/6 20:04:00
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/6 20:04:00
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

دوئل با رون ویزلی عزیز
موضوع:روز اول هاگوارتز
اینجا باید درخواست نقد کنیم؟
برای اطمینان هم اینجا می گم هم تو تاپیک مخصوص.
__________________________________
-روبیوس هاگرید.
صدای رسای پروفسور دامبلدوری که هنوز رشته هایی از موی مشکی بر سرش بود، نام هاگرید را به زبان آورد و دوباره دانش آموزانی که در حال تشویق دانش آموز قبلی بودند آرام شدند. نگاه ها به سمت پسری افتاد که کمی بلندتر از ارشد های کلاس هفتمی بود و موهای بلندش به 15 سانت می رسید...
هاگرید که آخر صف بود برای رسیدن به کلاه گروه بندی نیمی از دانش آموزان را کنار زد و در حالی که می لرزید ، سرش را پایین انداخته بودو به پچ پچ دانش آموزان گوش می کرد.
-اون یه غول دورگس.
-من شنیدم که غول های دورگه خنگن!
-مهم ترین کاری که یه غول می تونه انجام بده اینه که همه ی کیک هارو یه نفره نخوره.
-هاهاها حق با تامیه.
-همیشه حق با تامیه لوسیوس احمق.
صورت هاگرید از حرف های بچه ها سرخ شده بود و دوباره ترس اینکه شاید اشتباهی در دعوتش به اینجا پیش آمده باشد درونش را پر از آتشی کرد که ذره ذره قلب کوچکش را که در قالبی بزرگ پنهان شده بود،می سوزاند.ترسی که از وقتی سوار قطار شد به همراهش بود و در مسیری که هیچ کس وارد کوپه اش نمی شد.ذهنش را مشغول کرده بود.نفس عمیقی کشید و به سمت صندلی قدیمی و کهنه ای رفت که کلاه گروه بندی روی آن قرار داشت. پس از چند ثانیه...
پوخ...
صندلی شکست و هاگرید که صورت بزرگش، سرخ تر شده بود ، در حالی صدای خنده ی دانش آموزان را می شنید که پخش زمین شده بود.هاگرید سرش را پایین انداخت و گفت:
-ب ب ببخشید پروفسور من نمی خواستم...
-اشکالی نداره روبیوس.این صندلی خیلی قدیمی بود.با کمی اغراق میشه گفت عمر خودشو کرده بود.
دامبلدور با لبخند این را گفت و با یک حرکت چوب دستی، صندلی را سر هم کرد.دامبلدور ادامه داد:
-پاشو روبیوس فکر کنم دیگه مشکلی نباشه.
هاگرید بلند شد و روی صندلی نشست.عذابی که از خنده های دانش آموزان می گرفت باعث شد که چشم هایش را ببندد.اولین قطره اشک از چشمان بسته اش سرازیر شد که سنگینی کلاه را حس کرد...
ناگهان همه صدا ها محو شد. فقط صدایی واحد شنیده می شد...
-خب خب خب، بزار ببینم! توی قدرت بدنیت نباید شکی کنیم.قلب سفیدی داری.مادرت جادویی بوده ولی جادوگر نبوده پس اسلیترین رو خط می زنیم.هوشت هم... به نظرم ریونکلاو هم جای مناسبی نیست. اما هافلپاف یا گریفیندور؟ بزار یه سوال ازت بپرسم!چی شد که فکر کنی میتونی توی هاگوارتز درس بخونی؟
-من همچین فکری نکردم.برام نامه اومد اون تو نوشتن که باهاس بیام اینجا.
-حالا اگه گروه بندی نشی چیکار میکنی؟
-هیچی می رم و دیگه هیچوقت به این مدرسه مزخرف بر نمیگردم.
-خواستم از جسارت و شجاع بودنت مطمئن بشم... برو به گریفیندور.در ضمن یادت باشه که توی این مدرسه برای همه جا هست،کافیه لایقش باشی.
کلمه گریفیندور را تمام سرسرا شنیدند.هاگرید با سرعت به سمت میز گریفیندور رفت و سرش را روی میز گذاشت.
دیگر یک گروه داشت. یک گروه که با تلاش هایش باعث موفقیت آن شود یا با سهل انگاری هایش باعث کسر امتیاز آن شود.دیگر مهم نبود که مردم راجع به یک غول دورگه چه می گویند.مهم این بود که او یک گریفیندوری بود و رئیس گروه گریفیندور دامبلدور بود. این به معنی حمایت کامل از هاگرید بود.
حالا آرام تر شده بود و به پدرش فکر می کرد که فقط موفقیت پسرش باعث شاد شدنش می شد. سرش را بالا آورد و تازه متوجه شد که گروهبندی تمام شده و جشن شروع شده.زمان پذیرایی فرا رسیده بود.
هاگرید چند سال بعد تحصیلات هاگوارتز را به دلیل اخراج نیمه تمام گذاشت اما گفته ی کلاه صحت داشت:
- یادت باشه که توی این مدرسه برای همه جا هست،کافیه لایقش باشی...
لیاقتی که خیلی ها نداشتند،مثل تام ریدلی که برای استخدام در هاگوارتز به هر کاری دست زد.
هاگرید پس از اخراج به عنوان شکاربان در هاگوارتز مشغول شد و بعد ها استاد مراقبت از حیوانات جادویی شد.
موضوع:روز اول هاگوارتز
اینجا باید درخواست نقد کنیم؟
برای اطمینان هم اینجا می گم هم تو تاپیک مخصوص.
__________________________________
-روبیوس هاگرید.
صدای رسای پروفسور دامبلدوری که هنوز رشته هایی از موی مشکی بر سرش بود، نام هاگرید را به زبان آورد و دوباره دانش آموزانی که در حال تشویق دانش آموز قبلی بودند آرام شدند. نگاه ها به سمت پسری افتاد که کمی بلندتر از ارشد های کلاس هفتمی بود و موهای بلندش به 15 سانت می رسید...
هاگرید که آخر صف بود برای رسیدن به کلاه گروه بندی نیمی از دانش آموزان را کنار زد و در حالی که می لرزید ، سرش را پایین انداخته بودو به پچ پچ دانش آموزان گوش می کرد.
-اون یه غول دورگس.
-من شنیدم که غول های دورگه خنگن!
-مهم ترین کاری که یه غول می تونه انجام بده اینه که همه ی کیک هارو یه نفره نخوره.
-هاهاها حق با تامیه.
-همیشه حق با تامیه لوسیوس احمق.
صورت هاگرید از حرف های بچه ها سرخ شده بود و دوباره ترس اینکه شاید اشتباهی در دعوتش به اینجا پیش آمده باشد درونش را پر از آتشی کرد که ذره ذره قلب کوچکش را که در قالبی بزرگ پنهان شده بود،می سوزاند.ترسی که از وقتی سوار قطار شد به همراهش بود و در مسیری که هیچ کس وارد کوپه اش نمی شد.ذهنش را مشغول کرده بود.نفس عمیقی کشید و به سمت صندلی قدیمی و کهنه ای رفت که کلاه گروه بندی روی آن قرار داشت. پس از چند ثانیه...
پوخ...
صندلی شکست و هاگرید که صورت بزرگش، سرخ تر شده بود ، در حالی صدای خنده ی دانش آموزان را می شنید که پخش زمین شده بود.هاگرید سرش را پایین انداخت و گفت:
-ب ب ببخشید پروفسور من نمی خواستم...
-اشکالی نداره روبیوس.این صندلی خیلی قدیمی بود.با کمی اغراق میشه گفت عمر خودشو کرده بود.
دامبلدور با لبخند این را گفت و با یک حرکت چوب دستی، صندلی را سر هم کرد.دامبلدور ادامه داد:
-پاشو روبیوس فکر کنم دیگه مشکلی نباشه.
هاگرید بلند شد و روی صندلی نشست.عذابی که از خنده های دانش آموزان می گرفت باعث شد که چشم هایش را ببندد.اولین قطره اشک از چشمان بسته اش سرازیر شد که سنگینی کلاه را حس کرد...
ناگهان همه صدا ها محو شد. فقط صدایی واحد شنیده می شد...
-خب خب خب، بزار ببینم! توی قدرت بدنیت نباید شکی کنیم.قلب سفیدی داری.مادرت جادویی بوده ولی جادوگر نبوده پس اسلیترین رو خط می زنیم.هوشت هم... به نظرم ریونکلاو هم جای مناسبی نیست. اما هافلپاف یا گریفیندور؟ بزار یه سوال ازت بپرسم!چی شد که فکر کنی میتونی توی هاگوارتز درس بخونی؟
-من همچین فکری نکردم.برام نامه اومد اون تو نوشتن که باهاس بیام اینجا.
-حالا اگه گروه بندی نشی چیکار میکنی؟
-هیچی می رم و دیگه هیچوقت به این مدرسه مزخرف بر نمیگردم.
-خواستم از جسارت و شجاع بودنت مطمئن بشم... برو به گریفیندور.در ضمن یادت باشه که توی این مدرسه برای همه جا هست،کافیه لایقش باشی.
کلمه گریفیندور را تمام سرسرا شنیدند.هاگرید با سرعت به سمت میز گریفیندور رفت و سرش را روی میز گذاشت.
دیگر یک گروه داشت. یک گروه که با تلاش هایش باعث موفقیت آن شود یا با سهل انگاری هایش باعث کسر امتیاز آن شود.دیگر مهم نبود که مردم راجع به یک غول دورگه چه می گویند.مهم این بود که او یک گریفیندوری بود و رئیس گروه گریفیندور دامبلدور بود. این به معنی حمایت کامل از هاگرید بود.
حالا آرام تر شده بود و به پدرش فکر می کرد که فقط موفقیت پسرش باعث شاد شدنش می شد. سرش را بالا آورد و تازه متوجه شد که گروهبندی تمام شده و جشن شروع شده.زمان پذیرایی فرا رسیده بود.
هاگرید چند سال بعد تحصیلات هاگوارتز را به دلیل اخراج نیمه تمام گذاشت اما گفته ی کلاه صحت داشت:
- یادت باشه که توی این مدرسه برای همه جا هست،کافیه لایقش باشی...
لیاقتی که خیلی ها نداشتند،مثل تام ریدلی که برای استخدام در هاگوارتز به هر کاری دست زد.
هاگرید پس از اخراج به عنوان شکاربان در هاگوارتز مشغول شد و بعد ها استاد مراقبت از حیوانات جادویی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

هوگو مثل فنر ازپشت میز صبحانه برخاست و با سرعت از اشپزخانه بیرون رفت و از پله ها بالارفت .رون با نگاه هایش پسرش را دنبال می کرد.هوگو خوشحال بود از اینکه برای اولین بار پای در مدرسه می گذارد .خوشحالی هوگو رون را به یاد کودکی خود انداخت ،زمانی که برای اولین بار پا در هاگوارتز گذاشته بود و با پسر استثنایی ،هری پاتر،و دختر باهوش مدرسه،هرمیون گرینجر،اشنا شده بود .به سمت همسرش برگشت .هرمیون سالها پیش اکنون در مقام مادری بود و در مقابل رون نشسته بودو مثل همیشه موهایش را محکم از پشت سر بسته بود.
لبخندی از روی رضایت بر روی لب هایش نشست.
صدای پای رز رون را متوجه ی خود کرد . دختر و پدر در چشمان یکدیگر خیره شدند اما قبل از اینکه چیزی بگویند ...
-ببینم اماده ای رز؟چیزی جا نگذاشته ای؟همه چیز را برداشته ای؟اگر چیزی...
-مامان میشه بس کنی؟این هفتمین باره که از صبح دارین این حرف ها رو می زنین..
رون:
و به این ترتیب رون که می دانست صدای رز و هرمیون پس از دقایقی سر به فلک خواهد کشید از اشپز خانه بیرون رفت.
ایستگاه کینگراس
-هوگو؟رز؟خداحافظ...مراقب خودتون باشید ..براتون نامه می فرستیم
و صدای هرمیون و رون در سوت قطار محو شد . و دقایقی بعد قطار 3/9 در مسیر هاگوارتز بود و هوگو مشتاق منتظر اولین روزش در هاگوارتز بود.
البوس و هوگو با هم حرف می زدند و البوس برای هوگو از هاگوارتز و معلم های انجا سخن می گفت و هوگو هم مشتاقانه به انها گوش می کرد .طوری با دقت گوش می کرد که تک تک کلمات د رذهنش جایگاه خاصی پیدا می کرد.
و سرانجام...
قطار در شب به هاگوارتز رسید و هوگو برای اولین بار مشتاقانه با مدرسه اش نگاه کرد.
سالن عمومی
سال اولی ها که هوگوهم در بین انها بود مانند تمام سال اولی های سالهای دیگر وارد سالن عمومی شدند و اماده ی گروهبندی...
بعد از مدتی ....
-هوگو ویزلی
هوگو با اضطراب بالا رفت و روی صندلی نشست و کلاه بر روی سرش گذاشته شد.
و بعد از چند ثانیه...
-گریفیندور
هوگو خوشحال و سرمست از جایش برخواست و به سمت میز گریفیندوری ها که داشتند برایش دستت می زدند رفت و کنار البوس نشست.
پس از اتمام گروهبندی و شام بچه ها سیر و شکم گنده به خوابگاه رفتند تا استراحت کنند و برای روز بعد خود که ثانیه به انیه انتظارش را می کشیدند اماده شوند.
روز بعد
هوگو صبح زود ازخواب بیدار شد و اماده ی اغاز روز خود در هاگوارتز بود و هیجانش سر به فلک کشیده بود.
به برنامه درسی ای که روز قبل نویل لانگ باتم استاد گیاه شناسی و مهمتر از اون رئیس گروه گریفیندر به او داده بود نگاه کرد و...
بله اولین درسشان دفاع در مقابل جادوی سیاه با هافلی ها بود اما با کی؟این پرسش نه تنها برای او بلکه برای همه ی بچه های تازه وارد پیش اومده بود استاد دفاع در مقابل جادو که بود؟
هوگو ذهنش را به کار انداخت حتما استادشان یر میز شام بود ...اما بعد از مدتی به خاطر اورد که یکی از صندلی ها خالی بود و احتمالا جای همان استاد بود ...
در نتیجه هوگو و بقیه ی گریفیندوری ها و هافلپافی ها با سوالی که د رذهنش.ن داشتند راهی کلاس خود شدند.
یکی از بچه های هافل در طول راه به طور دائم به هوگو خیره شده بود و این هوگو را عصبی می کرد ولی صبر به خرج دادو چیزی نگفت.
اما بعد از مدتی دیگر نتوانست تحمل کند و به همان پسر پرید که تو برای چی به من نگاه می کنی و از این حرف ها و پس از مدتی دعوا ی بزن بزنی اغاز شد.
-بس کنید...
همه بر گشتند و استاد جدید خود رو به رو شدند ولی وقتی هوگو برگشت با پدرش روبه رو شد .
پدرش؟پدرش اونجا چی کار می کرد؟
سوالات زیادی ذهن هوگو را مشغول کرد .
- برید سر کلاس...
هوگو برای مدتی ایستاد و به پدرش خیره شود...
-ویزلی با تو هم بودم...
و نگاه تحدید امیزی به هوگو کرد.هوگو هم تنها کاری که توانست بکند این بود که از پدرش چشم بردارد و وارد کلاس شود.
رون ویزلی استاد دفاع در مقابل جادوی سیاه وارد کلاس شد و در را پشت سر خود بست و شروع به حرف زدن کرد:
-سلام به همگی. من پروفسور ویزلی استاد ...
اما هوگو در افکار خود غرق شد.و دیگر هیچ نشنید.
پدرش انجا چه می کرد؟چرا انجا بود ؟و...
تا پایان کلاس به همین چیز ها فکر می کرد .و در پایان با تکان بغل دستی اش به خود امد و دید که کلاس به پایان رسیده است وسایلش را جمع کرد و بار دیگر به پدرش نگاه کرد و تا خواست که بیرون برود...
-ویزلی تو واستا
هوگو برگشت و به پدرش که او را صدا زده بود با تعجب نگاه کرد.
بعد از مدتی که همه رفتند و هوگو و رون تنها شدند...
-تعجب کردی؟از اینکه من اینجام و معلمتم؟
-چرا بهم نگفته بودی؟
-انتظار داشتی بگم ؟تا قبل از ورود به هاگوارتز همه جا را پر کنی؟ و بگی که پدرت استاد دفاع در مقابل جدوی سیاهه؟که اگر بهت امتیاز دادم بگن که چون پسرم بودی ازت تعریف کردم و بهت امتیاز دادم؟
هوگو به رون خیره شده بود .
-از این به بعد من در هاگوارتز تنها در زمانی که تنهاییم پدرتم و در مواقع دیگر من استادتم ...
سپس لبخندی از روی محبت به پسرش زد که مکوجب شد هوگو نیز به او لبخند بزند.
تالار خصوصی گریفیندور
نور شمع قسمتی از تالار را روشن کرده بود .هیچ کس در انجا نبود جز پسر موقرمزی که در حال نوشتن خاطرات روزانه اش به خواب رفته بود و قلم از دستش افتاده بود .
هوگو تمام اتفاقات اولین روزش را در دفترچه ی خاطراتش ثبت کرد تا سالها بعد این لحظه هارا به خاطر داشته باشد....
-------------
یکم طولانی شد ببخشید و یکم هم دیر ولی به هر حال نوشتم دیگه ...
لطفا نقد هم بشه
لبخندی از روی رضایت بر روی لب هایش نشست.
صدای پای رز رون را متوجه ی خود کرد . دختر و پدر در چشمان یکدیگر خیره شدند اما قبل از اینکه چیزی بگویند ...
-ببینم اماده ای رز؟چیزی جا نگذاشته ای؟همه چیز را برداشته ای؟اگر چیزی...
-مامان میشه بس کنی؟این هفتمین باره که از صبح دارین این حرف ها رو می زنین..
رون:
و به این ترتیب رون که می دانست صدای رز و هرمیون پس از دقایقی سر به فلک خواهد کشید از اشپز خانه بیرون رفت.
ایستگاه کینگراس
-هوگو؟رز؟خداحافظ...مراقب خودتون باشید ..براتون نامه می فرستیم
و صدای هرمیون و رون در سوت قطار محو شد . و دقایقی بعد قطار 3/9 در مسیر هاگوارتز بود و هوگو مشتاق منتظر اولین روزش در هاگوارتز بود.
البوس و هوگو با هم حرف می زدند و البوس برای هوگو از هاگوارتز و معلم های انجا سخن می گفت و هوگو هم مشتاقانه به انها گوش می کرد .طوری با دقت گوش می کرد که تک تک کلمات د رذهنش جایگاه خاصی پیدا می کرد.
و سرانجام...
قطار در شب به هاگوارتز رسید و هوگو برای اولین بار مشتاقانه با مدرسه اش نگاه کرد.
سالن عمومی
سال اولی ها که هوگوهم در بین انها بود مانند تمام سال اولی های سالهای دیگر وارد سالن عمومی شدند و اماده ی گروهبندی...
بعد از مدتی ....
-هوگو ویزلی
هوگو با اضطراب بالا رفت و روی صندلی نشست و کلاه بر روی سرش گذاشته شد.
و بعد از چند ثانیه...
-گریفیندور
هوگو خوشحال و سرمست از جایش برخواست و به سمت میز گریفیندوری ها که داشتند برایش دستت می زدند رفت و کنار البوس نشست.
پس از اتمام گروهبندی و شام بچه ها سیر و شکم گنده به خوابگاه رفتند تا استراحت کنند و برای روز بعد خود که ثانیه به انیه انتظارش را می کشیدند اماده شوند.
روز بعد
هوگو صبح زود ازخواب بیدار شد و اماده ی اغاز روز خود در هاگوارتز بود و هیجانش سر به فلک کشیده بود.
به برنامه درسی ای که روز قبل نویل لانگ باتم استاد گیاه شناسی و مهمتر از اون رئیس گروه گریفیندر به او داده بود نگاه کرد و...
بله اولین درسشان دفاع در مقابل جادوی سیاه با هافلی ها بود اما با کی؟این پرسش نه تنها برای او بلکه برای همه ی بچه های تازه وارد پیش اومده بود استاد دفاع در مقابل جادو که بود؟
هوگو ذهنش را به کار انداخت حتما استادشان یر میز شام بود ...اما بعد از مدتی به خاطر اورد که یکی از صندلی ها خالی بود و احتمالا جای همان استاد بود ...
در نتیجه هوگو و بقیه ی گریفیندوری ها و هافلپافی ها با سوالی که د رذهنش.ن داشتند راهی کلاس خود شدند.
یکی از بچه های هافل در طول راه به طور دائم به هوگو خیره شده بود و این هوگو را عصبی می کرد ولی صبر به خرج دادو چیزی نگفت.
اما بعد از مدتی دیگر نتوانست تحمل کند و به همان پسر پرید که تو برای چی به من نگاه می کنی و از این حرف ها و پس از مدتی دعوا ی بزن بزنی اغاز شد.
-بس کنید...
همه بر گشتند و استاد جدید خود رو به رو شدند ولی وقتی هوگو برگشت با پدرش روبه رو شد .
پدرش؟پدرش اونجا چی کار می کرد؟
سوالات زیادی ذهن هوگو را مشغول کرد .
- برید سر کلاس...
هوگو برای مدتی ایستاد و به پدرش خیره شود...
-ویزلی با تو هم بودم...
و نگاه تحدید امیزی به هوگو کرد.هوگو هم تنها کاری که توانست بکند این بود که از پدرش چشم بردارد و وارد کلاس شود.
رون ویزلی استاد دفاع در مقابل جادوی سیاه وارد کلاس شد و در را پشت سر خود بست و شروع به حرف زدن کرد:
-سلام به همگی. من پروفسور ویزلی استاد ...
اما هوگو در افکار خود غرق شد.و دیگر هیچ نشنید.
پدرش انجا چه می کرد؟چرا انجا بود ؟و...
تا پایان کلاس به همین چیز ها فکر می کرد .و در پایان با تکان بغل دستی اش به خود امد و دید که کلاس به پایان رسیده است وسایلش را جمع کرد و بار دیگر به پدرش نگاه کرد و تا خواست که بیرون برود...
-ویزلی تو واستا
هوگو برگشت و به پدرش که او را صدا زده بود با تعجب نگاه کرد.
بعد از مدتی که همه رفتند و هوگو و رون تنها شدند...
-تعجب کردی؟از اینکه من اینجام و معلمتم؟
-چرا بهم نگفته بودی؟
-انتظار داشتی بگم ؟تا قبل از ورود به هاگوارتز همه جا را پر کنی؟ و بگی که پدرت استاد دفاع در مقابل جدوی سیاهه؟که اگر بهت امتیاز دادم بگن که چون پسرم بودی ازت تعریف کردم و بهت امتیاز دادم؟
هوگو به رون خیره شده بود .
-از این به بعد من در هاگوارتز تنها در زمانی که تنهاییم پدرتم و در مواقع دیگر من استادتم ...
سپس لبخندی از روی محبت به پسرش زد که مکوجب شد هوگو نیز به او لبخند بزند.
تالار خصوصی گریفیندور
نور شمع قسمتی از تالار را روشن کرده بود .هیچ کس در انجا نبود جز پسر موقرمزی که در حال نوشتن خاطرات روزانه اش به خواب رفته بود و قلم از دستش افتاده بود .
هوگو تمام اتفاقات اولین روزش را در دفترچه ی خاطراتش ثبت کرد تا سالها بعد این لحظه هارا به خاطر داشته باشد....
-------------
یکم طولانی شد ببخشید و یکم هم دیر ولی به هر حال نوشتم دیگه ...
لطفا نقد هم بشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/11/1 23:06:00

جزئیات کاربر

دوئـــل در بــرابر مــادمــوازل روونـــا
وفـــاداری
وفـــاداری
اگر کنار دریا بنشینید و چشم به افــق بدوزید، غروب هنگام... زمانی که خورشید پایین می رود و آسمان و دریا هر دو به سرخی ِ گل برگ های گل رز می شوند، دروازه ای باز می شود ؛ به جهنم!
از این مکان آوای ناله های دردناکی که بــی خبران به آن ناله باد می گویند، به گوش می رسد و هر روزه، هر چند ثانیه هایی اندک، وحشتی نشئت گرفته از این محل بر جهان سایه می افکـَـنَد.
و آن روز در این دَروازه شــوم، در محل تقاطع اقیانوس و آتش دوزخ، بر فراز صحنه نـــزاع امواج و شعله ها، دختری به لطافت شبنم ِ صبحگاه نشسته بود.
- از اول.. بحث همین وفاداری بود، نه؟
قسمتی از آبشار موهایش را که زیر نور ِ سرخ دست کمی از شعله های آتش نداشتند دور انگشتانش می پیچاند و رها می کرد.
-شــاید هم بحث نبودن ِ وفاداغی بود..
در نگاه اول نمی شد مخاطب حرف هایش را تشخیص داد. با خورشید حرف می زد یا گویی آتشین؟ در کمال تعجب جسم ِ نورانی جواب داد:
- شـــایــد.. نبودن ِ یه ویژگی ِ خاص به تنهایی نمی تونه کسیو به اینجا برسونه.
-امـــا وفاداری فــَرق می کنه، نه؟ نداشتن وفاداغـی به بیل، به..
ابروانش در هم رفت!
-بچه هام! به محفل و دامبلدوغ و بعد هم به لـُغـد سیاه حتی.. همینا منو رسوندن به اینجا..!
مرد آتشین که اکنون چهره ی زیبای ِفرشته وارش بهتر دیده می شد ؛ به آن طرف ِ دروازه و ارواحی که عــذاب می کشیدند اشاره کرد.
- برای من فرقی نداره، من می دونم همه بالاخره راهشون به اونجا می رسه بعد هم میرن به یه جایی بهتر! مقصد نهایی... چرا نمی خوای با اونا بری به جای این که تا ابد توی این دروازه بشینی؟
جوابی نداد. نمی توانست توضیح دهد. مرد دوباره رشته کلام را در دست گرفت:
-تو هنوز می تونی بهتر بشی! می تونی وفاداریتو به لرد ثابت کنی یا حتی بری محفل به دامبلدور وفاداریتو نشون بدی.. وفاداری صفتیه که فرقی نمی کنه خوب باشی یا بد! محبوبت می کنه. تو هم که هنوز جوونی، فقط کافیه تغییر بدی خودتو!
لب های ِ فلور به تــلــخندِ کهنه ای باز شدند.
-من سالیان ســـــال از عمرم گذشته و سه تا بچه دارم.. و صوغَـتم هنوز که هنوزه منو یه دختَغـ بَچـــه هیجده ســاله نشون میده.. کسی که نمی دونه جهنم کجاست و اوج آرزوهاش وفاداغ بودن به یه آدمه تا به نهایت.
انگشتان ِ ظریفش را جست و جوگرانه روی صورتش کشید.
-دریغ از یه چروک.. یه رد از گذشت این همه سال.. یه مـدرک برای از بین رفتن اون دختــغ بچه.. یه اَثــَغـ از درک ِ این نفرت همگانی..
قهقهه ای مستانه زد، با حجمی از دلربایی حتی بیشتر از همیشه ؛ ولـکن تلخ تر لبخندش...
- اما حتی تو، شیطان اعظم، منفوریت منو درک نمی کنی! تو هِـزاغان هِـزار طرفدار و پرستنده داری و من، حتی بین هم کیشام کسیو نَداغـَـم که ازم متنفر نباشه! بچه های من، از من متنفرن! می فهمی "همه" یعنی چی؟ یعنی هر کس که من میشناسم و "نمیشناسم"..
چشم های آبی رنگ ِ به سردی یــخــش را که هیچ نشانی از تلاطم ِ درونــی اش نداشتند، به او دوخت.
- واقعا همین بودن و نبودن ِ وفاداری، می تونه چنین تاثیری داشته باشه؟ اینقدر قدغـت مند باشه؟
لحظه ای، خیلی ناگهانی، آن چشمان آبی رنگ برق زد.. شاید آتش جهنم یخش را آب کرده بود..
- واقعا نبود ِ همین یه صفت، می تونه چنین جهنم ِ زمینی ای بسازه؟
و آن گاه بود که شیطان ِ اعظم، متاثر شد...
و آن گاه بود که شیطان ِ اعظم هیچ جوابی نداشت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
دوئل بانوان فلورانسو و مورگانا لى فاى
سوژه: مرگ
نقد بشه لطفا
........................................
موهاى طلايى دخترک رنگ خون گرفته بود. چشمانش نيمه باز بود و همراه با نفس هاى آرام او، قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. خواهر بزرگش وقتى او را ديد جيغ کشيد، به سمتش دويد و در کنارش نشست. رداى او نيز حالا به خون خواهرش آغشته شده بود.
- لنى..
نگاه فلورانسو به سمت اسباب بازى هايى که مورگانا خریده بود چرخید، اسباب بازى هايى که ملينا هرگز نمى توانست از بازى با آن ها لذت ببرد. چند لحظه پيش گرگينه خود را غيب و فلورانسو عاجزانه فقط نگاه کرده بود. نباید وارد ذهن مورگانا مى شد يعنى نمى خواست که وارد شود. طلسمى که ناخواسته ادا کرد بود..از عصبانیت ناشى از دوئل. صداى آرام و نجواگونه ى دو خواهر عذاب آور بود.
- لنى..ملينا منم..
- مور..گى..ماما..منتظر..من..
قطره اشکى گونه ى فلورانسو را خيس کرد. حالا جاى ملينا را دخترک سياه پوستى با چشمان درخشان گرفته بود. لباس هاى يک خدمتكار را به تن داشت و موهاى بلند و بافته اش را زير پارچه ى سفيدى پنهان کرده بود. تنها تفاوت اين بود که خونى وجود نداشت. خدمتكار با طلسم سياهى جان باخته بود. خدمتکارى که همیشه براى فلورانسو مانند خواهر بود و در آخر هم به خاطر او جانش را از دست داده بود.
- فلو! تو خواستى که يه جادوگر خوب باشى..تو نخواستى مرگخوار بشى..من..
- کاترین حرف نزن. تو خوب ميشى و با من مياى.
- من دارم مى ميرم فلو اما..اما همیشه کنارتم..همیشه.
و چشم هايش را بسته بود. کاترین به فلورانسو قول داده بود. فلورانسو تنها بود و کاترین قول داده بود که همیشه با او بماند. شاید اگر فلورانسو راهش را تغيير نمى داد، کاترین همچنان به قولش وفادار بود.
- حق ندارى برى ملينا..خواهش مى کنم.
فلورانسو آرام زير لب زمزمه کرد.
- اونا ما رو تنها گذاشتن.
خواست که جلو برود. خواست به مورگانا کمک کند هرچند خودش هم مى دانست اين کار غير ممکن است اما ناگهان نيرويى او را به عقب پرتاب کرد. پایش پيچ خورده بود و تير مى کشيد. دوباره به زمین دوئل بازگشته بودند. مورگانا چوبدستي اش را بالا برده و داد مى زد.
- تو چطور جرئت کردى؟ تو..چطور جرئت کردى به ذهن من سرک بکشى؟
فلورانسو به لکنت افتاد.
- من نمى خواستم..
- ساکت شو..فقط ساکت شو..کروشيو!
درد تمام وجود فلورانسو را گرفت. در برابر آن درد ديگر پاى پيچ خورده اش به چشم نمى آمد. روحش اذیت مى شد. جيغ کشيد..جيغ کشيد اما چشمان مورگانا هنوز از عصبانیت سرخ بود. ناگهان چوبدستى اش را پايين آورد.
- لب هاتو بسته نگهدار فلور..همیشه..
و خودش را غيب کرد. فلورانسو شروع به گريه کرد. آن ها درد مشترکى داشتند. مرگ. دردى که درمانى نداشت. دردى که زندگی تو را نابود مى کند، کسانى که زندگی تو هستند را مى گيرد. مرگ.
سوژه: مرگ
نقد بشه لطفا
........................................
موهاى طلايى دخترک رنگ خون گرفته بود. چشمانش نيمه باز بود و همراه با نفس هاى آرام او، قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. خواهر بزرگش وقتى او را ديد جيغ کشيد، به سمتش دويد و در کنارش نشست. رداى او نيز حالا به خون خواهرش آغشته شده بود.
- لنى..
نگاه فلورانسو به سمت اسباب بازى هايى که مورگانا خریده بود چرخید، اسباب بازى هايى که ملينا هرگز نمى توانست از بازى با آن ها لذت ببرد. چند لحظه پيش گرگينه خود را غيب و فلورانسو عاجزانه فقط نگاه کرده بود. نباید وارد ذهن مورگانا مى شد يعنى نمى خواست که وارد شود. طلسمى که ناخواسته ادا کرد بود..از عصبانیت ناشى از دوئل. صداى آرام و نجواگونه ى دو خواهر عذاب آور بود.
- لنى..ملينا منم..
- مور..گى..ماما..منتظر..من..
قطره اشکى گونه ى فلورانسو را خيس کرد. حالا جاى ملينا را دخترک سياه پوستى با چشمان درخشان گرفته بود. لباس هاى يک خدمتكار را به تن داشت و موهاى بلند و بافته اش را زير پارچه ى سفيدى پنهان کرده بود. تنها تفاوت اين بود که خونى وجود نداشت. خدمتكار با طلسم سياهى جان باخته بود. خدمتکارى که همیشه براى فلورانسو مانند خواهر بود و در آخر هم به خاطر او جانش را از دست داده بود.
- فلو! تو خواستى که يه جادوگر خوب باشى..تو نخواستى مرگخوار بشى..من..
- کاترین حرف نزن. تو خوب ميشى و با من مياى.
- من دارم مى ميرم فلو اما..اما همیشه کنارتم..همیشه.
و چشم هايش را بسته بود. کاترین به فلورانسو قول داده بود. فلورانسو تنها بود و کاترین قول داده بود که همیشه با او بماند. شاید اگر فلورانسو راهش را تغيير نمى داد، کاترین همچنان به قولش وفادار بود.
- حق ندارى برى ملينا..خواهش مى کنم.
فلورانسو آرام زير لب زمزمه کرد.
- اونا ما رو تنها گذاشتن.
خواست که جلو برود. خواست به مورگانا کمک کند هرچند خودش هم مى دانست اين کار غير ممکن است اما ناگهان نيرويى او را به عقب پرتاب کرد. پایش پيچ خورده بود و تير مى کشيد. دوباره به زمین دوئل بازگشته بودند. مورگانا چوبدستي اش را بالا برده و داد مى زد.
- تو چطور جرئت کردى؟ تو..چطور جرئت کردى به ذهن من سرک بکشى؟
فلورانسو به لکنت افتاد.
- من نمى خواستم..
- ساکت شو..فقط ساکت شو..کروشيو!
درد تمام وجود فلورانسو را گرفت. در برابر آن درد ديگر پاى پيچ خورده اش به چشم نمى آمد. روحش اذیت مى شد. جيغ کشيد..جيغ کشيد اما چشمان مورگانا هنوز از عصبانیت سرخ بود. ناگهان چوبدستى اش را پايين آورد.
- لب هاتو بسته نگهدار فلور..همیشه..
و خودش را غيب کرد. فلورانسو شروع به گريه کرد. آن ها درد مشترکى داشتند. مرگ. دردى که درمانى نداشت. دردى که زندگی تو را نابود مى کند، کسانى که زندگی تو هستند را مى گيرد. مرگ.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
جزئیات کاربر

شما ظاهرا در زندگی مشترک دارای اختلافاتی هستین. ما داوران وارد شور شدیم و تصمیم گرفتیم سوژه ای انتخاب کنیم که به اختلافات شما دامن بزنه! سوژه ای که در اون شما با شخص یا جانور جادویی و یا حتی ماگل(مشنگ) دیگری ازدواج کرده باشین. در یک پست تکی با سبک آزاد درباره یک ساعت یا یک روز و یا هر محدوده زمانی که مایلین از این ازدواج بنویسید. سرنوشت خود را دگرگون کنید!
--
برف شهر را با تن پوش سفیدی آرایش کرده بود. انعکاس سو سوی چراغ خانهها بر روی برف، سیاه روشن غمناکی را بر فضا حاکم کرده بود و فضای آن شبِ شهر را دو چندان حزنانگیز کرده بود.
ساعتها گذشته بود و همچنان تنها در خیابانهای شهر پرسه میزد.موهای قرمز بلندش در باد به رقص در آمده بود؛ رد پاهای کوچکش را مانند طرحی ظریف در دل خیابانها به یادگار میگذاشت. چهرهی محزون و درهمش نشان از فکری ناخوشایند داشت.
فکری که مدتها لیلی را عذاب داده بود؛ فکری دردناکتر از هر نوع شکنجهای که میتوانست تحمل کند. دیگر تحملش را نداشت. دستانش را در جیبش ردایش به یکدیگر فشرد و دوباره به افکار قدیمیش برگشت...
.: یک سال قبل؛ هاگوارتز :.
لیلی سیریوس را در محوطه هاگوارتز دید و به سمتش دوید، با فریادی او را ترساند:
- هـــو!
سیریوس که پشتش به لیلی بود از جا پرید و فریاد زد:
- یا مرلین! لیلی! اینجا چی کار میکنی؟
لیلی از شدت خنده بر روی زمین نشست و به زحمت گفت:
- وااای! بایـــ...ـبایــد قیـــــافت رو میدیـ..ـدی!
سیروس دستپاچه گفت:
- قلبم وایساد! پاشو، پاشو اینجا زشته نشستی رو زمین! بیا بریم اونورتر.
لیلی که از شدت خنده از چشماش اشک بر روی گونههایش ریخته بود؛ گفت:
- خیلی خـ..ـوب بود! جیـ..ـجیـــ..ـمز کجاست؟
سیروس لحظهای خشکش زد و سپس با اضطراب گفت:
- همیـن دور و بر باید باشه، میاد الان!
لیلی ناگهان خندش بند آمد و سرش را به سمت سیریوس چرخاند و جدی گفت:
- امکان نداره اون جایی باشه و تو اونجا نباشی! جیمز کجاست؛ سیروس؟
سیریوس رنگ صورتش پرید و من من کنان گفت:
- من نمـ..ـیدونـ...ـم کجاست لیــ..ـلی!
لیلی از جایش بلند شد و به اطرافش نگاهی کرد. ناگهان چشمانش در نقطهای ثابت ماند. رو به سیریوس کرد و با عصبانیت گفت:
- اون جیمز نیست؟
شروع به دویدن به سمت درخت قطوری که دختر و پسری در حال راز و نیاز بودند کرد. سیریوس به دنبال لیلی دوید و با دستپاچگی گفت:
- لیلی! صبر کن! اون جیمز نیست! لیلی!
لیلی که اشک از چشمانش جاری شده بود فریاد زد:
- خفه شو سیریوس!
جیمز که از صدای لیلی و سیریوس به خود آمده بود؛ به سرعت از جا جست. دستانش را بالا گرفت و رو به لیلی با رنگی پرده گفت:
- بهت توضیح میدم لیلی! اونجوری که تو فکر میکنی نیست!
سنگی که به پایش گیر کرد و او را به زمان حال برگرداند. تلو تلو خوران دوباره تعادلش را به سختی بدست آورد. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- جیمز، جیمز، جیمز! لعنتی؛ چی کار کردی با من؟
*پـــــــــــاق*
لیلی چوبدستیش را کشید و به سمت منبع صدا برگشت. زمزمه کرد:
- کی اونجاست؟
سوروس از تاریکی بیرون آمد و با صدایی نگران گفت:
- تو اینجایی؟ دو ساعته دنبالتم!
لیلی چوبدستیش را در جیب ردایش گذاشت و با شرمندگی گفت:
- ببخشید عزیزم؛ حالم خوب نبود. داشتم قدم میزدم؛ متوجه زمان نشدم.
سوروس با کلافگی گفت:
- دوباره؛ جـــیمز؟
قطرهای اشک از چشمان لیلی جاری شد و چیزی نگفت. سوروس لحظهای به صورت لیلی خیره شد سپس نفس عمیقی کشید و در آغوشش کشید و بوسهای بر لبانش زد. اشکهای لیلی سرازیر شد و هق هق کنان گفت:
- تـ...ـو فرشـ...ـفرشــ..ـتهی نجات منی سـ...ـوروس! ممنونم کـ... ـکـ..ـه هستی!
سوروس لبخندی زد و گفت:
- هر زمان که اراده کنی، عزیزم! بهتره که بریم؛ لرد منتظرمونه.
لیلی سری تکان داد و سوروس را محکم به آغوش کشید و با صدای پاق بلندی غیب شدند.
خیابان پوشیده از برف ماند و رد پاهایی که از نظر محو میشدند...
----
پ.ن: عذر میخوام هم از شوهر مهربانم، هم از لرد به خاطر این همه تاخیر!
پ.ن 2: لطف کنید؛ نقد کنید.
--
برف شهر را با تن پوش سفیدی آرایش کرده بود. انعکاس سو سوی چراغ خانهها بر روی برف، سیاه روشن غمناکی را بر فضا حاکم کرده بود و فضای آن شبِ شهر را دو چندان حزنانگیز کرده بود.
ساعتها گذشته بود و همچنان تنها در خیابانهای شهر پرسه میزد.موهای قرمز بلندش در باد به رقص در آمده بود؛ رد پاهای کوچکش را مانند طرحی ظریف در دل خیابانها به یادگار میگذاشت. چهرهی محزون و درهمش نشان از فکری ناخوشایند داشت.
فکری که مدتها لیلی را عذاب داده بود؛ فکری دردناکتر از هر نوع شکنجهای که میتوانست تحمل کند. دیگر تحملش را نداشت. دستانش را در جیبش ردایش به یکدیگر فشرد و دوباره به افکار قدیمیش برگشت...
.: یک سال قبل؛ هاگوارتز :.
لیلی سیریوس را در محوطه هاگوارتز دید و به سمتش دوید، با فریادی او را ترساند:
- هـــو!
سیریوس که پشتش به لیلی بود از جا پرید و فریاد زد:
- یا مرلین! لیلی! اینجا چی کار میکنی؟
لیلی از شدت خنده بر روی زمین نشست و به زحمت گفت:
- وااای! بایـــ...ـبایــد قیـــــافت رو میدیـ..ـدی!
سیروس دستپاچه گفت:
- قلبم وایساد! پاشو، پاشو اینجا زشته نشستی رو زمین! بیا بریم اونورتر.
لیلی که از شدت خنده از چشماش اشک بر روی گونههایش ریخته بود؛ گفت:
- خیلی خـ..ـوب بود! جیـ..ـجیـــ..ـمز کجاست؟
سیروس لحظهای خشکش زد و سپس با اضطراب گفت:
- همیـن دور و بر باید باشه، میاد الان!
لیلی ناگهان خندش بند آمد و سرش را به سمت سیریوس چرخاند و جدی گفت:
- امکان نداره اون جایی باشه و تو اونجا نباشی! جیمز کجاست؛ سیروس؟
سیریوس رنگ صورتش پرید و من من کنان گفت:
- من نمـ..ـیدونـ...ـم کجاست لیــ..ـلی!
لیلی از جایش بلند شد و به اطرافش نگاهی کرد. ناگهان چشمانش در نقطهای ثابت ماند. رو به سیریوس کرد و با عصبانیت گفت:
- اون جیمز نیست؟
شروع به دویدن به سمت درخت قطوری که دختر و پسری در حال راز و نیاز بودند کرد. سیریوس به دنبال لیلی دوید و با دستپاچگی گفت:
- لیلی! صبر کن! اون جیمز نیست! لیلی!
لیلی که اشک از چشمانش جاری شده بود فریاد زد:
- خفه شو سیریوس!
جیمز که از صدای لیلی و سیریوس به خود آمده بود؛ به سرعت از جا جست. دستانش را بالا گرفت و رو به لیلی با رنگی پرده گفت:
- بهت توضیح میدم لیلی! اونجوری که تو فکر میکنی نیست!
سنگی که به پایش گیر کرد و او را به زمان حال برگرداند. تلو تلو خوران دوباره تعادلش را به سختی بدست آورد. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- جیمز، جیمز، جیمز! لعنتی؛ چی کار کردی با من؟
*پـــــــــــاق*
لیلی چوبدستیش را کشید و به سمت منبع صدا برگشت. زمزمه کرد:
- کی اونجاست؟
سوروس از تاریکی بیرون آمد و با صدایی نگران گفت:
- تو اینجایی؟ دو ساعته دنبالتم!
لیلی چوبدستیش را در جیب ردایش گذاشت و با شرمندگی گفت:
- ببخشید عزیزم؛ حالم خوب نبود. داشتم قدم میزدم؛ متوجه زمان نشدم.
سوروس با کلافگی گفت:
- دوباره؛ جـــیمز؟
قطرهای اشک از چشمان لیلی جاری شد و چیزی نگفت. سوروس لحظهای به صورت لیلی خیره شد سپس نفس عمیقی کشید و در آغوشش کشید و بوسهای بر لبانش زد. اشکهای لیلی سرازیر شد و هق هق کنان گفت:
- تـ...ـو فرشـ...ـفرشــ..ـتهی نجات منی سـ...ـوروس! ممنونم کـ... ـکـ..ـه هستی!
سوروس لبخندی زد و گفت:
- هر زمان که اراده کنی، عزیزم! بهتره که بریم؛ لرد منتظرمونه.
لیلی سری تکان داد و سوروس را محکم به آغوش کشید و با صدای پاق بلندی غیب شدند.
خیابان پوشیده از برف ماند و رد پاهایی که از نظر محو میشدند...
----
پ.ن: عذر میخوام هم از شوهر مهربانم، هم از لرد به خاطر این همه تاخیر!
پ.ن 2: لطف کنید؛ نقد کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مورگانا با آرامش روي يك صندلي در جايگاه ويژه نشسته بود و دوئل ريونا و فلور را تماشا ميكرد.
- دوئل خوبي بود پرنسس نه؟
ظاهرا ساتين حرف هاي صاحبش را مي فهميد چون با عشوه سرش را به ناخن هاي زيبا و بلند مورگانا ماليد و ميوي ضعيفي را دم گرفت. خنده مورگانا با صداي فلورنسوا قطع شد.
- من تو رو به دوئل دعوت ميكنم مورگانا لي فاي!
نگاه هر دو دوستانه بود.مورگانا چرخي زد و آرام به طرف سكو رفت.رداي سبز و نقره اي اش در هوا مي رقصيد.به جماعت تماشاگر پوزخندي زد و در حاليكه با ناخن هاي بلند و لاك زده اش پشت گوش هاي ساتين را نوازش ميكرد،لبخند ملايمي زد.
- مي پذيرم.
مورگانا هنوز كلمه را كاملا ادا نكرده بود كه هر دوي آنها به وسط زمين منتقل شدند. اين ْآپشن را خود مورگانا به اين سالن اضافه كرده بود.
با تعظيم ملايم و اشرافي مورگانا و فلورانسو دوئل آغاز شد. مورگانا نميخواست سخت بگيرد.عملا داشت تفريح ميكرد. انگار هر طلسم را نه با سپر،بلكه با رقص باله به عالم عدم مي فرستاد و ظاهرا اين موضوع چندان به مذاق فلورانسو خوش نمي آمد. چون ناگهان فرياد زد.
- سكتوم سيلاموس!*
مورگانا براي لحظه اي جا خورد.برق خشم چشم هاي فلور به او ياداور شد كه اينها اكنون دو دوست نيستند. لاقل نه در ميدان جنگ! اهسته چوبش را بالا آورد. دقيقا تا روبروي صورتش
- كايخن اورايسس!*
نجواي مورگانا هجمه نور نقره اي رنگ را مهار كرد... اصلاح ميكنم گويي طلسم را بلعيد!فلورانسو عصبي طلسم هاي متعددي فرستاد. ساحره سبزپوش خوب ميدانست نبايد در دفاع باقي بماند.پس چشم هايش را بست، در كسري از ثانيه سپر را از بين برد و فرياد زد
- ايمپريوس!
فريادش سبب شد تا فرياد فلورانسو را نشنود.
- له جي مينلسي!
و حيف! فلورانسو فقط چند ثانيه زودتر جنبيده بود.تصاوير در سر مورگانا چرخ ميزدند. چيزي شبيه فرو رفتن در يك قدح خاطرات...يا شايد... دوباره لمس كردن يك خاطره...
مورگانا مي ديد. روزي را كه به دياگون رفته و به اندازه يك كالسكه كوچك، براي مليناي عزيزش اسباب بازي خريده بود. نيمه ماه مي....
تصميم داشت براي خواهر كوچك و عزيزش تولد بگيرد. زير لب آواز ميخواند و موهايش را مي رقصاند.كاملا از تپه بالا نرفته بود كه صداي جيغ خيلي آشنايي شنيد... نفهميد چه مسافتي را دويد يا كيسه ها كي از دستش افتادند يا اصلا موفق شد به خانه برسد يا خير! فقط جيغ هاي ممتد ملينا را مي شنيد. از ته دل جيغ كشيد
- لنيــــــــــــــ !
با فرياد او، صداي جيغ خواهرش و همچين صداي خنده ها متوقف شد.وقتي مورگانا به باغ خانه سايرات رسيد، سايه گرگينه اي را ديد كه با خنده شومي آپارت ميكرد.آنقدر فرز نبود كه در حين آپارات طلسمش كند... نه وقتي لني كوچك و خواستني اش؛ اين چنين خونين روي زمين افتاده بود.
همه چيز را فراموش كرد و كنار خواهرش زانو زد.
- لني...ملينا منم...
مليناي كوچك سرفه خونيني كرد.
- مور....گي... ماما.... منتظر....من....
هق هق مورگانا بلند شد. ساحره جوان از ته دل زار ميزد. با همه قدرتي كه به هيچ كارش نيامده بود.به طرز مسخره اي به خاطر سپرد كه هرگز اجازه ندهد كسي او را مورگي صدا كند... اين فقط حق ملينا بود.
- حق نداري بري ملينا... خواهش ميكنم...
دختر كوچك دست هاي او را فشرده و...
- كافيهــــ !
مورگانا به خود آمد. بي آنكه متوجه باشد صورتش از اشك خيس شده... يا حتي بتواند زمين مبارزه و فلورانسويي را ببيند كه از شدت مقاومت او، نقش زمين شده بود. با صداي خشمگيني فرياد زد
- چطور جرات كردي.... تو ماگل زاده ..... چطور جرات كردي به ذهن من سرك بكشي؟
فلور به لكنت افتاد.
- من نميخواستم...
- ساكت شو... فقط ساكت شو... كروشيو!
عصبانيت مورگانا به حدي بود كه جيغ فلور ميدان مبارزه را پر كرد. اين خاطره خصوصي بود... نقطه ضعف مورگانا... بخش سپيد و مهربان قلبش و حالا...
چوبدستي اش را عقب كشيد.و طلسم را برداشت.
- لب هات رو بسته نگه دار فلور... هميشه...
غيب شدن مورگانا و گريه فلورانسو به طرز غريبي همزمان بودند.
______________________________
*سكتوم سيلاموس: از سكتوم سمپرا اقتباس شده. طلسمي با برش هاي عرضي...به خنجر نامرئي هم معروفه
* كايخن اورايسس: سپر نفوذ ناپذير. سپري كه هر طلسمي رو جذب ميكنه جز طلسم مرگ... ولي فقط 7 دقيقه دوام مياره.
- دوئل خوبي بود پرنسس نه؟
ظاهرا ساتين حرف هاي صاحبش را مي فهميد چون با عشوه سرش را به ناخن هاي زيبا و بلند مورگانا ماليد و ميوي ضعيفي را دم گرفت. خنده مورگانا با صداي فلورنسوا قطع شد.
- من تو رو به دوئل دعوت ميكنم مورگانا لي فاي!
نگاه هر دو دوستانه بود.مورگانا چرخي زد و آرام به طرف سكو رفت.رداي سبز و نقره اي اش در هوا مي رقصيد.به جماعت تماشاگر پوزخندي زد و در حاليكه با ناخن هاي بلند و لاك زده اش پشت گوش هاي ساتين را نوازش ميكرد،لبخند ملايمي زد.
- مي پذيرم.
مورگانا هنوز كلمه را كاملا ادا نكرده بود كه هر دوي آنها به وسط زمين منتقل شدند. اين ْآپشن را خود مورگانا به اين سالن اضافه كرده بود.
با تعظيم ملايم و اشرافي مورگانا و فلورانسو دوئل آغاز شد. مورگانا نميخواست سخت بگيرد.عملا داشت تفريح ميكرد. انگار هر طلسم را نه با سپر،بلكه با رقص باله به عالم عدم مي فرستاد و ظاهرا اين موضوع چندان به مذاق فلورانسو خوش نمي آمد. چون ناگهان فرياد زد.
- سكتوم سيلاموس!*
مورگانا براي لحظه اي جا خورد.برق خشم چشم هاي فلور به او ياداور شد كه اينها اكنون دو دوست نيستند. لاقل نه در ميدان جنگ! اهسته چوبش را بالا آورد. دقيقا تا روبروي صورتش
- كايخن اورايسس!*
نجواي مورگانا هجمه نور نقره اي رنگ را مهار كرد... اصلاح ميكنم گويي طلسم را بلعيد!فلورانسو عصبي طلسم هاي متعددي فرستاد. ساحره سبزپوش خوب ميدانست نبايد در دفاع باقي بماند.پس چشم هايش را بست، در كسري از ثانيه سپر را از بين برد و فرياد زد
- ايمپريوس!
فريادش سبب شد تا فرياد فلورانسو را نشنود.
- له جي مينلسي!
و حيف! فلورانسو فقط چند ثانيه زودتر جنبيده بود.تصاوير در سر مورگانا چرخ ميزدند. چيزي شبيه فرو رفتن در يك قدح خاطرات...يا شايد... دوباره لمس كردن يك خاطره...
مورگانا مي ديد. روزي را كه به دياگون رفته و به اندازه يك كالسكه كوچك، براي مليناي عزيزش اسباب بازي خريده بود. نيمه ماه مي....
تصميم داشت براي خواهر كوچك و عزيزش تولد بگيرد. زير لب آواز ميخواند و موهايش را مي رقصاند.كاملا از تپه بالا نرفته بود كه صداي جيغ خيلي آشنايي شنيد... نفهميد چه مسافتي را دويد يا كيسه ها كي از دستش افتادند يا اصلا موفق شد به خانه برسد يا خير! فقط جيغ هاي ممتد ملينا را مي شنيد. از ته دل جيغ كشيد
- لنيــــــــــــــ !
با فرياد او، صداي جيغ خواهرش و همچين صداي خنده ها متوقف شد.وقتي مورگانا به باغ خانه سايرات رسيد، سايه گرگينه اي را ديد كه با خنده شومي آپارت ميكرد.آنقدر فرز نبود كه در حين آپارات طلسمش كند... نه وقتي لني كوچك و خواستني اش؛ اين چنين خونين روي زمين افتاده بود.
همه چيز را فراموش كرد و كنار خواهرش زانو زد.
- لني...ملينا منم...
مليناي كوچك سرفه خونيني كرد.
- مور....گي... ماما.... منتظر....من....
هق هق مورگانا بلند شد. ساحره جوان از ته دل زار ميزد. با همه قدرتي كه به هيچ كارش نيامده بود.به طرز مسخره اي به خاطر سپرد كه هرگز اجازه ندهد كسي او را مورگي صدا كند... اين فقط حق ملينا بود.
- حق نداري بري ملينا... خواهش ميكنم...
دختر كوچك دست هاي او را فشرده و...
- كافيهــــ !
مورگانا به خود آمد. بي آنكه متوجه باشد صورتش از اشك خيس شده... يا حتي بتواند زمين مبارزه و فلورانسويي را ببيند كه از شدت مقاومت او، نقش زمين شده بود. با صداي خشمگيني فرياد زد
- چطور جرات كردي.... تو ماگل زاده ..... چطور جرات كردي به ذهن من سرك بكشي؟
فلور به لكنت افتاد.
- من نميخواستم...
- ساكت شو... فقط ساكت شو... كروشيو!
عصبانيت مورگانا به حدي بود كه جيغ فلور ميدان مبارزه را پر كرد. اين خاطره خصوصي بود... نقطه ضعف مورگانا... بخش سپيد و مهربان قلبش و حالا...
چوبدستي اش را عقب كشيد.و طلسم را برداشت.
- لب هات رو بسته نگه دار فلور... هميشه...
غيب شدن مورگانا و گريه فلورانسو به طرز غريبي همزمان بودند.
______________________________
*سكتوم سيلاموس: از سكتوم سمپرا اقتباس شده. طلسمي با برش هاي عرضي...به خنجر نامرئي هم معروفه
* كايخن اورايسس: سپر نفوذ ناپذير. سپري كه هر طلسمي رو جذب ميكنه جز طلسم مرگ... ولي فقط 7 دقيقه دوام مياره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج