جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 26 بهمن 1399 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
. با افتخار گروه گوگوئک اسم خود را در چشم همه ناظران و کاربران کرده .


پالی نمیدانست عطر را نمی نوشند و معمولا آن را میزنند! پالی نمیدانست که خوردن شیشه عطر عشقی باعث میشود سلولهای بدنش ک مواد مغزی را از اکسیژن میگیرند و با کربن دی اکسید پس میدهند، عشق را دریافت کنند و عطوفت و مهربانی درآنها جریان یابد و به همدیگر علاقه ای خاص پیدا کنند و بیشتر بهم بچسبند و باعث شوند که بدن کوچکش، کوچک تر شود و کم کم جمع شود و بدنش مانند فنگ درد بگیرد.
او نمیدانست و این اتفاق افتاد و باز هم ملانی بود ک باید گریفیندوری مذکور را جمع میکرد و به سمت درمانگاه روانه میکرد. فقط مرلین میداند که در نبود او چه می شد!

در سوی دیگر روح ها و هافلپافی ها و گریفیندوری ها با سر و وضعی خیس درحال انجام دادن رقص های تانگوی عشقولانه بودند و لاوندر که حال، حال بهتری داشت در حالی که راه میرفت پسرانی با چشمان قلبی را به دنبال خود میکشاند.
-الان حس بهتری دارم، تقریبا دو سوم جمعیت فقط درخشش و زیبایی من رو می بینند.

و اما از آن ور پیوز موزی تر از آن بود که عاشق بشود و شکست عشقی اذیتش نکند! وقتی دید برخلاف تصورش هیچکس به او توجه نمیکند و همه مشغول قلب ترکاندن بودند، لبخندی خبیث زد و به طرف آب کدوحلوایی ها روانه شد و درحالی ک پاپیونش را مرتب میکرد، مقداری کم تر از مصرف روزانه خود، برگ بیدمجنون خشک شده در آنها ریخت.
- حالا بهتر شد!

نظاره گر این اتفاق گوگو بود! گوگویی که دعوت نشده بود و خودش با پای خودش آمده بود. گوگویی که به خودش برخورده بود ولی نمیخواست که خودخواه خودش باشد! گوگو پیوز را دید، کدوحلوایی های برگ بیدمجنونی را هم دید، برگان خودش هم ریخته بود ازینکه یک روح مواد برگی دارد! حال باید چه میکرد، حال باید چه تسترالی میخورد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 26 بهمن 1399 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب بذار ببینم این چطوری کار می‌کنه...

پالی شیشه‌ی عطر را در دستش گرفته و مدام می‌چرخاند و در تلاش بود طرز استفاده از آن را کشف کند.
- وقتی لاوندر می‌تونه از این استفاده کنه، پس یعنی سخت نیست. منم می‌تونم!

و پس از گذشت دقایقی که بی هیچ نتیجه‌ی خاصی سپری شد، بالاخره چشم پالی به در عطر افتاد. مدتی به آن زل زد و زمانی که فهمید برای باز شدن، تنها نگاه کردن کافی نیست، با نهایت توان به جان شیشه افتاد.
پالی و شیشه در میان جمعیت زرد و قرمز متحرک، جنگ بزرگی را آغاز کرده بودند. پالی فریادزنان به در دستور می‌داد باز شود و در مخالفت می‌‌کرد.

- باز شو دیگه! بهت گفتم باز شو و تو باید اطاعت کنی!
- نوچ.
- این نوزدهمین باره که دارم بهت دستور میدم!
- پس می‌تونی برای بیستمین بارم امتحان کنی.

پالی از خشم منفجر شد. دستش را به قصد خفه کردن بر روی در شیشه گذاشت و آن را محکم پیچاند تا از صحنه روزگار محو شود.
- عه. باز شد که.

سپس پیروزمندانه شیشه را بالا گرفت و اطرافش را چک کرد تا مطمئن شود همه از پیروزی ارزشمندش بر شیشه باخبر شده باشند. اما زمانی که دید هیچ کس کوچکترین توجهی به او ندارد، بیخیال قدرت‌نمایی شد و سرشار از حس پیروزی و درحالی که فکر می‌کرد دست کمی از لاوندر در استفاده از این چیزهای عشقی ندارد، شیشه‌ی عطر را سر کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/11/26 10:23:15
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 26 بهمن 1399 08:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سرود گل های هاگوارتز تقدیم میکند!


پیوز لبخند جذاب وارانه ای زد.
-بخار صابون عطری عروس! بخارش کردم و روی بخارش وایسادم!

و ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانطور ایستاد تا پالی تحسینش کند.
و همانجور در حالت "ووی من چقده جذابم" ایستاد تا پالی تحسینش کند.
اما پالی مستقیم به سمت لاوندر و ملانی رفت و پیوز یوگوماست هم نزده شد و رفت.

-عه نکن! موهام پَت شد! نزن ملانی!
-آخه(ضربه) کدوم (ضربه) بی (ضربه) همه (ضربه) چیزی( ضربه) این(ضربه) کارو (ضربه) میکنه؟!

پالی کلا عادت داشت خودش را با همه چیز ترکیب کند.
-چی شده ملانی؟

لاوندر که با نوعی گارد دفاع شخصی ویژه خودش را از ضربات حفظ میکرد گفت:
-به تو چه؟ چشم سوسک هر معجون!

پالی شکلکی تحویلش داد. ملانی گفت:
-بازم از معجون عشق و عطر عشق و لوسیون عشق باهم استفاده کرده!

پالی نگاهی به پشت سر لاوندر انداخت و دید تقریبا هر پسری که پارتنری نداشت و در تیررس لاوندر بود، پشت سر او ایستاده بود و چشمهایش به صورت قلب در آمده بود.

-اه! ولم کن دیگه!

لاوندر این را گفت و خودش را از ملانی خلاص کرد و به سمت دستشویی دخترانه دوید. جماعت عاشق هم به دنبال او دویدند و سر و دست شکستند. لاوندر درب دستشویی را بست و در آینه به خودش نگاه کرد. غافل از آنکه وقتی خشمگین به سمت دستشویی میرفت پالی عطر عشق او را از جیبش قاپیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/11/26 18:55:05
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 25 بهمن 1399 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کفتر بازان عاشق، برو کنار نفتی نشی!


پالی در خیال خودش با حرکاتی موزون و سرشار از طمانینه، با ناز به سمت وسط سالن رقص به راه افتاد. در حالی که از دید سایر گریفندوری ها، شلنگ تخته انداخت به سمت وسط اتاق و سر راه هم آرنجش رو توی چشم و چال چند تا دختر هافلپافی فرو کرد.

رز زلر که سعی داشت جو تالار رو گرم و صمیمی کنه، سینی میوه رو از روی میز برداشت و به سمت تازه واردین اومد. نیتش خیر بود، نیت رز همیشه خیر بود، ولی در اثر ویبره‌های مکرری که میزد، پرتقال‌ها و سیب‌ها و انگورها و هر چیز گرد دیگه ای که توی سینی بود دونه دونه از داخل سینی قل خورد و رفت زیر دست پای کسایی که در سن رقص به قر دادن مشغول بودن. یه دونه گرد و قلمبه‌اش هم رفت زیر پای خودش و رز و سینی واژگون شدن.
رز که یکدفعه دید کله پا شده، از دستی که به سمتش دراز شده بود استقبال کرد:
- مرلین خیرت بده کمکم کند بلند شم. آخیش بهتر شد...

رز با حالت خیلی رمانتیک لبهاش رو غنچه کرد و مژه‌های بلند و فر خورده‌اش رو چند بار به هم زد و برگشت تا نجات دهنده‌ی خودش رو ببینه، که در جا پوکر فیس شد.
- پیوز، از کی تا حالا تو به زمین خورده ها کمک میکنی؟
- از اون روزی که زمین خورده چنین دختر جذاب و زیبایی باشه بانوی من!
-هه؟
- اجازه بدید دستتون رو ببوسم...

رز سینی میوه رو از روی زمین برداشت و توی صورت پیوز کوبید تا از مالیده شدن یک مشت تف بر پشت دستش جلوگیری کنه.
- حالا همه کارای عجیب غریبت به کنار، تو چرا صورتی شدی؟

از اونطرف تالار، ملانی داشت این صحنه رو تماشا میکرد و با همر یکی تو سر خودش می‌کوبید یکی تو سر لاوندر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/11/25 21:15:16
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/11/25 21:25:07

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 25 بهمن 1399 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه کفتربازان عاشق تقدیم می کند!



- من لب به اینا نمی زنم! اینجا چیزی که توش گوشت نباشه، پیدا می شه اصلا؟

فنریر نگاه پوکر فیس وارانه ای به پالی انداخت.
- ما گرگیم طبیعتمون اینه گوشت بخوریم؛ یه شب رو بیخیال شو دیگه!
پالی سر تا پای فنریر را برانداز کرد.
- بهت بر نخوره ها فنر؛ ولی اگه منم مثل تو همش گوشت می خوردم به این وضع می افتادم!
- مگه من چمه؟

پالی رویش را از فنریر گرفت و نگاهش به ادواردی که داشت تلو تلو می خورد، انداخت.
- این چرا اینجوریه؟

آرتور کله اش را خاراند.
- فکر کنم زیادی نوشیدنی کره ای خورده.
- بهتون گفتم اینا می خوان مسموم...

پالی نتوانست ادامه حرفش را بزند زیرا، چشمش به رودولف لسترنج که در پیست رقص قصد زدن مخ ساحره ای را داشت؛ خورده بود.
با سرعت نور، موهایش را مرتب کرد، ماتیکش را تمدید کرد، چشمانش را سیاه تر کرد و دستی به رو لباسش کشید. سپس بسته شکلات قلبیی را از درون کیف دستی اش بیرون کشید‌.
گریفیون و گریفیات با دهان باز شاهد این صحنه ها بودند‌.
- تو که می گفتی اینا می خوان مسمومون کنن!

پالی لبخندی روی لبش نشاند.
- آره می خواستن و مطمئناً آقای لسترنج نذاشته ایده شون رو عملی کنن. می دونین چرا؟

گرفیون و گرفیات:

- چون یه الماس درخشان تو گروهتون دارین!
بعد از گفتن این حرف با سرعت برق و باد، به سمت پیست رقص دوید.

_ این درست نمی شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1399/11/25 16:03:29
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 بهمن 1399 19:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول برنامه مشترک گریفپاف!


-همرزم، این لباس بزم نیست لباس رزم است!

پالی چپمن که زیر چشمانش را سیاه کرده بود و انواع فلزات تیز و ریز به لباسش آویزان بود با بی توجهی موهایش را سیخ تر کرد.
-اینا الان مده سرکادو، اگه قراره با هم بریم جشن منو باید همینجوری قبول کنی.
-ما با اسبمان می رویم.

ملانی که بین جمعیت می چرخید تا آمادگی همه را چک کند کلاه جادوگری ستاره داری روی سر پالی گذاشت.
-باید علاوه بر خیلی خفن، دوستانه بنظر بیایم. این اولین باره که گروه هافلپاف به جشن دعوتمون کرده.
-شاید خواستن بلایی سرمون بیارن، اگه مسموممون کنن چی.

لاوندر که عاشق جشن و شادی بود وسط حرف پالی پرید.
-تو جشن ولنتاین؟ اینجور که از دعوتنامه مشخص بود هدف جشن گرفتن و رقص و مهمونیه... البته یادتون باشه که تم برنامه قرمز مشکیه! قرمز رنگ مورد علاقه ی منه.
لاوندر گردنبند زنگوله و قلب داری دور گردن اسب سرکادوگان بست و سنجاق گل سرخی به سینه پالی زد.

سرکادوگان پوکرفیس تر شد، اما ملانی سعی داشت تا همه را راضی به رفتن کند.
-من که فکر میکنم خوش میگذره... آرتور، این چیه؟

آرتور با عجله انبوه موهای فرفری را از سرش برداشت و برق سرش تالار را روشن کرد.
-چیزه، میخواستم ببینم این کلاه گیس مشنگی چجوری کار میکنه.

یک ساعت بعد

گریفیون و گریفیات با لباس شب های قرمز و مشکی و تزیینات عجیب غریب، دسته به دسته بی نظم و ترتیب به طرف خوابگاه هافلپاف به راه افتادند.
سر راهشان به پیوز برخوردند و سریع متفرق شدند و هرکس در گوشه ای پناه گرفت، اما پیوز که پاپیون قرمزی به یقه کت بلندش زده بود، بدون آنکه به آنها نگاهی کند همراه با قر های ریز و خنده های خوش خوشان به طرف دیگری رفت.
گریفی ها از کنار تابلوی دیس میوه ای که پشتش آشپزخانه بود رد شدند. به صدای داد و بیدادی که از پشت تابلو می آمد اهمیت نداده و به جلوی خوابگاه هافل رسیدند.

دری چوبی و زیبا با تزیینات گیاهی ورودی خوابگاه رو نشون میداد. ملانی دعوتنامه را جلو گرفت و در تکانی خورد.
-رمز عبور؟
-ما اومدیم مهمونی.
-ماچ عبور؟
-جان؟
-به زبون مردمان دریایی که حرف نمیزنم! هرکس میخواد برای مهمونی بیاد تو یه ماچ بفرسته تا بفرماعه تو.

در اعصاب نداشت و گریفی ها بدون بحث دیگری ماچ هوایی فرستاده و وارد شدند. شاید ادامه مهمانی بهتر پیش میرفت.

با ورود به تالار گریفی ها با لبخند منتظر دیدن جشن شلوغ پلوغ و چیزی مثل مبل های قرمز راحت خودشان و خواننده ای در بالای مجلس که لب تایمز چه گل بارون میخوند و غیره داشتند، اما با تالاری مواجه شدند که درونش انگار بمبی از کاغذهای رنگی ترکیده بود و نور کم و مه قرمز رنگی فضا را خوفناک کرده بود. بجای افراد شاد و خوشامدگوینده سایه هایی درون مه دیده میشد.

عجیب تر از آن منظره ی بالای تالار بود.

پیوز و یک دوجین از ارواح هاگوارتز در لباسهای مجلسی و زیبا در هوا شناور بودند و باهم خوش و بش می کردند. هرکسی در هاگوارتز می دانست که ارواح چقدر به عبور از افراد زنده و حس دوش آب یخی که ایجاد می کنند، بی توجه اند.

ناگهان کله رز زلر از داخل مه، ویبره زنان، نمایان شد.

-عه شمایید؟ بیاید تو دم در بده! اتفاقا منتظرتون بودیم غذا رو شروع کنیم، جن های آشپزخونه حسابی مشغول بودن.

رز که نگاه ملانی به بالا را دید ادامه داد.
-بچه ها گفتن تالار بی روح شده، اونا رو هم دعوت کردیم. رفتارشون خیلی دوستانه ست.
رز با رضایت به ارواح بالای سرش نگاه کرد.

گریفی ها مثل جوجه اردک های متعجب پشت ملانی جمع شده بودند و با شک به مه نگاه می کردند.
-میگم که... درست اومدیم؟
-فکر کنم هالووینارو ریختن تو ولنتاینا.
-گفت غذا، سوسیس و کالباس هم دارن؟
-من شنیدم هافلیا خیلی خوش قلب و مهربونن، بیاید بریم و باهاشون دوست بشیم.

لاوندر که هیجان زده شده بود با گفتن این حرف به جلو پرید اما در همان لحظه پایش روی پوست موزی رفت و شیشه بزرگ قلبی شکلی از جیبش به هوا پرتاب شد و به فضا پاشیده شد. فضایی که ارواح درآن شناور بودند به رنگ صورتی درآمد.

-لاوندر، نگو که با خودت معجون عشق آوردی.
-فقط یکم بابت احتیاط، ملانی.

ارواحی که بالای جمعیت شناور بودند حالا با علاقه به بقیه نگاه می کردند. گریفی ها سریع به هافلی ها پیوستند، بلاخره امنیت در جمعیت بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/11/23 19:44:05
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1399 06:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
(پست پایانی)


آ‌ن‌چه در قسمت‌های اخیر دیدیم: بید کتک‌زن، شازده کوچولوی هافلپاف را برداشته و به سمت جنگل رفته بود. گراوپ نیز افتاده بود به دنبال بید. عده‌ای از هافلپافی‌ها، به دنبال بید کتک‌زن و باقیشان نیز به دنبال گراوپ روانه جنگل ممنوعه شده بودند.
***

بی دلیل نبود که جنگل ممنوعه، جنگل ممنوعه بود. هرچه در آن پیش می‌رفتی، تاریک و تاریک‌تر می‌شد و فقط 5 دقیقه قدم زدن کافی بود تا دیگر هیچ چیز نبینی. بنابراین با خطراتی مواجه می‌شوی که آشنایی با آن‌ها نداری.

- مگه نشنیدی چی گفتم؟ از چوبدستیت استفاده کن!

ندای درون رودولف، باعث شد او چوبدستی بکشد.

- لوموس!

دورتادورش پر بود از درخت‌های متراکم. مشخص نبود چطور به آن‌جا رسیده اما راه خروجی پیدا نمی‌کرد!

- این‌جا کجاست؟ بقیه کجان؟

- این‌جا جنگل ممنوعه.

- اینو که خودمم می... یا صاحب قمه! این دیگه صدای کی بود؟

- منم! این بالا! من سرو کمالات‌بُر هستم! نوه‌عموی بید کتک زن.

- صبر کن ببینم ... این یعنی نه تنها من این‌جا گیر کردم ... بلکه اگر ساحره‌ای هم بیاد سراغم کمالاتش ...

- درسته!

در نقطه‌ی ناشناخته‌ی دیگری از جنگل، سدریک که فهمیده بود مفقود شده، بالشش را به زمین انداخت تا از این گم گشتگی استفاده کرده و کمی چرت بزند.

-

- کیه جیغ می‌زنه نمی‌ذاره یکمی استراحت کنیم؟

- منم! کاج جیغ‎کِش! باجناق بید کتک‌زن!

- هر کی که هستی جیغ نزن تا یکم استراحت کنم.

- نمی‌شه! این ماهیت منه! اگه جیغ نزنم دیگه کاج جیغ‌کش نیستم! ولی من کاج جیغ‌کشم! پس اگه جیغ نزنم کلا نیستم!

- می‌خوام صد سال نباشی خوب با این ماهیتت!

تصویر تغییر اندازه داده شده


ساعت‌ها بود که دانش‌آموزان در جنگل پراکنده شده و اثری از بید و گراوپ پیدا نمی‌کردند. آن‌ها کم کم از هدف اصلیشان قطع امید کرده و به فکر نجات خودشان بودند اما دریغ از یک روزنه‌ی نور که راهی نشانشان دهد ...

پایان
ویرایش ناظر: چی‌چیو پایان؟ یعنی همه تو جنگل گم شدن؟ این که خیلی سیاهه! اعضا رو ناامید می‌کنه! ما باید در این شرایط اقتصادی و قرنطینه، به کاربران امید و انگیزه بدیم! ادامه بده ببینم!


- هی! اون‌جارو! اون نور چیه؟

نگاه رودولف که در تمام این مدت مشغول غر زدن زیرلبی بود، به سوی نقطه‌ای که نوک شاخه‌ی سرو اشاره می‌کرد چرخید.

- انگار آتیش بازی‌ای چیزیه!

- حتما جشنه! جشنم که پر از کمالات‌نمایی!

- واهاهاهاهاهای!

کلک رودولف گرفت و درخت شروع به دویدن به سمت نور کرد تا راه خروج رودولف باز شود و نجات پیدا کند.

- خوب دست به سرش کردم! امممم ... نکنه واقعا اون‌جا کمالات‌نمایی به راه باشه؟

رودولف نیز شروع به دویدن کرد. سروصدای انفجار و آتش بازی و نور خیره‌کننده، در واقع تمام جنگل را به طرف خود کشانده بود ...

به نزدیکی نور که رسید، کم کم توانست چهره‌ی آشنای سایر دانش‌آموزان را ببیند؛ آن‌ها نیز به همان سو می‌دویدند. ظاهرا بی‌راه نگفته بود؛ آتش‌بازی و نور و جرقه‌های جادویی که به هوا می‌رفت، خبر از جشنی بزرگ می‌داد. در مرکز تجمع، بید کتک زن و گراوپ حضور داشتند و به لطف قد و قامت بلندشان از هر فاصله‌ای قابل تشخیص بودند.

- اَنکَحتُ مُوَکّلَتی بید لِمُوَکّلی گراوپ!

صدایی که به وضوح به کمک جادو بلند شده بود، نشان می‌داد گراوپ و بید به یکدیگر رسیده‌اند!

- کیلیلیلیلیلیلیلی!

ناگهان همه چیز رنگ و بوی قسمت آخر سریال‌های عطاران گرفت. هافلی در حالی که کردی می‌رقصیدند، شروع به دیالوگ گفتن کردند.

- خوب بچه‌ها وقتشه برگردیم خوابگاه!

- پس تکلیف شازده کوچولو چی می‌شه؟ ما کل سوژه دنبال اون بودیم!

- مگه بید ورش نداشته بود؟ با گراوپ به فرزندی قبولش کردن!

اینم پایان خوش!


[از این سکانس‌های اشانتیون که بعد از تیتراژ پخش می‌‌شه]

شب بود. اولین شب زندگی مشترک گراوپ و بید کتک زن. گراوپ پس از بستن در پشت سر هاگرید که تکچرخ زنان با موتور پشت سر جاروی عروس آمده بود، به اتاق خواب رفت.

- سگ سیاه! تو ... این‌جا ... چی کار؟

- اممم ... چیزه ...تو غول باهوشی هستی! من طبق یه عادت قدیمی، رفته بودم شیون آوارگان. از جوونی برای پایه‌ریزی انقلاب‌ها با فیدل و چه و اینا اون‌جا جمع می‌شدییم. اتفاقا الانم داشتم اون‌جا برای یه انقلاب مشتی برنامه‌ریزی می‌کردم! تو هم با مایی دیگه ... نه؟

- این جا چی کار؟

- همین دیگه ... من همیشه از این سوراخه می‌رفتم شیون از همینم برمی‌گشتم. نمی‌دونم چی شد که این دفعه این سوراخه از منزل شما سردرآورد.

- تو ... زن گراوپ؟

- آممممم ... زن شما؟

واقعیت این بود که گراوپ غول باهوشی نبود. اما غول غیرتی چرا!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/7/28 6:59:05
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/7/28 7:04:31
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/7/28 7:07:21
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/7/28 8:14:18
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1399 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در قسمت مرگخوارها

_اهای درخت بيد کتک زن عزيز. بيا برگرد سر جات و بزار ما بخوابيم.

سدریک این را از روی شانه های رودولف گفت. ر.دولف که کمرشش کم کم داشت می شکست گفت:
-تو که خوابی سدریک. اگه خواب نيستی از رو کولم بیا پایین.
-خرپوووووووف. خرپووووووووف.

بید می دوید و می دوید؛ اما خودش نمی دانست که به کجا می خواهد برود فقط می دوید. در این بل بشو که هر کس سعی می کند همزمان با دویدن جا خالی هم بدهد، شازده کوچولو خوشحال و شاد روی درخت نشسته بود و بید را هی می کرد.

_هی، هی. برو درخت. افرین. تند تر تند تر.

مرگخوار ها که دیگر نای دویدن نداشتند؛ تصمیم گرفتند برای تجدید قوا چند لحظه ای صبر کنند. بید هم به دلیل کهولت سن.. اهم به دلیل جوان بودن خسته شده بود؛ دورتر از مرگخوارها به تجدید قوا پرداخت. مرگخوارها هر کدام یک لباس ورزشی سفارش دادند؛ رودولف لباس ورزشی مرد جذابِ خانها رو سفارش داد، رکسان لباسی با طرح اژدها، سدریک با طرح بالشت و....


_همه اماده باشید. یک، دو، سه. بدویییییییییییییییین.

بید می دوید، مرگخوارها می دویدند. بید می دوید، مرگخوارها می دویدند.

-رودولف!!

رودولف با امید اینکه یک زن جذب او شده است،نگاهی به اطرافش کرد؛ اما کسی به او نگاه نمی کرد.

-من اینجام.
-عهه بلا تویی. باز چی می خوای از جون من؟
-اخه من به تو چی بگم؟
-بگو برو تجدید فراش کن.
-چی؟؟؟؟؟

بلا درون رودولف یک پس سری به رودولف زد و ادامه داد:
-اخه به تو هم میگن مرگخوار؟! بابا تو مثلا جادوگری خیر سرت. از اون چوب واموندت استفاده کن تا بید رو بگیرین.

رودولف سکوت کرد سپس لبخندی به پهنای صورتش زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در 1399/7/23 13:38:49
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1399 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در سمت محفلی ها:


-گراوپپپپپ؟

-غول عزیز و نازم! کجایی؟

محفلی ها در اعماق جنگل پیشروی میکردن و به دنبال گراوپ میگشتند.

-آقا این گراوپ کجاست؟
-نمیدونم به جان تو!
-خب...همه یه لحظه واستین!

محفلی ها به سمت گابریل برگشتند.

-الان ما داریم دنبال چی میگردیم؟

جمعیت یکصدا گفتند:
-گراوپ، برادر هاگرید!

-کاملا درست...و اما سوال بعدی، برادر هاگرید یا گراوپ کجاست؟

ایندفعه جمعیت چیزی نگفت!

-
-
-
-
-دقیقا!

جمعیت که فکر کرده بود جواب این سوال هم همین بوده به شادی پرداختند.

-
-
-
-
-

گابریل با تعجب به جمعیتی از محفلیها که مشغول جشن و سرور بودن نگاه کرد.

-اهممم!

جمعیت همچنان مشغول جشن گرفتن بود.

-جمعیت؟

همچنان هم به جشن گرفتن مشغول بودند.

-جمعیت محفلی؟


تمام محفلی ها به گابریل نگاه کردن.

-هاگرید کجاست؟

هاگرید که هنوز مشغول قر دادن و رقصین با اژدهای کوچیکش بود با نگاه های محفلی ها به خودش اومد.

-هاگرید؟
-بله؟
-خونه ی داداشت کجای جنگله؟
-قلب جنگل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1399 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
انها جلو و جلو تر می رفتند. کم کم هوا داشت به تاریکی می رفت. تعدادی از بچه ها به هم دیگه چسبیده بودند. سکوت وحشتناکی بود.

بوم بوم

همه از ترس پریدند هوا و وقتی به سمت زمین زمین بر می گشتند؛ سدریک چند تا بالشتشو فدا کرد و زیرشون انداخت. بعد از فرود انها متوجه شدند که صدای بوم بر اثر نشستن برادر هاگرید ایجاد شده است.

_رودلف، درخت کو؟
_من از کجا بدونم.

رودلف این را با عصبانیت گفت و نوری به هوا فرستاد تا بهتر ببیند.

_رودلف من توی یک کتاب خوندم که وقتی یک غول میشینه یعنی سرش به یک چیزی گرمه. میگم نکنه که....

پومانا حرف گابریل را قطع کرد و فریاد زد:
_نگاه کنید. داداش هاگرید می خواد درخت رو به عنوان بالشت بزاره زیر سرش.

شروع صحنه اهسته

همه سر هایشان را به سمت برادر هاگرید گرفتند. او داشت بید کتک زن را که شاخ و برگ میزد بر میداشت. او بید را کج کرد تا زیر سرش بگزارد، شازده کوچولو جیغ زنان یک شاخه را گرفته بود و کمک می خواست.
_نه(تمام دیالوگ ها به صورت صحنه اهسته خوانده شود)
_بزارش زمین.
_شازده رو بگیرین.

پومانا همه را کنار زد و گفت:
_برید کنار.

چوبدستی اش را بیرون اورد و بعد با یک حرکت سیلی به سمت برادر هاگرید، بید کتک زن و شازده کوچولو فرستاد.
سیل باعث شد که بید از دست برادر هاگرید بیفته.

پایان حرکت اهسته

بید تا از دست فشار های برادر هاگرید خلاص شد چند تا ریشه قرض گرفت و پا به فرار گذاشت.

_حالا چی کار کنیم؟
_معلومه میریم دنبال بید.
_نخیر رودلف داداش هاگرید رو بر می گردونیم.
_میگم، میریم دنبال بید.
_نه، داداش ...
_بس کنين. مرگخوار ها برن دنبال بید محفلی ها داداش هاگرید رو برگردونند.

همه به زاخاریاس نگاه کردند باورش سخت بود اما اون تونسته بود با نظارتش مشکل رو حل کند. بعد از چند دقیقه سکوت و درک این مطلب بچه ها دو دسته شدند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده