شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لردسیاه دستور پایین آوردن رودولف را داده بودند. مرگخواران هم که برای تحقق خواسته اربابشان، جان میدادند.
-
یوان بود. جانش بازگشته بود و باز یک چیزهایی میگفت. لاکن صدایی شنیده نمیشد.
-چی میگه این زبون بسته؟
یوان باز چیزهایی گفت. اینبار استثنا قائل شدیم، صدایش را پخش میکنیم. -برای پایین آوردنش باید نقشه کشید و تیم تشکیل داد. من میتونم مسئولیتش رو قبول کنم. نظر من اینه که...
مرگخواران باقی صحبتهای یوان را نشنیدند. چرا که غرق تفکر بودند. نهایتا به نتیجه رسیده، یوان را از لب پنجره به دوردستها پرتاب کردند. از دوردستها صدای جوزفین که به چیزی که کسی نمیدانست چیست اعتراض کرده و غر میزد میآمد. یوان گناه داشت. در نتیجه مرگخواران قلاب انداخته، او را برگردانده و در جهت دیگر پرتاب کردند. باشد که در آرامش بماند.
-حل شد. خب... برگردیم سر سوژه خودمون... رودولف رو از روی کمد همایونی ما بیارین پایین.
فنریر با نگرانی دست دراز کرد تا دفترچه را از اربابش بگیرد و موارد را بررسی کند ...
ویــــژژژ .... هــــوشــت!
موجود نیمه عریانی که پوششش شباهت خاصی به تارزان داشت، از رفتار او نیز الگوبرداری کرد و آویزان به ریسمانی که مشخص نبود به کجا متصل است، تاب خورد و ضمن عبور از کنار لرد، دفترچه را از میان دست او و فنریر قاپید. موجود نیمه عریان که مدتها بود آن حوالی رویت نشده بود، بالای کمد لرد فرود آمد و شروع به تورّق دفترچه کرد.
- رودولف! معلوم نیست این همه مدت کدوم گوری بودی و حالا در بدو ورود، گستاخانه دفترچه ما رو میقاپی؟
- به خواب زمستونی رفته بودم ارباب! میبخشین ارباب؟
- خواب زمستونی؟ از پارسال تا الان؟
- ما لسترنجها خواب زمستونی طولانی داریم ارباب. تازه جد بزرگم خواب زمستونیش 5 سال طول میکشید ... من که دستهی قمهی اون بزرگوار هم نیستم.
لرد در این مدت افسانههای آبا و اجدادی رودولف را به دست فراموشی سپرده بود. ترجیح داد مجددا مغزش را با رکوردهایی که جد بزرگ رودولف جا به جا کرده بود اشغال نکند. نگاه غضبناکش را از چهره رودولف تا دستی که دفترچه در آن بود پایین ... در میانه راه متوقف شد!
- اینها چیه رودولف؟
در اطراف لرد، مرگخواران مشغول گریبان دریدن بودند و بلاتریکس برای پیش گیری از کشته شدن رودولف، در این صحنه حضور نداشت. علاوه بر مرگخواران، یوآن که از پنجره اتاق لرد در حال سرک کشیدن بود نیز جملاتی در رسای اخلاق و در مذمت مسمومیت سر داد که از پشت پنجره به گوش کسی نرسید و سپس از شدت فشار جان به جان آفرین تسلیم کرد. رودولف اما بیتفاوت به واکنشهای عوام، با بی خیالی مطلق گفت:
- کدوما؟
- همین خالکوبیای بیناموسی جدیدت!
هوریس برای جلو گیری از کف و خون بالا آوردن مرگخواران، به آباژور تغییر شکل داد و مقابل رودولف ایستاد. رودولف نیز طوری که گویا اصلا متوجه سوال لرد نشده باشد گفت:
- آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم ارباب! لیست ساحرههای مجرد تمام مدت دست شما بود؟
- بهت دستور میدیم اون دفترچه رو تقدیم ما کنی رودولف.
- ببخشین ولی نمیدم ارباب. میبخشین ارباب؟
- یاران ما! بیارینش پایین این موجود بدوی رو تا خودمون به خشونت متوسل نشدیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
فنریر هیچوقت تا به این اندازه لوس نبود. مدام لب ورچیده به اشلی و لینی غر میزد و انگار که دارند شکنجهاش میکنند، بغض کردهبود.
- من دیگه نمیتونم تمیزش کنم! این بستهء دوم صابونه! - با اینوجود اصلا تمیز بهنظر نمیاد! - پات رو بکش کنار!
نگاه اشلی و لینی ابتدا به کنارشان افتاد؛ جاییکه گابریل با تمام قوا مشغول تی کشیدن ِ زمین بود، و سپس بالا آمد و با لبخندی حجیم به فنریر رسید.
***
- مطمئنی درش نیاریم گبی؟
گابریل دستی به چانهاش کشید و با نارضایتی گفت: - چقدر عجولین شما! باید تا عمق وجودش رسوخ کنه خب! الان مطمئنین نم کشیده قشنگ؟
اشلی به فنریر که کاملا در عمق ِ وان ِ پر شده از تیرک و وایتکس بیهوش شدهبود نگاهی انداخت. - فکر کنم! - خب پس بیارینش بیرون! حالا به مرحله دوم میرسیم که ایجاد تقارن در ظاهرشه!
گابریل با وحشت متوجه شد که مرحله دوم بسیار وقتگیر است؛ چرا که فنریر اصلا متقارن نبود. - خجالت نمیکشی به یه گوشِت گوشواره میندازی؟ ... خدای من! چرا هر کدوم از چشمات یه سمتو نگاه میکنن؟ رو ابروی راستت جای زخم ِ پنجه تسترال داری رو اونیکی نه؟ چطور ممکنه؟ پاشو بریم چیش تسترالا، پاشو!
فنریر اما جواب نمیداد؛ در واقع، آنقدر از محتویات وان خوردهبود که تارهای صوتیش نتوانند مثل قبل عمل کنند. پس بیهیچ اعتراضی به دنبال گابریل کشیده میشد.
یک ساعت بعد، فنریر تر و تمیز و متقارن جلوی لرد سیاه ایستادهبود و لرد سیاه هم دنبال کیسهای ممکن برای او میگشت. اهالی خانه ریدل تقریا مطمئن بودند کسی حاضر به ازدواج با فنریر نمیشود، اما گویا لرد همیشه میتوانست کیسهای مناسبی را پیدا کند. چرا که دفترچهاش را رو به فنریر گرفت و با ذوقی که نشات گرفته از احساس رهایی از دست فنریر بود گفت: - همه اینا مناسبن! ما اربابی هستیم بسیار هوشمند! - چ... چی؟ اینا مورد مناسبن؟
بعد از مدتی فنریر به هوش آمد...ولی هر گونه نگاه به آینه را شدیدا رد می کرد و بسیار هم خشمگین بود. -بریم دیگه...بریم تموم بشه. این چه زندگییه برای من درست کردین؟
لحن بی حوصله و کلافه فنریر روی اشلی تاثیری نمی گذاشت. چون هر چه تاثیر بود، لحن لرد قبلا گذاشته بود.
-کجا بریم؟ مگه به همین سادگیاس؟ کلی مو ریخته روت...اگه نریخته بود هم یه وجب چربی نشسته روت. باید ترو تمیز بشی.
فنریر اصلا از این دو کلمه خوشش نیامد. -تر؟ تمیز؟ ...نمی شه نشم؟ من معتقدم کسی که منو می خواد، باید همینجوری که هستم قبولم...
حرف فنریر با خالی شدن سطل آب یخ روی سرش قطع شد.
-چالش بود؟
لینی نفس نفس زنان تی بزرگی را روی زمین کشید تا به فنریر رسید و سرگرم تی کشی او شد. -خیر! بهداشته...دهنتم باز کن...توشم باید تمیز شه.
اشلی به نوع تمیزکاری لینی معترض شد. -چربیای این با یه سطل آب سرد که از بین نمی ره. با دو سطل آب گرم هم از بین نمی ره حتی. به نظرم باید مستقیما بجوشونیمش.
خلاصه: آرسینوس رفته خواستگاری لاکرتیا بلک. وسط مجلس، یهویی فنریر از ناکجاآباد پیداش میشه و آرسینوس رو میخوره. برای همین، قضیهی خواستگاری آرسینوس کلاً فراموش میشه و لرد تصمیم میگیره که برای فنریر آستین بالا بزنه. حالا این وسط، اشلی وظیفهی اینو به عهده گرفته که فنریرِ به اون بیریختی رو به یه دومادِ تر و تمیز تبدیل کنه...
★★★
اشلی که پاشو تا کشکک زانو تو حلقِ فنریر فرو کرده بود تا مبادا بخورتش، مجله رو بست و سر تا پای گرگینه رو برانداز کرد.
اشلی: فنریر:
ناگهان اشلی موذیانه کمربندشو در آورد و باهاش فنریر رو به تخت گره زد و با ماشین چمنزنی افتاد به جونش!
چند دقیقه بعد...
- نهههههعععهههههعععععههههه! بسهههههه دیگهههههههههه! نااااااااااههههعععععع! بسهههههههههه! - خب. اینم از این. تموم شد... هی گرگی! ببین چه خوشگل شدی امشب!
اشلی آینهی جیبیای رو جلوی فنریر گرفت. ولی فنریر ترسون و لرزون، جلوی صورتش رو گرفته بود و تحمل تماشای ظاهر جدیدش رو نداشت. آخرین باری که خودشو تو آینه دید، اینشکلی بود. ولی وقتی کاسهی صبرش لبریز شد، یواشکی از لای انگشتاش، توی آینه رو نگاه کرد و... با ظاهر جدیدش روبهرو شد.
فنریر: اشلی:
و اشلی با موفقیت از سدّ مرحلهی «پشمتراشی» گذشت...
اشلى با تمام قدرت هردو دستش را روى دهانش گذاشته بود که نخندد فنرير داماد؛ احتمالا عروس قراره حلقه رو از تو شکم فنرير پيدا کنه. اشلى نتونست جلوى خودشو بگيره و اخر زد زير خنده. - واى لرد دلم درد گرفت اخه اين چه کاريه بزاريد حداقل من برا فردا حضرش کنم؛ اين الان خيلى داغونه حتى يه ادکلن درست حسابى هم نزده. - اشلى! ما اينقدر وقت نداريم. - ارباب يه روز بدينش به من درس قشنگى...براى دامادى حاضرش مى کنم. ما نوجوون هاى درباره اين چيزا زياد مى دونيم.
اشلى سرش را به سمت فنرير برگرداند و ابروهايش را بالا پايين برد.
- ما ميگوييم نه.پس وقت ما که مى رود چى؟ - ارباب براى اين که وقت شما هم طلف نشه شما شب بمونين خونه ى خانواده ى عروس و يکم پاسور بازى کنيد منم ميرم يه درسى به... براى دامادى حاضرش ميکنم.
هر کسى ميدونست اشلى چطور مى تواند مخ ديگران را کار بگيرد حتى اگر اون فرد ولدمورت باشه.
- باشه اما فقط ما به تو به اندازه ى 24 ساعت وقت ميديم تا فنرير را به داماد تبديل کنى. - لرد فقط ميمونه مشکل ماليش چون فکر کنم ادکلنى که در نظر گرفتم دو ميليون گاليونى خرج داشته باشه؛ البته کت شلوارو ديگه نگم. - فنرير به اندازه ى کافى پول داره ما همان را به تو ميدهيم . اگه کمبود بودجه داشتى از حقوق ماه بعد فنرير کم مى کنيم.
کیگانوس تنها امید خانواده بلک بود. هیچکدومشون حتی یه ناتم ته جیبشون نداشتن چه برسه به اینکه بخوان جهیزیه بخرن. همه به دستای لرد و کیگانوس چشم دوخته بودن. البته بجز مادر سیریوس که عصاشو از تابلوش بیرون برده بود و هرچند دقیقه یه دور میکوبیدش تو فرق سر کیگانوس.
- چرا میزنی؟ ولدمورته خب...
دروئلا که تمام مدت خودشو با تست زدن سرگرم کرده بود و سعی میکرد به کیگانوس توجه نکنه، با شنیدن اسم اربابش، فورا جلد دوم کتاب تستش رو که روش با رنگ طلایی " پاسخنامهی کاملا تشریحی" نوشته شده بود، به سمت کیگانوس پرت کرد. - چرا میزنی زن؟ حرمت شوهر کجا رفته؟ کانون گرم خانواده چی شده؟
- به دلیل دخالت نا به جا، به مدت یک هفته، اجازهی شرکت تو هیچ آزمونی رو نداری ئلا! - ولی ارباب... - همین که گفتیم ئلا. سینوس، نقابت جلوی پای ما افتاده. ما فلس کهنهی نجینی رو هم به همچین داماد نامرتبی نمیدیم.
مرگخوارا که خورده شدن آرسینوس توسط فنریر رو دیده بودن، منتظر فرصتی بودن که فنریر رو به لرد لو بدن. - ارباب! فنریر... - این فنریر ارباب... - ارباب... آرسینوس... فنریر....
لرد به وضوح تو فکر فرو رفته بود. این همه راهو برای خواستگاری اومده بود. خواستگاری، خواستگاریه دیگه! چه فرقی داره کی داماد باشه؟! -یاران ما. وقتش رسیده برای فنریر آستین بالا بزنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us
هنوز هم سر جهیزیه عروس دعوا بود. خاندان بلک و مرگخواران داشتند پاسور بازی میکردند. صدای ناهنجار دعوای لرد شنیده میشد. ناگهان صدای دعوا قطع و فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده میشد. ناگهان لرد گفت:
-ما تصمیم گرفتیم که پاسور بازی کنیم.
همه نگاه ها به سمت لرد رفت.
-سرورم بنده حقیر رو ببخشید. ولی چرا؟
لرد که داشت وسایل پاسور بازی در می اور گفت:
-بخاطر اینکه ما در پاسور بازی بسیار ماهر میباشیم و تصمیم گرفته ایم اختلاف هایمان را اینگونه حل کنیم. حالا قویترین پاسور بازتان را بفرستید تا ببینیم چند مرده حلاج است.
خاندان بلک دور هم جمع شدند و برای انتخاب نماینده پچ پچی عظیم به راه انداختند. بعد هم همه ی نگاه ها به سمت کسی پیچید که قابل اعتماد ترین و حرفه ای ترین پاسور باز بلک ها بود. کیگانوس بلک.
کیگانوس برای لحظه ای دست پاچه شد ولی باز خودش را جمع و جور کرد.
-یالا کیگ. نوبت توئه.
-نه خیر نمیرم! منو از لیست بکشین کنار.
-چرا میری!
این جمله ی آخر را لاکرتیا گفت و او را با اردنگی پیش لرد فرستاد. کیگ دلش میخواست لاکرتیا را نیش بزند. اما چون وسط مجلس خواستگاری بودند از این کار صرف نظر کرد.
-من تو رو میبرم لردک. من از همه تو پاسور قویترم.
نه به آن که دلش نمیخواست بازی کند و نه به این رجز خوانی. این بازی حساس ترین بازی پاسور بود. اگر کیگ میبرد عالی و اگر لرد میبرد بدبخت میشدند. آنها کیگ را بردند تا برای مسابقه اماده کنند و در انتظار سرنوشتشان باشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1397/2/6 23:08:24 ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1397/2/6 23:22:24
آرسینوس داشت در ناتوانی اش دست و پا میزد. و البته ناتوانی اش هم نامردی نمیکرد و داشت وی را غرق میکرد، و آرسینوس هم که آموزش شنا در ناتوانی ها را ندیده بود، داشت همچون سنگی عظیم در میانشان غرق میشد.
- ما طرف خودمون هستیم سینوس. باشه؟ نقابت از شدت عرق و تفکر عمیقت خیس شده!
آرسینوس به سرعت ذهنش را بست. یک لحظه اصلا حواسش نبود که کنارش بزرگترین ذهن جوی دوران کنارش نشسته است.
- سینوس... یکبار دیگه با صدای بلند فکر کنی و تمرکزمون رو بهم بزنی هرچی دیدی از چشم خودته. - اوه... شما یعنی شنیدید الان همه اون غرق شدن و اینارو؟ - بله سینوس... بله. - من فکر کردم ذهن جویی کردید ارباب. - ذهن هم داری مگه تو؟ - نه ارباب... سلام ارباب، خوبید اصلا؟ - یکی این بچه رو از مراسم خارج کنه تا ما داریم جهیزیه ش رو میگیریم.
آرسینوس پس از شنیدن این حرف، سکوت کرد و نشست روی صندلی. لرد هم که دید آرسینوس پشیمان شده، به مرگخوارانی که داشتند به سویش می آمدند اشاره کرد که برگردند و خودش هم برگشت به سوی خانواده عروس تا بحث راجع به جهیزیه را ادامه دهد. - میفرمودیم... جهیزیه بسیار ناقص هستش. کاملش کنید، بعد راجع به مهریه بحث میکنیم.
مادر سیریوس که تابلویش را پشت میز گذاشته بودند تا بتواند در مراسم حضور داشته باشد، نچ نچی کرد، سپس یک تکه سبزی را که شاید صدها سال بود در میان دندان هایش جا خوش کرده بود را با ناخن خارج کرد، و بعد با صدای جیغ مانندی که موجب لرزیدن لیوان ها و بشقاب های میز شد، گفت: - یاد زمان جوانی ما بخیر ای ارباب اصیل و با اصل و نسب، اون زمان دختر رو با کفن سیاه میفرستادن خونه شوهر و با کفن سیاه هم برمیگردوندن! - بابا یه عروسی ساده هم کفایت میکنه. این حرکتای هیچی به هیچی یعنی چی آخه؟ - دهانت رو گاز بگیر لودو...
و لودو دهانش را گاز گرفت تا ببیند مراسم به کجا میرسد.