تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
49 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
آرایشگاه عمو آگریپا
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

-نخبه اگه با جارو بریم بالا اربابو که چیدیم چطوری بیاریم پایین؟
- من می ندازمش پایین شما بگیرید.
- شما حق پرت کردن ما رو ندارین مگه ما توپیم؟
-یه فکری دارم! می تونیم بذاریم خودش بیوفته! مثل سیبی که خورد تو کله ی نیوتون!
- خوبه یکی بشینه زیر درخت تا ارباب بیوفته رو کلش! شاید اینجوری یه چیزی هم کشف کرد!
لرد نظر خاصی در مورد پیشنهاد انها نداشت, چون حالا حالا ها نمی خواست چیده شود.
- خب, کی داوطلبه لرد بیوفته رو کلش؟
مرگخوارا:سکوت
- من می ندازمش پایین شما بگیرید.
- شما حق پرت کردن ما رو ندارین مگه ما توپیم؟
-یه فکری دارم! می تونیم بذاریم خودش بیوفته! مثل سیبی که خورد تو کله ی نیوتون!
- خوبه یکی بشینه زیر درخت تا ارباب بیوفته رو کلش! شاید اینجوری یه چیزی هم کشف کرد!
لرد نظر خاصی در مورد پیشنهاد انها نداشت, چون حالا حالا ها نمی خواست چیده شود.
- خب, کی داوطلبه لرد بیوفته رو کلش؟
مرگخوارا:سکوت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
thy will told you i am crazy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

جادوگران و ساحره ها دور لرد جمع شدند...
-به نظر شما رسیده؟
-من فکر می کنم اگه کمی بیشتر بمونه شیرین تر بشه.
-چند ضربه بهش بزنین ببینین صدای بمی ایجاد می کنه یا نه...
لرد از آن بالا فریاد کشید:
-وای به حال کسی که به ما ضربه بزند! ما را با احترام بچینید.
داوران خسته و سرخورده شده بودند. یکی از آن ها خم شد و سنگی از روی زمین برداشت.
بلاتریکس احساس خطر کرد!
-هی...داری چیکار می کنی؟
داور در حالی که نشانه گیری می کرد جواب داد:
-خب می خوام بچینمش...کسی نمی تونه بره بالا که. ما تو باغمونم همینجوری میوه می چینیم.
و قبل از این که کسی موفق به اعتراض بشود سنگ را پرتاب کرد!
سنگ سوت کشان از کنار گوش لرد سیاه رد شد.
-این چی بود؟ پرنده ای سرگردان؟ دم گوش ما سوت کشید. خوشمان نیامد. ما را می چینید یا نه؟
یکی که مغزش بیشتر از داور کار می کرد جلو رفت.
-کی گفته نمی تونیم بریم بالا؟ سوار جارو می شیم...می ریم بالا...می چینیمش!
-به نظر شما رسیده؟
-من فکر می کنم اگه کمی بیشتر بمونه شیرین تر بشه.
-چند ضربه بهش بزنین ببینین صدای بمی ایجاد می کنه یا نه...
لرد از آن بالا فریاد کشید:
-وای به حال کسی که به ما ضربه بزند! ما را با احترام بچینید.
داوران خسته و سرخورده شده بودند. یکی از آن ها خم شد و سنگی از روی زمین برداشت.
بلاتریکس احساس خطر کرد!
-هی...داری چیکار می کنی؟
داور در حالی که نشانه گیری می کرد جواب داد:
-خب می خوام بچینمش...کسی نمی تونه بره بالا که. ما تو باغمونم همینجوری میوه می چینیم.
و قبل از این که کسی موفق به اعتراض بشود سنگ را پرتاب کرد!
سنگ سوت کشان از کنار گوش لرد سیاه رد شد.
-این چی بود؟ پرنده ای سرگردان؟ دم گوش ما سوت کشید. خوشمان نیامد. ما را می چینید یا نه؟
یکی که مغزش بیشتر از داور کار می کرد جلو رفت.
-کی گفته نمی تونیم بریم بالا؟ سوار جارو می شیم...می ریم بالا...می چینیمش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

مرگخوارا بر سر زنون و شیون کنون میرن جسم بی جون اربابشونو برمیدارن.
-من بیل نمیزنم! تازه لاک زدم.
-منم که زور ندارم...
-منم کمرم رگ به رگ شده...
دامبلدور جلو میره و بیلو برمیداره.
واقعا بیلو بر میداره.
بیل ویزلی رو!
و میکوبه به زمین.
بیل ویزلی هم دچار بحران هویت می شه و زمینو میکنه.
بعد از این که گودالی اندازه ی جسد آماده میشه، دامبلدور از ترس این که لرد دوباره زنده بشه فورا اونو توی گودال میذاره و هول هولکی چند تا دعا و طلب مغفرت زیر لب میخونه و روی جسدو میپوشونه.
-فرزندان تاریکی...اشک بریزید!
مرگخوارا گریه میکنن...
خیلی گریه میکنن...
اشکاشون رو خاک میریزه.
و با دیدن گیاه کوچیکی که از محل دفن جسد میرویه گریه شون قطع میشه.
گیاه به سرعت رشد میکنه و بزرگ میشه.
بزرگتر میشه.
برگ میده. میوه هم میده. فقط یه میوه!
مرگخوارا و دامبلدور با تعجب به لرد سیاهی که از شاخه ی درخت آویزونه نگاه میکنن.
-یاران ما...فکر کنیم ما رسیدیم...ما را بچینید!
-من بیل نمیزنم! تازه لاک زدم.
-منم که زور ندارم...
-منم کمرم رگ به رگ شده...
دامبلدور جلو میره و بیلو برمیداره.
واقعا بیلو بر میداره.
بیل ویزلی رو!
و میکوبه به زمین.
بیل ویزلی هم دچار بحران هویت می شه و زمینو میکنه.
بعد از این که گودالی اندازه ی جسد آماده میشه، دامبلدور از ترس این که لرد دوباره زنده بشه فورا اونو توی گودال میذاره و هول هولکی چند تا دعا و طلب مغفرت زیر لب میخونه و روی جسدو میپوشونه.
-فرزندان تاریکی...اشک بریزید!
مرگخوارا گریه میکنن...
خیلی گریه میکنن...
اشکاشون رو خاک میریزه.
و با دیدن گیاه کوچیکی که از محل دفن جسد میرویه گریه شون قطع میشه.
گیاه به سرعت رشد میکنه و بزرگ میشه.
بزرگتر میشه.
برگ میده. میوه هم میده. فقط یه میوه!
مرگخوارا و دامبلدور با تعجب به لرد سیاهی که از شاخه ی درخت آویزونه نگاه میکنن.
-یاران ما...فکر کنیم ما رسیدیم...ما را بچینید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/15
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: یکشنبه 1 دی 1398 17:27
از: معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
پستها:
242

لرد زير چشمى نگاهى به آلکتو کرد.
-تابلو بازى در نيار مثلا ما مرديم!
آلکتو که تازه قضيه رو فهميده بود،نيشخند بزرگ آلکتويى زد وبعد روبه مرگخواران و داورا داد زد.
-من اربابو کشتممم
تمام مرگخوارا باهم پچ پچ مي کردند ،
-اگه آلکتو واقعاً اربابو کشته باشه چى؟
-حالا بايد چيکار کنيم؟؟
-ارباب جديد کى باشه؟؟
داور ها براى اطمينان از مردن لرد سياه به سمت بدن بى جان او رفتند.
-اون واقعاً مرده نميبينين پوستش سفيد شده ؟
-آره بدنشم سرده!
-تازه بى هوشم هست
!(ارباب توى حالت عادى هم اينجورين )
داورا که از مردن لرد مطمئن شده بودن،نگاهى به ملت مرگخوارها انداختند.
-لرد سياه مرده،وشما رييس ديگه اى نداريد،بنابراين تا اطلاع ثانوی پروفسوردامبلدور ارباب جديد شماست!
ملت مرگخوار ها چشماشون اندازه يه کاسه توالت شده بود
،دامبلدور رفت پشت ميکروفون وشروع به صحبت کرد.
-مرگخوار هاى عزيز در همچين روزى ما لردولدمورت عزيز را از دست داديم و من از اين پس راهنماى شما هستم،اما ميدونين که خيلى بده لرد اونطوری روى زمين افتاده پس بايد ببريم خاکش کنيم!
-تابلو بازى در نيار مثلا ما مرديم!
آلکتو که تازه قضيه رو فهميده بود،نيشخند بزرگ آلکتويى زد وبعد روبه مرگخواران و داورا داد زد.
-من اربابو کشتممم
تمام مرگخوارا باهم پچ پچ مي کردند ،
-اگه آلکتو واقعاً اربابو کشته باشه چى؟
-حالا بايد چيکار کنيم؟؟
-ارباب جديد کى باشه؟؟
داور ها براى اطمينان از مردن لرد سياه به سمت بدن بى جان او رفتند.
-اون واقعاً مرده نميبينين پوستش سفيد شده ؟
-آره بدنشم سرده!
-تازه بى هوشم هست
!(ارباب توى حالت عادى هم اينجورين )
داورا که از مردن لرد مطمئن شده بودن،نگاهى به ملت مرگخوارها انداختند.
-لرد سياه مرده،وشما رييس ديگه اى نداريد،بنابراين تا اطلاع ثانوی پروفسوردامبلدور ارباب جديد شماست!
ملت مرگخوار ها چشماشون اندازه يه کاسه توالت شده بود
،دامبلدور رفت پشت ميکروفون وشروع به صحبت کرد.-مرگخوار هاى عزيز در همچين روزى ما لردولدمورت عزيز را از دست داديم و من از اين پس راهنماى شما هستم،اما ميدونين که خيلى بده لرد اونطوری روى زمين افتاده پس بايد ببريم خاکش کنيم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/8/10 12:39:50
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/8/10 12:42:05
دلیل: 😲
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/8/10 12:42:05
دلیل: 😲
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/27
تولد نقش: 1396/05/28
آخرین ورود: سهشنبه 5 آذر 1398 00:00
از: ما هم شنفتن...
پستها:
204

قوانین مسابقه واضح بود؛ فرد بازنده باید کشته می شد. حضار این را از چهره عبوس داوران می خواندند.
- زود باشین! یکی دیگه از شماها یه وردی طلسمی چیزی بخونین؛ من عجله دارم بچه هام رو گازن!
یکی از داوران عبوس، این را رو به مرگخواران فریاد زد. مرگخواراناراحت از موقعیت پیش آمده جلسه ای را ترتیب دادند.
- خب... چیکار کنیم؟
- اربابو بکشیم؟ مگه می شه مگه داریم؟
- اصلا چرا باید به حرف یه داور زپرتی گوش کنیم؟
- معلومه! باید جلوی این کارو بگیریم.
مرگخواران نظراتی متفاوتی می دادند. گروهی با کشتن لرد مخالفت شدیدی داشتند، گروهی نیز گویا بی میل به مرگ لرد نبودند.
- همیشه می دونستم تو یه خیانت کار بزرگی رودولف! اصلا چرا زن تو شدم من؟ اینهمه آدم درست حسابی تو دنیا هست! تو نه قیافه داری، نه مهربونی، چشم چرونم که هستی، تازه فهمیدم خیانت کارم هستی!
- من که نمی گم واقعا اربابو بکشیم.
من فقط میگم ارباب که یه عالمه جان پیچ و از این حرف داره یه بار می کشیم دوباره بر می گرده. این داوره قاط داره؛ اگه اربابو نکشیم اون مارو می کشه.
با حرف های رودولف عده ای از مرگخواران قانع شده بودند؛ اما عده ای هنوز دودل بودند.
- خب حالا کی بره اربابو بکشه؟
- قرعه می ندازیم.
همه مرگخواران اسم خود در کاغذی که هکتور از ریش دامبلدور کش رفته بود، نوشتند و به رودولف دادند. پس از کلی چرخاندن و گرداندن نام ها درون دست رودولف، آمی کاغذی را برداشت و آن را گشود و نام را خواند:
- آلکتو کرو!
چشمان آلکتو اندازه توپ بیسبالی شد که در همان لحظه داشت سعی می کرد، با آن ملاج ملانی را نابود کند.
- وات ده هک؟
چی ما؟ عمرا و ابدا!
- دبه نکن دیگه تو انتخاب شدی!
- آخه چیزه... ما اربابو بکشیم؟
- نمی کشیش که صوریه!
آلکتو متوجه نمی شد سوریه چه ربطی به لرد سیاه داشت؛ اما نمی توانست چنین کاری را انجام دهد.
- تو مجبوری راه فرار نداری اسم تو دراومد.
لیسا این را در حالی که مثل همیشه با عالم و آدم قهر بود گفت. آلکتو با شانه های آویزان به سمت لرد سیاه که در آن معرکه، مشغول نوازش سر نجینی بود، رفت.
- ارباب شرمنده!
سپس آرام ترین ضربه ای که با دستان قدرتمند او می توان زد را، بر سر لرد سیاه وارد کرد. لرد به زمین افتاد. چند دقیقه گذشت و مرگخواران و همه حضار منتظر برگشت لرد، به صورت جان پیچ بودند؛ اما هیچ اتفاقی نیافتاد. سپس آلکتو با صدای لرزان گفت:
- ارباب؟ مردین؟
- زود باشین! یکی دیگه از شماها یه وردی طلسمی چیزی بخونین؛ من عجله دارم بچه هام رو گازن!
یکی از داوران عبوس، این را رو به مرگخواران فریاد زد. مرگخواراناراحت از موقعیت پیش آمده جلسه ای را ترتیب دادند.
- خب... چیکار کنیم؟
- اربابو بکشیم؟ مگه می شه مگه داریم؟
- اصلا چرا باید به حرف یه داور زپرتی گوش کنیم؟
- معلومه! باید جلوی این کارو بگیریم.
مرگخواران نظراتی متفاوتی می دادند. گروهی با کشتن لرد مخالفت شدیدی داشتند، گروهی نیز گویا بی میل به مرگ لرد نبودند.
- همیشه می دونستم تو یه خیانت کار بزرگی رودولف! اصلا چرا زن تو شدم من؟ اینهمه آدم درست حسابی تو دنیا هست! تو نه قیافه داری، نه مهربونی، چشم چرونم که هستی، تازه فهمیدم خیانت کارم هستی!
- من که نمی گم واقعا اربابو بکشیم.
من فقط میگم ارباب که یه عالمه جان پیچ و از این حرف داره یه بار می کشیم دوباره بر می گرده. این داوره قاط داره؛ اگه اربابو نکشیم اون مارو می کشه.
با حرف های رودولف عده ای از مرگخواران قانع شده بودند؛ اما عده ای هنوز دودل بودند.
- خب حالا کی بره اربابو بکشه؟
- قرعه می ندازیم.
همه مرگخواران اسم خود در کاغذی که هکتور از ریش دامبلدور کش رفته بود، نوشتند و به رودولف دادند. پس از کلی چرخاندن و گرداندن نام ها درون دست رودولف، آمی کاغذی را برداشت و آن را گشود و نام را خواند:
- آلکتو کرو!
چشمان آلکتو اندازه توپ بیسبالی شد که در همان لحظه داشت سعی می کرد، با آن ملاج ملانی را نابود کند.
- وات ده هک؟
چی ما؟ عمرا و ابدا!
- دبه نکن دیگه تو انتخاب شدی!
- آخه چیزه... ما اربابو بکشیم؟
- نمی کشیش که صوریه!
آلکتو متوجه نمی شد سوریه چه ربطی به لرد سیاه داشت؛ اما نمی توانست چنین کاری را انجام دهد.
- تو مجبوری راه فرار نداری اسم تو دراومد.
لیسا این را در حالی که مثل همیشه با عالم و آدم قهر بود گفت. آلکتو با شانه های آویزان به سمت لرد سیاه که در آن معرکه، مشغول نوازش سر نجینی بود، رفت.
- ارباب شرمنده!
سپس آرام ترین ضربه ای که با دستان قدرتمند او می توان زد را، بر سر لرد سیاه وارد کرد. لرد به زمین افتاد. چند دقیقه گذشت و مرگخواران و همه حضار منتظر برگشت لرد، به صورت جان پیچ بودند؛ اما هیچ اتفاقی نیافتاد. سپس آلکتو با صدای لرزان گفت:
- ارباب؟ مردین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ذکر "عجب گیری افتادم" بدجور تو وجود رودولف افتاده بود. اما نمیدونست اونو خطاب به لردِ دوباره در اوج بازگشته و ربوده شدن تختپادشاهیش و رهبری مرگخواران بیان کنه، یا رو به داورایی که کوتاه بیا نبودن و الا و بلا میخواستن لرد با تمام جانپیچهاش کشته بشه!
- عجب گیری افتادم!
ولی به هر حال باید رو به زمین و زمان فریادشو میزد تا گوشهی دلش جمع نشه.
دامبلدور که مدت زیادی بود تو حاشیه قرار گرفته بود و با دیالوگهای هدایتکنندهش توجه کسیو به خودش جلب نکرده بود، جلو میاد و بین داورا و لرد، یعنی مرکز توجهات میایسته.
- تام مرگو به چشمای خودش دید! مطمئنم متنبه شده و دیگه قدر زندگیشو میدونه! زندگیشو ببخشیم.
- معلومه که قدر زندگیمونو میدونیم پیرمرد. مگه خودکشی کرده بودیم که متنبه شیم؟
دامبلدور کوتاه بیا نبود.
- ولی دیگه به عشق ایمان آوردی، مگه نه؟ تو عالم برزخ اعمال زشت و پلیدت رو دیدی و از طرفی عشقی که نجاتبخشت هست رو چشیدی. بگو که هدایت شدی فرزند. تعارف نکن.
لرد با نگاهش اشارهای به سنگ میکنه.
- عالم برزخ چیه دیگه؟ قبل از مسابقه چی به خوردت دادن؟ رفته بودیم تو اون سنگ روحمونو پیدا کنیم و به بدنمون پیوند بدیم... که دادیم!
داورا که حس میکردن بحث لرد و دامبلدور داره هدف اصلی رو به حاشیه میرونه، با چکشی همگان رو به سکوت دعوت میکنن.
- گفتیم بازنده باید کشته بشه!
- عجب گیری افتادم!

ولی به هر حال باید رو به زمین و زمان فریادشو میزد تا گوشهی دلش جمع نشه.
دامبلدور که مدت زیادی بود تو حاشیه قرار گرفته بود و با دیالوگهای هدایتکنندهش توجه کسیو به خودش جلب نکرده بود، جلو میاد و بین داورا و لرد، یعنی مرکز توجهات میایسته.
- تام مرگو به چشمای خودش دید! مطمئنم متنبه شده و دیگه قدر زندگیشو میدونه! زندگیشو ببخشیم.

- معلومه که قدر زندگیمونو میدونیم پیرمرد. مگه خودکشی کرده بودیم که متنبه شیم؟

دامبلدور کوتاه بیا نبود.
- ولی دیگه به عشق ایمان آوردی، مگه نه؟ تو عالم برزخ اعمال زشت و پلیدت رو دیدی و از طرفی عشقی که نجاتبخشت هست رو چشیدی. بگو که هدایت شدی فرزند. تعارف نکن.

لرد با نگاهش اشارهای به سنگ میکنه.
- عالم برزخ چیه دیگه؟ قبل از مسابقه چی به خوردت دادن؟ رفته بودیم تو اون سنگ روحمونو پیدا کنیم و به بدنمون پیوند بدیم... که دادیم!

داورا که حس میکردن بحث لرد و دامبلدور داره هدف اصلی رو به حاشیه میرونه، با چکشی همگان رو به سکوت دعوت میکنن.
- گفتیم بازنده باید کشته بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

رودولف با ناامیدی به سنگ نگاه کرد.
-خب این که به هر حال سنگه...سنگ می تونه رهبر خوبی برای شما باشه؟ از شما می پرسم. می تونه؟
مرگخواران:
نجینی دور سنگ چنبره زده بود و به شکل تهدید آمیزی زبان دو شاخه اش را برای هر کسی که یک قدم به سنگ نزدیک می شد در می آورد.
-شنیدین می گن هر چی سنگه پیش پای لنگه؟ الان تو این مثل من همون لنگم...در یک قدمی ارباب شدن بودم...غر هم نمی تونم بزنم. از ظلم ارباب به ارباب نمی شه گفت که!
-پاپا سنگ شده اش هم به درد بخور تر از توئه.
همه با نجینی موافق بودند.
در این میان سنگ شروع به تکان خوردن کرد. لرزید و لرزید...قل خورد و یکی دو نفر را هم زیر خودش له کرد. تا این که سر انجام از حرکت بازایستاد.
ترک های عمیقی در سرتا سر سنگ دیده می شد.
نجینی با خوشحالی جلو رفت. هدف گرفت...و با یک حرکت ناگهانی کله اش را به سنگ کوبید.
سنگ متلاشی شد و لرد سیاه سالم و مقتدرانه از میان سنگ خارج شد.
-یاران ما...ما زنده ایم!
صدای نچ نچی از میز داوری به گوش رسید.
-نمی شه...قوانین زیر پا گذاشته شدن...بازنده باید کشته بشه!
-خب این که به هر حال سنگه...سنگ می تونه رهبر خوبی برای شما باشه؟ از شما می پرسم. می تونه؟
مرگخواران:
نجینی دور سنگ چنبره زده بود و به شکل تهدید آمیزی زبان دو شاخه اش را برای هر کسی که یک قدم به سنگ نزدیک می شد در می آورد.
-شنیدین می گن هر چی سنگه پیش پای لنگه؟ الان تو این مثل من همون لنگم...در یک قدمی ارباب شدن بودم...غر هم نمی تونم بزنم. از ظلم ارباب به ارباب نمی شه گفت که!
-پاپا سنگ شده اش هم به درد بخور تر از توئه.
همه با نجینی موافق بودند.
در این میان سنگ شروع به تکان خوردن کرد. لرزید و لرزید...قل خورد و یکی دو نفر را هم زیر خودش له کرد. تا این که سر انجام از حرکت بازایستاد.
ترک های عمیقی در سرتا سر سنگ دیده می شد.
نجینی با خوشحالی جلو رفت. هدف گرفت...و با یک حرکت ناگهانی کله اش را به سنگ کوبید.
سنگ متلاشی شد و لرد سیاه سالم و مقتدرانه از میان سنگ خارج شد.
-یاران ما...ما زنده ایم!
صدای نچ نچی از میز داوری به گوش رسید.
-نمی شه...قوانین زیر پا گذاشته شدن...بازنده باید کشته بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/14
تولد نقش: 1396/05/16
آخرین ورود: جمعه 20 مهر 1403 22:40
از: زیر بزرگترین سایه جهان، سایه ارباب
پستها:
377

رودولف تک تک چرخ دندههای ذهنش به کار افتادن. همین طور تو ذهنش می چرخیدن و می چرخیدن که یه راهی پیدا کنن. از طرفی نگاه بلاتریکس جوری بود که رودولف ترجیح میداد دست یه ساحره با کمالات رو بگیره و تو زمین فرو بره. اما به هرحال اون باید اربابش رو میکشت.
- ارباب؟
- نمیبخشیم رودولف.
-
خاطراتی توی ذهن رودولف تداعی شدن. خاطراتی از لرد که تو همشون بخشیده نشده بود و بغض کنان از لرد دور شده بود.
- نمیبخشیم.
- نخیر... نمیبخشیم.
- اصرار نکن، نمیخوایم ببخشیمت رودولف.
- لایق بخشیدن ما نیستی.
اما اون لایق این حجم از نبخشیده شدن هم نبود. اون جادوگر با جذبهای بود، جاذبهی ساحرهها بود! اگر ارباب میشد اونوقت نیازی به بخشیده شدن نداشت، اون موقع خودش باید بقیه رو نمیبخشید!
- فرزندم حالا نمیشه کسی نمیره؟ درسته که تام کلا به راه راست و عشق هدایت نمیشد ولی لایق مرگ هم نیست. تام نمیخوای عشـق بورزی تا شاید از این سرنوشت شومت رهایی پیدا کنی؟
-
- مطمئنی نمیخوای؟ انقده خوبه، شکلک قلبت هم میتونی قرمز کنیا.
-
دامبلدور هم بعد از دیدن نگاه لرد ساکت شد و منتظر رودولف شد. رودولف سینهشو باد کرد و همین طور که سعی میکرد شکمشو نگه داره روی سکو و جلوی لرد وایستاد.
رودولف یه صدم ثانیه تو چشمای اربابش زل زد. تو عمرش انقد طولانی با لرد چشم تو چشم نشده بود و از این حجم از ابهت تو چشمای لرد، قمههاش ریخت. اما سریع خودشو جمع و جور کرد و در همین حین یادش اومد که اون به دنبال راه کشتن لرد بوده و کل زمان رول رو هدر داده.
حاضرین:
رودولف که زیر نگاه حاضرین مشتاق تحت فشار بود، سعی کرد بغض کنه و جوری چوبدستی شو بیرون آورد که به نظر بیاد با اکراه داره این کارا رو انجام میده. با لرزش ساختگی، دستش رو بالا آورد و نوک چوبدستششو به سمت لرد گرفت.
- آواداکداورا.
طلسم سبزرنگ رودولف مستقیم به لرد خورد. لرد هم یه کمی عقب رفت و بعدی یکهو ناپدید شد. رودولف درحالی که سعی میکرد لبخندشو پنهان کنه اطرافشو نگاه کرد و وقتی که مطمئن شد لرد اطرافش نیست به سمت ملت مرگخوار برگشت.
- من بر خلاف میلم اربابم رو کشتم.
مطمئنم ارباب هم نمیخواست مرگخوارا بدون رهبر بمونن پس من خودمو به عنوان لرد..
رودولف تا اومد جملهشو کامل کنه متوجه شد که سنگ بزرگی داره محکم خودشو به پای رودولف میکوبه. در لحظهی اول رودولف متوجه نشد سنگ تکون میخوره پس اهمیتی نداد و به سخنرانیش ادامه داد.
این بار سنگ محکم تر خودشو به ساق پای رودولف کوبید. رودولف از درد به خودش پیچید و پای مصدومشو بالا گرفت و لی لی کنان بالا و پایین پرید.
نجینی که متوجه سنگ شده بود، به سمت سنگ خزید و کنارش چنبره زد. سنگ دست از چست و خیز برداشت و به سمت مار قل خورد. در همین لحظه نجینی متوجه هویت سنگ شد.
- همیشه میدونستم هورکراکس های پاپا نجاتش میده.
مرگخوارا با تعجب به سمت نجینی برگشتن که دور سنگ میچرخید و در آخر سنگ رو بغل کرد. رودولف هم دست از لی لی کردن برداشت و به سنگ نگاه کرد.
انگار کشتن لرد با چندین هورکراکس کار راحتی نبود.
- ارباب؟

- نمیبخشیم رودولف.

-

خاطراتی توی ذهن رودولف تداعی شدن. خاطراتی از لرد که تو همشون بخشیده نشده بود و بغض کنان از لرد دور شده بود.
- نمیبخشیم.

- نخیر... نمیبخشیم.

- اصرار نکن، نمیخوایم ببخشیمت رودولف.

- لایق بخشیدن ما نیستی.
اما اون لایق این حجم از نبخشیده شدن هم نبود. اون جادوگر با جذبهای بود، جاذبهی ساحرهها بود! اگر ارباب میشد اونوقت نیازی به بخشیده شدن نداشت، اون موقع خودش باید بقیه رو نمیبخشید!
- فرزندم حالا نمیشه کسی نمیره؟ درسته که تام کلا به راه راست و عشق هدایت نمیشد ولی لایق مرگ هم نیست. تام نمیخوای عشـق بورزی تا شاید از این سرنوشت شومت رهایی پیدا کنی؟

-

- مطمئنی نمیخوای؟ انقده خوبه، شکلک قلبت هم میتونی قرمز کنیا.
-

دامبلدور هم بعد از دیدن نگاه لرد ساکت شد و منتظر رودولف شد. رودولف سینهشو باد کرد و همین طور که سعی میکرد شکمشو نگه داره روی سکو و جلوی لرد وایستاد.
رودولف یه صدم ثانیه تو چشمای اربابش زل زد. تو عمرش انقد طولانی با لرد چشم تو چشم نشده بود و از این حجم از ابهت تو چشمای لرد، قمههاش ریخت. اما سریع خودشو جمع و جور کرد و در همین حین یادش اومد که اون به دنبال راه کشتن لرد بوده و کل زمان رول رو هدر داده.
حاضرین:

رودولف که زیر نگاه حاضرین مشتاق تحت فشار بود، سعی کرد بغض کنه و جوری چوبدستی شو بیرون آورد که به نظر بیاد با اکراه داره این کارا رو انجام میده. با لرزش ساختگی، دستش رو بالا آورد و نوک چوبدستششو به سمت لرد گرفت.
- آواداکداورا.

طلسم سبزرنگ رودولف مستقیم به لرد خورد. لرد هم یه کمی عقب رفت و بعدی یکهو ناپدید شد. رودولف درحالی که سعی میکرد لبخندشو پنهان کنه اطرافشو نگاه کرد و وقتی که مطمئن شد لرد اطرافش نیست به سمت ملت مرگخوار برگشت.
- من بر خلاف میلم اربابم رو کشتم.
مطمئنم ارباب هم نمیخواست مرگخوارا بدون رهبر بمونن پس من خودمو به عنوان لرد..رودولف تا اومد جملهشو کامل کنه متوجه شد که سنگ بزرگی داره محکم خودشو به پای رودولف میکوبه. در لحظهی اول رودولف متوجه نشد سنگ تکون میخوره پس اهمیتی نداد و به سخنرانیش ادامه داد.
این بار سنگ محکم تر خودشو به ساق پای رودولف کوبید. رودولف از درد به خودش پیچید و پای مصدومشو بالا گرفت و لی لی کنان بالا و پایین پرید.
نجینی که متوجه سنگ شده بود، به سمت سنگ خزید و کنارش چنبره زد. سنگ دست از چست و خیز برداشت و به سمت مار قل خورد. در همین لحظه نجینی متوجه هویت سنگ شد.
- همیشه میدونستم هورکراکس های پاپا نجاتش میده.
مرگخوارا با تعجب به سمت نجینی برگشتن که دور سنگ میچرخید و در آخر سنگ رو بغل کرد. رودولف هم دست از لی لی کردن برداشت و به سنگ نگاه کرد.
انگار کشتن لرد با چندین هورکراکس کار راحتی نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/1/9 20:05:41
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
Only
aven
aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

-كى؟... تام نداريم ما كه... عضو تازه وارده؟! 
رودولف تام را نميشناخت... اصلا نميدانست شخصى به نام تام هم در جمع هست يا نه!
اما مهم نبود... مهم، بردن مسابقه بود!
-تام... هر كى كه هستى بيا عمو ببينتت!
دقايق به قمه چرخواندن رودولف مى گذشت و خبرى از جلو آمدن تام نبود!
-بيا تام... بيا نترس... بيا كاريت ندارم!
بيا جلـ...آخ! 
صداى رودولف، با لنگه كفش بلاتريكس كه فرق سرش فرود آمد، قطع شد!
-چرا ميزنى؟... كى بود؟... بيا جلو ببينم!
رودولف به دنبال منبع پرتاب كفش، چرخيد و با چهره خشمگينى در فاصله ده سانتى متريش رو به رو شد.
ابتدا قدمى به عقب برداشت كه لوچ شدگى چشمانش رفع شود و سپس با شناختن بلاتريكس، قدم ديگرى به عقب رفت.
-تو زدى؟... موقع خوشحالى و افتخار به همسر برنده ات هم ميزنى؟... كلا سيستمت با زدن كد نويسى شده؟... فقط ميزنى؟
-اولا تو بيخود ميكنى مسابقه اى كه حريفت سرورته رو ميبرى!... حالا كه بردى هم دارى كرى ميخونى واسه كشتن اربابت؟
-اربابم؟... من غلط بكنم! دامبلدور كه لرد رو انتخاب نكرد... تام رو انتخاب كرد!
-تام ماييم رودولف! ما!
رودولف در خود شكست... متلاشى شد... از نو ساخته شد و باز شكست.
او چطور ميتوانست اربابش را بكشد؟
نه! او بايد راه چاره اى پيدا مى كرد...
-يا راهى خواهم يافت... يا راهى خواهم ساخت!

رودولف تام را نميشناخت... اصلا نميدانست شخصى به نام تام هم در جمع هست يا نه!
اما مهم نبود... مهم، بردن مسابقه بود!
-تام... هر كى كه هستى بيا عمو ببينتت!

دقايق به قمه چرخواندن رودولف مى گذشت و خبرى از جلو آمدن تام نبود!
-بيا تام... بيا نترس... بيا كاريت ندارم!
بيا جلـ...آخ! 
صداى رودولف، با لنگه كفش بلاتريكس كه فرق سرش فرود آمد، قطع شد!
-چرا ميزنى؟... كى بود؟... بيا جلو ببينم!

رودولف به دنبال منبع پرتاب كفش، چرخيد و با چهره خشمگينى در فاصله ده سانتى متريش رو به رو شد.
ابتدا قدمى به عقب برداشت كه لوچ شدگى چشمانش رفع شود و سپس با شناختن بلاتريكس، قدم ديگرى به عقب رفت.
-تو زدى؟... موقع خوشحالى و افتخار به همسر برنده ات هم ميزنى؟... كلا سيستمت با زدن كد نويسى شده؟... فقط ميزنى؟

-اولا تو بيخود ميكنى مسابقه اى كه حريفت سرورته رو ميبرى!... حالا كه بردى هم دارى كرى ميخونى واسه كشتن اربابت؟

-اربابم؟... من غلط بكنم! دامبلدور كه لرد رو انتخاب نكرد... تام رو انتخاب كرد!
-تام ماييم رودولف! ما!

رودولف در خود شكست... متلاشى شد... از نو ساخته شد و باز شكست.
او چطور ميتوانست اربابش را بكشد؟
نه! او بايد راه چاره اى پيدا مى كرد...
-يا راهى خواهم يافت... يا راهى خواهم ساخت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
