دو رودی دوباره لردا
ما بازگشتیم چون مطمئن بودیم دلتون تنگ شده لردا
لطفا این پستو نقد کنین لردا
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بررسی پستهای انجمن مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سلام اش! ما خوبیم! ما نقد می کنیم!
بررسی پست شماره 548 زندگی به سبک سیاه، اشلی ساندرز:
پستی که برای شروع سوژه جدید زده می شه معمولا به این کوتاهی نمی شه. ولی همیشه لازم نیست یه قالب خاص رو رعایت کنیم. بعضی سوژه ها احتیاج به توضیح اضافی و زیادی ندارن. برای اینا دیگه لازم نیست قصه ببافیم و بیخودی کشش بدیم. ولی برعکسش هم صادقه...یعنی برای کوتاه کردن پست، بی دلیل از سرو تهش نزنیم!
نقل قول:این صحنه خنده داره. چون قبلا با هم درباره سوژه حرف زده بودیم، می دونم که خنده داره. اینو می شد کمی طولانی تر نوشت. اگه این پست شروع سوژه نبود و یه پست عادی بود می گفتم حتما باید این قسمت رو کامل تر می نوشتی...ولی هدفمون مهمه. وقتی پست شروع رو می نویسیم، سوژه اصلی مهم تر از صحنه ها هستن. اول باید سوژه رو در نظر گرفت. می شه از بعضی صحنه ها و توضیح ها صرفنظر کرد...ولی پست شما طولانی نبود، برای همین اگه توضیح می دادی هم مشکلی پیش نمیومد.
انتخاب کراب برای این قسمت خیلی خوب بود. چون ظاهرش مناسبه...اضافه وزنش مشخصه. همیشه باید بهترین شخصیت رو برای موقعیتی که وجود داره انتخاب کنیم. همین باعث می شه سوژه های بیشتری داشته باشیم.
نقل قول:این صحنه هم سانسور شده. توضیح زیادی هم نمی خواست...ولی اون یه خط رو درباره این که بلاتریکس سوار جارو می شه و خیلی راحت پرواز می کنه، لازم داشت.
نقل قول:اینا خوب بودن.
این دیالوگ های پشت سر هم نباید ساده باشن. نباید خسته کننده باشن. حداقل یکی دو تاشون باید نکته ای داشته باشه که خاصش کنه. مثلا این جا همون پنج سانت و چوب بیسبال کافی بود.
نقل قول:بلاتریکس انتخاب خیلی خوبی برای همچین رئیس بازی هاییه! شخصیتش مساعده. وقتی شما برای دومین بار یه شخصیت درست رو برای یه موقعیت انتخاب می کنی، معنیش اینه که این کارو بلدی و بهش توجه می کنی. اینو همیشه ادامه بده. همینجوری اولین شخصیت دم دست رو برندار. خیلی پیش میاد کسایی که می نویسن، از شخصی که پست قبلی رو نوشته یا همون شخصی که تو موقعیت هست استفاده می کنن، در حالی که شخصیت دیگه ای می تونه خیلی سوژه ساز تر باشه.
سوژه ای که تو ذهنت بوده رو دادی...اصلا هم مبهم یا ناقص نیست. ولی صحنه ها رو سانسور نکن. مخصوصا وقتی پستت برای این کار جا داره.
یه داستان رو می تونیم کوتاه و تیتروار تعریف کنیم، ولی این کار جای وقتی که داستان رو توصیف می کنیم و صحنه ها رو دقیق تر توضیح می دیم رو نمی گیره. تا وقتی این کار خسته کننده نشه می شه ادامه اش داد. پست شما هم برای توضیح چند صحنه جا داشت.
نوشته های شما خیلی عوض شدن. منطقی تر شدن. لحن پست ها اصلاح شده. میزان عجله برای پیش بردن داستان کنترل شده. چون گاهی لازمه پیش ببریم و گاهی بهتره در جا بزنیم.
توضیح ها می تونن بیشتر بشن، ولی نه به هر قیمتی. صحنه های عادی و ساده و بی نکته رو بهتره رد کنیم. ولی صحنه های خوب رو باید بگیری...مثلا صحنه جارو سواری بلاتریکس خوب بود. اونو می شد کمی توضیح داد. این کار بهت کمک می کنه شخصیت ها رو بیشتر بشناسی. سوژه هاشون برات راحت تر بشن. این که تو هر موقعیتی چطور و از کدوم سوژه می شه استفاده کرد.
سوژه خوبی بود. پست خوبی هم بود.
بررسی پست شماره 548 زندگی به سبک سیاه، اشلی ساندرز:
پستی که برای شروع سوژه جدید زده می شه معمولا به این کوتاهی نمی شه. ولی همیشه لازم نیست یه قالب خاص رو رعایت کنیم. بعضی سوژه ها احتیاج به توضیح اضافی و زیادی ندارن. برای اینا دیگه لازم نیست قصه ببافیم و بیخودی کشش بدیم. ولی برعکسش هم صادقه...یعنی برای کوتاه کردن پست، بی دلیل از سرو تهش نزنیم!
نقل قول:
- بلا جارویی که به من دادی بالا نمیره! من چطوری با این بیام ماموریت!؟
بلاتریکس به سمت کراب رفت.
- بده ببینم!
انتخاب کراب برای این قسمت خیلی خوب بود. چون ظاهرش مناسبه...اضافه وزنش مشخصه. همیشه باید بهترین شخصیت رو برای موقعیتی که وجود داره انتخاب کنیم. همین باعث می شه سوژه های بیشتری داشته باشیم.
نقل قول:
کراب جارو را دست بلاتریکس داد ولی واقعا نظری درباره ی اینکه بلاتریکس چجوری به راحتی با جارو پرواز می کرد نداشت.
نقل قول:
_ مال منم بالا نمی یاد!
_ مال من فقط پنج سانت میاد بالا!
_ مال منم بالا نمی اومد با چوب بیسبالم زدمش شیکست!
این دیالوگ های پشت سر هم نباید ساده باشن. نباید خسته کننده باشن. حداقل یکی دو تاشون باید نکته ای داشته باشه که خاصش کنه. مثلا این جا همون پنج سانت و چوب بیسبال کافی بود.
نقل قول:
- بانز توم اضافه وزن داری فک کردی نامرئی نمی فهمیم! اصلا همتون باید وزن کم کنید. از امروز رژیم و تمرینات سخت شروع میشه وای به حالتون! قبل از اینکه ارباب بفهمن باید لاغر کنید!
سوژه ای که تو ذهنت بوده رو دادی...اصلا هم مبهم یا ناقص نیست. ولی صحنه ها رو سانسور نکن. مخصوصا وقتی پستت برای این کار جا داره.
یه داستان رو می تونیم کوتاه و تیتروار تعریف کنیم، ولی این کار جای وقتی که داستان رو توصیف می کنیم و صحنه ها رو دقیق تر توضیح می دیم رو نمی گیره. تا وقتی این کار خسته کننده نشه می شه ادامه اش داد. پست شما هم برای توضیح چند صحنه جا داشت.
نوشته های شما خیلی عوض شدن. منطقی تر شدن. لحن پست ها اصلاح شده. میزان عجله برای پیش بردن داستان کنترل شده. چون گاهی لازمه پیش ببریم و گاهی بهتره در جا بزنیم.
توضیح ها می تونن بیشتر بشن، ولی نه به هر قیمتی. صحنه های عادی و ساده و بی نکته رو بهتره رد کنیم. ولی صحنه های خوب رو باید بگیری...مثلا صحنه جارو سواری بلاتریکس خوب بود. اونو می شد کمی توضیح داد. این کار بهت کمک می کنه شخصیت ها رو بیشتر بشناسی. سوژه هاشون برات راحت تر بشن. این که تو هر موقعیتی چطور و از کدوم سوژه می شه استفاده کرد.
سوژه خوبی بود. پست خوبی هم بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/10/22 21:29:53
جزئیات کاربر

درود لردا
چقد من این "لردا" رو دوست دارم خیلی خوبه
خواهان نقد پست شماره 178 هستم.
ما هم درخواست نقد کنندگان را دوست داریم.
نقد پست شما ارسال شد.
چقد من این "لردا" رو دوست دارم خیلی خوبه
خواهان نقد پست شماره 178 هستم.
ما هم درخواست نقد کنندگان را دوست داریم.
نقد پست شما ارسال شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/10/12 22:34:20
Ravenclaw is my everything


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سلام اشلی.
بررسی پست شماره 56 حکومت تاریکی، اشلی ساندرز:
پستتون کوتاهه...تا وقتی دلیل خاصی برای طولانی نوشتن نداشته باشیم ،پست کوتاه خواننده و طرفدار بیشتری داره.
گاهی پست قسمت های اضافه داره که با حذفشون چیزی از سوژه و کیفیت نوشته مون کم نمی شه. اینجا باید حذف کرد، ولی نکته مهم اینه که درست تشخیص بدیم که چی رو می شه حذف کرد و چی رو نمی شه.
گاهی هم باید انتخاب کنیم. مثلا وقتی که احساس می کنیم واقعا نمی شه پست رو کوتاه کرد. اینجا دیگه می شه ریسک کرد و از تعدادی از خواننده ها که شاید حوصله خوندن پست طولانی رو نداشته باشن صرفنظر کرد.
بعضی موقعیت ها هستن که بیشتر از خودمون باید به فکر بقیه باشیم...چون داریم کار گروهی انجام می دیم. مثل ماموریت های گروهی. این جا موقع انتخاب اول باید دیگران رو در نظر گرفت.
یکی از اشکالات قبلی شما سریع پیش رفتن بود. حواستون فقط به سوژه بود و این که سریع بره جلو. ولی الان چندین پسته که این اشکال وجود نداره. این عالیه که برای رفع اشکالامون تلاش کنیم. رفعشون هم به همین سادگیه. شما الان پیش نبردن سوژه رو یاد گرفتین. در جا زدن رو یاد گرفتین. جایی که سوژه خاصی باقی نمونده باشه می شه سوژه رو پیش برد، ولی اگه این حالت وجود نداشت بهتره از موقعیت موجود استفاده کنیم.
اینجا به سوژه ای پرداختین که طی دو پست قبلی هم بهش پرداخته شده. سوژه ساده ای هم هست...ولی قشنگه.
نقل قول:یه مورد مهم دیگه توجه به شخصیت هاست. این دیالوگ از طرف یه مرگخوار گفته می شه. ولی همه مرگخوارا شبیه هم نیستن. اینو بلاتریکس نمی تونه بگه...ولی لینی فرق می کنه. همیشه یه حالت بچگونه ای داره. برای همین این دیالوگ از این حشره کاملا قابل قبوله.
نقل قول:عکس العمل دامبلدور خوب بود. این که کل تمرکزش روی همین موضوع باشه و همه چی رو به پیوستن به روشنایی ربط بده سوژه خوبیه.
نقل قول:از مثال های خاص و مشنگی تا جایی که ممکنه فاصله بگیرین. یا مثال هری پاتری بزنین یا قیافه رو توصیف کنین. مثلا اون بالا "با سرعت جت" هم همین حالت رو داشت. به جای اینا می شه اصطلاح های جادویی خلق کرد.
نقل قول:این قسمت خیلی خوب بود. طنزتون هم رفته رفته داره بهتر می شه. چون روی شخصیت ها درست تمرکز می کنین و بهتر می شناسینشون. توجهتون از سوژه گرفته شده و معطوف به شخصیت ها شده.
برای یک شخصیت از شکلک ثابت استفاده نکنین. این کار تاثیر عکس می ذاره. شخصیت رو بی حالت جلوه می ده. حتی برای شخصیت هایی که رفتار مشخصی دارن(مثل ویبره هکتور) هم نباید این کارو بکنیم. گاهی باید شکلکشون رو عوض کرد.
نقل قول:برگشتین به نقطه شروع پست...ولی بایه دیالوگ ساده و دوست داشتنی... که همین باعث می شه نفر بعدی بتونه همین روند رو ادامه بده. این دو تا شخصیت(هکتور و لینی) مستعد بچه بازی در آوردن و خرابکاری هستن. کارتون خوب بود.
سوژه رو درست پیش بردین. موقعیتی داشتین که می تونستین ازش استفاده کنین و همین کار رو هم انجام دادین.
شخصیت هاتون خیلی خوب بود.
طنز پست ملایم و دلنشینه. چطوری می شد پررنگ ترش کرد؟ با اغراق در مورد شخصیت دامبلدور. همین تمرکز شدیدش روی روشنایی بودن. مثلا همین قضیه لباس خوب بود.
دیگه اون حالت پر از عجله و نسبتا خام توی پست های شما وجود نداره.
خوب بود.
بررسی پست شماره 56 حکومت تاریکی، اشلی ساندرز:
پستتون کوتاهه...تا وقتی دلیل خاصی برای طولانی نوشتن نداشته باشیم ،پست کوتاه خواننده و طرفدار بیشتری داره.
گاهی پست قسمت های اضافه داره که با حذفشون چیزی از سوژه و کیفیت نوشته مون کم نمی شه. اینجا باید حذف کرد، ولی نکته مهم اینه که درست تشخیص بدیم که چی رو می شه حذف کرد و چی رو نمی شه.
گاهی هم باید انتخاب کنیم. مثلا وقتی که احساس می کنیم واقعا نمی شه پست رو کوتاه کرد. اینجا دیگه می شه ریسک کرد و از تعدادی از خواننده ها که شاید حوصله خوندن پست طولانی رو نداشته باشن صرفنظر کرد.
بعضی موقعیت ها هستن که بیشتر از خودمون باید به فکر بقیه باشیم...چون داریم کار گروهی انجام می دیم. مثل ماموریت های گروهی. این جا موقع انتخاب اول باید دیگران رو در نظر گرفت.
یکی از اشکالات قبلی شما سریع پیش رفتن بود. حواستون فقط به سوژه بود و این که سریع بره جلو. ولی الان چندین پسته که این اشکال وجود نداره. این عالیه که برای رفع اشکالامون تلاش کنیم. رفعشون هم به همین سادگیه. شما الان پیش نبردن سوژه رو یاد گرفتین. در جا زدن رو یاد گرفتین. جایی که سوژه خاصی باقی نمونده باشه می شه سوژه رو پیش برد، ولی اگه این حالت وجود نداشت بهتره از موقعیت موجود استفاده کنیم.
اینجا به سوژه ای پرداختین که طی دو پست قبلی هم بهش پرداخته شده. سوژه ساده ای هم هست...ولی قشنگه.
نقل قول:
- خب اون بی خطر بود, نکنه تو کیفش اسلحه داشته باشه... از این اسلحه های ماگلی که کیو کیو صدا میده... برو دوباره بپرس.
نقل قول:
هکتور دوباره به سمت دامبلدور رفت و سر ناخن کوچک ترین انگشتش را به دامبلدور زد. دامبلدور با سرعت جت سرش را از روی جزوء برداشت و نیشش تا بنا گوش وا کرد.
- تصمیم به پیوستن روشنایی گرفتید!؟
نقل قول:
هکتور قیافه اش را شبیه مرزبانان استرالیا کرد و گفت:
نقل قول:
- نه, میشه بگید تو کیفتون چی همراه دارید؟
- لباس روشنایی.
- میگم قرار نیست خونه ی ریدل اقامت کنیدا, میریم بر می گردید.
- برا خودم نیست برای فرزندیه که می خواد به تاریکی بپیونده. نمیشه که با لباس فرزندان تاریکی وارد خونه ی فرزندان روشنایی بشه.
برای یک شخصیت از شکلک ثابت استفاده نکنین. این کار تاثیر عکس می ذاره. شخصیت رو بی حالت جلوه می ده. حتی برای شخصیت هایی که رفتار مشخصی دارن(مثل ویبره هکتور) هم نباید این کارو بکنیم. گاهی باید شکلکشون رو عوض کرد.
نقل قول:
هکتور دوباره از دامبلدور فاصله گرفت و به لینی نزدیک شد.
- گفتم اینم چیزی نبود.
- شاید لای لباساش پیکسی کش داشته باشه. برو دوباره بپرس.
سوژه رو درست پیش بردین. موقعیتی داشتین که می تونستین ازش استفاده کنین و همین کار رو هم انجام دادین.
شخصیت هاتون خیلی خوب بود.
طنز پست ملایم و دلنشینه. چطوری می شد پررنگ ترش کرد؟ با اغراق در مورد شخصیت دامبلدور. همین تمرکز شدیدش روی روشنایی بودن. مثلا همین قضیه لباس خوب بود.
دیگه اون حالت پر از عجله و نسبتا خام توی پست های شما وجود نداره.
خوب بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/23
تولد نقش: 1397/09/27
آخرین ورود: پنجشنبه 7 فروردین 1399 21:14
از: دهکده بلک تورن
پستها:
52

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/10/9 16:55:35
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

لاورن عزیز
پست شما نقد می شه...ولی الان نه.
پست های دوئل رو قبل از اعلام نتیجه نمی تونیم نقد کنیم، چون ممکنه روی داورا تاثیر بذاره.
برای همین نقد شما می مونه برای بعد از اعلام نتایج که بستگی به این داره که حریفتون پستش رو کی ارسال کنه و داورا کی امتیاز بدن.
برای همین می گم از قبل درخواست نقد نکنین...چون ممکنه تا اون موقع یادمون بره که درخواست نقدی هست. الان اطلاع دادم که اولا بگم دلیل تاخیر نقدتون اینه. دوما سعی می کنم یادم بمونه. ولی اگه بعد از اعلام نتایج پستتون نقد نشد لطفا بهمون یادآوری کنین.
موفق باشید.
پست شما نقد می شه...ولی الان نه.
پست های دوئل رو قبل از اعلام نتیجه نمی تونیم نقد کنیم، چون ممکنه روی داورا تاثیر بذاره.
برای همین نقد شما می مونه برای بعد از اعلام نتایج که بستگی به این داره که حریفتون پستش رو کی ارسال کنه و داورا کی امتیاز بدن.
برای همین می گم از قبل درخواست نقد نکنین...چون ممکنه تا اون موقع یادمون بره که درخواست نقدی هست. الان اطلاع دادم که اولا بگم دلیل تاخیر نقدتون اینه. دوما سعی می کنم یادم بمونه. ولی اگه بعد از اعلام نتایج پستتون نقد نشد لطفا بهمون یادآوری کنین.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/23
تولد نقش: 1397/09/27
آخرین ورود: پنجشنبه 7 فروردین 1399 21:14
از: دهکده بلک تورن
پستها:
52

سلام و خسته نباشید خدمت نقد کننده های عزیز ...
درخواست نقد پست شماره 515 باشگاه دوئل رو داشتم .
درخواست نقد پست شماره 515 باشگاه دوئل رو داشتم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

ماتیلدا
نقل قول:حالا شایدم نوش جان نکرد! پایانِ باز ساختیم براتون!
بررسی پست شماره 514 باشگاه دوئل، ماتیلدا استیونز:
جدی نویسی کار سختیه. به نظر من از طنز نوشتن سخت تره. دلیلش اینه که طنز متوسط و ملایم رو می شه خوند...می شه ازش لذت برد. ولی جدی متوسط، خسته کننده می شه. جدی مجبوره خوب باشه. قواعد و محدودیت های جدی نویسی خیلی بیشتر از طنزه.
محدوده و مرز دور شخصیت ها، موقع جدی نویسی خیلی تنگ تر و پررنگ تر هستن. خیلی نمی شه از شخصیت خارج شد.
توصیف ها باید به اندازه و درست باشن. باید خاص باشن. وگرنه خواننده خیلی زود خسته می شه.
کل داستان باید همزمان با منطقی بودن، کشش داشته باشه. یه عنصری داشته باشه که خواننده رو دنبال خودش بکشه. یا توصیف ای متفاوت، یا داستان جذاب یا یه اتفاق غافلگیر کننده.
کلی قانون و قاعده داره.
برای همینه که جدی نویسی تو مسابقات و دوئل ها کمی ریسک داره.
البته خودمم با وجود این که بیشتر طنز می نویسم برای دوئلا و مسابقات معمولا جدی می نوشتم. جدی نویسی لذتبخشه.
نقل قول:وقتی جدی می نویسیم، کلمه ها...صفت ها...تشبیه ها و جمله ها خیلی مهمن. خواننده لازم نیست سواد ادبی داشته باشه، ولی موقع خوندن حس می کنه که یه جای جمله می لنگه.
این جا توصیف های خوب هم داریم، توصیف های ضعیف و مبهم هم.
"فضای مرطوبی حکمفرما بود"، جمله خیلی رسایی نیست.
"اوضاع اتاق به طور عادی در خانه ریدل ها وخیم بود"، هم همینطور.
مفهومش مشخص نیست...یعنی اوضاع اتاق بر خلاف جاهای دیگه خانه ریدل ها، وخیمه؟
یا مثل جاهای دیگه خانه ریدل ها وخیمه؟
با وجود این، توضیحات پاراگراف اول کافی بود. طرز توضیح دادنتون هم درست بود. کافیه جمله ها کمی خوشگلتر بشن!
نقل قول:این توصیف هم قشنگ بود...ولی با جمله های نادرست. این که از ترک شروع کنیم و به صندلی ها برسیم و بعد هم توضیح بدیم که احتمالا ترک چطوری ایجاد شده، ایده خیلی خوبیه. ولی مثلا "قصد شکنجه نفری نگون بخت را داشت" خوب نیست. " برای ترساندن نفر" هم همینطور. به جاش می شد از شخص یا فرد استفاده کرد. یا زندانی...
در قسمت بعدی برعکسه. به جای "شخص" باید از دو نفر استفاده می شد:
نقل قول:دو نفر نشسته بودند.
نقل قول:چرا نمی شد؟ تصوره خب...می تونست تصور کنه.
اگه نمی شه باید یه دلیل براش بیاریم. مثلا ناامیدی بهش اجازه نمی داد. یا مثلا دیوانه ساز اون دور و بر بود و نمی تونست.
نقل قول:جمله "در خانه گریمولد همیشه نور به قدر کافی بود" خیلی قشنگ بود. هم خود جمله و هم مفهومش.
ولی بقیه اش مبهم بود. کم شدن روشنایی لامپ چه خطری می تونه برای محفلیا ایجاد کنه؟ این جا هم کمی توضیح بیشتر می خواست که دلیل این فکر ماتیلدا این بود که گیر افتاده و مثلا می ترسه که به هر شکلی ازش اطلاعات بگیرن و اینجوری محفل رو به خطر بندازه. یا مثلا می ترسه محفلیا سعی کنن برای نجاتش بیان و به خطر بیفتن.
نقل قول:اشکال جمله بندی دارین. ولی این اشکالا خیلی جزئی هستن. مثلا این جا "آنی" باید با "چیزی" جایگزین بشه. یا با شکل ادبی ترش "آن چه که"...
اگه کلا توصیف و جمله بندی بلد نبودین می گفتم زیاد روی جدی نویسی تمرکز نکنین یا آمادگیشو داشته باشین که از صفر شروع کنین و یاد بگیرین. ولی اینطور نیست. کلمه های خیلی جزئی و ریزی هستن که لازمه جایگزین بهتری براشون پیدا کنین. اصل جمله قشنگه.
قسمت خاطرات ماتیلدا و این که سعی می کرد خودشو امیدوار نگه داره قشنگ بود.
نقل قول:"پروفسور منو از جاهلیت نجات داد" کمی حالت شعاری داره. شعار دادن یکی از بدترین اتفاقاییه که می تونه برای یه پست بیفته. کل پست ارزش و مفهومش رو از دست می ده. برای شما اینجوری نشده چون فقط همین جمله اینجوریه...اونم خیلی شدید نیست. فقط گفتم که مواظبش باشین.
این توضیح خوب بود. ارزششو داشت که کمی کامل تر و طولانی تر بشه.
نقل قول:جمله ها باید یکدست باشن. از نظر لحن و شکل و زمان.
نقل قول:این جاش کلا اشتباهه.
کدوم تالار؟ کدوم جبهه؟
منظور شما تالار ریونه...و جبهه سیاه و سفید.
ولی محتوای پستتون نمی تونه مربوط به دو تا دانش آموز باشه. اگه این توضیح مال گذشته باشه هم استفاده ای "جبهه" زیاد درست نیست.
گاهی مجبوریم یه وجه از شخصیت رو انتخاب کنیم.
اینا می تونن قبلا همگروهی بوده باشن و همون موقع صمیمی باشن. ولی نمی تونیم بگیم این مرگخوار بود و اون محفلی و اینا با هم خوب بودن.
بعضی چیزا از دور قشنگ به نظر می رسن...ولی درست نیستن.
هیچکدوممون خیلی دقیق ایفای نقش نمی کنیم. نمی تونیم بکنیم. مثلا من اگه بخوام دقیقا مثل ولدمورت حرف بزنم و رفتار کنم اولا هیچ سوژه ای به ایفای نقش نمی دم که باهاش بنویسن. دلیل اصلیش هم اینه که بیشتر تاپیکای ایفای نقش طنزن و لرد ولدمورت واقعی یه شخصیت جدی...و دوما خودم خیلی زود خسته می شم.
برای جلوگیری از این اتفاق هممون مجبوریم یه تغییراتی بدیم...وجهه های طنز به شخصیت هامون اضافه کنیم. براشون ویژگی هایی خلق کنیم که تو کتاب وجود نداشت. ولی اصل و اساس شخصیت ها، جبهه ها و رفتار ها باید حفظ بشه. جذابیت کار به همینه.
نقل قول:قسمت اول این جمله هم کمی اغراق آمیزه. مثل همون جاهلیت بالایی. اگه کمی ساده تر نوشته می شد بهتر می شد. بدون صفت...می گفت لرد اصلا خبردار نیستن که من اینجام.
نقل قول:مرگخوارا رو خیلی کلی در نظر گرفتین. تو کل پستتون همینطوره. حتی موقع اومدن و رفتن هم شخصیت ندارن. بیشتر از انسان، شبیه تعدادی زامبی هستن!
مرگخوارا آدمای مختلف و متفاوتی هستن. با شخصیت ها و ویژگی های متفاوت. یکی می تونه واقعا بی رحم باشه. یکی می تونه خوب باشه ولی به دلیلی مرگخوار شده باشه. یکی ممکنه مثل نارسیسا به خاطر خانوادش به طرف سیاهی کشیده شده باشه. اینا رو نباید بطور کلی توصیف کرد که همشون پلیدن ولی یه ذره خوبی تو وجودشون هست. ممکنه هیچ خوبی ای تو وجود یکی نباشه و ممکنه کلی خوبی تو وجود یکی باشه.
نقل قول:این همه توضیح لازم نبود. کمی پیچیده شده. خیلی راحت می تونستن برن بیرون. توضیح و فضاسازی رو جایی انجام بدین که لازمه. باید توجه کنین که اینجا دوم عنصر داستان مهمه؟ فضا؟ مفهوم؟ مسیر داستان؟
اینجا تمرکز روی فرار بود. این در و دیوارا زیاد مهم نبودن.
نقل قول:قسمت مهم ماجرا قسمتی بود که خیلی سریع ازش رد شدین.
دلیل دورا برای کمک به ماتیلدا.
بهتر بود از قسمت های بعد از فرار کم می کردین و به جاش اون قسمت رو بیشتر توضیح می دادین.
این که اجازه بدیم دشمن فرار کنه کار ساده ای نیست. منطقی نیست. عاقلانه نیست. برای محفلی ها نیست...ولی برای مرگخوارا بیشتر نیست. چون به هر حال اینا سیاهن و شخصی به اسم لرد ولدمورت بالا سرشونه که شوخی سرش نمی شه. رحم نداره. منطق هم نداره.
اگه دامبلدور بفهمه یکی یه مرگخوار رو آزاد کرده احتمالا عکس العمل خیلی خشنی نشون نمی ده...ولی اگه ولدمورت بفهمه یکی یه محفلی رو آزاد کرده چی می شه؟
بین اینا باید تفاوت قائل شد. اون توضیح هم برای این تفاوت لازم بود.
اشاره به هم گروهی بودن، خیلی قانع کننده نیست. یه دلیل محکم تر لازم بود. دلیل ساده ای مثل دوست دوران بچگی بودن. هم گروهی بودن هم کم و بیش همین معنی رو داره، ولی وقتی مستقیما می گیم "همگروهیش رو آزاد کرد" اینطور به نظر می رسه که تنها دلیلش همین بوده و هر همگروهی مرگخواری که ببینه رو آزاد می کنه.
موقع ایفای نقش یه محدودیت و مرزهایی هست که نمی تونیم بشکنیم. چیزایی که اصل داستان رو تشکیل می دن. نکته های تعیین کننده. اگه اینا رو تغییر بدیم یه داستان خالی نوشتیم. بدون ایفای نقش. بدون شخصیت ها.
پست شما اشکالای جزئی جمله بندی داشت که بهشون اشاره کردم، ولی یه اشکال کلی مفهومی داشت که از لحظه روبرو شدن دورا و ماتیلدا شروع شد. اشکال ایفای نقشی داشت.
با در نظر گرفتن همه اینا، کل داستان قشنگ بود. اگه جمله ها کمی اصلاح بشه و نیمه دوم داستان رو کمی منطقی تر و با توضیحات کافی بنویسیم و اضافه هاشو حذف کنیم یه پست جدی خوب ازش در میاد.
در مورد شخصیت شما هم یه چیزایی هست که خودتون احتمالا کم کم کشف می کنین. من در حد نقد همین پست نوشتم.
طلسمه هم به شما نخورد...به زندگی ادامه بدین!
موفق باشید.
نقل قول:
حالا رسیدین به حریفی که بخاطر یه بیل عاشق، یه آوداکداورا نوش جان کرد! لطفا به جسد سوخته هم نگاهی بندازین! شاید به درد خورد!
بررسی پست شماره 514 باشگاه دوئل، ماتیلدا استیونز:
جدی نویسی کار سختیه. به نظر من از طنز نوشتن سخت تره. دلیلش اینه که طنز متوسط و ملایم رو می شه خوند...می شه ازش لذت برد. ولی جدی متوسط، خسته کننده می شه. جدی مجبوره خوب باشه. قواعد و محدودیت های جدی نویسی خیلی بیشتر از طنزه.
محدوده و مرز دور شخصیت ها، موقع جدی نویسی خیلی تنگ تر و پررنگ تر هستن. خیلی نمی شه از شخصیت خارج شد.
توصیف ها باید به اندازه و درست باشن. باید خاص باشن. وگرنه خواننده خیلی زود خسته می شه.
کل داستان باید همزمان با منطقی بودن، کشش داشته باشه. یه عنصری داشته باشه که خواننده رو دنبال خودش بکشه. یا توصیف ای متفاوت، یا داستان جذاب یا یه اتفاق غافلگیر کننده.
کلی قانون و قاعده داره.
برای همینه که جدی نویسی تو مسابقات و دوئل ها کمی ریسک داره.
البته خودمم با وجود این که بیشتر طنز می نویسم برای دوئلا و مسابقات معمولا جدی می نوشتم. جدی نویسی لذتبخشه.
نقل قول:
هوا سرد و فضای گرفته و مرطوبی بر اتاق حکم فرما بود! اتاق بیشتر از بیست متر مربع نبود و اوضاعش به طور عادی در خانه ی ریدل، وخیم بود! قسمت بزرگ سقف، بخاطر باران های مداوم خیس شده بود و صدای پایین آمدن قطره های باران از همان قسمت، طنین بدی در اتاق می انداخت!
این جا توصیف های خوب هم داریم، توصیف های ضعیف و مبهم هم.
"فضای مرطوبی حکمفرما بود"، جمله خیلی رسایی نیست.
"اوضاع اتاق به طور عادی در خانه ریدل ها وخیم بود"، هم همینطور.
مفهومش مشخص نیست...یعنی اوضاع اتاق بر خلاف جاهای دیگه خانه ریدل ها، وخیمه؟
یا مثل جاهای دیگه خانه ریدل ها وخیمه؟
با وجود این، توضیحات پاراگراف اول کافی بود. طرز توضیح دادنتون هم درست بود. کافیه جمله ها کمی خوشگلتر بشن!
نقل قول:
از گوشه ی سقف هم ترک های زیگزاگی شروع شده و تا دو صندلی ای که در وسط اتاق وجود داشت، ادامه پیدا کرده بود! احتمالا مرگخواری که قصد شکنجه ی نفری نگون بخت را داشت، طلسم را برای ترساندن نفر به سقف زده بود و علاوه بر ترک برداشتن سقف، قسمتی از آن هم بر روی زمین فرود آمده بود.
در قسمت بعدی برعکسه. به جای "شخص" باید از دو نفر استفاده می شد:
نقل قول:
اما مثل همیشه، در دو صندلی چوبی پوسیده، شخص هایی برای شکنجه شدن نشسته بودند.
نقل قول:
به پایین خیره شده بود و سعی می کرد که خانه ی گریمولد را تصور کند و از آن لذت ببرد. اما او خوب می دانست که نمی شد!
اگه نمی شه باید یه دلیل براش بیاریم. مثلا ناامیدی بهش اجازه نمی داد. یا مثلا دیوانه ساز اون دور و بر بود و نمی تونست.
نقل قول:
نور به اندازه ی کافی نبود. اما او را راضی می کرد. در خانه ی گریمولد، همیشه نور به قدر کافی بود و همه از آن لذت می بردند. لامپ به او می فهماند که وقتی روشنایی اش دارد رو به اتمام می رسد، پس او هم بخاطر گیر افتادن در اینجا و احتمالا کشته شدنش، محفلی ها را به خطر می انداخت!
ولی بقیه اش مبهم بود. کم شدن روشنایی لامپ چه خطری می تونه برای محفلیا ایجاد کنه؟ این جا هم کمی توضیح بیشتر می خواست که دلیل این فکر ماتیلدا این بود که گیر افتاده و مثلا می ترسه که به هر شکلی ازش اطلاعات بگیرن و اینجوری محفل رو به خطر بندازه. یا مثلا می ترسه محفلیا سعی کنن برای نجاتش بیان و به خطر بیفتن.
نقل قول:
حداقل وضعش با آنی که در ذهنش، پیش از آمدن به اینجا تصور می کرد، بهتر بود!
اگه کلا توصیف و جمله بندی بلد نبودین می گفتم زیاد روی جدی نویسی تمرکز نکنین یا آمادگیشو داشته باشین که از صفر شروع کنین و یاد بگیرین. ولی اینطور نیست. کلمه های خیلی جزئی و ریزی هستن که لازمه جایگزین بهتری براشون پیدا کنین. اصل جمله قشنگه.
قسمت خاطرات ماتیلدا و این که سعی می کرد خودشو امیدوار نگه داره قشنگ بود.
نقل قول:
پسرک که حالا مثل ماتیلدا داشت احساساتش را بروز می داد،گفت:
- من حس می کردم که مرگخوار ها حافظه ی خوبی ندارن. اما منو به خوبی یادشون بود!
- اوه... البته که باهوشن! منم مثل تو بودم. می خواستم برم به جبهه ی سیاهی، اما پروفسور منو از جاهلیت نجات داد. اونا منو یادشون بود. بخاطر همین یه ماه تمام از خونه ی گریمولد بیرون نرفتم. اما من مثل تو بی احتیاط نبودم!
این توضیح خوب بود. ارزششو داشت که کمی کامل تر و طولانی تر بشه.
نقل قول:
در واقع او بخاطر جون خودش، حرف خود را نا تمام گذاشت!
نقل قول:
ماتیلدا عقب عقب رفت. باور نمی کرد! خیلی وقت بود که او را به این شکل و شمایل ندیده بود. در تالار خودشان، او دختری پر زرق و برق و زیبایی بود و بدون توجه به جبهه، با ماتیلدا مهربان بود و حالا... دورا آمده بود که او را به طرف مرگ بکشاند! ماتیلدا با صدایی گرفته گفت:
کدوم تالار؟ کدوم جبهه؟
منظور شما تالار ریونه...و جبهه سیاه و سفید.
ولی محتوای پستتون نمی تونه مربوط به دو تا دانش آموز باشه. اگه این توضیح مال گذشته باشه هم استفاده ای "جبهه" زیاد درست نیست.
گاهی مجبوریم یه وجه از شخصیت رو انتخاب کنیم.
اینا می تونن قبلا همگروهی بوده باشن و همون موقع صمیمی باشن. ولی نمی تونیم بگیم این مرگخوار بود و اون محفلی و اینا با هم خوب بودن.
بعضی چیزا از دور قشنگ به نظر می رسن...ولی درست نیستن.
هیچکدوممون خیلی دقیق ایفای نقش نمی کنیم. نمی تونیم بکنیم. مثلا من اگه بخوام دقیقا مثل ولدمورت حرف بزنم و رفتار کنم اولا هیچ سوژه ای به ایفای نقش نمی دم که باهاش بنویسن. دلیل اصلیش هم اینه که بیشتر تاپیکای ایفای نقش طنزن و لرد ولدمورت واقعی یه شخصیت جدی...و دوما خودم خیلی زود خسته می شم.
برای جلوگیری از این اتفاق هممون مجبوریم یه تغییراتی بدیم...وجهه های طنز به شخصیت هامون اضافه کنیم. براشون ویژگی هایی خلق کنیم که تو کتاب وجود نداشت. ولی اصل و اساس شخصیت ها، جبهه ها و رفتار ها باید حفظ بشه. جذابیت کار به همینه.
نقل قول:
اما دورا سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد!
- الکی این مسئله رو به لرد عزیز و بخشندم نچسبون! ایشون اصن خبردار نیستن که من اینجام!
نقل قول:
دورا قدمی به سمت ماتیلدا برداشت!
- مرگخوار ها پلیدن! اما حتی اونا هم تو وجودشون یه خوبیو رحم هست! کار من خلافه! اما من می خوام تو رو نجات بدم! این تلافی همون موقعی بود که مرگخوارا و محفلی ها با هم می جنگیدن و وقتی تو به من رسیدی، گذاشتی برم و منو نکشتی!
مرگخوارا آدمای مختلف و متفاوتی هستن. با شخصیت ها و ویژگی های متفاوت. یکی می تونه واقعا بی رحم باشه. یکی می تونه خوب باشه ولی به دلیلی مرگخوار شده باشه. یکی ممکنه مثل نارسیسا به خاطر خانوادش به طرف سیاهی کشیده شده باشه. اینا رو نباید بطور کلی توصیف کرد که همشون پلیدن ولی یه ذره خوبی تو وجودشون هست. ممکنه هیچ خوبی ای تو وجود یکی نباشه و ممکنه کلی خوبی تو وجود یکی باشه.
نقل قول:
ماتیلدا عاجزانه سرش را تکان داد! آنها از اتاق بیرون رفتند و در را بستند. آنجا هم مثل اتاق، نم داشت. جلوی او سه راهرو بود و دو درب در دو طرفش. دورا به طرف راهروی سمت چپ رفت و ماتیلدا هم به دنبالش!
دوباره راه به چند قسمت تقسیم شد و آنها در راهروی دوم پا گذاشتند. از راهرو های زیادی گذشتند. انقدر پیچیدند که ماتیلدا همه ی راه ها را قاطی کرد و سر هر چیز، حتی جان خودش شرط بست که نمی تواند راه برگشت را دوباره پیدا کند! آنجا بدون شک، یک دالان بسیار بزرگ بود!
اینجا تمرکز روی فرار بود. این در و دیوارا زیاد مهم نبودن.
نقل قول:
دورا چوبدستیِ خود را به ماتیلدا داد. ماتیلدا هم محکم او را در آغوش گرفت. آخرین نگاهش را به دورا کرد. از نردبان بالا رفت و دریچه را باز کرد. بوته ها را کنار زد و بالا رفت. دریچه را بست. بالاخره توانست بوی آزادی را استشمام کند. او تا آخر عمر از دورا ممنون بود! به اطراف نگاه کرد. در سمت چپش خانه ی ریدل و در سمت راستش، بوته های پراکنده وجود داشت. به خانه ی ریدل با تنفر نگاه کرد و بعد پشتش را به مرگخواری ها _ غیر از دورا_ کرد و به خانه ی گریمولد آپارات کرد!
دلیل دورا برای کمک به ماتیلدا.
بهتر بود از قسمت های بعد از فرار کم می کردین و به جاش اون قسمت رو بیشتر توضیح می دادین.
این که اجازه بدیم دشمن فرار کنه کار ساده ای نیست. منطقی نیست. عاقلانه نیست. برای محفلی ها نیست...ولی برای مرگخوارا بیشتر نیست. چون به هر حال اینا سیاهن و شخصی به اسم لرد ولدمورت بالا سرشونه که شوخی سرش نمی شه. رحم نداره. منطق هم نداره.
اگه دامبلدور بفهمه یکی یه مرگخوار رو آزاد کرده احتمالا عکس العمل خیلی خشنی نشون نمی ده...ولی اگه ولدمورت بفهمه یکی یه محفلی رو آزاد کرده چی می شه؟
بین اینا باید تفاوت قائل شد. اون توضیح هم برای این تفاوت لازم بود.
اشاره به هم گروهی بودن، خیلی قانع کننده نیست. یه دلیل محکم تر لازم بود. دلیل ساده ای مثل دوست دوران بچگی بودن. هم گروهی بودن هم کم و بیش همین معنی رو داره، ولی وقتی مستقیما می گیم "همگروهیش رو آزاد کرد" اینطور به نظر می رسه که تنها دلیلش همین بوده و هر همگروهی مرگخواری که ببینه رو آزاد می کنه.
موقع ایفای نقش یه محدودیت و مرزهایی هست که نمی تونیم بشکنیم. چیزایی که اصل داستان رو تشکیل می دن. نکته های تعیین کننده. اگه اینا رو تغییر بدیم یه داستان خالی نوشتیم. بدون ایفای نقش. بدون شخصیت ها.
پست شما اشکالای جزئی جمله بندی داشت که بهشون اشاره کردم، ولی یه اشکال کلی مفهومی داشت که از لحظه روبرو شدن دورا و ماتیلدا شروع شد. اشکال ایفای نقشی داشت.
با در نظر گرفتن همه اینا، کل داستان قشنگ بود. اگه جمله ها کمی اصلاح بشه و نیمه دوم داستان رو کمی منطقی تر و با توضیحات کافی بنویسیم و اضافه هاشو حذف کنیم یه پست جدی خوب ازش در میاد.
در مورد شخصیت شما هم یه چیزایی هست که خودتون احتمالا کم کم کشف می کنین. من در حد نقد همین پست نوشتم.
طلسمه هم به شما نخورد...به زندگی ادامه بدین!
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
