- بخور ! خوش مزه اس ! خوش مزه ! خوش مزه ! خوش مزه !
مالی تلاش میکرد تا ملاقه را در حلق آن دو بکند و آن دو نیز تلاش میکردند تا ملاقه در حلقشان نرود و با زبان کوچکشان تماس پیدا نکند .
- جان مرلین ول کن مالی !
بالاخره بعد از چندین دقیقه تقلا مالی تصمیم گرفت پوره پیاز را برای زمان مناسبتری کنار بگذارد .
ماشین با ترمز گوش خراشی متوقف شد و هر سه محفلی از ماشین پایین پریدند و پشت دیوار پشتی بیمارستان رفتند . بعد از انتقال دامبلدور آنها نیز وارد بیمارستان شدند . در چند قدمی ورودی ، جلوی میز پذیرش ایستادند. کوتوله ای که آنجا نشسته بود گفت : نام ؟
- سیریوس بلک
شکاره اتاق مریض ؟
نگاه هایی بین آن سه رد و بدل شد .
- راستش نمیدونیم .
کوتوله
- مرضت چیه ؟
سیریوس شانه بالا انداخت :
- خب راستش من بیماری خاصی ندارم .
- بالاخره پس چرا اومدین ؟ یاباید برای عیادت مریض اومده باشین یا یه درد و مرضی
داشته باشین !
- مرض از کجام در آرم ؟
- اینش به من مربوط نیس .
محفلیون دست از پا دراز تر به محوطه جلوی بیمارستان برگشتند . ریموس گفت :
- خب سیریوس مجبوریم مریضت کنیم .
- ا ا ا ! چرا من ؟
- چون تو اسمتو گفتی .
دوگالیونی سیریوس افتاد .
ریموس رو به مالی کرد :
- مالی ! از اون معجونای مریض کن فرد و جورج داری ؟
- اوه البته که دارم ! آخرین دفعه ازشون توبیخ کردم !
مالی بطری را به ریموس داد و بعد هر دو به سیریوس ک عقب عقب میرفتند چشم دوختند .
ریموس زیر لبی گفت : من میگیرمش تو بریز تو حلقش ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


...نشیم؟
...چرا اونجوری نگاه می کنی؟



...پس می خورم به یاد بروبچه های محفل!
...آه من نمی توانم بخورم...توانایی اش را ندارم !




هرگز یه اژدهای خفته رو قلقلک ندهید! خب که چی؟





