تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
145 کاربر(ها) آنلاین هستند (122 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
141
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
باشگاه دوئل
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

آینه نفاق انگیز
بدون اینکه صدایی ایجاد کند شنلش را از تنش در اورد و بر روی سنگ های سرد کف زمین گذاشت.به ارامی گام برمیداشت تا راه رفتنش صدایی ایجاد نکند.
چوب دستی اش را محکم درون دستانش گرفته بود و با وجود اینکه سعی میکرد هوشیار باشد هر چند لحظه یکبار کنترل خود را از دست میداد.
کوچکترین صدایی میتوانست عمارت را بر سرش خراب کند.سالیان زیادی از عمر مفید ساختمان گذشته بود و سر پا ماندنش به خودی خود تعجب بر انگیز بود!
در انتهای سالن در چوبی قهوه ای رنگی از جنس بلوط نظرش را جلب کرد.چوب در پوسیده بود و از چند سوراخی که درونش ایجاد شده بود میشد آن طرفش را نگاه کرد.
ایوان به آرامی در را هل داد و با احتیاط وارد اتاق شد.
اتاق از چیزی که فکرش را میکرد بزرگ تر و با شکوه تر بود.چندین دست مبل سلطنتی،فرش های گرانبها،کتابخانه هایی بزرگ و وسایل تزئینی بسیار.
اگر فرسودگی مهلتی به این اتاق میداد اکنون جزو باشکوه ترین مناظر ساخته شده به دست انسان بود!
گرد خاک،تار عنکبوت و سوراخ های بزرگ و کوچک که توسط موریانه ها به وجود امده بود اتاق را فرا گرفته بود.زیبایی در عین شکنندگی!
ایوان دندان هایش را از شدت درد بهم فشرد و سر جایش ایستاد.احساس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده.اما باید ادامه میداد.هنوز ماموریتش را تمام نکرده بود.
این بار نظرش به وسط اتاق جلب شد.آینه ای بزرگ درست در وسط اتاق بود و با دیگر وسایل انجا تفاوت داشت.انجا همه چیز پوسیده و قدیمی بود اما چوب آینه به قدری براق بود که انگار تازه ان را ساخته بودند.
بر روی آینه هیچ لکه ای دیده نمیشد و باعث میشد نظر هر بیینده به ان جلب شود.
ایوان نفس راحتی کشید.اینه را پیدا کرده بود.میتوانست ماموریتش را انجام بدهد و بر گردد.برای همین با وجود دردی که میکشید چوب دستی اش را بالا گرفت و به جلوی اینه رفت.باید آن را نابود میکرد.تصمیم گرفته شده بود که اینه نفاق انگیز از بین برود و ایوان مامور اجرای دستور بود.
سعی کرد بدون اینکه در آینه نگاه کند ذهنش را به روی طلسمش متمرکز کند اما حرکتی در آینه او را متوقف ساخت.با ناباوری در آینه خیره شد.در پشت سرش پسر جوانی ایستاده بود و در حالی که خنجر خون الودش را در دست گرفته بود لبخند میزد!
ایوان به سرعت به پشت سرش نگاه کرد اما هیچ خبری نبود.این خاصیت آینه بود.ارباب به شدت تاکید کرده بود که مواظب این خصوصیت آینه باشد ولی جلوگیری از چیزی که میدید برایش غیر ممکن بود.
بالاخره داشت او را میدید.درون اینه.بعد از مدت ها تلاش بالاخره او انجا بود.با گام هایی سست به اینه نزدیک شد.
تصویر پسر محو شد و جای خودش را صخره ای ساحلی داد که موج های بلند دریا سنگ های سیاهش را میخراشید.
ایوان با حسرتی تمام نشدنی دست هایش را بر روی اینه گذاشت.میخواست آینه را فراموش کند و خودش را به صخره برساند.
اما صخره هم ناپدید شد.این بار آینه تصویر پسر جوانی را نشان میداد که درون دخمه ای تاریک رو به روی مردی زانو زده بود و با احساس غرور نامه را با خون خود مهر میکرد.
ایوان با دیدنش جوانی اش متعجب شد.او ارزو داشت یک بار دیگر این صحنه را ببیند.
متوقف کردن اینه غیر ممکن بود.صحنه ها یکی پس از دیگری نمایان میشدند و ایوان بیشتر بیشتر در رویاهایش غرق میشد.تازه به یاد اورده بود یکی از آرزوهای نوجوانی اش کشتن مردی بود که هر روز خرابکاری های او را به مردم خبر میداد.
و حالا در اینه نفاق انگیز نوجوانی اش دست در دست دوست صمیمی اش انداخته بود و با غرور پایش را بر روی جسد غرق در خون مرد گذاشته بود!
صدای بال زدن موجودی ایوان را به خود اورد.با بیشترین سرعتی که داشت خودش را از جلوی اینه دور کرد.نفس نفس میزد.انگار از نوجوانی تا امروزش را دویده بود.
عطش خیره شدن در اینه بیشتر و بیشتر میشد.اما او ماموریت داشت.باید ماموریتش را انجام میداد.نمیتوانست نقشه های اربابش را به خاطر خودخواهی خود به خطر بیاندازد.
در حالی که چشم هایش را بسته بود چوب دستی اش را بالا اورد.نفس عمیقی کشید و ورد کوتاهی را زیر لب خواند.
پرتوی خاکستری رنگی از چوبش بیرون اورد و بعد از برخورد به اینه منفجر شد.آینه به هزاران تکه تقسیم شد که بعضی از آنها با شدت در گوشت و پوست ایوان فرو رفتند.
ایوان فریادی از درد کشید و به زمین افتاد.صدای گوشخراشی باعث شد بریا لحظه ای درد را فراموش کند.سقف تالار در حال ریختن بود.لبخندی زد و تیکه بزرگی از آینه را که درون سینه اش فرو رفته بود بیرون کشید.خون به بیرون فواره زد و او با خیال راحت از اینکه اخرین ماموریتش را نیز به درستی انجام داده بود زیر خروارها سنگ و خاک مدفون شد.
بدون اینکه صدایی ایجاد کند شنلش را از تنش در اورد و بر روی سنگ های سرد کف زمین گذاشت.به ارامی گام برمیداشت تا راه رفتنش صدایی ایجاد نکند.
چوب دستی اش را محکم درون دستانش گرفته بود و با وجود اینکه سعی میکرد هوشیار باشد هر چند لحظه یکبار کنترل خود را از دست میداد.
کوچکترین صدایی میتوانست عمارت را بر سرش خراب کند.سالیان زیادی از عمر مفید ساختمان گذشته بود و سر پا ماندنش به خودی خود تعجب بر انگیز بود!
در انتهای سالن در چوبی قهوه ای رنگی از جنس بلوط نظرش را جلب کرد.چوب در پوسیده بود و از چند سوراخی که درونش ایجاد شده بود میشد آن طرفش را نگاه کرد.
ایوان به آرامی در را هل داد و با احتیاط وارد اتاق شد.
اتاق از چیزی که فکرش را میکرد بزرگ تر و با شکوه تر بود.چندین دست مبل سلطنتی،فرش های گرانبها،کتابخانه هایی بزرگ و وسایل تزئینی بسیار.
اگر فرسودگی مهلتی به این اتاق میداد اکنون جزو باشکوه ترین مناظر ساخته شده به دست انسان بود!
گرد خاک،تار عنکبوت و سوراخ های بزرگ و کوچک که توسط موریانه ها به وجود امده بود اتاق را فرا گرفته بود.زیبایی در عین شکنندگی!
ایوان دندان هایش را از شدت درد بهم فشرد و سر جایش ایستاد.احساس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده.اما باید ادامه میداد.هنوز ماموریتش را تمام نکرده بود.
این بار نظرش به وسط اتاق جلب شد.آینه ای بزرگ درست در وسط اتاق بود و با دیگر وسایل انجا تفاوت داشت.انجا همه چیز پوسیده و قدیمی بود اما چوب آینه به قدری براق بود که انگار تازه ان را ساخته بودند.
بر روی آینه هیچ لکه ای دیده نمیشد و باعث میشد نظر هر بیینده به ان جلب شود.
ایوان نفس راحتی کشید.اینه را پیدا کرده بود.میتوانست ماموریتش را انجام بدهد و بر گردد.برای همین با وجود دردی که میکشید چوب دستی اش را بالا گرفت و به جلوی اینه رفت.باید آن را نابود میکرد.تصمیم گرفته شده بود که اینه نفاق انگیز از بین برود و ایوان مامور اجرای دستور بود.
سعی کرد بدون اینکه در آینه نگاه کند ذهنش را به روی طلسمش متمرکز کند اما حرکتی در آینه او را متوقف ساخت.با ناباوری در آینه خیره شد.در پشت سرش پسر جوانی ایستاده بود و در حالی که خنجر خون الودش را در دست گرفته بود لبخند میزد!
ایوان به سرعت به پشت سرش نگاه کرد اما هیچ خبری نبود.این خاصیت آینه بود.ارباب به شدت تاکید کرده بود که مواظب این خصوصیت آینه باشد ولی جلوگیری از چیزی که میدید برایش غیر ممکن بود.
بالاخره داشت او را میدید.درون اینه.بعد از مدت ها تلاش بالاخره او انجا بود.با گام هایی سست به اینه نزدیک شد.
تصویر پسر محو شد و جای خودش را صخره ای ساحلی داد که موج های بلند دریا سنگ های سیاهش را میخراشید.
ایوان با حسرتی تمام نشدنی دست هایش را بر روی اینه گذاشت.میخواست آینه را فراموش کند و خودش را به صخره برساند.
اما صخره هم ناپدید شد.این بار آینه تصویر پسر جوانی را نشان میداد که درون دخمه ای تاریک رو به روی مردی زانو زده بود و با احساس غرور نامه را با خون خود مهر میکرد.
ایوان با دیدنش جوانی اش متعجب شد.او ارزو داشت یک بار دیگر این صحنه را ببیند.
متوقف کردن اینه غیر ممکن بود.صحنه ها یکی پس از دیگری نمایان میشدند و ایوان بیشتر بیشتر در رویاهایش غرق میشد.تازه به یاد اورده بود یکی از آرزوهای نوجوانی اش کشتن مردی بود که هر روز خرابکاری های او را به مردم خبر میداد.
و حالا در اینه نفاق انگیز نوجوانی اش دست در دست دوست صمیمی اش انداخته بود و با غرور پایش را بر روی جسد غرق در خون مرد گذاشته بود!
صدای بال زدن موجودی ایوان را به خود اورد.با بیشترین سرعتی که داشت خودش را از جلوی اینه دور کرد.نفس نفس میزد.انگار از نوجوانی تا امروزش را دویده بود.
عطش خیره شدن در اینه بیشتر و بیشتر میشد.اما او ماموریت داشت.باید ماموریتش را انجام میداد.نمیتوانست نقشه های اربابش را به خاطر خودخواهی خود به خطر بیاندازد.
در حالی که چشم هایش را بسته بود چوب دستی اش را بالا اورد.نفس عمیقی کشید و ورد کوتاهی را زیر لب خواند.
پرتوی خاکستری رنگی از چوبش بیرون اورد و بعد از برخورد به اینه منفجر شد.آینه به هزاران تکه تقسیم شد که بعضی از آنها با شدت در گوشت و پوست ایوان فرو رفتند.
ایوان فریادی از درد کشید و به زمین افتاد.صدای گوشخراشی باعث شد بریا لحظه ای درد را فراموش کند.سقف تالار در حال ریختن بود.لبخندی زد و تیکه بزرگی از آینه را که درون سینه اش فرو رفته بود بیرون کشید.خون به بیرون فواره زد و او با خیال راحت از اینکه اخرین ماموریتش را نیز به درستی انجام داده بود زیر خروارها سنگ و خاک مدفون شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر

شنل نامرئی کننده
شب بود.همه جا را تاریکی فرا گرفته بود.باد سرد می وزید و تنها روشنایی این خیابان متروک نور های طلسم های رنگارنگی بود که از همه جا شلیک می شد و به هر طرف می رفت.
جنگ شده بود.جنگی میان دو رغیب همیشگی...دو رغیبی که همیشه با هم می جنگیدند و هیچ گاه از جنگیدن دست بر نمی داشتند.دو گروه محفل ققنوس و مرگخوار ها.
از یک طرف طلسم های سبز رنگی شلیک می شد که مخصوص مرگخوار ها بود و از طرفی دیگر هم طلسم های قرمز رنگی از محفلی ها که به طلسم های بیهوش کننده معروف بودند.
گروهی از جنگ جو ها زخمی و گروهی کشته شده بودند.ولی هنوز هم کسانی بودند که با جان و دل می جنگیدند و هدفشان فقط یک چیز بود...کشتن!
ولی دو نفر با هم می جنگیدند که یکی شون قصد کشتن داشت ولی دیگری قصد بیهوش کردند.آن کسی که قصد کشتن داشت نقابی بر صورت زده بود و داشت با طلسم های وحشیانه ای می جنگید.
دیگری که فقط قصد دفاع و بیهوش کردن داشت با خونرسردی می جنگید.او که دیدالوس دیگل یکی از اعضاء محفل ققنوس بود به اوری گفت:چی شده اوری؟چرا این قدر وحشینه می جنگی؟مثل همیشه نیستی.
اوری که رحم نداشت گفت:می خوام ازت انتقام بگیرم.
دیدالوس که گویی کلک اوری را خورده بود گفت:انتقام؟برای چی؟از کی؟
اوری با لحنی بسیار خشن گفت:از کسانی که در هنگام جنگ گول این جور کلک ها رو می خورند...سکتوم سمپرا!
طلسمش به سرعت به سمت دیدالوس آمد و درست به سینه ی او برخورد کرد.
دیدالوس درست مانند کسی که صندلی ای را از زیرش کشیده باشند از پشت بر روی زمین سخت افتاد...از سینه اش خون با شدت فواره میزد...
اوری شروع کرد به خندیدن به دیدالوس که در حال مرگ بود.او با صدای بلند و وحشیانه ای می خندید.دیدالوس که گویی می خواست انتقام این نامردی را بگیرد فریاد زد:استیوپیفای!
طلسمش هوا را شکافت و اوری را بیهوش کرد.اوری چون داشت می خندید حواسش نبود.
دیدالوس خواست بلند شود و اوری را شکنجه دهد...خرد کند...بکشد ولی زوری در خود نمی دید.کلی خون ازش رفته بود.
در اوج ناامیدی دستی بازو اش را گرفت و دیدالوس احساس کرد که دارند دور خود می چرخند...دیگر برایش اهمیتی نداشت که کجا می رود فقط می خواست که هر جا می رود اونا اوری باشد و او را بکشد...
روز بعد.
دیدالوس چشمانش را آرام آرام باز کرد و خود را بر روی تختی سفید و تمیز دید.به دور و برش نگاهی انداخت.آلوس دامبلدور و ریموس لوپسن و هری پاتر دور او بودند و به او لبخند می زدند.
دیدالوس فکر کرد که مرده است و اکنون در بهشت است ولی...دنیا واقعی بود.چون دامبلدور بهش گفت:خدا رو شکر که زنده موندی!
ریموس گفت:آره خیلی شانس آوردی که دامبلدور بهت رسید و باهات غیب شد.تو خیلی خون از دست دادی...خیلی.
هری گفت:آره فقط باید کمی استراحــــ...
-نه!
دیدالوس نعره زده بود و نعره اش سکوت سنت مانگو را شکسته بود.
دامبلدور گفت:چی نه؟
دیدالوس گفت:نه...من نباید استراحت کنم...من باید برم و اوری....
هری گفت:نگران نباش دیدالوس.همه حالشون خوبه.کسی از نزدیک ها نمرده.
دامبلدور گفت:آره.راست میگه حالا استراحت کن.
دیدالوس به نقطه ای در روبرویش خیره شد و گفت:مشکل من این نیـــــست!
دامبلدور گفت:چی؟
دیدالوس با خستگی گفت:مشکل من این نیست که برای بقیه نگران باشم.من می خوام از اوری انتقام بگیرم.
هر سه عضو محفل با ناراحتی به او نگاه کردند.گویی او دیوانه شده بود.
ریموس گفت:از کی؟از کی می خوای انتقام بگیری؟
دیدالوس گفت:اوری!اون منو با نامردی زد.اون می خواست من با زجر بمیرم و مرگ من رو ببینه و بخنده.اون...
دیدالوس برگشت و با جدیت تمام در چشمان آبی رنگ و نافذ دامبلدور نگاه کرد و گفت:من باید اونو بکشم.
دامبلدور و ریموس و هری متعجب به او نگاه می کردند.
هری گفت:تو نباید روحتو دوپاره کنی.
دامبلدور با حرف هری موافقت کرد و گفت:آره راست میگه تو نباید آدم بکشی...ما مثل اونا بد ذات نیستیم که آدم بکــــشیم.
دیدالوس نعره زد:برام مهم نیست که شما چی فکر می کنید.
دیدالوس با خشم ادامه داد:من می خوام اونو بکشم...اگه نکشم خودمو می کشم. چون من نمی تونم این ننگ رو تحمل کنم.
دیدالوس از جا برخواست و گفت:من و اوری از اول با هم تو مدرسه می رفتیم.با هم دوئل رو یاد گرفیم.با هم دوست بودیم ولی...در سال هفتم راهمون جدا شد.اون رفت به ولدمورت پیوست و من هم به شما پیوستم.در اولین دوئلی که با هم کردیم دلمون نمیومد که همدیگر رو بزنیم.چون هنوز نمی تونستیم دوستیمونو فراموش کنیم.
دیدالوس نفسی کشید و ادامه داد:ولی دیشب...دیشب اون به من رحم نکرد...من نمی خواستم اونو بزنم ولی اون با بیرحمی تمام با من جنگید.من تا اونو نکشیم راحت نمیشم.
دامبلدور نگاهی طولانی و نافذ به دیدالوس کرد...دیدالوس می دانست که دامبلدور داشت چی کار می کرد...پس ذهنش را باز گذاشت تا دامبلدور حس واقعی او را بفهمد و قبول کند...
دامبلدور گفت:من تو رو درک می کنم ولی به چند شرط میزارم که بری و بجنگی...
دیدالوس با اخم منتظر ماند.دامبلدور گفت:یک...اگر مردی و بر نگشتی ما تو رو یک سفید واقعی نمی دونیم ومثل دیگر محفلی ها برات مراسم ختم نمی گیریم.
دیدالوس سر تکان داد.دامبلدور ادامه داد:دو...گفتی که اون تو رو با نامردی زد و تو فکر نمی کردی اینجوری بجنگه پس تو هم با شنل نامرئی برو سراغش و بکشش!خودت می دونی من از نامرد ها متنفرم و نمی زارم زنده بمونن حتی اگه دامبلدور باشم.
دیدالوس اندکی مردد ماند.دامبلدور گفت:قبول می کنی؟
دیدالوس گفت:آره!
دامبلدور لبخندی لرزان زد و گفت:و اما شرط سوم...امروز تو بیمارستان بمونی وشب بری سرغش...اینم قبوله؟
-باشه.
دامبلدور لبخندی باز زد و گفت:پس استراحت کن.فردا باید بجنگی.
دیدالوس روی تختش خوابید و آن سه نفر بیرون رفتند.
دیدالوس قلم و کاغذی برداشت و برای اوری نامه ای نوشت:
سلام اوری!
من دیدالوس دیگل هستم و ازت می خوام که برای تصویه حساب امشب بیای همون جایی که جنگ شده بود.می خوام نتهاباشی.می خوام باهات یک دوئل تن به تن کنم.میای؟
دوست قدیمی تو...دیدا!
دیدالوس نامه را به پای جغدی بست و خوابید.
نزدیک های عصر بود که دیدالوس با صدای گرم یک شفا دهنده بیدار شد:آقای دیگل؟ پروفسور دامبلدور این چند تا چیز رو برای شما آورده و گفت که حاضر شی تا به دوئل بری.
دیدالوس بیدار شد و وسایل را از ساحره گرفت و گفت:ممنون
ساحره بیرون رفت.دیدالوس شنل نامرئی هری و یک نامه ی پوسیده را در دستانش دید و نامه را باز کرد و خواند:
"دیدالوس من دوئل تو رو قبول می کنم.کسی رو با خودت نیار.
من تو رو ی کشم پس دلت رو زیاد خوش نکن
به امید مرگ تو... اوری!"
دیدالوس نامه را پاره کرد و گفت:به همین خیال باش.
او از اتاقش بیرون آمد و دامبلدور را در آن سوی سالن یافت.به سمتش رفت و شنل نامرئی کننده ی هری را به او پس داد و گفت:ترجیح میدم که با شنل خودم برم پروفسور.
آلبوس گفت:مگه خودتم داری؟
بله!
دامبلدور در چشمان دیدالوس نگاه کرد و پس از مدتی گفت:باشه برو.به امید اینکه برگردی.
او از دامبلدور و بقیه ی محفلی ها خداحافظی کرد و گفت:آره...خدا حافظ!
زمان موعود فرا می رسد!
دیدالوس زیر شنل نامرئی منتظر آمدن اوری بود.آیا زیر قولش میزد؟آیا با مرگخوار ها میامد؟
درست در زمانی که دیدالوس فکر کرده بود که اوری نمیاید صدای تقی ناشی از آپارات آمد.
دیدالوس برگشت و همه جا را نگاه کرد...اثری از اوری نبود...نکند اوری هم شنل نامرئی پوشیده باشد؟
دیدالوس این فکر را که همچون شیر به افکارش حمله کرده بود را رد نکرد و زمزمه کرد:اکسیو شنل نامرئی کننده!
درست در عین ناباوری شنلی سبز رنگ از روی اوری برداشته شد و به سمت دیدالوس آمد.دیدالوس آن را در هوا گرفت و همان طور غیب ماند.
اوری فریاد زد:کجایی دیدالوس؟چرا قایم شدی؟بیا بجنگ!من می دونم تو هم شنل نامرئی کننده داری...اکسیو شنل نامرئی کننده!
دیدالوس که نقشه اش گرفته بود شنل را شل گرفت تا زا رویش کنار برود.شنل ها کنار رفتند و به سمت اوری پرواز کردند در این هنگام دیدالوس از فرست استفاده کرد:آواداکداورا!
طلسم سبز رنگ و قدرتمند دیدالوس هوا را شکافت و به سرعت به سمت اوری رفت...
طلسم به سینه ی اوری برخورد کرد...اوری چشمنش گرد و خیره شد و چوبدستی و شنل ها از دستانش رها شده و از پست بر زمین افتاد.
دیدالوس که همچنان چوبدستی اش را به سمت جنازه ی اوری گرفته بود...باورش نمی شد...او توانسته بود با کمک دو شنل نامرئی کننده اوری را شکست دهد.به سمت او رفت بالا سرش ایستاد و گفت:منو ببخش دوست قدیمی ولی جواب نامردیتو با نامردی دادم...البته نمیشه گفت نامردی،تو هم شنل داشتی!
نمی دونم کی بهت گفته بود که من شنل دارم... به هر حال...
دیدالوس شنل ها را برداشت و برگشت و رفت...
قطره های کوچک اشک از چشمانش سرازیر می شد...آری او توانسته بود با کمک یک وسیله_شنل نامرئی کننده_دوست قدیمی و خودخواهش را شکست دهد...
شب بود.همه جا را تاریکی فرا گرفته بود.باد سرد می وزید و تنها روشنایی این خیابان متروک نور های طلسم های رنگارنگی بود که از همه جا شلیک می شد و به هر طرف می رفت.
جنگ شده بود.جنگی میان دو رغیب همیشگی...دو رغیبی که همیشه با هم می جنگیدند و هیچ گاه از جنگیدن دست بر نمی داشتند.دو گروه محفل ققنوس و مرگخوار ها.
از یک طرف طلسم های سبز رنگی شلیک می شد که مخصوص مرگخوار ها بود و از طرفی دیگر هم طلسم های قرمز رنگی از محفلی ها که به طلسم های بیهوش کننده معروف بودند.
گروهی از جنگ جو ها زخمی و گروهی کشته شده بودند.ولی هنوز هم کسانی بودند که با جان و دل می جنگیدند و هدفشان فقط یک چیز بود...کشتن!
ولی دو نفر با هم می جنگیدند که یکی شون قصد کشتن داشت ولی دیگری قصد بیهوش کردند.آن کسی که قصد کشتن داشت نقابی بر صورت زده بود و داشت با طلسم های وحشیانه ای می جنگید.
دیگری که فقط قصد دفاع و بیهوش کردن داشت با خونرسردی می جنگید.او که دیدالوس دیگل یکی از اعضاء محفل ققنوس بود به اوری گفت:چی شده اوری؟چرا این قدر وحشینه می جنگی؟مثل همیشه نیستی.
اوری که رحم نداشت گفت:می خوام ازت انتقام بگیرم.
دیدالوس که گویی کلک اوری را خورده بود گفت:انتقام؟برای چی؟از کی؟
اوری با لحنی بسیار خشن گفت:از کسانی که در هنگام جنگ گول این جور کلک ها رو می خورند...سکتوم سمپرا!
طلسمش به سرعت به سمت دیدالوس آمد و درست به سینه ی او برخورد کرد.
دیدالوس درست مانند کسی که صندلی ای را از زیرش کشیده باشند از پشت بر روی زمین سخت افتاد...از سینه اش خون با شدت فواره میزد...
اوری شروع کرد به خندیدن به دیدالوس که در حال مرگ بود.او با صدای بلند و وحشیانه ای می خندید.دیدالوس که گویی می خواست انتقام این نامردی را بگیرد فریاد زد:استیوپیفای!
طلسمش هوا را شکافت و اوری را بیهوش کرد.اوری چون داشت می خندید حواسش نبود.
دیدالوس خواست بلند شود و اوری را شکنجه دهد...خرد کند...بکشد ولی زوری در خود نمی دید.کلی خون ازش رفته بود.
در اوج ناامیدی دستی بازو اش را گرفت و دیدالوس احساس کرد که دارند دور خود می چرخند...دیگر برایش اهمیتی نداشت که کجا می رود فقط می خواست که هر جا می رود اونا اوری باشد و او را بکشد...
روز بعد.
دیدالوس چشمانش را آرام آرام باز کرد و خود را بر روی تختی سفید و تمیز دید.به دور و برش نگاهی انداخت.آلوس دامبلدور و ریموس لوپسن و هری پاتر دور او بودند و به او لبخند می زدند.
دیدالوس فکر کرد که مرده است و اکنون در بهشت است ولی...دنیا واقعی بود.چون دامبلدور بهش گفت:خدا رو شکر که زنده موندی!
ریموس گفت:آره خیلی شانس آوردی که دامبلدور بهت رسید و باهات غیب شد.تو خیلی خون از دست دادی...خیلی.
هری گفت:آره فقط باید کمی استراحــــ...
-نه!
دیدالوس نعره زده بود و نعره اش سکوت سنت مانگو را شکسته بود.
دامبلدور گفت:چی نه؟
دیدالوس گفت:نه...من نباید استراحت کنم...من باید برم و اوری....
هری گفت:نگران نباش دیدالوس.همه حالشون خوبه.کسی از نزدیک ها نمرده.
دامبلدور گفت:آره.راست میگه حالا استراحت کن.
دیدالوس به نقطه ای در روبرویش خیره شد و گفت:مشکل من این نیـــــست!
دامبلدور گفت:چی؟
دیدالوس با خستگی گفت:مشکل من این نیست که برای بقیه نگران باشم.من می خوام از اوری انتقام بگیرم.
هر سه عضو محفل با ناراحتی به او نگاه کردند.گویی او دیوانه شده بود.
ریموس گفت:از کی؟از کی می خوای انتقام بگیری؟
دیدالوس گفت:اوری!اون منو با نامردی زد.اون می خواست من با زجر بمیرم و مرگ من رو ببینه و بخنده.اون...
دیدالوس برگشت و با جدیت تمام در چشمان آبی رنگ و نافذ دامبلدور نگاه کرد و گفت:من باید اونو بکشم.
دامبلدور و ریموس و هری متعجب به او نگاه می کردند.
هری گفت:تو نباید روحتو دوپاره کنی.
دامبلدور با حرف هری موافقت کرد و گفت:آره راست میگه تو نباید آدم بکشی...ما مثل اونا بد ذات نیستیم که آدم بکــــشیم.
دیدالوس نعره زد:برام مهم نیست که شما چی فکر می کنید.
دیدالوس با خشم ادامه داد:من می خوام اونو بکشم...اگه نکشم خودمو می کشم. چون من نمی تونم این ننگ رو تحمل کنم.
دیدالوس از جا برخواست و گفت:من و اوری از اول با هم تو مدرسه می رفتیم.با هم دوئل رو یاد گرفیم.با هم دوست بودیم ولی...در سال هفتم راهمون جدا شد.اون رفت به ولدمورت پیوست و من هم به شما پیوستم.در اولین دوئلی که با هم کردیم دلمون نمیومد که همدیگر رو بزنیم.چون هنوز نمی تونستیم دوستیمونو فراموش کنیم.
دیدالوس نفسی کشید و ادامه داد:ولی دیشب...دیشب اون به من رحم نکرد...من نمی خواستم اونو بزنم ولی اون با بیرحمی تمام با من جنگید.من تا اونو نکشیم راحت نمیشم.
دامبلدور نگاهی طولانی و نافذ به دیدالوس کرد...دیدالوس می دانست که دامبلدور داشت چی کار می کرد...پس ذهنش را باز گذاشت تا دامبلدور حس واقعی او را بفهمد و قبول کند...
دامبلدور گفت:من تو رو درک می کنم ولی به چند شرط میزارم که بری و بجنگی...
دیدالوس با اخم منتظر ماند.دامبلدور گفت:یک...اگر مردی و بر نگشتی ما تو رو یک سفید واقعی نمی دونیم ومثل دیگر محفلی ها برات مراسم ختم نمی گیریم.
دیدالوس سر تکان داد.دامبلدور ادامه داد:دو...گفتی که اون تو رو با نامردی زد و تو فکر نمی کردی اینجوری بجنگه پس تو هم با شنل نامرئی برو سراغش و بکشش!خودت می دونی من از نامرد ها متنفرم و نمی زارم زنده بمونن حتی اگه دامبلدور باشم.
دیدالوس اندکی مردد ماند.دامبلدور گفت:قبول می کنی؟
دیدالوس گفت:آره!
دامبلدور لبخندی لرزان زد و گفت:و اما شرط سوم...امروز تو بیمارستان بمونی وشب بری سرغش...اینم قبوله؟
-باشه.
دامبلدور لبخندی باز زد و گفت:پس استراحت کن.فردا باید بجنگی.
دیدالوس روی تختش خوابید و آن سه نفر بیرون رفتند.
دیدالوس قلم و کاغذی برداشت و برای اوری نامه ای نوشت:
سلام اوری!
من دیدالوس دیگل هستم و ازت می خوام که برای تصویه حساب امشب بیای همون جایی که جنگ شده بود.می خوام نتهاباشی.می خوام باهات یک دوئل تن به تن کنم.میای؟
دوست قدیمی تو...دیدا!
دیدالوس نامه را به پای جغدی بست و خوابید.
نزدیک های عصر بود که دیدالوس با صدای گرم یک شفا دهنده بیدار شد:آقای دیگل؟ پروفسور دامبلدور این چند تا چیز رو برای شما آورده و گفت که حاضر شی تا به دوئل بری.
دیدالوس بیدار شد و وسایل را از ساحره گرفت و گفت:ممنون
ساحره بیرون رفت.دیدالوس شنل نامرئی هری و یک نامه ی پوسیده را در دستانش دید و نامه را باز کرد و خواند:
"دیدالوس من دوئل تو رو قبول می کنم.کسی رو با خودت نیار.
من تو رو ی کشم پس دلت رو زیاد خوش نکن
به امید مرگ تو... اوری!"
دیدالوس نامه را پاره کرد و گفت:به همین خیال باش.
او از اتاقش بیرون آمد و دامبلدور را در آن سوی سالن یافت.به سمتش رفت و شنل نامرئی کننده ی هری را به او پس داد و گفت:ترجیح میدم که با شنل خودم برم پروفسور.
آلبوس گفت:مگه خودتم داری؟
بله!
دامبلدور در چشمان دیدالوس نگاه کرد و پس از مدتی گفت:باشه برو.به امید اینکه برگردی.
او از دامبلدور و بقیه ی محفلی ها خداحافظی کرد و گفت:آره...خدا حافظ!
زمان موعود فرا می رسد!
دیدالوس زیر شنل نامرئی منتظر آمدن اوری بود.آیا زیر قولش میزد؟آیا با مرگخوار ها میامد؟
درست در زمانی که دیدالوس فکر کرده بود که اوری نمیاید صدای تقی ناشی از آپارات آمد.
دیدالوس برگشت و همه جا را نگاه کرد...اثری از اوری نبود...نکند اوری هم شنل نامرئی پوشیده باشد؟
دیدالوس این فکر را که همچون شیر به افکارش حمله کرده بود را رد نکرد و زمزمه کرد:اکسیو شنل نامرئی کننده!
درست در عین ناباوری شنلی سبز رنگ از روی اوری برداشته شد و به سمت دیدالوس آمد.دیدالوس آن را در هوا گرفت و همان طور غیب ماند.
اوری فریاد زد:کجایی دیدالوس؟چرا قایم شدی؟بیا بجنگ!من می دونم تو هم شنل نامرئی کننده داری...اکسیو شنل نامرئی کننده!
دیدالوس که نقشه اش گرفته بود شنل را شل گرفت تا زا رویش کنار برود.شنل ها کنار رفتند و به سمت اوری پرواز کردند در این هنگام دیدالوس از فرست استفاده کرد:آواداکداورا!
طلسم سبز رنگ و قدرتمند دیدالوس هوا را شکافت و به سرعت به سمت اوری رفت...
طلسم به سینه ی اوری برخورد کرد...اوری چشمنش گرد و خیره شد و چوبدستی و شنل ها از دستانش رها شده و از پست بر زمین افتاد.
دیدالوس که همچنان چوبدستی اش را به سمت جنازه ی اوری گرفته بود...باورش نمی شد...او توانسته بود با کمک دو شنل نامرئی کننده اوری را شکست دهد.به سمت او رفت بالا سرش ایستاد و گفت:منو ببخش دوست قدیمی ولی جواب نامردیتو با نامردی دادم...البته نمیشه گفت نامردی،تو هم شنل داشتی!
نمی دونم کی بهت گفته بود که من شنل دارم... به هر حال...
دیدالوس شنل ها را برداشت و برگشت و رفت...
قطره های کوچک اشک از چشمانش سرازیر می شد...آری او توانسته بود با کمک یک وسیله_شنل نامرئی کننده_دوست قدیمی و خودخواهش را شکست دهد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه های دوئل:
سوژه دوئل اوری و دیدالوس دیگل:
شنل نامرئی کننده.
توضیح:همونطور که میدونین این شنل باعث میشه افراد نامرئی بشن.بدون توجه به این موضوع که تو کتاب از این شنل فقط یکی وجود داشت و اونم دست هری بود،بنویسین.یعنی هر شخصیتی که بخوایین میتونه از شنل استفاده کنه.
---------------------------------------
سوژه دوئل مونتگومری و بادراد ریشو:
گورستان متروکه.
توضیح:امیدوارم سوژه یک طرفه به نظر نرسه.چون گورستان میتونه برای هر کدوم از اعضا و شخصیتها پر از سوژه باشه.چه طنز بنویسین و چه جدی.
--------------------------------------
برای زدن پست 6 روز وقت دارین.یعنی تا دوشنبه 7 اردیبهشت.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
سوژه دوئل اوری و دیدالوس دیگل:
شنل نامرئی کننده.
توضیح:همونطور که میدونین این شنل باعث میشه افراد نامرئی بشن.بدون توجه به این موضوع که تو کتاب از این شنل فقط یکی وجود داشت و اونم دست هری بود،بنویسین.یعنی هر شخصیتی که بخوایین میتونه از شنل استفاده کنه.
---------------------------------------
سوژه دوئل مونتگومری و بادراد ریشو:
گورستان متروکه.
توضیح:امیدوارم سوژه یک طرفه به نظر نرسه.چون گورستان میتونه برای هر کدوم از اعضا و شخصیتها پر از سوژه باشه.چه طنز بنویسین و چه جدی.
--------------------------------------
برای زدن پست 6 روز وقت دارین.یعنی تا دوشنبه 7 اردیبهشت.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اینجا به بیل من توهین شده!اینجا به خود من توهین شده!این یعنی نبرد...یعنی جنگ، یعنی بیل کشیدن و کشتن(کشته شدن البته)
من قبول میکنم با این ریشو بجنگم!امیدوارم ریشش تو چشمم نره.
من قبول میکنم با این ریشو بجنگم!امیدوارم ریشش تو چشمم نره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

آینۀ نفاق انگیز
دوان دوان به خوابگاه برگشت. با شیطنت یه چهار تختی که دور اتاق قرار داشتند نگاهی انداخت و بلافاصله انتخاب کرد. مخفیگاه مناسبی به چشمش خورده بود. زیر تخت نارسیسا خزید، چون می دانست به قدری وسواسی و منضبط است که اجازه نخواهد داد کسی زیر تختش را نگاه کند.
به محض اینکه ناپدید شد، بلاتریکس، نارسیسا و آندرومیدا با خشونت در را به هم کوبیدند و به وسط اتاق دویدند. سرتا پا خیس و درحالیکه از خشم قرمز شده بودند یکصدا فریاد زندند:
- مورگانا بیخودی پنهون نشو. دیدیمت اومدی تو اتاق!
آندرومیدا پردۀ تخت مورگانا را کنار زد ولی او را آنجا ندید. سه خواهر تمام گوشه و کنار اتاق و زیر تمام تخت ها را گشتند تا به تخت نارسیسا رسیدند. بلاتریکس نگاهی به نارسیسا انداخت که چهره ای کاملا مخالف به خودش گرفته بود، ولی آندرومیدا بی توجه به خواهر کوچکش، به زیر تخت نگاه کرد و با ناامیدی گفت:
- اینجام نیس. من خودم دیدم پرید توی اتاق یعنی کجا می تونه رفته باشه؟ ما که توی اتاق مخفیگاهی نداریم. داریم؟
بلاتریکس، طره ای از موهایش را که آب از آن می چکید کنار زد و با نگاهی سخت، پاسخ داد:
- مهم نیس اندرو، بالاخره واسه خواب پیداش میشه. جای دیگه که نداره بره. بعدش باید به خاطر آبی که روی سرمون ریخته، تو وان حموم بخوابه.
سه خواهر شرورانه خندیدند و به نوبت، کنار پاراوان ایستادند تا لباس های خیسشان را عوض کنند.
چند صد متر پایین تر!
کم کم به هوش آمد. چنان سردردی داشت که گویی، به زودی انفجاری در قسمت فوقانی گردن خواهد داشت. دستانش را روی زمین گذاشت و به زور بلند شد. نگاهی به اطرافش انداخت. دخمه ای چنان تاریک، که چیزی در آن دیده نمی شد. دستش را در جیب ردایش فرو برد. به خاطر سالم ماندن چوبدستیش، مرلین را شکر گفت و زمزمه کرد: لوموس.
نور درخشانی که از چوبدستی خارج شد، دیوارهای سنگی و زمین گل آلود را به خوبی نمایان می کرد. چوبدستیش را بالا برد. حفره ای که ناگهان در زیر تخت نارسیسا بلک دهان گشوده و او را درخود بلعیده بود، درست بالای سرش قرار داشت. چطور با سقوط از چنین ارتفاعی هنوز سالم بود و هیچ جایش نشکسته بود؟
می دانست که فریاد کشیدن و کمک خواستن، فایده ای ندارد. تمام طول و عرض دخمه را پیمود و با دست دیواره هایش را چک کرد. فرورفتگی ای در ضلع غربی دخمه وجود داشت که به محض قرار دادن دستش درآن، دیوار غربی کنار رفت و به محوطۀ بازتری رسید. یک اتاق با نور کافی که دری در انتهای آن، نوید وجود راه خروجی را برای دختر جوان به ارمغان آورد.
خوشحال به سمت در دوید ولی با دیدن شیئی با روکش سیاه که در گوشۀ اتاق قرار داشت، قدم هایش سست و سست تر شد. کنجکاوی دخترانه همراه با ماجراجویی دوران جوانی دست به دست یکدیگر دادند و مورگانای چموش را به سمت شیء کشاندند.
روکش شیء را برداشت. با دیدن آنچه در آن بود، زانوهایش خمیده شدند و به آرامی روی زمین نشست. جنگل های سرسبز... پری دریایی محبوبش که هرشب برایش از زیر پنجرۀ قصر آواز می خواند... پرندگان مختلفی که هنگام قدم زدن روزانه، روی دستش می نشستند و با نوای دلنشینشان، راه را برایش کوتاه می کردند... مامان بزرگ لی فای و چهرۀ جدی و همیشه نگرانش که از پنجرۀ قصر به او خیره میشد... کارل، سرنگهبان پیر قصر که همه می دانستند، مخفیانه عشق مامان بزرگ لی فای را در دل می پروراند و تا دم مرگ، چیزی ابراز نکرد...
ساعت ها بعد، دانش آموزان اسلیترین که از ناپدید شدن مورگانا نگران بودند و تمام هاگوارتز را به دنبالش گشته بودند، او را همچنان نشسته در برابر آینه ای یافتند که مجذوبش کرده بود و اشک چشمانش لحظه ای قطع نمی شد.
دوان دوان به خوابگاه برگشت. با شیطنت یه چهار تختی که دور اتاق قرار داشتند نگاهی انداخت و بلافاصله انتخاب کرد. مخفیگاه مناسبی به چشمش خورده بود. زیر تخت نارسیسا خزید، چون می دانست به قدری وسواسی و منضبط است که اجازه نخواهد داد کسی زیر تختش را نگاه کند.
به محض اینکه ناپدید شد، بلاتریکس، نارسیسا و آندرومیدا با خشونت در را به هم کوبیدند و به وسط اتاق دویدند. سرتا پا خیس و درحالیکه از خشم قرمز شده بودند یکصدا فریاد زندند:
- مورگانا بیخودی پنهون نشو. دیدیمت اومدی تو اتاق!
آندرومیدا پردۀ تخت مورگانا را کنار زد ولی او را آنجا ندید. سه خواهر تمام گوشه و کنار اتاق و زیر تمام تخت ها را گشتند تا به تخت نارسیسا رسیدند. بلاتریکس نگاهی به نارسیسا انداخت که چهره ای کاملا مخالف به خودش گرفته بود، ولی آندرومیدا بی توجه به خواهر کوچکش، به زیر تخت نگاه کرد و با ناامیدی گفت:
- اینجام نیس. من خودم دیدم پرید توی اتاق یعنی کجا می تونه رفته باشه؟ ما که توی اتاق مخفیگاهی نداریم. داریم؟
بلاتریکس، طره ای از موهایش را که آب از آن می چکید کنار زد و با نگاهی سخت، پاسخ داد:
- مهم نیس اندرو، بالاخره واسه خواب پیداش میشه. جای دیگه که نداره بره. بعدش باید به خاطر آبی که روی سرمون ریخته، تو وان حموم بخوابه.
سه خواهر شرورانه خندیدند و به نوبت، کنار پاراوان ایستادند تا لباس های خیسشان را عوض کنند.
چند صد متر پایین تر!
کم کم به هوش آمد. چنان سردردی داشت که گویی، به زودی انفجاری در قسمت فوقانی گردن خواهد داشت. دستانش را روی زمین گذاشت و به زور بلند شد. نگاهی به اطرافش انداخت. دخمه ای چنان تاریک، که چیزی در آن دیده نمی شد. دستش را در جیب ردایش فرو برد. به خاطر سالم ماندن چوبدستیش، مرلین را شکر گفت و زمزمه کرد: لوموس.
نور درخشانی که از چوبدستی خارج شد، دیوارهای سنگی و زمین گل آلود را به خوبی نمایان می کرد. چوبدستیش را بالا برد. حفره ای که ناگهان در زیر تخت نارسیسا بلک دهان گشوده و او را درخود بلعیده بود، درست بالای سرش قرار داشت. چطور با سقوط از چنین ارتفاعی هنوز سالم بود و هیچ جایش نشکسته بود؟
می دانست که فریاد کشیدن و کمک خواستن، فایده ای ندارد. تمام طول و عرض دخمه را پیمود و با دست دیواره هایش را چک کرد. فرورفتگی ای در ضلع غربی دخمه وجود داشت که به محض قرار دادن دستش درآن، دیوار غربی کنار رفت و به محوطۀ بازتری رسید. یک اتاق با نور کافی که دری در انتهای آن، نوید وجود راه خروجی را برای دختر جوان به ارمغان آورد.
خوشحال به سمت در دوید ولی با دیدن شیئی با روکش سیاه که در گوشۀ اتاق قرار داشت، قدم هایش سست و سست تر شد. کنجکاوی دخترانه همراه با ماجراجویی دوران جوانی دست به دست یکدیگر دادند و مورگانای چموش را به سمت شیء کشاندند.
روکش شیء را برداشت. با دیدن آنچه در آن بود، زانوهایش خمیده شدند و به آرامی روی زمین نشست. جنگل های سرسبز... پری دریایی محبوبش که هرشب برایش از زیر پنجرۀ قصر آواز می خواند... پرندگان مختلفی که هنگام قدم زدن روزانه، روی دستش می نشستند و با نوای دلنشینشان، راه را برایش کوتاه می کردند... مامان بزرگ لی فای و چهرۀ جدی و همیشه نگرانش که از پنجرۀ قصر به او خیره میشد... کارل، سرنگهبان پیر قصر که همه می دانستند، مخفیانه عشق مامان بزرگ لی فای را در دل می پروراند و تا دم مرگ، چیزی ابراز نکرد...
ساعت ها بعد، دانش آموزان اسلیترین که از ناپدید شدن مورگانا نگران بودند و تمام هاگوارتز را به دنبالش گشته بودند، او را همچنان نشسته در برابر آینه ای یافتند که مجذوبش کرده بود و اشک چشمانش لحظه ای قطع نمی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/31 15:30:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

بادی ریشو برمیگردد!
به دلایل مختلف و حساسیت های به وجود اومده به شناسه یکی از بیل و کلنگ زنهای مهاجر سایت من مونتگومری مونتگومری مونتگومری مونتگومری رو دعوت به دوئل میکنم!
داور ها هم که خوبن فقط یکی به من بگه گره کور این ایوان رو چجوری میشه باز کرد! بوقی یک جوری امتیاز میده انگار با مالدبر طرفه!
در ضمن یک سوژه بدین که هم به من بخوره هم به اون یارو بیل زنه!
ممنون!
به دلایل مختلف و حساسیت های به وجود اومده به شناسه یکی از بیل و کلنگ زنهای مهاجر سایت من مونتگومری مونتگومری مونتگومری مونتگومری رو دعوت به دوئل میکنم!
داور ها هم که خوبن فقط یکی به من بگه گره کور این ایوان رو چجوری میشه باز کرد! بوقی یک جوری امتیاز میده انگار با مالدبر طرفه!

در ضمن یک سوژه بدین که هم به من بخوره هم به اون یارو بیل زنه!
ممنون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه های دوئل:
سوژه دوئل مورگانا لی فای و ایوان روزیه:
آیینه نفاق انگیز.
توضیح:میدونین که وقتی کسی در این آینه نگاه کنه آرزوها و خواسته های پنهانی قلبش رو میبینه.درباره هر شخصیتی که بخوایین میتونین بنویسین.
---------------------------------------------------------
سوژه دوئل کینگزلی و فرانک لانگ باتم:
اولین روز هاگوارتز.
توضیح:سوژه ساده ایه.یکی از شخصیتها رو انتخاب میکنین و درباره اتفاقات روز اول هاگوارتزشون مینویسین.مهم نیست که سال اولی باشه یا بالاتر!و لازم نیست حتما کل روز رو توضیح بدین.کافیه پست مربوط به اون روز باشه.
------------------------------------------
سوژه دوئل آنیتا دامبلدور و آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور:
قدح اندیشه.
توضیح:
---------------------------------------------
قابل توجه دوئل کنندگان:
1- سبک پستها مثل همیشه آزاده.
2-شش روز برای زدن پست فرصت دارید.یعنی تا روز شنبه 5 اردیبهشت.
ویرایش:مهلت دوئل شامل فرانک لانگ باتم و کینگزلی نمیشه.دوئل این دو نفر طبق درخواست خودشون بدون زمان خواهد بود.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
سوژه دوئل مورگانا لی فای و ایوان روزیه:
آیینه نفاق انگیز.
توضیح:میدونین که وقتی کسی در این آینه نگاه کنه آرزوها و خواسته های پنهانی قلبش رو میبینه.درباره هر شخصیتی که بخوایین میتونین بنویسین.
---------------------------------------------------------
سوژه دوئل کینگزلی و فرانک لانگ باتم:
اولین روز هاگوارتز.
توضیح:سوژه ساده ایه.یکی از شخصیتها رو انتخاب میکنین و درباره اتفاقات روز اول هاگوارتزشون مینویسین.مهم نیست که سال اولی باشه یا بالاتر!و لازم نیست حتما کل روز رو توضیح بدین.کافیه پست مربوط به اون روز باشه.
------------------------------------------
سوژه دوئل آنیتا دامبلدور و آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور:
قدح اندیشه.
توضیح:
---------------------------------------------
قابل توجه دوئل کنندگان:
1- سبک پستها مثل همیشه آزاده.
2-شش روز برای زدن پست فرصت دارید.یعنی تا روز شنبه 5 اردیبهشت.
ویرایش:مهلت دوئل شامل فرانک لانگ باتم و کینگزلی نمیشه.دوئل این دو نفر طبق درخواست خودشون بدون زمان خواهد بود.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/1/30 0:22:51
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/2/1 0:43:21
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/2/1 0:43:21
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

نتایج دوئل:
نتیجه دوئل بادراد ریشو و آلبوس سوروس پاتر:
امتیازات ایوان روزیه:
بادراد ریشو:25 امتیاز-آلبوس سوروس پاتر:26 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
بادراد ریشو:26 امتیاز-آلبوس سوروس پاتر:27 امتیاز
نتیجه:
بادراد ریشو:25.5 - آلبوس سوروس پاتر:26.5
برنده دوئل:آلبوس سوروس پاتر!
------------------------------------------
آلبوس سوروس پاتر نگاهی به دره عمیق و سرسبز روبرویش انداخت.
-چی میخوای بادراد؟چرا نمیذارین من زندگیمو بکنم؟
بادراد ریشو لبخند موذیانه ای زد.
-جناب وزیر ما هرگز شما رو فراموش نمیکنیم.من میخواستم بهتون بگم که اگه مایل باشین طرحهای زیادی برای حمله به وزارت دارم.
آسپ به تلخی خندید.
-من جناب وزیر نیستم بادراد.و میتونم بپرسم حمله به وزارت چه فایده ای برای من داره؟کی بهت گفته که من دوباره وزارتو میخوام؟
بادراد ریشو با چهره ای گرته روی تخته سنگی نشست.
-خب...اون یه جنه و شما یه جادوگر.من فکر میکردم شما مایل باشین قدرت دست یک جادوگر باشه.
آلبوس سوروس پاتر سری تکان داد و آماده رفتن شد...ولی صدای عجیبی که از پشت سرش شنید او را متوقف کرد.وقتی برگشت با جن کوتاه قامتی مواجه شد که کلاه آشنای وزارت را بر سر داشت.بادراد ریشو با دیدن هوکی از جا بلند شد.
-خوش اومدین جناب وزیر.درست به موقع رسیدین.همونطور که تو نامه بهتون اطلاع دادم این جادوگر پست قصد حمله به وزارت رو داشت.نقشه حمله رو میتونین تو جیب رداش پیدا کنین.بعد از جواب منفی من گذاشتش اونجا.
آسپ ناباورانه به خیانتی که در پیش رویش اتفاق میفتاد نگاه میکرد.وقتی وزیر جدید سحر و جادو چوب جادویش را از دستانش گرفت و نقشه را از جیبش بیرون کشید،حتی قادر نبود بفهمد که بادراد کی آن نقشه را در جیب ردایش گذاشته بود.باید حدس میزد نقشه ای درکار است.اگر پیشنهاد بادراد را قبول کرده بود قبل از رسیدن وزیر هر دو از آنجا دور شده بودند.بادراد فکر همه جا را کرده بود.اوبه هر دوی آنها خیانت کرده بود.
هوکی دستش را روی شانه بادراد گذاشت.
-آفرین،کارت عالی بود.تو مثل یه جن واقعی رفتار کردی.همونطور که قول دادم مسئولیت کامل گرینگاتز از این به بعد به تو سپرده میشه.
بادراد یک قدم به عقب رفت و تعظیم بلندی کرد...و همین تعظیم بلند تعادلش را برهم زد.چشمان بهت زده آلبوس سوروس و هوکی شاهد سقوط جن خائن به دره عمیق پشت سرش بود.در آخرین لحظه دستش را به امید گرفتن سنگ یا بوته ای دراز کرد ولی چیزی جز پای نحیف هوکی نصیبش نشد.بادراد دستانش را به دور آخرین امید نجاتش حلقه کرده بود ولی وزن هوکی کمتر از آن بود که قادر به نجات او باشد.تقلای بادراد برای نجات ،هوکی را هم با او به اعماق دره کشاند.
آسپ با افسوس به سقوط دو جن نگاه میکرد.
-------------------------------------------------------------------
نتیجه دوئل استرجس پادمور و جیمز سیریوس پاتر:
نکته:امتیازات جیمز بدون توجه به شرکت نکردن استرجس داده شده.
امتیازات ایوان روزیه:
استرجس پادمور:صفر امتیاز -جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
استرجس پادمور:صفر امتیاز -جیمز سیریوس پاتر:30 امتیاز
برنده دوئل:جیمز سیریوس پاتر با 30 امتیاز!
-----------------------------------------------
استرجس با خیال راحت روی مبل راحتش لم داده بود و گهگاهی جرعه ای از نوشیدنیش را مینوشید.آنیتا با عجله لیست مشاورین را از روی میز برداشت.
-تو هنوز اینجایی؟مگه امروز دوئل نداشتی؟
استرجس نیشخندی زد.
-دوئل؟واقعا فکر میکنی من برای این کارای پیش پا افتاده خودمو خسته میکنم؟این بار هشتمه که یکی رو دعوت میکنم و نمیرم.نمیدونی چقدر قیافه هاشون بامزه میشه.جیمز سیریوس پاتر با اون قد و قوارش واقعا فکر کرده حریف من میشه؟مطمئن باش الان تو حموم محفل قایم شده و داره از ترس میلرزه.
باشگاه دوئل:
ایوان روزیه نگاهی به ساعت انداخت.
-جیمز،دو ساعت گذشته.دیگه نمیاد.نمیتونیم بیشتر از این منتظر بمونیم.
جیمز با عصبانیت لبهایش رابه هم میفشرد.صبح آن روز با همه عزیزانش خداحافظی کرده بود.چقدر تدی اشک ریخته بود.آلبوس دامبلدور در آن ده دقیقه به وضوح چند سال پیرتر شده بود.
ایوان روزیه پرچمش را بلند کرد.
-جیمز سیریوس پاتر که با شجاعت در این دوئل شرکت کرده برنده اعلام میشه.
جیمز سیریوس پاتر آهی کشید و بطرف محفل به راه افتاد...جیمز هرگز نفهمید که داور دوم دوئل در آن لحظه به سراغ استرجس پادمور رفته است.و استرجس بعد از آن روز هرگز نخواهد توانست کسی را به دوئل دعوت کند.
صبح روز بعد جسد تکه تکه شده استرجس در جعبه کوچکی به آدرس محفل فرستاده شد.
نتیجه دوئل بادراد ریشو و آلبوس سوروس پاتر:
امتیازات ایوان روزیه:
بادراد ریشو:25 امتیاز-آلبوس سوروس پاتر:26 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
بادراد ریشو:26 امتیاز-آلبوس سوروس پاتر:27 امتیاز
نتیجه:
بادراد ریشو:25.5 - آلبوس سوروس پاتر:26.5
برنده دوئل:آلبوس سوروس پاتر!
------------------------------------------
آلبوس سوروس پاتر نگاهی به دره عمیق و سرسبز روبرویش انداخت.
-چی میخوای بادراد؟چرا نمیذارین من زندگیمو بکنم؟
بادراد ریشو لبخند موذیانه ای زد.
-جناب وزیر ما هرگز شما رو فراموش نمیکنیم.من میخواستم بهتون بگم که اگه مایل باشین طرحهای زیادی برای حمله به وزارت دارم.

آسپ به تلخی خندید.
-من جناب وزیر نیستم بادراد.و میتونم بپرسم حمله به وزارت چه فایده ای برای من داره؟کی بهت گفته که من دوباره وزارتو میخوام؟
بادراد ریشو با چهره ای گرته روی تخته سنگی نشست.
-خب...اون یه جنه و شما یه جادوگر.من فکر میکردم شما مایل باشین قدرت دست یک جادوگر باشه.
آلبوس سوروس پاتر سری تکان داد و آماده رفتن شد...ولی صدای عجیبی که از پشت سرش شنید او را متوقف کرد.وقتی برگشت با جن کوتاه قامتی مواجه شد که کلاه آشنای وزارت را بر سر داشت.بادراد ریشو با دیدن هوکی از جا بلند شد.
-خوش اومدین جناب وزیر.درست به موقع رسیدین.همونطور که تو نامه بهتون اطلاع دادم این جادوگر پست قصد حمله به وزارت رو داشت.نقشه حمله رو میتونین تو جیب رداش پیدا کنین.بعد از جواب منفی من گذاشتش اونجا.
آسپ ناباورانه به خیانتی که در پیش رویش اتفاق میفتاد نگاه میکرد.وقتی وزیر جدید سحر و جادو چوب جادویش را از دستانش گرفت و نقشه را از جیبش بیرون کشید،حتی قادر نبود بفهمد که بادراد کی آن نقشه را در جیب ردایش گذاشته بود.باید حدس میزد نقشه ای درکار است.اگر پیشنهاد بادراد را قبول کرده بود قبل از رسیدن وزیر هر دو از آنجا دور شده بودند.بادراد فکر همه جا را کرده بود.اوبه هر دوی آنها خیانت کرده بود.
هوکی دستش را روی شانه بادراد گذاشت.
-آفرین،کارت عالی بود.تو مثل یه جن واقعی رفتار کردی.همونطور که قول دادم مسئولیت کامل گرینگاتز از این به بعد به تو سپرده میشه.
بادراد یک قدم به عقب رفت و تعظیم بلندی کرد...و همین تعظیم بلند تعادلش را برهم زد.چشمان بهت زده آلبوس سوروس و هوکی شاهد سقوط جن خائن به دره عمیق پشت سرش بود.در آخرین لحظه دستش را به امید گرفتن سنگ یا بوته ای دراز کرد ولی چیزی جز پای نحیف هوکی نصیبش نشد.بادراد دستانش را به دور آخرین امید نجاتش حلقه کرده بود ولی وزن هوکی کمتر از آن بود که قادر به نجات او باشد.تقلای بادراد برای نجات ،هوکی را هم با او به اعماق دره کشاند.
آسپ با افسوس به سقوط دو جن نگاه میکرد.
-------------------------------------------------------------------
نتیجه دوئل استرجس پادمور و جیمز سیریوس پاتر:
نکته:امتیازات جیمز بدون توجه به شرکت نکردن استرجس داده شده.
امتیازات ایوان روزیه:
استرجس پادمور:صفر امتیاز -جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
استرجس پادمور:صفر امتیاز -جیمز سیریوس پاتر:30 امتیاز
برنده دوئل:جیمز سیریوس پاتر با 30 امتیاز!
-----------------------------------------------
استرجس با خیال راحت روی مبل راحتش لم داده بود و گهگاهی جرعه ای از نوشیدنیش را مینوشید.آنیتا با عجله لیست مشاورین را از روی میز برداشت.
-تو هنوز اینجایی؟مگه امروز دوئل نداشتی؟
استرجس نیشخندی زد.
-دوئل؟واقعا فکر میکنی من برای این کارای پیش پا افتاده خودمو خسته میکنم؟این بار هشتمه که یکی رو دعوت میکنم و نمیرم.نمیدونی چقدر قیافه هاشون بامزه میشه.جیمز سیریوس پاتر با اون قد و قوارش واقعا فکر کرده حریف من میشه؟مطمئن باش الان تو حموم محفل قایم شده و داره از ترس میلرزه.

باشگاه دوئل:
ایوان روزیه نگاهی به ساعت انداخت.
-جیمز،دو ساعت گذشته.دیگه نمیاد.نمیتونیم بیشتر از این منتظر بمونیم.
جیمز با عصبانیت لبهایش رابه هم میفشرد.صبح آن روز با همه عزیزانش خداحافظی کرده بود.چقدر تدی اشک ریخته بود.آلبوس دامبلدور در آن ده دقیقه به وضوح چند سال پیرتر شده بود.
ایوان روزیه پرچمش را بلند کرد.
-جیمز سیریوس پاتر که با شجاعت در این دوئل شرکت کرده برنده اعلام میشه.
جیمز سیریوس پاتر آهی کشید و بطرف محفل به راه افتاد...جیمز هرگز نفهمید که داور دوم دوئل در آن لحظه به سراغ استرجس پادمور رفته است.و استرجس بعد از آن روز هرگز نخواهد توانست کسی را به دوئل دعوت کند.
صبح روز بعد جسد تکه تکه شده استرجس در جعبه کوچکی به آدرس محفل فرستاده شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/1/30 0:01:25
جزئیات کاربر

گذر زمان را حس نمیکرد. بعد از چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت چشمهایش را باز کرد و به بدنش خیره شد. ردایش از چند نقطه پاره شده و زخمهای دست و پایش سفت و سیاه شده بودند اما از جراحت عمیقی که بر روی ساعدش نقش بسته بود همچنان خون میآمد.
به سختی از روی زمین بلند شد اما نتوانست دوام بیاورد ... به سینهاش چنگ زد و به زانو افتاد. سرما به سرعت به دور زخمهای پایش نفوذ و سرتاسر بدنش را احاطه کرد. نتوانست بیشتر از آن دوام بیاورد و با چرخش دردناکی بر روی زمین افتاد. بلافاصله بعد از برخورد صورتش به زمین سفت و یخزده فریاد بلندی کشید و با هر دو دستش زخمهای صورتش را پوشاند.
به نظر میرسید سیاهی شب همهجا را احاطه کرده است اما اینطور نبود ... باریکهی نوری مه غلیظ کوچه ناکترن را میشکافت و بخشی از کوچه را روشن کرده بود. به بالای سرش نگاه کرد و با دیدن منبع نور بدنش لرزید ... علامت شوم! هقهقکنان و سینهخیز به سمت چوبدستیاش حرکت کرد. او هنوز زنده بود پس آن علامت در آسمان بالای سر او چه میکرد؟ حوادث چند ساعت گذشته به یکباره در جلوی چشمانش پدیدار شدند...
فلش بک!
دقایقی از نیمهشب نگذشته بود که با صدای پاق بلندی سه شنلپوش در جلوی پاتیل درزدار ظاهر شدند. خیابانهای لندن در سکوت فرو رفته بودند و هیچ رهگذری در اطراف آنها نبود. وارد پاتیل درزدار شدند و بدون توجه به مرد پشت پیشخوان به حیاط پشتی آنجا رفتند و از راه مخفی دیاگون وارد آنجا شدند.
کوچهی دیاگون در سکوت و آرامش وصف ناپذیری فرو رفته بود. تمام مغازهها تعطیل شده و هیچ صدایی به گوش نمیرسید تا اینکه یکی از آنها سکوت را شکست:
-همینجا بمونید. من میرم ناکترن و سریع کارم رو انجام میدم و میام.
ساحرهای که عینک طلاییرنگ و موهای بلندش در زیر درخشش ستارگان برق میزد با صدای آرامی پاسخ داد:
-لجبازی نکن! ما هم همرات میایم. اگر اتفاقی بیفته و یا دامی در کار باشه باید کنارت باشیم.
جادوگر اول این بار با لحن ِ تندی گفت:
-بچه که نیستم. جادوگر ضعیف و بیدست و پایی هم نیستم! خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
-پس حداقل بگو کی رو میخوای ببینی و برای چی؟
-برای بار هزارم میگم که به تو ربطی نداره!
ساحره با اعتراض نگاهی به همراه دیگرشان انداخت تا شاید او کمکی کند اما جادوگر سوم که مردی موهای بلند و ردایی تیرهرنگ بود سرش را به آرامی تکان داد و ساحره فهمید که معنای آن این است: "بزار کاری رو که میخواد انجام بده."
ساحره که بحث را پایانیافته دید به کناری رفت و با صدای اندوهگینی گفت:
-من فقط نگرانتم ... اگر اتفاقی افتاد و نیاز به کم داشتی جرقههای قرمز تو آسمون بفرست!
-حتما این کارو میکنم اما نیازی به نگرانی نیست ... سریع برمیگردم.
سپس شنلش را محکمتر به دور خود پیچید و در کوچه دیاگون به راه افتاد. چند لحظه بعد به فرعی سمت راستش پیچید و از نظر دوستانش ناپدید شد. کوچه ناکترن سردتر و بیروحتر از دیاگون به نظر میرسید. به اواسط کوچه که رسید در مقابل مغازه بورگین و بارکز توقف کرد و منتظر ماند.. دقایقی طول نکشید که با صدای پاق خفیفی، جن کوتاه قامت اما تنومندی در مقابلش ظاهر شد و با دیدن او که آنجا ایستاده بود لبخند عمیقی بر صورتش نقش بست.
بادراد دستانش را باز کرد و با شادی گفت:
-تو اومدی ... میدونستم!
پسرک سرش را پایین انداخت و پاسخ داد:
-من همیشه سر قولم هستم اما همونطور که در نامهم هم گفتم این آخرین ملاقات بین ماست. اگر اربابت یا دوستان من بفهمن که ما هنوز با هم ارتباط داریم برای هر دوی ما بد میشه.
سپس چوبدستیاش را به صورت موجیشکل در هوا تکان داد و شیء براق و باارزشی را ظاهر کرد و در دست گرفت. بادراد چشمهای تیرهرنگ و درشتش را به آن جسم دوخت و زمزمه کرد.
-تو ... اونو آوردی ... باورم نمیشه!
پسرک کمی جلوتر آمد و شمشیر گریفیندور را در دستان بادراد گذاشت و با لبخندی گفت:
-من همیشه به تو اعتماد داشتم. امیدوارم با این کارم به دوستم کمک و به جامعهی جنها خدمت کرده باشم. فقط ...
مکثی کرد. متوجه جنبشی در مغازهی سمت چپش شده بود. با دقت به شیشههای آن خیره شد ولی جز تاریکی مطلق چیزی ندید. حتما اشتباه کرده بود. بار دیگر به بادراد نگاه کرد و جملهاش را به پایان رساند:
-فقط تا آخر هفته اون رو بهم پس بده وگرنه امکانش زیاده که متوجه بشن شمشیر سرجاش نیست. خودت هم نیا ... بده یکی از جنهات بفرسته!
بادراد به آرامی تعظیم کرد و در حالی که پوزخندش را از او پنهان میکرد گفت:
-حتما این کارو میکنم ... موفق باشی دوست من!
صدای پاق دیگری به گوش رسید و تا جایی که لحظاتی پیش بادراد ریشو قرار داشت تنها زمین سفت و یخزدهی ناکترن دیده میشد. خشنود و راضی از کاری که انجام داده بود برگشت تا به دیاگون بازگردد اما مغازهی کناریاش بار دیگر او را متوقف کرد. حرکات و جنبشهای مبهمی در آن به چشم میخورد. چند ثانیه بعد درب مغازهی بورگین و بارکز باز شد و قبل از اینکه بتواند عکسالعملی نشان دهد شخصی فریاد زد:
-اکسپلیارموس!
چوبدستیاش از دستانش خارج شد و در دستان مهاجم قرار گرفت که از مغازه خارج میشد. به دنبال او دو جادوگر دیگر نیز وارد کوچه شدند. چهرهی هرسهی آنها را نقابهای سیاه رنگی پوشانده بود و تنها چشمهایشان مشخص بود که از شدت نفرت برق میزد.
پیشرو آنها که ساحرهای به مراتب بلندقدتر از او بود با صدای دخترانه و بسیار آشنایی شروع به صحبت کرد:
- تنها و بیدفاع ... بالاخره گرفتیمت ... آفرین بادراد!
چشمهایش از وحشت و بیشتر از آن تعجب گرد شد:
-بلا ... بلاتریکس لسترنج؟! تو ... اینجا چه خبره؟
بلاتریکس نقابش را برداشت و با پوزخند گفت:
-اوه ... پسرک ابله... بدون خبر و آگاهی از اینکه چی در پیش رو داره به یک قرار از طرف یک مرگخوار پاسخ مثبت میده و نیمههای شب تنها میاد کوچهی ناکترن!
بلاتریکس به خنده افتاد و دو مرگخوار دیگر نیز در اطاعت از او شروع به خندیدن کردند. پسرک هاج و واج به آنها خیره شده بود و بدون چوبدستی تنهاتر و بیارادهتر از همیشه به نظر میرسید. هرگز نمیتوانست تصور کند بادراد، دوست قدیمیاش به او خیانت کرده است اما این تصور در حال حاضر بسیار خام و دروغین به نظر میرسید.
بلاتریکس خندهاش را تمام کرد و چهرهاش دوباره جدی و نفرتانگیز شد:
-خیلی به اربابم زحمت دادی. اقرار میکنم که کشتن تو با طلسم مرگ هم نمیتونه منو آروم کنه. تو رو باید آروم آروم و با زجر کشت تا درس عبرتی بشه برای بقیه و یاد بگیرن در مقابل لرد سیاه باید زانو بزنن نه مقاومت کنن!
چوبدستیاش را به سمت قلب پسرک نشانه گرفت و بار دیگر به چهرهی مبهوت و بیدفاع مقابلش پوزخند زد:
-خیلی احمقی آلبوس سوروس پاتر ... سکتوم سمپرا!
پایان فلش بک!
هنوز هم تصور خیانت بادراد برایش غیرقابلهضم بود اما وقتی به خونی که از بدنش خارج میشد نگاه میکرد در دلش به سادگی خود میخندید. سرانجام به چوبدستیاش رسید و آن را محکم گرفت. با صدایی که به زور از دهانش خارج میشد دستش را به سختی به سمت بالا گرفت. پرتوهای قرمز رنگی از نوک چوبدستیاش خارج شد و بالاتر از علامت شوم، آسمان بزرگ لندن را روشن کرد.
دستش با بیحالی بر روی زمین افتاد. آخرین انرژی و توانش برای بیدار و یا زنده ماندن (!) رو به پایان بود. بدنش سست و منظرهی مقابلش مبهم میشد ... میتوانست صدای قدمهایی را که هرلحظه به او نزدیکتر میشد بشنود ... حتی صدای چندین نفر به گوش میرسید اما نمیدانست که آن صداها برخواسته از توهماتش یا واقعی هستند ... پلکهایش سنگین و چشمهایش آرام آرام بسته میشد و آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن دید چهرهی وحشتزدهی ریتا بود.
به سختی از روی زمین بلند شد اما نتوانست دوام بیاورد ... به سینهاش چنگ زد و به زانو افتاد. سرما به سرعت به دور زخمهای پایش نفوذ و سرتاسر بدنش را احاطه کرد. نتوانست بیشتر از آن دوام بیاورد و با چرخش دردناکی بر روی زمین افتاد. بلافاصله بعد از برخورد صورتش به زمین سفت و یخزده فریاد بلندی کشید و با هر دو دستش زخمهای صورتش را پوشاند.
به نظر میرسید سیاهی شب همهجا را احاطه کرده است اما اینطور نبود ... باریکهی نوری مه غلیظ کوچه ناکترن را میشکافت و بخشی از کوچه را روشن کرده بود. به بالای سرش نگاه کرد و با دیدن منبع نور بدنش لرزید ... علامت شوم! هقهقکنان و سینهخیز به سمت چوبدستیاش حرکت کرد. او هنوز زنده بود پس آن علامت در آسمان بالای سر او چه میکرد؟ حوادث چند ساعت گذشته به یکباره در جلوی چشمانش پدیدار شدند...
فلش بک!
دقایقی از نیمهشب نگذشته بود که با صدای پاق بلندی سه شنلپوش در جلوی پاتیل درزدار ظاهر شدند. خیابانهای لندن در سکوت فرو رفته بودند و هیچ رهگذری در اطراف آنها نبود. وارد پاتیل درزدار شدند و بدون توجه به مرد پشت پیشخوان به حیاط پشتی آنجا رفتند و از راه مخفی دیاگون وارد آنجا شدند.
کوچهی دیاگون در سکوت و آرامش وصف ناپذیری فرو رفته بود. تمام مغازهها تعطیل شده و هیچ صدایی به گوش نمیرسید تا اینکه یکی از آنها سکوت را شکست:
-همینجا بمونید. من میرم ناکترن و سریع کارم رو انجام میدم و میام.
ساحرهای که عینک طلاییرنگ و موهای بلندش در زیر درخشش ستارگان برق میزد با صدای آرامی پاسخ داد:
-لجبازی نکن! ما هم همرات میایم. اگر اتفاقی بیفته و یا دامی در کار باشه باید کنارت باشیم.
جادوگر اول این بار با لحن ِ تندی گفت:
-بچه که نیستم. جادوگر ضعیف و بیدست و پایی هم نیستم! خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
-پس حداقل بگو کی رو میخوای ببینی و برای چی؟
-برای بار هزارم میگم که به تو ربطی نداره!
ساحره با اعتراض نگاهی به همراه دیگرشان انداخت تا شاید او کمکی کند اما جادوگر سوم که مردی موهای بلند و ردایی تیرهرنگ بود سرش را به آرامی تکان داد و ساحره فهمید که معنای آن این است: "بزار کاری رو که میخواد انجام بده."
ساحره که بحث را پایانیافته دید به کناری رفت و با صدای اندوهگینی گفت:
-من فقط نگرانتم ... اگر اتفاقی افتاد و نیاز به کم داشتی جرقههای قرمز تو آسمون بفرست!
-حتما این کارو میکنم اما نیازی به نگرانی نیست ... سریع برمیگردم.
سپس شنلش را محکمتر به دور خود پیچید و در کوچه دیاگون به راه افتاد. چند لحظه بعد به فرعی سمت راستش پیچید و از نظر دوستانش ناپدید شد. کوچه ناکترن سردتر و بیروحتر از دیاگون به نظر میرسید. به اواسط کوچه که رسید در مقابل مغازه بورگین و بارکز توقف کرد و منتظر ماند.. دقایقی طول نکشید که با صدای پاق خفیفی، جن کوتاه قامت اما تنومندی در مقابلش ظاهر شد و با دیدن او که آنجا ایستاده بود لبخند عمیقی بر صورتش نقش بست.
بادراد دستانش را باز کرد و با شادی گفت:
-تو اومدی ... میدونستم!
پسرک سرش را پایین انداخت و پاسخ داد:
-من همیشه سر قولم هستم اما همونطور که در نامهم هم گفتم این آخرین ملاقات بین ماست. اگر اربابت یا دوستان من بفهمن که ما هنوز با هم ارتباط داریم برای هر دوی ما بد میشه.
سپس چوبدستیاش را به صورت موجیشکل در هوا تکان داد و شیء براق و باارزشی را ظاهر کرد و در دست گرفت. بادراد چشمهای تیرهرنگ و درشتش را به آن جسم دوخت و زمزمه کرد.
-تو ... اونو آوردی ... باورم نمیشه!
پسرک کمی جلوتر آمد و شمشیر گریفیندور را در دستان بادراد گذاشت و با لبخندی گفت:
-من همیشه به تو اعتماد داشتم. امیدوارم با این کارم به دوستم کمک و به جامعهی جنها خدمت کرده باشم. فقط ...
مکثی کرد. متوجه جنبشی در مغازهی سمت چپش شده بود. با دقت به شیشههای آن خیره شد ولی جز تاریکی مطلق چیزی ندید. حتما اشتباه کرده بود. بار دیگر به بادراد نگاه کرد و جملهاش را به پایان رساند:
-فقط تا آخر هفته اون رو بهم پس بده وگرنه امکانش زیاده که متوجه بشن شمشیر سرجاش نیست. خودت هم نیا ... بده یکی از جنهات بفرسته!
بادراد به آرامی تعظیم کرد و در حالی که پوزخندش را از او پنهان میکرد گفت:
-حتما این کارو میکنم ... موفق باشی دوست من!
صدای پاق دیگری به گوش رسید و تا جایی که لحظاتی پیش بادراد ریشو قرار داشت تنها زمین سفت و یخزدهی ناکترن دیده میشد. خشنود و راضی از کاری که انجام داده بود برگشت تا به دیاگون بازگردد اما مغازهی کناریاش بار دیگر او را متوقف کرد. حرکات و جنبشهای مبهمی در آن به چشم میخورد. چند ثانیه بعد درب مغازهی بورگین و بارکز باز شد و قبل از اینکه بتواند عکسالعملی نشان دهد شخصی فریاد زد:
-اکسپلیارموس!
چوبدستیاش از دستانش خارج شد و در دستان مهاجم قرار گرفت که از مغازه خارج میشد. به دنبال او دو جادوگر دیگر نیز وارد کوچه شدند. چهرهی هرسهی آنها را نقابهای سیاه رنگی پوشانده بود و تنها چشمهایشان مشخص بود که از شدت نفرت برق میزد.
پیشرو آنها که ساحرهای به مراتب بلندقدتر از او بود با صدای دخترانه و بسیار آشنایی شروع به صحبت کرد:
- تنها و بیدفاع ... بالاخره گرفتیمت ... آفرین بادراد!
چشمهایش از وحشت و بیشتر از آن تعجب گرد شد:
-بلا ... بلاتریکس لسترنج؟! تو ... اینجا چه خبره؟
بلاتریکس نقابش را برداشت و با پوزخند گفت:
-اوه ... پسرک ابله... بدون خبر و آگاهی از اینکه چی در پیش رو داره به یک قرار از طرف یک مرگخوار پاسخ مثبت میده و نیمههای شب تنها میاد کوچهی ناکترن!
بلاتریکس به خنده افتاد و دو مرگخوار دیگر نیز در اطاعت از او شروع به خندیدن کردند. پسرک هاج و واج به آنها خیره شده بود و بدون چوبدستی تنهاتر و بیارادهتر از همیشه به نظر میرسید. هرگز نمیتوانست تصور کند بادراد، دوست قدیمیاش به او خیانت کرده است اما این تصور در حال حاضر بسیار خام و دروغین به نظر میرسید.
بلاتریکس خندهاش را تمام کرد و چهرهاش دوباره جدی و نفرتانگیز شد:
-خیلی به اربابم زحمت دادی. اقرار میکنم که کشتن تو با طلسم مرگ هم نمیتونه منو آروم کنه. تو رو باید آروم آروم و با زجر کشت تا درس عبرتی بشه برای بقیه و یاد بگیرن در مقابل لرد سیاه باید زانو بزنن نه مقاومت کنن!
چوبدستیاش را به سمت قلب پسرک نشانه گرفت و بار دیگر به چهرهی مبهوت و بیدفاع مقابلش پوزخند زد:
-خیلی احمقی آلبوس سوروس پاتر ... سکتوم سمپرا!
پایان فلش بک!
هنوز هم تصور خیانت بادراد برایش غیرقابلهضم بود اما وقتی به خونی که از بدنش خارج میشد نگاه میکرد در دلش به سادگی خود میخندید. سرانجام به چوبدستیاش رسید و آن را محکم گرفت. با صدایی که به زور از دهانش خارج میشد دستش را به سختی به سمت بالا گرفت. پرتوهای قرمز رنگی از نوک چوبدستیاش خارج شد و بالاتر از علامت شوم، آسمان بزرگ لندن را روشن کرد.
دستش با بیحالی بر روی زمین افتاد. آخرین انرژی و توانش برای بیدار و یا زنده ماندن (!) رو به پایان بود. بدنش سست و منظرهی مقابلش مبهم میشد ... میتوانست صدای قدمهایی را که هرلحظه به او نزدیکتر میشد بشنود ... حتی صدای چندین نفر به گوش میرسید اما نمیدانست که آن صداها برخواسته از توهماتش یا واقعی هستند ... پلکهایش سنگین و چشمهایش آرام آرام بسته میشد و آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن دید چهرهی وحشتزدهی ریتا بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج