جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دره‌ی سكــــــوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1394 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
با تکان وحشتناکی چشمانش ناگهان باز شد و بعد سرش را به سختی از درون برگ های بوته بیرون آورد... چه اتفاقی افتاده بود؟! در حال صحبت کردن با روونا بود که به ناگاه ضربه ای توی سرش خورده بود و درون بوته پرتاب شده بود... فقط همین را به یاد داشت. روونا کجا بود؟!روونا کسی نبود که لازم باشد برایش نگران شوی...از پس خودش همیشه بر آمده بود. و ریگولوس کسی نبود که نگران کسی شود... فقط خودش را می شناخت. اما این بار فرق میکرد... این بار با همیشه فرق میکرد.

قبل از پرت شدنش درون بوته،دستی را دیده بود که برای لحظه ای روونا را لمس کرده بود و سپس مغزش قفل شده بود... و هیچ چیز را احساس نکرده بود.این چیزی نبود که بتواند نادیده بگیرد،دستی که روونا را لمس کرده بود درست همان دستی بود که در تصوراتش،به او مشت زده بود.تصوراتش را از نزدیک دیده بود و مسلما این دو یک نفر بودند...واقعیت و خیال ، هر دو متعلق به یک نفر بود.

نفس عمیقی کشید و پایش را از بوته بیرون آورد،و برگ ها را از روی لباسش تکاند... حداقل باید چیزی که دیده بود را خبر میداد... حداقل باید کمک میکرد! شاید نتوانسته بود به روونا کمک کند،اما باید به مرگخواران کمک میکرد.به سمت ساختمان بزرگ و قدیمی خانه ریدل ها شروع به دویدن کرد... باید یک نفر را پیدا میکرد تا چیزی که دیده بود را درمیان بگذارد،تا حداقل منفجر نمیشد.پیکری را از دور تشخیص میداد که با غرور جلو می آمد... حتی از آن فاصله هم میشد او را شناخت.

آهسته زمزمه کرد:لاکرتیا... و بعد فریاد زد:لاکرتیا؟! زن که در حال قدم زدن بود،صاف ایستاد...جا نخورده بود،انگار از قبل هم میدانست در این زمان مشخص ریگولوس بلک نامی او را صدا خواهد زد. انگار برای همین اینجا آمده بود.

ریگولوس شروع به دویدن کرد... و در کمتر از یک دقیقه نفس نفس زنان روبروی لاکرتیا متوقف شد که حتی قدمی هم برنداشته بود و خونسرد ایستاده بود. توجهی به جزییات نکرد... به اینکه غرور و اصالت درون چشمان لاکرتیا چرا تبدیل به خشم و نفرت شده است،به اینکه چرا لاکرتیا اجازه داده است چند جمله که ریگولوس حتی گفتنشان را به یاد نمی آورد،روابط خانوادگی شان را به هم بزند.به این توجه نکرد که زن زیباروی روبرویش،لاکرتیا بلک نیست.

فقط نفس نفس زد:لاکرتیا من میدونم... چه اتفاقی... هوف... هاه... افتاده!

و لاکرتیا همچنان خونسرد بود،و به روبرو نگاه میکرد...

ریگولوس بی توجه ادامه داد:من داشتم با روونا حرف میزدم و سعی میکردم که ازش کمک بخوام و اون سعی میکرد کمکم کنه،یعنی داشتیم سعی میکردیم هر دو به من کمک کنیم که اون یهویی بهم پشت کرد و یهویی یه چیزی از پشت خورد تو سر من و من -

صدایش با صدای خونسرد و بیروح لاکرتیا قطع شد:دروغ میگی.

ریگولوس برای لحظه ای با حیرت به او خیره شد... و بعد پوزخند زد:من که هنوز نگفتم! بعدشم... تصمیم داشتم راست بگم این یه بار رو. چاخان نمیکنم، شکار اژدها و کشتن سیصد تا کاراگاه با دست خالی هم در کار نیست . فقط میخواستم بگم که من-

صدایش ناگهان با فریاد لاکرتیا شکسته شد:دروغ میگی... خائن! از اینجا برو!اینجا هیچ کس دروغ هاتو باور نمیکنه!

ریگولوس ناخوداگاه یک قدم عقب رفت...مردمک چشمانش می لرزید... همیشه وقتی عصبی میشد همین حالت پیش می آمد. زمزمه کرد:باشه... باشه من... میرم! فقط سکته نکن...!

ریگولوس بلک،دست از تلاش نمی کشید...بالاخره کسی را پیدا میکرد که باور کند.که گوش کند.حتی اگر او را نمی خواستند، مرگخوار باقی می ماند،و به مرگخواران خدمت میکرد...تا زمانی که دیگر هیچ نیازی به وجود او نبود. شاید آنگاه میتوانست منفجر شود.شاید آنگاه هم نمیتوانست!شاید ها زیاد بودند...

شاید لاکرتیای واقعی هم حرف های یک خائن را باور نمیکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/2/25 0:41:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بر زمین سایه انداخته بود.رعد به شدت می غرید و فریاد گوش خراش آسمان در دل کوه می پیچید.آنقدر عصبانی بود که در این شب طوفانی و خوفناک از خانه ریدل ها بیرون زده بود و مانند دیوانه ها از سویی به سوی دیگر میرفت.گربه سیاه رنگش "قاتل" را به قدری محکم در دستانش گرفته بود که گربه برای اعتراض به این حالت جیغ معترضانه ای سر داد.دخترک با خودش زمزمه کرد:
-نه روونا...نه!...تلافی این کارت رو در میارم...مطمئن باش!

فلش بک!

پله های زهوار در رفته خانه ریدل ها که غژغژ کنان صدا میدادند سکوت دلنشین اتاق را می شکست.با قدم هایی آهسته به سمت گربه سیاه رنگی رفت که به آرامی روی کاناپه صورتی رنگ خوابیده بود.گربه را از جا بلند کرد و با دستانی که دور گردن گربه حلقه شده بود سعی کرد اورا خفه کند.گربه تقلا کنان دست و پا میزد و با فریاد های خفه اش سعی داشت از دست زن فرار کند.
-هی روونا داری می کشیش!

لاکرتیا بلک،صاحب گربه طوری دوستش را هل داد که با سروصدای زیادی به زمین افتاد.لاکرتیا زانو زد و در حالی که گربه اش را در آغوش گرفته بود و نوازشش میکرد فریاد زد:
-معلومه چت شده؟!اگه بلایی سرش میومد یک ثانیه هم بهت رحم نمیکردم!

روونا ریونکلاو از روی زمین بلند شد و با لحنی تند و آزار دهنده جواب داد:
-من از یه گربه نمای لوس و ننر که تنها سرگرمیش شونه زدن موهای یه گربه و قصه گفتن برای جن های خونگیه نمی ترسم...مخصوصا اگه یه احمقی مثل تو باشه!

لاکرتیا ابروانش را درهم کشید و در چشمان روونا خیره شد...باورش نمیشد که بهترین دوستش با او اینگونه رفتار کند.با ناراحتی گفت:
-اوه روونا...این رفتارت خیلی زننده هست!
-ها ها ها...جدی؟!پس خیلی خوشحالم که با همچین رفتاری میتونم از شر آدم های به درد نخوری مثل تو خلاص بشم!

و بعد درحالی که یکی از پوستر های جن های آزاد را که روی دیوار نصب بود پاره میکرد از اتاق خارج شد و لاکرتیا را در شوک باقی گذاشت.

پایان فلش بک!

اشک هایش به آرامی روی گونه های سرخش می غلتید و اورا بیشتر عصبی می کرد.شاید حق با روونا بود...لاکرتیا مطمئنا یک احمق بود تا یک یار سیاه...
به خوبی میدانست که بقیه هم درباره او چنین فکری میکنند...همه کسانی که آن هارا دوست می نامید.با این حال خودش را سرزنش نمیکرد. این زندگی او بود و تنها به خودش و علایقش مربوط میشد.در افکارش غوطه ور بود که پیکره ای توجه اش را جلب کرد.با احتیاط چوبدستی اش را بیرون کشید و با قدم هایی آهسته به پیکره نزدیک شد و...
-او خدای من!

با دیدن چهره در نور اندک ماه نفس در سینه اش حبس شد و با وجود نفرتی که در دلش شعله ور بود در کنار او نشست.چهره روونا رنگ پریده بود و صدای نفس های ناهماهنگش در گوش لاکرتیا می پیچید.سعی کرد دخترک را به هوش آورد اما بی فایده بود...
صدای قدم هایی را شنید...
قدم هایی که به او هشدار میدادند تنها نیست...
برگشت و یک دامن آبی، درست مانند دامن روونا را دید...
و این آخرین چیزی بود که قبل از تیره شدن دیدگانش او را متعجب ساخت!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
درمانده به دوستانش نگاه میکرد. شاید به دوستان سابق.. و شاید دوستان جدیدش! مدت زیادی از مرگخوار شدنَش نمیگذشت..!
-من..

صدای روونا را پشت سرش شنید:
-تو برگشتی ریگ؟ میتونم بپرسم با چه جسارتی؟

نگاه درمانده اش را به او دوخت. دیگر مهم نبود که "ریگ" خطاب شده بود. مانند همیشه دعوا به راه نمی انداخت. در این میان شاید تنها امیدش به روونا بود!
-من.. نمیدونم چی شده.. فقط..

ابروهای بانوی آبی بالا جهیدند.
-اینجا نه ریگ.. بیا بریم بیرون!

دستان ریگولوس را گرفت و به سمت در کشید. یک چیز در این میان طبیعی نبود.. احساس می کرد.. میدانست..!

-کجا داریم میریم؟
-یه جای خلوت.. جایی که هیچکس نباشه!
-برای چی؟

روونا دستان او را رها کرد، به طور ناگهان یک دور چرخید و مقابل ریگولوس ایستاد:
-میشه اینقدر سوال نپرسی؟ میریم یه جای خلوت تا بتونیم با هم حرف بزنیم! تا بتونم کمکت کنم!
نگاه تحقیر آمیزی را چاشنی ادامه حرفش کرد:
-البته اگه راه کمکی داشته باشم جناب خائن!

ریگولوس با ناباوری سرتکان داد:
-نمیخوای بگی که حرفاشون رو باور کردی؟

روونا عصبی شد، چشمانش درشت شده بودند و صورتش سرخ شده بود. باد میان موهای بلندِ مشکی رنگش میپیچید. فضا، بیش از حد جادویی بود. بیش از حدی که باید در دنیای جادویی باشد!
-نه.. "حرفاشونو" باور نکردم ریگ.. "حرفاتو" باور کردم! تا وقتی که مقابلم نایستاده بودی و دَم از سفید شدن نمیزدی، باور نمیکردم. ولی تو مقابل من ایستادی و گفتی میخوای سفید شی! از عشق حرف زدی و از محبت!

ابروهای ریگولوس در هم پیچیدند. چندش آور بود.
-نه.. من نگفتم!
-درسته.. تو نگفتی! و همچنین درسته که ما وسط صحراهای مصر هستیم!

ریگولوس نگاهی به اطراف انداخت. آرزو میکرد با تپه های شنی مواجه شود، نه با این درختان ممرز و فندقِ سر به فلک کشیده! و افسوس که آرزو.. تنها آرزو بود..!

دو چشم مشکی به یکدیگر خیره شده بودند. روونا سعی میکرد مدرکِ صحت حرفهای ریگولوس را در چشمانش بیابد، و ریگولوس سعی میکرد روونا را وادار به پذیرش سخنانش کند!
-دروغ نمیگم روونا..

بانوی آبی اخم کرد و به سرعت برگشت. پشتش به ریگولوس بود:
-میدونم دروغ نمیگی.. فقط باید بهم بگی چطوری.. میفهمی چی میگم؟ باید برام توضیح بدی.. باید بگی که چی شد تا بتونم کمکت کنم، هوم؟

پاسخی نیامد.

-هوم؟

و سکوتِ مرگبارِ دره..

-ریگ؟

از شنیدن پاسخ نا امید شد و به سمت ریگولوس برگشت. البته، سمتی که ریگولوس سابقا آنجا ایستاده بود. هیچ اثری از پسرکِ مومشکیِ وحشت زده نبود. تنها باد بود که با برگ های ریخته درختان ممرز بازی میکرد و آنان را در جای قبلی ریگولوس میرقصاند. روونا پوزخندی به زود باوری خود زد:
-قرن ها زندگی کردی.. و هنوز به این سادگی به حرفهای همه اعتماد میکنی.. لعنت بهت روونایِ ساده دلِ من.. لعنت..!

صدای خش خشی از پشتش شنید. قصد داشت برگردد اما دیگر فریب این پسرِ جوانِ خوش چهره را نمیخورد:
-چی کار داری ریگولوس بلک؟

سکوت..

-کاری با من داشتی؟

خش خش..

-حرفاتو باور نمیکنم پسر.. حرفامو پس میگیرم..!

احساس گرما در پشت گردن..
تلاش برای بازگشتن..
تلاش برای فریاد زدن..
و عدم موفقیت..
لمس شدن توسطِ یک سایه..
و تاریکیِ محض..!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوه نه ازت متنفرم...!
-چرا؟
-چون ... احمقی!
-من احمق نیستم... تو احمقی. اگه من احمق باشم تو هم احمقی و اگه تو احمقی پس تو هم احمقی.
-خفه شو . اومدم قدم بزنم،بدون موزیک.کاش موزیک بودی . کاش میشد صدات رو کم و زیاد کرد.
-صدای همه ی موزیک ها رو نمیشه کم و زیاد کرد... بعضی وقتا مجبوری بهش گوش کنی!

سرش را تکان داد... و چشم هایش را با حرص باز نگه داشت تا صدای کسی را که به تازگی از درونش با اون صحبت میکرد از خودش دور نگه دارد...مسخره بنظر میرسید اما شاید وجدانش بود. احمقانه بنظر میرسید که با وجدانت صحبت کنی،و حتی سر جنگ هم باز کنی.

افکارش زیادی به طول نینجامید... با برخورد محکم دستی با پشت گردنش به جلو سکندری خورد،و دستانش بدون تامل بلافاصله به سمت غلاف خنجر کنار کمربندش رفتند،و خنجرش را بیرون کشید و بسرعت چرخید...

سکوت.

هیچ کس در دره وجود نداشت... نه این وقت از شب.چشمانش این بار واقعا باز شده بودند... و هیچ چوب کبریتی برای باز نگه داشتن آنها نیاز نداشت... اثر الکل را احساس میکرد که کم کم از بین میرفت ،و آخرین پس لرزه هایش را با تمام قدرت بر جای میگذاشت. همین بود... الکل بود... نه؟ هیچ کس در تاریک ترین زمان شب،درست قبل از طلوع به او حمله نمیکرد... آنهم در چنین جای پرت و بیخودی!

همینکه با خودش کنار آمد تا برگردد و سریع تر به سمت مقر مرگخواران آپارات کند،مشت محکمی که یک راست شقیقه اش را مورد ضربت قرار داد میدان دیدش را به حفره ای سیاه رنگ بدل کرد...و روی زمین افتاد،حتی قبل از اینکه فرصتی برای تعجب کردن داشته باشد،یا برای همان حالت های مخصوص خودش که شبیه زنبور مرده نگاه میکرد.

سه ساعت بعد

وقتی در های بزرگ خانه ی ریدل ها را گشود و قدم به داخل گذاشت،همچنان به خودش می خندید... برای لحظه ای به کلی دیوانه شده بود و وسط دره به خواب فرو رفته بود. دلیلی برای درد عجیبی که در یک سمت از سرش پیچیده بود پیدا نمیکرد اما ترجیح میداد فکر کند خودش به میل خودش بیهوش شده . درون خانه ی ریدل ها،زندگی روزمره جریان داشت... زندگی روزمره ای که با ورود او به کلی قطع شد.

همگی مرگخواران برگشتند،و به او خیره شدند. در نگاه هایشان انزجار وحشتناکی می درخشید...طوریکه انگار او همین چند دقیقه پیش گفته که می خواهد علامت شومش را پاک کرده به محفل ققنوس بپیوندد!

لبخند بی رمقی زد... و سعی کرد عادی رفتار کند... زمزمه کرد:خب سلام... و بلند تر گفت:سلام... ! من برگش... هی... شما ها چتونه؟!

به مورگانا خیره شد که از پشت میزش بلند شد و قلم پرش را درون جوهر فشرد... و اخم کرد:اصلا چرا برگشتی؟!

قلبش فرو ریخت... کجا "برگشته" بود؟! مگر اصلا رفته بود؟ زمزمه کرد:من ... من که نرفته بودم که بخوام برگردم... مورا...؟

و تنها پاسخی که با آن مواجه شد،فقط یک جمله بود... : خودت گفتی میخوای علامت شومت رو پاک کنی و زندگی خودت رو داشته باشی،حالا انگار اصلا ممکنه ، هنوز نیومده تصمیم گرفته بودی "متحول" بشی!

کلمه ی "متحول" را با تمسخر خاصی بیان کرد...ریگولوس احساس میکرد حشره ای است که با یک دمپایی بار ها بر سرش کوبیده باشند.

مهتابی،با یک جمله ی بی اهمیت شروع کرده بود،تا شروعی برای فجایعی بزرگ را رقم بزند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بعد از آخرین روز از آخرین ماه سال:

لرد سیاه روی تخت سلطنتش نشسته بود. احساس تشنگی می کرد.
-هکتور...ما تشنه ایم!

جوابی نیامد! لرد سیاه هم انتظار جواب نداشت. حتی از آن فاصله هم می توانست جسد به پشت افتاده هکتور را ببیند. هکتور نمی توانست برای او معجون ضد تشنگی بیاورد.
رودولف نمی توانست از این فرصت برای خودنمایی استفاده کند.
مورگانا بلافاصله به عالم بالا آپارات نمی کرد و با جامی زرین پر از شربتی خنک باز نمی گشت.

یارانش مرده بودند.
-پیشگوییت درست بود سیبل. و ما هر کاری کردیم نتونستیم جلوی این اتفاق رو بگیریم. اون نگهبانا یارانمون رو یکی یکی نابود کردن...و وقتی فهمیدن اونا اعضای یک گروه هستن برای شکار بقیه گروه به اینجا اومدن. دست کم گرفته بودمشون.

مشتش را روی میز کوبید.
-من اینجا نبودم...برای تحقیق در مورد عصای زرین رفته بودم. گفته بودی ساکنان این خونه می میرن...من نمردم! چرا نمردم؟ معنیش می تونه این باشه که کسایی که در اون روز خاص ساکن این خونه هستن می میرن؟

لبخند تلخی زد...گاهی راه حل چقدر ساده بود. چقدر در دسترس. آخرین زمزمه اش خطاب به تصویر خودش در آینه بود.
-سال نو مبارک لرد سیاه!


پایان سوژه

___________________________

سوژه جدیدجدی:(لطفا طنز نشه!)


-فوق العاده می شه. صبر کن تا ببینی. این کارو انجام میدم. می بینی که می تونم.

سیریوس با نگرانی به دوست قدیمیش نگاه کرد. درکش می کرد. ریموس دقیقا همان احساسی را پیدا کرده بود که خودش از زمان رهایی از آزکابان تجربه می کرد. احساس بی مصرف بودن! احساس به درد نخوردن!
گرگینه بودن آسان نبود. معجونی که باعث کنترل گرگینه ها می شد، نیروی زیادی از آنها می گرفت و همین باعث شده بود ریموس در ماموریت های آخر خوب عمل نکند. ولی هیچیک از این دلایل نمی توانست سیریوس را قانع کند.
-بس کن ریموس. می دونم که می تونی. ولی این طلسم جدیدیه. هنوز داریم روش آزمایش می کنیم. تو نمی دونی چند بار و به چه مدتی می تونی این کارو انجام بدی. نمی دونی عوارضش چیه. چقدر می تونی تبدیل بشی؟ این معجون نیست. طلسمه! طلسم ها خطرناکن. چطور می تونی اینقدر بی احتیاط باشی؟

ریموس جلوی آینه رفت و به تصویر چهره خسته و شکسته اش خیره شد. چین و چروک های روی صورتش خیلی بیشتر از مقداری بود که در سن او طبیعی به نظر می رسید. پای چشمانش گود افتاده بود. لبخندش سرد و غمگین بود.
-اینا رو می دونم سیریوس...ولی درکم کن. چاره دیگه ای ندارم. اینجوری می تونم مفید واقع بشم. این طلسم فوق العاده اس. فکرشو بکن. کافیه شخصی رو که می خوام به شکلش در بیام یک بار لمس کنم. بعد تغییر شکل می دم. سعی نکن. نمی تونی منصرفم کنی. من می رم خانه ریدل و این کارو انجام میدم. این یعنی نفوذ به قلب دشمن! می تونم چندین بار تغییر شکل بدم و اونا رو کم کم نسبت به هم بدبین کنم. بندازمشون به جون هم. اینجوری از درون ضعیف می شن.

سیریوس ناخودآگاه اعتراف کرد که نقشه زیرکانه ای است. ولی هنوز امنیت و سلامتی دوستش اهمیتی به مراتب بیشتر داشت. برای همین این اعتراف را به زبان نیاورد. از حالت چهره ریموس فهمید که در تصمیمش مصمم است.
-باشه...دیگه سعی نمی کنم منصرفت کنم. مطمئن باش چیزی به کسی نمی گم. ولی باید به من قول بدی. اگه احساس کردی مشکلی داره پیش میاد یا جریان داره از کنترلت خارج می شه بلافاصله برگرد. مهم نیست که عواقبش چی می شه.

چشمان ریموس برای اولین بار طی روز های متمادی برق زد. سیریوس همیشه از او حمایت می کرد. دست دوستش را گرفت.
-قول می دم. برام آرزوی موفقیت کن.

گرگینه شنل کهنه و مندرسش را پوشید. امیدوار بود. احساس سرزندگی می کرد. نفس عمیقی کشید و هوای بارانی و نمناک شب درونش را پر کرد. قصد داشت به تنهایی به قلب دشمن بزند. ولی برای ورود باید اولین تغییر شکلش را انجام می داد و بهترین انتخاب برای شروع دره سکوت بود. همیشه تعدادی مرگخوار در این دره سرد و تاریک پرسه می زدند.
ریموس قبل از رفتن به خانه ریدل باید به دره سکوت می رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1393 04:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی پیشگویی میکنه که در آخرین روز از آخرین ماه سال، زندگی تمام ساکنان خانه ریدل تموم خواهد شد. لرد گروهی از مرگخوار ها رو به دره ی سکوت میفرسته تا عصای زرین رو پیدا کنن و بیارن تا این اتفاق نیفته و گروهی دیگر در خانه ریدل میمونن تا راه مقابله با اون اتفاق وحشتناک رو پیدا کنن.

دره سکوت دارای چند لایه دفاعی هست که نذاره انسان ها وارد اونجا بشن، لایه ی اول که دیوانه ساز ها بودند، توسط مرگخواران نابود شد.
مرگخوارانی که در خانه ریدل ها بودند، طلسم میوتوس Muteus رو پیدا کردند و به وسیله ی سپر مدافع، این رو به اطلاع مرگخواران داخل دره رسوندند.
محافظین دره که انسان نیستند، از حضور مرگخواران مطلع شدند و میخوان جلوشونو بگیرند.
لرد چون خبری از اون مرگخوار ها دریافت نمیکنه، گروه دیگه ای رو میفرسته تا اونا رو پیدا کنن و برگردونن برای محافظت از خونه ی ریدل ها؛ و اگه تا سه روز نتونستن پیداشون کنن، برگردن.
لرد، مرلین رو احضار میکنه،چون تنها کسی که قبل از آن دره ی لعنتی و جنگل اسرار آمیز و تمام راز های دروش زندگی میکرد، او بود.

_______________________

به محض اینکه ایوان سعی کرد تا ورد را ادا کند، موضوع مهمی را متوجه شد، هنوز در جای قبلی خودشان ایستاده بودند، جایی که چند لحظه قبل توسط چندین دیوانه ساز محاصره شده بود و هر لحظه امکان داشت برگردند! نگاهی به بقیه ی مرگخواران انداخت و با اشاره ی چوبدستی به آنها گفت که باید چکار کنند.

چند دقیقه بعد تمام مرگخواران در نقطه ای دیگر اردو زده بودند و در حال بررسی مواد غذایی و وسایلی بودند که به همراه داشتند، هر یک از افراد گروه به دنبال کاری بود و هیچ یک به سایه ای که از ابتدای ورودشان به جنگل آنها را تعقیب میکرد و اکنون در نزدیک ترین فاصله از زمان حضورشان در این مکان به آنها قرار داشت.

خانه ریدل ها:

- تمام مرگخواران، همین الان در سرسرا حاضر بشین!

لحظاتی بعد تمام مرگخواران باقی مانده در عمارت اربابی ریدل ها در مقابل لرد سیاه تعظیم کرده بودند و منتظر بودند تا لرد صحبت بکند. لرد نگاهی به مرگخوارانش انداخت، جای خالی گروهی که برای تجسس فرستاده بود را کاملا در بین یارانش حس میکرد، اما چاره ی دیگری نداشت، نباید اجازه میداد که پیشگویی به واقعیت تبدیل شود، با اینکه میدانست اگر به این کار ادامه بدهد، خود به خود جامه ی عمل به پیشگویی پوشانده است.

اجزای صورت لرد از استیصال و درماندگی اش در برابر پیشگویی در هم رفته بود، مرگ تمام یارانش بهایی بود که هرگز نمیخواست برای هیچ چیزی بپردازد. لبخند همیشگی اش را روی لبانش نشاند تا مرگخوارانش به چیزی شک نکنند و شروع به صحبت کرد:
- یه گروه هفت نفره از شما ها همین الان به سمت دره ی سکوت حرکت میکنه، باید ایوان و بقیه رو پیدا بکنید و برگردونید اینجا، خودتون هم اگه تا سه روز دیگه نتونستین پیداشون بکنید، برگردین تا با گروه های بزرگتری برگردین! بلاتریکس، لینی و مرلین، شما ها تا آخرین لحظه کنار من خواهید بموند. مرلین، با من بیا!

مرگخواران بعد از تمام شدن حرف های لرد، تعظیم دیگری کردند:
- چشم سرورم.

لرد با اشاره ی دستش مرلین را به سمت اتاقش فراخواند، تنها کسی که قبل از آن دره ی لعنتی و جنگل اسرار آمیز و تمام راز های دروش زندگی میکرد، او بود.

دره ی سکوت، مکانی نامعلوم:

- فرمانده، یکی از دیده بان ها گزارش داده که بازم انسان ها وارد دره شدند، این بار به صورت گروهی اومدند، چیکار کنیم؟!

- توسط مانع اول از بین میرن، مسئله ای نیست.

- اون ها مانع اول رو از بین بردند، الان بیشتر داخل جنگل جلو اومدن!

فرمانده محافظان دره ی سکوت، از عصبانیتی که از شنیدن این خبر به او دست داد، تیره تر شد و با عصبانیت گفت:
- این امکان نداره، هیچ انسانی نمیتونه از بین اون همه دیوانه ساز عبور کنه؛ چند دیده بان دیگه برستین و اگه بیشتر جلو اومدن، بهشون حمله بکنید، اسرار اینجا تا ابد مثل یک راز باقی خواهد ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با ترس و وحشت به دیوانه سازهایی که هرلحظه به آن ها نزدیک تر می شدند خیره می شوند. با هر حرکتی که آن ها به سمت جلو می کردند، مرگخواران قدمی به عقب بر میداشتند، تا جایی که اینقدر به هم نزدیک شدند که کمرهایشان از پشت به هم اصابت می کرد.

هیچ کدام هیچ حرفی نمی زدند، در واقع حرفی نداشتند که بخواهند بزنند ... و درست در لحظه ای که دیوانه سازها چند متر بیشتر با آن ها فاصله نداشتند و سرما به اوج خود رسیده بود، نور خیره کننده ای از پشت دیوانه سازها نمایان می شود.

سپر مدافعی به شکل پیکسی(!) پرپر زنان در میان دیوانه سازها نمایان می شود و آن ها را وادار به عقب نشینی می کند. با اینکه این سپر مدافع با هدف دیگری به آنجا فرستاده شده بود، اما کاربرد اصلی اش را فراموش نکرده بود ... دور کردن دیوانه سازها.

بالاخره دیوانه سازها پراکنده می شوند و مرگخواران که از شدت وحشت در جای خود منجمد شده بودند، به سپر مدافع می نگرند. درست است که نیمه ای از وجودشان از حضور این سپرمدافع خوشنود بود اما نیمه ای دیگر ... همه ی آن ها مرلین مرلین می کردند که سپر مدافع راهش را کج کرده و به دنبال دیوانه سازها از آنجا برود و برنگردد ... اما بلافاصله بعد از رفتن دیوانه سازها، سپر مدافع هم دوری می زند و یکراست به سمت مرگخواران می آید.

آخر این چه حماقتی بود؟ فرستادن سپر مدافع سخنگو در وسط دره سکوت؟ چطور چنین خطایی می توانست از یک ساحره راونکلاوی سر بزند!

تمام مرگخواران این جملات را از درونشان فریاد می زدند و این بار، سپر مدافع را دشمن خود میدانستند. سپر مدافعی که با سخن گفتنش، در یک چشم به هم زدن تمامی آن ها را نابود میکرد.

بالاخره پیکسی به آن ها رسید ... به مرگخوارانی که نفس هایشان را در سینه حبس کرده بودند و با چشمانی گشاد شده، ماموریتشان را پایان یافته می دانستند و این لحظات را، آخرین ثانیه های نفس کشیدنشان بر روی زمین این کره خاکی می دیدند.

سپر مدافع درست جلوی آن ها ایستاد، اما لب به سخن نگشود. در عوض هاله ای آبی رنگ دور آن را فرا گرفت، هاله ای که هر لحظه بر وسعتش افزوده می شد تا اینکه بالاخره تمام مرگخواران را در خود در برگرفت.

و در این لحظه بود که صدای لینی به سختی بلند شد، گویی که از درون چاهی با عمق شونصد متری سخن می گفت ...

طلسم "میوتوس! Mute ous! هاله ی ضد صدایی بوجود میاره که میتونه صداهای خیلی آروم رو تو خودش خفه کنه و نذاره که به بیرون درز پیدا کنه! از ترکیب سپر مدافع و این طلسم استفاده کنین و مارو بی خبر نذارین!"

پس بالاخره لینی و فلور راهش را پیدا کرده بودند ... با خاموش شدن صدای لینی، هم هاله و هم سپر مدافع ناپدید می شوند و دوباره مرگخوارها می مانند و چوبدستی هایی که همچنان ورد "لوموس"ـه خود را حفظ کرده بودند.

و اینبار این روزنه ی امید است که در تک تک مرگخواران نقش می بندد ... اگر سریع بودند، میتوانستند از این طلسم همراه با سایر وردها استفاده کنند و از خودشان در دره سکوت محافظت کنند. اما ...

" چطور همین طلسم میوتوس رو میتونیم اجرا کنیم؟ "

این جملاتی است که از انتهای چوبدستی یکی از مرگخواران خارج شده و جلوی دیگران نقش می بندد. ایوان چوبدستی اش را بالا می آورد و چشمانش را می بندد، شاید چون این طلسم، طلسم ِ سکوت بود، با سکوت و از عمق وجود هم می توانست ادا شود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین

آیلین پرنس همیشه معروف بود. همیشه به این که حس ششم قدرتمندی دارد معروف بود. همین حس ششم بود که به یک‌باره معذبش کرد.

با چنان احتیاطی از جا برخاست که گویی چندین گرگ گرسنه در کمینش نشسته‌اند و همین که صدایی ایجاد کند، کارش تمام است. آرام کنار ایوان نشست و با تکان چوبدستی، کلماتی را برایش نوشت:
احساس بدی دارم ایوان. اتفاق بدی داره میفته.

ایوان نتوانست با صدای بلند بخندد و تنها به نگاهی تمسخرآمیز اکتفا کرد:
وسط پیژامه پارتی خونه‌ی ریدل که نیستیم که بخوای احساس خوبی داشته باشی. معلومه که..

ناگهان چند نوار رنگی که از انتهای چوبدستی مورفین گانت بیرون آمده بود، خطوط ایوان را برهم زد:
اینجا داره یه اتفاقی میفته!

و اینجا بود که گروه مرگخواران، سراسیمه از جا برخاستند. حتی کسی مثل ایوان که در برابر سرما مقاوم بود هم احساسش می‌کرد. دمای هوا به طرز وحشتناکی افت کرده بود و صدای خش خش و موهوم باد مانندی، از دور تا دورشان به گوش می‌رسید.

در یک حرکت غریزی، همه‌شان عقب عقب رفتند تا یک دایره امن را تشکیل دهند که نور طلایی مشعشعی، بالای سرشان نقش بست:
با دیوانه‌سازها محاصره شدیم! هرکاری می‌کنید، صداتون در نیـــــاد!!

برای ثانیه‌ای به درازای ابدیت، مرگخواران با خود اندیشیدند: چطور بدون ایجاد صدا سپر مدافع درست کنیم؟!

و بعد...

وحشت آغاز شـــد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1392 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- چطوره سپر مدافع بفرستیم؟

ابر تفکرات لینی به همان سرعتی که تشکیل شده بود ناپدید می شود و با شگفتی به سمت گوینده ی این حرف بر می گردد.

- فلور؟ تو داشتی ذهن منو می خوندی؟

فلور بدون توجه به حرف لینی، جلو می آید و تکان ماهرانه ای به چوبدستیش می دهد. اما قبل از اتمام کارش دستی مانع او می شود.

- فراموش نکن، دره سکوت. همین سپر مدافع میتونه اونارو تو خطر بزرگی بندازه.

فلور چوبدستی اش را پایین می آورد و به سمت پنجره قدم بر میدارد.

- یعنی وقتی واردش بشن یک کلمه هم حرف نمیزنن؟ حتی با صدای آروم؟

فلور سرش را به سمت لینی می چرخاند. در نگاهش شوق شنیدن حرف امیدبخشی در این رابطه موج می زند. اما لب های لینی برای سخن گفتن باز نمی شود و تنها با نگاهی غمگین به او خیره می شود.

فلور با عصبانیت نفسش را بیرون می دهد و دست از نگاه کردن به نقطه ای که آخرین بار مرگخواران اعزام شده را دیده بود بر میدارد. دوباره به سمت کتاب های عظیم و قطور می رود و با اطمینان می گوید:

- مطمئنا راهی هست، فقط باید پیداش کنیم.

دره سکوت:

مرگخواران به آرامی و در سکوت جلو می رفتند. به طرز عجیبی تمامی آن ها کفش های پارچه ای پوشیده بودند تا مبادا صدای قدم هایشان سکوت دره را بر هم زند. همه حواسشان را به خوبی جمع کرده بودند تا حرکت اشتباهی که منجر به بر هم خوردن سکوت می شود از آن ها سر نزند.

به همین شکل و با روشنایی ای که با ورد لوموس ساخته بودند، به پیش می راندند. هنوز در ابتدای جنگل بودند و اتفاق ناگوار و عجیبی برایشان نیفتاده بود. تمامی آن ها از صمیم قلب آرزو می کردند که این بی اتفاقی، نشانه ی خوبی باشد و تا انتها به همین شکل باقی بماند ... اما تک تکشان می دانستند که این خیالی بیش نیست و هرلحظه ممکن است از سویی غافلگیر شوند و همین موضوع باعث می شد که حتی لحظه ای تپش تند قلبشان متوقف نشود و برعکس، هر لحظه بر آن افزوده شود ...

بالاخره مرگخواری که رهبری گروه را بر عهده داشت و جلوتر از همه بود می ایستد و با حرکت دستش دیگران را هم به توقف کردن وا می دارد. بر میگردد و رو به دیگر مرگخواران می ایستد. هرکسی که در آن لحظه آنجا بود و از نقشه ی مرگخواران خبر نداشت، خیال می کرد که او می خواهد دست از سکوت بردارد و سخنانی را ادا کند. اما مرگخواران باهوش تر از این حرف ها بودند.

رهبر گروه تکان های مداومی به چوبدستی اش می دهد و با هرتکان کلمه ای در جلویش و پیش روی دیگر مرگخواران ایجاد می شود و در هوا معلق می ماند. بالاخره جمله اش کامل می شود و مرگخواران به وضوح پیغام او را دریافت می کنند.

" فقط 3 دقیقه استراحت! ... بی سر و صدا ... و آروم. "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1392 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران خانه‌ی ریدل، سخت در حال تحقیق و تفحص در کتاب‌های جادویی ِ باستانی بودند. ولی لینی کناری نشسته و متفکرانه به خطوط نقش‌بسته روی کاغذ پوستی ضربه می‌زد. «و هـــر کــس که خــطــری برایــشان محسوب می شد را بــه سمت خود کشــیــده از صـفـحه هستی مــحو می کردند.»

برخلاف اکثر مرگخواران ِ مفتخر به اصالتشان و بی‌خبر از دنیای ماگلی، لینی به خاطر کنجکاوی ذاتی و همینطور دوستی‌ش با رز ویزلی کم سن و سال، داستان‌های ماگلی زیادی می‌دانست. کلمات این پیشگویی، چیزی را به ذهنش متبادر می‌کرد. به آرامی رز را فراخواند:
- رز!

رز ویزلی با امیدواری از پشت انبوه کتاب‌ها به سمت لینی پرید. از یک جا نشستن متنفر بود و امید داشت لینی یک کار پر جنب و جوش تر برایش داشته باشد.
- چیه لن؟

لینی نوک انگشتش را روی کلمات ِ «به سمت خود کشیده» گذاشت و گفت:
- این تو رو یاد داستانی نمی‌ندازه؟

رز کمی به فکر فرو رفت و بعد با لبخندی گسترده، گل از گلش شکفت:
- منظورت فلوت‌زن شهر هاملین ـه؟!

لینی سرش را بالا آورد و به رز خیره شد. رز متوجه مفهوم حرفش شد و با رنگی پریده تته‌پته‌کنان گفت:
- اما اون... اون.. آدم بود... فلوت می‌زد... یعنی...

لینی به سردی پاسخ داد:
- تا حالا کی دیدی مشنگا از چیزی درست سر در بیارن؟!

صدایش را بلند کرد:
- فلور. داف. پادما. با رز برید و هرچیزی که می‌تونید در مورد افسانه‌ی شهر هاملین پیدا کنید. ببینید چطوری این اتفاق افتاده. بچه‌ها رو با خودش کجا برده و رُس‌ش رو بکشید.

و به سمت بلاتریکس برگشت:
- بلا، ببین می‌تونی از ارباب بپرسی این افسانه، این فرد، کسی رو که مسلط به جادوی سیاه یا حتی متعصب در زمینه‌ی جادوی سفید باشه بهش یادآوری کنه؟

قبل از این که حرف لینی به اتمام برسد، دنباله‌ی ردای سیاه بلاتریکس در پیچ راهرو ناپدید شد و همان لحظه، لینی آرزو کرد کاش چیزی از مرگخواران حاضر در دره‌ی سکوت می‌دانستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...