جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سرسرای عمومی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آبان 1397 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با تشر گفت:
_عن دماغ من حکم پادزهر رو داره
لودو با عصبانیت بالای سر هوریس ایستاده بود
_خفه شو!هاگرید تو برو کمک بیار!هی تو مگه استاد معجون سازی نیستی؟یه چیزی پیدا کن بدیم به این داره میمیره
هکتور به قفسه خود نگاهی میاندازد.دست دراز میکند و چیزی مثل یک گلوله تاپاله بیرون میاورد.
لودو نگاهی خیره به او میکند و میگوید:
_نه
هکتور لودو را کنار میزند و میگوید:
_تاپاله تسترال نیمه هوشیار!خیلی موثر.مرده رو زنده میکنه.میدونی باید تو همون ده ثانیه ای که تسترال بین خواب و بیداریه...
_نهههههه
دیگر دیر شده است.هکتور گلوله را درون دهان هوریس انداخته است.لودو ناامید به بدن هوریس نگاه میکند و سپس چوبدستی اش را به طرف هکتور نشانه میگیرد
_ای دیوانه ی روانی!ویبره ای بی عقل!میکشمت بخدا میکشمت
هکتور که میکوشد از ورد های گوناگون لودو رهایی یابد زیرلب میگوید:
_احمق نجاتش دادم!بعدشم وضعیتش از این که بدتر نمیشد!
لودو به شکل محسوسی عصبانی میشود سپس بلند فریاد میزند:فیلیپندو!!
هکتور نمیتواند جاخالی دهد .محکم به قفسه معجون ها میخورد.قفسه روی هکتور میفتد و همه شیشه های معجون های مختلف آن خرد میشود.
لودو آرام آرام به سمت هکتور میرود
_هک..هکتور؟هکتور جونم؟؟
هکتور بی حرکت زیر قفسه نقش بر زمین شده است
لودو قفسه را بلند میکند و هکتور را کشان کشان به طرف دیگر اتاق میبرد.
_خدایا..چیکار کردم؟
_لای لالای لای لالای لای...
لودو به سرعت برمیگردد و میگوید:
_یا خدا تو دیگه کدوم...هوریس؟؟
_سلام چطوری رفیق؟؟لای لالای لالای لای...
_چه بلایی سرت اومده؟
_لای لالای لالای لای
_هکتور خدا لعنتت کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1397 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلاگهورن از فرط عصبانیت نگاهی به هکتور انداخت و سپس به او حمله کرده و پایش را گاز گرفتو گفت:زودباش منو درست کن ویبره ای!!!

هکتور:گفتم که قربون اون دمت این معجون غیر قابل برگشته.

_ساکت وگرنه غیر قابل برگشت و نشونت میدم.

هکتور تصمیم گرفت دست به کار شه و پادزهر و درست کنه.

او همون محتویات قبلی را ریخت سپس دستش را در دماغش کرده گلوله ان دماغی بیرون اورده و در معجون ریخت و هم زد.سپس معجون را به هوریس داد تا بخورد.

هوریس گفت:حتی فکرشم نکن.

لودو گفت:هوریس همین یه راه رو بیشتر نداری.

_نه نمیخوام نمیخوااااااااااممممممم!

هوریس معجون را نمیخورد بنابراین لودو و هاگرید دست و پای او را گرفتند.سپس هکتور معجون را در حلق هوریس ریخت.هاگرید و لودو دست و پای هوریس تمساحی را ول کرده و عقب امدند.

هوریس تلو تلو خورد و بر زمین افتاد و بیهوش شد.

لودو جیغ کشید:قاتللل تو کشتیش!
هکتور:نخیر نکشتم.
_چرا تو کشتیش تو ویبره ی ادم کش روانی همش تقصیر توئه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
JUST SLYTHRIN
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مهر 1397 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از چند ثانیه احساس کرد دندون هاش دارن تیز میشن و داره روی پوستش پولک در میاره...

ببینم هک ...اون.. چی.......بود؟

وکمی بعد احساس کرد دیگ نمیتون حرف بزنه..

هک:اون آزمایش جدیدم....بود

همه با دهن باز به هوریس که داشت به یه خزنده تبدیل میشد نگاه کردند

لودو که پس از دویدن از پله ها تازه به آشپزخانه رسیده بود دید که تمساح وسط آشپز خونه وایساده و داره همینطوری توی چشماش نگاه میکنه..

-هک..تور این دیگه..چیه؟؟؟؟

-آزمایش جدیدم بود هنوز کامل نشده بود هوری جونم یع دفعی خیلی اتفاقی کل لیوان رو سر کشید

-میدونی هکتور اگه من ريیس اینجا بودم همین حالا بهت میگفتم داد زد:توووو اخرراا جیی

-خب پس شانس آوردم تو اینجا کاره ای نیستی

هاگرید:بچه ها الان باید به فکر یه معجون باشیم تا هوریس رو دوباره به حالت انسانیش برگرده...هکتور حالا که این معجون دست گل تو بود باید خودت یه معجون خنثی کننده برای هکتور درست کنی

-اوووم میدونی چیه تو آزمایش قبلیم دانش آموزا برای د از یه مدت دوباره به حالت اولشون بر میگشتن واسه همین این معجون رو طوری درست کردم که دیگه به حالت اول برنگردن یعنی همینطوری بمونن...

لودو: هکتووووررر.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1397 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو نگاهی به در و دیوار های دفتر هوریس انداخت.
_نه شاید دانش آموزانی در قالب موش اینجا باشن. بیا تو گوشت بگم نظرمو.

سپس لودو نزدیک هوریس شد و نظرشو به هوریس داد.
چشمان هوریس پس از شنیدن ایده ی لودو برق زد و درخشان شد.
_درسته! همین آلان میرم تکلیفمو با هک روشن میکنم. وگرنه...

هوریس و لودو از دفتر خارج و به سمت اتاق معجون سازی هکتور رفتن.
هوریس نگاهی به در اتاق هکتور کرد و در زد.
_هکتور میدونم اون تویی، درو باز کن. جرمت رو سنگین تر نکن. مصالمت آمیز برخورد کن. هکتور!

لودو فکر کرد و صحنه ی دیدن و شنیدن حرف هکتور رو مرور کرد.
_هوری. فکر کنم رفته آشپزخونه.

با گفتن این حرف، هوریس سه باره، این بار از پشت بر روی زمین کله شد. و لودو او رو بلند کرد و هر دو به سمت آشپز خانه روانه شدن.


آشپزخونه

هکتور با لبخندی زیبا وارد آشپزخونه شد. و لیوانی با معجونی بی رنگ رو روی میز گذاشت.
_خانم ها و آقایون توجه کنین! به این لیوان دست نزنین هنوز کامل درستش نکردم.
همین. به کارتون برسین ... آهان این معجون تازه سازم رو هم توی دیگ بریزین و به خورد دانش آموزان باقی مونده بدین.

آشپزها نگاهی به هم کردن و چیزی نگفتن. در واقع جرئت چیزی گفتن رو نداشتن. هکتور هم رفت سر یکی از دیگ ها تا خودش از جلو بر همه چیز نظارت کنه. ناظری شده بود برای خودش.
پس از دقایقی در با شدت باز شد.

_هک هک! من دیگه نمی تونم تحمل کنم...اهوم اهوم... چرا سرفم گرفته؟ بله داشتم میگفتم داری مدرسه رو... اهوم... یکی یه لیوان آب بده... ببین همه ی دانش آموزها برام عزیزن؛
همشون...اهوم...اینی که اینجاست آبه دیگه؟

شدت سرفه آنقدر به هوریس فشار آورده بود که حتی منتظر گرفتن جواب نشد. و دقیقا لیوان حاوی معجون دست ساز هکتور که روی میز بود رو تا قطره ی آخر سر کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1397 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو داشت وارد دفتر مدیر میشد ک مثل همیشه برای شب باهم اندیکی عیش اند نوش کنند که.....

-اووووووق.....
-لعنت مرلین بتو هاگرید اینا چیه؟ چرا... واسا ببینم تو یونیفرمای دانش آموزارو استفراغ کردی رو من؟؟

هاگرید بی توجه به اتفاق افتاده لودو رو کنار میزنه و اوق زنان از راه پله مدور پایین میره.

-گندت بزنم ، حالا من چیکار کنم با این کت و شلوار استفراغی ؟

در دفتر مدیر باز میشه و هکتور میاد بیرون و با تعجب به لباسای لودو نگاه میکنه.

-هی اون تو چخبره؟ فکنم هاگرید زیاده روی کرده ، آخه تا از در اومد بیرون و تگری زد رو من هکتور !!!
-اِاااا نمیدونم هاگرید چش بود .... .... خب من دیگه باید برم ب آشپزخونه تا ببینم آشپزا چیکار میکنن

هکتور که خودشو زده ب اون راه با عجله قبل اینکه مدیر برای لودو بگه چ اتفاقی برای هاگرید افتاده از پله ها میره پایین.

-برم آشپزخونه ببینم آشپزا چیکار میکنن؟
دارن لباسای دانش آموزارو میشورن ! من نمیدونم مرلین به این جای عقل چی داده

لودو که سعی میکرد با دستمال چهارخونه ی زرد و مشکیش آب دهن هاگرید با تیکه های لباس فرم بچه هارو پاک کنه درب دفتر مدیرو کوبید و وارد شد.

-سلام هوری ، چ اتفاقی افتاده اینجا ؟ چرا این دوتا اینطوری بودن؟

هوری که خودش نوشیدنی کره ای اورا برده بود به رویا سعی میکرد شمرده حرف بزنه و اتفاقات رو برای لودو بگه از صفر تا صد ، از استاد معجون سازی شدن هکتور بگیر تا جوجه شدن دانش آمورا.

-ببین هوری اینجوری نمیشه ک ، من یه پیشنهاد برات دارم.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 04:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: هکتور که با وساطت لرد و پارتی بازی هوریس استاد معجون سازی شده، از دانش آموزای هاگوارتز به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده و میکنه و هر بار یکی از معجون هاش رو میریزه توی غذای هاگوارتز. تحت تاثیر آخرین معجون، دانش‌آموزا همه تبدیل به جوجه کباب شدن. هاگرید چند سیخ جوجه-دانش‌آموز گرفته دستش و در حالی که به نیش می‌کشه، وارد دفتر مدیر می‌شه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- هوریس؟ هوریس پاشو! پاشو فیشارت افتاده ... بیا یکم جوجه بزن تقویت شی!

هوریس اثری از حیات بروز نمی‌داد.

- پاشو یه سیخ بال که دوس داشتی واست سوا کردم با نوشیدنی کره‌ای بزنی عششش کنی! ده پاشو لامصّب!

شنیدن لفظ «نوشیدنی کره‌ای» اندکی هوشیاری به هوریس هدیه کرد.

- بدبخت شدیم هاگرید ... می‌‌دونی این جوجه‌ها ...

- الکی نگرانین!

هوریس سر برگرداند و با چشمانی امیدوار به هکتور خیره شد. هکتور در دفتر را پشت سرش بست و در حالی که یک پاتیل مسافرتی را هم می‌زد، داخل شد.

- موافقم هوریس ... یکم بیشتر باهاس تو زعفرون می‌خوابوندینشون ولی به هر حال بدک نی! سخ نگیرین.

- زود تاثیرش از بین می‌ره! به هر حال من بازم دانش‌آموز می‌خوام تا همه ایده‌های جدیدمو پیاده کنم.

هاگرید که چیزی از حرف‌های هکتور نفهمیده بود ترجیح داد خودش را درگیر نکند و گاز دیگری بزند. بلافاصله سیخ جوجه شروع به تغییر شکل کرد و لحظه ای بعد، پاهای گویل در دست هاگرید قرار داشت. هاگرید به سرعت سر او را که داشت می‌جوید تف کرد. گویل سرش را برداشت و به سوی مادام پامفری روانه شد.

- لعنتی! دلم پیچ می‌زنه ... این همه دانش‌‌آموزو چیطوری دفع کنم؟

هاگرید نیز پشت سر گویل از در خارج شد تا اولین مرلینگاه را بیابد.

- منم برم آشپزخونه تا شام آماده نشده!

- می‌شه ... هیعک ... بس کنی؟

هکتور بدون توجه به تقاضای هوریس دفترش را ترک کرد تا او بطری نوشیدنی دیگری را باز کند. هوریس مدیر بدی نبود ... اما شاید کمی منفعل بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اوضاع هاگوارتز بسیار قاراشمیش بود!

در یک سمت هکتور با تلاش شبانه‌روزی و بی‌وقفه، همچنان در حال ساخت و رونمایی از معجون‌های جدیدش با مواد اولیه‌ی خارق‌العاده‌ای بود که حتی شنیدنش هم محتویات معده رو به سمت دهن روانه می‌کرد، چه برسه به خوردنش!

در سمت دیگه هاگرید که حالا هاگوارتز رو به چشم یک رستوران مجلل و بزرگ می‌دید، از اینور و اونور جوجه کباب می‌چید و زیربغل می‌زد. فنگ هم هاپ‌هاپ‌کنان به دنبالش در حرکت بود و هر از گاهی از یکی از جوجه‌کباب‌های چشم‌دار، گازی می‌گرفت و بعدش هم چندتایی رو به دهن می‌گرفت و با دمی که با افتخار بالا داده بود، به تعقیب هاگرید ادامه می‌داد.

سمتی که متعلق به مدیر هاگوارتز بود هم تعریف چندانی نداشت. مدرسه‌ای که براش آرزوهای بزرگی داشت، حالا به لطف هکتور نامی رو به نابودی گذاشته بود. هوریس درحالی که همچنان نقش بر زمین بود، مغزش با سرعتی چند برابر حالت عادی در حال چاوش و کنکاش بود تا راه حلی برای مصیبت به بار اومده پیدا کنه.
اما رشته‌ی تفکرات هوریس با ورود ناگهانی هاگرید و فنگ از هم می‌گسیخه!

- تـ...و ... چـ...ی ... کـ... ا... ر... هن... هن!

صحنه‌ای که جلوی چشم هوریس قد علم کرده بود، فاجعه‌بارتر از اون بود که بتونه باهاش کنار بیاد و کلماتش رو سر هم کنه و جمله‌ی با معنایی رو بیان کنه. تا جایی که در نهایت به هن هن میفته.

یک لحظه فکر کنین و خودتون رو جای هوریس بذارین. مدیر هاگوارتز باشین و معاونتون رو به همراه سگش در حالی ببینین که چندین جوجه‌کبابی که در واقع دانش‌آموزان مدرسه‌ش بودن رو به دندون بگیرن و ملچ‌مولوچ‌کنان از هضم کردن تعدادیشون حرف بزنن!

خب... قطعا شما هم اگه جاش بودین برای بار دوم نقش بر زمین می‌شدین، اما این‌بار با مخ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1397 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هوریس مثل عزاداران حسینی دستاشو به سرش می کوبید و هاگرید که هنوز دوهزاریش نیوفتاده بود دستی به ریشش می کشید.
_ دانش اموزا ؟! کبابا ؟! بادمجونا ؟! چشما ؟! ... من که نفهمیدم منظورش چیه ولی بهتره فنگم بیارم طفلی حیفه از اینا بی بهره بمونه.

هاگرید از جاش بلند میشه و به طرف در دفتر به راه میوفته. ولی هوریس هنوز به صورتش چنگ مینداخته و مثل ابشار های امازون گریه میکرد.

آن طرفتر دفتر خصوصی هتکتور

ژوووووووون جای لرد خالی , جای نیجینی خالی , دام دام , دیه دا , دیداه دام!

هکتور درحالی که برا خودش میزدو میرقصید , همزمان چند تا پاتیل پر و یه کتاب دستورالعمل معجون سازی کنارش بودند.

هکتور ویبره زنان به طرف می مواد اولیه اش خیز برداشت و با خودش گفت:
_خوب این یکی برا جغدا , اینم برا تسترالا , اینم برا...

همان طرفتر دفتر هوریس


هوریس دیگه از خودزنی دست برداشته بود و گوشه اتاق زانوی غم بغل کرده و مشغول کشیدن محتویات مماغش بود.
او سعی کرد خودشو جمع کنه و مثل یه نوزادی که هنوز شناسنامه نگرفته عر میزنه , نباشه. تلو تلو خوران خودشو به میزی که تلفن ضروری روش بود رسوند. دستشو به طرفش دراز کرد و بطری دلتسر کره ای کنار تلفن رو برداشت و سر کشید. بعد بازم تلو تلو خوران چند قدمی دور خودش چرخیدو با صدای مقدس زارت نقش بر زمین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1397 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از خوابگاه‌ها

حالا صبح شده بود. گنجشک ها جیک جیک نمیکردن چون تابستون بود و میخواستن از فرصتشون استفاده کنن و تا لنگ ظهر بخوابن. اما از طرفی دانش آموزای بدبخت چون میدونستن توی مدرسه‌ن و باید صبح ها زود پاشن، درحالی که زیر لب میگفتن "پنج دقیقه دیه" سعی میکردن دوباره بخوابن و نور آفتاب رو که از پنجره می تابید رو نادیده بگیرن.

همه دانش آموزا در یک حرکت انتحاری و اعتصابی خواستن پتوهاشون رو روی سرشون بکشن، اما متوجه شدن اصلا نمیتونن تکون بخورن.
حتی نمیتونستن حرف بزنن و اعتراض کنن، درواقع انگار به یه جسم بی خاصیت تبدیل شده بودن.

یکی از دانش آموزا با تلاش فراوان و درحالی که تو ذهنش "یا جای کش جوراب مرلین" میگفت، تونست توی تختش غلتی بزنه و با اقتدار مثل یه قهرمان سرشو بالا... نه سرشو بالا نکرد! همین که چرخیده بود هنر کرده بود دیگه انتظار زیادی نباید داشت.

اما وقتی دانش آموز مذکور غلت زد تونست دانش آموزای دیگه رو ببینه که همشون به یک شکل شده بودن و دیگه ابهت انسانی نداشتن.

همون زمان- دفتر هوریس

- کلی جوجه کباب چشم دار توی تالارا داریم هوریس. برم یه چن پرس بیارم بزنیم تو رگ؟ تازه شاید باورت حتی توی تابلوها هم جوجه کباب داریم.

هوریس اول متفکرانه و فیلسوفانه چونه‌ش رو خاروند و بعد متوجه شد که یه جای کار اشکال داره!
- جوجه کباباش گوجه ندارن؟
- نه ولی انقدر کباب داریم که نگران گوجه نباشیم.

اما بعد هوریس فهمید که چه نکته‌ای جا انداخته و با فهمیدن این که چه اتفاقی افتاده، با دستاش بر فرق سرش کوبید اما این دفعه سرش کمی قر شد.
- اونا دانش آموزامن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/4/4 22:27:09
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1397 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هکتور استاد درس معجون سازی شده و معجون هاش رو روی دانش آموزا امتحان میکنه. دانش آموزا تا به این لحظه تبدیل شدن به "ترشی" و بعد هم مو در آوردن. بالاخره هوریس اسلاگهورن، مدیر هاگوارتز، موفق شده پادزهری برای موهای دانش آموزا بسازه و اوضاع رو عادی کنه. اما هکتور هم بیکار ننشسته و داره معجون جدیدی میسازه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هکتور با یک دستمال کثیف، که مشخصا محتویات بینی اش را درون آن جمع آوری کرده بود، عرق پیشانی اش را پاک کرد، سپس دستمال را گلوله کرد و کنار پاتیل گذاشت. هکتور هرگز چیزی را دور نمی انداخت، او معتقد بود هرچیز بی مصرفی، بالاخره یک روز به درد خواهد خورد.
بر اساس همین اعتقاد، هکتور ناگهان از پاتیل فاصله گرفت و از میان کلکسیون وسایل درب و داغان قدیمی خود، که شامل پستونک نجینی، دندان شیری دامبلدور و هزاران جایزه نقدی و غیرنقدی دیگر بود، یک عدد جوراب را که پر از کرم و موریانه بود، بیرون کشید، سپس پیش از آنکه کرم ها به روی دست خودش بخزند، جوراب را با یک پرتاب سه امتیازی به داخل پاتیل در حال جوشیدن پرتاب کرد.

با ورود جوراب به مایع درون پاتیل، بوی نفرت و مرگ، همراه با بوی باقالی در حال پختن، فضا را عطرآگین کرد و هکتور هم لبخندی مغرورانه زد. سپس با همان لبخند، به اطراف نگاه کرد و اولین چیزی که دید را درون پاتیل انداخت.
آخرین ترکیب معجون...
دستمال پر از عرق و محتویات بینی هکتور...

پس از اضافه شدن آخرین ترکیب، هکتور دیوانه وار شروع به هم زدن معجون کرد...

همان شب، دیر وقت:

در حالی که حتی ارواح و تابلوها داشتند خر و پف میکردند و فضای هاگوارتز پر از تاریکی و خستگی بود، به حدی که حتی سقف جادویی سرسرای بزرگ هم خمیازه میکشید و دیگر حوصله انجام وظیفه منعکس کردن آسمان را نداشت، هکتور از دفتر خود در دخمه ها خارج شد و شروع کرد به اسپری کردن معجون در هوای قلعه.
سه قدم را با حالتی موزون و رقصان برمیداشت، سپس مقداری از معجون را اسپری میکرد.
او تمام هوای هاگوارتز را به معجون جدید خود آغشته کرد... و سپس خمیازه کشان، و با همان حالت ویبره زن و موزون، به دفتر خود بازگشت.

مولکول های معجون که در هوا پخش شده بودند، به یکدیگر با شیطنت نگاه کردند و بیشتر از قبل پخش شدند...
آنها مولکول هایی بودند بسیار باهوش و زرنگ که تمامی درس هایشان را با نمره بیست گذرانده بودند؛ و در نتیجه، اهداف خود را به خوبی میشناختند.
اهدافی که دانش آموزان، ارواح و حتی تابلوها بودند، و در آن زمان همچون کودکانی ملوس و معصوم به خواب رفته بودند...
مولکول های زرنگ و باهوش نیز این را میدانستند، در نتیجه با خنده هایی شیطانی، هجوم بردند به سمت اهدافشان و خود را وارد ریه ها و دماغ و دهان ملت کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!