سلام استاد.
میشه یه سوژه هم بدید برای من و پنه لوپه کلیرواتر؟
با تشکر.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/27
تولد نقش: 1391/03/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 23:06
از: آغازی که پایانم بود...
پستها:
509

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

درخواست پاملا تایید میشه! استاد اون سوژه قبلی که بهمون دادین خیلی سخت بود. اصلا بلد نبودیم جواب سوالاشو . میشه این یکیو اسون تر بگیرید.
و من نمیدونم بعد از اینکه شما سوژه رو اعلام کردین تا کی وقت داریم برای زدن پست هامون.
و من نمیدونم بعد از اینکه شما سوژه رو اعلام کردین تا کی وقت داریم برای زدن پست هامون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر

فلش بک
- باختی! باختی! شرطو باختی! یه روز باید بری تو دنیای ماگلا.
-
پایان فلش بک!
پاق!
- هووو مردک وسط خیابون برا چی می پری کوری مگه؟
دای ترسیده از بوق و فحاشی مرد خودش را به کنار خیابان پرت کرد و از شانس خوبش دوباره با شخص دیگری برخورد کرد.
- اوی آقا مگه کوری؟ چه خبرته؟ امنیت نداریم ما از دست شماها!
- کسی مزاحم تون شده آبجی؟
دای در حالی که فحش زیرلب نثار لایتینا و این شرط عجیبش می کرد به داخل یکی از درهای باز فرار کرد.
- می تونم کمکی بهتون بکنم؟ برای اهدا اومدید؟
دای به اطراف نگاه کرد. همه جا سفید بود. حوری هایی با لباس های سفید به مردم کمک می کردند. تخت ها پر از انسان های فداکاری بود که برای بقای نسل خون آشام ها خودشان را فدا می کردند. خون همه جا در بسته بندی های مرتب و زیبایی به چشم می خورد. همه آماده نوشیده شدن!
- اینجا بهشته؟
- نه!
- پس کجاست؟
- مرکز اهدای خون.
- اسم دیگه بهشت!
- می خواید اهدا کنید؟
- نه. مصرف کننده ام!
- درخواست تزریق دارید؟ باید نامه از پزشک بیارید.
- چی؟
- نامه از پزشک بیارید. که بدونیم نیاز به خون دارید واقعا. بعد بقیشو هماهنگ می کنیم.
اشک در چشمان دای جمع شد. پزشک؟ نامه؟ پس از این همه سال زندگی شرافت مندانه، حال یک پزشک باید خون آشام بودن او را تایید می کرد؟ اینقدرحقیر؟
- نمیشه خودت دندونامو نگاه کنی؟
- ببینید... من یه آدرس براتون می نویسم. امروز برید اونجا. خودتونو معرفی کنید. بررسی می کنن.
- خون میدن؟
- اوه! آره. البته.
دای با خوشحالی خودش را به آدرس نوشته شده رساند.
- اینجا دیگه خود بهشته هم بزرگه هم سفیده، هم... اسمش عجیبه! ماگلن دیگه. ولی "تیمارستان" آخه؟!
و با خوشحالی پا به درون ساختمان نهاد.
- باختی! باختی! شرطو باختی! یه روز باید بری تو دنیای ماگلا.
-
پایان فلش بک!
پاق!
- هووو مردک وسط خیابون برا چی می پری کوری مگه؟
دای ترسیده از بوق و فحاشی مرد خودش را به کنار خیابان پرت کرد و از شانس خوبش دوباره با شخص دیگری برخورد کرد.
- اوی آقا مگه کوری؟ چه خبرته؟ امنیت نداریم ما از دست شماها!
- کسی مزاحم تون شده آبجی؟
دای در حالی که فحش زیرلب نثار لایتینا و این شرط عجیبش می کرد به داخل یکی از درهای باز فرار کرد.
- می تونم کمکی بهتون بکنم؟ برای اهدا اومدید؟
دای به اطراف نگاه کرد. همه جا سفید بود. حوری هایی با لباس های سفید به مردم کمک می کردند. تخت ها پر از انسان های فداکاری بود که برای بقای نسل خون آشام ها خودشان را فدا می کردند. خون همه جا در بسته بندی های مرتب و زیبایی به چشم می خورد. همه آماده نوشیده شدن!
- اینجا بهشته؟
- نه!

- پس کجاست؟
- مرکز اهدای خون.
- اسم دیگه بهشت!
- می خواید اهدا کنید؟
- نه. مصرف کننده ام!
- درخواست تزریق دارید؟ باید نامه از پزشک بیارید.
- چی؟
- نامه از پزشک بیارید. که بدونیم نیاز به خون دارید واقعا. بعد بقیشو هماهنگ می کنیم.
اشک در چشمان دای جمع شد. پزشک؟ نامه؟ پس از این همه سال زندگی شرافت مندانه، حال یک پزشک باید خون آشام بودن او را تایید می کرد؟ اینقدرحقیر؟
- نمیشه خودت دندونامو نگاه کنی؟

- ببینید... من یه آدرس براتون می نویسم. امروز برید اونجا. خودتونو معرفی کنید. بررسی می کنن.
- خون میدن؟
- اوه! آره. البته.

دای با خوشحالی خودش را به آدرس نوشته شده رساند.
- اینجا دیگه خود بهشته هم بزرگه هم سفیده، هم... اسمش عجیبه! ماگلن دیگه. ولی "تیمارستان" آخه؟!
و با خوشحالی پا به درون ساختمان نهاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.


the hunger game | 2012 | Gary Ross


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

من نيز به تبعيت از پدر گرامم، اعلام آمادگي ميكنم. حريفمم مادربزرگ شوهرم دوريا بلك هست. هماهنگي هاي قبلي هم انجام شده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/03
تولد نقش: 1395/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اسفند 1403 22:55
از: سفر برگشتم!
پستها:
234

با کیف و جیبی پر از بلیط، اعلام آمادگی میکنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

اینجانب ویزلی بزرگ پدر هفت بچه اومدم درخواست بدم برای یه دوئل خوب و تمیز با یکی از بروبچ ریون.
منو جیسون ساموئلز هماهنگیای قبلی رو انجام دادیم. یه سوژه بدید پیلیز بریم پی هفتا بچمون.
منو جیسون ساموئلز هماهنگیای قبلی رو انجام دادیم. یه سوژه بدید پیلیز بریم پی هفتا بچمون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

سوژه: یک جادوگر در دنیای ماگلها
دوئل شونده: دایِ لولو
دوئل شونده: دایِ لولو
زیــــــــــــــــــــــــــــــــنگ!
زیــنگ!
زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ!
- باشه بابا باش..
..ه.با بیحوصلگی از روی تخت بلند شد و دمپاییِ پانداییاش را پوشید. بالشتِ پاندایی و پتویش را زیرِ بغل زد و درحالی که پاهایش را روی زمین میکشید، روانهی آشپزخانه شد. یک بسته سریالِ صبحانه را داخلِ کاسهای خالی کرد و کمی شیر روی آن ریخت.
- امروز باید سرِ حال باشم.

و شروع به خوردن کرد.
بعد از خوردنِ صبحانه، مسواک زدن و آماده شدن، درحالی که بالشت و پتویش را همچنان زیرِ بغلش زده بود، خانه را به مقصدِ ایستگاهِ قالیچههای پرنده ترک کرد.
فلش بک: روزِ آخرِ هاگوارتز
بعد از هاگوارتز بود و سوزان در حالِ برگشتن به خانه بود که چشمش به اعلامیهی روی دیوار افتاد:

-

پایان فلش بک
- خب! خوشآمد میگم به همهی ساحرگان و جادوگران. سپاس به خاطرِ انتخابِ ارزشمندتان.
راهنمای تور که ظاهرا یکی از برادرانِ سیریوسی بود، پس از گفتنِ این جمله، صدایش را صاف کرد و سپس اضافه کرد:
- برنامهی تورِ امروزِ ماگلگردی رو میتونید توی کانال ببینید.
- ببخشید کانال چیه؟

همهی سرها به طرفِ سوزان برگشت.
-

- یکی از امکاناتِ تلگرام.
- تلگرام چیه؟

- آم... یکی از راههای ارتباطیِ اینترنتی.
- اینترنت چیه؟

لبخند روی لبانِ برادرِ سیریوسی خشکید.
- نمیدونید اینترنت چیه؟ پس چجوری توی تور ثبتنام کردین؟
- من که ثبتنام نکردم. دادم لایتمون برام ثبتنام کرد.

-

-

-
... آم.. خب با اجازه تورمون رو شروع میکنیم. 
مقصدِ اول، باغِ وحشِ هِرَم بود که به آنجا آپارات کردند. ملتِ "تور"ی از درِ ورودی که عبور کردند، گوشیها و دوربینها را درآورده و چیلیک چیلیک شروع به عکس گرفتن از در و دیوار کردند.
در آن میان، سوزان که نورِ فلشِ دوربینها چشمهای پف کرده و نیمه بازش را اذیت میکرد، سعی کرد با فاصله گرفتن از بقیه، خود را از آن دام نجات دهد، که چیزی نظر او را به خود جلب کرد. از جمعیت فاصله گرفت و به سمتِ آن حرکت کرد.
- تو چه خوشگلی.
-...
- فتبارک المرلین احسن الخالقین!
-...
- بیا بغلـــــــــم!
و به سمتِ قفسِ پاندا دوید.
بدونِ در نظر گرفتنِ فاصلهی بینِ میلههای قفس و قوانینِ فیزیک و شیمی، از آن عبور کرد و خود را در آغوشِ پاندای زبانبسته انداخت.
- چرا ما از گونهی شما تو باغِ وحشِ جانورانِ جادوییمون نداریم؟
و خود را در آغوشِ گرم و نرمِ پاندای زبان بسته فشرد و همانجا خوابش برد.
ساعتِ 17:50 دقیقه
- خب امیدوارم امروز بهتون خوش گذشته باشه. خوبیای بدیای چیزی دیدین حلال کنین. برای اطلاع از تورهای بعدی میتونین به کانال مراجعه کنین.
-
- ها راستی! لطفا تو نظرسنجیای که تو سایت گذاش... عه. اون دختره اونجا چیکار میکنه؟
و همهی سرها به طرفِ سوزان، که در آغوشِ پاندا به طورِ عاشقانهای خوابیده بود، چرخید.
فلش فوروارد: چند روز بعد- پی ویِ برادرِ سیریوسی
-تورِ ماگلگردیتون خیلی خوب بود. از همین تور دیگه ندارین؟ :))
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1396/6/7 16:06:24

جزئیات کاربر

همه جا تاریک بود. صدای پچ پچ بچه ها با صدای نفس هایم قاطی شده بود. استرس را در تمام وجودم می توانست پیدا کرد.سرم را بدون کوچک ترین تکانی ثابت نگه داشته بودم.دعا می کردم کلمه ایی جز اسلیترین از زبانش نشنوم.سرم را به کنترل گرفته و آن را تکان می داد. هیچ چیزی را نمی توانستم ببینم فقط بوی قرمه سبزی مانده درون کلاه دماغم را آزار می داد.
کلاه با لحن مرموزی به حرف در آمد و با صدای آرامش گفت:
-هوم! ترینگ؟باباتو یادم میاد و بابا بزرگت و مادر بزرگت و عمه ات و مادرت و عمه ی مرحوم بابات و...
بعد از حدود نیم ساعت که سخنان کلاه درباره خانواده ام تمام شد، با نگرانی دهانم را باز کردم و گفتم:
-میشه برم اسلیترین؟
-اِِاِاِه فقط پسر برگزیده حق داره با من حرف بزنه نه تو!
-خب منم دختر برگزیده ام!
کلاه جایش را روی سرم درست کرد. گویا قرار نبود تا آخر عمرم از روی سرم بلند شود.
-هوم!شاید ریونکلاو شایدم گریفندور!
-نه تو رو جون بابات گریفندور نه!ریونکلاو رو هم که میدونی! آی کیو های پایین رو له میکنن اعتماد به نفسم نابود میشه!همون اسلیترین خوبه!
کلاه با قاطعیت سرش را تکان دادو گفت :
-نه!جا نداریم مگه اینکه دختر خانواده ترینگ بخواد رو زمین بخوابه!
اصلا نمی خواستم روی زمین خوابیدن را تحمل کنم، پس چیزی نگفتم!کلاه سرش را تکان داد و گفت:
-راستی!اگه دختر برگزیده ایی پس زخمت کو؟
-اهم... لیزر و بوتاکس و ازاینجور کارا کردم درست شده!بعله...
کلاه که قانع شده بود، پرسید:
-نظرت در مورد هافلپاف چیه؟
-هافل...پاف؟ نه!اصلا بچه هاش...اهم.
فلش بک- ورودی سر سرا
همه جا نورانی بود!روشن و روشن، و باز هم روشن! انتظارش را نداشتم.ردایم را مرتب کردم و ماسکم را هم از روی صورتم برداشتم. سعی کردم با لبخند زیبایی به همه نگاه کنم ! اما خب، جز لبخند سردم چیزی عایدشان نشد.
دختری با ذوق وشوق اینطرف و آنطرف می دوید و با همه احوال پرسی می کرد ردایش ردایی پر زرق وبرق و به رنگ بنفش بود! فکر کنم در انتخاب کردن لباس مشکل داشت!خب...بنفش؟
میز ها را به دقت نگاه کردم عجیب ترین میز، میز هافلپاف بود!
میز ناخودآگاه می لرزید!
البته می شد با کمی توجه عوامل این لرزش را که شامل یک زلزله و گل رزی در آنطرف میز بودند را تشخیص داد.یکی از دانش آموزان خواب بود.آن هم با بالش پاندایی!و البته بادیگارد هایش هم بالای سرش بودند.
وخب، تنها پسر گروه !با قمه... و البته با ابراز علاقه به تمام اعضای گروه که همه شان ساحره بودند!
خب البته سال اولی ها هم تعریفی نداشتند. دختری باتلسکوپ، و فردی با ردای بنفش!
واقعا؟
پایان فلش بک
سرم را تکان دادم و مخالفتم را با هافلپاف اعلام کردم.اما خب دلم نمی خواست به گریفندوری بروم، که فرش هایش بوی جوراب هری پاتر می داد.یا به ریونکلاویی بروم که آی کیو دانش آموزانش بالای34567 بود.اسلیترین، عاقلانه ترین انتخاب بود. اما نمی خواستم روی زمین بخوابم!پس سرم را با نا امیدی بالا آوردم و گفتم:
-کلاه عزیز اگه میشه منو بزار توی هافلپاف.
کلاه که متوجه شده بود ناراحت شده ام با صدای مهربانی که بیشتر خنده دار بود، گفت:
- هافلپاف هم ویژگی های فوق العاده خوب و جالبی داره و مطمئن باش ازش لذت میبری.اما در واقع دلیل اینکه میفرستمت هافلپاف به خاطر سختکوشیته. من مطمئنم که تو با ورود به گروه هافلپاف، بسیار باعث افتخار خودت و گروهت میشی. بنابراین برو به هافلپاف و قله های موفقیت رو فتح کن!
لبخند زدم. کلاه با قاطعیت فریاد کشید:
-هافلپاف!
کلاه را از روی سرم برداشتند و توانستم چهره های شاد دانش آموزان هافلپاف را که برایم دست میزدند را تشخیص دهم. لبخندی زدم. ماسکم را دوباره روی صورتم گذاشتم و با خوشحالی به سمت میز هافلپاف روانه شدم.پس از مورد ابراز علاقه واقع شدن توسط رودولف دور میز نشستم و با اشتیاق به دانش آموز بعدی که همان دختر ردا بنفش بود خیره شدم.
کلاه با لحن مرموزی به حرف در آمد و با صدای آرامش گفت:
-هوم! ترینگ؟باباتو یادم میاد و بابا بزرگت و مادر بزرگت و عمه ات و مادرت و عمه ی مرحوم بابات و...
بعد از حدود نیم ساعت که سخنان کلاه درباره خانواده ام تمام شد، با نگرانی دهانم را باز کردم و گفتم:
-میشه برم اسلیترین؟
-اِِاِاِه فقط پسر برگزیده حق داره با من حرف بزنه نه تو!
-خب منم دختر برگزیده ام!
کلاه جایش را روی سرم درست کرد. گویا قرار نبود تا آخر عمرم از روی سرم بلند شود.
-هوم!شاید ریونکلاو شایدم گریفندور!
-نه تو رو جون بابات گریفندور نه!ریونکلاو رو هم که میدونی! آی کیو های پایین رو له میکنن اعتماد به نفسم نابود میشه!همون اسلیترین خوبه!
کلاه با قاطعیت سرش را تکان دادو گفت :
-نه!جا نداریم مگه اینکه دختر خانواده ترینگ بخواد رو زمین بخوابه!
اصلا نمی خواستم روی زمین خوابیدن را تحمل کنم، پس چیزی نگفتم!کلاه سرش را تکان داد و گفت:
-راستی!اگه دختر برگزیده ایی پس زخمت کو؟
-اهم... لیزر و بوتاکس و ازاینجور کارا کردم درست شده!بعله...
کلاه که قانع شده بود، پرسید:
-نظرت در مورد هافلپاف چیه؟
-هافل...پاف؟ نه!اصلا بچه هاش...اهم.
فلش بک- ورودی سر سرا
همه جا نورانی بود!روشن و روشن، و باز هم روشن! انتظارش را نداشتم.ردایم را مرتب کردم و ماسکم را هم از روی صورتم برداشتم. سعی کردم با لبخند زیبایی به همه نگاه کنم ! اما خب، جز لبخند سردم چیزی عایدشان نشد.
دختری با ذوق وشوق اینطرف و آنطرف می دوید و با همه احوال پرسی می کرد ردایش ردایی پر زرق وبرق و به رنگ بنفش بود! فکر کنم در انتخاب کردن لباس مشکل داشت!خب...بنفش؟
میز ها را به دقت نگاه کردم عجیب ترین میز، میز هافلپاف بود!
میز ناخودآگاه می لرزید!
البته می شد با کمی توجه عوامل این لرزش را که شامل یک زلزله و گل رزی در آنطرف میز بودند را تشخیص داد.یکی از دانش آموزان خواب بود.آن هم با بالش پاندایی!و البته بادیگارد هایش هم بالای سرش بودند.
وخب، تنها پسر گروه !با قمه... و البته با ابراز علاقه به تمام اعضای گروه که همه شان ساحره بودند!
خب البته سال اولی ها هم تعریفی نداشتند. دختری باتلسکوپ، و فردی با ردای بنفش!
واقعا؟
پایان فلش بک
سرم را تکان دادم و مخالفتم را با هافلپاف اعلام کردم.اما خب دلم نمی خواست به گریفندوری بروم، که فرش هایش بوی جوراب هری پاتر می داد.یا به ریونکلاویی بروم که آی کیو دانش آموزانش بالای34567 بود.اسلیترین، عاقلانه ترین انتخاب بود. اما نمی خواستم روی زمین بخوابم!پس سرم را با نا امیدی بالا آوردم و گفتم:
-کلاه عزیز اگه میشه منو بزار توی هافلپاف.
کلاه که متوجه شده بود ناراحت شده ام با صدای مهربانی که بیشتر خنده دار بود، گفت:
- هافلپاف هم ویژگی های فوق العاده خوب و جالبی داره و مطمئن باش ازش لذت میبری.اما در واقع دلیل اینکه میفرستمت هافلپاف به خاطر سختکوشیته. من مطمئنم که تو با ورود به گروه هافلپاف، بسیار باعث افتخار خودت و گروهت میشی. بنابراین برو به هافلپاف و قله های موفقیت رو فتح کن!
لبخند زدم. کلاه با قاطعیت فریاد کشید:
-هافلپاف!
کلاه را از روی سرم برداشتند و توانستم چهره های شاد دانش آموزان هافلپاف را که برایم دست میزدند را تشخیص دهم. لبخندی زدم. ماسکم را دوباره روی صورتم گذاشتم و با خوشحالی به سمت میز هافلپاف روانه شدم.پس از مورد ابراز علاقه واقع شدن توسط رودولف دور میز نشستم و با اشتیاق به دانش آموز بعدی که همان دختر ردا بنفش بود خیره شدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.

همین...




نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
