جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/09
تولد نقش: 1400/03/14
آخرین ورود: دوشنبه 6 فروردین 1403 01:11
از: خونت خوشم میاد
پستها:
59

به خاطر یک مشت افتخار!
پست سوم!
پست سوم!
-هی بگید ببینم چه بلایی سر خونه نیکلاس اومده؟
دیا...نا...این...چی؟
لین که تازه به همراه ناتانیل و کایلین از راه رسیده بود با تعجب به صحنه روبه روش خیره شد و ادامه حرفش رو نا تموم گذاشت.
سوزانا که به کشمکش بین لیلی و بچه اهمیت نمی داد با عصبانیت گفت: مگه قرارمون تو ورزشگاه نبود چرا شما حالا اومدین؟ حالا چجوری تو این چادر همه مون با هم جا بشیم؟

ناتانیل به زور خودش رو تو چادر جا کرد و گفت: خب حالا غصه نخور اومدیم بگیم برقای ورزشگاه رفته اگه تا موقع مسابقه نیاد مجبوریم تو تاریکی مسابقه بدیم جز دیانا وضع بقیه مون نابسامانه

-اون مهم نیست الان مهم اینه که لیلی دیگه نمیتونه بازی کنه
شبو میتونستیم یه کاریش بکنیم لیلی رو چیکار کنیم الان؟
دیگه جستجوگر نداریم. تعویضم که نمی تونیم بکنیم. چیکار باید بکنیم به نظرتون؟همه با نگاهی نگران به کشمکش بین لیلی و بچه نگاه کردن و به فکر فرو رفتن. چند لحظه ی بعد، بالاخره بچه برنده شد و حلقه رو روی سرش گذاشت. لیلی هم که مبارزه رو باخته بود چادر رو روی سرش گذاشت
همه گوش هاشون رو محکم گرفته بودن و فقط منتظر بودن دهن لیلی بسته بشه. دیانا که خون از گوشاش جاری شده بود با درموندگی دستاشو از روی گوشاش برداشت و رفت سمت لیلی. براش یه عالم شکلک در آورد تا توجهش رو جلب کنه بلکه لیلی آروم بگیره
. بعد از چند دقیقه اعصابش خورد شد و با صدایی بلند تر از صدای لیلی فریاد زد: بس کن دیگه
.لیلی که ترسیده بود دهنشو بست و نگاهشو به دیانا دوخت
. دیانا که بالاخره تونسته بود توجه لیلی رو جلب کنه خیلی سریع گفت: میخوای ببرمت پرواز کنیم؟ پرواز بدون جارو روی پشت یه عقاب رو دوست داری؟ اگه میخوای باید آروم باشی و دیگه هم گریه نکنی. اگه فردا هم تو مسابقه کوویدیچ بازی کنی برات یه جایزه خیلی خوب میگیرم، باشه؟ هرچی که بخوای.لیلی برای مدت کمی حالت تفکر به خودش گرفت و بعد با خوشحالی شروع به دست زدن کرد
. دیانا که خیالش راحت شده بود دوباره جیغ گوش خراشی بلند نمیشه، با چوبدستیش خونی که از گوشش روی گردن و رداش ریخته بود رو پاک کرد. ناتانیل خواست دوباره بحث برق ورزشگاه رو پیش بکشه که دوباره صدای گریه بلند شد، ولی این بار گریه لیلی نبود، گریه بچه بود
. لین جلو رفت و با صدای بلند طوری که بچه تو اون سروصدا بتونه صدای لین رو بشنوه گفت: آروم باش دیگه. تو بگو چی میخوای؟
بچه سریع ساکت شد و با لبخند گفت: همه چی

همه تعجب کردن چون تا اون لحظه بچه نمی تونست حرف بزنه. لیلی انگشتش رو مکید و با عصبانیت به حلقه بالای سر بچه اشاره کرد. توجه همه به اون جلب شد و سوزانا با جیغ گفت: چرا داره کمرنگ میشه این حلقه؟

دیانا به بچه گفت: میای بریم پیش عمو؟ یه عموی مهربون. بهت هرچی بخوای میده.
بچه دستاشو بالا گرفت و گفت: عمو موخوام

دیانا از چادر بیرون رفت و تبدیل به عقاب شد. هردو بچه سریع نشستن پشت دیانا و دیانا در آسمون اوج گرفت. بعد از مدتی در حیاط ساختمانی قدیمی فرود اومد. دیانا به شکل انسان برگشت و بچه ها رو برد داخل. اون بچه هارو به داخل اتاقی تاریک با سقفی بلند و کاغذ دیواری سیاه و سفید برد که تنها نورش از چند شمعی که در گوشه ای می درخشیدن تامین می شد. پیرمردی بلند قامت ته اتاق و کنار شمع ها نشسته بود.
دیانا جلو رفت و گفت: عمو دنیل میشه یه کمکی بهم بکنید؟
دنیل کارتر برگشت و به دیانا گفت: سرم شلوغه پس سریع بگو چیکار میتونم برات بکنم و بعد تنهام بزار
.دیانا باشه ای گفت و بچه و لیلی رو با دست نشون داد. همون لحظه لیلی در حال مکیدن انگشتش بود.
دنیل با تعجب به بچه ها و حلقه بالای سر بچه که کمکم داشت کاملا محو میشد نگاه کرد. بعد گفت: بچه جون اسمت چیه؟
بچه انگشتش رو از دهنش در آورد و گفت: ادوارد
لیلی نگاهی بهش کرد و با ناراحتی گفت: ببابباقاقاببب بابقببابا(معنی: پس تو اسمم داری)
بچه نگاهی به لیلی کرد و زبون درازی کرد

دنیل دستاشو جلو آورد و گفت: بچه ها آروم باشین. دیانا این دوستت چش شده؟
-نمی دونم عمو. این بچه هه، ادوارد گازش گرفت یهو اینجوری شد.
دنیل با تعجب به ادوارد نگاه کرد و گفت: این بچه ی کیه؟
-همینو میخوام بفهمین دیگه.
دنیل چرخید و ستاره عجیبی با چوبدستیش کشید. بعد زیر لب زمزمه هایی کرد

همه چیز آروم بود که با صدای بلند ضربه ای که دنیل تو سر دیانا زد همه جا خوردن
-دیانا میدونی چیکار کردی؟ میدونی به چه عذاب سختی دچار میشی؟ میدونی چیکار با زندگیت کردی؟

دیانا متعجب به دنیل نگاه کرد
.-ببین دیانا...
«دو ساعت بعد نزدیک سحر»
دیانا توی حیاط روی نیمکت سنگی زیر نور مهتاب نشسته بود. سوزانا خیلی آروم اومد و کنارش نشست. اول چیزی نگفت اما بعد از چند دقیقه با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد.
-دیانا این موضوع تقصیر تو نبوده. الان همه ما به دردسر افتادیم نه فقط تو. فردا صبح باید بریم برای مسابقه ولی بعدش کلی وقت داریم برای فکر کردن به مشکلمون
دیانا بلند شد و درحالی که به سمت چادر می رفت زمزمه کرد: میدونم. میدونم چی شده ولی اینکه از این به بعد چی میشه نامفهومه برام. چرا این اتفاق حالا و تو همچین موقعیتی افتاد؟ چیکار باید بکنیم الان؟ از اینکه آینده هیچ وقت معلوم نیست اعصابم خورد میشه.
دیانا و سوزانا وارد چادر شدند. از وقتی ناتانیل چند تا چادر دیگه آورده بود، هر دونفر توی یه چادر میخوابیدن. البته جای بحث نداره که ادوارد پیش نیکلاس بود و لیلی توی یک چادر با لین بود و کایلین و ناتانیل هم دوتا چادر تک نفره داشتن.
صبح روز بعد، همه با صدای گریه لیلی از خواب پریدن. ظاهرا هر لحظه که میگذشت اون بیشتر و بیشتر شبیه بچه ها میشد
.اعضای تیم با ناراحتی و درحالی که ذوق و شوق روز قبلشون کاملا سرکوب و له شده بود به سمت ماشین لین رفتن. اول میخواستن با جارو هاشون تا ورزشگاه نقش جهان مسابقه بدن ولی نمی تونستن ادوارد رو همینطوری تو خونه رها کنن. کایلین که مادرش پرستار بود و چیز بیشتری از بقیه در مورد بچه داری میدونست ادوارد و لیلی رو نگه داشته بود و سعی میکرد سرگرمشون کنه تا حواس لین رو موقع رانندگی پرت نکنن. تقریبا غروب بود که به ورزشگاه رسیدن.
لیلی در حالی که بستنی بزرگش رو لیس میزد از ماشین پیاده شد. لازم به توضیح نیست که لیلی چقدر تو راه گریه کرده بود تا اون بستنی رو براش خریده بودن. مسابقه تا یک ساعت دیگه شروع می شد و اعضای تیم باید خیلی سریع به رختکن میرفتن و آماده می شدن. دیانا ادوارد رو بقل کرد و تا رختکن یک نفس دوید. توی رختکن، ادوارد که دیگه تقریبا چیزی از حلقه بالای سرش نمونده بود، نشسته بود و با انگشتاش بازی میکرد.
دیانا نقشه هارو با بقیه مرور کرد: خب، حواستون به علامتای من باشه. لیلی یادت باشه اگه یهو داد زدم طلا در 20 جنوب غربی بدونی گوی زرین بیست متر جلوتر در جهت جنوب غربی توعه. بقیه بدونین برنز یعنی توپ باز دارنده. موقعیت یعنی کسی که توپ بازدارنده رو باید بفرستین سمتش. نقره هم یعنی میخوام سرخگون رو بفرستم سمتی که میگم.
با شنیده شدن صدای داور و اعلام اسامی تیم ها و بازیکنان که به زمین فرا خونده شدن، تمام اعضای تیم بر خود لرزیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/11/25
تولد نقش: 1400/11/28
آخرین ورود: امروز ساعت 00:28
از: بچگی دلم می خواست...
پستها:
94

به خاطر یک مشت افتخار !
پست دوّم !
پست دوّم !
- با ... با با با با

صدای نوزاد به طرز مرموزی در محوطه ی هال اکو شد .
طنین اکو های مقدسِ صدا ، از اتاق پذیرایی فراتر رفت و نیمی از جهان را بر همگان تیره و نیم دیگر را روشن نمود مود مود مود .
و ... خب تلویزیون هنوز درحال پخش خبر بود .
- دره درن .خبر فوری ، امشب بر اثر حادثه ای نامعلوم برق نصف کره زمین قطع شد ! عامل وقوع این اتفاق هنوز مشخص نشده ، ایا ماگل ها در پشت پرده این قضیه حضور دارند یا جوامع جادوگر ؟

خوشبختانه منزل نیکلاس در آن نصفه ی روشن کره ی زمین واقع شده بود .
اعضا که دروازه ی پلک هایشان برای بیرون زدن حدقه ها ، چهاربرابر حد معمول باز شده بود و دهن هایشان هم ، همچون دهان کودکی که {آ آ آ آ آ آ} گویان ، منتظر فرود قاشقی پر از بروکلی است ، که خود را به جای هواپیما جا زده ، باز بود (برداشت هنرمند ، برای درک بهتر :
) به نوزاد درون سبد خریدشان می نگریستند .نوزاد چهره نورانی ای داشت و حلقه ای طلايی بالای سرش معلق بود . او مظلومانه به اعضا زل زده بود و
آنها هیپنوتیزم وار به او .
همه ی اعضای تیم ، طوری که به نظر می آمد هنوز در شوک هستند ، به بچه و سبد خرید نگاه میکردند .
همه به جز سوزانا .
- حالا کی خیالاتی شده ؟ حتما من ، آره ؟

او از این غائله مستثنا بود ، ظاهرا برای او مواخذه کردن هم تیمی هایش ، از زل زدن به بچه ی مردم مهم تر بود .
-

البته که هم تیمی هایش او را به یک ورشان هم نگرفتند ، آنها که با فریاد های گزارشگر اخبار هم چشمانشان را از روی نوزاد بر نمی داشتند چطور می خواستند با صدای سوزانا این کار را انجام دهند ؟
بچه که اصلا دوست نداشت توسط اینهمه چشم محاصره گردد ، تصمیم گرفت اعلام جنگ کند .
- تف

او پستانکش را به سمت صورت نیکلاس تف کرد .
- عق ، پستونک تفی ، چه چندش آور

به نظر می آمد بچه بازی را بلد است .
- واییی ، موهامو نکِش

بچه که انگار از واکنش های اعضا خوشش آمده بود ، دست هایش را که تار موهای کنده شده ی دیانا درون آنها به چشم می خورد را به هم زد و از ته دل خندید .
- حلقه ی طلایی کی بودی توووو

لیلی که از اولش هم به بچه نیم نگاهی نکرده بود و مسحور حلقه ی نورانی بالای سرش شده بود ، این را زمزمه کرد .
او آرام ، آرام دستش را به سمت حلقه می بُرد که ناگهان بچه او را دید .
هزاران فکر به مغز کوچک بچه هجوم آورد ، او احساس کرد به ناموسش تجاوز شده ، صورتش از سفید به سرخ تغییر رنگ داد و صدایش از
او مانند یک شیر عصبانی دهانش را نیم متر باز کرد و جلوی صورت لیلی ، غرش مهیبی کرد .
- غرششششش

لیلی که دستانش را به نشانه تسلیم بالا گرفته بود ، گفت :
- باشه بابا ، فهمیدم برای توعه

حالا همه دوقدم از سبد خرید فاصله گرفته بودند.
- این کیه ، اصلا تو سبد خرید ما چی کار می کنه ؟

- شاید اینو همراه با جارو ها بهمون اشانتیون دادن

- نه ، احتمالا گم شده . یه نفر بره ببینه نشونی ای چیزی پیشش هست یا نه

- اگه راس میگی خودت برو

- من که نمیرم

- منمیرم !

-

لیلی داوطلبانه به طرف نوزاد رفت .
او همان طور که داشت چم و خم نوزاد را برسی می کرد ، همش زیر چشمی به حلقه ی بالای سرش می نگریست .
- هیچی اینجا پیدا نکردم

- حالا چیکار کنیم ؟ احتمالا پدر و مادرش نگرانشن

- به نظر من ، باید ولش کنیم که خودش راه بیوفته بره خونش

- مگه اصلا بلده راه بره ؟

- پس ما اینجا چی کاره ایم ؟

- هیچ کاره

- ما بهش یاد می دیم

چند ساعت بعد ...
- تاتی ، تاتی ، آفرین تو می تونی ، من بهت باور دارم ، قدم به قدم

سوزانا که برای اولین بار داشت یک نفر را تعلیم می داد کمی جوگیر شده بود .
از یک جهت هم بچه که ساعت ها داشت تلاش می کرد ولی به نتیجه نمی رسید و کم کم در شرف نا امیدی بود تصمیم گرفت کمی بنشیند و به ماهیت وجودی خود پی ببرد .
- چرا نشستی ؟ کم کم داشتی موفق می شدیا

اگر سوزانا کمی ساکت میشد .
- گفته باشم ، حالا اگه حلقه ش رو از رو سرش برمی داشتی به سرعت نور دنبالت میکرد

لیلی هم باید ساکت میشد .
به هر حال او نشست و اندیشید که به راستی کیست!
- تلألو تو مادامی تکمیل است که تسلیم تقدیر نباشی و در راه تکامل باشی

بچه احساس کرد ، به او وحی شده .
حتی با اینکه این وحی ، صدای تلویزیون بود .
به هر حال او می توانست هر طور دوست دارد فکر کند .
او عزیز دردانه ی مرلین بود و اگر عزیز دردانه ی مرلین باشی هر کاری برایت آسان است .
او دوباره به تلاش هایش ادامه داد ، تاتی ، تاتی .
یک قدم ، دو قدم ، سه قدم
- بالاخره تونست ، دیدین گفتم ؟

- حالا تنها کاری که باید بکنیم اینه که یه گوشه وایسیم تا خودش چهار دست پا ، راهش رو بکشه و بره

و همین کار را هم کردند .
دوباره چند ساعت بعد ...
فنر کاناپه از جایش در آمده بود و تلویزیون جادویی شکسته بود . قسمتی از دیوار خراب شده بود و حالا بچه از اُپن بالا رفته بود و داشت تمام بشقاب هارا میشکست .
شاید یک گوشه ایستادن و نگاه کردن زیاد ایده ی خوبی نبود .
نیکلاس شوک زده به خانه ی ویرانش زل زده بود .
دیانا کنار نیکلاس ایستاد و به نشانه همدردی دستش را روی شانه او نهاد .
- متاسفم نیکلاس، ما هر کاری از دستمون بر میومد انجام دادیم

- دیگه فقط باید امیدت به مرلین باشه

- این خونه دیگه قابل سکونت نیست

اعضا ی ب.ی.میم.الف * سریع بار و بندیل خود را جمع کردند تا به حیاط پشتی نقل مکان کنند .
و البته که نیکلاس هم به اجبار دقایقی بعد به آنها ملحق شد.
حیاط پشتی نیکلاس
- تق ، اینم از میخ آخری ، برید تو

اعضا با تردید به چادر کوچکی که وسط حیاط پشتی برپا شده بود ، نگاه کردند .
- مطمعنی هممون توش جا می شیم ؟

- تن آدمی شریف است به جان آدمیت ، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ، حالا برید تو

- چه ربطی داشت ؟

- ربطش به خودم مربوطه

اعضا سعی کردند خودشان را به همراه بچه درون چادر جا کنند ، حقیقت این بود که ظاهر و باطن چادر زیاد باهم تفاوتی نداشتند ، در هر دو صورت چادر کوچک بود و تنگ .
- هی ، می شه بگی ما تو این نیم وجب جا چطور قراره بخوابیم

- آسونه، مگه تا حالا نشسته نخوابیدی

- نه نخوابیدم

- اشکال نداره این میشه اولین بارت

- شوخی می کنی دیگه

همانطور که بقیه اعضا درباره جای خواب بحث می کردند ، لیلی به بچه زل زده بود .
بچه حواسش جای دیگری بود و حلقه بالای سرش هم بیشتر از همیشه میدرخشید .
- مطمئنم به من بیشتر میاد

لیلی بی صدا ولی فرز ، حلقه را از روی سر بچه برداشت .
با اینکه بچه پشتش به او بود ولی میتوانست خلأ ناشی از نبودن تاجش را حس کند .
دیگر کافی بود ، بچه باید به این اوضاع خاتمه میداد .
- گاززززز

او جستی زد و مچ دست لیلی را گاز گرفت.
ثانیه ای نگذشت که لیلی مثل بچه ها زد زیر گریه .
-

صدای گریه او ، توجه اعضا ی دیگر را جلب کرد
- این چش شده

- نگو که بخاطر گاز یه بچه که دندونم نداره داری گریه میکنی

- عه نگا کنین بچه یه دندون درآورده

ظاهرا دوران اقامت بچه پیش اعضای تیم ، دوران رشدش هم بود .
- حالا باید براش آش دندونی بپزیم

- تو هم وقت گیر آوردیا ، بزار اول ببینیم لیلی چشه

- چته ؟

- ادهبودوآبادا

- چرا اینجوری حرف میزنی ؟

- چت شده ، بچه شدی ؟
لیلی به گریه اش خاتمه داد و در حالی که شصت یکی از دستانش را میمکید ، با دست دیگرش که با آن حلقه را هم نگه داشته بود ، به بچه اشاره کرد .
- چی ؟ یعنی می خوای بگی که بخاطر گاز اونه که اینطوری رفتار می کنی ؟

- این یعنی بچه هر کی رو که گاز بگیره ...

- به حق چیزای ندیده

- حالا ترسترال بیار و باقالی بار کن

- جلل خالق

در میان متعجب شدن اعضا، بچه فرصت را غنیمت شمرد و دو دستی حلقه ی عزیزش را گرفت و به سمت خودش کشید ، لیلی هم که نمی خواست کسی حلقه را از چنگش دربیاورد ، طرف دیگر حلقه را گرفت و کشید .
لیلی بکش ، بچه بکش ، لیلی بکش ، بچه بکش
- بلابلب ادی بودوو (یعنی : به بابام میگم)

- اوووببووبی دا (خب منم به بابام میگم )

- بابی بوببو پا ( بابای من دنیای جادویی رو نجات داده )

-موومیما بی پا ( بابای من دنیای جادویی رو ساخته )

- بیب بلی بلو ( بابای من بهتره )

- بیب بلا بلوبی (نه خیر مال من بهتره )

حالا اعضا بودند که انگشت به دهان به کشمکش آن دو خیره شده بودند .
* مخفف : به خاطر یک مشت افتخار
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1401/5/9 13:04:52
خواستن توانستن است.

جزئیات کاربر

به خاطر یک مشت افتخار!
پست اول!
پست اول!
داخل حیاط هاگوارتز شلوغ بود و جادوآموز ها و اساتید و ارواح و جنیان در حال دیدن کاغذ های چسبانده شده روی تابلوی اعلانات بودند که اسامی تیم ها و اعلاناتِ لیگ کوییدیچ روی آن نصب شده بود. عده ای از همان موقع لباس طرفداری تیم هارا به تن کرده بودند و شعار میدادند و عده ای روی تیم ها شرطبندی میکردند و صدای همهمه ی جادوآموز ها تا آسمان میرفت و مرلین به خاطر سر و صدای زیاد، کمی ابر در گوش هایش فرو کرده بود و با قیافه ی شاکی از آن بالا به آنها می نگریست.
-گرفتاری شدیم از دست این بچه مدرسه ای ها.
-سرورم تقصیر خودتونه که قلمروی خدایان رو روی حریم هوایی هاگوارتز درست کردین.
-اون موقع که ما کاخ درست کردیم برای خودمون، هاگوارتزی اینجا نبود.
-میخواین باران شهاب سنگ بفرستیم روی سرشون قربان؟
-یه مقدار زیاده روی نیست شیطون بلا؟
-نه خیرم تو خیلی سوسولی، فرشته.
-نه خیر. خودت سوسول هستی.
مرلین که به خاطر سرو صدا، سردرد گرفته بود. حال با تحمل اجباری بحث های فرشتگان امانش برید و فریاد بلندی زد.
-کافیه! اصلا نقل مکان میکنیم به یک جای ساکت و خلوت و بی دردسر تر. آماده ی اسباب کشی بشین. تمام فرشته ها رو فرابخوانید. همین امروز کاخ ابری خودمون رو منتقل میکنیم.
فرشته ها به نشانه ی تایید، تعظیمی کردند و با صدای پوف، غیب شدند. چند لحظه بعد ارتش فرشتگان به شکل اسب های سفید و شیاطینِ مرلین به شکل تسترال های بزرگ جثه درامده بودند و در صف هایی مرتب، زنجیر هایی از جنس آب و آتش را که یک سرش دور کاخ و سر دیگرش روی دوششان بود را میکشیدند.
مرلین سوار بر اسب اصیل خودش جلو تر از همه حرکت میکرد و صف را رهبری میکرد. داخل کاخ، کودک خردسالی توی گهواره خوابیده بود. آن کودک فرزند مرلین و مورگانا بود و نیمی از موهایش سیاه و نیم دیگر سفید بودند. در همین لحظه دیواره های کاخ لرزید و سقف ابری اتاق پایین آمد.
صف های مرلین به هم خورده و زنجیر یکی از صف ها پاره شده بود، برای همین کاخ به یک سمت کج شد و شیبِ ملایم، گهواره ی نوزاد را تا لب پنجره سُر داد. مرلین بی خبر از داخل کاخ، زنجیر ها را دوباره وصل کرد و با یک تکان شدید، صف دوباره حرکت کرد اما به خاطر ان تکان شدید نوزاد از داخل گهواره به بیرون از کاخ پرت شد و از ارتفاع چند هزار متری با سرعت زیاد به سمت زمین سقوط کرد.
چند هزار متر پایین تر، مغازه ی جاروی پرنده فروشی که در کنار مغازه ی الیوندر چوب دستی فروش واقع شده بود؛ قلقله بود و تیم ها برای خریدن بهترین جاروها مزایده میکردند و هر کسی میخواست بهترین جارو را داشته باشد.
تیمِ "به خاطر یک مشت افتخار" هم اتفاقا آنجا بود و داخل سبد چهارچرخ که جلوی در مغازه پارک شده بود. وسایل محافظتی خودش مثل کلاه و زانو بند و آرنج بند و جلیقه را گذاشته بود. نیکلاس فلامل خودش را به زور از وسط جمعیت رد کرد و از مغازه بیرون آمد و رو به جمعیت کرد.
-نذری نمیدن ها. یه کم رعایت کنید ندید بدید ها.
اعضای تیم زخارف قید خرید کردن را زدند و بدو بدو رفتند تا از نیکلاس به خاطر این حرفش شکایت کنند. اما سر و صدای بقیه ی تیم ها همچنان از داخل مغازه میامد.
-برایمان چه آورده ای مارکو؟
این لیلی بود که به شوخی نیکلاس را صدا زد.
-چهار تا جاروی اعلاء! نیمبوس دوهزاروبیست و دو.
اعضای تیم با شگفتی به جاروها دست میکشیدند و جنس انهارا امتحان میکردند.
بوم!
-این صدای چی بود؟ شما هم شنیدین؟
-نه سوزانا. من که چیزی نشنیدم.
-منم...
-فکر کنم به خاطر بازی فردا کمی استرس گرفتی. آروم باش. الان میریم خونه ی من تا استراحت کنیم و فردا با انرژی کامل بریم توی زمین.
-اره...فک کنم...باشه بریم.
اعضای تیم که حتی روحشان هم خبر نداشت کودکی داخل سبد خریدشان فرود آمده است با خیال راحت به سمت خانه ی نیکلاس رفتند تا استراحت کنند و برای بازی آماده شوند.
خانه ی نیکلاس
نیکلاس کلی غذا و نوشیدنی و دسر و سالاد آماده کرده بود و اعضا پس از صرف غذای مفصل سراغ تلوزیون جادویی رفتند و روی مبل ولو شدند. تلوزیون در حال پخش اخبار جادویی بود و اتفاقا موضوع خبر هم لیگ کوییدیچ بود.
-و خب حالا میرسیم به اعلام اعضای تیم های کوییدیچ امسال. تیم اول، ترنسیلوانیا.
سرمربی: علی پروین
ماساژور تیم: گراوپ
هیئت مدیره: هیتلر، موسولینی، استالین
سفیر باشگاه: گاندی
سخنگو و روابط عمومی: محسن چاوشی
مشاور مذهبی: حاج آقا قرائتی
...
نیم ساعت بعد
و این بود ترکیب تیم ترنسیلوانیا.
-خجالت هم نمیکشن.
-دیانا بلند شو. بلند شو. بعدی اسم تیم ماست.
-تیم بعدی...به خاطر یک مشت افتخار تشکیل شده از...
دیانا کارتر.
-هوراااا.
-سوزانا هسلدن.
-هوراااا.
-لیلی لونا پاتر.
-هوراااا.
-نیکلاس فلامل.
-هوراااا.
خش خش خش
-وای اون صدای چی بود؟
-باز خیالاتی شدی سوزانا؟
-نه! ایندفعه منم شنیدم.
خش خش خش
ایندفعه صدا بلند تر بود و توجه همه را جلب کرد.
-اون چی بود؟
-صدا از طرف سبد خریدمون میاد.
اعضا آهسته و با احتیاط به سمت سبد رفتند.
-اگه معجون در حال انفجار باشه چی؟
-نترسین. بیاین بریم جلوتر.
اعضا تا بالای سر سبد رفتند با دلهره داخلش را نگاه کردند.
-با..آ..گا..با باب. با..با..با.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

"لیگ کوییدیچ"
بازی اول
سوژه: بچهداری
آغاز: ۱ مرداد
پایان: ۹ مرداد، ساعت ۲۳:۵۹:۵۹
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

لینی و آلینس ارام از پله ها بالا رفتند و وارد اتاق زیر شیرونی شدند. زیرشیرونی بزرگ نبود اما مثل اتاق ضروریات بهم ریخته بود علاوه بر اینکه تاریک بود و گرد و خاک های روی شیشه اجازه نمیدادند نوری به داخل فرار کند.
-خب الینس جون. این زیرشیرونی و اینم تو. بگرد اون چیزی رو که بهت گفتم پیدا کن که برای مسابقه ی فردا لازمشون دارم.
آلینس که هنوز بوی جوراب بوگندوی لینی زیر دماغش بود با اکراه هافی کرد و مشغول شد. بینی اش را روی زمین میکشید و با دمش به هوا شلاق میزد و دور اتاق را به صورت ضربدری بو میکشید. وقتی بالاخره صورتش با چیزی برخورد کرد لینی خم شد و دستی به سرش کشید.
-ایول میدونستم کارت درسته.
-ما اینیم دیگه.
الینس با دیدن صندوقچه ای که لینی از زیر خرت و پرت ها بیرون کشید سرش را به یکطرف کج کرد و با تعجب به ان نگاه کرد اما همان لحظه بوی چیز خوشمزه ای را احساس کرد چون گوشهایش راست شد، چشمانش برق زد و بدو بدو به سمت پله ها رفت.
لینی با لبخندی بر لب که از خاطرات قبلی اش از وسایل داخل صندوقچه حکایت میکرد روی ان را فوت و درش را باز کرد.
یک پیراهن حریر ابی که معمولا زیر لباس کوییدیچ پوشیده میشد و جوراب های کوییدیچ اش و یک جاروی کوچک ناصاف که از کنار شبیه به یک کمان بود. لینی همینطور که در تقلا برای خارج کردن وسایل از داخل صندوقچه بود، دستش به سقف صندوقچه خورد و در کوچکی باز شد. او با تعجب به در نگاه میکرد، تا به حال ان را ندیده بود دستش را با احتیاط داخل ان کرد و با تکان دادن سرش فکر اینکه امکان دارد سوسکی، حشره ای چیزی انجا باشد را از خودش دور کرد.
دستش به چیز سفتی خورد ان رابیرون کشید. یک فیلم هشت میلیمتری قدیمی بود. از انهایی که دیگر کسی استفاده نمیکرد اما در خانه شان یکی از دستگاه های پخش ان را داشتند. این صندوقچه از زمان پدر و مادرش برایش مانده بود و برای اولین بار با همان هم وارد هاگوارتز شد. فکر اینکه پدر و مادرش قبل از مرگ ان را انجا گذاشتند مو های تنش را سیخ کرد. به کل کوییدیچ و مسابقه و وسایل را فراموش کرد فیلم را در دستش مشت کرد و بدو بدو پایین امد در اتاق نشیمن از زیر تلوزیون قیدمی دستگاه پخش فیلم قدیمی اش را جلو کشید و فیلم را داخلش گذاشت. دستگاه کند تر از همیشه عمل نمیکرد اما لینی اینقدر هیجان زده بود که چند بار روی دستگاه کوبید.
-بجنب...بجنب...آها.
لینی خودش هم نمیدانست چه لبخند پهنی روی صورتش جا خشک کرده. تمام حواسش به فیلم بود. فیلم با کمی برفک زدن تلوزیون بالاخره شروع به پخش شدن کرد. اول تصویر سفید بود اما بعد کم کم همه چیز اشکار شد و صدا هم امد. فیلم داخل خانه ی قدیمی اش بود جایی که به دنیا امده بود دیوار های اتاق از بالا تا پایین با گل و کاغذ رنگی و بادکنک تزئین شده بود.
-بدو جرالد الان مهمونا میرسن.
-اومدم عزیزم.
لینی بی اختیار با شنیدن صدای پدرش و دیدن صورت جوان مادرش خنده اش گرفت. تولد یک سالگی اش بود. همینطور به صفحه تلوزیون زل زده بود که خودش را دید.
-آآآآآ. تفففف. پف پف پف.
لینی با دیدن خودش کمی صورتش سرخ شد. با خودش فکر کرد خوب شد بقیه تیم انجا نبودند تا اورا در ان وضع ببینند. پدر لینی دوربین را روی سطح صافی محکم کرد و به همراه مادرش داخل کادر بالای سر لینی رفت.
-اوه عزیزم ببین چه قدر زیباست فکر نمیکنم تا به حال موجودی به این زیبایی دیده باشم.
پدرش دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت.
-زیباییش به تو رفته عزیزم.
-اوه جرالد. فکر میکنم اون یکی از باذکاوت ترین ساحره هایی باشه که تا به حال به محفل ققنوس پیوستن.
لبخند لینی آرام آرام محو شد اما نمیتواست چشمانش را از فیلم بردارد.
-دختر کوچولوی ما تو بزرگ میشی تا روزی با هوش سرشارت جلوی ارتش سیاهی بایستی.
-تو از یاران وفادار دامبلدور و خیرخواه مردم خواهی بود.
-عزیزم تو که فکر نمیکنی اون به ارتش تاریکی بپ...
-این حرفارو نزن. این امکان نداره. دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم... خچلخللچلچلهلل.....چلچللههل... مهموناکچجبخاچددد... تق.
فیلم قطع شد و از دستگاه بیرون زد.
فک لینی از جا افتاده بود. هنوز داشت به صفحه ی سیاه تلوزیون نگاه میکرد. ذهن ریونی اش در تجزیه و تحلیل اتفاق پیش امده کاری از پیش نمیبرد و فقط صدای سوتی را در گوش هایش میشنید که لحظه به لحظه بلند تر میشد.
-ما اومدیم.
سو لی و تری بوت که تازه از سر تمرین بر میگشتند خودشان را روی مبل ولو کردند.
-واقعا ممنون لینی که اجازه دادی چند روزی خونتون بمونیم.
-اره اینجا هم به محل تمرین نزدیک تره هم به ورزشگاه.
-اره... لینی؟ اهای لینی؟
لینی با داد سو به خودش امد.
-سلام بچه ها.
بعد هم سریع به سمت دستگاه رفت فیلم را برداشت و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون زد.
-لینی امروز چش شده؟
-نمیدونم. اما چشماش رو دیدی مثل همیشه برق نمیزد. یه جورایی مثل زامبی ها شده بود. لینی؟ لینی؟
لینی وارنر بیرون خانه صدای دوستانش را شنید نمی توانست اتفاقی که افتاده بود را برای انها توضیح دهد. خودش هم نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده. لینی فیلم را در دستانش محکم فشار میداد و خیلی تند شروع به راه رفتن کرد. پیاده رو شلوغ بود و مردم و جانوران در حال تردد بودند. تعدادی بچه که داشتند افتاب مهتاب بازی میکردند با دیدن لینی جیغی کشیدند و همگی فرار کردند.
-بدویید این همون مرگخوارس.
لینی قلبش شکست دستش را به سمت چوبدستی اش برد تا درسی به ان بچه ها بدهد اما همین که دستش چوبدستی را لمس کرد یاد فیلم افتاد. در یک لحظه کل فیلم در ذهنش مرور شد و با تمام شدن ان دوباره کودکان را دید که همچنان میدویدند و از او دور شده بودند.
صدای گوشخراشی را در اخر مغزش شنید.
-لینی... ناراحت نباش. تو همیشه بد بودی. چه اهمیتی داره اگه پدر و مادرت میخواستند از یاران ققنوس باشی تو یه مرگخواری.
نمیخواست به صدا گوش بدهد اما از طرفی همین الان بود که میخواست کل عصبانیتش را سر چند بچه ی بی گناه خالی کند. حس کرد چیزی داخل شکمش می جوشد. به سختی به راه ادامه داد. از کنار مردم که میگذشت قیافه ی هایشان مثل سیبی میشد که خیلی وقت بود در یخچال مانده بود. چروک و اخمو.
-نگاه کن لینی. اونا ازت متنفرن. اونا ازت میترسن. ببین.
-نه.
-اره. نگاهشون کن.
تا حالا به نگاه اطرافیانش دقت نکرده بود. ایا انها همیشه اورا انطور نگاه میکردند؟
لینی سرعتش را زیاد کرد. نمیخواست به انها نگاه کند. وقتی که اینقدر سرعتش زیاد شد که دیگر نمیشد به ان راه رفتن گفت. بغضش ترکید. اشک های بزرگش روی گونه اش سر میخوردند در افتاب برق میزدند و بعد به زمین سرد شلیک میشدند. با استینش اشک هایش را پاک کرد اما نتوانست گریه اش را متوقف کند سر انجام وقتی به هق هق افتاده بود داخل اولین کوچه ی باریک پیچید و بلافاصله زانوهایش را توی بغلش جمع کرد دستانش را مانند متکا روی انها گذاشت و گریه کرد.
روز مسابقه
-دیش دره دنگ هافلپاف. دیش دره دنگ هافلپاف.
-قلم و کتاب و کتابخونه. ریون، هافلو بفرس خونه.
در ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود همه ی صندلی ها پر شده بود و حتی در بیرون ورزشگاه مردم جمع شده بودند و روی زیرانداز نشسته بودند. ورزشگاه نقش جهان که با طرح و نقش های اساطیری اش که صد ها سال بود در حال ساخت بود و هر چند سال، یک نقش با توجه به مُد ان روز روی ان نقاشی میشد. میتوان گفت با عظمت ترین و چشم نواز ترین ورزشگاه کوییدیچ بود و حتی تماشای ورزشگاه خالی روح را می تراورد چه برسد به وقتی که مردم یک صدا تیم هایشان را تشویق میکردند و منتظر ورود ان ها به زمین بودند.
شور و گرمای ورزشگاه هر چه به رختکن ریونکلاو نزدیک میشدی کمتر میشد.
آلینس سرش را روی پاهای سو گذاشته بود و سو با لب و لوچه ی اویزان گهگاهی دستی به سرش میکشد.
تری بوت با دستش ارام پشت دست دیگرش میزد و حتی قاقارو که الان باید همه جا را به هم می ریخت زیر پای جرمی جا خوش کرده بود و دمش را تکان میداد. همه به کمد خالی که نام لینی وارنر رویش حک شده بود نگاه میکردند. با اینکه تام انجا بود تا به جای لینی بازی کند. اما اگر به خاطر ابروی ریون نبود هیچکدام ازانها علاقه ای به بازی کردن نداشتند و ترجیح میدادند به دنبال دوستشان بگردند که از دیروز که رفته بود هنوز هیچ خبری از او نبود.
-حالا چیکار کنیم؟
-به پروفسور دامبلدور خبر دادین؟
-اره. اما اون هم نمیدونست لینی کجاست.
-لینی یه مرگخوار حرفه ایه. به این راحتی کسی نمیتونه پیداش کنه.
-ینی میگی خودش میخواسته که پیداش نکنیم؟
جواب دِیزی فقط سکوت بود.
صدای شیپور ها به گوش رسید و وقت اماده شدن برای ورود به زمین بود. اعضای تیم ریون جارو و کلاه و چوب هایشان را برداشتند و خودشان را تا زمین کشیدند. هنوز خبری از تیم هافلپاف نبود.
-گزارش مسابقه رو شروع میکنیم با یک فریاد انرژی بــــــــــــــــــــــــــخش. ریونکلاو.
ورزشگاه یک صدا فریادی کر کننده زد.
-ریونکلاو.
-حالا هافــــــــــــــــــلپافی هـــــــــــــا.
-هافـــــــــــــــلپــــــاف.
- حالا شد. بازی امروز بین دو تیم ریونکلاو و هافلپاف دو تیم و گروه بسیار دوست و همدل. البته نه توی زمین میدونین که چی میگم. امروز ترکیب ریون مثل همیشه با دروازه بانی آلینس، جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت به عنوان مهاجم با دفاع مستحکم دیزی کران و لینی وار... صبر کنید ببینم لینی وارنر رو در ترکیب تیم نمیبینم. تام جاگسن داره سنجاق مدافع رو روی سینه اش محکم میکنه. ینی چه اتفاقی افتاده سو لی باهوش تر از اونیه که مدافع قوی مثل لینی وارنر رو بازی نده. ریون بازی قبلی خودش رو برده و میتونه با پیروزی این دفعه قهرمانی خودش رو ثابت کنه البته اگر اشتباه نکنند و از طرفی تیم هافلپاف که بازی قبلی خودش رو باخته باید امروز خیلی تلاش کنه وگرنه در بازی بعدی جلوی اسلیترین شانسی نخواهد داشت. اصلا کجا هست این تیم هافلپاف؟
شیپور های زمین حواس همه را بالای سرشان جمع کرد جایی که چند سیاهی در اسمان دیده میشد. ترس و وحشت همه رو فرا گرفت و اغلب با فکر اینکه ارتش تاریکی حمله کرده دست به چوبدستی بردند. سیاهی های نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شدند.
-صبر کنید. چشمام درست میبینن؟ اون...اون نیکلاسه فلامله که در جلوی هفت جارو سوار در حال پروازه و اون هم بقیه تیم هافلپاف هستن. آموس، زاخاریاس، دسته بیل، شتر و جسیکا ترینگ. در اخر هم رز زلر رو میبینیم که امروز قراره به جای دیوار دفاعی در پست دفاع بازی کنه. بازی رز زلر و نبود لینی در زمین نمیتونه خیلی به سود ریون باشه.
تیم هافلپاف با جاروهایشان دور ورزشگاه زدند و در حالی که از پشت جاروهایشان دود سفید بیرون میامد. هر کدام پشتکی زدند و برای تماشاچی ها شکلات و ابنبات پرت کردند. بعد هم با سرعت زیاداز بالای سر تیم ریون گذشتند. نیکلاس با نگاه مغرور همیشگی اش از بالا به تیم ریون نگاه میکرد. حتی او هم متوجه شد که چیزی درست نیست. تیم ریون با بی حوصلگی سوار جاروهایشان شدند و اماده ی پرواز میشدند که سو لی جلوی انهارا گرفت. همه به سو خیره شدند.
-گوش کنید بچه ها. من نمیدونم چه بلایی سر لینی اومده ولی حتما مشکل بزرگی بوده که نتونسته بیاد پس به جای اینکه زانو غم بغل بگیریم چطوره بریم به همه نشون بدیم ریونکلاو فقط لینی وارنر نیست و تازه مطمئنم خبر بردمون میتونه خیلی لینی رو خوشحال کنه. پس اماده اید که امروز بترکونیم؟
اعضای ریونکلاو انگیزه را دوباره زیر پوستشان احساس میکردند سخنان سو انرژی تازه ای به ان ها داد. جاروهایشان را محکم در دستانشان فشردند و همگی با هم فریاد زدند:
-آماده ایم.
-هی بچه ها مطئنید که کسی رو جا نگذاشتید؟
فلش فوروارد
بازی خیلی وقت بود که تمام شده بود. داخل جنگل های کبود شمالی ان جنگل هایی که حتی در بهار و تابستان هم هیچ برگی روی درختانش رشد نمیکند. شاخه های درختان کبود در میان مه غلیظ و زمینی که چمن هایش خیلی وقت بود که زرد و خشکیده بودند. لینی وارنر در میان جنگل ارام ارام قدم میزد.
-گفتم ولم کنم. ولم کن لعنتی نمیخوام صداتو بشنوم.
- اما من توام لینی. وقتی اون فیلمو دیدی چیزی داخل تو شکست و من صدای اون شکست ام. من به جای التماس بهت اعتراض کردم. خیلی بی شعوری که میخوای منو از خودت برونی.
-کافیه دیگه نمیخوام بشنوم. ازت متنفرم. از خودم متنفرم. همینو میخوای بدونی؟ اره من نتونستم به ارزوی پدر و مادرم عمل کنم. من...
اشک توی چشمانش جمع شد و دیدش را آبکی و مواج میکرد. میدانست که چوبدستی اش قدرت این را ندارد که از این درد خلاصش کند. شاید هم فکر میکرد اعلام ناامیدی اش از زندگی با یک جادو کمی بزدلانه بود. شیشه ی کوچکی که حاوی زهری بود که از مغازه ی نیکلاس خریده بود را در دست فشرد. ان را باز کرد و برای بار اخر به پدر و مادرش فکر کرد و انرا نوشید. چشمانش کم کم بسته شد. در افکار غرق بود و هر لحظه منتظر بود که احساس گناه تمام شود که باد خنکی را روی گونه اش احساس کرد. چشمانش را ارام ارام باز کرد. نیکلاس جلویش ایستاده بود و با ترس به او نگاه میکرد.
-همیشه میدونستم تو یک هیولا داخل خودت داری ولی فکر نمیکردم اینقدر قوی باشه.
-اره من یه هیولام و همه ازم متنفرن اومدی همینو بهم بگی؟ اصلا از کجا فهمیدی کجام؟
-وقتی یکی از فروشنده هام بهم گفت که تو برای خرید زهر پیشش رفتی گفتم به جاش عصاره عاشقی بهت بده. یه کم دقت کن ببین عاشقم نشدی؟
لینی لب و لوچه اش در هم رفت. دروغ و شوخی نیکلاس در ان لحظه حالش را بهتر نمیکرد ولی حداقل باعث شده بود که صدای ذهنش را برای چند دقیقه نشنود.
-خیلی خب. شوخی کردم. فقط یه محلول گیاهیه. کمک میکنه اروم بشی. حالا میخوای بگی چی شده؟ دوستانت خیلی نگرانت هستن. سو داره همه جارو دنبالت میگرده حتی میخواست به مقر منم حمله کنه فکر میکنه من تورو به خاطر بال های پیکسی طورت میخوام. انگار که صدتا پیکسی توی زیرزمینم ندارم.
-چی گفتی؟
-هیچی هیچی.
لینی خسته و کلافه بود. چهارزانو کف جنگل نشست و دوباره به نیکلاس نگاه کرد. اهی کشید و شروع به حرف زدن کرد.
ساعتی بعد
نیکلاس بدون اینکه حرفی بزند داستان لینی را تا اخر شنید و وقتی لینی بالاخرها ز گفتن خسته شد، او پقی زیر خنده زد.
-هار هار هوار.
-چیش خنده داره؟
-ناراحت نشو. لینی. اخه من یکی از کسانی بودم که برای تولد یک سالگیت اومدم. پدر و مادرت خیلی هارو دعوت کرده بودند. در ضمن یک کپی از فیلم ناقصی رو که دیدی هم بهمون دادن.
-فیلم...ناقص؟
-البته... . بیا این نسخه کاملشه البته فرمتشو عوض کردم.
نیکلاس نعلبکی از جیبش بیرون کشید و کمی از محلول شیشه ای که از جیبش دراورد داخل ان ریخت.
-بیا خودت بقیه شو ببین.
لینی دوباره حس کرد که رگ هایش از خون پر شده و قلبش تند تند میزند. با تردید ظرف را از نیکلاس گرفت و سرش را نزدیک ان کرد.
- دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم...اما... راستش اون اینقدر باهوشه که هر انتخابی بکنه مطمئنم درست ترین انتخاب خواهد بود.
-چی میگی جرالد؟ حتی اگه به ارتش تاریکی بپیونده؟
-نگران نباش خانوم. دخترکوچولوی ما قلب صافی داره که حتی با پیوستن به بدریتن و شرور ترین گروه ها هم تیره و سیاه نمیشه. مطمئنم حتی اگه جز ارتش سیاه باشه باعث انتشار عشق و دوستی میشه. در ضمن اون دختر منه و هر تصمیمی بگیره من باز هم دوسش دارم. اوه مهمونا اومدن عزیزم. بهترین بریم استقبالشون.
لینی صورتش را از روی ظرف بلند کرد اشکی از گوشه ی چشمش داخل ظرف چکید و ان را مواج کرد. اما ایندفعه این اشک با لبخند پهنی همراه بود که روی صورت لینی نقش بسته بود.
-ممنونم نیکلاس.
-کجا تا اخر نگاه نکردی که ببین اینجا من و بابات اینقدر نوشیدنی کره ای خوردیم که داریم لزگی میرقصیم. ببین. نه ببین تو اخه... .
-نه ممنون فکر میکنم به اندازه ی کافی دیدم. وا ی من چیکار کردم. کلی خرابکاری کردم حالا دوستان کلی ازم ناراحتن.
-اره خب شما بازی رو باختین. البته شاید بتونم یه فکری به حال اون هم بکنم... .
لینی با تعجب نگاهش را به نیکلاس دوخت. نیکلاس گردنبنداش را دراورد سنگ قرمزی داخل آویزش برق میزد ان را دور گردن لینی انداخت.
-توی زمین میبینمت لینی.
پایان فلش فوروارد
با ورد زیر لب نیکلاس لینی بیهوش شد و روی صندلی های رختکن با صدای شیپور ها به هوش امد. رختکن خالی بود. با عجله جارویش را از توی کمد برداشت و به سمت در خروجی رفت جایی که سو لی داشت برای اعضای تیمش سخنرانی میکرد.
-اماده اید؟
-آماده ایم.
-هی بچه ها یکی رو کم ندارین؟
اعضای ریون همگی برگشتند و با دیدن لینی از خوشحالی جیغ زدند و به هوا پریدند. به سمت او دویدند و بغلش کردند.
-معلوم هست کجایی؟ میدونی چه قدر نگرانت شده بودیم؟ کجا بودی؟
-قصه اش مفصله. براتون تعریف میکنم.
لینی به بالا جایی که تیم هافلپاف ایستاده بود نگاه کرد و به نیکلاس فلامل که به او نگاه میکرد چشم دوخته بود.
-اما فعلا حاضرین بریم به پیروزی دیگه هم بگیریم؟
-اماده ایم.
همه پشت اجروها پریدند و به پرواز درامدند. با ارایش هشتی شکل جلوی تیم هافلپاف قرار گرفتند و لینی در نوک ترکیب سری برای نیکلاس تکان داد.
-ممنون بابت همه چیز.
-نمیدونم از چی داری حرف میزنی.
لینی وارنر با لبخند نیکلاس فلامل را در تعجب تنها گذاشت و به عقب زمین رفت. ریونی های دست هایشان را دور جارو محکم کردند و هافلی ها دندان هایشان را نشان دادند.
-مسابقه با سوت داور شروع شد. سرخگون ها بالا اومدن. وای خدای من هنوز بازدارنده ها به مدافع ها نرسیدن که زاخاریاس به منطقه گل زنی میره با یک ضربه ی محکم به توپ میزنه. توپ از حالت گرد تغییر حالت میده اینقدر شدت ضربه زیاده که توی بیضی میشه و به سمت دروازه ی سوم میره. هافلپاف اولین امتیاز رو میگیره؟ ... اوه خدای من. آلینس توپ رو با کل بدنش دفع میکنه. معموله که داره فشار زیادی رو تحمل میکنه. اما بله بالاخره توپ رو کاملا در دستانش مهار میکنه. با علامت اوکی به دوستانش توپ رو برای جرمی میفرسته. عجب بازی بشه بازی امروز.
چند ساعت بعد
-بله... هه هاا... هووووف... بینندگان عزیز نیکلاس برای بار پنجم سعی میکنه اسنیچ رو بگیره اما باز هم موفق نمیشه و امار مسابقه هم تا الان 100 -100 مساویست. فقط کافیه یک گل دیگه به ثمر برسه تا بازی...
سوووووت
-داور سوت میزنه به دلیل طولانی شدن بازی و طوفانی شدن هوا داور بازی رو مختومه اعلام میکنه. این بازی با نتیجه ی 100، 100 مساوی به پایان میرسه. عجب بازی مهیجی امیداوریم باز هم بازی این دو تیم رو در سال های اینده بتونیم ببینیم و لذت ببریم.
-خب الینس جون. این زیرشیرونی و اینم تو. بگرد اون چیزی رو که بهت گفتم پیدا کن که برای مسابقه ی فردا لازمشون دارم.
آلینس که هنوز بوی جوراب بوگندوی لینی زیر دماغش بود با اکراه هافی کرد و مشغول شد. بینی اش را روی زمین میکشید و با دمش به هوا شلاق میزد و دور اتاق را به صورت ضربدری بو میکشید. وقتی بالاخره صورتش با چیزی برخورد کرد لینی خم شد و دستی به سرش کشید.
-ایول میدونستم کارت درسته.
-ما اینیم دیگه.
الینس با دیدن صندوقچه ای که لینی از زیر خرت و پرت ها بیرون کشید سرش را به یکطرف کج کرد و با تعجب به ان نگاه کرد اما همان لحظه بوی چیز خوشمزه ای را احساس کرد چون گوشهایش راست شد، چشمانش برق زد و بدو بدو به سمت پله ها رفت.
لینی با لبخندی بر لب که از خاطرات قبلی اش از وسایل داخل صندوقچه حکایت میکرد روی ان را فوت و درش را باز کرد.
یک پیراهن حریر ابی که معمولا زیر لباس کوییدیچ پوشیده میشد و جوراب های کوییدیچ اش و یک جاروی کوچک ناصاف که از کنار شبیه به یک کمان بود. لینی همینطور که در تقلا برای خارج کردن وسایل از داخل صندوقچه بود، دستش به سقف صندوقچه خورد و در کوچکی باز شد. او با تعجب به در نگاه میکرد، تا به حال ان را ندیده بود دستش را با احتیاط داخل ان کرد و با تکان دادن سرش فکر اینکه امکان دارد سوسکی، حشره ای چیزی انجا باشد را از خودش دور کرد.
دستش به چیز سفتی خورد ان رابیرون کشید. یک فیلم هشت میلیمتری قدیمی بود. از انهایی که دیگر کسی استفاده نمیکرد اما در خانه شان یکی از دستگاه های پخش ان را داشتند. این صندوقچه از زمان پدر و مادرش برایش مانده بود و برای اولین بار با همان هم وارد هاگوارتز شد. فکر اینکه پدر و مادرش قبل از مرگ ان را انجا گذاشتند مو های تنش را سیخ کرد. به کل کوییدیچ و مسابقه و وسایل را فراموش کرد فیلم را در دستش مشت کرد و بدو بدو پایین امد در اتاق نشیمن از زیر تلوزیون قیدمی دستگاه پخش فیلم قدیمی اش را جلو کشید و فیلم را داخلش گذاشت. دستگاه کند تر از همیشه عمل نمیکرد اما لینی اینقدر هیجان زده بود که چند بار روی دستگاه کوبید.
-بجنب...بجنب...آها.
لینی خودش هم نمیدانست چه لبخند پهنی روی صورتش جا خشک کرده. تمام حواسش به فیلم بود. فیلم با کمی برفک زدن تلوزیون بالاخره شروع به پخش شدن کرد. اول تصویر سفید بود اما بعد کم کم همه چیز اشکار شد و صدا هم امد. فیلم داخل خانه ی قدیمی اش بود جایی که به دنیا امده بود دیوار های اتاق از بالا تا پایین با گل و کاغذ رنگی و بادکنک تزئین شده بود.
-بدو جرالد الان مهمونا میرسن.
-اومدم عزیزم.
لینی بی اختیار با شنیدن صدای پدرش و دیدن صورت جوان مادرش خنده اش گرفت. تولد یک سالگی اش بود. همینطور به صفحه تلوزیون زل زده بود که خودش را دید.
-آآآآآ. تفففف. پف پف پف.
لینی با دیدن خودش کمی صورتش سرخ شد. با خودش فکر کرد خوب شد بقیه تیم انجا نبودند تا اورا در ان وضع ببینند. پدر لینی دوربین را روی سطح صافی محکم کرد و به همراه مادرش داخل کادر بالای سر لینی رفت.
-اوه عزیزم ببین چه قدر زیباست فکر نمیکنم تا به حال موجودی به این زیبایی دیده باشم.
پدرش دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت.
-زیباییش به تو رفته عزیزم.
-اوه جرالد. فکر میکنم اون یکی از باذکاوت ترین ساحره هایی باشه که تا به حال به محفل ققنوس پیوستن.
لبخند لینی آرام آرام محو شد اما نمیتواست چشمانش را از فیلم بردارد.
-دختر کوچولوی ما تو بزرگ میشی تا روزی با هوش سرشارت جلوی ارتش سیاهی بایستی.
-تو از یاران وفادار دامبلدور و خیرخواه مردم خواهی بود.
-عزیزم تو که فکر نمیکنی اون به ارتش تاریکی بپ...
-این حرفارو نزن. این امکان نداره. دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم... خچلخللچلچلهلل.....چلچللههل... مهموناکچجبخاچددد... تق.
فیلم قطع شد و از دستگاه بیرون زد.
فک لینی از جا افتاده بود. هنوز داشت به صفحه ی سیاه تلوزیون نگاه میکرد. ذهن ریونی اش در تجزیه و تحلیل اتفاق پیش امده کاری از پیش نمیبرد و فقط صدای سوتی را در گوش هایش میشنید که لحظه به لحظه بلند تر میشد.
-ما اومدیم.
سو لی و تری بوت که تازه از سر تمرین بر میگشتند خودشان را روی مبل ولو کردند.
-واقعا ممنون لینی که اجازه دادی چند روزی خونتون بمونیم.
-اره اینجا هم به محل تمرین نزدیک تره هم به ورزشگاه.
-اره... لینی؟ اهای لینی؟
لینی با داد سو به خودش امد.
-سلام بچه ها.
بعد هم سریع به سمت دستگاه رفت فیلم را برداشت و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون زد.
-لینی امروز چش شده؟
-نمیدونم. اما چشماش رو دیدی مثل همیشه برق نمیزد. یه جورایی مثل زامبی ها شده بود. لینی؟ لینی؟
لینی وارنر بیرون خانه صدای دوستانش را شنید نمی توانست اتفاقی که افتاده بود را برای انها توضیح دهد. خودش هم نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده. لینی فیلم را در دستانش محکم فشار میداد و خیلی تند شروع به راه رفتن کرد. پیاده رو شلوغ بود و مردم و جانوران در حال تردد بودند. تعدادی بچه که داشتند افتاب مهتاب بازی میکردند با دیدن لینی جیغی کشیدند و همگی فرار کردند.
-بدویید این همون مرگخوارس.
لینی قلبش شکست دستش را به سمت چوبدستی اش برد تا درسی به ان بچه ها بدهد اما همین که دستش چوبدستی را لمس کرد یاد فیلم افتاد. در یک لحظه کل فیلم در ذهنش مرور شد و با تمام شدن ان دوباره کودکان را دید که همچنان میدویدند و از او دور شده بودند.
صدای گوشخراشی را در اخر مغزش شنید.
-لینی... ناراحت نباش. تو همیشه بد بودی. چه اهمیتی داره اگه پدر و مادرت میخواستند از یاران ققنوس باشی تو یه مرگخواری.
نمیخواست به صدا گوش بدهد اما از طرفی همین الان بود که میخواست کل عصبانیتش را سر چند بچه ی بی گناه خالی کند. حس کرد چیزی داخل شکمش می جوشد. به سختی به راه ادامه داد. از کنار مردم که میگذشت قیافه ی هایشان مثل سیبی میشد که خیلی وقت بود در یخچال مانده بود. چروک و اخمو.
-نگاه کن لینی. اونا ازت متنفرن. اونا ازت میترسن. ببین.
-نه.
-اره. نگاهشون کن.
تا حالا به نگاه اطرافیانش دقت نکرده بود. ایا انها همیشه اورا انطور نگاه میکردند؟
لینی سرعتش را زیاد کرد. نمیخواست به انها نگاه کند. وقتی که اینقدر سرعتش زیاد شد که دیگر نمیشد به ان راه رفتن گفت. بغضش ترکید. اشک های بزرگش روی گونه اش سر میخوردند در افتاب برق میزدند و بعد به زمین سرد شلیک میشدند. با استینش اشک هایش را پاک کرد اما نتوانست گریه اش را متوقف کند سر انجام وقتی به هق هق افتاده بود داخل اولین کوچه ی باریک پیچید و بلافاصله زانوهایش را توی بغلش جمع کرد دستانش را مانند متکا روی انها گذاشت و گریه کرد.
روز مسابقه
-دیش دره دنگ هافلپاف. دیش دره دنگ هافلپاف.
-قلم و کتاب و کتابخونه. ریون، هافلو بفرس خونه.
در ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود همه ی صندلی ها پر شده بود و حتی در بیرون ورزشگاه مردم جمع شده بودند و روی زیرانداز نشسته بودند. ورزشگاه نقش جهان که با طرح و نقش های اساطیری اش که صد ها سال بود در حال ساخت بود و هر چند سال، یک نقش با توجه به مُد ان روز روی ان نقاشی میشد. میتوان گفت با عظمت ترین و چشم نواز ترین ورزشگاه کوییدیچ بود و حتی تماشای ورزشگاه خالی روح را می تراورد چه برسد به وقتی که مردم یک صدا تیم هایشان را تشویق میکردند و منتظر ورود ان ها به زمین بودند.
شور و گرمای ورزشگاه هر چه به رختکن ریونکلاو نزدیک میشدی کمتر میشد.
آلینس سرش را روی پاهای سو گذاشته بود و سو با لب و لوچه ی اویزان گهگاهی دستی به سرش میکشد.
تری بوت با دستش ارام پشت دست دیگرش میزد و حتی قاقارو که الان باید همه جا را به هم می ریخت زیر پای جرمی جا خوش کرده بود و دمش را تکان میداد. همه به کمد خالی که نام لینی وارنر رویش حک شده بود نگاه میکردند. با اینکه تام انجا بود تا به جای لینی بازی کند. اما اگر به خاطر ابروی ریون نبود هیچکدام ازانها علاقه ای به بازی کردن نداشتند و ترجیح میدادند به دنبال دوستشان بگردند که از دیروز که رفته بود هنوز هیچ خبری از او نبود.
-حالا چیکار کنیم؟
-به پروفسور دامبلدور خبر دادین؟
-اره. اما اون هم نمیدونست لینی کجاست.
-لینی یه مرگخوار حرفه ایه. به این راحتی کسی نمیتونه پیداش کنه.
-ینی میگی خودش میخواسته که پیداش نکنیم؟
جواب دِیزی فقط سکوت بود.
صدای شیپور ها به گوش رسید و وقت اماده شدن برای ورود به زمین بود. اعضای تیم ریون جارو و کلاه و چوب هایشان را برداشتند و خودشان را تا زمین کشیدند. هنوز خبری از تیم هافلپاف نبود.
-گزارش مسابقه رو شروع میکنیم با یک فریاد انرژی بــــــــــــــــــــــــــخش. ریونکلاو.
ورزشگاه یک صدا فریادی کر کننده زد.
-ریونکلاو.
-حالا هافــــــــــــــــــلپافی هـــــــــــــا.
-هافـــــــــــــــلپــــــاف.
- حالا شد. بازی امروز بین دو تیم ریونکلاو و هافلپاف دو تیم و گروه بسیار دوست و همدل. البته نه توی زمین میدونین که چی میگم. امروز ترکیب ریون مثل همیشه با دروازه بانی آلینس، جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت به عنوان مهاجم با دفاع مستحکم دیزی کران و لینی وار... صبر کنید ببینم لینی وارنر رو در ترکیب تیم نمیبینم. تام جاگسن داره سنجاق مدافع رو روی سینه اش محکم میکنه. ینی چه اتفاقی افتاده سو لی باهوش تر از اونیه که مدافع قوی مثل لینی وارنر رو بازی نده. ریون بازی قبلی خودش رو برده و میتونه با پیروزی این دفعه قهرمانی خودش رو ثابت کنه البته اگر اشتباه نکنند و از طرفی تیم هافلپاف که بازی قبلی خودش رو باخته باید امروز خیلی تلاش کنه وگرنه در بازی بعدی جلوی اسلیترین شانسی نخواهد داشت. اصلا کجا هست این تیم هافلپاف؟
شیپور های زمین حواس همه را بالای سرشان جمع کرد جایی که چند سیاهی در اسمان دیده میشد. ترس و وحشت همه رو فرا گرفت و اغلب با فکر اینکه ارتش تاریکی حمله کرده دست به چوبدستی بردند. سیاهی های نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شدند.
-صبر کنید. چشمام درست میبینن؟ اون...اون نیکلاسه فلامله که در جلوی هفت جارو سوار در حال پروازه و اون هم بقیه تیم هافلپاف هستن. آموس، زاخاریاس، دسته بیل، شتر و جسیکا ترینگ. در اخر هم رز زلر رو میبینیم که امروز قراره به جای دیوار دفاعی در پست دفاع بازی کنه. بازی رز زلر و نبود لینی در زمین نمیتونه خیلی به سود ریون باشه.
تیم هافلپاف با جاروهایشان دور ورزشگاه زدند و در حالی که از پشت جاروهایشان دود سفید بیرون میامد. هر کدام پشتکی زدند و برای تماشاچی ها شکلات و ابنبات پرت کردند. بعد هم با سرعت زیاداز بالای سر تیم ریون گذشتند. نیکلاس با نگاه مغرور همیشگی اش از بالا به تیم ریون نگاه میکرد. حتی او هم متوجه شد که چیزی درست نیست. تیم ریون با بی حوصلگی سوار جاروهایشان شدند و اماده ی پرواز میشدند که سو لی جلوی انهارا گرفت. همه به سو خیره شدند.
-گوش کنید بچه ها. من نمیدونم چه بلایی سر لینی اومده ولی حتما مشکل بزرگی بوده که نتونسته بیاد پس به جای اینکه زانو غم بغل بگیریم چطوره بریم به همه نشون بدیم ریونکلاو فقط لینی وارنر نیست و تازه مطمئنم خبر بردمون میتونه خیلی لینی رو خوشحال کنه. پس اماده اید که امروز بترکونیم؟
اعضای ریونکلاو انگیزه را دوباره زیر پوستشان احساس میکردند سخنان سو انرژی تازه ای به ان ها داد. جاروهایشان را محکم در دستانشان فشردند و همگی با هم فریاد زدند:
-آماده ایم.
-هی بچه ها مطئنید که کسی رو جا نگذاشتید؟
فلش فوروارد
بازی خیلی وقت بود که تمام شده بود. داخل جنگل های کبود شمالی ان جنگل هایی که حتی در بهار و تابستان هم هیچ برگی روی درختانش رشد نمیکند. شاخه های درختان کبود در میان مه غلیظ و زمینی که چمن هایش خیلی وقت بود که زرد و خشکیده بودند. لینی وارنر در میان جنگل ارام ارام قدم میزد.
-گفتم ولم کنم. ولم کن لعنتی نمیخوام صداتو بشنوم.
- اما من توام لینی. وقتی اون فیلمو دیدی چیزی داخل تو شکست و من صدای اون شکست ام. من به جای التماس بهت اعتراض کردم. خیلی بی شعوری که میخوای منو از خودت برونی.
-کافیه دیگه نمیخوام بشنوم. ازت متنفرم. از خودم متنفرم. همینو میخوای بدونی؟ اره من نتونستم به ارزوی پدر و مادرم عمل کنم. من...
اشک توی چشمانش جمع شد و دیدش را آبکی و مواج میکرد. میدانست که چوبدستی اش قدرت این را ندارد که از این درد خلاصش کند. شاید هم فکر میکرد اعلام ناامیدی اش از زندگی با یک جادو کمی بزدلانه بود. شیشه ی کوچکی که حاوی زهری بود که از مغازه ی نیکلاس خریده بود را در دست فشرد. ان را باز کرد و برای بار اخر به پدر و مادرش فکر کرد و انرا نوشید. چشمانش کم کم بسته شد. در افکار غرق بود و هر لحظه منتظر بود که احساس گناه تمام شود که باد خنکی را روی گونه اش احساس کرد. چشمانش را ارام ارام باز کرد. نیکلاس جلویش ایستاده بود و با ترس به او نگاه میکرد.
-همیشه میدونستم تو یک هیولا داخل خودت داری ولی فکر نمیکردم اینقدر قوی باشه.
-اره من یه هیولام و همه ازم متنفرن اومدی همینو بهم بگی؟ اصلا از کجا فهمیدی کجام؟
-وقتی یکی از فروشنده هام بهم گفت که تو برای خرید زهر پیشش رفتی گفتم به جاش عصاره عاشقی بهت بده. یه کم دقت کن ببین عاشقم نشدی؟
لینی لب و لوچه اش در هم رفت. دروغ و شوخی نیکلاس در ان لحظه حالش را بهتر نمیکرد ولی حداقل باعث شده بود که صدای ذهنش را برای چند دقیقه نشنود.
-خیلی خب. شوخی کردم. فقط یه محلول گیاهیه. کمک میکنه اروم بشی. حالا میخوای بگی چی شده؟ دوستانت خیلی نگرانت هستن. سو داره همه جارو دنبالت میگرده حتی میخواست به مقر منم حمله کنه فکر میکنه من تورو به خاطر بال های پیکسی طورت میخوام. انگار که صدتا پیکسی توی زیرزمینم ندارم.
-چی گفتی؟
-هیچی هیچی.
لینی خسته و کلافه بود. چهارزانو کف جنگل نشست و دوباره به نیکلاس نگاه کرد. اهی کشید و شروع به حرف زدن کرد.
ساعتی بعد
نیکلاس بدون اینکه حرفی بزند داستان لینی را تا اخر شنید و وقتی لینی بالاخرها ز گفتن خسته شد، او پقی زیر خنده زد.
-هار هار هوار.
-چیش خنده داره؟
-ناراحت نشو. لینی. اخه من یکی از کسانی بودم که برای تولد یک سالگیت اومدم. پدر و مادرت خیلی هارو دعوت کرده بودند. در ضمن یک کپی از فیلم ناقصی رو که دیدی هم بهمون دادن.
-فیلم...ناقص؟
-البته... . بیا این نسخه کاملشه البته فرمتشو عوض کردم.
نیکلاس نعلبکی از جیبش بیرون کشید و کمی از محلول شیشه ای که از جیبش دراورد داخل ان ریخت.
-بیا خودت بقیه شو ببین.
لینی دوباره حس کرد که رگ هایش از خون پر شده و قلبش تند تند میزند. با تردید ظرف را از نیکلاس گرفت و سرش را نزدیک ان کرد.
- دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم...اما... راستش اون اینقدر باهوشه که هر انتخابی بکنه مطمئنم درست ترین انتخاب خواهد بود.
-چی میگی جرالد؟ حتی اگه به ارتش تاریکی بپیونده؟
-نگران نباش خانوم. دخترکوچولوی ما قلب صافی داره که حتی با پیوستن به بدریتن و شرور ترین گروه ها هم تیره و سیاه نمیشه. مطمئنم حتی اگه جز ارتش سیاه باشه باعث انتشار عشق و دوستی میشه. در ضمن اون دختر منه و هر تصمیمی بگیره من باز هم دوسش دارم. اوه مهمونا اومدن عزیزم. بهترین بریم استقبالشون.
لینی صورتش را از روی ظرف بلند کرد اشکی از گوشه ی چشمش داخل ظرف چکید و ان را مواج کرد. اما ایندفعه این اشک با لبخند پهنی همراه بود که روی صورت لینی نقش بسته بود.
-ممنونم نیکلاس.
-کجا تا اخر نگاه نکردی که ببین اینجا من و بابات اینقدر نوشیدنی کره ای خوردیم که داریم لزگی میرقصیم. ببین. نه ببین تو اخه... .
-نه ممنون فکر میکنم به اندازه ی کافی دیدم. وا ی من چیکار کردم. کلی خرابکاری کردم حالا دوستان کلی ازم ناراحتن.
-اره خب شما بازی رو باختین. البته شاید بتونم یه فکری به حال اون هم بکنم... .
لینی با تعجب نگاهش را به نیکلاس دوخت. نیکلاس گردنبنداش را دراورد سنگ قرمزی داخل آویزش برق میزد ان را دور گردن لینی انداخت.
-توی زمین میبینمت لینی.
پایان فلش فوروارد
با ورد زیر لب نیکلاس لینی بیهوش شد و روی صندلی های رختکن با صدای شیپور ها به هوش امد. رختکن خالی بود. با عجله جارویش را از توی کمد برداشت و به سمت در خروجی رفت جایی که سو لی داشت برای اعضای تیمش سخنرانی میکرد.
-اماده اید؟
-آماده ایم.
-هی بچه ها یکی رو کم ندارین؟
اعضای ریون همگی برگشتند و با دیدن لینی از خوشحالی جیغ زدند و به هوا پریدند. به سمت او دویدند و بغلش کردند.
-معلوم هست کجایی؟ میدونی چه قدر نگرانت شده بودیم؟ کجا بودی؟
-قصه اش مفصله. براتون تعریف میکنم.
لینی به بالا جایی که تیم هافلپاف ایستاده بود نگاه کرد و به نیکلاس فلامل که به او نگاه میکرد چشم دوخته بود.
-اما فعلا حاضرین بریم به پیروزی دیگه هم بگیریم؟
-اماده ایم.
همه پشت اجروها پریدند و به پرواز درامدند. با ارایش هشتی شکل جلوی تیم هافلپاف قرار گرفتند و لینی در نوک ترکیب سری برای نیکلاس تکان داد.
-ممنون بابت همه چیز.
-نمیدونم از چی داری حرف میزنی.
لینی وارنر با لبخند نیکلاس فلامل را در تعجب تنها گذاشت و به عقب زمین رفت. ریونی های دست هایشان را دور جارو محکم کردند و هافلی ها دندان هایشان را نشان دادند.
-مسابقه با سوت داور شروع شد. سرخگون ها بالا اومدن. وای خدای من هنوز بازدارنده ها به مدافع ها نرسیدن که زاخاریاس به منطقه گل زنی میره با یک ضربه ی محکم به توپ میزنه. توپ از حالت گرد تغییر حالت میده اینقدر شدت ضربه زیاده که توی بیضی میشه و به سمت دروازه ی سوم میره. هافلپاف اولین امتیاز رو میگیره؟ ... اوه خدای من. آلینس توپ رو با کل بدنش دفع میکنه. معموله که داره فشار زیادی رو تحمل میکنه. اما بله بالاخره توپ رو کاملا در دستانش مهار میکنه. با علامت اوکی به دوستانش توپ رو برای جرمی میفرسته. عجب بازی بشه بازی امروز.
چند ساعت بعد
-بله... هه هاا... هووووف... بینندگان عزیز نیکلاس برای بار پنجم سعی میکنه اسنیچ رو بگیره اما باز هم موفق نمیشه و امار مسابقه هم تا الان 100 -100 مساویست. فقط کافیه یک گل دیگه به ثمر برسه تا بازی...
سوووووت
-داور سوت میزنه به دلیل طولانی شدن بازی و طوفانی شدن هوا داور بازی رو مختومه اعلام میکنه. این بازی با نتیجه ی 100، 100 مساوی به پایان میرسه. عجب بازی مهیجی امیداوریم باز هم بازی این دو تیم رو در سال های اینده بتونیم ببینیم و لذت ببریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/04
تولد نقش: 1399/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 17:01
از: کی دات کام
پستها:
202

ریونکلاو
Vs
هافلپاف
سوژه: لینی وارنر
چند وقتی بود که از مسابقه کوییدیچ ریونکلاو - اسلیترین می گذشت. بازیکنان تازه مصدومیت هایشان داشت خوب می شد و داشتند خود را برای بازی آماده می کردند اما به دلیل مصدومیت های کمی که هنوز داشتند، کمی نگران بودند. سو با این که وضع خودش از همه خراب تر بود، طبق معمول داشت به بازیکنان روحیه می داد. کسی نمی دانست که مانند بازی قبلی، اوضاع این بازی هم فقط به خاطر یک نامه قرار بود حسابی قاراشمیش بشود.
همه اعضای تیم کوییدیچ در تالار عمومی ریونکلاو جمع شده بودند و درباره بازی و برخی تاک تیک ها صحبت می کردند. جرمی هم که هنوز کمی کمردرد داشت از روی کاناپه به صورت دراز کشیده آنها را همراهی می کرد. همه چیز داشت به همین منوال پیش می رفت تا این که میوکی سوجی نفس نفس زنان وارد تالار شد.
- وای! وای! بچه... ها! این نامه رو... این... نامه رو ببینید! بدبخت شدیم!
سو با صدای بلند شروع کرد به خواندن نامه:
«اینجاب به عرض می رساند که تیم کوییدیچ ریونکلاو به دلیل انجام برخی حرکات موزون و ناموزون خارج از عرف پس از بازی با تیم اسلیترین، از بازی بعد با تیم هافلپاف محروم می گردد. البته با توجه به انسان نبودن لینی وارنر، وی از این قضیه مستثنی می باشد و تنها عضو گروه است که می تواند در این بازی شرکت کند. بنابراین بازی لغو نمی گردد ولی تنها بازیکن مجاز به بازی، لینی وارنر است. همچنین لازم به ذکر است که جایگزین کردن بازیکنانی که انسان نباشند به جای بازیکنان محروم و مرحوم، بلامانع است.
امضا: رئیس فدراسیون کوییدیچ»
اوضاع تالار کاملا به هم ریخت. لینی بال بال می زد. سو ظاهر همیشگی اش را حفظ کرده بود اما درونش آشوب بود. آلنیس دکوراسیون تالار را به هم می ریخت و هر چیز دم دستش بود را پرت می کرد. در نهایت اشتباها بینی آمانو را گرفت و آن را محکم کشید و باعث زمین خوردن آمانو شد. جرمی هم آن وسط ناگهان از هوش رفت. تری که ظاهربینی کرده بود و از ظاهر سو ناراضی بود گفت:
- سو یعنی واقعا برات مهم نیست؟
- قضاوت نکن تری جان؛ من عرقم درون ریزه.

اما عرق درون ریز ریختن مشکلی را حل نمی کرد. تمامی بازیکنان به جز لینی از بازی محروم شده بودند و حالا تنها کاری که می توانستند بکنند این بود که دنبال جایگزنی برای خودشان باشند و البته جیغ بکشند.
پس از مدتی خودزنی به این نتیجه رسیدند که با این کار ها چیزی درست نمی شود، پس مانند بچه های اول دبستانی ای که روز اول مدرسه شان بود، همگی دست به سینه و مرتب گوشه ای نشسته تا ببیند باید چه کنند. سو که با افتادن میمنیچ (میمونی که در بازی قبل نقش اسنیچ را داشت) روی سرش از هوش رفته بود و همچنین موجب برنده شدن تیم شده بود، از اتفاقات بعد از بازی اطلاع چندانی نداشت. به همین دلیل سوال کرد:
- مگر شما بعد از بازی چیکار کردید که محروم شدیم؟
- با اون هلیکوپتری هایی که جرمی اون وسط می زد انتظاری جز این نمی رفت.

فلش بک
میمنیچ صورت سو را صاف کرد و از ضربه ای که به سو وارد شده بود، دست هایش به هوا پرت شد و دور بدن میمنیچ حلقه شد. سو از هوش رفت اما باعث بردن تیمش شد. همه بازیکنان انگار نه انگار که توسط بازیکنان اسلیترین حسابی کتک خورده بودند؛ شروع کردند به رقصیدن و شادی کردن. جرمی آواز خواندنش گرفته بود و آلنیس هم او را همراهی می کرد:
- می ریزه دل من از خندین تو!
- می رقصه همه شهر با رقصیدن تو!
-چشمات شهر منه!
- دستات خونه من!
- این چشما بلدن بد دیوونه کنن!
حالا همــــــه! 
هر کدام از بازیکنان بی توجه به سویی که از هوش رفته بود داشتند به انواع روش ها حتی آنهایی که دور از انتظار بود، شادی خودشان را ابراز می کردند. آمانو بندری می رقصید. تری با یکی از میمون ها والس می رقصید. لینی هم با بال هایش باله می رقصید. دیزی هم گوشه ای بیکار ایستاده بود و خیلی ریز و سوسکی قر می داد.
پایان فلش بک
- صدای جرمی به کلاغ هایی می خورد که تازه از خواب بیدارشدند.
جرمی ناگهان به هوش آمد و نشست. مشتی حواله تری کرد و گفت:
- تو که خودت مثل میمون ها می رقصیدی!
اوه نه راستی اون میمونی که باهاش می رقصیدی داشت مثل میمون ها می رقصید. 
و تا بیشتر ضایع نشده بود دوباره از هوش رفت.
سو برای تلافی بی توجهی کردن به بیهوش شدنش پس از بازی قبل، بیهوش شدن جرمی را نادیده گرفت و گفت:
- بچه ها نظرتون چیه بیایم درباره این قضیه حرف بزنیم که باید چه جونوری رو جای خودمون بیاریم؟

نگاه ها از جرمی پخش شده روی کاناپه، به سمت سو تغییر مسیر دادند. سو درست می گفت! حالا دیگر مسئله اصلی، اندک مصدومیت بازیکنان نبود؛ بلکه این بود که قرار بود چه غیرانسانی به جای آنها در تیم بازی کند. تری با لحنی که از آن می شد فهمید که خودش هم چندان اعتقادی به حرفش ندارد پیشنهاد داد:
- میگم می تونیم از میمون ها استفاده کنیم. می گن اونها از بقیه موجودات به انسان ها شبیه ترند.
جرمی دوباره ناگهان به هوش آمد و نشست. دهان تری را با دست هایش گرفت و با نگرانی گفت:
- اگه میمون بیارید من دیگه بازی نمی کنم!
اوه، راستی الان هم قرار نیست بازی کنم. 
و وقتی که دید دیگر نیازی به او نیست برای بار سوم از هوش رفت. حق داشت! با اتفاقاتی که در بازی قبل شان افتاده بود چندان خاطره خوشی از میمون ها نداشت.
لینی ایده خوبی به ذهنش رسید. پیشنهادش را مطرح کرد:
- بچه ها من می تونم چند تا از دوست هام که پیکسی هستند رو برای بازی بیارم.

- لینی از این دوستات مطمئنی؟ قراره به جای ما توی تیم بازی کنند! اصلا کوییدیچ بلد هستن؟
- آره خیالت راحت. بچه که بودیم باهاشون می رفتیم جام رمضان.

همه با این پیشنهاد موافق بودند. حتی جرمیِ بیهوش هم موافق بود. آنها به لینی اعتماد کامل داشتند و حالا فقط باید برای سفر به اصفهان آماده می شدند.
روز مسابقه
روز مسابقه فرا رسیده بود و هر دو تیم آماده بودند. اعضای اصلی تیم ریونکلاو که به دلیل محرومیت نمی توانستند در بازی شرکت کنند، در جایگاهی مخصوص منتظر شروع شدن بازی بودند تا آن را تماشا کنند. هیچ کدام قبل از بازی نتوانسته بودند با دوستان لینی آشنا شوند؛ فقط امیدوار بودند که پیکسی ها به اندازه مدافع تیم شان بازیکنان خوبی باشند.
هر دو تیم داشتند وارد زمین می شدند. لینی کاپیتان تیم بود و به همراه پیکسی هایی که هر کدام مانند لینی یونیفرمی مینیاتوری که طرح تیم ریونکلاو بر روی آن بود را بر تن داشتند وارد زمین شد. وقتی بازیکنان تیم هافلپاف وارد زمین شدند همگی جا خوردند. آنها از محرومیت بازیکنان تیم رقیب شان خبر داشتند اما انتظار دیدن دسته ای از پیکسی ها را نداشتند. از جایگاهی که ریونی ها بازی را تماشا می کردند، پیکسی های کوچک اندام به سختی دیده می شدند.
وقت آن رسیده بود که سوت بازی به صدا در آید. هافلپافی ها سوار جارو هایشان شدند و دروازه بان شان هم که شتر بود، چون روی جارو جا نمی شد و جارو توانایی تحمل وزن او را نداشت، سوار یک قالیچه پرنده شد و همگی در جایگاه شان قرار گرفتند. پیکسی ها هم با تکان دادن بال های کوچک شان به موقعیت مخصوص رفتند و اندکی بعد سوت شروع بازی به صدا در آمد.
- داور سوت شروع بازی رو می زنه و سرخگون رو به هوا پرتاب می کنه. سرخگون دست زاخاریاس اسمیت می افته و زاخاریاس با سرعت شروع می کنه به حرکت به سمت دروازه ریونکلاو. پیکسی ها همگی به جز لینی وارنر به سمت زاخاریاس حمله ور می شن!
پیکسی ها که تاک تیک سرشان نمی شد همگی ریختند سر زاخاریاس. یکی گوشش را می کشید. دیگری به چشمش مشت می زد. یکی سعی داشت سرخگون را از او بگیرد.
- دخترا! دخترا! سعی کنید طبق حرف هایی که توی رختکن بهتون زدم پیش برید!
لینی تمام تلاشش را کرد تا آنها را متقاعد کند ولی آنها زیر بار نمی رفتند.
- جسیکا ترینگ به سمت یکی از بازدارنده ها می ره و اون رو به سمت پیکسی ها سوق می ده. حالا هم می ره سراغ بازدارنده دیگه و با اون هم همین کار رو می کنه. لینی وارنر در تلاشه تا هر دو تا بازدارنده رو به سمت حریف برگردونه. موفق می شه تا اولی رو برگردونه ولی جسه کوچیکش اونو از بازگردوندن بازدارنده دوم باز می داره. حالا بازدارنده به لینی و پیکسی و ها و زاخاریاس اسمیت برخورد می کنه. وای خدای من! زاخاریاس از هوش می ره و روی زمین می افته و پیکسی ها هم هر کدوم به طرفی پرت می شن!
ریونی ها در جایگاه داشتند حرص می خوردند ولی کاری از دست شان بر نمی آمد.
- حالا رز زلر سوار جارو می شه و به جای زاخاریاس وارد زمین می شه.
- جاسمین حواست هست؟
- اشکالی نداره عوضش از پیکسی ها راحت شد!
- بحث بین آموس دیگوری و جسیکا ترینگ بالا می گیره. حالا پیکسی ها خودشون رو جمع و جور می کنند و مهاجم های ریون به دستور کاپیتان تیم یعنی لینی، سرخگون رو که روی زمین افتاده بر می دارن و به سمت دروازه تیم حریف راه می افتند.
سرخگون برای پیکسی ها سنگین بود، پس هر سه تا مهاجم تیم به کمک یکدیگر آن را بلند کردند.
- آموس دیگوری متوجه پیکسی ها میشه و از دعوا کردن دست می کشه. اون در حال حاضر به سمت پیکسی ها در حرکته. پیکسی ها از کنار دیوار دفاعی آجری که مدافع هافلپافه می گذرن و به دروازه نزدیک می شن ولی سرعت جاروی آموس دیگوری از بال های پیکسی ها بیشتره!
- درسته که عینکم رو برای کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دادم به جری ولی دلیل نمی شه فکر کنین نمی بینم!
آموس با سرعت رفت توی دل مهاجمان ریون و توپ را از آنها گرفت. آن طرف در جایگاه تماشاچی ریونی ها غوغا به پا شده بود. عرق های درون ریز سو به بیرون پوستش نفوذ کرده بودند. بقیه بازیکنان همه داشتند فریاد می کشیدند و به پیکسی ها و طرز بازی کردنشان اعتراض می کردند.
در آن بین که آموس به دروازه ریونکلاو نزدیک می شد، اسنیچ با فاصله کمی از جلوی چشمان نیکلاس فلامل گذشت ولی نیکلاس از فرط پیری آن را ندید. هیچ کس اسنیچ را ندید. حتی گزارشگر هم حواسش به آموس دیگوری بود و انتظار می کشید اولین گل بازی بالاخره به ثمر برسد.
- آموس دیگوری هر لحظه به دروازه ریونکلاو نزدیک تر میشه. هر سه مهاجم پشت سر آموس دارن دنبالش می کنن. دروازه بان ریونکلاو هم معلوم نیست کجاست. لینی و جسیکا دارن با هم با چماق هاشون دو تا بازدارنده رو پاسکاری می کنن و لینی حواسش به آموس نیست. حالا فقط یکی از مدافع های ریون سر راه آموسه. آموس به مدافع نزدیک میشه، یک چرخش هفتاد درجه می کنه و با فاصله کمی از کنارش رد میشه! حالا دیگه هیچ مانعی سر راه آموس دیگوری نیست! به دروازه می رسه و... وای خدای من! قبل از این که آموس بتونه سرخگون رو به طرف دروازه شوت کنه یکی از بازدارنده ها که توسط جسیکا شوت شده به سمت آموس کمونه می کنه و با آموس برخورد می کنه! حالا توپ به هوا پرت شده و سرنوشتش نامشخصه!
همه چیز در یک لحظه صحنه آهسته شد. ریونی ها با صدا هایی که به خاطر صحنه آهسته کلفت شده بود گفتند:
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
همه پیکسی ها با حداکثر سرعت به سمت سرخگون شیرجه رفتند. پیکسی ای که دروازه بان بود صحنه آهسته را تمام کرد و در حالی که با دستمال توالت دست هایش را خشک می کرد جلوی دروازه قرار گرفت و با بدخلقی گفت:
- دو دقیقه رفتم دستشویی چیکار کردید باز؟

- گــــــــــــــــــــــــل! سرخگون با سر دروازه بان ریون برخورد می کنه و وارد دروازه می شه!

همه دیوانه شدند. لینی پلکش می پرید. پرخوری عصبی سراغ جرمی آمد و جرمی شروع کرد به گاز گرفتن گوش تری. آمانو و آلنیس مو های یکدیگر را کشیدند و سو به ریختن عرق درون ریز ادامه داد. رز زلر ویبره می زد و آموس دیگوری، جسیکا ترینگ و دسته بیل هم او را همراهی می کردند.
- حالا داور سوت می زنه و بازی از سر گرفته می شه. سی و شش دقیقه از بازی گذشته و فقط یک گل به ثمر رسیده که اون هم برای هافلپافه! حالا توپ دست پیکسی هاست و... ضد حمله!
پیکسی ها در حال ضد حمله بودند و با تمام قوا به سمت دروازه هافلپاف پیش می رفتند و هافلپافی ها هنوز در حال ویبره زدن بودند.
- پیکسی ها به دروازه نزدیک شدند. تنها مانع سر راهشون شتره! شتر روی قالیچه پرنده اصل کرمون نشسته و... داره یونجه می خوره! پیکسی ها از کنارش رد می شن و... گــــــــــــــل برای ریـــــــونــــــکلاو!
دوباره همه از خود بی خود شدند. هافلپافی ها تازه متوجه ماجرا شده بودند. ریونی ها طوری شروع به کری خوانی کردند که انگار یادشان شده بود که فقط یک گل به ثمر رسانده بودند و بازی هنوز ادامه دارد.
میان آن همه سر و صدا سو به جماعت ریونی گفت:
- فرزندانم از این گل چه نتیجه ای می گیریم؟

- که ویبره زدن کار زشتی می باشد؟
- خیر.

- نتیجه می گیریم که عرق درون ریز ریختن باعث برد ما میشه؟
- تری؟
خیر فرزندانم! نتیجه می گیریم که قالیچه کرمون و قالیچه تهرون فرقی نداره؛ شتر شتره! 
ریونی ها پندی که گرفتند را آویزه گوش شان کردند تا همیشه بتوانند از گفته سو، استفاده کافی را ببرند ولی چون حرف سو سنگین بود روی گوش ریونی ها سنگینی کرد و از گوش شان افتاد.
پیکسی ها که مثل ریونی ها بابت گل زدن شان خیلی خوشحال بودند، بدون توجه به کمبود بودجه شروع کردند به خراب کردن ورزشگاه. دیگر کنترل آنها از دست لینی خارج شده بود.
- وای خدای من! پیکسی ها رو ببینید که صندلی ها رو دارن از جا می کنن!
حالا یکی از اونها به رز زلر حمله ور می شه ولی از شدت ویبره زدن های رز به هوا پرت می شه! همه بازیکنان هافلپاف و حتی لینی وارنر از وضعیت خسته شدن. حتی توپ ها هم از وضعیت خسته شدن! بازدارنده ها و سرخگون اعتصاب کردند و یک تابلو رو با هم بلند کردند که روش جمله «ما دیگه کار نمی کنیم» نوشته شده!وضع بدی در ورزشگاه حاکم بود. اسنیچ که تا آن لحظه روی یکی از صندلی ها نشسته بود و داشت ذرت بو داده می خورد و خرابکاری های پیکسی ها را تماشا می کرد از وضعیت خسته شد. تصمیم گرفت خودش به بازی پایان دهد. پس پرواز کنان خودش را به جلوی چشمان نیکلاس فلامل رساند.
- و حالا وسط این همه شلوغی اسنیچ پیداش می شه و جلوی چشم های نیکلاس فلامل در حال پر زدنه! برد هافلپاف قطعی شده ولی یک لحظه صبر کنید! چه اتفاقی داره می افته؟ چرا نیکلاس اسنیچ رو نمی گیره؟
نیکلاس فلامل سوار بر جارو با چشم های باز به اسنیچ خیره شده بود ولی به خاطر دید تاری که داشت نمی توانست آن را ببیند.
- هی! من اینجام!
منو ببین!
اسنیچ هر چقدر تلاش کرد که نیکلاس او را ببیند، باز هم موفق نشد.
- حالا پیکسی ای که جستجوگره به سمت اسنیچ بال می زنه! حالا همه پیکسی ها شروع کردند به تشویق کردنش!
- عصمت برو بگیرش! عصمت برو بگیرش!
- من اقدسم، نه عصمت!
اسنیچ دیگر از تلاش برای دیده شدن خسته شده بود. برای کسی که همیشه همه توجه ها به او بوده سخت بود که کمبود توجه پیدا کند. تصمیمی گرفت.
- ول کن اصلا آقا جان خودم میام تو دستت.

اقدس خانوم به یک وجبی اسنیچ رسیده بود. دوباره صحنه آهسته شد. اقدس انگشت هایش را به سمت اسنیچ دراز کرده بود و داشت موفق می شد؛ ولی سرعت اسنیچ بیشتر بود!
- و بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! دست نیکلاس فلامل با اسنیچ برخورد می کنه و تیم هافلپاف بــــرنـــده مـــی شـــــه!
هافلپافی ها شروع کردند به شادی کردن. نیکلاس هم خوشحال بود، فقط امیدوار بود که اسنیچ نفهمد که با آن انگشتی برخورد کرده که چندی قبل نیکلاس آن را در بینی اش کرده بوده. در آن میان آموس فراموشی اش عود کرد و با جمله «اقدس تو عشق همیشگی منی» برای خودش دردسر تراشید.
ریونی ها به جای از خود بی خود شدن دور هم جمع شده بودند تا نقشه شومی برای پیکسی ها بکشند.
- از این بازی نتیجه می گیریم که اقدس و عصمت فرقی نداره؛ پیکسی پیکسیه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هافلپاف VS ریونکلاو
لینی وارنر
جسیکا و آرتمیسیا داشتن با هم راه می رفتن و جسیکا هم هی غر میزد :
- آرتمیس آخه نامردیه تیم اونا قوی ترن.
- وای جس چقدر جو می دی تو مدافعی مواظب خودت و تیمت باش و تیم حریفو شتک کن و تمومه بقیه کار با تو نیست !
- وایییی اگه جست و جوگرمون نتونه اسنیچو پیدا کنه چی ؟ اگه مهاجم ها نتونن گل بزنن چی ؟ بدبخت می شیم !
- تو نگران خودت باش .
- وای راست می گی . اگه حواسم نباشه بلاجر بخوره تو سر یکی چی ؟
- جس فکر کنم حالت بده.
- نه بد نیست افتضاحه !
آرتمیسیا نگاهی به دور و بر کرد و گفت :
- صدای چی بود ؟
جسیکا سرش را بلند کرد و با دقت همه جارا نگاه کرد چون معمولا قبل مسابقات اتفاقات مرموز زیاد می افتاد . ناگهان لینی رو دید که گوشه دیوار قایم شده بود و یواشکی داشت نگاهشان می کرد و یک تار مو تو دستش بود . تار موی که متعلق به جسیکا بود و او هم آن را شناخت. گفت :
- نمی دونم خب من ، من مشق کلاس جادوی سیاه فوق پیشرفته رو ننوشتم فعلا خداحافظ .
و دوان دوان به سالن کوییدیچ رفت و همونطور که انتظار داشت آموسو در حال تمرین پیدا کرد . داد زد :
- آموس !
- بله ؟
- لینی رو با یه تار مو اطرافت ندیدی ؟
- چرا . چطور مگه ؟
- نمی دونم . ولی یه خیالی داره.
- حالا خودتو نگران نکن فرا مسابقس .
- باشه.
روز مسابقه
بازیکنای هافلپاف وارد زمین می شوند و سریع دست به کار می شن . کوافل دست آموسه و چقدر سریع جلو می ره و هیچ پاسی نمی ده و از بین تری و آمانو می گذره و گل می زنه ! کوافل و سو لی رو باهم پرتاب کرد تو حلقه . حالا کوافل دست زاخاریاسه ولی جرمی اونو ازش می گیره و جسیکا فورا می پره جلوی یه بلاجر و محکم شوتش می کنه سمت جرمی و جرمی پرت می شه پایین . بازی در جریان بود ولی هیچ کس حواسش نبود که لینی وارنر اون بالا چی کار می کنه تا اینکه دیواردفاعی بلاجر رو به ناکجا پرت می کنه و کار لینی وارنر نصفه می مونه و همون موقع همه متوجه می شن که لینی با یه پاتیل بزرگ شناور شده روی هوا داره معجون درست می کنه و به محض اینکه دید همه زل زدن بهش پاتیلو پرت می کنه اونور و چوبش رو بر می داره و می گه :
- آممم خب هی بلاجری نیومد اینجا !
ولی پاتیل می خوره به بید کتک زن و اونم پاتیلو جوری برعکس پرت می کنه که روی سر همه می ریزه و همه بازیکنان هافلپاف خشک می شن. بازیکنای ریونکلاو سریع میان از فرصت استفاده کنند و چندتا گل بزنن که به اینجا می رسیم که لینی خیلی تو معجون سازی درسش بد بود و بزرگ ترین و بهترین اشتباه ممکن را کرده بود. کوافل که خیس معجون بود از دست مهاجم های ریونکلا در اومد و به سمت دروازه رفت و 8 بار رفت تو حلقه که بالاخره سو لی دست به کار شد و سعی کرد با کوافل بجنگه و همزمان داد زد :
- لینی چی کار کردی ؟ مثلا قرار بود این معجون به ما کمک کنه .
لینی که داشت با وحشت به شیشه ای که در دستش بود نگاه می کرد آرام گفت :
- جای پر عقاب اشتباهی موی گورکن اضافه کردم.
- چی کار کردی ؟ مرلین خودت کمکمون کن . کاری کردی جای ریونکلاو به هافلپاف کمک کنه ؟
بعد هافلپافی ها از خشک شدگی در اومدن و تا اون موقع کوافل نزدیک 16 بار از دروازه رد شده بود پس نیکلاس اسنیچو هم که خیس معجون لینی بود و دور برش می پلکید گرفت و بازی تموم شد و هافلپاف با 310 امتیاز برد. سولی گفت :
- اما... اونا تقلب کردن حساب نیست !
جناب مدیر اومد جلو و گفت :
- ووی ووی ووی ووی ووی خیلی خوب بود تقلب اصلی کار شما بود اونا نکردن ووی ووی لینی دسته گل به آب دادی . خیلی خوب بود .ووی ووی ووی .
و درحالی که داشت از خنده می مرد لینی و باقی اعضای تیم را که سوار بر جارو دنبالش می کردند و همینطور هافلپافی هایی که با پفیلا صحنه را تماشا می کردند تنها گذاشت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!

بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

ریونکلاو
Vs
هافلپاف
سوژه: لینی وارنر
"تق تق تق "
صدای کوبیده شدن چیزی به دیوار تالار، تا خوابگاه دختران و تخت سو هم رسید. ولی آنقدر اهمیت نداشت که باعث شود سو، صبح به آن زودی، از تخت خوابش دل بکند. البته آن ساعت از روز برای کسی جز او صبح زود محسوب نمیشد؛ ولی حتی این هم برایش اهمیتی نداشت!
-وای اینجا رو! چقدر کامل و دقیق توضیح داده!
-معلومه خیلی برای نوشتنش وقت گذاشته.
-لینی تو فوقالعاده ای! بهترین ناظری هستی که نالار به خودش دیده.

این جملات که در میان همهمهی اعضای گروه ریونکلاو شنیده میشد، قدرتمندتر از صدای تق تق نصب اطلاعیه روی تابلوی اعلانات بود. چرا گه سو را از تختش جدا کردند.
-چی شده؟ چه خبره؟
-لینی یه توضیح کامل و جامع درباره برنامه اردوی این هفته نوشته. ببین!

-ایــــــن؟! این که فقط یه برگهی طویل با خطخطی های ریزه!

-لینی متن رو در ابعاد پیکسی ها نوشته که توی کاغذ صرفهجویی بشه. باید نوشته ها رو با ذرهبینی که لینی برامون خریده بخونی. هوشمندانه ست، نه؟

سو چیزی نگفت. حتی جمله آخر را هم کامل نشنید که خوش به حال گویندهی خوش شانس! فقط نگاهش را روی لینی متمرکز کرد که عینکی کوچک روی بینیاش گذاشته و مشغول برنامه ریزی برای حضور اعضای گروه در کلاسها بود.
***
-آلنیس، میشه بری و کتابت رو توی خوابگاه بخونی؟ صدای ورق زدنت تمرکزم رو به هم میریزه.
-حتما. چرا زودتر نگفتی، لینی؟

-تری، پاهاتو از روی میز بردار.

سو مشتاقانه به تری نگاه کرد.
-چشم. ببخشید که ناخواسته باعث به هم ریختن نظم تالار شدم، لینی. دیگه تکرار نمیشه.

سو باور نمیکرد کسی که این حرف را زد، تری باشد.
-تو چت شده؟ اجازه میدی در این حد بهت امر و نهی کنه؟ چی به سر غرور ریونکلاویت اومده؟

-چرا اجازه ندم؟ وقتی ناظرمون این همه زحمت میکشه و برای کسب افتخار تالار تلاش میکنه، پس هر حرفی میزنه به صلاح تالار و خود ماست و باید بهش عمل کرد.

تلاش سو برای جمع کردن فک افتادهاش از روی زمین، بی فایده بود. پس تصمیم گرفت بیخیال شده و از احترام بی سابقهی اعضای ریونکلاو به ناظران، نهایت استفاده را ببرد.
-آمانو، یه لیوان آب کدو حلوایی هم برای من میاری لطفا؟

-با منی؟! خودت چرا نمیری برداری؟

-خب تو یه سینی دستته که توش یه پارچ آب کدوعه. نیست؟

-اینو میگی؟ دارم میبرمش برای لینی. طفلک انقدر این مدت کار کرده که شده پوست و استخون!

-لینی از اولش همینجوری بود! محض اطلاعت حشرات استخون ندارن و اسکلتشون خارجیه!

سو دیگر این یکی را برنمیتابید. هر چه باشد او هم ناظر بود و پارچ به قدری بزرگ بود که لینی میتوانست در آن شنا کند! به انتقامی خشونت آمیز و ترسناک فکر کرد ولی با وجود حمایت همه اعضای گروه، کارش بسیار سخت میشد. تنها یک راه بی دردسر وجود داشت.
-لیــــــنی؟!

لینی به طرف سو برگشت؛ ولی سو نتوانست در مقابل آن همه چشمانی که به او زل زده بودند، حرفش را ادامه دهد. حتی لیسا هم رویش را از طرف دیوار برگردانده و با جدیت به سو خیره شده بود.
-سو؟

-میگم که... میای بریم یه تمرین حرفهای دونفره داشته باشیم که توی این بازی هم مثل بازی قبل بدرخشی؟

نگاه ها به آرامی از روی سو برداشته شد و فرصتی برای قورت دادن آب دهانش به او داد.
-حله سو. بریم درخشان بشیم.

زمان انتقام فرا رسیده بود!
***
"روز مسابقه _ رختکن تیم ریونکلاو"
-مهمترین نکته اینه که روحیه خودتون رو نبازید و هر اتفاقی هم که افتاد، فراموش نکنید بهتون چی گفتم. کسی سوالی نداره؟

سو چوبدستی اش را تاباند و تصویر زمین بازی را از روی دیوار پاک کرد. سکوت بازیکنان را به فذل نیک گرفت و به طرفشان برگشت.
-خب، پس مشکلی نیست. بریم که... لینی؟

-بله کاپیتان؟

-چرا... بالهات آویزونه؟ چیزی شده؟

-نیشـ... نیشم رو کندم گذاشتم تو خوابگاه. یکم دلم براش تنگ شده؛ ولی چون دقیقا میدونم کجاست و در چه حاله، نگرانیای ندارم.

-خوبه!

به نظر نمیرسید لینی حرفش را خورده باشد و لبخند سو هم اصلا مشکوک نبود!
-داور به وسط زمین رسیده و کنار جعبهی توپ ها وایساده. حالا نوبت اعضای تیم هاست که بیان و خودشون رو به هواداراشون نشون بدن. درسته که اینا اونا رو نمیبینن، ولی اونا که اینا رو میبینن!

جامعه جادوگری همچنان درگیر موج هشتم جرونا بود و باز هم قرار بود مسابقه بدون حضور تماشاگران برگزار شود. همه در خوابگاههایشان جلوی تلویزیونهای ماگلی نشسته و بطری های آب کدو حلوایی و جعبه های برتی باتز میانشان دست به دست میشد. طبق هماهنگی های تصویربرداران، ابتدا تیم ریونکلاو وارد زمین میشد و پس از معرفی اعضای تیم توسط گزارشگر، نوبت به تیم هافلپاف میرسید.
-سو لی جلوتر از بقيه از رختکن خارج شده و پشت سرش هم جرمی و تری و آمانو همونطور که برای دوربینا دست تکون میدن، وارد زمین میشن. به نظرم لینی مثل بازی قبل نیست. دیزی یکی از شاخکاشو گرفته و با خودش توی زمین میاره. یعنی چه اتفاقی برای کاپیتان محبوب تیم ریونکلاو افتاده؟
یک کاغذ مچاله شده، محکم با سر یوآن اصابت کرد.
-این چی بود؟ اوه... مطمئنم چیزی که میشنوید شما رو هم شوکه میکنه... خودمم باورم نشید ولی انگار سو لی کاپیتانه، نه لینی! البته چیزی از ارزش های این ناظر برجسته کم نمیشه.
فشار زیاد فک پایینی سو روی فک بالایی، نیمی از دندانهایش را خرد کرد. البته دیدن لینیِ افسرده در آن وضعیت، کمی آرامَش کرد.
-بازیکنهای هر دو تیم در جای خودشون مستقر شدن. داور بعد از مکالمه کوتاهی که با کاپیتان ها داره جعبه رو باز میکنه و توپ ها به هوا میرن، نمیدونید تا کجا میرن!

دیزی با ضربه محکمی بلاجر را به طرف دسته بیل فرستاد و با سرعت بیشتری به طرف دروازه ریونکلاو حرکت کرد که در صورت حمله مهاجمان هافلپاف، جلوی آنها را بگیرد.
-توجهتون رو به جدال بین جرمی و آموس جلب میکنم که همه رو انگشت به دهن گذاشتن. تلاش هردوشون برای گرفتن سرخگون عالیه ولی به نظر میرسه آموس قدرتمند تره و این مبارزه رو به طرف دروازه ریونکلاو میکشونه.
آموس موفق بود، تا قبل از برخورد وحشتناکی که او را تا مرز بیهوش شدن برد!
-داور سوت میزنه؛ پنالتی به نفع هافلپاف گرفته شده. از اینجا که من دیدم ضربهی مدافع ریونکلاو خطا بود و انگار حال آموس هم خیلی مساعد نیست.
همه بازیکنان دور داور جمع شدند. به جز جستجوگران که در ارتفاعی بالاتر از سایرین، در پرواز بودند.
-من که اصلا ضربهای نزدم؛ چه خطایی؟!

-راست میگه. اصلا بلاجری نزدیک دیزی نبود.

زاخاریاس حرف دیزی را تصدیق کرد. داور سردرگم شده بود.
-اون یکی مدافعتون کجاست؟ شاید اون زده.

-اینجا ام.

صدای ضعیف لینی از گوشهی زمین به گوش رسید. لینی، جایی در میان چمن ها و سیمان ها نشسته و مشغول کندن زمین بود.
-من دیدم. بلاجر نخورد تو سرش اصلا.

قبل از اینکه کسی سوال دیگری بپرسد، صدای شکافته شدن هوا کنار گوش داور، توجهش را جلب کرد. بالاخره همه فهمیدند اجسام پرندهای که کنارشان در حرکت بودند، چیزی جز آجرهای پرتاب شده توسط کارگران، نبودند.
-خب اینطور که معلومه خبری از پنالتی و خطا نیست و بازی ادامه داره. درمانگرهای ورزشگاه هم آموس رو از زمین خارج کردن. امیدوارم به بازی برگرده چون بادمجونی که روی پیشونیش کاشتن، زیبایی بازی رو بیشتر میکنه!

زاخاریاس سرخگون را محکم نگه داشته و تمام تمرکزش را برای عبور از سد مهاجمان ریونکلاو به کار بسته بود. تری و آمانو از روبرو به طرفش رفته و راه فرار را به رویش بسته بودند.
-عجب حرکتی! اسمیت با یه چرخش سریع مهاجمای ریونکلاو رو جا گذاشته و حالا فاصله زیادی با دروازه ریون نداره. آلنیس باید حسابی مرا... ایـــنه! لینی به داد تیمش رسید و اسمیت رو متوقف کرد. لینی، سلطانِ موقعیت های خاص!

سرخگون از دست زاخاریاس رها شده بود و جرمی موفق شده بود قبل ازدسته بیل به آن برسد. اما اتفاقی که بین لینی و زاخاریاس رخ داده بود، با تصور همه متفاوت بود.
-ولم کن! موهامو کندی!

-عه! یه دقیقه تکون نخور ببینم اینجاست یا نه.

-نیشم... اَه، اینجا هم نیست. معلوم نیست چی به موهات زدی که اینقدر برق میزنه!

لینی بال بال زنان دور شد و اجازه نداد زاخاریاس که سرشار از ذوق و غرور شده بود، راز براق بودن موهایش را افشا کند.
-تیم ریونکلاو با اینکه یه مهاجم بیشتر دارن موفق نشدن تا الان امتیازی بگیرن. اگر لینی نبود تا حالا ده امتیاز هم از دست داده بودن. انگار موش رو آتیش زدم!
یوآن دستش را دراز کرد تا با لینی که وارد اتاقک گزارشگری شده بود دست بدهد. اما در همان لحظه کلنگی به سقف بالای سرش کوبیده شد و خاک و سنگ هایی که پایین ریخت، یوآن را تا گردن دفن کرد. جز سر و گردنش فقط یک دستش بیرون مانده بود که لینی در حال بررسی اش بود.
-نیست! اینجا هم نیست. خجالت نمیکشی لاک اکلیلی میزنی؟

لینی باز هم به سرعت دور شد تا به جستجوی نیش گمشده اش بپردازد... البته چندان هم گمشده نبود! فقط نمیدانست سو آن را کجا گذاشته است.
-ببینید کائنات هم براش مهمه که شما از گزارش من بینصیب نمونید. الان با این بلایی که سرم اومده جز گزارش کار دیگهای نمیتونم که خب... همینه که مهمه!

جدال بین مدافعان و مهاجمان آنقدر طولانی شده بود که جز تک گل دسته بیل، امتیازی جابجا نشد. با آن گلبهخودی، ریونکلاو ده امتیاز جلو بود. سو با دیدن هر نقطهی طلایی یا براقی، با سرعت به طرفش حرکت میکرد، ولی تا آن لحظه از یافتن اسنیچ ناکام مانده بود.
-اگر من نبودم واقعا این بازی خسته کننده میشد براتون، قبول ندارین؟ با حضور لینی وارنر انتظار بازی مهیج تری رو داشتم. راستی، لینی کجا رفت؟
سو با نگرانی به جایی که لینی سابقا نشسته بود نگاه کرد. خبری از او نبود. اما به جای لینی، نقطهی برق زننده ای را دید که بیش از هر چیز، امکان داشت اسنیچ باشد.
-انگار سو لی اسنیچ رو پیدا کرده. چون داره به سرعت به طرف سقف ورزشگاه میره و فلامل هم دنبالشه. اوه! فکر کنم یه آجر دیگه از کنار گوشش رد شد.
آجر نبود. یک لینی وارنرِ پرسرعت بود!
لینی بی هیچ حرفی از کنار جستجوگران گذشت و از آنها سبقت گرفت. درست به طرف همان نقطهی براقی حرکت میکرد که سو و نیکلاس در تعقیبش بودند.
-مال خودمه!

لینی به آن نقطه براق رسید. ولی منبع نور چیزی نبود که انتظارش را داشت. کمی بررسی اش کرد، اندازه و وزنش را با جسم مورد نظرش مقایسه کرد و همچنین تیز بودنش را. هیچ کدام درست نبود.
-اینم نیست. بیا سو، مال خودت.

سو، بی اختیار دستانش را باز کرد و گوی زرین را از لینی گرفت. در صورت هیچکدامشان اثری از شادی دیده نمیشد.
-پناه بر ردای مرلین! کی باورش میشه؟ لینی چه بازیکن حیرت انگیزیه! نه تنها یه ناظر فوقالعادهست، بلکه به نظر من لیاقت کاپیتان بودن رو هم داره. خوش به حال سو...
لبخند بیجانی روی لبان سو نقش بست.
-بابت داشتن همچین همکار خفنی که حتی اینجا هم هواشو داره و کاراشو انجام میده! چقدر تو خوبی، لینی!

لبخند و روحیه و شخصیت سو، در لحظه خرد شد!
فریاد "لینی! لینی!" تالار ریونکلاو را پر کرده بود. با اینکه به گوش بازیکنان نمیرسید اما سو به خوبی میتوانست آن را حدس بزند. میان جمع اعضای تیم برنده، او تنها کسی بود که لبخند بر لب نداشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/20
تولد نقش: 1400/04/01
آخرین ورود: جمعه 21 فروردین 1405 23:08
از: پشت ویترین
پستها:
269

ریونکلاو
Vs
هافلپاف
لینی وارنر
روز قبل مسابقه- در حال رفتن به سمت اصفهان
همهی بازیکنا سوار جارو هاشون راهی نقش جهان بودن. از قیافه هاشون کاملا مشخص بود که واقعا درک نمی کنن چرا باید به خاطر یه مسابقه کوییدیچ که می شد تو هاگوارتز هم اجرا بشه از بریتانیا پاشن بیان اصفهان و کار و زندگی و درس و مشقشونو( البته در این یه مورد شکایتی نداشتن) ول کنن.
البته این موضوع شامل حال لینی که سوار بر جاروی مینیاتوریش هر پنج ثانیه می رفت پایین تا یه نگاهی به اصفهان بندازه نمی شد. لینی حسابی برای رفتن به نقش جهان شوق و ذوق داشت. درواقع لینی از اول سفر انقدر درباره اصفهان حرف زده بود که سر همه رو برده بود.
- وای باورم نمی شه واقعا اومدم اصفهان...
سو که دیگه اعصابش خورد شده بود به طرف لینی برگشت.
-خیلی خب دیگه هممون فهمیدیم! تا حالا دقیقا سیصد و هفتاد و دو بار اینو گفتی با این دفعه شد سیصد و هفتاد و سه بار.
- خب چیکار کنم خیلی اینجا خوشگله... اِاِاِ اونجارو منار جنبون!
- نه دیگه نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
دقایقی بعد-نقش جهان
سو وارد رختکن عالی قاپو شد و نفس راحتی کشید.
- آخیش بالاخره رسیدیم. خب دیگه لینی می تونی بیای بیرون.
لینی سرشو از جیب سو آورد بیرون و اخمی کرد.
- چی شد؟ رسیدیم؟
- آره دیگه، میتونی بیای منم یه نفس راحت بکشم.
لینی با اخم و دست به سینه از جیب سو اومد بیرون.
سو به سمت بازیکنا برگشت.
- خیلی خب حالا وقتشه درباره نقشهام درباره بازی بگم.
همه با اشتیاق به سمت سو برگشتن.
سو یک لبخند شیطانی زد و شروع کرد به راه رفتن تو اتاق.
- تیم هافلپاف تیم قدرتمندیه، مخصوصا جستجوگر جدیدشون که ششصد و شصت و پنج سالشه و تجربهاش از هممون بیشتره. منم کلی فکر کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که باید اسنیچو از دستش دور نگه داریم.
همه بازیکنا با حالت پوکر فیس به سو زل زده بودن.
-
-
-
-
- نِــــــــــــه باریکلا. نِــــــــــــــــــــه باریکلا. نـِــــــــــــــــــــــــــه باریکلا
(با صدای جواد رضویان در فیلم در حاشیه ماگل ها خوانده شود.)سو خودشو به نشنیدن زد.
- و برای این کار باید لینی بشه اسنیچ.
لینی که تا این لحظه ساکت بود از جاش پرید.
- جانم؟
سو لبخندی زد.
- باید طلاییت کنیم و تو هم باید تو زمین بچرخی و تو یه موقعیت مناسب خودتو نزدیک من برسونی تا من بگیرمت.
- یعنی چی؟ نمی شه که!
- چرا نمی شه؟ خوبم میشه.
- پس پستم چی؟
- چیزی نمی شه که. تام به جات بازی می کنه. مگه نه تام؟
تام که ساکت گوشه رختکن نشسته بود با این حرف به خودش اومد.
- چی؟... آهان آره... باشه.
سو قیافهی پیروزمندانه به خودش گرفت.
- بفرما اینم حل شد.
- نه امکان نداره من اسنیچ شم.
- لیــــــنــــــی.
- نه!
- لینــــــی.
لحن سو تهدید آمیز شده بود.
روز مسابقه-رختکن
- از این قیافه متنفرم شبیه لیموی جهش یافتهی بالدار شدم.
سو لبخندی زد.
- آره موافقم. واقعا قیافت ضایع شده.
- هوس نیش کردی؟
- البته خیلی بهت میاد باور کن.
درست بود که سو اینجا رئیس بود ولی می دونست که باید حد و حدودشو نگه داره.
سو در حالی که هنوز لبخند می زد به سمت بقیه برگشت.
- خب بچه ها مسابقه داره شروع می شه بریم تو زمین لینی تو هم بلافاصله بعد از رها شدن توپا بیا تو زمین. قبل از اینکه خودتو نشون بدی اسنیچ اصلیه رو یه جا گم و گورش کن.
همه وارد ورزشگاه شدند.
ورزشگاه شکل عجیبی داشت.کنار همه دروازه ها داربست بود و روی هرکدوم هم یک کارگر داشت تعمیرش می کرد.
- سلام شنوندگان عزیز. درخدمتتون هستیم با گزارش مسابقه ریونکلا و هافلپاف با صدای دلنشین یوآن آبرکرومبی.
بازیکنان دو تیم وارد زمین می شن و سر جاهاشون مستقر می شن.
امروز لینی وارنر بازیکن مدافع ریونکلا حضور نداره و به جاش تام جاگسن چماق به دست وارد زمین شده.
حالا بازی آغاز میشه. کوافل دست تریه، پاس میده به آمانو ولی جسیکا یه بلاجر بهش می زنه.
لینی هنوز وارد زمین نشده بود و سو نگران بود که یه وقت حواس لینی به نقش و نگار نقش جهان پرت نشده باشه.
ولی لینی هنوز توی رختکن نشسته بود و داشت به عکس شاه عباس نگاه میکرد.
- وای! این یاروئه چه سبیلی داره!
بعد بلند شد و به گشت و گذارش ادامه داد.
داخل زمین
نتیجه بازی ۳۰ به ۱۰ به نفع هافلپاف بود.
سو با استرس به گوشه و کنار زمین نگاهی انداخت ولی خبری از لینی نبود.
- اگه گیرت نیارم لینی. قبرتو با دستای خودم می کنم.
همون لحظه دسته بیل با یه پشتک بیل گردون یه گل دیگه به ثمر رسوند.
داخل ساختمان
لینی همینطوری داشت تو عالی قاپو می چرخید تا اینکه به ایوون عالی قاپو رسید.از اون بالا زمین مسابقه به خوبی دیده می شد.
- ای وای مسابقــــــــــــه. الان سو منو میکشه.
بعد با نهایت سرعتش به طرف زمین رفت.
داخل زمین
- و... بله گل برای هافلپاف، توپ بعد از ضربه محکم دسته بیل و برخورد محکم به پوزه آلنیس وارد دروازه ریونکلا می شه. بازی با نتیجه صد به هفتاد به نفع هافلپافه. اوه فک کنم اون اسنیچه که داره کنار زمین می چرخه.
سو انقدر سریع چرخید که گردنش درد گرفت. یوان راست می گفت. لینی وارد ورزشگاه شده بود.
- چه عجب تشریف آوردن.
ولی مثل اینکه نیکلاس هم لینی رو دیده بود و داشت میرفت به طرفش.
سو که از ترس خشکش زده بود. اگه نیکلاس لینی رو می دید قطعا بیچاره می شدن.
- تــــــــــــــــــام.
تام به سرعت یک بلاجرو زد به سمت نیکلاس ولی بلاجر از کنارش رد شد. در عوض انگشت اشارهاش که موقع ضربه شوت شده بود خورد به عینک نیکلاس و انداختش روی زمین. نیکلاس هم با صورت رفت تو جایگاه تماشاچی ها و پخش زمین شد.
ریونکلایی ها از پرت شدن حواس هافلپافی ها استفاده کردن تا چند تا گل بزنن ولی انگار شتر اصلا حواسش به نیکلاس نبود و گل زدن به همچین شتری در حالی که هر کدوم از کوهاناش جلوی یه دروازه و سرش هم جلوی دروازه دیگه رو گرفته بود واقعا سخت بود.
آمانو که خسته شده بود سرخگونو برای جرمی انداخت.
- ای بابا اینجوری که نمیشه گل زد.
یکدفعه جرمی روی جاروش بالا پرید.
- فهمیدم.
بعد رو به شتر وایستاد.
- شتر جون. اون علفای پایینو می بینی. به نظر خیلی خوشمزه و آبدارن ها. تازه زیر آفتاب بودن ویتامین دی هم دارن. به نظرم ارزش امتحان کردنو داره ها.
- اوه اونجارو ببینین شتر از دروازه خارج شده، داره کف ورزشگاه می چره. اوخ... یکی از داربست های دروازه ها خورد تو سرش و بیهوشش می کنه.
مهاجمین ریونکلا از موقعیت استفاده میکنن و دوتا گل به ریونکلا می زنن ولی درست بعد از گل دوم دیوار دفاعی میاد و جلوی دروازه ها وایمیسته و آجراشو به طرزی تهدید آمیز تکون میده. ای وای... یکی از آجراش ول شد و افتاد روی جرمی. جرمی داره سقوط می کنـــــــــــه. نه به خیر گذشت... مستقیم افتاد روی یکی از کوهان های شتر. ولی نمی دونم چرا داره عین اردک راه میره. شاید عرق سوز شده به خاطر موندن زیاد رو جارو. شایدم از اثرات سقوط روی کوهان شتره. نمی دونم.
سو بعد از سقوط نیکلاس با سرعت به سمت لینی میرفت که بگیرش و لینی هم به سمت دست سو می رفت که یکدفعه چشمش به بازار دور نقش جهان افتاد و به سرعت جهتشو عوض کرد. سو هم در حالی که قیافش اینجوری(
) شده بود مستقیم پرت شد تو جایگاه تماشاچی ها و کنار نیکلاس روی صندلی ها پخش شد.جسیکا که به خاطر از دست رفتن شتر عصبانی بود یه بلاجرو محکم به طرف تری فرستاد
دیزی تنها کسی بود که این صحنه رو دید.
-تــــــــــــــــــــــری!
بلاجر داشت به سرعت نزدیک تری می شد ولی تری هیچ حرکتی نمی کرد. تا اینکه تو آخرین لحظه با یه برگردون از جاروش جدا شد و بلاجر از بینشون رد شد و رفت... وسط دیوار دفاعی!
دیوار دفاعی عین مهره های بولینگ پاشید و آجراش ریخت روی زمینالبته جرمی هم از بخت بدش سر راه یکیشون بود...
تری و آمانو به گل زدنشون ادامه دادن و نتیجه رو به ۱۲۰ به ۱۲۰ رسوندن.
بالاخره سو بلند شد و نیکلاس هم عینکشو برداشتو و به طرفی پرواز کردن که لینی رفته بود. نیکلاس جلوتر بود نزدیک بود که لینی رو بگیره.ولی لینی هیچ توجهی نداشت.
همون لحظه یکدفعه لینی توقف کرد و با دستاش جلوی دهنشو گرفت و به یکی از مغازه ها اشاره کرد.
- وای مهره های شطرنج ماگلی. سو اینجارو ببین.
لینی برگشت و نیکلاس و سو رو دید که به سرعت به طرفش میاومدن. حتی فرصت نکرد که آب دهنش رو قورت بده.
نیکلاس سریع و محکم گرفتش ولی سو بهش تنه زد و لینی از دستش ول شد. سو هم سریع کلاهشو برداشت و مثل بومرنگ پرتابش کرد. کلاه سو با سرعت به سمت لینی رفت و گیرش انداخت بعد هم با یه چرخش صد و هشتاد درجه به سمت سو برگشت. سو هم سریع کلاهشو از تو هوا قاپید و لینی رو از توش درآورد.
داور به سمتشون اومد و سوت رو زد و برد هافلپافو اعلام کرد ولی سو روش کم نشد.
- یعنی چی؟ من اسنیچو گرفتم. ریونکلا برندهاس.
- نخیر من دیدم. فلامل اول اسنیچو گرفت.
ولی سو یک فکری به ذهنش رسیده بود.
- ولی اگه اسنیچ تو دست من باز بشه چی؟ اون وقت معلوم میشه که ما بردیم.
داور لحظهای فکر کرد.
- باشه، قبوله امتحانش می کنیم.
سو اسنیچو به دست نیکلاس داد ولی لینی خودشو مچاله کرده بود.
نیکلاس با تعجب اسنیچو به سو داد و لینی به محض رفتن توی دست سو خودشو باز کرد.
داور هم با تعجب به لینی- اسنیچ نگاه می کرد.
- ریونکلا برنده مسابقه میشه.
درست تو همون لحظه برای لینی بدترین اتفاق ممکن افتاد.
-اَ...اَاَاَ...اَاَاَاَ...اَاَپچــــــه.
لینی عطسه زد!
داور با تعجب به لینی نگاهی انداخت.
- این اسنیچه چرا عطسه کرد؟
تو اون لحظه سو خودشو بدشانس ترین آدم دنیا می دونست. دیگه اتفاقی یدتر از اون ممکن نبود بیفته.
ولی سو سخت در اشتباه بود.
تو یک لحظه سو یک برق طلایی دید و بعدش هم صدای آخ داورو شنید.
اسنیچ واقعی با پس کله داور تصادف کرده بود.
داور هم سریع برگشت و اسنیچو تو هوا قاپید.
یک نگاه به لینی انداخت و بعد هم یه نگاه به اسنیچ و همین کارو هی تکرار کرد.
- این... این که... این که اسنیچ نیست.
بعد لینی رو محکم فوت کرد و همه پورد طلایی رنگی رو که سو بهش زده بودو از روی لینی پاک کرد.
- این لینیه!
بعد به سمت بازیکنای ریونکلا برگشت.
- شما ها تقلب کردین! این بازی رو هم به خاطر تقلبتون باید با نتیجه سیصد به صفر به هافلپاف واگذار کنین.
همه ریونکلایی ها همزمان جیغ کشیدن.
-نــــــــــــــــــــــــه!
داور نگاهی با ریونی ها انداخت.
- تقصیر خودتونه نباید تقلب می کردین. حالا از زمین برین بیرون.
بعد پشتش رو به بازیکنا کرد و از زمین خارج شد.
بعدشم سو موند و لینی و اسنیچی که لینی باید قایم می کرد و خاطرهی عطسه به یاد موندنیش.
- لینی.
- سوو.
- لیـــــــــــــــنـــــــــــــــی.
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ریونکلاو
Vs
هافلپاف
لینی وارنر
(بله، من و سوژه یکی هستیم!)
(بله، من و سوژه یکی هستیم!)
روز مسابقه، تالار خصوصی ریونکلاو
بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو پایین راهپلههای خوابگاه ایستاده بودن و منتظر ملحق شدن لینی بودن.
- معلوم هست این حشره کجاس؟

همون موقع صدای ویز ویزی به هوا بلند میشه که برای همه آشنا بود و نشان از نزدیک شدن لینی میداد. اما به جای این که با گذر زمان صدای ویز ویز نزدیکتر بشه، ناگهان گرومپ گرومپ مهیبی جایگزینش میشه.
نهتنها بازیکنای تیم که حتی باقی ریونکلاویها با شنیدن این صدا برمیگردن و با لینی وارنری مواجه میشن که در قامت انسانیش یکی پس از دیگری پلهها رو کلهمعلق میزد و پایین میومد!
بازیکنا به سرعت خودشونو از جلوی پلهها کنار میکشن و لینی درست وسطشون با کله فرود میاد.
- آخ روونایم!
سو کلاهشو در میاره و گنجشکهایی که دور سر لینی بالبال میزدنو به کناری میرونه.
- دقیقا چی شد که وسط پرواز کردن خواستی تغییر شکل بدی؟ بزودی باید برای مسابقه بریم و تو تصمیم گرفتی کل پلهها رو با مخ بیای پایین؟

لینی که هنوز سرش گیج میرفت، روی زمین به حالت نشسته در میاد و سعی میکنه از بین صورتهای تار بازیکنا، سو رو پیدا کنه.
- باور کن من نخواستم، خودش شد!
لینی به کمک دیزی از جاش بلند میشه و مشغول تکوندن گرد و خاک روی لباسش میشه. سو که حالا چهره متفکری به خودش گرفته بود شروع به برانداز کردن لینی میکنه.
- هممم همچینم بد نشد! شاید اینطوری بتونی مدافع بهتری برای تیم باشی. فعلا آدم بمون.

به محض خارج شدن این حرف از زبان سو، لینی دچار تغییر شکل میشه و دوباره به حالت پیکسی در میاد.
- سو حتی اینم دست من نبود.

سو نمیدونست لینی سر به سرش گذاشته یا جدیه، اما اینو میدونست که وقت تنگه و برای جا نموندن از مسابقه وقتی برای بحث کردن نمونده. پس با حرکت سرش از همه میخواد که دنبالش راه بیفتن.
مسیر از تالار خصوصی ریونکلاو تا زمین بازی کوییدیچ هاگوارتز که پورتکی در آنجا قرار داشت، به سختی طی میشه چرا که لینی با تغییر شکل مداومش، چندین بار دیگه هم از پلهها سقوط میکنه و حتی تو زمین صاف هم راه میرفت میفتاد.
لینی انسان بودن رو فراموش کرده بود!
رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو
سو بالای میزی ایستاده بود و بازیکنای تیم جلوش جمع شده بودن. به نظر هیجان از کاپیتان و باقی بازیکنا میبارید.
- استراتژی ما تو این بازی چیه؟
- هیچی!
- چرا استراتژی نداریم؟
- چون وقتی خودمونم نمیدونیم میخوایم چی کار کنیم، حریفم نمیتونه دستمونو بخونه!
- پس چطوری مسابقه میدیم؟
- روونا بختکی!
- بگین برنده کیه؟
- ریونکلاو!
نکته قابل توجه در تمام مدت سخنرانی سو این بود که با هر سوالی که میپرسید و جوابی که میشنید، لینی یک در میون به شکل پیکسی و انسان در میومد!
این تغییر شکلهای متوالی لینی چیزی نبود که از چشمان تیزبین سو دور بمونه. پس اخمی میکنه، راهو از میون جمعیت باز میکنه و جلوی لینی میایسته.
- تو چرا همچین میکنی؟

- خودش میشه.

جرمی از پشت، نوک کلاه سو رو خم میکنه تا بتونه لینی رو ببینه.
- یعنی سر به سرمون نمیذاشتی؟ واقعا کنترلش دست خودت نیست؟
- نه دیگه گفتم که نیست. از صبح که پا شدم همینطور بود و هر کار کردم درست نشد. واسه همینم دیر کردم.
همون موقع تکه چوبی در انتهای رختکن، از سقف جدا میشه و روی زمین میفته. بالاخره ورزشگاهِ در حال تعمیر، رختکن بهتری نمیتونست داشته باشه!
تری نگاهشو از چوب برمیداره و به لینی میدوزه.
- اگه وسط بازی بخوای هی عوض شی که نمیشه! پیکسی باشی جارو نمیخوای، آدم باشی میخوای. چه باید کرد؟
با بلند شدن صدای گزارشگر بازی که خبر از ورود تیم هافلپاف به زمین میداد، متوجه میشن که وقت زیادی براشون نمونده.
باید هرچه زودتر کاری میکردن!
زمین بازی ورزشگاه نقش جهان
شش بازیکن با چهره ثابت ریونکلاو به ترتیب از رختکن خارج شده و پا به درون زمین بازی میذارن. لینی هم که فعلا انسان بود، سوار بر جارو پشت سر بقیه در حرکت بود.
اگه از طرحهای کاشیکاری زیبای ورزشگاه که چشم هر بینندهای رو خیره میکرد بگذریم، به کپههای مصالحی میرسیم که در جای جای ورزشگاه به چشم میخورد و نشون میداد "کارگران در حال کار هستند".
نصف سقف ورزشگاه هم که تصویر گنبد رو برای همگان تداعی میکرد، اصلا وجود نداشت و گویا در طی آخرین مسابقه فرو ریخته و هنوز تعمیر اون پایان پیدا نکرده بود. بنابراین نصف ورزشگاه توسط نور شدید خورشید در حال ذوب شدن بود و نصف دیگهش سایه خنکی رو ایجاد کرده بود.
اینا تصاویری بود که بازیکنان ریونکلاو در طی اندک زمانی که تا رسیدن به میانهی زمین داشتن از نظر گذرونده بودن. اما لینی که سخت درگیر هدایت جاروش بود، به نظر شاهد هیچکدوم از اینها نبود و به محض توقف تیم با جارو میره تو کمر آمانو و نقش زمین میشه.
داور چشمغرهای به لینی میره و بدون معطلی شروع بازی رو اعلام میکنه. هر چهارده بازیکن به آسمون اوج میگیرن، البته به جز لینی که با کمی تاخیر به بقیه ملحق میشه. چون تغییر شکل داده بود و شاید سوار شدن بر جاروی پرنده آسون بود، اما هدایتش توسط یک حشره کوچیک زور زیادی رو میطلبید!
- تا وقتی حشره هستی جاروت چماقته، آدم شدی چماقو از بغل جاروت در میاری. بگو خب!

لینی رو به دیزی که به محض اوج گرفتن جلوش سبز شده بود جواب میده:
- باور کن از نظر تئوری همه چیو فهمیدم، اگه راست میگی تو عمل کمک کن.
دیزی نمیتونه جوابی بده چون با دیدن بلاجری که مستقیما به سمت آمانو میرفت، احساس مسئولیتش گل کرده بود و باید مهاجم تیمش رو نجات میداد.
- آمانو به لطف دیزی به سلامت از دست بلاجر جاخالی میده، اما کوافلو از دست میده و زاخاریاس میگیردش. خودش به تنهایی کوافلو تا دروازه میبره. اما به جای این که کوافلو به سمت دروازه شلیک کنه، رو هوا پرتاب میکنه. دسته بیل که اون بالا منتظر بود، خودشو محکم به کوافل میزنه. آلنیس هاپهاپکنان جلوی کوافل قرار میگیره اما شدت ضربه به حدی زیاده که همراه توپ از دروازه رد میشه و گل! اولین گل بازی به نام هافلپاف ثبت میشه. عجب قدرت شوتی داره این دسته بیل.
کوافل از صورت آلنیس جدا میشه و جرمی که همون اطراف پرسه میزد میگیرتش.
- حالا جرمی، آمانو و تری شونه به شونهی هم در حرکت هستن. به نظر میاد میخوان با پاسهای متوالی مانع از دست دادن کوافل بشن. اوه... هر سه مهاجم ریونکلاو با کله به دیوار دفاعی برخورد میکنن و کوافلو از دست میدن.

لینی که تا اون لحظه جز هدایت جاروش کار خاصی نکرده بود، با دیدن زاخاریاس که کوافل به دست از دیوار دفاعی دور میشد، به سمتش میره و نوک جاروشو تو دماغش فرو میکنه.
- به نظر میاد لینی با جاروش تو دماغ زاخاریاس گیر کرده و بنابراین کوافل دوباره به دست ریونکلاو میفته. دیوار دفاعی همچنان با قدرت آجرهاشو تهدیدکنان جا به جا میکنه تا مانع تری بشه. اما تری با انجام یک سری حرکات آکروباتیک و بپر بپر کردن رو جارو، اونو گیج میکنه و با جهشی از روی دیوار عبور میکنه و گل! اینبار برای ریونکلاو.

دوباره کوافل به دست هافلپاف میفته و نوبت زاخاریاس، آموس و دسته بیل بود تا با پاسهایی که به سرعت بین هم رد و بدل میکردن مهاجمای ریونکلاو و بلاجرا رو جا بذارن. درست در لحظهای که انتظار میرفت آموس پاسی به زاخاریاس بده و زاخاریاس با هدایت کوافل به سمت دسته بیل راهو برای گلزنی هموار کنه، آموس متوقف میشه.
- من اینجا چی کار میکنم؟ پسرم کجاس؟ شما کوافل پسرمو ازش دزدیدین؟
زاخاریاس با تاسف دستی به پیشونیش میکوبه و به سمت آموس میاد.
- آروم باش هیچکس با پسرت یا وسایلش کاری نداره. تو مهاجم هافلپافی و وسط بازی، حالا اون کوافلو بده به من!
- نمیدم مال پسرمه.

- به خودت بیا آموس! کوافلو بده من ببینم.

- مال خودمه.
جرمی درست از وسط زاخاریاس و آموس رد میشه و کوافل به دست ازشون دور میشه.
- زاخاریاس و آموس یه لحظه کنترل جاروهاشونو از دست میدن و دور 360 درجهای به دور خودشون میزنن و ازونور تری کوافلو از جرمی میگیره و به سمت دروازه میندازه. شتر خیلی دوره و مطمئنا بهش نمیرسه اما تف پر محتوایی رو پرتاب میکنه که با برخورد به کوافل موجب انحراف اندکش میشه. کوافل به میلههای دروازه میخوره و دسته بیل با یه شوت بلند و محکم، کوافلو به اون سمت زمین و جایی که آموس منتظر وایساده میفرسته. چنین شوتی فقط از پس همین دسته بیل بر میاد!
لینی نیششو تیز میکنه و یک راست به سمت دست آموس حملهور میشه. اما قبل از برخورد نیش با دست، ناگهان تغییر شکل میده و با کل هیکلش تو آغوش آموس فرود میاد.
- هلگا پسرمو از آسمون فرستاد. شکر!
- عه سلام جناب آموس.

آموس چشماشو تیز میکنه و وقتی میبینه به جای پسر گلش، دختر خلی وسط دستاش جا خوش کرده فریادی میکشه و لینیو رها میکنه. خوشبختانه لینی با تمام دست و پا چلفتیش در حالت انسانی، به موقع موفق میشه خودشو رو جاروش نگهداره و با چماقش ضربهای به بلاجر میزنه که خب، بلاجر به جای برخورد با زاخاریاس به کوافل میخوره!
- بلاجر به خودزنی رو آورده و حالا بازیکن خودی، یعنی کوافلو مورد عنایت قرار میده! کوافل بر اثر ضربه تغییر مسیر میده و با سرعت به سمت دروازه ریونکلاو میره و باز هم گل برای هافلپاف. عجب گل به خودیای زد لینی!

بلاجر همیشه توپ وظیفهشناسی بود و بازیکنا رو مورد هدف قرار میداد، اما حالا با ضربهای که به کوافل زده بود روحش در هم میشکنه و مثل یک توپ معصوم زانوی غم به بغل میگیره و گوشهای کز میکنه.
لینی که مسبب این اتفاق بود و از طرفی یک گل به خودی زیبا هم به ثمر رسونده بود، برای جبران اشتباهش به سمت بلاجرِ افسرده میره.
- آخی حالا عیب نداره که، مطمئنم اگه یه ضربه هم به اسنیچ بزنی کوافل میبخشدت.

- واقعا؟

- البته، امتحانش مجانیه.

بلاجر عقل درست و حسابی نداشت و از وقتی چشم باز کرده بود فقط بهش گفته بودن باید بازیکنا رو بزنی تا رستگار بشی. پس براش طبیعی به نظر میرسه اگه با ضربه زدن دوباره بخواد اعتبار از دست رفتهشو به دست بیاره! بنابراین عزمشو جزم میکنه و به دنبال اسنیچ رهسپار میشه.
لینی قبل از حرکت به دنبال بلاجر، با چماقش ضربهای به اون یکی بلاجر که برای دلداری دادن جلو اومده بود میزنه تا مانع گلزنی آموس بشه.
- کوافل به سمت دروازه میره و آلنیس به درستی جهشی به سمتش میکنه. ولی بلاجری که لینی شوت کرده بود به دروازهبان ریونکلاو میخوره و متوقفش میکنه. باز هم اشتباه از لینی و گل برای هافلپاف!
آلنیس با عصبانیت زوزهای میکشه.
- لینی چی کار داری میکنی؟ ما رو میزنی یا حریف؟

لینی سوتزنان وانمود میکنه نه چیزی شنیده و نه اشتباهی کرده، به جاش دنبال بلاجری میگرده که در جستجوی اسنیچ بود. با داد و فریادی که گزارشگر به راه انداخته بود، مشخص بود سو و نیکلاس به تازگی اسنیچ رو دیده بودن و به دنبالش بودن. حالا نه تنها دو جستجوگر هافلپاف و ریونکلاو، که بلاجری هم در رقابتی تنگاتنگ سعی در گرفتن اسنیچ داشت.
- الان خودم برات جفتشونو دور میکنم سو.

سو از گوشهی چشمش میبینه که لینی در قامت انسانی این حرفو زده و میدونست تا الان هر ضربهای در این حالت زده به خودی خورده! پس با وحشت دست از دنبال کردن اسنیچ برمیداره تا جونشو نجات بده.
صحنه اسلوموشن میشه و اسنیچ دوری میزنه و همراه نیکلاس و بلاجر درست زیر پای لینی قرار میگیره. از طرفی چماق لینی هر لحظه به بلاجر دیگهی بازی نزدیکتر میشه که ناگهان تغییر شکلش آغاز میشه.
- اوپس!

لینی که آمادگی این تغییر شکلو نداشت، موفق نمیشه در قامت پیکسی چماق و جارو رو با هم بگیره تا نیفتن. پس چماق یکراست بر فرق سر نیکلاس فرود میاد و جارو درست به وسط بلاجر برخورد میکنه. نیکلاس و چماق از یک سو؛ و جارو و بلاجر از سوی دیگه به سمت زمین سقوط میکنن.
اما این پایان ماجرا نبود. چون بلاجری که لینی قصد دور کردنش رو داشت، محکم به خودش برخورد میکنه و لینی رو به سویی پرتاب میکنه. لینی دور خودش میچرخه و میچرخه و در راه با چیز دیگهای که از قضا طلایی رنگ بود برخورد میکنه و لحظهی بعد تنها چیزی که حس میکنه اینه که تو دهن یکی فرو رفته!
- بعد از سقوط نیکلاس، سو که گوشهای به تماشا وایساده بود دستشو تو دهنش میکنه و اوه نگاه کنین! اون اسنیچو به همراه لینی در میاره و بالا میگیره. 200-170 بازی به نفع ریونکلاو تموم میشه.
فارغ از تفی شدن، لینی خوشحال بود که روی اسنیچ نشسته و به دست سو تو کل ورزشگاه برای تماشاچیهایی که وجود نداشتن به نمایش گذاشته شده. اما این خوشحالی هم دوامی نداره!
همون موقع لینی دوباره تغییر شکل میده و اینبار اسنیچ در آغوش لینی و لینی در آغوش سو جا خوش میکنه. از اونجایی که جارو تحمل وزنشون رو نداشت هر سه به زمین سقوط میکنن و به جمع چماق-نیکلاس و جارو-بلاجر میپیوندن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج


