جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

138 کاربر(ها) آنلاین هستند (83 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
137 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
7

آتش بزرگی در کنار جاده روشن کرده بود. دایی اش را کنار آتش نصب کرده و مشنگ کاملی را به سیخ کشیده بود و روی آتش قرار داده بود. گهگاهی سیخ چوبی را می چرخاند که مشنگ کاملا برشته شود.
- کاملش خوشمزه تر می شه. توشم سبزیجات محلی و وحشی ریختیم.

مورفین اهمیتی نمی داد. او مدتها بود که تغذیه کردن را کنار گذاشته بود. ولی این اولین بار بود که لرد سیاه آشپزی می کرد و از این بابت بسیار هیجان زده بود.

- یک گاز بخورید. به خاطر ما!

مورفین با بی حالی پرسید:
- تو کی باشی کمرنگ؟

لرد سیاه ناراحت شد. او کمرنگ نبود. کمی رنگ پریده و زیادی سفید بود. تصمیم گرفت هیچ گازی از مشنگ به مورفین ندهد و سهم مشنگ او را هم بخورد...

ولی پشیمان شد!

هر چه باشد او دایی اش بود و بسیار لاغر و نحیف به نظر می رسید.

- یک گاز مشنگ بخورید دایی جان. بسی لذیذ است.

مورفین دهانش را باز کرد که گازی زده و از شر اصرار های خواهر زاده اش خلاص شود. ولی به یاد آورد که دندان ندارد.

لرد سیاه غمگین شد.

سنگ بزرگی برداشت و تکه ای از مشنگ را روی زمین گذاشت و شروع کرد به کوبیدن.
- بفرمایید دایی. برایتان کوبیده درست کردیم.

و مشنگ کوبیده را توی دهان مورفین چپاند.

مورفین اجبارا جوید.
مشنگ بسیار تلخ بود. گلویش به خارش افتاد و این خارش شدید تر شد.
مدام رنگ به رنگ می شد.
سرفه می کرد.
نفسش بند می آمد.
-ت...توش... چی... ریختی...

لرد سیاه مغرورانه و با افتخار توضیح داد:
- فرمودیم که... سبزیجات وحشی و محلی...که قارچ های کنار جاده هم جزوشون بودن.... اممم... دایی؟... دایی جان؟... مُردید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نه

اسلاگهورن با لبخند رضایتی به کیسه مخمل قرمز رنگ نگاه کرد.
-اون مال منه؟

لحن اسلاگهورن توجه سایرین را نیز جلب کرد.

-نــــــــــــه!

و عربده رودولف صحنه دراماتیکی خلق کرد.
-جونم رو بگیر اما اون رو نده!

بلاتریکس نگاه چپ چپی به او انداخت.
-خودتم دادم رفتی... حالا این که دیگه جای خود داره.

رودولف از روی میز اسلاگهورن پایین پرید.
-نه... بلا! تو متوجه نیستی... مامانم میاد من و تو و اسلاگهورن و همه رو با هم آتیش میزنه!

بلاتریکس چشم غره ای به رودولف رفت.
-خب می‌خوای چه چیز ارزشمند دیگه ای بدم بهش؟ خنجرهام رو؟ معلومه که اینو میدم!

و کیسه قرمز رنگ را کف دست اسلاگهورن انداخت.
او با ولع مشهودی کیسه را گشود.
-شوخی می‌کنی؟!

و محتویات آن را خارج کرد.

-کادوی عروسی مادر شوهرمه! اعتقاد داشت زن وقتی ظرف میشوره باید جرینگ جرینگ صدا بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان روزیه - ۸

لوسیوس در طول اتاق قدم میزد و با ناراحتی لیست اموال از دست رفته اش را با صدای بلند اعلام میکرد:
- جواهرات خانوادگی تموم شد...جام موروثی پدر بزرگ رو دادم...حساب گرینگوتزم خالی شد...جاروی آذرخش دراکو رو هم دادم...کلکسیون کارت های شکلاتی قورباغه ایم رو هم که دادم...دیگه هیچی برام نمونده، چیکار کنم؟!

ایوان از پشت دیوار بیرون پرید و در حالی که دستش را پشت ردایش مخفی کرده بود به لوسیوس سلام کرد:
- چطوری لوسی؟تو هم توی پیدا کردن اموال ارزشمند به مشکل خوردی؟

لوسیوس بدون آنکه به ایوان توجه کند به "اوهوم" گفتنی بسنده کرد و به فکر کردنش ادامه داد. ایوان از این برخورد ناراحت شد. رو به لوسیوس کرد و گفت:
- این چه طرز برخورده؟ ما ناسلامتی فامیل هستیم.

لوسیوس که حوصله بحث کردن با ایوان را نداشت با کلافگی گفت:
- ول کن ایوان حوصله داری ها! کدوم نسبت فامیلی؟ تو فقط اسکلت باقی مونده از یکی از اقوام دورم هستی! زیادی خودت رو تحویل میگیری!

لوسیوس خواست به قدم زدن ادامه دهد و ناگهان انگار متوجه چیزی شد. برگشت به ایوان نگاهی انداخت ک گفت:
- ما جدی جدی فامیل هستیم،نیستیم؟

ایوان زیاد از این موضوع خوشش نیامد. احساس کرد لوسیوس هم به همان چیزی که او فکر میکرد فکر کرده است. در یک لحظه هر دو دستشان را بالا آوردند و با چوبدستی همدیگر را نشانه رفتند!

ایوان گفت:
- بچه بازی در نیار لوسیوس! این فکر اول به ذهن من رسیده بود.

لوسیوس نیشخندی زد و گفت:
- جدی؟ اسکلت نامرد! میخواستی منو به هوریس بفروشی؟ خب اگه تو همچین قصدی داری چرا من این کار رو با تو نکنم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هشت

بلاتریکس مجددا خنجرش را بالا برد تا با پرتابی صد امتیازی، صاف و مستقیم به سمت حد فاصل دو ابروی اسلاگهورن پرتاب کند که با دیدن ابروهای بالا رفته لرد سیاه، آن را در موهایش غلاف کرد.
-باشه! اسلاگهورن! باشه!

از سالن خارج شد. اما قبل از یافتن چیزی ارزشمند، باید بر اعصاب خود مسلط میشد. پس به سمت طویله تسترال ها رفت.
اخیرا شنیده بود که ورزشی در دنیای ماگل ها وجود دارد که به تمدد اعصاب بسیار کمک می‌کند. در واقع این رودولف بود که با دنده ای شکسته، این ورزش را به او پیشنهاد داد و او را به باشگاهی ماگلی برد تا خود از نزدیک ببیند.
در آن باشگاه، بلاتریکس به شدت به این ورزش علاقه مند شد. ولی متوجه شد برای شروع کیسه بوکسی کم دارد و هنگامی که خواست رودولف را از سر در اتاق آویزان کند، رودولف این مکان را در انتهای طویله برایش آماده کرد. جایی که چندین ماگل و جادوگر سفید، در ابعاد مختلف از سقف آویزان بودند و هنگامی که بلاتریکس مشت و لگد می‌زد، خودشان "شوپ شوپ" می‌کردند.

دقایقی بعد، وقتی که بر اعصابش مسلط شده بود، به اتاقش بازگشت تا چیزی ارزشمند پیدا کند.
-مردک مفت خور! تو مدرسه هم همینطوری بود. هی مهمونی پشت مهمونی می‌گرفت تا هی ازت کادو بگیره.

دستش را تا آرنج در صندوقچه‌ای فرو کرده بود.
-خنجر... خنجر تیغه بلند... خنجر جیبی... خنجر شکاری... این چیه؟

خنجری جواهرنشان را بیرون کشید.
-آها... این کادوی اولین سالگرد ازدواجمون بود!

و خنجر را سر جایش برگرداند و ناگهان در انتهای صندوق چشمش به کیسه قرمز رنگی خورد. کیسه را بیرون آورد و محتویاتش را چک کرد.
-بالاخره! همینه! پیداش کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
.5

اسکورپیوس خسته و گرسنه بامداد به از بیابان به خانه ریدل ها رسید. خسته گرسنه و عصبانی بود. در فکرش بود کلا این حرفه را فراموش کند و زندگی جدیدی را آغاز کند.

اسکورپیوس به محض رسیدن به خانه ریدل ها چیزی را که پیدا کرده بود به سمت هوریس انداخت. کاش طلبش تمام میشد تا می‌توانست مثل یک حیوان وحشی به او حمله کند و او را مثل خودش بی دست پا کند. ولی حیف که دست پای خودش را نداشت...طلب او هم تمام نشده بود.

- هر چه میکشیم از دست تو میکشیم اسکور.

لرد بعد از پایان حرفش چیز هایی را که در کیسه داشت رو میز ریخت و با عصبانیت و بد بیراه گفتن به اسکورپیوس رفت تا چیزی های بیشتری را برای هوریس بیاورد.

- طلبم هنوز صاف نشده؟

هوریس کمی فکر کرد. به اسکورپیوس نگاه کرد. او با دست پای رباتی و شلوار پاره شبیه به گداها شده بود. خود هوریس هم می دانست دیگر نمیشود چیزی از اسکورپیوس کشید چون اسکورپیوس هر چه داشت داده بود.

- بیا این کاغذ رو امضا کن. اینطوری دیگه طلبی نداریم.

اسکورپیوس نگذاشت حرف هوریس تمام شود. شیرجه زد با خودکاری که روی میز بود کاغذ ها را سریع امضا کرد و بعدش نفس عمیقی کشید.
در آن لحظه اسکورپیوس فکر کرد بدبختی اش تمام شده است ولی نمی دانست او فرمی را امضا کرده بود که در آن تمام درآمد و سرمایه اش را که در آینده به دست می آورد باید به هوریس اسلاگهورن میداد.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هفت

اسلاگهورن نفسش را در سینه حبس کرد و سعی کرد به تیزی خنجر توجه نکند.
-بلاتریکس... من... چیز بود...

بلاتریکس با ابروهایی بالا رفته، سری تکان داد.
-چی بود؟!

اسلاگهورن به سختی آب دهانش را قورت داد.
-من...

-مزاح می‌کرد بلا... فقط بلد نیست مزاح کنه... مگه نه هوریس؟

اسلاگهورن در سورئالیست ترین رویاهایش هم نمیدید که روزی جانش توسط لرد سیاه نجات پیدا کند.
-دقیقا... دقیقا همینطوره که لردسیاه میگن... شوخی بدی کردم!

بلاتریکس به سمت اربابش چرخید و با دیدن برگه ریاست ویزنگاموتی که از دم نجینی آویزان بود، نفس عمیقی کشید و از اسلاگهورن فاصله گرفت.
-برو و روزی هفده بار به جان لرد سیاهمون دعا کن! خب؟

اسلاگهورن سری تکان داد و قدمی از بلاتریکس فاصله گرفت.
-روزی صد و هفده بار دعا خواهم کرد اما خب... بلاتریکس...

قدمی دیگر دور شد و سعی کرد به لردسیاه نزدیک تر شود.

-چته؟ بگو دیگه!
-یک دقیقه اجازه بده...

و دوان دوان به سمت لردسیاه رفت و به فاصله کمی از او ایستاد.
-خب... امنه... داشتم می‌گفتم... هنوز باید برای من اشیا با ارزش بیاری... میدونی دیگه؟

اسلاگهورن خیلی پررو بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نارلک- ۴

- چقدر پررویی تو! یه لک‌لک پرکَندمَم کردی دست‌بردار نیستی که نیستی! چجوری انقدر بی‌شرفی؟ چــــیـــــجـــوری؟
نارلک با سرِ خالی از پرش، یقه‌ی اسللگهورن را گرفت و قصد داشت همانجا ابتدا او را بکشد و سپس خودش را به قتل برساند، مانند فیلم‌های اکشن-درام که قهرمان آخر داستان چنین جینگولک بازی‌هایی را درمی‌آورد و در نهایت برای سنگین‌تر شدن جوِ فیلم، خودش را یا با گلوله یا با پرش از بلندی می‌کُشت و آخرین جمله‌شان هم معمولا این دو جمله بود:‌‌ «من حداقل از مرگ نمی‌ترسم. » و یا «اغلب مردم از ارتفاع می‌ترسن، اما منو شدت اصابت و برخورد از سقوط منو می‌ترسونه.».
نارلک نیز از آنجا که تنها سلاح خطرناکش نوکش بود، جمله‌ی مخصوص خودش را ساخت.
- نوکِ من وسیله‌ای برای برقراری عدالته. ممکنه این عدالت دامن‌گیر منم بشه و بخاطر همین باید دونست که سقوط پایان یک پرنده نیست، بله مرگ پایان یک پرنده‌ست.
- نارلک! مبادا این خِپِل بی‌مصرف رو بُکُشی و وجهه‌ی ما رو خراب کنی! زودتر هم برو یکی از اون تخم‌های مثلا خانوادت رو بیار و به این خِپِل بده. سیرمونی نداره که. خودت هم نکُش.


نارلک سرخورده و افسرده شد. او نه می‌توانست اسلاگهورن را بکُشَد و نه خودش را. جمله‌ی مخصوص خودش را نیز بیخود به‌وجود آورده‌بود و تازه می‌بایست یکی از خانواده‌اش را به او بدهد.
نارلک نمی‌خواست آنقدر راحت تن به خواسته‌ی اسلاگهورن بدهد.
- اربابا، تو رو خودتون اینکار رو با من نکنین. قلب من تحمل یه فقدان عمیق دیگه رو نداره.

لرد ولدمورت نگاهی خشمگین به نارلک انداخت و به علت دور بودن از چوبدستی‌اش، یکی از دمپایی لاانگشتی‌هایش را درآورد و آن را به سمت نارلک گرفت.
- گفتیم یکی از تخم‌هایت را به اسلاگهورن بده تا با این دمپایی مورد عنایتت قرار ندادیم.

نارلک غمگین و افسرده‌تر از پیش شد. او پرهایش را که حال بسیار کم پر شده‌بود، باز کرد و به سمت لانه‌اش در بالای خانه‌ی ریدل‌ها رفت. وارد لانه‌اش شد. در لانه‌اش انبوهی از پوست تخم لک‌لک‌های شکسته‌بود و فقط یک تخم سالم طلایی‌رنگ آنجا بود.
نارلک به سمت آن رفت و آن را در دستش گرفت. آنقدر براق و دوست‌داشتنی بود که حتی نگاهش را نیز نمی‌توانست از آن بردارد. نارلک آن بلندی از سر افسوس کشید، او ناچار بود تا به دستور اربابش عمل کند و یکی از تخم‌هایش را به اسلاگهورن بدهد.
نارلک در‌حالی‌که تخمش در کیف مخصوص حمل تخم بود، به سمت لرد ولدمورت و اسلاگهورن پرواز کرد. او تخم را با اندوه و بغض به دست اسلاگهورن داد و پس از آنکه اسلاگهورن رفت تا به ادامه‌ی مال‌اندوزی‌اش از دیگر اعضای خانه‌ی ریدل‌ها بپردازد و اربابش نیز رفت تا خلوتی با پرنسسش داشته‌باشد؛ دادی از سر بیچارگی کشید.
- خداااااااااااااااااا!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هوریس که به خاطر زره آهنی‌ای که پوشیده بود از گاز پشمالوها جان سالم به در برده، فکرش را هم نمی‌کرد که بعد از اینکه باز هم درخواست اموال ارزشمندِ بیشتری کرد، نیشِ نجینی بتواند در آهنِ زره‌اش فرو رَوَد. ولی فرو رفت!

مرگخواران که بابت این نیش خوشحال بودند حین آمد و رفت بینِ اتاق‌هایشان و آوردنِ اموالشان، گاهی تکه‌ای پیتزا، یا کیک شکلاتی یا پاستیل خرسی به پرنسس می‌دادند و دُم‌ش را با ترس نوازش می‌کردند.

هوریس اکنون با فاصله‌ی بیشتری نسبت به پرنسس نشسته بود و درحالی که بازوی راستش به‌خاطر نیش ورم کرده بود، اموال مرگخواران را در دفترش ثبت می‌کرد.

نجینی به تمام اموالش فکر کرد. به تمام وسایل پر زرق و برقی که پاپا و مرگخوارها با مناسبت و بی مناسبت برای‌ش می‌خریدند. به تابلوهای نقاشی‌اش. به کلکسیون مدادرنگی‌ای که پاپا هر سال به آن اضافه می‌کرد و پلاکس شدیدا به آن‌ها حسادت می‌کرد.. دوست نداشت هیچکدام را بدهد.. ولی اینها همه به‌خاطرِ پاپای‌ش بود.. این شد که دُم‌ش را به سمت گردن‌ش برد. گره‌ی چیزی که دور گردن‌ش بود را باز کرد و به سمت هوریس گرفت؛ که لردسیاه که متوجه دخترش شد و با حرکتی سریع و تا حدی خشمگین او را روی شانه‌هایش گذاشت:

- نجینی... شال؟!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
6


- نیمی دن بابا. تلاژ نکن! من هر شی خواشتم ندادن.

لرد سیاه علاقه ای به همصحبت شدن با دایی معتادش نداشت. مادرش همیشه او را از صحبت با مورفین منع می کرد و می گفت الگوی خوبی برای پسرش نیست. لرد سیاه خیلی نگران بود که به بیراهه کشیده شود.

برای همین سر گونی حاوی دایی اش را بست و به راه افتاد.

- سیب زمینیه؟
- خیر... داییمان است.
-
مردی که ظاهرش فریاد می زد مشنگ است، دستی به گونی کشید و خندید.
-بامزه بود. چند کیلوئه؟ ارزون بدی همشو می برم.

-گران بدهیم نصفش را می بری؟ اگر شامل دهانش هم می شود ممکن بود بدهیم. ولی حالا لازمش داریم. مزاحم ما نشو ملعون.

ملعون دست بردار نبود. شدیدا سیب زمینی می خواست.
- حداقل ببینم از این پوست نازکاس یا نه.

لرد سیاه تسلیم شد.
- خودت خواستی. بیا و پوستش را بررسی کن.

مشنگ، گونی را باز کرد و داخلش را نگاه کرد.
مورفین لاغر و تکیده، از داخل گونی برایش دست تکان داد.

مشنگ با ناباوری عقب رفت.
- داییشه واقعا! داییشو دزدیده. کرده تو گونی...

-پدرمان را هم کشته ایم. و بسیاری دیگر را. حالا هم آواداکداورا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
1

-نخواب... نخواب... سعی کن بیدار بمونی.

سو سیلی محکمی به خودش زد وسرش را محکم به این طرف و آن طرف تکان داد. چند ساعت گذشته را میان علف های گوشه حیاط پنهان شده بود و کلاهش را محکم در آغوش گرفته بود. خوب می‌دانست در داخل خانه ریدل ها چه خبر است و اگر به سراغ او می‌آمدند، چاره ای جز تسلیم کلاه نازنینش نداشت.

-پس اینجایی؟

لو رفته بود! یکی از ماموران وزارتخانه چوبدستی اش را به طرف سو گرفته بود و او و کلاهش را با فاصله کمی از زمین، معلق نگه داشته بود.
سو قصد نداشت به این سادگی ها جا بزند و دست از مقاومت بردارد.
-من تسلیمم.

بدشانسی آورده بود؛ ترس از ارتفاع داشت!

-زود، تند، سریع! یه چیز باارزش بنداز تو این سبد.
-بفرمایید...

مامور نگاهی به داخل سبد انداخت.
-این چیه؟
-نیم‌تاج رووناست دیگه.

مامور هاج و واج به سو نگاه می‌کرد.
-دست تو چه کار می‌کنه؟
-پارسال برداشتم که آخر ترم تو جشن قهرمانی ریونکلاو باهاش عکس بگیریم، یهو رفتم سفر جا موند پیش من.

مامور راضی به نظر می‌رسید. سو هم همینطور!

-می‌برمش ولی کافی نیست. معلومه که تقلبیه.

سو کلاهش را روی سرش مرتب کرد. به قدری خیالش راحت شده بود که تمایلی برای اثبات اصل بودن نیم‌تاج نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.