آتش بزرگی در کنار جاده روشن کرده بود. دایی اش را کنار آتش نصب کرده و مشنگ کاملی را به سیخ کشیده بود و روی آتش قرار داده بود. گهگاهی سیخ چوبی را می چرخاند که مشنگ کاملا برشته شود.
- کاملش خوشمزه تر می شه. توشم سبزیجات محلی و وحشی ریختیم.
مورفین اهمیتی نمی داد. او مدتها بود که تغذیه کردن را کنار گذاشته بود. ولی این اولین بار بود که لرد سیاه آشپزی می کرد و از این بابت بسیار هیجان زده بود.
- یک گاز بخورید. به خاطر ما!
مورفین با بی حالی پرسید:
- تو کی باشی کمرنگ؟
لرد سیاه ناراحت شد. او کمرنگ نبود. کمی رنگ پریده و زیادی سفید بود. تصمیم گرفت هیچ گازی از مشنگ به مورفین ندهد و سهم مشنگ او را هم بخورد...
ولی پشیمان شد!
هر چه باشد او دایی اش بود و بسیار لاغر و نحیف به نظر می رسید.
- یک گاز مشنگ بخورید دایی جان. بسی لذیذ است.
مورفین دهانش را باز کرد که گازی زده و از شر اصرار های خواهر زاده اش خلاص شود. ولی به یاد آورد که دندان ندارد.
لرد سیاه غمگین شد.
سنگ بزرگی برداشت و تکه ای از مشنگ را روی زمین گذاشت و شروع کرد به کوبیدن.
- بفرمایید دایی. برایتان کوبیده درست کردیم.
و مشنگ کوبیده را توی دهان مورفین چپاند.
مورفین اجبارا جوید.
مشنگ بسیار تلخ بود. گلویش به خارش افتاد و این خارش شدید تر شد.
مدام رنگ به رنگ می شد.
سرفه می کرد.
نفسش بند می آمد.
-ت...توش... چی... ریختی...
لرد سیاه مغرورانه و با افتخار توضیح داد:
- فرمودیم که... سبزیجات وحشی و محلی...که قارچ های کنار جاده هم جزوشون بودن.... اممم... دایی؟... دایی جان؟... مُردید؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج















» و یا «اغلب مردم از ارتفاع میترسن، اما منو شدت اصابت و برخورد از سقوط منو میترسونه.». 



