پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

122
نفر همین الان آنلاین‌اند 75 نفر در «انجمن»
1 عضو 121 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مديران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
عضویت
1388/10/24
پست‌ها
374
زمانی که کوییرل مطمئن شد که ایوان و آنتونین به آرزوی خودشان رسیدند، به اتفاق بارون خون آلود به سمت اتاقک جاروها رفت تا استرجس را از حبس در آورد و در عین حال او را متقاعد کند که دختران بسیار بهتر و شایسته تر از پارکینسون هم وجود دارند.

اما با آزاد کردن استرجس خیلی زود متوجه اشتباهشان شدند که فکر می کردند میتوانند استرجس را آرام و او ترغیب به انتخاب فرد دیگری کنند.

همین که استرجس فهمید پانسی به آنتونین جواب مثبت داده عصایش را بیرون کشید تا آنتونین را پیدا کند و او را به دوئل فرا بخواند.

کوییرل و بارون خون الود که اوضاع را خراب دیدند، با مشورتی کوتاه تصمیم گرفتند تا استرجس از تسترال خشم پایین بیاد و بلایی به سر کسی نیاورد، موقتا چوب جادویش را ضبط کنند.
.
.
.
استرجس مغبون و ناراحت، در حالیکه به بدبختی و بدشانسی هایش فکر می کرد، سرگشته و حیران از خوابگاه خارج شد.
- آخه من چه تخم اژدهایی فروختم که باید اینقده بدشانس باشم!

همینطور که با خود غرغر می کرد از خوابگاه دور شد و در پیاده روهای سنگ فرشی هاگزمید شروع به راه رفتن کرد.
- ... آنتونین نامرد، ای نارفیق، از پشت خنجر زن، حالم ازت بهم می خوره!

عبارت آخر را درحالیکه از شدت خشم سیاه شده بود فریاد زد جوری که توجه تعداد زیادی از رهگذرها را به خود جلب کرد. آنها متعجب به مردی که با خود زمزمه می کرد و گاهی به شدت با حالتی تهدید کننده سر و دستش را تکان می داد نگاه می کردند که وارد کافه هاگزهد شد.

ساکنان اطراف کافه ساعتی بعد دیدند استرجس با حالتی بسیار بدتر از قبل، از کافه خارج شد و به سمت خیابانی رفت که به خارج از دهکده منتهی میشد.
.
.
.
استرجس گیج از جام های نوشیدنی که در کافه پیاپی زده بود، آنقدر راه رفت تا اینکه دیگر رمقی برایش نماند و سرانجام در کنار درختی تنومند برزمین افتاد و بخواب رفت.

پس از گذشت زمانی نامعلوم:

بالاخره استرجس با ناله ای کرد و چشمانش را گشود. هوا تقریبا تاریک شده بود یا اینطور به نظرش رسید که شب شده. ناگهان از جایش جست و انگار که از خواب پریده باشد با وحشت پیرامونش را نگریست.
- من...من کجام!

استرجس بدون اینکه متوجه باشد از هاگزمید خارج شده و ناخواسته سر از جنگل ممنوعه در آورده بود.

- اوه خدای من... معلوم نیست چقدر راه اومدم. باید هرچه سریعتر را خروج رو پیدا کنم!

صدای خش خشی باعث شد رشته افکارش پاره شود. به سرعت اطرافش را نگاه کرد. برای یک آن بنظرش رسید که سایه بزرگی را دیده اما وقتی به همان نقطه سر برگرداند چیزی جز چند درخت بزرگ و بی قواره ندید.

- خش...خش...

با شنیدن دویاره صدای خش خش، آرام و با احتیاط دستش را در ردایش کرد تا چوب جادوییش را بیرون بیاورد، اما...
-
عرق سرد بر بدنش نشست. یادش امد که کوییرل عصایش را ضبط کرده بود تا دست به حماقتی نزند!

- خش... خشش..خــــــــــــتش!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/1/11 14:20:05
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
تولد نقش
1396/01/08
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 18:54
عضویت
1389/02/28
پست‌ها
267
کوییرل همانطور که مشغول سر و سامان دادن به افکار خبیثانه اش بود،سراپای ایوان را بر انداز کرد.
-ایوان؟نظرت در مورد...آبوت چیه؟
-کویی جون همچین میگی آبوت که انگار نمیشناسیشون.ماشاالمرلین یکی دوتا که نیستن!کدومشون؟
-هانا...هانا آبوت.

چشمان ایوان برای لحظه ای برق زد و کوییرل را خشنود کرد.
-هانا آبوت...هوم...بد نیست.واسه کدوم گروه هاگوارتزه؟
-هافلیه...ولی خیر سرمون مدیریما...تو اسلی حسابش کن.
-پروف...نتونی پیشینش رو درس کنی،بابام از ارث محرومم میکنه ها.
-نترس بابا.
-اوکی پروف...البته یه خورده با کیس مورد پسند من فرق داره ها.ولی یه دوروز رژیم بگیری همونی میشه که من میخوام.

کوییرل که یاد نقاشی ایوان از همسر مورد علاقه اش افتاده بود،لحظه ای برای هانا افسوس خورد.
-ایوان اونی که تو دوست داری رو فقط میشه تو قبرستان ریدل پیداش کرد.حالا بزن بریم هانا رو پیدا کنیم.

و دوتایی به سمت تالار هافلپاف حرکت کردند.
-کویی گفته باشما...عروسی من باید بهتر از اون آنتونین باشه ها.
-نگران نباش ایوان...این هانا آبوت باباش حسابی پولداره...سه تا صندوق توی گرینگوتز داره.میتونه خرج مراسم آنتونین رو هم بده.

همون موقع به در ورودی تالار هافلپاف رسیدند،کوییرل از دختری که دم در تالار ایستاده بود خواست تا هانا را صدا کند.چند دقیقه ی بعد هانا از تالار خارج شد.
-سلام پروفسور...وای...سلام ایوان...خوبـــی؟

کوییرل که حوصله ی تماشا ی ابراز علاقه ی آنها را نداشت،حرف ایوان را قطع کرد.
-آره دخترم خوبه...ما برای یه امر خیری مزاحم شدیم؛این ایوان یه مدتیه که از تو خوشش اومده.
-بابا برو سر اصل مطلب.
-حالا میخواد بدونه شما هم چنین احساسی-

ایوان که حوصله تشریفات را نداشت،حرف کوییرل را قطع کرد.
-با من ازدواج میکنی؟

هانا لحظه ای خیره یه ایوان نگاه کرد و یک دفعه غش کرد و یک ربع بعد،با هزار زحمت به هوش آمد.
-با اجازه ی بزرگترا یا بدون اجازشون بــــله!

کوییرل که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت،دستارش را به هوا پرت کرد.
-لی لی لی لی مبارکــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1389/07/24
آخرین ورود
پنجشنبه 16 آذر 1402 21:10
عضویت
1389/08/13
پست‌ها
1473
- تقدیم با عشق!

این صدای آنتونین بود که با حالت حال به هم زنی ادا شد.

کوییرل:
آنتونین:
پانسی:

کوییرل همچنان به سر خود میکوبید تا اینکه ناگهان جو تغییر کرد. پانسی چشم هایش را تنگ کرد و آنتونین جرئت یافت.

- با من ازدواج میکنی؟
- بـــــــــــله!

کوییرل هنوز در شک بود و ایوان داشت از حسودی سرخ میشد. همین که کوییرل دید از گوش ایوان دود خاکستری بیرون می آید پیشنهاد داد که دو نو گل نو شکفته را تنها بگذارند و دنبال شخص مناسبی برای ایوان راه بیفتند. در همین لحظه آنتونین گفت:

- گفته باشم کویی من یه عروسی میخوام که همتا نداشته باشه. یه عروسی شاهانه.

ایوان در حالی که هنوز از گوش هایش بخار بیرون می زد گفت:

- بشین تا برات همچین عروسی بگیریم.

- منم دسترسی تو به ایفای نقش رو میگیرم ازت تا بفهمی! خب میگفتم کویی... لباس پانسی باید زر کوب شده باشه و منم یه کت و شلوار دنباله دار میخوام که پایینش موج نخوره و سرشونه ش برام بزرگ نباشه. شام هم که دیگه گفتن نداره... عالی ترین گوشت و ماهی. به اضافه ی انواع دسر ها و غذا های رایج...

کوییرل دیگه منتظر نموند تا کل لیست آنتونین رو بشنوه. به جای اون راه افتاد تا یه کاری برای ایوان بکنه و این وسط یه جوری برای در آوردن خرج عروسی آنتونین یه پولی به جیب بزنه. میدونست چه طوری!! این وسط باید از ایوان استفاده میکرد!! میدونست که یک زن عاشق و دل باخته ی ایوانه و اون کسی نیست جز هانا آبوت!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




آخرین ورود
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
عضویت
1388/10/24
پست‌ها
374
کوییرل برای چند لحظه به طایفه عاشقان نگاه کرد و گفت:
- خیله خب... اینجوری که پیش میره عاقلانه ترین کارو انجام میدیم. حالا که پارکینوسون خودش هم به آنتونین علاقمند نشون داده، بهتره اول برای اون اقدام کرد... بهتره راه بیفتیم، ما از دفتر زیاد دور نشدیم...
- چی چی رو میریم برای آنتونین خواستگاری! پس من چی، پانسی عشق اول و آخر منه!

ایوان در حالیکه نگاه چندشناکی به استر می کرد حرفش را قطع کرد و گفت:
- اِ... عشق تو... همون عشقی که اگه از جلوی طلسماش جا خالی نداده بودیم ما رو تبدیل به تاپاله های اژدها کرده بود!
- تو چی می فهمی، فنا شدن در را عشق چقدر زیبا و دلپذیره
-

استر بعد از گفتن این جملات و بدون توجه به قیافه اطرافیانش به سمت دفتر مدیران براه افتاد که ایوان گفت:
- یکی جلوی اینو بگیره تا کاری دست خودشو منوی مدیریت نداده!

کوییرل به سرعت چوبش را بیرون اورد و قبل از اینکه استر به خودش بیاید طلسم بیهوشی و قفل بدنی را حواله او کرد و گفت:
- آها... بهتر شد،فعلا اینو توی انبار جاروهای پرنده ببیندید تا سر فرصت بیایمو یه فکری براش بکنیم و تو بارون خون آلود، برو دنبال پانسی، نباید زیاد دور شده باشه... برو و اونو ببر به اتاق مدیران تا ما هم خودمونو برسونیم.

بارون خون آلود برای آخرین بار نگاه زهرآلودی نثار آنتونین کرد و سپس به درون دیوار مقابلشان فرو رفت.

بعد از رفتن بارون خون آلود همه به کمک هم پیکر بیهوش استر را درون اتاقک کنار راه پله قرار دادند و با عجله به سمت دفتر به راه افتادند.

جلوی در اتاق مدیران


کوییرل دستی به سرو صورتش کشید و در حالیکه دستارش را روی سرش محکم می کرد رو به آنتونین کرد و گفت:
- حالا که بختت یاری کرده و یه احمقی پیدا شده و بهت علاقمند شده، بپا که گند نزنی! تسترال بازی ممنوع، روشن شد!
-
- ببند اون نیشتو!

بالاخره بعد از نصایح فراوان، هنگامی که دونفر دیگر اعلام آمادگی کردند کوییرل چند ضربه آرام به در زد و آرام آنرا باز کرد و به همراه ایوان و آنتونینِ خواستگار پا به درون اتاق مدیران گذاشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/1/5 12:30:37
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
تولد نقش
1396/01/08
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 18:54
عضویت
1389/02/28
پست‌ها
267
[spoiler=خلاصه]استر،ایوان،آنتونین و بارون خون آلود،از کوییرل خواستن که براشون همسر دلخواهشون رو پیدا کنه.استر عاشق پانسی پارکینسونه ولی اون از استر متنفره،بارونم یهو عاشق روونا ریونکلا شده،حالا این وسط کوییرل از یه طرف باید برای ایوان و آنتونین زن پیدا کنه،از یه طرف باید یه کاری کنه که قبل از اینکه استر دق کنه،پانسی عاشقش بشه و از یه طرفم برای بارون،از روونا خواستگاری کنه.کوییرل تصمیم میگیره که اول بره سراغ روونا و بارون و بعدم یه فکری برای بقیشون بکنه.[/spoiler]

بارون نگاه عاقل اندر صفیحی به تصویرش در آینه ی جیبی کوچکش انداخت.
-ایوان،یه شامپو نداری که باعث کچلی بشه؟
-بارون میخوای کچل بشی؟
-آره آنتونین،مگه نشنیدی روونا گفت از کچلا خوشش میاد؟

کوییرل با تاسف آهی کشید.
-ایوان این استر رو ببر تو خوابگاهش تا من و آنتونین بریم و یه فکری برای بارون بکنیم.

و صدایش را پایین آورد و در گوش ایوان گفت:
-و در ضمن از یه راهی برو که به پانسی بر نخورین،اینی که من میبینم،پانسی رو ببینه دق میکنه.

ایوان سری تکان داد و استر را که مثل مجسمه آنجا ایستاده بود،کشان کشان به سمت خوابگاه مدیران برد.
-خب راه بیوفتین بریم روونا رو پیدا کنیم.

و همراه آنتونین به سمت تالار ریونکلا راه افتاد؛هنوز نیم متر هم نرفته بود که متوجه شد بارون سر جایش ایستاده.
-بارون چرا وایسادی؟
-اِم...کویی جون نمیشه خودمون دوتا بریم؟
-نه نمیشه،اینم باید بیاد بلکه سر راه یه دختر خوب واسش پیدا کردیم.
-آخه پروف این عضبه و میدونین که...!
آنتونین:
کوییرل:
-اِ...خب درسته روحم ولی یه غیرتی دارما!

کوییرل دهانش را بازکرد تا جوابی به بارون بدهد که با صدای فریادی سه متر به هوا پرید.ایوان و استر دوپا داشتند و دوپای دیگر از غیب ظاهر کرده بودند و به سمت آنها میدویدند،ایوان که از ترس روی ویبره بود،پشت کوییرل قایم شد.
-ایوان چی شده؟
-بابا آنتونین،این دختره دیوونس.دم در اتاق مدیرا وایساده بود،این تسترال همین که دیدتش ازش خواستگاری کرد،اونم هر طلسمی که از چوبدستیش در میومد،ریخت رو سرمون.

کوییرل با تعجب پرسید:
-اونجا چیکار داشت؟
-با آنتونین کار داشت...یه کادو هم دستش بود.

در عرض سیم ثانیه همه به آنتونین زل زدند؛بارون چشم غره ای به او رفت و گفت:
-دیدی پروف؟اگه رفته بودیم پیش روونا،احتمالا تا الان مخ اونم زده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
آنتونین ، ایوان ، استر ، کوییرل و بارون در راهروهای هاگوارتز در حرکت بودند و به دنبال پانسی اولین همسر تایید شده که البته برای استر نا امید کننده به نظر میرسید میگشتند.

استر به پاپیونی که جلوی یقه ی ردایش بسته بود ، دستی کشید و رو به آنتونین گفت: به نظرت خوبه؟

آنتونین به صورتش چینی داد و پرسید: کروات بهتر نبود؟

استر با خوش حالی گفت: میدونم که پانسی از پاپیون بیشتر خوشش میاد.

چهار نفر دیگر که نظری برخلاف نظر استر داشتند بیخیال پاپیون شدند و ایوان دستی به موهای استر کشید و گفت:

- فکر نمیکنی یکم حالتش بده؟

و شامپویی را از درون جیب ردایش بیرون آورد و گفت: اینوبزن به موهات تا درستش کنم!

استر شامپو را که ایوان میخواست به او بدهد را کنار زد و گفت: دیوونه شدی؟ اینجا که آب نی! من میخوام سریع تر پانسی رو ببینم.

ایوان بادی به غبغب انداخت و گفت: شامپو ایوانی گفتنا. این مدل جدیده در سه مرحله. 1- کف میکنه ، 2- میشوره ، 3- محو میشه!

استر فریاد زد: چی؟ میخوای کچل بشم؟

در همان لحظه روونا که از درون دیواری پدیدار شده بود گفت: مگه کچلی چشه؟ نمیبینی لرد سیاه چه قدر جیگره!

ایوان بدون توجه به روونا پاسخ داد: منظورم کفا و ایناشه که محو میشه. موهات به زیبایی میدرخشه ، شوره نمیگیره ، ویتامین داره و ...

ایوان حرفش را قطع کرد و به بارون که چند قدم عقب تر از آنها روی هوا ایستاده بود نگاه کرد و پرسید: چرا نمیای؟

بارون پاسخی نداد اما با دنبال کردن نگاهش هرکسی متوجه میشد به دیواری که روونا لحظه ای پیش از آن رفته بود خیره شده است. آنتونین با افسوس سری تکان داد و گفت: پس من چی؟

کوییرل روی دفترچه یادداشتی که در دست داشت اسم بارون و روونا را هم اضافه کرد. اینبار باید هم به دنبال روونا و هم به دنبال پانسی میرفتند. روونا گزینه ی ایده آل تری نسبت به پانسی با توجه به تنفرش نسبت به استر به نظر میرسید. روونا و بارون خون آلود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1389/07/24
آخرین ورود
پنجشنبه 16 آذر 1402 21:10
عضویت
1389/08/13
پست‌ها
1473
- خدا عالمه.
کوییرل از استرجس گذشت و به بارون نزدیک شد و پرسید:
- خصوصیات مورد نظر تو چیه بارون؟
- روح باشه، خوشگل باشه ، روح باشه.
در این هنگام صدای فریاد شوق آنتونین به هوا رفت و کوییرل رفت تا اسامی را بخواند:
- لاوندر براون، پروتی پتیل، پادما پتیل، پانسی پارکینسون....
ناگهان استرجس از حالت چفت شدگی بیرون آمد و 'گفت:
- اون اینجاست؟ پانسی عزیز اینجاست؟
همه:
آنتونین در حالی که با نا امیدی به لیست همسران مناسبش خیره شده بود گفت:
- پس اونوقت تا حالا اینو میخواست؟ یالا بچه ها باید بریم پانسی رو بیاریم. خدا رو شکر که از خودمونه.

- ولی...
- ولی چی؟
- آخه اون همیشه از استرجس متنفر بوده.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




آخرین ورود
دوشنبه 25 بهمن 1389 00:07
عضویت
1389/10/10
پست‌ها
43
- اووووووه آنتونین ببین چی کار کردم برات عمویی! انقدر کیس زیاده این بدبخت هنگ کرده!
- ای جـــــــــان! بگو پروف
- جینی ویزلی، رز ویزلی، مالی ویزلی، فسیلیوس ویزلی، دیوس ویزلی ...
- اوهوی صبر کن بینم کویی این تومار ویزلی چیه برا من ردیف کردی؟ مالی ویزلی الان سابقه ی جنایی داره؟ خوشگله؟
- طبق اطلاعات ما بلاتریکس رو با چوبدستی و 324 نفر دیگرو با دستپختش کشته! خوشگلیم شوهرش گفته من ندیدم.
- میشه لطفا مجرد بودن و زنده بودنم اضافه کنی به خصوصیات کوییرل جان؟

کوییرل بیخیال آنتونین شد و سراغ استرجس رفت که گوشه ای نشسته بود و به دوردست های خوابگاه(!) خیره شده بود. کوییرل آرام بالای سرش آمد و پرسید: چی شده عمویی؟
استر بدون این که چیزی بگوید آهی کشید و به خیرگی ادامه داد.
کوییرل که به او مشکوک شده بود به آنتونین گفت: بیا ببین این چشه بچه.
آنتونین که داشت یواشکی چند خصوصیت دیگر که نمیشد آن ها را به کوییرل گفت را به چرتکه میداد گفت: لازم نیست ببینم، مجنون شده، لازم نیست براش کسیو پیدا کنی خودش عاشق یکیه.
کوییرل با تعجب به استر نگاه کرد و گفت: کی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
کوییریل چرتکه اش را کنار گذاشت.
-چرا همه کارای شما رو من باید انجام بدم؟خانواده ندارین؟خب...چاره ای نیست.آنتونین،تو چه جور زنی میخوای؟بگو با چرتکه برات سرچ کنم.

گونه های استخوانی آنتونین گل انداخت.به فکر فرو رفت...بعد از چند دقیقه کمی من و من کرد :
-اممم...چیزه...خوشگل،تحصیلکرده،باشخصیت،خانواده دار،کم توقع، خوش اخلاق و مهربون،دارای تعدادی سابقه جنایی،توسری خور...

کوییرل نگاهی به چرتکه اش انداخت و کمی مهره های آن را جابجا کرد.
-خب...بذار ببینم...چقدرم خوش اشتهایی...بلیز خوبه؟

فریاد آنتونین ایوان را که سرگرم کشیدن چهره همسر مورد علاقه اش بود از جا پراند:
-و ترجیحا ساحره....ضمنا سیاهپوستم نباشه.اربابم نمیخوام.گفته باشم.

کوییرل مشخصات درخواستی آنتونین را وارد چرتکه کرد و در حالیکه چرتکه سرگرم جستجو کردن بود از ایوان پرسید:
-نقاشی تو تموم نشد؟بده ببینم همسرت چه شکلی باید باشه.

ایوان با کمی خجالت تصویر عروس آینده اش را به کوییرل داد:

عکس همسر دلخواه ایوان!

کوییرل نگاهی به عکس انداخت.
-هوووم...واقعا زیباست!من متعجبم از این سلیقه!مطمئن باش پیداش میکنیم.فکر نمیکنم کسی که این ریخت و قیافه رو داره تا الان شوهر گیرش اومده باشه.

درست در همین لحظه چرتکه کوییرل که در حال جستجوی همسر مناسب آنتونین بود هنگ کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
السوژه الجدید

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود کوییرل نشسته بود ...

کوییرل طبق روال معمول به امور سایت رسیدگی میکرد و یک چرتکه جلوش گذاشته بود و دو دو تا چارتا میکرد. هویجور رفته بود تو چرتکه و تمرکز کرده بود () که ییهو صدای دق الباب اومد.

کوییرل: بی تو!

استر، ایوان و آنتونین با گردن های کج و چهره های محزون اومدن نشستن جلو کوییرل و تا نشستن زدن زیر گریه. آقا حالا چه گریه ای. حالا گریه کن کی گریه کن.

کوییرل هم همینجور چارچنگولی مونده بود که چیه قضیه و اینا چی میگن. بعد از اینکه سه تاشون خوب گریه کردن، قبل اینکه کوییرل سوال بپرسه، استر دماغشو پاک کرد و گفت:

_ آقا اجازه؟

کوییرل: بوگو!

دست و پای استر شروع کرده بود به لرزیدن ()

کوییرل: د بوگو دیگه! بوگو!
استر: آقا اجازه هولم نکن دست و پاهامو گم نکن ...
کوییرل: اوکی. یه نفس عمیق بکش ... آهان باریکلا حالا جونت بالا بیاد بوگو!
استر: هووووم ... هیـــــــوم ... اووووم ... ما زن میخوایم!
کوییرل: ببند!
استر:
کوییرل: حالا چی شده سه تاتون با هم تصمیم گرفتید زن بگیرید؟
آنتونین: آقا اجازه؟ من و ایوان که دیگه اسکلت شدیم اگه زن نگیریم پس فردا میمیریم ناکام از دنیا میریم. استرجس هم که بلوغ زودرس داره!
کوییرل: خب الان به من چه؟ برید بیگیرید!
آنتونین: شما جای برادر بزرگتر مایی. شما بیا یه آستینی بالا بزن و تو انجمن بگرد و یکی یه زن خوب برا ما پیدا کن! :banana:
در همین حین ناگهان از غیب بارون خون آلود هم ظاهر شد و گفت منم میخوام! ترجیحا برای من روح باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.