جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
جمع عجیبی در اتاق حاضرند. آلبوس و آبرفورث دامبلدور، پرسی ویزلی که به طرز عجیبی توسط یک آدم دریایی به آنجا آورده شده، سوروس اسنیپ و مینروا مک گانگال. لحظات می گذشتند و کسی حرفی نمی زد. بالاخره آلبوس دامبلدور سکوت را به آهی شکست. از پشت عینک نیم دایره اش نگاهی به پرسی ویزلی انداخت و به آرامی گفت:
- متاسفم که این جوری به اینجا آورده شدی ولی موضوع مهمی و به کمکت احتیاج دارم
پرسی حسابی از ماجرا جا خورده بود و اصلا نمی فهمید دامبلدور راجع به چه حرف می زند. به آرامی گفت:
- امممم ... من در خدمتم پروفسور
- خب... راستش مشکلی پیش اومده و ما به یه تکه از روح احتیاج داریم!
ناگاهن وحشتناک ترین افکار دنیا به مغزم پرسی هجوم بردند. آیا آنها می خواستند تکه ای از روح او را جدا کنند؟ آیا می خواستند او را بکشند؟
- چی؟ منظور... منظورتون چیه پروفسور؟
- گوش کن پرسی. بذار حرفم تموم شه. ما به یه تکه از روح یه نفر احتیاج داریم. تو می دونی چجوری میشه روح یه نفر رو تکه کرد؟
پرسی که کاملا میخکوب شده بود، فقط به سادگی گفت:
- نه
- برای این کار چند راه مشخص وجود داره. یکی از اونا اینه که فرد خودش روحشو قسمت کنه.
دامبلدور لحظه ای ساکت شد. سپس آهی کشید و ادامه داد:
- ولی این روش خیلی سیاهه و فقط به درد ولدمورت می خوره. روش دیگه اینه که یه دیمنتور قسمتی از روح یه نفر رو جدا کنه.
پرسی نمی دانست حرف های دامبلدور به کجا خواهند رسید ولی می دانست که احساس خوبی راجع به ماجرا ندارد. ناامیدانه تلاش کرد دامبلدور را از ادامه حرفش باز دارد:
- ولی ... ولی شما که اجازه نمیدید یه دیمنتور وارد قلعه بشه، پروفسور؟
- نه! علاوه بر اون، حتی اگه من این اجازه رو بدم، دیمنتورها حریص تر از اونین که فقط تیکه ای از روح یه نفر رو بمکن. به همین خاطر هم تو رو اینجا آوردم.
پرسی حالا دیگر کاملا گیج شده بود. تنها کاری که می توانست بکند این بود که به دامبلدور خیره شود.
- می خوام تو رو به یه دیمنتور تبدیل کنم...
تقریبا واکنش همه حاضران یکسان بود.
- چی؟
اسنیپ و آبرفورث کاملا یکه خورده بودند. حتی فرمانده مارکوس هم متعجب به نظر می رسید. تنها کسی که ظاهرا کمی متوجه حرف دامبلدور شده بود، مینروا مک گانگال بود ولی او هم با تعجب به دامبلدور خیره شده بود. دامبلدور حرفش را ادامه داد:
- تبدیل شدن به یه دیمنتور کار سخت و طاقت فرسایی و همین طور که می بینی همه افراد این جمع حسابی سالخورده اند. برای این کار به جوون احتیاج داریم. تو دانش آموز مورد اعتماد منی پرسی. به کمکت احتیاج داریم!
پرسی کاملا قدرت تکلمش را از دست داده بود:
- پـ... پرو... پروفسور...
مک گانگال وارد بحث شد:
- این کار دیونگیه آلبوس! می خوای این بچه رو به یه دیمنتور تبدیل کنی که روح آبرفورث رو بمکه؟ این کار خیلی خطرناکه! اون یه پسر جوونه! اگه کنترلش رو از دست بده چی؟
- مینروا، اون مناسب ترین فرد این جمع برای کاره. من مدت ها با اون کلاس خصوصی داشتم. اونو خوب میشناسم. اون از پسش بر میاد
- اگه از پسش بر نیاد چی؟
- مینروا، اون خودش اینجاست و می تونه تصمیم بگیره!
ناگهان همه نگاه ها به طرف پرسی برگشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

در یکی از دخمه های قلعه صدای جیغی میاد، مینورا و سوروس میرن دنبال صدا که ببینن چیه و با یک دختر فوق العاده وحشتناک با چهره ی رنگ پریده و خونین مواجه میشن.

سعی میکنن تا با طلسم اون رو از بین ببرن اما نمیتونن. دخترک غیب میشه و مینروا و سوروس میان پیش آلبوس تا ماجرا رو براش توضیح بدن. از توی یه کتاب اطلاعاتی در باره اون بدست میارن:

دختر آواره ، یک نفرین شوم و قدیمی است که هر 666 سال در هاگوارتز بیدار شده و حداقل چهار دانش آموز قربانی می گیرد. هیچ نیرویی قادر به کنترل وی نمی باشد مگر تهیه معجون آلوسپرا و خوراندنش به دختر آواره. لازم به ذکر است که فقط تا ماه شب چهارده وقت خوراندن این معجون به دختر آواره می باشد و بعد از این تاریخ ، این موجود غیرقابل کنترل می باشد و تا چهار دانش آموز را قربانی نکند ، به خواب 666 ساله دیگری فرو نخواهد رفت...


دو روز تا ماه کامل فرصت دارن و تهیه معجون هم کار سختیه، چون باید قسمتی از روح مدیر و یا بستگاه نزدیکش رو وارد معجون کنن.

تصمیم گرفته میشه که آبرفورث رو بیارن تا این کار رو با اون انجام بدن. اما خارج کردن روحش کار مشکلیه.

نکات مهم:

1- خوندن خلاصه کافیه و نیازی به خوندن بقیه پستها نیست، یعنی شما سوژه رو از همینجا ادامه بدین.

2- سوژه این تاپیک جدیه و از این به بعد پستهای طنز و ارزشی پاک میشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هر دو به فکر میرن و در یک صحنه ی ارزشمند، با برقی شیطانی در چشم؛ زیر لب اسم یه بنده خدائی رو میگن!

سوروس: پس یعنی تو هم به همون خرت خرت...خرت خرت...فکر می کنی؟
مینروا: خرت خرت خرت اوهوهو اوهوهو اوهووو..
البوس یه دونه محکم میزنه پشت مینروا و مینروا با سر میره تو دیوار
آلبوس: با دهن پر حرف نزن، اصلا اون بیسکوئیت ها رو بده من...
سوروس: خرت خرت، حالا چطوری بکشونیمش اینجا؟

یهو یه صدایی میاد و همه 6 متر میپرن هوا و ابرفورث سرش می خوره به سقف و چون کله اش خیلی محکم بوده، سقف سوراخ میشه و توی طبقه بالا گیر می کنه!( صحنه ی جلوه دار! )

همه برمی گردن طرف منبع صدا و فرمانده مارکوس رو می بینن که وایستاده یه گوشه و داره توی حبابش حرف میزنه
سوروس:خرت خرت...چی میگه این؟آلبوس ترجمه کن، تو متخصص زبان های غیر انسانی هستی!
آلبوس:خرت خرت ..میگه که، من می دونم چطوری باید بیاریمش اینجا!
سوروس: خوب اصلا شما نصفه شبی چی کار می کنی اینجا؟
فرمانده مارکوس(با ترجمه همزمان البوس) : ما اتوبانمون لوله های فاضلاب هاگوارتزه، اینجا محل تردد ماس...شما اون کسی رو که میخاید من براتون به سادگی میارمش اینجا...اتفاقا همین الان وقتشه!
سوروس و مینروا موافقت می کنن و فرمانده مارکوس سریع میپره یا می خزه!؟ میره توی دستشویی اون بقل


---- همون موقع طبقه بالا، توی راهرو
پرسی به خودش می پیچه و میدوه: ای مرلین، اخه ادم قبل از خواب این همه لوبیا می خوره؟
همینطوری توی راهرو می دوه و قارت قارت و پرت پرت می کنه و ردی غلیظ از خودش باقی میزاره.
کله ابرفورث هم از پایین توی اون طبقه گیر کرده و پرسی پاشو میزاره روش و رد میشه و میره تو دستشویی

توی دستشویی..پرسی نشسته و مشغوله
قاااارتتتت شلپپپپپ شلوپپپپ پرتتتتتت شپلخخخ
بعد از مدتی طولانی

صدای فلاش میاد و میره دستاشو بشوره
پرسی با خودش اواز " من چه خفنم امشب، خدای رولم هر شب " رومی خونه و قر میده
که یهو یه دستی از توی لوله دستشویی در میاد و پرسی رو می کشه توش...

------طبقه پایین

فرمانده مارکوس پرسی رو کشون کشون با خودش میبره و می ندازه جلوی سوروس و مینروا
مارکوس: بیاید، اینم طعمه تون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
_ دیوانه ساز از کجام بیارم؟!


_ باید بریم آزکابان دمنتور بیاریم!


سوروس با ناراحتی میگه:

_ نه! نویسنده ی پست یه ارزشیه! و یه ارزشی نباید توی یه تاپیک، بره یه ور دیگه! هر چی هست باید همینجا باشه!


مینروا کمی بیسکوئیت زنجبیلی میخوره تا مغزش باز بشه!
سوروسم میشینه روی زمین و یه قل دو قل بازی میکنه!!!
آبرفورثم از بیکاری در افکار غوطه ور میشه(!) و معلوم نیس به چی فک میکنه که نیشش تا بناگوش بازه!


مینروا: خرت خرت... سوروس فک نمیکنی... خرت خرت...باید یه طعمه ای چیزی بذاریم تا... خرت خرت ؟!!

سوروس: تا خرت خرت؟! الان منظورت اسم یه رمزی چیزی بود؟ نه؟!


مینروا: یعنی طعمه!!

سوروس: آهان! از این به بعد به جای طعمه میگیم خرت خرت؟! چقد تو هوش کارآگاهی داری! ایول!

مینروا: حالا هرچــــــی!!! ( مینروا ذوق مرگ شده!) ... خب، حالا طعمه بذاریم که دمنتورا صاف بیان اینجا؟!


سوروس فکری میکنه با سگرمه هایی توی هم رفته میگه:

_ فکر بدی نیست! ولی طعمه چی باشه که اونا بیان؟!


هر دو به فکر میرن و در یک صحنه ی ارزشمند، با برقی شیطانی در چشم؛ زیر لب اسم یه بنده خدائی رو میگن!




.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]ارز
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس و مینروا سریع دست و پای آبرفورثو میگیرن و آلبوس یه مشت میزنه تو شیکمش!

آلبوس: اعتراف کن!

آبرفورث: به چی؟ واسه چی میزنی؟

آلبوس: هوم... ببخشید این حرکت مال یه تاپیک دیگه بود! (روشو میکنه سمت سوروس) خب حالا چی کارش کنیم؟

سوروس: باید روحشو بکنیم تو این بطری!

مینروا: چه جوری؟

آلبوس: برین کنار من میدونم چی کار کنم!

آلبوس دهنشو میذاره رو دهن آبرفورث و شروع میکنه به مکیدن! بعد از یه ربع دهنشو جدا میکنه و فوت میکنه توی بطری!

آلبوس (رو به سوروس): شد؟

سوروس: برو بابا! مگه فیلم هندیه؟

آلبوس خجالت میشکه و عرق میکنه!

مینروا: فک کردی ما از حاشیه ها خبر نداریم؟ رولینگ همه چیو لو داده!
آبرفورث: آلبوس از تو بعید بود! من برادرتم!

آلبوس بیشتر خجالت میکشه و این دفعه از شدت خجالت با یه ورد یه خورده دود تولید میکنه و غیب میشه!

سوروس: خب حالا چی کار کنیم؟

مینروا: من چه میدونم! احتمالا باید دیوانه ساز پیدا کنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس به سوروس نگاهی کرد و گفت: همیشه می دونستم این سوروس رو واسه یه چیزی اینجا پناه دادم...سوروس بگو واسه این معجون چی میخایم حالا؟
اسنیپ آشکارا عصبی شده بود و من من میکرد.
مینروا: خوب هل نکن بچه رو شاید سوادش از رو کتابشه!
سوروس: نه پروفسور، موضوع مواد معجونه. نمیشه به این راحتی تهیه اش کرد.
آلبوس: بگو، من همه وزارت خونه و همه اینا زیر دستمه، چی میخای؟
سوروس: برای تهبه این معجون، باید روح مدیر مدرسه یا یکی از بستگان نزدیکش رو با روش بسیار پیچیده ای وارد معجون کنم.

سکوت در اتاق حکم فرما شد.
مینروا: یعنی راه دیگه ای نداره؟
سوروس: خوب میشه از معاون مدیرم استفاده کرد!
مینروا: خوب نه، از فرمول اصلی استفاده بشه خیلی موثرتره!
آلبوس: خوب چیزه، مینروا یه جغد بفرست آبرفورث بیاد اینجا! نگو بهش چی کارش دارم. ولی بهش بگو کار فوریه.

1 ساعت بعد
ابرفورث وارد دفتر مدیر میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1388 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد

.:: شب هنگام ::.

سوروس و مینروا رو به روی ورودی دفتر آلبوس دامبلدور ایستادند.
سوروس به طرف ورودی رفت و رمز را زمزمه کرد.
- نون و پنیر و اشکنه بوق ما درختو مشکنه!

در با صدای آرومی باز شد و سوروس و مینروا وارد اتاق دامبلدور شدند.
آلبوس دامبلدور در حالیکه دستانش را در هم گره زده بود و سخت مشغول تفکر بود با دیدن آنها از جایش بلند شد.
- تونستید اطلاعاتی کسب کنید؟
و مینروا مشغول توضیح دادن اتفاقی که در دخمه ها برای او و سوروس افتاد شد.

.:: اندکی بعد ::.

- و اون هیولا از روی ما بلند شد ، به ما گفت " نمی تونیم " و از اتاق خارج شد.
مینروا که یک نفس تمام داستان را توضیح داده بود حالا نفس عمیقی کشید و به دامبلدور نگاه کرد که دوباره مشغول فکر کردن شده بود.
دامبلدور : همممم. عجیبه. ولی...

دامبلدور که گویا چیزی را متوجه شده بود بلند شده و در جلوی چشمان متعجب سوروس و مینروا به طرف کتابخانه حرکت کرد و کتابی با جلد سفید را برداشت.

مینروا : این کتاب " طلسم های نفرین شده و قدیمی هاگوارتز " چی هست پروفسور دامبلدور؟
دامبلدور بدون اینکه جوابی دهد کتاب را باز کرد و با صدایی آرام مشغول خواندن شد.
- دختر آواره ، یک نفرین شوم و قدیمی است که هر 666 سال در هاگوارتز بیدار شده و حداقل چهار دانش آموز قربانی می گیرد. هیچ نیرویی قادر به کنترل وی نمی باشد مگر تهیه معجون آلوسپرا و خوراندنش به دختر آواره. لازم به ذکر است که فقط تا ماه شب چهارده وقت خوراندن این معجون به دختر آواره می باشد و بعد از این تاریخ ، این موجود غیرقابل کنترل می باشد و تا چهار دانش آموز را قربانی نکند ، به خواب 666 ساله دیگری فرو نخواهد رفت...

سکوت عجیبی بر اتاق دامبلدور حاکم شده بود.
مینروا : حالا باید چیکار کنیم؟ فقط دو روز تا رسیدن ماه کامل مونده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][color=FF
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه به صحنه ي بدي مواجه شدند.دخترك به سرعت سرش را بالا برد و با قهقهه اي شيطاني زد.چشمانش سفيد بودند و زخم هاي زيادي روي صورتش ديده مي شد...

مگ گوناگال با دیدن چهره ی پر زخم و و حشتناک دخترک جیغ کوتاهی کشید و یک قدم عقب گذاشت. اسنیپ و فلیت ویک هر دو به سرعت چوبدستی های خود را کشیدند.

صورت رنگ پریده و خون آلود دخترک به سمت چوبدستی ها برگشت و قهقهه ای بلند سر داد. موهایش ژولیده و بلند بود و قطرات خون از موهای پیشانی اش به پایین میچکید.

چشمانش سفید یک دست بود و گویا نمیدید. ناخنهای بلند و سیاهی داشت و لباسهای پاره پاره و خونینش وحشت دا بر دل همگان می انداخت.

دخترک دستش را آرام بالا آورد، اما اسنیپ با دیدن این صحنه فریاد زد:
- پتریفیکوس توتالوس!!

پرتو قرمز رنگ روانه شد اما دخترک به سرعت دسنش را تکانی داد و طلسم محو شد، سپس با صدای نفسش گفت:
- نمی توانید!!

و ناگهان همچون دود از زیر در خزید و خارج شد. صدای تقی به گوش رسید و در دوباره گشوده شد. قیافه رنگ پریده س معلم هاگوارتز رو به هم برگشت. سکوت عذاب آوری حاکم شده بود تا بالاخره مک گوناگال آن را شکست.
- باید بریم پیش آلبوس.

هر سه خیلی سریع محل را ترک کردند. مک گوناگال رو به فلیت ویک کرد و گفت:
- فیلیوس...لطف کن و به فیلچ بگو بیاد این خونا رو تمیز کنهف من و سوروس میریم پیش آلبوس. ممنون.

آن دو به سمت دفتر دامبلدور حرکت کردند. در راه با هم گفتگو میکردند:
- این اتفاق ممکنه تکرار بشه.

- احتمالش هست، من در طول عمرم همچین موجود بدترکیبی ندیده بودم.

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدایی عجیب و آرام به گوش رسید ، شعله ها خاموش شدند و با صدای تقی ، در پشت سرشان قفل شد.

-اوه...چرا اين طوري شد؟!

اسنيپ با نگراني نگاهي به در انداخت و با قدم هايي محكم به طرف آن رفت.ردايش را صاف كرد و فرياد زد: كي اون پشته؟ميدونم دارين اذيتمون مي كنين.هر چه زودتر بياين معذرت خواهي كنيد وگرنه به شدت تنبيه ميشين.

سپس قفل در را بررسي كرد و زير لب گفت: الوهومورا !

در باز نشد !

با دقت بيشتري ادامه داد...اتفاقي نيفتاد !

با تعجب به طرف فليت ويك و مك گونگال برگشت و سرش را با نا اميدي تكان داد.سپس گفت: در باز نمي شه.يه اتفاقات عجيبي داره ميفته...

سپس به در و ديوار نگاهي كرد.شعله ها هم خاموش شده بودند بنابراين بايد با نور ضعيف چوبدستي به بررسي ادامه مي دادند.

ناگهان صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.هر سه با شگفتي اطراف خود را نگريستند تا بفهمند چه چيزي شكسته بود.اما باز هم چيزي نيافتند.

- آه خداي من...لطفا كمكم كنيد!هر چه زودتر...آي...

فليت ويك گوشهايش را تيز كرد و گفت: يكي احتياجبه كمك داره.صدا از اون طرف مياد!بهتره بريم ببينيم چي شده.

هر سه به طرف گوشه اي از دخمه ،جايي كه فليت ويك اشاره مي كرد و صداي كمك از آنجا مي امد،دويدند.

- آخ...كمك...

صداي نازك يك دختر بود كه انگار درد و رنجبسياري مي كشيد.اسنيپ چوبدستي اش را به طرف دخترك گرفت.شنلي بر تن كرده بود كه صورتش را مي پوشاند.

مك گونگال روبروي دخترك نشست و دستش را به چانه ي او زد و سرش را بالا برد.

- چيزي شده؟اينجا چيكار مي كني؟

دخترك پاسخي نداد و فقط آه و ناله كرد. پس از كمي دقت،اسنيپ متوجه شد كه از سر دخترك خون مي چكد.بنابراين شنلش را از روي صورتش كنار زد و ...

- اوه نه!

هر سه به صحنه ي بدي مواجه شدند.دخترك به سرعت سرش را بالا برد و با قهقهه اي شيطاني زد.چشمانش سفيد بودند و زخم هاي زيادي روي صورتش ديده مي شد...

!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همون ليسا تورپينم!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

اسنیپ ، با همان موهای روغن زده ی همیشگی و با همان حالت خشک و رسمیش ، وسط کلاس ایستاده و در حال آموزش معجونی بود.

- همین طور که میبینین مراحل ساخت این معجون خیلی کوتاهه ، اما با کوچک ترین اشتباهی و به هم زدن اندازه ی دقیق وسایل مورد نیازش میتونه تبدیل به یه معجون خطرناک بشه و به همین دلیل در گروهبندی معجون های پیچیده قرار گرفتـ...

- بــــــــامــــــــــب!

همه با شندین این صدا ناگهان از جا پریدند و به در خیره شدند. اسنیپ با بدجنسی خاصی گفت: حتما یکی از بچه ها دوباره خرابکاری کرده. فیلچ خودش به این مورد رسیدگی میکنه. کارتونو بکنین!

ساعتی بعد:

اسنیپ نگاهی به معجون آخر نیز انداخت و گفت: این جلسه تمومه. برای تکلیف یک مقاله ی سی سانتی متری در مورد یکی از معجون هایی که مراحل ساده ولی در عین حال پیچیده ای دارن بنویسین. کلاس تمومید!

دانش آموزان با خوش حالی به سمت در حمله ور شدند تا شاید هنوز اثری از اون صدا باقی مانده باشد و بتوانند موضوع را بفهمند اما ...

- جـــــــیـــــــــــغ!
- فــــریــــــــــاد! ( پسرا فریاد میزنن خب! )

اسنیپ با شنیدن جیغ و فریاد متعدد دانش آموزان ، بلافاصله از کلاس خارج شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.

اما اسنیپ نیز همانند دیگران خشک شد و به منظره خیره شد. رو به یکی از دانش آموزان فریاد زد: سریع تر برو پروفسور دامبلدورو خبر کن تا بیاد.

دانش آموز به سمت پله های دخمه رفت ، برای آخرین بار نگاهی به اتفاق پیش آمده انداخت و با عجله از آنجا دور شد.

دقایقی بعد:

دامبلدور به همراه اساتید با عجله از پله های دخمه پایین آمدند اما با نزدیک شدن به صحنه از سرعت خود کم کردند.

- اوه خدای من این چه طور ممکنه؟

جغدی خون آلود با یکی از بال هایش به سقف بسته شده بود و خون شرشر از رویش پایین میریخت.

- پومانا ازت میخوام همین الان همه پچه هارو بفرستی برن. اسنیپ به همراه فلیت ویک و مینروا برین تمام دخمه رو بگردین ببینین موضوع از چه قراره. منم میرم گزارش بدم به بقیه.

اسنیپ ، مک گونگال و فلیت ویک هر سه نگاهی نفرت بار به جغد بدبخت انداختند و به سمت انتهای دخمه حرکت کردند.

بعد از کمی جستجو:

اسنیپ در قسمتی از دخمه که میله جلوی آن را پوشانده بود ایستاد و گفت: احتمالا شوخی بیمزه ی یکی از بچه ها بوده. اینجا هیچ چیزی نیـ...

ناگهان صدایی عجیب و آرام به گوش رسید ، شعله ها خاموش شدند و با صدای تقی ، در پشت سرشان قفل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!