در همین حین ققنوس با عصبانیت درون قفسش رفت و در را محکم بست. به هر حال او ققنوس بود و خفن بود و اشکش جادویی بود و پرش جادویی بود و کلا جادو از دم و پرش چکه میکرد.
اما خب جبر زمانه و کمبود بودجهی محفل باعث شده بود که برود در اسنپ ثبت نام کند و بشود اسنپ محل و از صبح تا شب برای یک لقمه نان مسافر جابهجا کند. به هر حال زندگی هزینه داشت و دامبلدور هم از وقتی فهمیده بود رو به موت است دیگر همه هزینه هایش را برای ققنوس نبود.
دامبلدور خیلی دلش میخواست ققنوسش را ناز کند و برایش"هر بار این درو، محکم نبند نرو" بخواند ولی دامبلدور هم دامبلدور بود. مشکلات مهم خودش را داشت. ممکن بود تا چند روز دیگر دیار فانی را وداع کند و هنوز سوشی نخورده بود. هنوز دیزنی لند نرفته بود. هنوز چند تا چوب جدا نداده بود دست محفلیا که بشکنن و بعد چند تا چوب با هم بده و نشکنن و کلی درس آموزنده بگیرند. البته ممکن بود محفلی ها چوب های جدارا هم نشکنن چون اگر شما هم تمام عمر سوپ پیاز بخورید همین که توانایی حرکت دارید شایسته قدردانی است.
از طرفی دستش فاسد شده بود که خب دامبلدور محفلی بود و همه چیز را مثبت میدید و دیدش به این قضیه این بود که ممکن است دستش مثل موزهایی که پوستشان سیاه میشود ولی خودشان خیلی شیرین و خوش مزه میشوند شده باشد. در این قسمت مسأله این بود که هیچ کس قصد خوردن دامبلدور را نداشت. ولی این موضوع هیچ چیز از ارزش های دست دامبلدور کم نمیکرد.
دامبلدور آهی کشید و به محفلی حاظر در صحنه خیره شد.
_فرزند روشنایی...خودتو معرفی کن.
_منو نمیشناسی آلبوس؟!
_سیریوس!
_دامبلدور!
_سیریوس!
_دامبلدور!
_سیری...
_تموم کن این بازیه کثیفو!
دامبلدور صدایش را صاف کرد و گفت
_اهم...خب فرزند سابقه کمک ممک چی داری تو بساطت؟
_خب...خیلی. مثلا من یه بار میخواسم به ریموس کمک کنم جای شام اسنیپو بخوره. یه بارم به جیمز کمک کردم اسنیپو سر و ته کنه که اسنیپ بیجنبه شد رفت مرگخوار شد و بدبختمون کرد. یه بارم اومدم به خودم کمک کنم از شر پیتر پتی گرو راحت شم که پیتر بی جنبه بود یاغی شد رفت ولدمورت رو برگردوند. یه بارم اومدم به هری کمک کنم که خب بلاتریکس منو زد من بی جنبه شدم مردم.
_ از این دید که بت نگاه میکنم به فرزندان تاریکی خدماتی ارائه دادی که خودشون به خودشون ندادن.
_البته پروفسور نیت مهمه. من در هیچ کدوم از موارد نیت پلیدی نداشتم. به جز اون دفعه که میخواسم اسنیپو لوپین بخوره!
دامبلدور با توجه به شرایط از پشت عینک هلالی اش که احتمالا فرم خالی است و اصلا عینک نیست به سیریوس نگاه کرد.
_میدونی فرزندم...این حجم از کمک نافرجام بیسابقهست. میترسم این دفه هم من بیجنبه شم و به فنا برم. از طرفی ما اصلا بدون رضایت نامه کتبی والدین بچه رو جایی نمیبریم. شما هم که والدینت عمرشونو دادن به ما.
_ینی منو نمیبری؟
_نه!
_ینی من برم؟
_آره!
سیریوس ناامید از این زندگی به سمت در رفت تا در جایی دیگر به کسی کمک کند. دامبلدور رو به مینروا که تا آن لحظه سکوت مطلق اختیار کرده بود گفت
_محفلی بعدی لطفا! با یه ظرف سوشی اضافه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

" کشید و با حالتی، کاملا عکس واژۀ مشتاقانه، به آملیا خیره شد.



... یه ذره ؟ 5 پرس غذا خوردی.
غر می زد اما شیخ درگیر به یادآوردن دختر بود.

. کنت در دلش گفت:
دارم سعی میکنم مطالعه کنم میفهمی؟!




