جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] شوالیه‌های سپید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی که دقیقا وسط محوطه افتاده بود شروع به تکاندن لباس هایش کرد.

در همین حین ققنوس با عصبانیت درون قفسش رفت و در را محکم بست. به هر حال او ققنوس بود و خفن بود و اشکش جادویی بود و پرش جادویی بود و کلا جادو از دم و پرش چکه میکرد.


اما خب جبر زمانه و کمبود بودجه‌ی محفل باعث شده بود که برود در اسنپ ثبت نام کند و بشود اسنپ محل و از صبح تا شب برای یک لقمه نان مسافر جابه‌جا کند. به هر حال زندگی هزینه داشت و دامبلدور هم از وقتی فهمیده بود رو به موت است دیگر همه هزینه هایش را برای ققنوس نبود.


دامبلدور خیلی دلش میخواست ققنوسش را ناز کند و برایش"هر بار این درو، محکم نبند نرو" بخواند ولی دامبلدور هم دامبلدور بود. مشکلات مهم خودش را داشت. ممکن بود تا چند روز دیگر دیار فانی را وداع کند و هنوز سوشی نخورده بود. هنوز دیزنی لند نرفته بود. هنوز چند تا چوب جدا نداده بود دست محفلیا که بشکنن و بعد چند تا چوب با هم بده و نشکنن و کلی درس آموزنده بگیرند. البته ممکن بود محفلی ها چوب های جدارا هم نشکنن چون اگر شما هم تمام عمر سوپ پیاز بخورید همین که توانایی حرکت دارید شایسته قدردانی است.


از طرفی دستش فاسد شده بود که خب دامبلدور محفلی بود و همه چیز را مثبت میدید و دیدش به این قضیه این بود که ممکن است دستش مثل موزهایی که پوستشان سیاه میشود ولی خودشان خیلی‌ شیرین و خوش مزه میشوند شده باشد. در این قسمت مسأله این بود که هیچ کس قصد خوردن دامبلدور را نداشت. ولی این موضوع هیچ چیز از ارزش های دست دامبلدور کم نمی‌کرد.


دامبلدور آهی کشید و به محفلی حاظر در صحنه خیره شد.
_فرزند روشنایی...خودتو معرفی کن.

_منو نمیشناسی آلبوس؟!

_سیریوس!

_دامبلدور!

_سیریوس!

_دامبلدور!

_سیری...

_تموم کن این بازیه کثیفو!

دامبلدور صدایش را صاف کرد و گفت
_اهم...خب فرزند سابقه کمک ممک چی داری تو‌ بساطت؟

_خب...خیلی. مثلا من یه بار میخواسم به ریموس کمک کنم جای شام اسنیپو بخوره. یه بارم به جیمز کمک کردم اسنیپو سر و ته کنه که اسنیپ بی‌جنبه شد رفت مرگخوار شد و بدبختمون کرد. یه بارم اومدم به خودم کمک کنم از شر پیتر پتی گرو راحت شم که پیتر بی جنبه بود یاغی شد رفت ولدمورت رو برگردوند. یه بارم اومدم به هری کمک کنم که خب بلاتریکس منو زد من بی جنبه شدم مردم.


_ از این دید که بت نگاه میکنم به فرزندان تاریکی خدماتی ارائه دادی که خودشون به خودشون ندادن.


_البته پروفسور نیت مهمه. من در هیچ کدوم از موارد نیت پلیدی نداشتم. به جز اون دفعه که میخواسم اسنیپو لوپین بخوره!


دامبلدور با توجه به شرایط‌ از پشت عینک هلالی اش که احتمالا فرم خالی است و اصلا عینک نیست به سیریوس نگاه کرد.
_میدونی فرزندم...این حجم از کمک نافرجام بی‌سابقه‌‌ست. میترسم این دفه هم من بی‌جنبه شم و به فنا برم. از طرفی ما اصلا بدون رضایت نامه کتبی والدین بچه رو جایی نمیبریم. شما هم که والدینت عمرشونو دادن به ما.

_ینی منو نمیبری؟

_نه!

_ینی من برم؟

_آره!

سیریوس ناامید از این زندگی به سمت در رفت تا در جایی دیگر به کسی کمک کند. دامبلدور رو به مینروا که تا آن لحظه سکوت مطلق اختیار کرده بود گفت

_محفلی بعدی لطفا! با یه ظرف سوشی اضافه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1396 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی مذکور که درواقع، به نظر میرسید اصلا در این دنیا به سر نمیبرد، با صدای دامبلدور، به خود آمد؛ درحالیکه سعی میکرد خودش را جمع و جور کند، مثل اینکه درحال پاسخ دادن به یک فرمانده ارتش است، گفت:
- آملیا هستم، پروف! فیتلوورت! آماده خدمتگـ... چیز... کمک هستم!

دامبلدور از زیر عینک هلالی اش، به مینروا نگاهی انداخت؛ مینروا هم به دامبلدور نگاه انداخت، اما این نگاه ها، معانی ای داشتند که آملیا، متوجه آن ها نمی شد.

- خب من... چون خیلی به استایلتون علاقه دارم میتونم کمکتون کنم. همراهتون بیام پروف؟

مینروا، هوفی به نشانه "مرلین، عاقبتمونو به خیر کنه! " کشید و با حالتی، کاملا عکس واژۀ مشتاقانه، به آملیا خیره شد.

- سابقه داری؟
- چی؟ به من تهمت میزنید؟
-
- منظورش سابقه تو کمک کردنه!

دامبلدور این را گفت و در پاسخ به چشم غره های مینروا، به صندلی اش تکیه زد و به خوردن بستنی هایش ادامه داد. مینروا باز آه عمیقی کشید و ادامه داد:
- آره همون... سابقه کمک کردن!
- اوم... شکوندن تلسکوپ تو سر آرنولد به طوریکه با بقایاش بتونه گردو بشکنه هم کمک محسوب میشه؟
-

کم مانده بود مینروا، از دست آملیا، "مرض پوکر" بگیرد؛ اما زود خودش را جمع و جور کرد و سوال دیگری پرسید:
- دوست چی؟ دوستی داری که ثابت کنه میتونی کمک کننده و یار خوبی باشی؟
- اوه اینو دارم! لایتینا خوبه؟
- لایتینا فاست؟ مرگخواره دیگه؟
- آره؛ تازه میتونم بیارمش در محضرتون، از کمکایی که بهش کردم براتون بگه!

ایندفعه مینروا، در افق محو شد؛ اما چون پای دوست چندین و چند ساله اش، دامبلدور وسط بود، فورا برگشت و درپاسخ به آملیا گفت:
- یه مرگخوارو بیاری محفل؟ اصلا چه کمکی بهش کردی که اینقد مهمه؟
- خب، اون که اگه بیاد محفل هم نمیفهمه اومده! اصلا میخواین رز زلر رو بیارم شهادت بده؟
- فکر کنم حرفهای دوشیزه فاست رو بهتر بفهمیم!

و خب... مینروا مطمئن شد که از معجون آملیا، دودی بلند نمیشود، پس ققنوس را به دنبال محفلی بعدی فرستاد و گفت:
- دوشیزه فیتلوورت، شما بیرون منتظر بمونید، بعدا صداتون میکنم!

درست بعد از بسته شدن در، با حالتی تهاجمی، رو به دامبلدور گفت:
- چه طور فکر کردی یه همچین کسی میتونه عضو محفل باشه؟ نه، واقعا چطور؟!
- مه که تاهیده نهرده، بهد هبلی تاهید هرده!

با دیدن مینروا که با کف دست، بر پیشانی اش کوبید، چکش را کنار گذاشت؛ بستنی توی دهنش را قورت داد و تکرار کرد:
- من که تاییدش نکردم، بدن قبلیم کرد!

در همان لحظه، ققنوس با محفلی بعدی رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/8/2 20:21:34
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/8/2 20:22:40
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1396 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر در سوژه :
سوژه خیلی قشنگی زده شده ولی متاسفانه چون در حال حاضر یه تاپیک فعال با سبک جدی نویسی در انجمن محفل هست و سوژه فعالی داره ( ویلای صدفی) و اینکه چون برای خیلی ها جدی نویسی سخت تر و وقت گیر تر هست ، سوژه این تاپیک رو از جدی به طنز تبدیل میکنم. این کار به این دلیل هست که پیشبینی میکنم دو تا سوژه جدی نویسی همزمان تو انجمن محفل در حال حاضر سایت و شرایط محفل ققنوس باعث میشه که هر دو تاپیک با فعالیت کمی روبه رو بشه و اندک پست هایی که زده میشه در دو تاپیک پخش شده و هیچکدوم از سوژه ها تا اونجا که پتانسیلش رو دارن جلو نره.
در صورتی که هرگونه پیشنهاد، اعتراض یا نظری در این مورد دارین، در تاپیک مشورت با آلبوس دامبلدور با من در میون بذارید. با تشکر بسیار از سوروس اسنیپ به خاطر وقتی که برای سوژه جدید گذاشتن و عذرخواهی به خاطر تغییر رویه تاپیک، در صورتی که در آینده علاقه به زدن سوژه جدید در این انجمن رو دارید ، ممنون میشم که ابتدا با من مشورتی در موردش بشه.
ممنون و در پناه عشق موفق باشید.

---
ادامه داستان :

دامبلدور و مینروا مدت ها منتظر برگشت ققنوس با اولین محفلی بودن ولی این انتظار اینقد طول کشید مینروا تصمیم گرفت برای استفاده بهینه از این زمان چند قدم تو محیط هاگوارتز بزنن.
-آلبوس، چلوکبابی که خوردیم خیلی سنگین بود ... بریم یه قدمی بزنیم تو هاگوارتز چربی هاش آب شه.

آلبوس که بعد از خوردن اون همه غذا خسته و سنگین روی صندلیش پهن شده بود ، عینکش رو کمی پایین آورد و جواب داد.
-دستم از موهای هری هم مشکی تر شده ، فک میکنی نگران یه ذره چلو کبابم ؟
-یه ذره؟ ... یه ذره ؟ 5 پرس غذا خوردی.
-مینروا این شاید آخرین غذای زندگیم باشه، بعدم میخوام برم ماموریت دوای درد دستم رو پیدا کنم نیاز به انرژی دارم. تازه میخوام الان چند تا بستنی کیلویی هم سفارش بدم گراوپ از سوپرمارکت هاگوارتز بیاره واسمون.

مینروا مونده بود که نگران ماموریت دامبلدور بشه یا اینکه ممکنه قبلش بدنش کم بیاره و اصلا اجازه نده هیچ ماموریتی بره. تو مدت زمانی که مینروا فکر میکرد کدوم بیشتر نگرانش میکنه، بستنی ها رسید؛ دامبلدور سرش رو تو یکی از بسته ها فرو و وحشیانه شروع به خوردن کرد و با دهن پر گفت.
-غذای آخر زندگی آدم باشه چقد بیشتر مزه میده.

مینروا بر خلاف شخصیتش نزدیک بود که هرچی از دهنش در میاد رو به دامبلدور بگه ولی خوشبختانه ققنوس از این اتفاق جلوگیری کرد و یه محفلی رو که با پاهاش گرفته بود از پنجره اتاق مدیریت جلوی میز دامبلدور پرتاب کرد. ققنوس ، خسته و گرسنه به طرف بشقاب غذاش رفت و وقتی دید که دامبلدور سهم کباب اون رو هم خورده با عصبانیت دوباره از پنجره بیرون رفت.
مینروا خوشحال از اینکه به قوی ترین جادوگر زمانه فحش نداده به طرف محفلی نامبرده رفت و بهش کمک کرد تا بلند شه و روی صندلی جلوی دامبلدور بشینه. دامبلدور به آرومی سرش رو از تو بستنی بیرون آورد و به محفلی رو به روش خیره شد. سعی کرد سریع بستنی رو قورت بده و با آرامش همیشگیش گفت.
-خب، اسمت چیه و تعریف کن که چرا فک میکنی میتونی تو این ماموریت بهم کمک کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 30 مهر 1396 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

آلبوس دامبلدور نگاهی به پشت سرش انداخت، از فراز برج ستاره شناسی، هاگوارتز به طرز غریبی ساکت می نمود. مدت ها بود اینگونه به هاگوارتز نگاه نکرده بود. نگاهی از سر ترس... نگاهی از سر نا امیدی... . هنوز چند دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود و پیرمرد، تنها در گرگ و میش سحرگاهی ایستاده بود. سرش را برگرداند. به وظیفه ای که بر عهده اش بود، فکر کرد. بار دیگر احساس ترس بر چهره اش سایه افکند. نمی دانست چه کار می تواند بکند.
- پس چرا آفتاب طلوع نمی کنه؟

با اینکه صبر و حوصله اش زبانزد خاص و عام بود، ولی در اینگونه موارد، احساس نا امنی می کرد. از فرجام مسئولیتی که بر دوشش بود، اطمینانی نداشت و همین، بی حوصلگی اش را تشدید می کرد. نگاهی به آسمان انداخت. آخرین نیروهای باقی مانده شب به طرز عجیبی در مقابل نور مقاومت می کردند. مدت ها بود که منتظر طلوع خورشید ایستاده بود اما شب، بی انتها می نمود.
با اولین پرتوهای طلایی خورشید، نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و در دلش، از اینکه یک بار دیگر می توانست گرمای خورشید را روی پوستش احساس کند، خوشحال شد. برگشت و از پله های برج پایین رفت و به اتاق مدیریتش برگشت. زمان شروع کارش رسیده بود. اکنون که از طلوع آفتاب مطمئن شده بود، با خیال راحت تری می توانست تمرکز کند. گویی تمام نگرانی و دلهره هایش را در آخرین لحظات شب، به جای گذاشته بود.

چند ساعت بعد - دفتر مدیریت هاگوارتز:

- آلبوس؟ تو مطمئنی که می خوای اینکار رو انجام بدی؟
- چاره ای ندارم مینروا. کار های ناتموم زیادی دارم. باید زمان کافی واسه تموم کردنشون بخرم. این تنها راهیه که دارم.

چشمانشان در هم دوخته شد. مک گونگال می توانست از چشمان مدیر مدرسه نیز حرف هایی که گفته بود را بخواند. با همان تحکم و اراده ای که جملاتش را بیان کرده بود. چاره ای جز موافقت نداشت. اما باید از سلامتی او نیز مطمئن می شد.
- پس باید چند تا از محفلی ها رو هم با خودت ببری. اینکه بخوای خودت تنها و دست خالی بخوای همچین کاری بکنی، دیوانگیِ محضه!
- کدومشون رو با خودم ببرم؟ به نظرت به این چیزا فکر نکردم؟ کدوم یکیشون حاضر میشن تا با یه پیرمرد در حال مرگ به سفری بیان که آخرش معلوم نیست تا دست چروکیده اون درمان بشه؟
- خودت بهتر می دونی که کافیه اشاره کنی تا همه شون بیان! حتی اگه هیچ کدوم هم نیومدن، من نمی ذارم تنها بری!

مینروا آخرین جمله اش را با تحکم ادا کرد. جای هیچ سوالی را باقی نگذاشته بود. آلبوس لبخندی زد. از صندلی اش برخواست و به سمت ققنوسش حرکت کرد:
- یار قدیمی. برو و بقیه اعضای محفل رو صدا کن. بهشون نشون بده کجا قراره برم. ببین کدوم یکیشون میاد.

ققنوس در کسری از ثانیه ناپدید شد. مینروا و آلبوس هر دو به جای خالی فاکس نگاه می کردند و منتظر ایستاده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

شیخ خلیفه دقیقا به همان صورتی که فنگ انداختش توی رول دیگر برای احضار روح، پرید وسط دوباره و با این حرکت بوق کشید به سر و وضع فنگ. فنگ خیلی بدبختی سرش آمده بود. دامبلدور کتکش زده بود[مصلحت البته!] و نصف جادوگران و ساحرگان را هم به خونش تشنه بودند و کسی که بهش اعتماد داشت هم ولش کرده و با ساحرگانی چون پالی و لیسا به هاگزمید رفته بود. بلاخره زد به سیم آخر و سایت را بست! دلفی را باز کرد.

شیخ خلیفه با خشنودی بابت برگشت فاتحانه‌اش، روح کنت را صدا زد تا گزارش کار گیرد. اما بر خلاف انتظارش کنت احساس سرخوشی نمی کرد بیشتر شبیه پیتری لگدمال شده زیر سم های تسترال بود.
- سرورم!
- باز پات روی کدوم در فاضلاب رفت ؟
-سروم .
- پس چی؟

روح کنت با اشک های حلقه زده در چشمانش و صدای لرزانی، شکایت کرد:
- سروم . اینا دیوونه ن همشون! دیوونه ساز رو موقع خواب بغل می‌کنن. الکی خودشون رو می‌زنن. تازه یه دختره ی دیوونه ای هم بود که اینقدر ویبره زده بودکه حرف زدنش هم یادش رفته بود. اصلا معلوم نبود به چه زبونی داره بلغور می کنه.

مورد آخر به شدت برای شیخ آشنا بود. روح کنت همچنان داشت درباره ی فراری های تیمارستان شلمرود تانزانیا غر می زد اما شیخ درگیر به یادآوردن دختر بود.
بلاخره وقتی که کنت توفقی کرد تا نفسی تازه کند و ادامه دهد، شیخ برای کسب اطمینان پرسید:
- احیانا که دختره موهاش فرفری نبود؟
- نه دنبال نقطه بود.

با این حال بازهم شیخ کنت احساس می کرد حق با خودش هست. البته که بود! او شیخ بود و همه حق ها باهایش.
- شیخ حتی اون تسترال هایی که فرود اومدن رو سرمون و خونه مون رو دریا کردن هم به این ها نمی رسند!

شیخ دقیقا روشن شدن فیوز های زنگ زده ی سرش را با تمام وجود حس کرد. این دختره ی بوق زده همه جا باید دنبالش می آمد! چند هفته ی پیش، وقتی که در ییلاق یا شاید هم قشلاق بودند، نصفه شبی یک دسته دختر از ناکجا آباد با دریایی از آب برسرشان نازل شدند و ییلاق-قشلاق شان را با قدرت هرچه تمام تر به بوق کشیده بودند وآنها را با آب یکی کرده بودند.

یکی از آن دخترها همین دیوانه ی ویبره بود. هنوز عین دوران جوانیش()واضح به یاد می‌آورد که حتی توی آب هم ویبره می‌رفت و می‌خندید. این قدر روی آب خندید که فیوز های مغزش سوختند و گرامرش به فنا رفت.
حتی نتایجش هم غیرعادی بودند. آخر کدام کسی با خندیدن روی آب دستور زبان را از یاد می‌برد؟

- کنت اون دفعه آخری که رفته بودیم دریا کنار، خب؟ کجا بودیم دقیقا؟
- دریا کنار!

شیخ:
روح کنت خودش را جمع و جور کرد و جواب داد:
- اون طوری که خودشون می گفتن زیر تالار هافلپاف!

شیخ جامه درید و سربه زیرزمین زیر هافلپاف گذاشت و گورش را از سوژه گم کرد! روح کنت هم که دیگر اینجا را جای ماندن نمی دید، به دنبال او جامه دران روان شد.

دامبلدور هم بساز بفروش راه انداخت و با ساخت شهر پردیس شاندیز، پول ملت را بالا کشیده و با اعضای محفل و سی صد ویزلی همراهشان، به سواحل زیبای بورکینافاسوی مهاجرت کردند تا در کنار درختان آلبالو خوش باشند.

گریمولد هم ارث رسید به کریچر که باز هم به نظر مادر سیریوس بهتر از این بود که خائنان به اصل و نصب ویزلی در آن ول بچرخند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
کنت با قیافه ای پوکر به طرف اتاق کنار کتابخانه رفت و بدون در زدن وارد شد . پیرزنی با لباس خواب گل گلی قرمزی را دید که روی تخت خود نشسته و کلاهی را در دست گرفته و دارد روی آن با نخ و سوزن ستاره هایی طلایی گلدوزی می کند . کنت خواست چیزی بگوید که پیرزن گفت:
- پروتی به آلبوس بگو انقدر عجله نداشته باشه پنج دقیقه دیگه کلاهش آمادست .
_ول...
_ چرا معطلی برو دیگه . یه شب هم میتونه بدون کلاهش بگزرونه .
_م...

مینروا سرش را چرخاند تا چشم غره ای به پروتی برود ولی وقتی که کنت را دید ، اخمی کرد و بلند گفت :
- واسه من روح میفرستی آلبوس ، می دونم باهات چیکار کنم .
- هی پیرزن خرفت اخموی غرغرو بس کن دیگه ، من یه روحم و اومدم تو رو تسخیر کنم امیدوارم بعد از رهایی از من نمیری

مینروا در حالی که از حرص قرمز شده بود فریاد زد :
-پیرزن خرفت اخموی غرغرو اون باباته ، من خیلیم جوونم تازه اول نودم .

با فریاد مینروا آلبوس دامبلدور با کمی عجله به سوی اتاق او شتافت و در را باز کرد ولی وقتی حرف های مینروا را شنید گفت :
- مینروا اولا اینجا بیمارستانه داد نزن دوما فشار خونت میره بالا اون وقت بعد از من کی مدیر هاگوارتز میشه چهارما ای روح بیشور تو ، توی اتاق یه پیرزن تنها چیکار داری؟

کنت که دیگر خسته شده بود رو به آلبوس کرد و زبونی برایش دراز کرد و بعد به مینروا گفت :
- نگران دیابتتم وگرنه روحتو تسخیر می کردم تازشم یکم اون اخلاق قهوه ایتو خوب کن برا همینه که هیچکی نیومده بگیرتت دیگه اون جینی با اون صداش الان زنه هری پاتره.

و ایشی کرد و رفت . مینروا کلاه را به سمت آلبوس پرت کرد و او را از اتاقش بیرون کرد تا بیشتر درباره حرف های کنت فکر کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کنت در گوشه و کنار - فرقی نمیکنه کدوم کنار، شما بگیر کنار کتابخونه- دختری با موهای قهوه ای تیره را دید که پشت به در ورودی نشسته و درحال خوندن کتابای نجوم بود . کنت در دلش گفت:

-هه، هه! این یکی حواسش نیست، اینو دیگه میشه تسخیر کرد!

اما از آنجایی که او فقط یک روح بود و دل نداشت، صدایش به آملیا رسید. و با صدایی بی حوصله مواجه شد:

- برو بیرون، حوصله ندارم! ای بابا! یه بار خون آشام میخواد بخورتت، یه بار گابلینا میپرن روت، یه بار با حمله سانتورا مواجه میشی، حالا هم که یه روح میخواد تسخیرت کنه! مگه شماها کار و زندگی ندارین؟

کنت که دید او رویش را بر نمیگرداند تا حداقل کمی بترسد، از قسمتی که دختر نبیند، وارد کشوی کتابخانه شد و هر قدر که در کتابخانه ی چوبی پیش می رفت، کتاب ها یکی پس از دیگری روی زمین می افتادند. دختر از عصبانیت فریاد زد:

- سااااااااکت!!!! دارم سعی میکنم مطالعه کنم میفهمی؟!

روح با حالتی پوکر فیس در جایش میخکوب شد. این دختر چه صدای بلندی داشت! هرچند، در برابر جینی ویزلی که چیزی نبود!

سعی کرد بدون اینکه جلوتر برود، دختر را بترساند:

- تو کیستی ای دختر تسترال صفت که...

خون دختر به جوش آمد؛ باسیلیسک وار از جا برخاست، رویش را برگرداند؛ کنت از داخل کتابخانه چوبی دیده نمیشد اما دختر رویش را به سمتی که صدا از آن آمده بود فریاد زد:

- تسترال صفت؟! مادر نزاییده کسی که آملیا فیتلوورت رو تسترال صدا کنه!!!!!!

و به کتابخانه هلی داد که ملت - اعم از ساحره و ساحر و مشنگ از افتادنش خبردار شدند، اما روح متحیر کنت، در جایش میخکوب شد. با افتادن کتابخانه، چهره ی کنت غول غارنشین زده پیدا شد؛ اما کنت کنار نایستاد. سعی کرد حالا اورا بترساند. ابروهای شفافش را در هم برد و با صدای کلفت شده گفت:

- من روح تورا تسخیر میکنم!

آملیا که دیگر اگر سکتوم سمپرا میزدی، خونش در نمی آمد، دندانهایش را به هم سایید و گفت:

- اگه نری، جییییییغ میکشم روح... زشت... هیپوگریف!!! یه بار دیگه هم مزاحمم بشی، میدمت دست نیوت اسکمندر

و وقتی دید کنت ازجایش تکان نخورد، فریاد زد:

- برو دیگه!!!!!

کلمه هیپوگریف بسی به روان کنت ضربه زد؛ اما کنت که فقط یک روح بود و روان نداشت پس راهش را کشید و رفت و تصمیم گرفت دیگر وقتی کسی میگوید "حوصله ندارم" مزاحمش نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
روح كنت خواست به سمت اورلا برگردد و او را تسخير كند اما ناگهان ياد حرفاي مادر مرحومش افتاد كه هميشه ميگفت:
- هيچ وقت يه خل و چل رو تسخير نكن، چون ممكنه خودتم واسه هميشه تبديل به يه خل و چل بشي!

با به ياد آوردن اين حرف، كنت از تسخير كردن اورلا پشيمان شد و تصميم گرفت كه فرد ديگري را انتخاب كند. مدتي گذشته بود. ناگهان روح كنت از دور دختري را ديد كه داراي موهاي قرمز آتشين بود. با خودش گفت:
- همين خوبه... الان ميرم سروقتش.

روح كنت به سمت جيني حركت كرد. رو به روي او ايستاد و گفت:
- خودتو آماده كن... اومدم روحتو تسخير كنم.

جيني با شنيدن اين حرف جيغ فرابنفشي كشيد و گفت:
- روح منو ميخواي تسخير كني؟ تو اصلا ميدوني من كي ام؟

روح كنت كه از صداي جيغ جيني قالب تهي كرده بود، با صداي لرزاني گفت:
- مگه... مگه تو كي هستي؟
- من تنها دختر آرتور ويزلي ام. من زن هري پاترم. جرئت داري بيا طرفم. اون موقع 7 تا برادرم با چماق ميوفتن به جونت و تا جايي كه جا داره ميزننت!

روح كنت كه ديد اوضاع خيلي خراب است و اگر بخواهد يكم ديگر آنجا بماند بايد با يك مشت قوم عجيب الخلقه رو به رو شود، پا به فرار گذاشت و از جيني دور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/4/15 0:28:57
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
درواقع اگر روح شما از جنس چینی نباشه و اصل باشه، پس یه ورد ازش رد میشه و اکسپلیارموس رون هم همین اتفاق براش افتاد. از روح کنت رد شد و به مرحوم عنکبوت بخت برگشته خورد.عنکبوت قبری نداشت که در این مواقع در اون بلرزه. ورد دلش برای عنکبوت سوخت.
- اصن مادر بگرید برای تو عنکبوت بخت برگشته.

باید کارش رو به عنوان یه اکپسیارموس انجام میداد اما این هم مشکل بود.
- عکنبوت که چوبدستی نداره خودش خبر نداره.

اینو گفت و رفت دنبال چیزی که شبیه چوبدستی باشه.
- فکر کنم پاش خوب باشه. بزن بریم.

ورد پا رو چسبید و خودشو به سمت در پرتاب کرد. پرواز کرد و پرواز کرد و که یهو دید یه دختر با حواس پرتی داره دور و اطرافشو میبینه. ورد خیلی آزار رسون و تسترال صفت بودو با پای عنکبوت خودشو کوبید به سر دختر.

-

روح کنت که دید در این اتاق هم به نتیجه ای نمیرسه با جیغ اورلا به سمتش رفت تا اذیتش کنه.

- به به!
- آقای محترم خجالت نمیکشین این... چیزه... اسمش چیه اینی که روش راه میره آدم؟ یادم رفته.
- پا؟

روح هم که باشی و با یه همچین دختری مواجه باشی به تغییر میکنه.

- آره همون پا. خجالت نمیکشین این پای عنکبوت رو پرت میکنی به سمتم؟ برو اونور یه کار مهم دارم.
- برم کنار؟ یعنی برای این که رد شی نیاز داری من برم کنار؟
- عه وا خاک به سرم؛ شما روحی؟
- بله و حالا میخوام روحتو تسخیر کنم.

اورلا باز هم ریست فکتوری شد و به پای عنکبوتی که تو دستش بود نگاه کرد و گفت:
- این تو دست من چیکار میکنه؟ ایش؛ چه چندشه.
- اهم... میخوام تسخیرت کنم.
- برو بابا تسخیر چیه؟ مگه تو روحی؟
- بله.

اورلااصلا یادش نمی اومد که روح ها چین فقط میدونست که از دیوار ها رد میشن.
- خب میتونی بگی اتاق..یادم نی شماره شو. خلاصه که میدونی کجاست؟ تو میتونی همه جا بری باید بدونی اینا رو؟
-

اورلا که کلا اعصاب نداشت پای عنکبوت رو به سمت روح پرت کرد تا حداقل ادب شه و جواب یه خانم محترم رو بده.
- عه این چرا از تو رد شد؟ به من چه اصلا. من باید میرفتم دنبال یه چیزی... چی بود؟

و بعد درحالی که از توی روح رد میشد سرش رو تکون داد و گفت:
- تو راه یادم میاد حالا.
-

و روح و با خودش و خباثتی که ابراز نکرده بود تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1396/4/14 22:45:33
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-هری؟
-ها؟
-چرا الان ما داریم دنبال روح ها میکنیم؟
-میخوای اونا دنبال ما کنن؟
-
چهره ی رون ناگهان از سفید شیری رنگ به سفید گچی رنگ گرایید و چشمان از حدقه بیرون زد و دهانش نیز البته از ترس بسته شد یا به عبارتی زبانش بند آمد!

-چیه؟ روح دیدی؟
-
-رون چی دیدی ؟ بگو ببینم روحه رو دیدی؟ بگو کجاست!
-ع...عـــــــــــــــــــنـــــــــــــکـــــــــــبـــــــــــوت!
دست رون بالا آمد و به دیوار روبه رویشان اشاره کرد که بر روی آن عنکبوتی آبی رنگ با هشت چشم قرمز رنگ و پا های پشمالی بالا و پایین می پرید گویی رقص باله می کرد!

هری با دیدن منظره ی مقابلش برای هزارمین بار، دیگر از کوره در رفت. چوبدستی اش را در دست راستش، با مهارتی به دست چپش پرتاب کرد و با دست راستش که اکنون خالی شده بود، چنان ضربه ای به پشت سر رون زد که سر رون همچون توپ والیبال به جلو پرتاب شد و عنکبوت مادر مرده را چنان پرس کرد که گویی جزئی از دیوار بود!
-بیا هم ترست ریخت هم یاد گرفتی که چه طوری عنکبوت بکشی و خودت نفهمی!

رون در حالی که کم کم داشت موضوع را برای خود تجزیه و تحلیل می کرد، به دنبال آخرین بازمانده های عنکبوت بی جان بر روی سر خود می گشت.
-تو به آموزش گام به گام اعتقاد داری؟
-نه!
-پس منم به این اعتقاد ندارم که اگه همین الان یه روح پشت سرت دیدم بهت بگم میذارم راحت با هم رو در رو بشین!
-چی؟
چهره ی پوزخند زنان هری که کم کم داشت جایش را به چهره ی چند دقیقه پیش رون میداد، با ترس و لرز به پشت سرش جایی که رون اشاره کرده بود، نگاه کرد.

-می دونی پاتر منم به این اعتقاد ندارم که به کسی رحم کنم! مخصوصا به تو!
-جون مادرت به من رحم کن! من دیگه مامان ندارم بپره جلوم!
-می دونی پاتر منم مادر ندارم که تو جونشو قسم بخوری!
-اکسپلیارموس!
-نـــــــــــــــــــــــــــه!
-چی؟
هری در حالی که به منبع گوینده ی ورد یعنی رون بر می گشت، گفت:
-چرا بهم نگفتی که این ورد اینجا هم کار می کنه؟
-چون اعتقادی به آموزش آروم و بی دغدغه ندارم!
-
در حالی که همچنان هری با فرمت پوکر فیس به رون نگاه می کرد، کارگردان فریاد زد:
-رووووووووووووووووووووووووووووووح
-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده