جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینگونه شد که لشکر مرگخواران به همراه لرد به سمت اداره پست راهی شدند.
ناگفته نماند که از همان ابتدای ورود لرد سیاه متوجه وضیعت وخیمی که درونش بود شد.
زیرا دلجویی از جغد ها به معنی پاک کردن خرابکاری ها و دانه دادن به آن ها بود که در شان یک ارباب نبود .

_دادگاه توقع داره ما خرابکاری های این جغدا رو تمیز کنیم .
_البته ارباب ولی یه راه حل دیگه هم هست؛ این که براشون آواز بخونین. جغدا خیلی این کارو دوست دارن، مگه نه.

جغد ها با تکان دادن سر خود حرف پلاکس رو تایید کردند.

_ما! لرد سیاه؛ سیاه ترین جادوگر قرن؛ شعر بخوانیم .
_اره ارباب.به نظر شعر یه توپ دارم قلقلیه رو بخونین . قشنگه .

لرد سیاه نگاهی عاقل اندر سفیه به ایزابلا انداخت و سپس رو به بلا کرد.
_بلامون!
تو اینو به ارتشمون راه دادی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که توجهش به بانوی با کمالاتی جلب شده بود، از ایده خروج از پارک خوشش نیومد. خصوصا وقتی می‌دونست مقصد بعدی اداره پسته و سر و کارشون فقط با جغدا خواهد بود و خبری از ساحره‌ای نیست.
پس ناخودآگاه لب به سخن می‌گشایه.
- ارباب پس اون بستنیای سقوط کرده رو زمین چی؟ تمیزشون نمی‌کنین؟ جرمتون زیاد نشه یهو.

لرد که تازه قضیه آفتاب و بارونو به یاد آورده بود، خیلی آروم به سمت رودولف برمی‌گرده.
- همون که جنابعالی مسببش بودی؟

حرکات آروم لرد هم به اندازه حرکات سریعش ترسناک بود. رودولف ناگهان از کرده‌ی خودش پشیمون می‌شه. شاید بهتر بود سکوت اختیار می‌کرد و لب به سخن نمی‌گشود.

- ولی ما چیزی این اطراف نمی‌بینیم. کار آفتاب بود یا بارون؟

رودولف با شنیدن این حرف نگاهی به اطراف می‌ندازه. واقعا هم خبری از بستنی‌های آب شده کف پارک نبود. یعنی واقعا خورشید کار خودشو کرده بود؟ با منطق جور در نمیومد!

هرچی که بود، بالاخره یک بار هم که شده شانس به رودولف رو آورده بود و خبری از تمیزکاری نبود. درسته که ساحره باکمالات رو از دست داده بود، اما خودشو از خشم لرد نجات داده بود.

- بله دیگه بریم اداره پست. اینجا همه چی تمیزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه لرد در حال گرفتن رنگ خشونت بود.
-بلا؟

لازم به توضیح اضافه نبود. بلاتریکس «چشم ارباب» گویان، دستش را در حلق ایوا فرو کرد.
-این کبده... نه کبد جایی که ما می‌خوایم نیست... غذا وارد کلیه میشه... من کلیه رو باید پیدا کنم.
-وارد معده میشه‌ها!

بلاتریکس کمی فکر کرد.
-غذای تو وارد معده میشه لینی... تو کوچکی. غذا تو معده‌ات جا میشه. غذای ایوا وارد کلیه میشه... دیدم که میگم!

پس از دقایقی تلاش، بلاتریکس تا کمر در حلق ایوا فرو رفته بود و تنها یک جفت پا از او دیده می‌شد.
-پیداش کردم! گرفتمش! بکشید من رو بیرون!

رودولف که نزدیک ترین فرد به ایوا بود، با میل عجیبی دست به گریبان شد... میل هل دادن بلاتریکس به درون معده ایوا!
-کسی نمی‌بینه‌ها... به جای بیرون کشیدن هولش می‌دم تو... چی میشه مگه؟

شخصی از پشت سر رودولف صدایش را صاف کرد. هیچ نیازی به چرخیدن و دیدن شاهد نبود... صدا قطعا متعلق به لرد بود.

-ولی خب من که اینکار رو نمی‌کنم! می‌کشمش بیرون و صحیح و سالم تقدیم ارباب... عه! ارباب! شما هم اینجایین؟ من داشتم می‌شتافتم که به بلاتریکس کمک کنم!
-

بالاخره بلاتریکس با نصفه دیگر معتاد از دهان ایوا خارج شد.

-خب... عملیات نظافت پارک با موفقیت تمام شد! مقصد بعدی ما کجاست؟

پلاکس به سرعت لیست بلند بالایی را از جیبش بیرون کشید.
-ارباب... طبق چیزی که اینجا نوشته شده، دلجویی از جغد‌ها گزینه بعدیه... باید بریم اداره پست و دل جغد‌هارو به دست بیاریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا و فنریر سهم نصفه خود را از فرد معتاد خوردند. لرد سیاه به پارک نگاه کرد. به جز صدای ونگ ونگ بچه هایی که رودلف به آنها بستنی آب شده داده بود، وسایل امرار معاش معتاد و لکه بستننی های آب شده روی زمین هیچ آلودگی صوتی و یا تصویری دیده نمیشد.

-یالا! تخش کنین دیگه.
-هنوز کاملا تو دهنم جا نشده صبر کن.
-پنج دقیقه دیگه صبر کنی حله.

لرد به بلا نگاه کرد. او در حال کلنجار رفتن با ایوا و فنریری بود که زحمت خوردن معتاد را کشیده بودند. بلاخره بعد از پنج دقیقه فنریر به سمت درب خروجی پارک رفت و نصف معتاد را بدون هیچ مشکلی تخ کرد اما ایوا...

-چه ستاره ی دنباله دار قشنگی...
-ایوا یالا تخش کن دیگه.
-ویـــــــــــــــژ! این بچه مریخی ها چقدر سریع راه میرن.

ایوا با دستش به بچه ای اشاره میکرد که دنبال دیزی میدوید تا شاید بتواند یک بستنی از او بگیرد.

-به اون کوتوله بگید اون چیز رو بده به بچه فضاییه. گناه داره.
-من کوتوله نیستم.

فنریر بعد از یک عملیات طاقت فرسا به سمت لرد سیاه برگشت.

-ارباب میشه یه چیزی بگم؟
-بگو ببینیم فنر مان.
-ارباب فکر کنم ایوا تحت تاثیر مواد مصرفی فرد معتاد قرار گرفته.
-یعنی ایوا مان معتاد شده؟
-متاسفم ولی شواهد همین رو میگه.

فنریر که شبیه دکتران پشت در اتاق عمل شده بود، این جمله را گفت و از کادر بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/11/17 13:49:55
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/11/17 14:06:37
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
درسته که این جور توافق نظرها امری نادر بود، اما نکته مهمی این وسط وجود داشت که از دید فنریر و ایوا که همچنان در حال تایید همدیگه بودن دور مونده بود. اونم چیزی نبود جز...

نظر لرد!

وقتی لرد به چیزی اعتقاد داشته باشه اونا هم باید به اون اعتقاد ایمان بیارن.
- وقتی ما می‌گیم نصفش می‌کنیم شما در جواب چی می‌گین؟

فنریر و ایوا بدون حتی ذره‌ای فکر جواب می‌دن.
- می‌گیم ولی ما کامل می‌خوایم ارباب؟
- می‌گیم نصف که فایده نداره ارباب؟

لرد نگاه مرگباری به جفتشون می‌ندازه.
- می‌گین چشم ارباب.

لرد راه مخالفت رو به روی فنریر و ایوا بسته بود. پس سر تعظیم به خواسته لرد فرود میارن.
- چشم ارباب.
- هرچی شما بگین ارباب.

بنابراین لرد جلو می‌ره، معتادو از وسط نصف می‌کنه و یه ورشو می‌ندازه جلو ایوا و یه ورشو جلو فنریر.
- یاران ما، با دقت ببلعیدش و بعد تفش کنین تا مطمئن شیم سالم از این پارک خارج می‌شه. دوست نداریم جرم دیگه‌ای به جرممون اضافه بشه. فهمیدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه باید انتخاب میکرد. باید انتخاب میکرد که معتاد را توسط ایوا برای همیشه سر به نیست کند... و یا بدهد فنریر ابتدا آن را قورت داده، و سپس آن را در جایی دیگر چیز کند... " تخ" کند. شاید هم نمیکرد به هرحال... شاید ممکن بود فنریر کلک بزند...

-مـــــــــــــــــــــــــال مــــــــــــــــنه! گفتم که! ببین تو اصلا توانایی خوردن اینو نداری بچه! بعدم... تو اینو کاملا میخوریش... تخش نمیکنی دیگه.

رشته ی افکار لرد سیاه، با فریاد فنریر پاره شد. او که جا خورده بود، به سرعت کوشید ابهت خود را حفظ کند.
-فنر از دهنت بوی خوشی استشمام نمی‌کنیم. به نظرم‍...

ایوا جفت پا پرید میان صحبت اربابش و در حالی که دستانش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد، به فنریر نزدیک تر شد.
-ببخشید ارباب... شکر تو کلامتون... نخیر آقــــــــا گرگه! فک کردی که چی! من... من خیلی هم قویم حتی! من هر روز یه لیوان شیر میخورم! تخش هم... گیر ندید دیگه!
-جدی کوچولو؟ میخوای قدرتو نشونت بدم؟
-ما داشتیم صحبت میکردیم ایوا! چطور جرئت کردی وس‍...

فنریر گرگینه ی قوی ای بود. لاقعل قوی تر از ایوا بود. و وقتی عصبانی میشد، ایوا زیاد از او خوشش نمی‌آمد. نه که بترسد ها! صرفا احساس میکرد او موقع عصبانیت کمی دو برابر معمول میشود. بنابراین کم نیاورد و با خشم به او توپید:
-ببیــــــــن! میای با هم به صلح برسیم داداش؟

خون لرد سیاه به جوش آمد. با جاروی دسته بلندش ابتدا ضربه ای بر فرق سرِ ایوا زد. بعد هم ضربه ای دیگر به فنریر. سپس جارو را مانند شمشیر در دست گرفت و با خشم به انها دستور سکوت داد.
-ما دستور بس کردن میدهیم! میتوانیم این معتاد را نصف کرده، نصفش را به فنر داده و نصف دیگر را هم در حلق ایوا بچپانیم.

فنریر و ایوا به یکدیگر چشم دوختند.
-چیزه ارباب...
-اما ارباب... اگه نصف بشه که دیگه لَذَتشو نمیبریم که ارباب.
-آره ارباب...

به نظر میرسید این تنها موضوعیست که آن دو نفر با هم سر آن توافق دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ایده‌های درخشان متعلقند به ذهن‌های درخشان و چه ذهنی درخشان تر از ذهن لرد سیاه؟
-ایوا را بیایید!

ایوا خیلی سریع در حالی که گوشه‌ای نشسته و تحت تاثیر سوژه تاپیک همسایه سعی می‌کرد با مورچه‌ها همزاد پنداری کند یافته شد.

-ایوایمان! ماموریتی برات داریم... این معتاد رو قورت بده و اونجا تخش کن!
-تخش کنم؟
-بله... تخش کن. صحیح و سالم... مشکلی داری؟

معتاد سر و وضع مناسبی نداشت. بوی مناسبی نمی‌داد و حتی خیلی اشتها بر نیانگیز بود!

-نه سرورم! چه مشکلی.

که خب هیچ کدام از دلایل بالا برای شکم ایوا مشکل حساب نمی‌شد!

-نههه ارباب... این دیگه تخش نمی‌کنه که... قورت داده و هضمش می‌کنه... نگاهش کنین با چه ولعی نگاهش می‌کنه! بذارید من قورتش بدم... راستی! سلام ارباب... خوبید ارباب؟

نگاه لرد بین فنریر و ایوا در چرخش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- ها؟

لرد سیاه تقریبا کلافه شده بود. باید آن معتاد را از آنجا بیرون میکرد اما انگار آن معتاد بیرون برو نبود.
- گفتیم برای نجات جونت از این سیاره فرار کن. مریخ مورد حمله قرار گرفته!

به نظر می‌رسید معتاد سعی دارند از جایش بلند شود؛ اما دوباره دست از تلاش برداشت و نشست.
- اگر اینژا داره نابود می‌شه، همه با هم اژ اینژا میریم.

سپس حالت شخصی را گرفت که در حال خواندن سرود ملی است.
- همه ژان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم!

حالا لرد واقعا کلافه شده بود!
- همه دارن خودشونو نجات میدن. فقط تو موندی. بلند شو برو تا نمردی.

به نظر نمی‌رسید که معتاد متوجه موضوع شده باشد. کم کم داشت دوباره به خواب میرفت.
- نخواب!

دیر شده بود.

- ما خسته شدیم. انگار باید از روش دیگری استفاده کنیم که ملایم هم باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در یک حرکت بی‌سابقه رودولف رو از یقه بلند می‌کنه. رودولف که همزمان سه تا بسته بستنی رو باز کرده بود تا به خانم با کمالاتی که همراه بچه‌های سه قلوش اومده بود تقدیم کنه، ازین حرکت لرد دچار شوک می‌شه و هر سه بستنی تالاپی پخش زمین می‌شن.
- ارباب این حرکت بی‌سابقه بود.

لرد برای یه لحظه نقشه‌شو فراموش می‌کنه و نگاه خشمگینی به بستنی‌هایی که روی زمین ولو شده بودن می‌ندازه.

- چیزه ارباب... اشتباهی گفتم آفتاب نیازه. هوا ابریه. بارون میاد خودش اینا رو می‌شوره می‌بره. شما نگران نباشین.

باز هم زمین و آسمان دست به دست هم می‌دن تا رودولف رو ضایع کنن. پس به سرعت ابرای باران‌زا به کناری رفته و خورشید با قدرت تمام وسط آسمون خودنمایی می‌کنه. رودولف از ترس آب دهنشو قورت می‌ده.

اما لرد که دوباره به یاد نقشه‌ش افتاده بود، این موضوعو به بعدا می‌سپاره و برا اجرایی شدن نقشه‌ش رودولف رو جلوی معتاد پرت می‌کنه.

- آروم ازونوری بدو ادا سفینه فضایی در بیار.

رودولف نمی‌دونست سفینه فضایی چیه که حالا بخواد اداشو در بیاره، اما دور شدن از لرد رو در اون لحظه بسیار مناسب می‌دونست. پس حرکات عجیب غریبی در میاره و به سویی می‌گریزه.

- هی آقای معتاد. یه ستاره دنباله‌دار داره میاد که مریخ رو نابود کنه، اگه می‌خوای زنده بمونی سوار اون سفینه شو برو سیاره بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1399 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بیدار شدن معتاد، رودولف را نجات داد...
_شی شده؟
_بلند شو!
_اژ کجا؟
_از روی سر ما...خب از روی چمن‌ها دیگه!
_چمن؟ داداچ...من الان روی مریخم!
_اوف...ارباب این دوستمون هنوز توی فضاست...مشخصا پارک خوبی اومدیم، دیگه عوضش نکنیم!
_ساکت باش سدریک..با تو هستم مفنگی....بلند شو برو...اگه اینجا مریخ هست، بلند شو برو رو مشتری بشین!
_ارباب عذر میخوام...لکن لازم به تذکره که مشتری از گاز تشکیل شده و کسی نمیتونه روش بشینه!
_بابا من میگم پارک خوبیه شما میگین نه...حالا دوستمون یه چیزی زده، تام و ارباب چی زدن که دارن مشتری و مریخ رو میبینن!

در همین حین بود که صدای شالاپ ناشی از افتادن سومین بستنی اهدایی رودولف به کودکی دیگر، به گوش رسید!
_رودولف لسترنج....دست از بستی دادن به کودکان برمیداری یا سر از تنت جدا و بجاش سر یک بز روی کله‌ات بکاریم!
_آخه ارباب قرار شد محیط رو شاد کنیم!
_اصلا ببینم رودولف... از کی تا حالا تو اینقدر به بچه ها علاقه‌مند شدی؟ تازه این بچه که نوزاده شیرخوار هست هنوز، سه ماهش نشده مشخصا، معلومه که نمی‌تونه بستنی که دستش میدی رو بگیره!
_نه خب...به هر حال باید سر صحبت با مادر بچه باز بشه یه جوری دیگه!
_ارباب؟ میتونم پیشنهاد بدم که چون همسر عزیزم نباید کمکتون کنه مستقیم و این گندی که زده رو پاک کنه، به صورت غیر مستقیم ازش استفاده کنید؟ مثلا یه چوب توش فرو کنیم و ازش به عنوان تی استفاده کنید جهت تمیز کردن زمین!

مثل همیشه بلاتریکس ایده‌های وحشتناک و خشنی را مطرح کرد...لرد اما نمیدانست که این حرکت کمک مستقیم مرگخواران محسوب میشد یا نه...هرچه که بود، اولویت اول لرد فعلا بیرون کردن معتاد بود!

شالاپ!
_رودولف لعنتی...این خانوم اصلا هنوز بچه اش بدنیا نیومده، باردار هست تازه...چجوری داری به بچه اش بستنی میدی؟ دست از بستنی اهدا کردن بردار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1399/11/17 1:16:09