- Oo!

لودو وحشت زده به گرابلی و استر که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، نگاهی کرد.
- چی کار می کنین؟ نیاین جلو! میگم نیاین جلو!
استر و گرابلی بی توجه، هرکدام یک دست و یک پای لودو را گرفتند و به طرف سیاهچال محفل حرکت کردند.
- وقتی زندانی شدی، می فهمی که جای مرگخوارا توی محفل نیست!
استدیو:
مجری به لرد سیاه و دامبلدور که روبروی هم نشسته و خصمانه به یکدیگر خیره شده بودند، نگاهی کرد.
- خب آقای دامبلدور، نوبت شماست.
دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و عینکش را جا به جا کرد. مجری که متوجه شد دامبلدور قصد صحبت کردن دارد، دستش را بالا برد و به آرامی گفت:
- در ابتدا، سوالی از شما داشتم! شایعاتی درمورد سیاه شدن شما به گوشمون رسیده. آیا این صحت داره؟
لرد سیاه لبخند سردی زد و این لبخند از چشمان دامبلدور پنهان نماند.
- من با این حال خرابم از سنت مانگو پا شدم اومدم اینجا که این سوال مسخره رو بشنوم؟ نخیر! کی همچین حرفی زده؟ شما فکر کردین که من این پشمک هارو توی آسیاب سفید کردم؟ یه عمری توی محفل زحمت کشیدم! یه عمری غذا های مزخرف مالی رو تحمل کردم! یک عمر هرچی دراوردم دادم برای جیمز یویو خریدم! یک عمر با همه ی زوزه های تد و ریموس ساختم! که چی؟ که اخرش برم سیاه بشم؟! اینا همش شایعست. در حقیقت من می خواستم به محفلی ها بفهمونم که سیاه بودن چقدر بده! برای همین تظاهر می کردم که سیاه شدم!
مجری در حالی که لبخندی بر لب داشت، سرش را تکان داد! دامبلدور پیروزمندانه به لرد نگاهی کرد و لرد با عصبانیت غرید:
- اونطوری به ارباب نگاه نکن ریش دراز! فکر کردی که خیلی از سیاه شدن تو خوشحال بودم؟ نخیر! تو اصلا نمی تونی سیاه باشی! اصلا بگو ببینم طلسم دیگه ای جز لوموس بلدی؟!

مجری آب دهانش را قورت داد و با ترس گفت:
- اقای اسمشو نبر، اجازه بدین! نوبت پرفسوره!
لرد با خونسردی کروشیویی را به طرف مجری فرستاد و لیوان آبش را روی سر وی برگرداند. دامبلدور ادامه داد:
- خب، من از همینجا به همه ی جامعه ی جادوگری، اعلام میکنم که این تامی، خیلی سعی کرد که هری رو بکشه! توی دوران تحصیل هری از سال اول تا اخر، تامی دور و بر هاگوارتز می چرخید. اما هیچ وقت موفق نشد! اوه. تامی پسرم، من همیشه برای تو متاسف بودم!
- وقتتون تمومه پرفسور!
لرد سیاه، به عنوان جایزه کروشیوی دیگری را به سمت مجری فرستاد. سپس لبخند سردی زد و گفت:
- هوم ریش دراز، ارباب اصلا حتی یک بارم قصد نداشت که اون عینکی رو بکشه! گذاشته بودمش برای وقتی که از هاگوارتز بیرون اومد! اخرم که دیدی! کشتمش!
مجری مشکوکانه به لرد نگاهی کرد.
- شما هری رو کشتین؟ فکر نمی کن...!
لرد با عصبانیت چشم غره ای به مجری رفت و چوب دستی اش را نشان داد. مجری با وحشت حرفش را پس گرفت:
- منظورم اینه که بله! من خودم شاهد بودم! اون موقع که لرد سیاه داشتن هری رو می کشتن من خودم در صحنه حضور داشتم!
لرد پیروزمندانه به دامبلدور که از خشم سرخ شده بود نگاه کرد و لبخندی زد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











)






)
بــعــدي!


