جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مجری با ترس و لرز روی صندلی نشست و خطاب به لرد سیاه و دامبل گفت:ببینین عزیزان...من شش تا بچه قد و نیم قد دارم.اصلا دلم نمیخواد به وضع مجری های قبلی دچار بشم.فقط یه خواهش ازتون دارم اونم این که این قسمت رو هم بدون درگیری برگزار کنیم که برنامه تموم بشه بره پی کارش!

لرد کروشیویی حواله مجری کرد و گفت:ساکت باش ببینم.من هر موقع دلم بخواد اون پشمک رو کروشیویی میکنم!
دامبل هم در حالی که چوب دستی اش را به لرد نشان میداد گفت:مواظب رفتارت باش تام.مجبورم نکن در مقابلت از طلسم لوموس استفاده کنم!

صدای شلیک خنده مرگخواران پشت استدیو را فرا گرفت.ایوان که بطری نوشیدنی اتشینی در دست داشت به ریموس که ان طرف نشسته بود گفت:آخی چقدر شماها خفنین!کلا تو محفل همه لوموس تمرین میکنین نه؟

کارگردان که چیزی نمانده بود کلاهش را بجود گفت:بس کنید دیگه!شروع میکنیم!سه دو یک!
مجری لبخندی ساختگی تحویل دوربین داد و رو به لرد گفت:لرد اسمشونبر میشه برای ما توضیح بدین چه اهدافی برای آینده روابط بین محفل و مرگخواران دارین؟

لرد نگاهی به دامبل کرد و گفت:اصولا محفل چیزی نیست که لازم باشه ارباب براش نقشه بکشه!هر وقت ارباب اراده کنه محفل نابوده!تا همین الان هم این لطف ارباب بوده که شامل حالشون شده!
دامبلدور که شدیدا به رنگ بنفش ارغوانی! در امده بود میخواست جواب لرد را بدهد که مجری گفت:نه جناب دامبلدور.وقت لرد سیاهه.از پست صحنه بهم اشاره میکنن که با محاسبات انجام شده لرد 15 دقیقه بیشتر از مهلت قانونی دوره اول اجازه صحبت دارن!

دوربین لحظه ای پشت صحنه رو نشون میده که چوب دستی بلاتریکس بین دو چشم کارگردان رو نشونه رفته!
لرد با لبخند ادامه میده:همون طوری که داشتم میگفتم این لطف لرد سیاه بوده که به محفل اجازه زندگی داده.من میتونم به محفل پیشنهاد بدم خودشون خودشون رو بکشن و خونه گریمولدشون رو هم اتیش بزنن تا بدست شوالیه های سیاه ارباب نیوفتن!این بهترین پیشنهادیه که میشه به یه محفلی داد!

سارا که به شدت عصبانی بود چند دسته ورق های سفید را از زیر دست استرجس کشید و گفت:اینطوری نمیشه.باید به آلبوس خط بدیم درباره چی حرف بزنه!من این نکات رو مینویسم تو برسونشون به دست آلبوس!
در طرف دیگر نارسیسا که زیر چشمی به سارا نگاه میکرد گفت:هی رودولف.حواست رو جمع کن.میخوام وقتی استرجس بلند شد بلایی سرش بیاری که هیچ نوشته ای بدست پشمک نرسه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/6/18 0:21:50
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام های بازرگانی!!

ریگولوس میاد رو صفحه تلویزیون....


حزب ارزشی ها، هم اکنون نیازمند یاری سبز شماس!

دوستان غیر ارزشی، با حضور سبز خود در دفتر حزب ارزشی ها، ما را در تکمیل اسباب اثاثیه خود یاری کنید.

ما چشم به راهیم!


بعد هم صفحه دوباره میره به مناظره!


مجری: 6-روابط فعلی و آینده لرد سیاه و آلبوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
عمه مارج بادکنکه دست بزنی میترکه!

پس از اینکه عمه مارج دارت را بطرف عکس هری پاتر پرت کرد و خطاب به عکس گفت: " پاتر کله زخمی! " ناگهان هری در مقابلش ظاهر شد!

عمه مارج که به لکنت زبان افتاده بود: اَدَ ... بَدَ ... دَدَ
ریپر: وَق ... وَق ... میوووووو!

هری پاتر: هووم .. چیه؟ ترسیدی مارج؟ خیلی وقته ندیدمت! یادته آخرین ملاقاتمون رو؟ یادته بادت کردم؟

مارج که تازه داشت زبونش باز میشد آروم آروم گفت: تو چطوری تونستی بیای اینجا؟

هری که همچنان با حالت شیطانی میخندید جواب داد: با استفاده از قدرت منوی مدیریت! من کلمه " پاتر " رو دشواژه کردم و هر کی ازم اسم ببره همونجا ظاهر میشم. حالام که خیلی خوشحالم بعد اینهمه وقت میبینمت. تصمیم دارم بادت کنم، یه نخ بت ببندم و بدم دست بچه ها با بادکنک جدیدشون بازی کنن آماده باش! ... یک ... دو ... سه

مارج: نهههههه

5 دقیقه بعد در پارک پریوت درایو

بچه ها:

------------

چند کیلومتر آنطرفتر، جادوگر تی وی

مجری زیر میز پناه گرفته، آلبوس دامبلدور روی زمین ولو شده و از داره از خنده غش میکنه! و لرد ولدمورت چوبدستی اش را بطرف دامبلدور گرفته و مرتب طلسم کروشیو را زمزمه میکند.

یک ربع بعد

لرد ولدمورت که خسته شده روی صندلی میشینه و دامبلدور رو نگاه میکنه که هنوز روی زمین داره از خنده ریسه میره.

لرد: خجالت بکش پیرمرد جلف! موهات سفید شده ولی هنوز همون آدم جلف و سبکی که بودی هستی! من دارم کروشیو بت میزنم اونوقت تو بجای اینکه داد و فریاد کنی داری میخندی؟

ناگهان کارگردان از پشت صحنه خطاب به مجری فریاد میزنه: پاشو از زیر بیا بیرون خرس گنده! یه خبر فوری داریم.

همه پروژکتورا روشن میشنه، مجری از زیر میز میاد بیرون و کرواتش رو صاف میکنه، با حالتی موقرانه دستاشو روی میز میذاره و خیره به دوربین نگاه میکنه ...

کارگردان: همه آماده، نور، صدا، سه، دو، یک!

مجری: ضمن عرض سلام خدمت شما بینندگان عزیز توجهتان را به خبری که هم اکنون بدستم رسید جلب میکنم: ماموران دایره مبارزه با استفاده نامناسب از جادو لحظاتی قبل به پارک پریوت درایو اعزام شده اند. بنا بر اعلام منابع موثق بار دیگر هری پاتر یک مشنگ را جادو کرده و در پریوت درایو هرج و مرج ایجاد کرده. بمحض دریافت اطلاعات جدید پیرامون این موضوع شما را هم در جریان میگذاریم.

کارگردان: کات!

دوباره لرد ولدمورت چوبدستیشو بطرف دامبلدور میگیره و دامبلدور هم از خنده روی زمین ولو میشه.

مجری: بسه دیگه! ای بابا حالا هر چی من هیچی نمیگم اینا مث موش و گربه ول کن نیستن! ... طلسمی که بنظر میرسید آوداکداورا باشه با فاصله بسیار کمی از کنار گوش چپ مجری رد میشه و باعث میشه موهاش موج پیدا کنه ... مجری دوباره به زیر میره پناه میبره و اینبار با صدای مظلومانه ای میگه: باشه، باشه، ببخشید، اشتباه کردم لرد! ولی جون مادرتون بیاین برنامه رو ادامه بدیم. فقط قسمت آخر مناظره مونده تمومش کنیم همه مون راحت شیم

لرد ولدمورت که در عین قصی القلب بودن بعضی وقتا پروانه ای میشه از طلسم کردن دامبلدور دست بر میداره و بهش میگه: پاشو پشمک گنده! پاشو خجالت بکش! پاشو بریم پیش مجری بشینیم قسمت آخر مناظره رو هم تموم کنیم ... لرد رو به مجری میکنه و میگه حالا قسمت آخر چی بود؟

مجری: 6-روابط فعلی و آینده لرد سیاه و آلبوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 07:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پريوت درايو؛ شماره ي چهار!!

- تف!

عمه مارج درحالي كه پوست تخمه اش را روي كپه ي پوست تخمه هاي رو به رويش پرتاب ميكرد، همانطور كه با نگاهي خيره و از روي نفرت به تلويزيون خيره شده و نام نفرت انگيزترِ عينكي را از زبان معلم پسرك مي شنيد، با يك دست سر ريپر را نوازش كرد و با دست ديگرش ساندويچ بلغاري كنار دستش را برداشت، زروش دورش را جدا كرد و گاز زد.

تلويزيون: هوم ریش دراز، ارباب اصلا حتی یک بارم قصد نداشت که اون عینکی رو بکشه! گذاشته بودمش برای وقتی که از هاگوارتز بیرون اومد! اخرم که دیدی! کشتمش!

عمه مارج با شنيدن اين حرف شستِ دستش را به نشانه ي پيروزي بالا برد و جرعه ايي از دوغ محبوبش را خورد و با دهاني پر لبخند گشادي زد.

سپس همانطور كه تند و تند بلغاري اش را گاز ميزد، با ولع دور لبانش را ليسيد و به چهره ي ترسيده ي مجري نگاهي كرد و منتظر زرت و پرت هاي آن پيرمرد شد.

تلويزيون: تو چطور متوجه نيستي تام؟ الان عصر اينترنت و پي اس پيه!! الان تو دست كني توي يكي از سوراخاي دماغت، ايكي ثانيه بهت زنگ ميزنن و ميگن توي اين نيست، توي جفتيشه!!

البته من متاسفم كه به تو چنين تلفنهايي نميشه، چون دماغ تو سالهاست كه از اين تكنولوژي روز دنيا بي بهره مونده!!

- بيا مامانيه من!! اين گاز آخر بلغاري مال توئه!!

- واق!!

درون تلويزيون مرد پير ريش درازي، چوب دستي اش را درون دماغ مرد كچلي فرو كرده و مرد كچل ريشهاي آن مرد پير را ميكشيد. مرد ديگري بين آنها بود و سرش را درون تنگ ماهي قرمزي كه روي ميز بود فرو كرده و به همان صورت به دعواي آن دو مرد نگاه ميكرد.

درون اتاق پذيرايي، قاب عكس بزرگي از پسري عينكي وجود داشت و با ماژيك برايش شاخ گذاشته و بصورت برعكس آويزان بود. مارج با حرص دارتي برداشت و به سمت آن پرتاب كرد؛ دارت به دماغ تصوير اصابت كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 06:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ یک مرگخوار توی محفل؟ بگیرینش!

- Oo!

لودو وحشت زده به گرابلی و استر که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، نگاهی کرد.
- چی کار می کنین؟ نیاین جلو! میگم نیاین جلو!

استر و گرابلی بی توجه، هرکدام یک دست و یک پای لودو را گرفتند و به طرف سیاهچال محفل حرکت کردند.
- وقتی زندانی شدی، می فهمی که جای مرگخوارا توی محفل نیست!

استدیو:

مجری به لرد سیاه و دامبلدور که روبروی هم نشسته و خصمانه به یکدیگر خیره شده بودند، نگاهی کرد.
- خب آقای دامبلدور، نوبت شماست.

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و عینکش را جا به جا کرد. مجری که متوجه شد دامبلدور قصد صحبت کردن دارد، دستش را بالا برد و به آرامی گفت:
- در ابتدا، سوالی از شما داشتم! شایعاتی درمورد سیاه شدن شما به گوشمون رسیده. آیا این صحت داره؟

لرد سیاه لبخند سردی زد و این لبخند از چشمان دامبلدور پنهان نماند.
- من با این حال خرابم از سنت مانگو پا شدم اومدم اینجا که این سوال مسخره رو بشنوم؟ نخیر! کی همچین حرفی زده؟ شما فکر کردین که من این پشمک هارو توی آسیاب سفید کردم؟ یه عمری توی محفل زحمت کشیدم! یه عمری غذا های مزخرف مالی رو تحمل کردم! یک عمر هرچی دراوردم دادم برای جیمز یویو خریدم! یک عمر با همه ی زوزه های تد و ریموس ساختم! که چی؟ که اخرش برم سیاه بشم؟! اینا همش شایعست. در حقیقت من می خواستم به محفلی ها بفهمونم که سیاه بودن چقدر بده! برای همین تظاهر می کردم که سیاه شدم!

مجری در حالی که لبخندی بر لب داشت، سرش را تکان داد! دامبلدور پیروزمندانه به لرد نگاهی کرد و لرد با عصبانیت غرید:
- اونطوری به ارباب نگاه نکن ریش دراز! فکر کردی که خیلی از سیاه شدن تو خوشحال بودم؟ نخیر! تو اصلا نمی تونی سیاه باشی! اصلا بگو ببینم طلسم دیگه ای جز لوموس بلدی؟!

مجری آب دهانش را قورت داد و با ترس گفت:
- اقای اسمشو نبر، اجازه بدین! نوبت پرفسوره!

لرد با خونسردی کروشیویی را به طرف مجری فرستاد و لیوان آبش را روی سر وی برگرداند. دامبلدور ادامه داد:
- خب، من از همینجا به همه ی جامعه ی جادوگری، اعلام میکنم که این تامی، خیلی سعی کرد که هری رو بکشه! توی دوران تحصیل هری از سال اول تا اخر، تامی دور و بر هاگوارتز می چرخید. اما هیچ وقت موفق نشد! اوه. تامی پسرم، من همیشه برای تو متاسف بودم!

- وقتتون تمومه پرفسور!

لرد سیاه، به عنوان جایزه کروشیوی دیگری را به سمت مجری فرستاد. سپس لبخند سردی زد و گفت:
- هوم ریش دراز، ارباب اصلا حتی یک بارم قصد نداشت که اون عینکی رو بکشه! گذاشته بودمش برای وقتی که از هاگوارتز بیرون اومد! اخرم که دیدی! کشتمش!

مجری مشکوکانه به لرد نگاهی کرد.
- شما هری رو کشتین؟ فکر نمی کن...!

لرد با عصبانیت چشم غره ای به مجری رفت و چوب دستی اش را نشان داد. مجری با وحشت حرفش را پس گرفت:
- منظورم اینه که بله! من خودم شاهد بودم! اون موقع که لرد سیاه داشتن هری رو می کشتن من خودم در صحنه حضور داشتم!

لرد پیروزمندانه به دامبلدور که از خشم سرخ شده بود نگاه کرد و لبخندی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جغد پیر ، آژیر کشان در حیاط محفل به زمین خورد !


در محفل :


استرجس در حالی که دو مشت خود را بر میز کوبید ، فریاد زد :

- این نمی تونه واقعیت داشته باشه ، پس این بی عرضه ها چی کار می کردن . مطمئنا آلبوس تا حالا کابوس رو دیده و همه چی تمام شده !

بلانک خمیازه ای کشید و ادامه داد :

- متاسفم به پایان کار محفل رسیدیم ... جمع کنید برید !



در بیمارستان :


آلبوس همان طور که به پای آویزان گچ گرفته اش می نگریست ، دندان قروچه ایی هم برای لرد که در کنار تخت او دراز کشیده بود و در حال خواندن صفحه 4 پیام امروز آن صبح بود نمود !

_ هی اینجا رو ببین دومبول ! از تو هم یه چیزایی نوشته !
و نیشخندی موذیانه نثار آلبوس کرد .

_ بهتره دقت کنی تام ، مطمئنا در مناظره آخر ، حقیقت روشن می شه و این تنها چیزیه که می مونه !... آخ!

و آلبوس بیشتر به پای گچ گرفته اش نگریست ، چرا که تمام شب را به خاطر درد بی حد و اندازه آن نتوانسته بود بخوابد .

این طور که به نظر می رسید دو گروه محفلی ها و مرگ خواران ، برای اولین بار سکوت پیشه کرده بودند گرچه در این میان باید از نام سارا اوانز فاکتور گرفته می شد .

سارا که مدام در حال وول خوردن بود و اصلا نمی توانست باور کند که برای نخستین بار در زندگی اش دچار یک شکستگی کوچک آن هم از ناحیه سر شده است ، دستش را از دست پرستار بیرون کشید و با عصبانیت گفت :

_ آخه چند بار بگم ! من هیچ وقت هیچ چیم نمی شه ! تا حالا چندین هزار تا کروشیو و آواداکدورا رد کردم ، ولی بازم هیچ صدمه ایی ندیدم ! ایناهان اون لرد ... برو از اون بپرس ...

و انگشتش را به سمت لرد نشانه رفت !

پرستار :
ولدی :


در محفل :


_ هی کجا دارید می رید ؟

با صدای فریاد لودو همه به طرف در بگشتن !

ریموس که از ترس دومبول خودش را به شکل سابق خود ، یک گرگینه در آورده بود ، فورا به اتاق پشتی فرار کرد و باعث شد بلانک و مک لاگن نیز او را همراهی کنن اما از استرجس در حالی که پول ها را می شمارد گفت :

_ چه خبر شده لودو ؟


لودو نگاهی به استرجس و سپس نگاهی به پول ها کرد و داد زد :

_ فروختی ؟ تو محفل رو فروختی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- ... وگرنه این مجری به دست خودم نابود میشه!
و در همین هنگام بود که محفلی ها فهمیدند که کارهایشان بی فایده بوده و دامبلدور خواب را دیده است!
- هیچ کس نتونست گراوپ رو نابود کرد!
- گراوپ خودش همه رو نابود کرد!شما با گراوپ و هاگر طرف بود!
دامبل اول خوشحال شد که هاگرید مطیع اوست اما بعد از چند ثانیه بالاخره به سلولهای پیر مغزش رسید که الان هاگرید نیست و گراوپ میتواند او را یک لقمه چپ کند.
- پشمک خان من توان توانمو گذاشتم؟ یا تو بهش چیزی نگفتی و اون حماقت کرد! خودت هم بهش اعتراف کردی که اشتباه کرده بودی. در ضمن کچلی خوشتیپیه و من هم خیلی خاصیت دارم اما پشمک داشتن تیپتو ضایع میکنه و توی پیرپاتالی که بی خاصیتی و این رو هم خودت توی غار من به عله گفتی
دامبل که هم خواب بر او اثر کرده بود و هم کم آورده بود چوبدستی کشید و گفت: کروشیو!
لرد به راحتی طلسم را منحرف کرد آوادا کداورایی فرستاد و کلاً همه بیخیال برنامه و تلویزیون و مناظره شدند و همه محفلی ها مشغول دعوا شدند.
طلسم لرد به ریشهای دامبل خورد و در میان آن ها گم شد!
- بالاهره ریش هات به یه دردی خورد پشمک!

در همین هرج و مرج که کارگردان و همه افراد برنامه به جز مجری که اکنون داشت آب میوه میخورد و با خیال راحت نشسته بود فرار کرده بودند، یکی از کروشیو های برقی آتشین بلا به گراوپ خورد و او را از بیخیال در آورد. گراوپ بلند شد و با خشم شروع به مشت و لگد زدن کرد.
یک سری با لگد های او شوت شدند. عده دیگری لای مشت هایش گیر کردند و بعد پرتاب شدند و بقیه هم با ضربه ای که از میز شکسته شده توسط گراوپ پرتاب شده بود بی هوش شدند.
گراوپ رو به دوربین گفت: برنامه فرت! و سپس با مشتی دوربین را خورد کرد و از استودیوی ویران رفت.

در همین هنگام لودو که به تازگی از جزایر بالاک برگشته بود و به خانه ریدل رفته بود، متوجه شد که همه در استودیو هستند و سوار بر جارو به آن جا آمد! از آن بالا دید سقف استودیو ترک خورده و در هم در قطعات دوسانتی این ور و آن ور افتاده. با عجله از جارو پایین آمد و وارد استودیو شد.
با یک نگاه چشمانش 5 برابر شد و سپس با عجله به اورژانس سنت مانگو زنگ زد
- الو سنت مانگو؟
- بله!
- ببخشید بی زحمت دو تا کامیون بفرستید من کلی مجروح دارم بار بزنم بیان اون جا
- حال شما خوبه؟
- ممنون شما چطورید!
- به کجا بفرستم؟
- استودیوی مرکزی.

چند دقیقه بعد دو کامیون به آن جا آمد و لودو به کمک راننده تمام محفلیون و مرگخوار ها را در کامیون ها بار زد تا به سنت مانگو منتقلشان کند!
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/6/16 15:31:22
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی یه اهمی کرد و در حالی که بسیار خونسرد به نظر می رسید گفت :
_ خب به خاطر اینکه این پیرک موضوع رو به جوانب فرعی کشونده من از برنامه خواستار نیم ساعت وقت اضافه بعد از مناظره ها هستم.

گراوپ با حمایت پشت صحنه برای اعتراض :
_ جناب لرد! شما هم همش اینجا حضور داشتید. وقتی به شما تعلق نمی گیره! همین جا می تونید دفاع کنید.

لرد چوب دستی اش را به نشانه تهدید نشان داد :
_ همین که گفتم روشنه؟
و سپس نگاهی به کارگردان انداخت به معنی اینکه یا این مجریتو خفش می کنی یا برات خفش میکنم!

خلاصه لرد رفت سر اصل موضوع :

_ این ریش دراز خودش می دونه که این حرفا رو فقط به خاطر ایجاد تنش و دو دلی و ایجاد کردن روحیه انزجار بین مردم می زنه. می خواد منو خراب کنه! اما خودتون می دونید که در سال پنجم این حماقت خود عله بود که باعث شد به وزارتخونه بیاد و با مرگ خوارای من درگیر بشه.
در سال ششم هم بازم این تفکرات پوچ و تصورات توخالی این پیرک و اون پسره احمق منجر به مرگ این جنازه متحرک که رو به روی من نشسته شد!

دامبل طاقت نیاورد :
_ حماقت؟ تو تمام توانت رو گذاشتی که هری رو با استفاده از روحیه لطیف و انعطاف پذیرش بکشونی وزارت! بعد صبر کن ببینم من مرده متحرکم؟ حالیت می کنم کچل بی خاصیت!

و سپس خواست یه نمه زود آزمایی کنه که :

_ خب جناب لرد به خاطر اینکه دامبلدور عزیز ده مین از وقت شما رو گرفتن شما می تونید باز ادامه بدید. لطفا صحبت پایانی رو بگید!

دامبل که دیگه قابل کنترل نبود :
_ محفلی ها از پست صحنه وقت گرفتن! من دو ساعت کمتر از این کچل حرف زدم! باید حقمو پس بدید وگرنه این یکی مجری به دست خودم نابود می شه.

و کارگردان در آن وسط در فکر یک مرخصی درست وحسابی به جزایر قناری بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور و ولدمورت از غیبت گراوپ سو استفاده کرده بودن و به انواع و اشکال مختلف داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن. در پشت صحنه هم دعوایی اینچنینی در حال انجام بود. البته فقط کمی بیشتر و شدیدتر.. فقط کمی بیشتر!

- ژوپ ژوپ ژوپ.. پق! شپلخ! (افکت پرتاب شدن دمپایی سارا به کله ی بلا و اصابت آن )

کارگردان و عوامل پشت صحنه بر سر و سینه زنان به این فکر می کردن که این ه کسی بود که چنین ایده ی نابی رو مطرح کرد و همه ی عوامل رو به ورطه ی نابودی کشوند که..

با تمام صداهای ناهنجار موجود در جهان گراوپ به استدیو برگشت و نیمی از اون رو با خاک کوچه یکی کرد!

کارگردان هم قلبش گرفت و دار فانی رو وداع گفت.اما اینجا پیک عله حضور داشت. ارائه ی خدمتی دیگر از مدیریت خدمت رسان و عـَدالت محور! WoW!

هد هد جغد ریش دار حاجی عزت(!) با یه نامه که به پاش بسته بود بال زنان میاد و تلپی روی سینه ی کارگردان میشینه. _ در این لحظه تمام حاضرین، که اول شاهد نشستن شتر مشهور و بعد جغد مذکور بودن؛ به گریه میوفتن_ جغد هرکاری می کنه گریه ش نمیاد، چون این تنها در توان فاوکس عزیز است و بس؛ خیلی زور می زنه ولی فقط نتیجه ش کاری ناشایست بوده. برای همین سریع نامه رو می ندازه و عرصه رو خالی می کنه.

کارگردان بلند میشه، اه و ایش و چندش رو میگه و نامه رو باز می کنه:

- همه پاشید باید بریم استدیو عـزت!

استدیو عزت:
با به زبون اوردن کلمات مختلفه ی تعجب تمام جمع قبلی بی کم و کاست وارد استدیوی جدید میشن. سه تا تریبون و مقادیر زیادی دکور این ور اونور به چشم می خوره.

اینیگو ایماگو با منوی مخفی مدیریت پشت تریبون وسط وایستاده و با رویی گشاده به دو مهمان خوشامد میگه.

- آقایان دامبلدور و ریدل .. خوش آمدید. پرفسور دامبلدور نوبت شماست.

ولدمورت با شنیدن فامیلی واقعیش چند چین [و چروک] روی کله ی کچلش حک میشه.

- خیلی ممنون اینیگو.. من واقعا تعجب می کنم.. ایشون میگن من عاشق هری بودم. خب چاییدی پسرم.. فرزندان من.این افتخار ماست که عاشق باشیم. ما عاشق همیم .. به هم عشق می ورزیم.. لاو می دیم .. بغل ..بوس و امم.. همینا بیایید با عشق آشتی کنیم.

دامبلدور پشت تریبون درست مثل جشن بازگشایی هاگوارتز آغوششو باز می کنه و چندتا مرگخوار اون طرف در اثر تهوع شدید می رن زیر شتـ.. از دنیا رخت برمی بندند!

دامبلدور ادامه می ده: من بیانیه می دم.. ده تا بیستا هر چقدر شد.. من محکوم می کنم این تام رو.. تام تام.. مالفوی این همه ثروت رو از کجا آورده.. بلاتریکس لسترنج عزیز این گیسوان کمند رو از کجا آورده؟ اینا پرونده هاش تو جیبمه همش.. بلاتریکس ریگولوس رو به قتل رسونده و زلف شهلاش رو به یغما برده..

دامبلدور از ترس اینکه دندون مصنوعیاش بیرون بیوفته چند لحظه ساکت میشه و با یه دستمال صورتش رو پاک می کنه.

- شما چندبار برای کاشت مو اقدام کردی ولی نتونستی.. چندتا متخصص بیگناه رو هم کشتی! گفتی پنجاه نفر برنامه ی نظارتی منو درخواست کردن.. اصلا این جادوگران پنجاه نفر عضو فعال بیشتر نداره! ولی تو ده نفر رو نام ببر.. ده نفر که نداری.. پنج تا بگو.. دوتا بگو..یکی بگو! شما فکر می کنی ما از بیابونها اومدیم؟!

محفلی های پشت صحنه:

اینیگو به سمت دامبلدور برمیگرده و میگه: من باید به شما یه تذکر قانونی بدم.. این برنامه رو خیلی ها می بینن.. حق دار.. تروریست شخصیت ساکت ..بوقی کلنگ گولاخ و غیره.. از افراد غایب صحبت نکنید.. و این مسائل به موضوع ربطی نداشت!

- من از تو تعجب می کنم ایماگو.. موضوع رو کی تعیین کرده مگه.. همین کچل.. برا خودش نشست یه مشت سوژه داد..چرا نگم؟ اینا حقایق دنیای ماست.. چطور میشه نگم؟ من همه ی وقتمو می دم به ایشون.. خوشم اومد از هوشتون.. ما که می دونیم این تریبونها در اختیار کیه.. ایشون جواب سوالهای منو ندادن از اول تا حالا.. چهار شبه نمی ذارن من بخوابم.. روز اول یه بلاجر نمی دونم از کجا اومد نشست وسط شیشه ی اتوبوس ما.. من واقعا نمی دونم چی بگم!

اینیگو برمیگرده به سمت ولدمورت و میگه: خب آقای ریدل نوبت شماست.. صحبت پایانی رو بگید که بریم خونه!


----

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مجري كه وضعيت رو قرمز ميبينه سريع يه حفاظ به قطر شيش متر دور خودش درست ميكنه بعد ميگه :

- اقايون ما اومديم اينجا كه با هم در رابطه با دوران تحصيلي عله از سوم هاگ تا ششم صحبت كنيم خواهش ميكنم ادامه بديد!

ولدمورت رويش را از مجري بر مي دارد و رو به دامبلدور ميگه : سال سوم بود كه دامبلدور پيتر پتي گرو رو پيش من فرستاد ، اين كار دامبلدور يه لطف بزرگ در حق من بود ، اواداكداورا !

مجري كه تازه حفاظ دورش را برداشته بود توسط اين طلسم به ديار باقي شتافت.

كارگردان : مجري بعدي !

دامبلدور ريشاش رو داخل پيژامش فرو ميكنه و ميگه : هُش ، تو مغزت كپك زده تام بايد بري چكاپ كني ، سال سوم خبري از تو نبود تو ديگه نا اميد شده بودي مي خواستي بري معتاد شي !

مجري جديد كه كسي جز گرواپ نبود گفت : وقت تموم دامبل ، داركي وقت شروع !

دامبلدور و ولدمورت به غول نگاه مي كردند كه سرش رو خم كرده بود تا به سقف نخور ، هردو جادوگر سريع حفاظ هاي قدرت مند دور خود ايجاد كردند.

ولدمورت شروع به صحبت كرد : من سال سيوم كاري نكردم ولي تو برام پبترو فرستادي هرچند من اينقدر گلاخ بودم كه به پيتر نيازي نداشته باشم ولي تو سال چهارم من دهن عله رو صاف كردم !

***
مرگخواري پشت صحنه همه شروع به دست زدن و هورا كشيدن كردند و در مقابل محفليون در گوشه اي جمع شده بودند و روي كاغذ هاي زيادي رو به دامبلدور ميدادند.

بلا رو به ترورس كرد و گفت : اينا دارن چي كار مي كنن ، كروشيو كروشيو كروشيو كروشيو !

محفلي هايي كه از دست كروشيو هاي بلا نجات پيدا كرده بودند ، شروع به فرستادن اكسپلي ارموس شدند!

ترورس :

***
دامبلدور كه مثل اهو توي گُل گير كرده بود گفت : نه سال چهارم عله خيلي مشهور شد ، از پس تمام مشكلات بر اومد اونم با تلاش هاي فراوان و مرقبت هاي من درضمن من اگه يادت بياد اون يارو پسر كراوچم گرفتم و نقشه هاي تو رو هم شپلخت كردم!

ولدمورت با اشاره گراوپ كه داشت يك بوقلمون زنده را مي خورد ادامه داد : ديگه عله هر لحظه داشت كمك ميشد وگرنه الان بوقيده بود بعدشم من واسه كرواچ متاسفم ، ملت ميدانند ميبينند همين پشمك كرواچ رو كشت هم پدرشو هم پسرشو كش واسه محافظت از هري مي بينيد كه اين پير مرد ديوانه شده از عشق عله!

از پشت صحنه با ايما و اشاره به گرواپ فهموندن كه پيام بازرگاني دارن!

گرواپ : بريم پيام ديد ، بعد برگشت از سال پنجم و ششم زر زد!

ولدمورت نگاهي به دامبلدور انداخت و ديد دامبلدور از فرط خستگي چشمانش را روي هم گذاشته و در حال خوابيدن است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/16 12:12:22
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/16 12:40:24
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟