دامبلدور و ولدمورت از غیبت گراوپ سو استفاده کرده بودن و به انواع و اشکال مختلف داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن. در پشت صحنه هم دعوایی اینچنینی در حال انجام بود. البته فقط کمی بیشتر و شدیدتر.. فقط کمی بیشتر!
- ژوپ ژوپ ژوپ.. پق! شپلخ! (افکت پرتاب شدن دمپایی سارا به کله ی بلا و اصابت آن

)
کارگردان و عوامل پشت صحنه بر سر و سینه زنان به این فکر می کردن که این ه کسی بود که چنین ایده ی نابی رو مطرح کرد و همه ی عوامل رو به ورطه ی نابودی کشوند که..
با تمام صداهای ناهنجار موجود در جهان گراوپ به استدیو برگشت و نیمی از اون رو با خاک کوچه یکی کرد!
کارگردان هم قلبش گرفت و دار فانی رو وداع گفت.اما اینجا پیک عله حضور داشت. ارائه ی خدمتی دیگر از مدیریت خدمت رسان و عـَدالت محور! WoW!
هد هد جغد ریش دار حاجی عزت(!) با یه نامه که به پاش بسته بود بال زنان میاد و تلپی روی سینه ی کارگردان میشینه. _ در این لحظه تمام حاضرین، که اول شاهد نشستن شتر مشهور و بعد جغد مذکور بودن؛ به گریه میوفتن_ جغد هرکاری می کنه گریه ش نمیاد، چون این تنها در توان فاوکس عزیز است و بس؛ خیلی زور می زنه ولی فقط نتیجه ش کاری ناشایست بوده. برای همین سریع نامه رو می ندازه و عرصه رو خالی می کنه.

کارگردان بلند میشه، اه و ایش و چندش رو میگه و نامه رو باز می کنه:
- همه پاشید باید بریم استدیو عـزت!
استدیو عزت:با به زبون اوردن کلمات مختلفه ی تعجب تمام جمع قبلی بی کم و کاست وارد استدیوی جدید میشن. سه تا تریبون و مقادیر زیادی دکور این ور اونور به چشم می خوره.
اینیگو ایماگو با منوی مخفی مدیریت پشت تریبون وسط وایستاده و با رویی گشاده به دو مهمان خوشامد میگه.
- آقایان دامبلدور و ریدل .. خوش آمدید. پرفسور دامبلدور نوبت شماست.
ولدمورت با شنیدن فامیلی واقعیش چند چین [و چروک] روی کله ی کچلش حک میشه.
- خیلی ممنون اینیگو.. من واقعا تعجب می کنم.. ایشون میگن من عاشق هری بودم. خب چاییدی پسرم.. فرزندان من.این افتخار ماست که عاشق باشیم. ما عاشق همیم .. به هم عشق می ورزیم.. لاو می دیم .. بغل ..بوس و امم.. همینا بیایید با عشق آشتی کنیم.

دامبلدور پشت تریبون درست مثل جشن بازگشایی هاگوارتز آغوششو باز می کنه و چندتا مرگخوار اون طرف در اثر تهوع شدید می رن زیر شتـ.. از دنیا رخت برمی بندند!

دامبلدور ادامه می ده: من بیانیه می دم.. ده تا بیستا هر چقدر شد.. من محکوم می کنم این تام رو.. تام تام.. مالفوی این همه ثروت رو از کجا آورده.. بلاتریکس لسترنج عزیز این گیسوان کمند رو از کجا آورده؟ اینا پرونده هاش تو جیبمه همش.. بلاتریکس ریگولوس رو به قتل رسونده و زلف شهلاش رو به یغما برده..
دامبلدور از ترس اینکه دندون مصنوعیاش بیرون بیوفته چند لحظه ساکت میشه و با یه دستمال صورتش رو پاک می کنه.
- شما چندبار برای کاشت مو اقدام کردی ولی نتونستی.. چندتا متخصص بیگناه رو هم کشتی! گفتی پنجاه نفر برنامه ی نظارتی منو درخواست کردن.. اصلا این جادوگران پنجاه نفر عضو فعال بیشتر نداره! ولی تو ده نفر رو نام ببر.. ده نفر که نداری.. پنج تا بگو.. دوتا بگو..یکی بگو! شما فکر می کنی ما از بیابونها اومدیم؟!
محفلی های پشت صحنه:

اینیگو به سمت دامبلدور برمیگرده و میگه: من باید به شما یه تذکر قانونی بدم.. این برنامه رو خیلی ها می بینن.. حق دار.. تروریست شخصیت ساکت ..بوقی کلنگ گولاخ و غیره.. از افراد غایب صحبت نکنید.. و این مسائل به موضوع ربطی نداشت!
- من از تو تعجب می کنم ایماگو.. موضوع رو کی تعیین کرده مگه.. همین کچل.. برا خودش نشست یه مشت سوژه داد..چرا نگم؟ اینا حقایق دنیای ماست.. چطور میشه نگم؟ من همه ی وقتمو می دم به ایشون.. خوشم اومد از هوشتون.. ما که می دونیم این تریبونها در اختیار کیه.. ایشون جواب سوالهای منو ندادن از اول تا حالا.. چهار شبه نمی ذارن من بخوابم.. روز اول یه بلاجر نمی دونم از کجا اومد نشست وسط شیشه ی اتوبوس ما.. من واقعا نمی دونم چی بگم!
اینیگو برمیگرده به سمت ولدمورت و میگه: خب آقای ریدل نوبت شماست.. صحبت پایانی رو بگید که بریم خونه!
----