
میشه این رو برام نقد کنین؟
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|


هنوز مرگخوار نشده ها هم می تونن درخواست بدن ارباب؟
بسم مرلین:
یا لرد! طی بررسی هایی که در مدت اخیر صورت گرفته، برخی از مرگخواران شما، امتیاز کافی در زمینه سیاهی نداشته و از نظر معیارهای مرگخواریِ مورد نظر وزرات، مردود می شوند. لذا تقاضا می شود در طی یک ماه، درآموزش های مرگخوارانتان تجدید نظر نمایید. در غیر این صورت، با آنها به عنوان شهروند بدون مجوز برخورد می شود.
امضا: سازمان امنیت و اطلاعات جادوگری
یک مرگخوار معمولی در چنین شرایطی، پس از خواندن این نامه، دچار لرز می شود. اما در این موقعیت، ما با یک مرگخوار معمولی روبرو نیستیم. استاد اعظم ویبره خانه ریدل، هکتور دگورث گرنجر، وقتی برای بار سوم نامه را از اول تا آخر مطالعه کرد
از لرزیدن ایستاد. و باز هم ایستاد! و باز هم ایستاد.
هکتور حتی برای یک لحظه به این فکر نیافتاد که شاید خودش هم نیاز به آموزش داشته باشد. هکتور در فکر ساختن معجون آموزش مرگخواری بود.
از اتاق نجینی ! (هکتور نتوانست جلوی پوزخند زدنش را بگیرد و فکر نکند که مگر جا قحطی بود)
- اینو ببینید! ما در خطریم!
- چی شده؟ ساحره ها اعتصاب کردن؟
- نه رودولف بدتر از اون!
- ساحره ها قهر کردن؟
- این کجاش بده؟ نه بدتر از این!
- ساحره ها گذاشتن رفتن؟
ارباب فعلا اینجا نیست.




كراب خواست بزند زير گريه. کراب خواست" هاى هاى" اشک بريزد و به روزگار بدش لعنت بفرستد ولى بعد متوجه شد که ريمل زده و ممکن است با گريه، بريزد. به همين علت گريه نکرد. خواست دهانش را باز كند و هر چى فحش است به تسرال ها بگويد، بگويد که در زندگى اش تسترالى مثل آن ها نديده، خواست بگويد آخه تسترال هم انقدر تسترال! خواست بگويد خيلى تستراليد! ولى بعد متوجه شد که ممکن است صورتش چروک شود و پير ديده شود به همين علت فحش هم نداد.
کراب که نه توانست گريه کند و نه حتى توانست فحش بدهد، افسرده شد. با چشمانش خيره شد به يک گوشه و حرف نزد. بعد سکته کرد، قلبش گرفت، سرطان گرفت، مغزش جا به جا شد، ماشين از رويش رد شد، خاکش کردند و سر قبرش فاتحه خواندند و خرما پخش کردند و چند اداى ديگر را هم درآورد اما وقتى ديد در تمام مدت تسترال ها با حالتنگاهش مى کنند فهميد که" هيچ وقت در زندگى با يک تسترال درد و دل نکند!". بعد از جايش بلند شد و با عصبانيت از پيش تسترال ها دور شد و تسترال ها به خنديدن ادامه دادند.
هكتور بود. از هميشه سالم تر و شاداب تر. كراب در دل با خود گفت که چطور قرار است هکتورى با اين انرژى را بکشد؟ که ناخودآگاه جلو رفت و گردن هکتور را فشار داد.
- خفت مى کنم.بايد بميري!
کراب خودش را يک فرد کاملا متشخص و فرهنگى مى دانست، لباس هاى جديدى خريده بود با يک عالمه لوازم آرايشى و حتى از آن کيف ها که مهندس ها دارند و حالا... با دو دستش گردن يکى را گرفته بود و فشار مى داد! مردم چه مى گويند اصلا؟
ولي در سمت ديگر دستور لرد بود به همين علت کراب عذاب وجدان را کنار گذاشت.
- کراب چرا منو غلغلک مى دادى؟
گويا هكتور به اين راحتي ها نمي مرد.
و برای کشتن دامبلدور بهترین زمان وقتی بود که دامبلدور برای چکاپ نزد یک پزشک مشنگ در بیمارستانی مشنگی مراجعه میکرد!
در روزهای اخیر محفل بسیار محتاط شده بود...آنها که از نفوذ مرگخوارها در همه جا خبر داشتند،تصمیم گرفته بودند دامبلدور را که کهولت سن نیز داشت،هر یک مدت یکبار به بیمارستانی مشنگی آورده تا پزشکان او را چکاپ کنند!
و روز پیش جاسوسان مرگخوار،توانستند نقشه محفلی ها را فهمیده و تاریخ چکاب را دربیاورند....از همین رو لرد ولدمورت یکی از مرگخوارانش را مامور کرده بود تا به آن بیمارستان مشنگی رفته و دامبلدور را بکشد...یک مرگخوار...رودولف را!
دستور بسیار واضح بود!
دامبلدور رو بکش!
تا اینکه چشمش به صندلی چرخداری افتاد...سپس به سرعت روی آن نشست و به سمت بیمارستان حرکت کرد...تا اینکه بعد از وارد شدن،نگهبان بیمارستان جلوی او سبز شد...
_زنان!
_نه...بخش زنان...برای زایمان وقت هس حالا!
رودولف با تعجب از روی ویلچر بلند شد و داخل بیمارستان رفت....به نظر میرسید که دکتر یا پزشک،معادل همان شفادهنده باشد...او همچنین فهمید که پزشکان مورد احترام بقیه هستند و احتمالا اگر خودش را پزشک جا میزد،میتوانست راحت تر در بیمارستان رفت و آمد کرده و حتی شاید به این وسیله دامبلدور زیر دستان اون می افتاد تا راحت تر کلک او را بکند!
_چی؟!نه...با شما کاری ندارم...با خانوم میخواستم صحبت کنم!
رودولف تمامی داستان را فهمید...تمامی داستانی که زن مسئول اطلاعات بیمارستان برای کسی که پشت خط بود،در حال بازگو کردن بود...فهمید که "جوزوفینٍ چش سفید" طلاقش را...
رودولف بسیار جلوی خود را گرفت،که نگوید بخش زنان...زیرا که صد در صد دامبلدور به آن بخش برای چکاب مراجعه نخواهد کرد
_بخش...چیز...همون بخشی که...همون بخشی که...آم...پیرمردای بالای صد سال و فرتوت و ضعیف و اینا رو کدوم بخش میبرن؟!
_سردخونه؟!
_ام...دکتر...جسارت نمیکنم...این تیغ جراحی مناسب تر نبود؟!در ضمن عمل مغز میخواستیم انجام بدیم،چرا شکمش رو شکافتین؟!
_از من میپرسین استاد؟!خیلی مایه خوشحالی منه که دارین امتحانم میکنید ببینید بلدم یا نه...این کلیه اس!
_هام...خب...ببریدش،بکنید،بندازینش دور!
_خب بچه ها...من میرم دست به آب...شما مشغول باشین...اجزای غیر ضروری رو بکنین بندازین دور...بذارین سبک بشه این بنده خدا...مشکلش اضافه وزن بود...آم این چیه؟!
_قلبه!
_اینم بندازین دور...داره تکون میخوره؛خوشم نیومد ازش...خب...فعلا!
عه؟!ارباب...چرا بلند شدین؟!دارم از خفنیتیم میگم!
لرد اما بدون توجه به حرفهای رودولف به سمت اتاق خود رفت



زندگی شکستن خرق عادت هاست!
چنین فداکاری هایی در میان هم مرگخواران دیده میشود.آیا به راستی رودولف حاضر بود به خاطر کمک به دراکو،آن هم برای چنین اشتباه مضحکی،یک عمر با اگنس پیر زندگی کند؟ از طرفی میدانیم مرگخواران در عهدشکنی،شهره ی عام و خاص بودند.وفاداری ـشان به لردسیاه را میتوان از عجایب خلقت دانست! حتی شاید چنین معجونی تاثیر مثبتی روی نارسیسا می داشت. همه این جواب ها در پایان این پُست ...
چنین فداکاری هایی در میان هم مرگخواران دیده میشود.
اگنس پیر که به نظر می رسید بیشتر از صد کیلو وزن داشته باشد،با عشوه ی بسیار روی پاشنه ی پایش چرخی زد و همچون صحنه ی تماشای یک مرغ از پشت سر، از پله های مارپیچ قصر مالفوی ها بالا رفت.رودولف برای نجات یک جوجه مرگخوار، دو دستی خودش را بیچاره کرده بود.
-مرلینا ! یعنی میشه یهو چپ کنه؟!
و بله! از آنجایی که مثل همیشه، مرلین از مرکز سرور جادوگران،مشغول تماشا و بررسی تمامِ سوژه ها بود،اینبار استثنائاً دعای رودولف را بی پاسخ نگذاشت.البته با کمی تاخیر! این معجون هوشمند خاصیت عجیبی داشت.جادوگران زشـت را زیـبـا و آنهایی که زیبا بودند را تبدیل به یک عجوزه ی پیـر میکرد!
این معجون هوشمند خاصیت عجیبی داشت.جادوگران زشـت را زیـبـا و آنهایی که زیبا بودند را تبدیل به یک عجوزه ی پیـر میکرد!
! در این میان معجون به صورت خیلی تخیلی روی اگنس و نارسیسا ریخته میشه و قسمتیش واردِ دهانشون میشه ..
- ای جون! اگنس
- مــــــامــــان!


هی بیام درخواست نقد بدم. اضافه کنم ارباب؟ نقدش می کنید لطفا برام ارباب؟
یکی از چالش های خانمان سوز افراد، خرید هدیه ی تولده. می پرسید چرا هدیه ی تولد؟ خب.. در جواب این سوال باید بگم چون واقعا کار سخت و دشواریه.
یکی از چالش های خانمان سوز افراد، خرید هدیه ی تولده. می پرسید چرا هدیه ی تولد؟ خب.. در جواب این سوال باید بگم چون واقعا کار سخت و دشواریه. همه ی ما می دونیم که خرید یک کادوی تولد خودش یک پروسه ی خیلی طولانی داره. از در نظر گرفتن سلیقه ی فرد مورد نظر گرفته تااا میزان بودجه ی شما. حدس زدن میزان علاقه ی احتمالی فرد مورد نظر به انتخاب شما هم که کلا مبحث جداییه! ترجیح میدم زیاد وارد اینجور مباحث نشیم. برای همین فعلا برگردیم سر موضوع این خاطره. هدیه ی تولد!
- دااای..؟![]()
- هوم؟![]()
- هوم نه. بله!![]()
- بله؟!![]()
-![]()
-
دیالوگ دوم متعلق به تک خون آشام خانه ی ریدل بود که همزمان با افتادن از روی تخت و سقوط یک عدد مجسمه ی سنگی بر روی سر مبارکش، به زبان آورد.
هنوزم امیدی هست؟
-اگه تا چند دقیقه ی دیگه گیبن نیاد اینجا. ما خودمون میایم و همتون رو مجبور میکنیم یه پاتیل تار عنکبوت بخورید.
با حرف های ارسینوس رگ غیرت هکتور تند تر زد سپس قلمبه شد و بعد هم ترکید حالا هکتور یک موجود بدون رگ غیرت بود. اما این باعث نشد که هکتور از درست کردن معجون دست بکشد. چند دقیقه بعد معجون اماده بود.
ایلین وینکی را از یقه بلند کرد و جلو انداخت.
-وینکی کلا غلط کرد که در سوژه شرکت کرد. وینکی جن غلط کن بود. وینکی پشیمون بود.
اما دیگر دیر شده بود هکتور ضربه ی پاشنه ی کفشش را در فک وینکی پیاده کرد و معجون را در دهان 180 درجه باز وینکی ریخت. هنوز معجون از حلق وینکی کاملا پایین نرفته بود که وینکی تغییر حالت داد صورتش سیاه و سفید شد و لبخند مسخره ای روی صورتش پدید امد. دست و پاهاش بلند شد و موهای بدنش ریخت. تقریبا شبیه گیبن شده بود اما تقریبا!
وینکی که حالا گیبن شده بود به سرعت به این طرف و ان طرف میدوید و بلند بلند میخندید.


