جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: جمعه 30 دی 1384 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
«بچه هايي كه ميخوان براي اولين بار تو اين تايپيك پست بزنن ابتدا برن اولين پست اين تايپيك رو با دقت بخونند.»
*************************************************************************************************
هري و سيريوس به سمت قلعه راه افتادند.در بين راه هري رو كرد به سيريوس و گفت :سيريوس تو تا الان كجا بودي؟تو كه مرده .......يعني من با چشماي خودم ديدم.
سيريوس در حالي كه لبخند ميزد گفت: هري من ميبايستي وانمود ميكردم كه مردم تا ولدمورت و وزارتخونه گمراه بشن؟
هري:آخه چرا؟وزارتخونه كه به سمت محفل برگشت؟؟؟؟؟
سيريوس به آسمان نگاه كرد و آه بلندي از ته دل كشيد و گفت:هري اونموقع كه من اينكار كردم هنوز وزارتخونه به محفل نپيوسته بود.تازه از كجا معلوم كه وزارتخونه براي ولدمورت كار نميكرد؟
هري:يعني شما فكر ميكنين كه وزارتخونه....
سيريوس حرفشو قطع كرد و گفت: آره هري ما به وزارتخونه اعتماد نداريم.ما فكر ميكنيم كه اين وزير جديد يكي از مرگخورهاي ولدمورته.!!!!!!!
ناگهان فكر هري به چيز ديگري معطوف شد: سيريوس تو گفتي ما ؟؟؟!!!! يعني دامبلدورم زندست؟؟يعني اونم....
سيريوس:گوش كن هري دامبلدور مرده.يعني مك گونگال و بعقيه اينطوري به من گفتن.من از اولش ميدونستم كه به اين اسنيپ نميشه اعتماد كرد.چند دفعه به دامبلدور گفتم كه اين كثافت از پاچه خواران ولدمورته.
هري با عصبانيت فرياد زد: اون قابل اعتماده.!!اسنيپ هنوز طرف محفله.دامبلدور هيچوقت به كسي بيخودي اعتماد نميكنه.
هري بدون اينكه فكر كنه يا خودش بخاد اين حرفها از دهنش پريده بود.انگار اين حرفهاي كس ديگه اي بود كه از دهن هري در اومده بود..........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری: اماچجوری؟
سیریوس : بعداً میگم فعلاً باید بریم هاگوارتز، باید آماده شی بریم یه جای دور...
- : کجا اصلا چرا بریم هاگوارتز ؟ ولدمورت باید نزدیکیا باشه ، من باید انتقام تک تک اونایی رو که کشته بگیرم ، سیریوس اصلاً فکر نمیکردم ...
- : چی؟ اصلاً تو از کجا میدونی ولدمورت اینجاست !
- : میدونم خودم احساسش میکنم ...
- : اما هری ، اون رفت...
- : کجا؟ چجوری؟
- : اون رفت... رفت... ایران... غیب شد و رفت
- : چی ... ؟!چی ... ؟!تو از کجا میدونی؟اصلا اینجا که نمیشه غیب و ظاهر شد پس چجوری...
- : اما اون اینکارو راحت تر از اونی که تو فکرشو بکنی انجام میده ، در مورد اینکه چرا رفت و چجوری رفت هم بعداً بهت میگم ، اما فعلاً باید بریم تا تو و هرمیون و رون آماده شین بریم
- : خیلی خوب سیریوس من که کم آوردم ...
- : بریم
-----------------------------------
خوب امیدوارم خوب بوده باشه ...
سعی کنید بریم فصل بعد و زیاد توی هاگوارتز الاف نشیم سریع رون وهرمیون وهری وسیریوس بیان ایران که ما جادوگرای ایرانی منتظریم!
پسرجادویی MAGICALBOY

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این منم که میگم دامبلدور زنده هست بالاخره می فهمید !
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس: کار اشتباهی کردی در هر صورت باید بجنبی
هری:آخه برا چی؟
سیریوس:ولدمور...............
ناگهانی صدایی هولناک آمد و چند تا از شاخه های عظیم شکست و روی سر هری و سیریوس افتاد هر در حالی که سرشونو گرفته بودن به سمت دیگری رفتن
سیریوس با فریاد و خشم:کج منقا.... یعنی بال چروکیده چند بار بگم اینطوری فرود نیا اونم رو درخت...از دست تو
هری با تعجب:سیریوس من شکم چی شده ؟؟؟ولدمورتو نابود کردم
سیریوس با پوزخند : وای هری چقدر گذشته!!!!!!!!!!!!!
و هری رو در آغوش گرفت بعد یک هو مثل اینکه موضوعی مهمی رو به خاطر آورده هری را رها کرد و همین طور که با آستینش اشکهاش را پاک می کرد :هری تو خیلی ساده ای
هری:چر........
سیریوس:هورکراکس ها رو فراموش کردی
هری:یعنی یعنی
سیریوس: بله هری ......... ولدمورت صحیح و سالمه
هری احساس کرد که دنیا به ئور سرش می چرخه
..................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با ارزوی خوشحالی برای همه جادوگرها
داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول 1= سفر به ايران= تهران :
هری به اطرافش نگاه کرد .چیزی جز تاریکی ندید.برگشت که به قلعه برگردد که ناگهان صدایی رو از پشت سرش شنید. سریع به اون طرف نگاه کرد اما بازم چیزی جز تاریکی ندید.ولی این ذفعه مطمئن تود.اون صداشو شنیده بود.صدای همون چیزی رو که دنبالش بود.چوب دستیشو در آورد اونو روشن کرد.ولی بازم چیزی نمیدید.به فکرش رسید که به دامبلدور ختر خبر بده ولی یادش اومد که دامبلدور مرده.این برای اولین باذی بود که از ته دل میخاست دامبلدور در کنارش باشه.در این افکار بود که دوباره همون صدا رو شنید. به سمت صدا برگشت .یعنی درست میدید!! سیریوس ؟!!!تویی تو که ......
سیریوس صحبتشو قطع کرد و گفت : هری الان وقت این حرفها نیست الان باید بریم دنبال ولدمورت.
هری: ولی فقط بگو که کی به تو گفت که من اینجام؟
سیریوس:من با مک گونگال در ارتباط بودم.اون به من گفت که تو تنها به جنگل اومدی،البته کار بسیار خطرناکی کردی.تو نباید تنها میومدی.......
______________________________________________________________________

بچه هایی که مایلند تو این تایپیک پست بزنن اول مطالب زیر رو بخونن وبعد ادامه داستانو پست بزنن.
اینا بخشهای داستانه که باید رعایت بشه.
فقط تا وفتی که بخشی تموم نشده به سراغ بخش بعدی نرین
ریتم کلی داستان


1= سفر به ايران= تهران :يك سري مقدماتي بايد انجام بشه و داستان طوري پيش بره كه هري مجبور بشه بياد ايران. مثلا ولمورت فرار كنه و بياد ايران و هري هم براي كشتنش بياد ايران.
2= مدرسه جادوگري سورك=تهران: هري بعد از ورودش به ايران ميره به مدرسه جادوگري ايران و در اونجا با جادوگراي ايراني آشنا ميشه و براي پيدا كردن ولدمورت و كشتن اون نقشه ميكشه.
3=در جستجوي ولدمورت=سورك: هري سرنخهايي بدست مياره كه ولدمورت به محلزندگي موسس مدرسه جادوگري سورك رفته. هري به اونجا ميره و با ولدمورت به مبارزه ميپردازه. اون(ولدمورت) فرار ميكنه.
4=پلهاي ويران=اصفهان: دراكو پشيمون ميشه و به سمت هري برميگرده و به هري ميگه كه ولمورت تو اصفهانه. هري و افرادش به اصفهان ميرن و با مرگخورها مبارزه ميكنن،ولي ولدمورت بازم فرار ميكنه .
5=نابودي آثتر باستاني=شيراز: با شكنجه كردن يكي از مرگخورها ميفهمن كه ولدمورت به شيراز رفته .اونها هم به شيراز ميرن و با ولد مورت و مرگخورانش مبارزه ميكنن.در اين مبارزه هري شكست ميخوره و به ناچاربه همراه باقيمانده افراد از شيراز به بم ميره
6=زلزله بم=بم: تو بم هري به تجديد قوا ميپردازه. ولدمورت با غلاماي وفادارش به بم ميان و با اونها مبارزه ميكنه.تو بم شلوغه و بخاطر همين ولدمورت با يك طلسم قوي همه رو به جاي ديگه اي (تبريز) منتقل ميكنه و توي بم جايي كه داشتن مبارزه ميكردن انفجار مهيبي رخ ميده و بسياري از ماگلها ميميرن.
7=بازگشت يك دوست=تبريز:تو تبريز هري و ولمورت به مبارزه ميپردازند كه يك دفعه سرو كله؟!!!!!! دامبلدور پيدا ميشه. هري و دامبلدور با ولدمورت ميجنگند و تا آستانه پيروزي پيش ميرن كه بازم ولدمورت فرار ميكنه.
8=تجديد قوا=تهران: هري و دامبلدور به تهران ميان.توي تهران هري و اعضاي محفل سوالات زيادي از دامبلدور ميپرسن،دامبلدور هم به همه اون سوالات جواب ميده و دوباره فرماندهي محفل رو بدست ميگيره.
9=شب خونين(آخرين نبرد)=سورك:دامبلدور از طريق جاسوساش متوجه ميشه كه ولدمورت به سورك برگشته.اونا از جادوگراي ايران كمك ميگيرن و به سورك ميرن.در اونجا جنگ خونيني انجام ميشه و در اين جنگ هري بسياري از نزديكانش رو از دست ميده.در نهايت هري ولدمورت رو ميكشه و به اين جنگ خونين پايان ميده.
10=پرواز به سوي هاگوارتز:هري به همراه تعدادي از بازماندگان به سمت هاگوارتز حزكت ميكنن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�