ژانویه ۱۹۲۰
وزارت سحر و جادو، سازمان اسرار
دیوارها صدای قدمهای مرد را همراهی میکردند. قدمهایی آرام و کوبنده که سالها این راهروها را طی کرده بودند. در مقابل قدمهای زن جوانی که پشت مرد حرکت میکرد بسیار لرزان برداشته میشدند. چشمان زن جوان نیز به اندازه قدمها میلرزیدند و به دیوارها و گوشه اطراف سرک میکشیدند. زن با آن مکان بیگانه بود. از حضورش در آنجا شوری در دل داشت که دنیا را پیش چشمش روشنتر میکرد. بالاخره به آرزویش رسیده بود، او بالاخره عضوی از سازمان اسرار شده بود. هر چند به عنوان کارآموز ولی دیر نخواهد بود که یک کارمند رسمی بشود.
در مسیر چندبار پیچیدند، و از دفترها و اتاقهای بسیاری عبور کردند. هر بار که به دفتری میرسیدند دخترک انتظار میکشید واردش شوند یا حتی توضیحی درباره کار کرد آن دفتر و کارمندان آنجا بشنود، اما مرد گویی حاضر به گشودن دهانش نبود. کمکم ترس و دلهر داشت دختر را احاطه میکرد که مرد مقابل دری ایستاد. زن جوان به خود آمد. نباید میگذاشت احساساتش او را نالایق نشان میداد. حس کنجکاویاش را به کناری راند و موقرانه کنار مرد ایستاد.
- حتما میدونین که کارمندهای اینجا حق ندارن با کسی حرف بزنن؟
شنیدن صدایش باعث شد دختر جا بخورد. از اولین زمان ملاقاتشان مرد یه کلمه هم به زبان نیاورده بود. حتی نامش را هم نگفت. در جواب سلام زن سری تکان داده با اشاره از او خواستهبود تا به دنبالش بیاید. دختر نفس عمیقی کشید و کوشید تا پاسخش را با صدای محکم و ثابتی بدهد.
- بله.
کوتاه و مختصر. بدون دادن اطلاعات اضافه. دختر با خود مرور کرد: دادن اطلاعات اضافه، نشونهی ضعفه!
- این قانون از زمانی که در این اتاق رو باز کردم شامل حالت شما هم میشه. نه دربارهی محتویات این اتاق و نه حتی درمورد وضعیت آبوهوا. متوجهاید؟
ـ بله. فقط... من میتونم شما رو به چه نامی خطاب کنم؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش را از زیر کلاه به دختر انداخت و با پوزخندی بیان کرد:
- میتونی منو "جناب" خطاب کنی.
مرد در را باز کرد و با سرعت وارد تاریکی عجیب اتاق شد. دختر لحظاتی صبر کرد تا مطمئن شود دیگر مرد دیدی به او ندارد، پس از آن شادمانی لبخندی بر لبانش کشید و او را به پرش کوچکی وادار کرد. دوباره با نفس عمیقی خود را بیدار نمود و با قدمهای لرزان و بلندی پا به درون اتاق گذاشت.
تاریکی مطلق. نه میتوانست ببیند در کجاس و نه میتوانست فاصلهاش را با راهنمایش تخمین بزند. دختر لحظاتی به دور خود چرخید، تا آنکه بدون شنیده شدن کلامی از مرد، چوبدستی از روشن شد و موقعیت خود را تشخیص داد. آن در، در اتاق نبود. بیشتر دری سو به راهرویی گرد و درهای فراوان بود که سر تا پا با مرمر مشکی براق مزین شده بودندن.
- اینجا اتاقهای زیادی داره. هرکدوم هم برای کارها خاصی مور استفاده قرار میگیرن. زمان برگردانها، پیشگوییها... و چیزهایی بسیار قدرتمند.
صدای مرد آرام، محکم و بسیار سرد بود. نه میلرزید و نه وقفهای میداد. هیچ احساسی در میان موج واژگانش شناور نمیشد، ولی واژگانش موجی از احساسات را در دختر پدید میآورد. "لعنتی! من عاشق این شغلم..."
- بسیاری از همکارانم با کاری که میخوام حالا انجام بدم مخالفان، ولی من اعتقاد دارم تو باید از الان بدونی این "ابرقدرت" مخفی در سازمان چیه. شما باید براش آماده باشید.
سپس با پشت پایش سوی دختر چرخید و در حالی که چانهاش را بالا گرفته بود، به او خیره شد. چشمان قهوهای روشن و بیاحساس. صورتی استخوانی و بدون ریش یا سبیل. اولین بار بود دختر تمام چهرهاش را میدید. مرد در کل مسیر زیر کلاه پناه گرفته بود.
- شما آمادهاید خانم ریچاردز؟
- بله.
در مقابل بی نوری چشمان مرد صدای دخترک خیانت کرد و لرزید. مرد چشمانش را از او جدا کرد و سپس رو به در کرد و در مکانی تعبیه شده در کنار در دستش را گذاشت. چندی بعد در صدای تق کمجانی ساطع کرد و مرد به راحتی در را گشود تا وارد بشود. در افکار دختر نقش بست: "مثل درهای مخصوص بانک گرینگوتزه!"
دخترک که وارد شد سرما ناچارش کرد پالتویش را محکم به خود بچسباند. یک قدم، دو قدم. در حین گام سوم بود که صدا بر خورد چیزی در سمت راست او را از جا پراند. در سمت راستش، در سیاهی اطراف دختر، قفسی شیشهای قرار داشت و مردمانی در آن قفس اسیر بودند. یکی از آن مردمان، در واقع زنی با حداقل سی سال سن، دستش را به شیشه کوبانده بود. آنی بعد زن چون مردهای بیجان افتاد... و بعدش دوباره جان گرفت. با آرنجش تقلا کرد بلند شود، اما دوباره مُرد.
صدای دیگری در چپ دختر وحشتش را برانگیخت. فریاد بود. فریاد پسری بسیار کوچکتر از او. پسر فریاد کشید... و سپس دوباره مرد. او میمرد و دوباره جان میگرفت. جادویی او را میمیراند و دوباره جان میداد. تک تک آن مردم، تک تکشان. آنها نه میمردند و نه حتی واقعا زنده بودند.
- جادوی پشت این قفسها، چیزیه که وزارتخونه هم از هویت واقعیش خبر نداره. چیزیه شبیه بخار، مثل هوا. استشمامش میکنی و بعد...
- او... او... اونا...
- اونا نه میمیرن، و نه زندگی میکنن. بخار وارد ریههاشون میشه و میمیرن، و دوباره بخار وارد جسدشون میشه تا زنده بشن.
دختر به مرد نگاه کرد که چگونه بیاحساس دربارهی لوپ بیپایان مرگ و زندگی انسان حرف میزند گویی مردم پیش رویش عروسک خیمهشب بازی اند. گویی آن درد تحمیل شده به آنان یک بازی بچهگانهاست!
دختر قدمی به سمت شیشه برمیدارد و به آن مردم نگاه میکند. چشمانش گرد شده، اشک درچشمانش حلقه زده، تمام شوقش ویران شده... اما پیش عذاب این مرد هیچی نیست. به انعکاس خودش در شیشه نگاه میکند. چشمان سبز لرزانش را میبیند، چهره خودش را درمیان این این مردم تصور میکند و... جیغ میکشد. سمت در میدود با تمام جانش، نمیخواست بیش از این ببیند.
- استوپفای!
دختر چون همان مردم بر زمین میافتد، اما پا نمیشود. مرد سمت بدن بیهوش دختر حرکت میکند و بر بالایش میایستد.
- این هم به جمع کارآموزهای سوخته قبلی اضافه شد.
-----------
پ.ن: من یه چی حدود نیم ساعت تلاش کردم تا لینک کنم آهنگ رو هر بار نشد... الان لینک سایت رو گذاشتم... آهنگ اون آخریهست. آقا به ما هم راز لینک کردن رو بگین تو رو خدا!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30



.