جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
Hogwarts مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

آخرین گروه‌بندی‌ها

كلاس آموزش موسیقی جادویی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: امروز ساعت 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کلاغ

 ژانویه ۱۹۲۰

وزارت سحر و جادو، سازمان اسرار

دیوار‌ها صدای قدم‌های مرد را همراهی می‌کردند. قدم‌هایی آرام و کوبنده که سال‌ها این راه‌روها را طی کرده بودند. در مقابل قدم‌های زن جوانی که پشت مرد حرکت می‌کرد بسیار لرزان برداشته می‌شدند. چشمان زن جوان نیز به اندازه قدم‌ها می‌لرزیدند و به دیوار‌ها و گوشه ‌ اطراف سرک می‌کشیدند. زن با آن مکان بیگانه بود. از حضورش در آنجا شوری در دل داشت که دنیا را پیش چشمش روشن‌تر می‌کرد. بالاخره به آرزویش رسیده بود، او بالاخره عضوی از سازمان اسرار شده بود. هر چند به عنوان کارآموز ولی دیر نخواهد بود که یک کارمند رسمی بشود.

در مسیر چندبار پیچیدند، و از دفتر‌ها و اتاق‌های بسیاری عبور کردند. هر بار که به دفتری می‌رسیدند دخترک انتظار می‌کشید واردش شوند یا حتی توضیحی درباره کار کرد آن دفتر و کارمندان آنجا بشنود، اما مرد گویی حاضر به گشودن دهانش نبود. کم‌کم ترس و دلهر داشت دختر را احاطه می‌کرد که مرد مقابل دری ایستاد. زن جوان به خود آمد. نباید می‌گذاشت احساساتش او را نالایق نشان می‌داد. حس کنجکاوی‌اش را به کناری راند و موقرانه کنار مرد ایستاد.

- حتما می‌دونین که کارمند‌های اینجا حق ندارن با کسی حرف بزنن؟

شنیدن صدایش باعث شد دختر جا بخورد. از اولین زمان ملاقاتشان مرد یه کلمه هم به زبان نیاورده بود. حتی نامش را هم نگفت. در جواب سلام زن سری تکان داده‌ با اشاره از او خواسته‌بود تا به دنبالش بیاید. دختر نفس عمیقی کشید و کوشید تا پاسخش را با صدای محکم و ثابتی بدهد.

- بله.

کوتاه و مختصر. بدون دادن اطلاعات اضافه. دختر با خود مرور کرد: دادن اطلاعات اضافه، نشونه‌ی ضعفه!

- این قانون از زمانی که در این اتاق رو باز کردم شامل حالت شما هم میشه. نه‌ درباره‌ی محتویات این اتاق و نه حتی درمورد وضعیت آب‌وهوا. متوجه‌اید؟

ـ بله. فقط... من می‌تونم شما رو به چه نامی خطاب کنم؟

‌مرد چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش را از زیر کلاه به دختر انداخت و با پوزخندی بیان کرد:

- می‌تونی منو "جناب" خطاب کنی. ‌

مرد در را باز کرد و با سرعت وارد تاریکی عجیب اتاق شد. دختر لحظاتی صبر کرد تا مطمئن شود دیگر مرد دیدی به او ندارد، پس از آن شادمانی لبخندی بر لبانش کشید و او را به پرش کوچکی وادار کرد. دوباره با نفس عمیقی خود را بیدار نمود و با قدم‌های لرزان و بلندی پا به درون اتاق گذاشت.

تاریکی مطلق. نه می‌توانست ببیند در کجاس و نه می‌توانست فاصله‌اش را با راهنمایش تخمین بزند. دختر لحظاتی به دور خود چرخید، تا آنکه بدون شنیده شدن کلامی از مرد، چوبدستی از روشن شد و موقعیت خود را تشخیص داد. آن در، در اتاق نبود. بیشتر دری سو به راه‌رویی گرد و درهای فراوان بود که سر تا پا با مرمر مشکی براق مزین شده بودندن.

- اینجا اتاق‌های زیادی داره. هرکدوم هم برای کارها خاصی مور استفاده قرار می‌گیرن. زمان برگردان‌ها، پیشگویی‌ها... و چیز‌هایی بسیار قدرتمند. ‌

صدای مرد آرام، محکم و بسیار سرد بود. نه می‌لرزید و نه وقفه‌ای می‌داد. هیچ احساسی در میان موج واژگانش شناور نمی‌شد، ولی واژگانش موجی از احساسات را در دختر پدید می‌آورد. "لعنتی! من عاشق این شغلم..."

- بسیاری از همکارانم با کاری که می‌خوام حالا انجام بدم مخالف‌ان، ولی من اعتقاد دارم تو باید از الان بدونی این "ابرقدرت" مخفی در سازمان چیه. شما باید براش آماده باشید.

سپس با پشت پایش سوی دختر چرخید و در حالی که چانه‌اش را بالا گرفته بود، به او خیره شد. چشمان قهوه‌ای روشن و بی‌احساس. صورتی استخوانی و بدون ریش یا سبیل. اولین بار بود دختر تمام چهر‌ه‌اش را می‌دید. مرد در کل مسیر زیر کلاه پناه گرفته بود.

- شما آماده‌اید خانم ریچاردز؟

- بله.

در مقابل بی نوری چشمان مرد صدای دخترک خیانت کرد و لرزید. مرد چشمانش را از او جدا کرد و سپس رو به در کرد و در مکانی تعبیه شده در کنار در دستش را گذاشت. چندی بعد در صدای تق کم‌جانی ساطع کرد و مرد به راحتی در را گشود تا وارد بشود. در افکار دختر نقش بست: "مثل در‌های مخصوص بانک گرینگوتزه!"

دخترک که وارد شد سرما ناچارش کرد پالتویش را محکم به خود بچسباند. یک قدم، دو قدم. در حین گام سوم بود که صدا بر خورد چیزی در سمت راست او را از جا پراند. در سمت راستش، در سیاهی اطراف دختر، قفسی شیشه‌ای قرار داشت و مردمانی در آن قفس اسیر بودند. یکی از آن مردمان، در واقع زنی با حداقل سی سال سن، دستش را به شیشه کوبانده بود. آنی بعد زن چون مرده‌ای بی‌جان افتاد... و بعدش دوباره جان گرفت. با آرنجش تقلا کرد بلند شود، اما دوباره مُرد.

صدای دیگری در چپ دختر وحشتش را برانگیخت. فریاد بود. فریاد پسری بسیار کوچک‌تر از او. پسر فریاد کشید... و سپس دوباره مرد. او می‌مرد و دوباره جان می‌گرفت. جادویی او را می‌میراند و دوباره جان می‌داد. تک تک آن مردم، تک تکشان. آنها نه‌ می‌مردند و نه حتی واقعا زنده بودند.

- جادوی پشت این قفس‌ها، چیزیه که وزارتخونه هم از هویت واقعیش خبر نداره. چیزیه شبیه بخار، مثل هوا. استشمامش می‌کنی و بعد...

- او... او... اونا...

- اونا نه می‌میرن، و نه زندگی می‌کنن. بخار وارد ریه‌هاشون می‌شه و می‌میرن، و دوباره بخار وارد جسدشون می‌شه تا زنده بشن.

دختر به مرد نگاه کرد که چگونه بی‌احساس درباره‌ی لوپ بی‌پایان مرگ و زندگی انسان حرف می‌زند گویی مردم پیش رویش عروسک خیمه‌شب بازی اند. گویی آن درد تحمیل شده به آنان یک بازی بچه‌گانه‌است!

دختر قدمی به سمت شیشه برمی‌دارد و به آن مردم نگاه می‌کند. چشمانش گرد شده، اشک درچشمانش حلقه زده، تمام شوقش ویران شده... اما پیش عذاب این مرد هیچی نیست. به انعکاس خودش در شیشه نگاه می‌کند. چشمان سبز لرزانش را می‌بیند، چهره‌ خودش را درمیان این این مردم تصور می‌کند و... جیغ می‌کشد. سمت در می‌دود با تمام جانش، نمی‌خواست بیش از این ببیند.

- استوپفای!

دختر چون همان مردم بر زمین میافتد، اما پا نمی‌شود. مرد سمت بدن بی‌هوش دختر حرکت می‌کند و بر بالایش می‌ایستد.

- این هم به جمع کارآموز‌های سوخته قبلی اضافه شد.

-----------

پ.ن: من یه چی حدود نیم ساعت تلاش کردم تا لینک کنم آهنگ رو هر بار نشد... الان لینک سایت رو گذاشتم... آهنگ اون آخریه‌ست. آقا به ما هم راز لینک کردن رو بگین تو رو خدا!قر لاکچری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/4/18 0:08:58
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
river flows in you
اتاق نشیمن آپولین دلاکور، با وجود بزرگی خانه‌شان، همیشه بوی آرامش و کمی غبار قدیمی می‌داد. شومینه‌ی سنگی خاموش بود، اما گرمای ملایم شمع‌هایی که روی شومینه چیده شده بودند، سایه‌های نرم و رقصانی را روی دیوارهای تیره پراکنده کرده بود. بیرون، باد پاییزی با صدای آرامی از لای پنجره‌های نیمه‌باز می‌وزید و برگ‌های خشک را روی باغچه می‌لرزاند. فلور دلاکور روی مبل مخملی آبی‌رنگ نشسته بود و دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده بود. آپولین، مادرش، در صندلی مقابل او نشسته بود و با نگاهی عمیق و بدون هیچ قضاوتی به دخترش خیره شده بود.

سکوت فضا سنگین نبود؛ بلکه پر از احساساتی بود که سال‌ها در سرکوب شده بودند. فلور اولین بار بود که بدون آنکه نگران ظاهرش باشد یا چهره‌اش را ماسکه کند، در مقابل مادرش نشسته بود.

آپولین با صدایی که حتی از همیشه هم آرام‌تر و نرم‌تر بود، گفت:
- فلور... همیشه حس می‌کردم که بین ما چیزی کمه. نه یک چیز فیزیکی، بلکه... یک دیوار نامرئی. من سعی می‌کردم تو رو به کامل‌ترین شکل ممکن بسازم، به باور من. فکر می‌کردم اگه تو بی‌نقص باشی، دنیا به تو آسیب نمی‌رسونه. اما حالا... حالا می‌بینم که فقط باعث شدم تو احساس تنهایی کنی.

فلور سرش را بالا آورد و مستقیماً به چشمان مادرش نگاه کرد. چشمان آپولین، که همیشه در نگاه دیگران سرد و سردربازی به نظر می‌رسید، در این نور ضعیف، پر از اندوه و عشقی مادرانه بود. گره‌ای در گلویش بود که سال‌هاست آن را باز نکرده بود.
- مادر...

فلور با صدایی لرزان شروع کرد.
- من همیشه فکر می‌کردم که زیباییم، تنها چیز ارزشمندیه که دارم. وقتی همه فقط به چهره‌م نگاه می‌کردن، من فکر می‌کردم که اگه اون رو هم از دست بدم، دیگه هیچ‌کس من رو نخواهد دید. من انقدر سعی کردم که در این قفس زیبایی بی‌نقص باشم، که فراموش کردم اصلاً چه کسی هستم.

آپولین از جایش بلند شد و به آرامی کنار فلور نشست. دستش را روی بازوی دخترش گذاشت. دست‌هایش سرد بودند، اما تماسش گرم.
- من اشتباه کردم، فلور. من انقدر مشغول ساختن یک مجسمه بودم که دخترم رو فراموش کردم. من فکر می‌کردم سخت‌گیری، نشونه‌ی عشقه. اما الان می‌فهمم که سخت‌گیری‌هام، به تو اجازه نداد که خودت باشی. تو مجبور بودی همیشه در حال بودن باشی، بدون اینکه اجازه داشته باشی شدن را تجربه کنی.

فلور احساس کرد که اشک‌هایش راه افتاده‌اند. او سرش را روی شانه مادرش گذاشت و گریه کرد. نه گریه‌ی یک دختر شکست‌خورده، بلکه گریه‌ی رهایی. این گریه، سال‌ها انباشته از اضطراب، تنهایی و تلاش برای راضی نگه داشتن کسی بود که همیشه از او می‌خواست بیشتر از انسان باشد.

آپولین موهای بلند فلور را نوازش کرد و با صدایی که حالا کاملاً احساسی و بود، گفت:
- تو زیبا هستی، دخترم. اما زیباییت تنها یک بخش کوچک از توئه. قدرت تو توی جادوته، قدرت تو اوی شجاعتی که تو قلبته،تو مهربونیت که تو روحته. من باید بیشتر به این‌ها نگاه می‌کردم، نه به اون تصویر ظاهری.

فلور سرش را بلند کرد و اشک‌هایش را پاک کرد. لبخند محوی بر لبانش نشست؛ لبخندی که این بار اصلا مصنوعی نبود.
- من دیگه نمی‌خوام بی‌نقص باشم، مادر. می‌خوام واقعی باشم. حتی اگر واقعی بودن، زشت و کثیف و ترسناک باشد.

آپولین دست دخترش را گرفت و آن را به لب‌هایش برد. او بوسه‌ای عمیق بر پشت دست فلور زد.
- و من دیگه نمی‌خوام تو رو به این قفس طلایی محدود کنم. از این به بعد، تو آزادی. آزادی که اشتباه کنی، آزادی که غمگین باشی، و آزادی که فقط... فلور باشی.

آنها برای مدت طولانی در سکوت نشسته بودند. شمع‌ها کم‌کم سوخته بودند و نورشان کمتر شده بود، اما فضا گرم‌تر از همیشه بود. دیوار نامرئی که سال‌ها بین آن‌ها بود، در این نور ملایم و در این لحظات رازآلود و احساسی، به تدریج فرو ریخته بود.

فلور به یاد آورد که چقدر همیشه حس می‌کرد دنیا او را به عنوان یک تابلوی نقاشی می‌بیند، نه به عنوان یک دختر. اما در این لحظه، زیر نگاه مادرش، او دوباره می‌توانست خود واقعی‌اش را ببیند؛ با تمام نقص‌ها و زیبایی‌هایش. او فهمید که زیبایی واقعی، نه در آینه‌ها، بلکه در این اشتراک لحظه‌های نازک و آسیب‌پذیر بین یک مادر و دختر است.

باد بیرون کمی تندتر وزید، اما در داخل اتاق، همه‌چیز ساکت و آرام بود. فلور چشمانش را بست و احساس کرد که سنگینی عظیمی از روی دوش‌هایش برداشته شده است. او دیگر تنها نبود. او حالا می‌دانست که حتی در تاریک‌ترین لحظات، کسی هست که او را نه برای ظاهرش، بلکه برای وجودش دوست دارد. و این، قوی‌ترین جادویی بود که تا به حال آموخته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
comptine d’un autre été

برف آرام‌آرام از آسمان خاکستری پایین می‌آمد و روی شاخه‌های خشک درختان می‌نشست. جنگل در سکوتی عمیق فرو رفته بود؛ سکوتی که گاهی از هر صدایی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. میان آن سفیدی، دو نفر از میان درختان عبور می‌کردند و رد قدم‌هایشان روی برف تازه باقی می‌ماند.
اِولین برای چندمین بار به پشت سرش نگاه کرد. چیزی دیده نمی‌شد، اما این به معنای آرامش نبود. مدت‌ها بود که یاد گرفته بود خطر همیشه با سروصدا از راه نمی‌رسد. گاهی درست زمانی که همه‌چیز آرام است، نزدیک‌ترین فاصله را با آدم پیدا می‌کند.

-اولین!؟

اما قبل از اینکه برگردد، گلوله‌ای از برف به شانه‌اش خورد. برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس آرام سرش را بالا آورد. کاترین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و تلاش می‌کرد خنده‌اش را پنهان کند.
-واقعاً کاترین؟

کاترین درحالی که همچنان تلاش می‌کرد قهقهه نزند شانه بالا انداخت.
-باید صورتت رو میدیدی که چقدر جا خوردی!

اولین برف روی لباسش را پاک کرد ولی او هم هر چقدر تلاش می‌کرد، با وجود خنده‌های کاترین نمیتوانست لبخندش را پنهان کند.
-شاید چون وسط یه جنگل یخ‌زده‌ایم و هنوز آدم‌هایی هستن که دنبالمونن؟

لبخند کاترین کمی محو شد اما از بین نرفت و دوباره همان آرامش همیشگی به صورتش برگشت.
-برای همین باید گاهی خوش بگذرونیم.

اولین چیزی نگفت. کاترین همیشه همین بود؛ حتی وقتی همه‌چیز تاریک می‌شد، باز هم دلیلی برای لبخند زدن پیدا می‌کرد.
گلوله‌ی برف دیگری در دست کاترین شکل گرفت و اولین فوراً عقب رفت.
-نه نه نه!

کاترین خندید.
-چرا؟ چون آخرین بار نزدیک بود زمین بخوری؟

صدای کاترین حالت تدافعی به خود گرفت!
-نه، من زمین نخوردم.
-جدی؟
-من فقط بدشانسم.

کاترین خنده دیگری سر داد و مضلومانه گفت:
-نه، فقط حواست پرته.

کاترین گلوله‌ی برف را پرتاب کرد. اولین جا خالی داد، اما پایش روی بخش یخ‌زده‌ای از زمین سر خورد. تعادلش را از دست داد و اگر دست کاترین نبود، روی برف می‌افتاد. چند لحظه فقط به هم نگاه کردند و بعد هر دو خندیدند. خنده‌ای ساده؛ شبیه روزهایی که هنوز مجبور نبودند از چیزی فرار کنند.
کاترین سرش را تکان داد.

-یه روز همین لیز خوردنت کار دستت می‌ده.

اولین لبخند زد.
-خوشبختانه تو میتونی اونروز اونجا باشی تا دوباره نجاتم بدی!

کاترین جوابی نداد و فقط لبخند زد.

کلبه‌ی کوچکشان میان درختان پنهان شده بود. وقتی وارد شدند، گرمای کم‌جان شومینه تنها چیزی بود که با سرمای بیرون مبارزه می‌کرد. اولین کنار پنجره ایستاد و به جنگل نگاه کرد اما هرکاری که می‌کرد، چیزی درونش آرام نمی‌گرفت.

-باز داری فکر می‌کنی؟

اولین لبخند کمرنگی زد.
-تو از کجا می‌فهمی؟
-چون وقتی زیادی فکر می‌کنی، ساکت می‌شی.

اولین خواست جواب بدهد، اما صدای شکستن شاخه‌ای از بیرون، حرفش را قطع کرد. هر دو ساکت شدند، این صدا را می‌شناختند صدای کسی که تلاش می‌کرد آرام حرکت کند.
اولین دستش را به سمت چوبدستی‌اش برد و چراغ‌های کلبه را خاموش کرد. تاریکی همه‌جا را گرفت کاترین کنار او ایستاد.
چند ثانیه بعد، صدایی اهنگین از بیرون آمد.
-پیداتون کردم.

و همان لحظه، خاطراتی که اولین تمام تلاشش را برای فراموش کردنشان کرده بود، دوباره زنده شدند.


چند ماه قبل...
آن شب، خانه‌شان دیگر شبیه خانه نبود.
اولین و کاترین درون کمد کوچک کنار راهرو پنهان شده بودند. فضای کمد برای دو نفر خیلی کوچک بود و اولین می‌توانست لرزش دست‌های کاترین را حس کند اما نمی‌دانست لرزش دست خودش بیشتر است یا او.
می‌خواست به خواهرش بگوید نترسد. می‌خواست مثل همیشه وانمود کند همه‌چیز درست می‌شود. اما خودش هم می‌دانست این چیزیست که خئدش هم باور دارد، یا نه.
بیرون، صدای قدم‌هایی در خانه می‌پیچید پدرشان با صدایی آرام اما جدی گفته بود:
-هر اتفاقی افتاد، از اینجا بیرون نیاید.

مادرشان را شنیدند که با نگرانی گفت:
-ولی...

صدای پدرشان آرام‌تر شد.
-بهم اعتماد کن.

کاترین دست اولین را محکم‌تر گرفت وسپس صدای افراد غریبه آمد.
-ما بهتون اعتماد کرده بودیم.

پدرشان جواب داد:
-من چیزی رو به کسی نگفتم.

صدای مرد وحشتناک بود. اولین ان روز میدانست که ان مرد هم مثل والدینشان است. مرگخوار، اما چیزی در صدای مرد وجود داشت که هیچ شباهتی به انها نداشت.
-اما چیزی می‌دونی که نباید بدونی.

اولین نفسش را حبس کرد.

نمی‌دانست چه چیزی نمی‌دانست چرا کسانی که هیچ‌وقت ندیده بودندشان، حالا آمده بودند تا زندگی‌شان را نابود کنند.
صدای مادرش بلند شد.

-خواهش می‌کنم...

ولی صدای مادرش هم با صدای افتادن ناخوشایند خاموش شد.
چند لحظه بعد سکوتی سنگین خانه را گرفت.

-بچه‌ها کجان؟

کاترین سرش را نزدیک‌تر آورد و آرام زمزمه کرد:
-اولین...

اولین جواب نداد فقط دست خواهرش را گرفت.

پایان فلش‌بک


صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد در کلبه باز شد و مرگخوارها وارد شدند. اولین چوبدستی‌اش را بالا اورد و طلسمی را روانه مرگخوار کرد. درگیری کوتاه بود و فقط باعث شد اولین زمان بیشتری برای فرار از کلبه بخرد.
برف زیر پاهایشان می‌شکست و بخار نفس‌هایشان در هوا گم می‌شد.
اما این بار فاصله کم بود صدای تعقیب‌کنندگان پشت سرشان نزدیک‌تر شد.

-وایستین!

اولین نگاهی به پشت‌سرش انداخت.
یکی از مرگخوارها چوبدستی‌اش را به سمت او گرفته بود. طلسمی پرتاب کرد و همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
اولین خواست کنار برود، اما پایش روی برف یخ‌زده سر خورد. درد تیزی در پایش پیچید و روی زمین افتاد.

نور سبزرنگ طلسم در میان سفیدی برف حرکت کرد. اولین فقط یک لحظه فرصت داشت. خواست خودش را کنار بکشد، اما پایش روی یخ زیر برف سر خورد و با درد روی زمین افتاد برای لحظه‌ای فکر کرد تمام شده اما بعد صدای برخورد طلسم را شنید. صدایی که انتظارش را نداشت.
اولین دندان‌هایش را روی هم فشار داد و بدون اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، چوبدستی‌اش را بالا آورد. هنوز مرگخوار روبه‌رویش ایستاده بود. هنوز خطر تمام نشده بود.
وجودش پر از خشم بود؛ خشمی که خودش هم نمی‌شناخت.
طلسمی به سمت مرگخوار فرستاد و او را عقب راند. چند لحظه بعد، جنگل دوباره در سکوت فرو رفت اولین نفس نفس می‌زد.
بعد آرام سرش را برگرداند.
«کاترین؟»
جوابی نیامد.
برای لحظه‌ای قلبش از حرکت ایستاد.
چند متر آن‌طرف‌تر، روی برف سفید، کاترین افتاده بود.
و تازه آن لحظه بود که اولین فهمید آن صدایی که شنیده بود، صدای نجات پیدا کردن خودش نبود...
اولین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

ذهنش قبول نمی‌کرد انگار اگر به اندازه‌ی کافی منتظر بماند، کاترین دوباره چشم‌هایش را باز می‌کند و با همان لبخند همیشگی‌اش می‌گوید که باز هم زیادی نگران شده است.
-کاترین... بلند شو.

صدایش آرام بود. آن‌قدر آرام که انگار خودش هم می‌ترسید حقیقت را با بلند گفتن آن واقعی کند.

-بلند شو... بهم بگو که دوباره لیز خوردم کاترین!

اشکی بی صدا از صورتش پایین لغزید. برای اولین بار، اولین آرزو کرد ای کاش آن شوخی ساده‌ی چند ساعت قبل هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.

ای کاش هنوز وسط برف ایستاده بودند و کاترین می‌خندید.

ای کاش هنوز می‌توانست دستش را بگیرد و دست کاترین هم مثل قبل محکم دستش را بفشارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی

تالار بزرگ و با شکوه، پر بود از ساحره ها و جادوگرانی که لباس های ماگلی ویکتوریایی به تن کرده بودند و در جایگاه رقص، آزادانه میرقصیدند. مهمانی جادوگران، دریغ از ذره ای جادو.

لیلی لباس بلند قرمز رنگش را با زور به تنش نگه داشته بود و صدای موسیقی را دنبال میکرد تا به تالار برسد. همزمان، ماسکش را جلوی چشمانش نگه داشته بود و نگران بود که کسی چهره اش را ببیند‌. قطعا جیمز از ابتدای مهمانی به دنبال لیلی گشته بود اما لیلی تازه به جشن رسیده بود.

لیلی بلاخره، به در ورودی رسید. نگهبان هایی با لباس های رسمی، در بزرگ و آهنین تالار را برای او باز کردند. تالاری که شباهت بی حدو اندازه ای با قصر داشت. لیلی به سقف نگاه کرد. سقف تالار، پر بود از کنده کاری های با شکوه و لوستر های کریستالی که کل سقف آن سالن بزرگ را پر کرده بودند. روی دیوار ها، تابلوهای نقاشی بزرگ و کوچکی دیده میشد که همه ی آدم هایشان بر خلاف تابلوهای نقاشی هاگوارتز بی حرکت و آرام بودند‌.

بسیاری بر سر میز ها نشسته بودند، لیوان نوشیدنی ای به دست داشتند و با یکدیگر گرم صحبت بودند. بسیاری هم باهم میرقصیدند، همزمان با موسیقی بسیار زیبایی که شکوه مهمانی را دوبرابر کرده بود. امشب، شبی بود که جادوگر ها بسیار در نقش های ماگلیشان فرو رفته بودند. انگار نه انگار که هیچکدامشان حتی نمیدانستند نام لباسی که بر تن دارند یا ماسکی که با آن صورت خود را میپوشانند چیست.

لیلی به اطراف نگاهی انداخت. هیچ کجا جیمز را نمیافت. همگی ماسک های گوناگونی به صورت داشتند و قابل شناسایی نبودند. لیلی، شخصی که به سمت او آمد، جلوی او خم شد و به او پیشنهاد همراهی در رقص داد را نمیشناخت. حتی صدای او نیز آشنا نبود. اما با فرض بر اینکه جیمز هم حتما همراهی دارد، پیشنهادش را پذیرفت.

لیلی و آن مرد غریبه، به جمعیت درحال رقصیدن پیوستند. مرد دست لیلی را گرفت و دست دیگرش را روی کمر او گذاشت. آن دو شروع به رقصیدن کردند و آنقدر رقصیدند تا زمانی که نوازنده های موسیقی، آن را به اتمام رساندند. نوازنده های ویولون به دست، از بالای صحنه پایین آمدند و فضا پر شد از همهمه.

لیلی دست مرد را رها کرد. به دنبال جیمز در آن سالن بزرگ دوید و به هرکس که رسید، ذره ای مکث کرد تا اورا بررسی کند. او بعد از صدا زدن های بی شمار، جیمز را که ظاهرا دختر مو قرمزی را با او اشتباه گرفته بود و با نهایت شیفتگی به او که درحال دور شدن بود نگاه میکرد، یافت. محکم به شانه اش زد که باعث شد جیمز از عالم رویا رها شود و به سمت او برگردد.
- ا... اوه!! لیلی!
- اره درسته... اون دختره کی بود؟؟
- ت... تو بودی!! یعنی چیزه... فکر کردم تو بودی...
- یعنی دختره حاضر نشد حتی یه کلمه باهات حرف بزنه که تو از صداش بفهمی؟... میدونی چقد نگرانت شدم؟ فکر کردم حتما با خودت گفتی با جاروت به اینجا بیای و یهو وسط راه از آسمون پرت شدی پایین... اولش گفتم خب شاید دستو پات شکسته... ولی بعدش کلی فکر تو ذهنم اومد!

جیمز با شوک و تعجب چند ثانیه ای را به لیلی خیره شد. سپس دست اورا گرفت و اورا به سمت باغ پشت تالار برد. موسیقی دوباره از سر گرفته شد و صدای آرام و ملایمش ، به نسیمی که در باغ میپیچید، حس زندگی میبخشید. لیلی ماسکش را از روی صورتش پایین آورد و با آن چشم های سبز زمردی به جیمز خیره شد. در آن شب باشکوه، لیلی شاید با افرادی که هیچکدام جیمز نبودند رقصیده بود و شاید دلش میخواست دوباره زمان را برگرداند و تا میتواند با او برقصد، اما همین چند لحظه ی کوتاه دیدن او، بار تمام نگرانی های دنیا را از روی دوشش برداشت.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی

بعضی از جادوگر ها، وقتی بی قرار می شوند، قدم می زنند. بعضی دیگر زیرِ لب غر می زدند و بعضی هم فقط بی قرار می مانند. اما مرلین، هر سه کار را با هم انجام می داد.

- یه کم دیگه صبر کن بابا مرلینی! مطمئنم آخرش خوشت میاد.

مرلین همان جا وسطِ اتاق ایستاد و با ناباوری به کاغذ هایی خیره شد که روی میز، روی صندلی و حتی روی زمین پخش و پلا شده بودند.

- نه فرزندم، از وقتی اومدم پیشِ تو، اصلاً از زندگیم هیچی نفهمیدم!

صدای خش خش قلم پر بر روی کاغذپوستی، بخشِ ثابتِ زندگی کردن با دملزا بود؛ مرلین این را خوب می دانست. دملزا زیرِ لب گفت:
- یه کم دیگه...
- میدونی چند ساله داری میگی «یه کم دیگه» فرزندم؟
-دقیقش رو نه...
- منم نمیدونم، ولی مطمئنم خیلی زیاده!

گوش های دملزا متوجه حرکت امواج صوتی شدند، اما درکش نکردند؛ تازه وقتی مرلین به دیوار تکیه داد و آه کشید، دملزا موقعیت را درک کرد...

فلش بک!

همه فکر می کنند مرلین، یک روز بی خبر جامعه جادوگری را ول کرد و گذاشتش به امانِ هلگا و سالازار و روونا! و دیگر کسی مرلین را ندید. تقریباً درست فکر می کنند. چون هیچکس او را ندید. هیچ کس به جز یک نفر.

البته فردِ مورد نظر هم تصادفاً با مرلین مواجه شد. آن روز اصلا قرار نبود دنبالِ مرلین بگردد. فقط داشت راهِ یکی از نقشه هایش را دنبال می کرد. همان نقشه ای که هر بار بازش می کرد، مسیرش عوض می شد، همانی که دملزا گمان می کرد با جوهر جادویی نوشته شده باشد. آخرش تمامی نسخه های نقشه را کنارِ هم گذاشت و به یک نتیجه مشترک رسید: مقصد نهایی.

کنجکاوی، به جهت یاب اجازه نمی داد بی خیالِ راهی شود که احتمالاً یکی از فرشتگانِ دلسوزِ مرلین، پیشِ پایش انداخته. وقتی به چند قدمی مقصدش رسید، مرلین را دید؛ مرلین جلوی کلبه ای نشسته بود و با شاخه‌ای خشک، بی‌هدف روی خاک خط می‌کشید.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. تا اینکه مرلین سکوت را شکست:
- گم شدی دملزای بابا؟

دملزا دفترچه اش را باز کرد و چند صفحه را تند تند ورق زد.

- نه. اتفاقاً پیدات کردم.

مرلین لبخندِ کمرنگی زد و گفت:
- همه فکر میکنن من از این دنیا رفتم چون خسته شده بودم.
- مگه خسته نشده بودی؟
- چرا، ولی نه از جادوگر ها.

چند لحظه سکوت برقرار شد. باد آرام آرام لغزید و خط هایی که مرلین بی هدف کشیده بود را، محو کرد.

- از دعاهای ملت خسته شده بودم. هر روز یکی یه آرزو داشت، یکی یه خواهش، یکی یه گله... یه جایی حس کردم اگه یه مدت هیچ‌کس صدام نکنه، شاید یادم بیاد خودم کی بودم.

دملزا با دقت به ردِ به جامانده از خطوط روی زمین را نگاه کرد.

- خب الان یادت اومد؟

مرلین خنده کنان گفت:
- نه.

دملزا دفترچه اش را بست و گفت:
- اگه بخوای، میتونی یه مدت پیشِ من زندگی کنی.

مرلین متعجبانه سرش را بالا آورد و به دملزا نگاه کرد.

- پیشِ تو؟
- آره.
- که چیکار کنیم؟

دملزا قبل از جواب دادن، چند لحظه فکر کرد.

- که... نقشه تا کنیم.
- همین فقط؟!
- جدول حل کنیم.
- بعدش؟
- چند تا از نقشه های اشتباهم رو ویرایش کنیم.
- دملزای بابا یعنی کارِ دیگه ای بلد نیستی؟
-خب... دوباره میخوای چند تا نقشه رو ویرایش کنیم؟

مرلین به کلبه، به افق، به دفترچه و در نهایت به دملزا نگاه کرد. مدتی مرخصی برای او که مرلینِ جامعه بود، چه عیبی داشت؟

- قبوله. اما فقط یه مدتِ کوتاه.

دملزا سرش را تکان داد و تکرار کرد:
- فقط یه مدتِ کوتاه.

پایانِ فلش بک!

صدای آه کشیدنِ مرلین، دملزا را به زمان حال برگرداند. از جایش بلند شد، قلم پر را روی میز گذاشت و این بار واقعا به خودِ مرلین نگاه کرد.

- میدونی مرلین؟ فکر کنم تقصیرِ من بود.

مرلین ابرویی بالا انداخت.

- من آوردمت اینجا. گفتم فقط یه مدت کوتاه کمکم کنی، بعد مدام می گفتم: «این دیگه آخریه!»

دملزا دفترچه اش را داخلِ کیفش گذاشت و آن را انداخت روی شانه اش.

- بیا برگردیم.

مرلین با ناباوری نگاهش کرد.

- واقعا؟!
- آره. شغلِ تو به اندازه کافی کار سختیه، اما انگار زندگی کردن با من از اون هم سخت تره!

مرلین چند لحظه چیزی نگفت. اما یکهو خندیدید؛ خنده ای که از ته دلش آمده و انگار، چند قرن آن را حبس کرده بود، بالاخره با امیدواری فوران کرد.

با هم از کلبه بیرون آمدند. دملزا طبق عادت، نقشه‌ای از کیفش بیرون آورد تا مسیر را نگاه کند. چند لحظه بعد، آن را تا کرد و دوباره داخل کیف گذاشت. مرلین پرسید:
- مسیر رو حفظ شدی؟

دملزا سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- نه.

نگاهی به آسمان انداخت؛ جایی که ابرها آرام از بالای سرشان می‌گذشتند.

- با وجودِ مرلین... دیگه نیازی به این نقشه ها نیست.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/16 13:11:15
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1405 19:45
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین

جلسه اول: فضای بی مرز


آهنگی که باید شنید


کلاس موسیقی جادویی تنها یک عنوان فراموش شده بود. سال‌ها بود که به علت نامعلومی دیگر در هاگوارتز برگزار نمی‌شد و در چوبی کلاسش که در بالای یکی از برج‌ها قرار داشت همیشه بسته بود. اگرچه در زمان بسته‌شدنش شایعاتی بر سر زبان‌ها افتاد؛ ولی به‌مرور زمان فراموش گشت و سازهای جادویی جز برای مراسم رسمی و جشن‌ها به کار گرفته نشد. در میان رفتن به کلاس‌های "دفاع در برابر جادوی سیاه" و "کوییدیچ" و هزاران کلاس محبوب و مشهور، موسیقی خاموش شد و جز یک تابلوی قدیمی در میان عنوان‌های هاگوارتز دیگر نشانی از آن نبود.

تا وقتی که آن اتفاق عجیب افتاد.

بلاتریکس لسترنج، یکی از شرورترین مرگخواران لرد سیاه، کلاس را بر عهده گرفت. این اتفاق مانند صدای زنگی در اتاق ساکت پخش شد و کلاس موسیقی جادویی از میان غبار مرگ برخاست و موضوع بحث همه گروه‌ها و دورهمی‌ها شد.

اینکه شخصیت بلاتریکس و پیشینه جادویی‌اش هیچ ارتباطی با این کلاس نداشت بیشتر از همه چیز نگران‌کننده و مبهم بود. بعضی‌ها می‌گفتند این کلاس تنها پوششی برای کارهای سیاه و شرورانه اوست و بعضی دیگر می‌گفتند که عاقبت زندگی در مرگخواران او را دیوانه کرده است که حاضر شده به درس‌دادن در چنین کلاسی روی بیاورد. اما جز این شایعات که همگی بر حسب حدس و گمان بودند، هیچ‌کس به‌درستی نیت بلاتریکس لسترنج را از درس‌دادن در هاگوارتز و آن هم چنین کلاسی درک نمی‌کرد و خود بلاتریکس نیز در مورد شایعات و پرسش‌ها ساکت مانده بود و هیچ واکنشی نداده بود.

این شایعات و کنجکاوی‌ها در مورد کلاس موسیقی جادویی در زمان برگزاری اولین جلسه به اوج خود رسید. دانش‌آموزان همگی زودتر از موعد دم در کلاس جمع شدند و صف کسانی که برای دیدن بلاتریکس و کلاسش آمده بودند تا پله‌های برج هم ادامه پیدا کرد. در کلاس بسته بود و در تابلویی بالای در نوشته بود که در زمان شروع کلاس باز خواهد شد. در میان دانش‌آموزان منتظر، همهمه برپا بود. برخی می‌ترسیدند و عده‌ای آماده بودند که در صورت حمله بلاتریکس به آنها فرار کنند و خودشان را نجات دهند. برخی نیز با لحنی مسخره در مورد کلاس شوخی می‌کردند و به نظرشان وجود این کلاس برای هاگوارتز بی‌معنی بود. ولی تقریباً همه‌ دانش‌آموزان کنجکاو بودند و همه می‌خواستند بدانند چه چیزی پشت آن درهای بسته انتظارشان را می‌کشد.

بالاخره عقربه‌های ساعت به مقصد رسیدند و زمان شروع کلاس رسید.
درها باز شد و همگی به‌سرعت وارد کلاس شدند و در همان ورودی بر سر جای خود ایستادند. سکوت مانند رودی نامرئی جاری شد و هرکس را که وارد کلاس می‌شد در خود غرق نمود.
کلاس ایوان سنگی بزرگی بود و خالی بود.

بله تمام کلاس کاملاً خالی بود.

نه صندلی در کار بود و نه ساز موسیقی دیده می‌شد. کلاس حتی دیوار یا سقف هم نداشت. بلاتریکس در میانه ایوان ایستاده بود. در پشت سرش سبزی جنگل ممنوعه، آبی آسمان و لکه‌های ابرمانند نقاشی زیبا به چشم می‌خورد. باد میان موهایش می‌وزید و شنل سیاهش مانند بادبانی کوچک در پشتش در احتراز بود. دست‌هایش را در هم گره‌کرده بود و نگاهش آرام بود. چند لحظه به بچه‌ها نگاه کرد و بعد نگاهش را به اطراف انداخت. زمین کوییدیچ، برج و باروهای دیگر قلعه هاگوارتز، کلبه هاگرید، دریاچه و چمن‌های سرسبز محوطه، همه در زیر پایشان گسترده بود. نفس عمیقی کشید و باد را میان ریه هاش جا داد. احساس زنده‌بودن، آن هم در چنین جایی، عجیب می‌نمود.
دوباره به سمت دانش‌آموزان چرخید. چوب‌دستی‌اش را بالا برد و به سمت در گرفت. در کلاس با شدت بسته شد و تعدادی که توانسته بودند وارد شوند را در خود حبس کرد.

با صدایی که می‌کوشید از صدای باد بلندتر باشد، شروع به صحبت کرد:
- این کلاس یه کلاس عادی نیست. قرار نیست اینجا یاد بگیرید که گیتار بزنید و یا سوت‌زدن تمرین کنید. اینجا قراره یاد بگیرید از یکی از قدیمی‌ترین جادوهای زمانه استفاده کنید. موسیقی.

جلوتر آمد و به محیط اطرافش اشاره کرد.
- درست مثل این کلاس که هیچ مرزی نداره، جادوی موسیقی هم همینطوره. قبل از وجود همه ما، صداها وجود داشتند و بعد از همه ما باز هم وجود خواهند داشت و ادامه پیدا می‌کنند. در همه چیز میتونید موسیقی رو پیدا کنید. حتی در سکوت. شما از اول زندگیتون تا لحظات آخر باهاش سروکار دارید. از لالایی‌های مادرتون، آهنگ‌های جشن تولدتون، سرودهای مهدکودکتون تا آهنگ‌های جنگ و مرثیه‌های خاکسپاریتون. همگی شکلی از موسیقی هستند و اولین کاری که می‌کنند اینه که به اتفاقات زندگی ما رنگ‌وبو می‌بخشند. اونها هستند که باعث میشوند یک اتفاق شاد و یا غمگین و یا ترسناک به نظر بیاد. چیزی که بهش میگیم موسیقی متن. این موسیقی متن به‌قدری در فضاسازی شما مهمه که گاهی میتونید باهاش کاملاً سرنوشت رو عوض کنید. میتونید قهرمان داستان رو یک بزدل بی‌سروپا نشون بدین و یک بزدل بی سر و پا رو قهرمان کنید. این یک جادوی قدرتمند و میتونید قوی‌ترین و وحشتناک‌ترین قسمت قضیه کجاست؟... همه اون رو گوش می‌دهند و می‌پذیرند که جادو از درونشون عبور کنه.

به چشمان دانش آموزان زل زد و حرف آخرش را زد.
- حالا شما کلاسی دارید که هیچ مرزی نداره، فضایی نداره. بیایید با هم فضاسازی کنیم.

تکلیف این جلسه:
یک موسیقی متن انتخاب کنید (بی‌کلام باشد) و یک متن مناسب (بیشتر از 500 کلمه) براش بنویسید. موضوع آزاده ولی موضوع و اتفاقات و فضاسازی شما باید مناسب با موسیقی انتخابی شما باشه. هدف این تکلیف استفاده مناسب از موسیقی متنه و شما باید بتونید فضاسازی مناسب رو با کمک موسیقی انجام بدید.




اطلاعات تکمیلی:
آهنگ این متن، از فیلم هابیت و ساخته هاوارد شور هستش و اینجا یه بیوگرافی کوچولو ازش میذارم.
هاوارد لسلی شور (به انگلیسی: Howard Leslie Shore) زاده ۱۸ اکتبر آهنگ‌ساز و رهبر ارکستر برجسته کانادایی و برنده جایزه اسکار است.
شور برای بیش از ۹۰ فیلم موسیقی متن نوشته است و از برجسته‌ترین آهنگسازان معاصر فیلم به شمار می‌آید. وی با دیوید کراننبرگ، مارتین اسکورسیزی، پیتر جکسون، و تیم برتون سابقه همکاری داشته و از آثار او می‌توان به موسیقی سکوت بره‌ها، امتیاز، سه‌گانه ارباب حلقه‌ها، دار و دسته‌های نیویورکی، هوانورد، رفتگان، هوگو و سه‌گانه هابیت اشاره کرد.
Re: **كلاس آموزش موسيقي جادويي**
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان موسیقی جادویی
پاسخنامه :
1- ب
2- د
3- ج
4- ب
5- الف
6- الف
7- ب
8- د
9- ج
10- الف
11- الف
12- ج
13- الف
14- ب
15- د
16- ب
17- ج
18- الف
19- د
20- ج

امتيازات:
مایکل کرنر، 4 امتیاز
مارکوس فلینت، 11 امتیاز
آلبوس دامبلدور، 10 امتیاز
آنیتا دامبلدور، 8 امتیاز
کوییرل، 8 امتیاز
گویل، 1 امتیاز
ادی ماکای، 19 امتیاز
دویل، 15 امتیاز
هلگا هافلپاف، 19 امتیاز
جسیکا پاتر، 15 امتیاز
دراکو مالفوی، 15 امتیاز
چو چانگ، 2 امتیاز
دزیره، 3 امتیاز
ایدی مالفوی، 16 امتیاز
مونتاگ، 10 امتیاز

گریفیندور : 23 امتیاز
اسلیترین : 53 امتیاز
ریونکلاو : 43 امتیاز
هافلپاف : 37 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: **كلاس آموزش موسيقي جادويي**
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1384 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- کدام کشور زیر با چند سیمه شدن گیتار مخالف بود؟چرا؟
الف) آنگولا، چون نواختن چند سیم خیلی سختتر از یه سیم بود و برای آدمهای آیکیویی مثه اونا واقعا دشوار بود.
ب) انگلیس، چون بزرگترین مستکبر و آستکباریس بود.@
ج) آمریکا، چون آمریکا در همه حال مخالف همه چیزه.
د) ایتالیا، محض ارا !!!!

2- گیتار کر که شامل 10 سیم بود ، مورد مخالفت کدام یک قرار گرفت؟
الف) سازمان حمایت از گراپیان
ب) سازمان بوجود آورنده حکومت طالبان!!@
ج) موسسه خیریه ریشوان (موسسه ای که برای کمک به عده ای از مردم، ریش دریافت میکرد)
د) سازمان حمایت کننده از حیوانات اهلی و وحشی

3- کدام یک از سازهای زیر در اثر مرگ یک پسر بچه بوجود آمدند؟
الف) پاتیل
ب) گیتارا
ج) گیوتین@
د) گوشکوب

4- لغت "کر" درواقع به چه معنی است؟
الف) همصدایی@
ب) هم آهنگی
ج) هماهنگی
د) سیمهای جفت جفت

5- پادشاده قرن 15 که به گراپها کمک کرد چه کسی بود؟
الف) جد بن لادن
ب) جد لاوین
ج) جد گراپ@
د) جد صدام

6- جراک در چه سالی بوجود آمد؟
الف) 1950
ب) 1980
ج) @1999
د) زمان دقیق در دسترس نمیباشد، لطفا به تقویم جادوگران مراجعه فرمایید!!

7- چه کسی اولین بار موفق به کشف سبک جراک شد؟
الف) گراپ
ب)والده مورت@
ج) پدر سرژ تانکیان
د) پدر بزرگ آوریل

8- در کنسرت نتیجه جد سرژ تانکیان بزرگترین عضو گروه چی کسی بود؟
الف)پسر نتیجه جد گراپ، نوه نتیجه جد گراپ، نتیجه نتیجه جد گراپ
ب) و پسر نتیجه نتیجه جد گراپ2
ج) نوه نتیجه نتیجه جد گراپ
د) نتیجه جد گراپ@

9- بین سالهای 1950 و 1970 متن آهنگهایی که به سبک هویج متال بودند، در چه موردی بود؟
الف) هویج پلو!!
ب) آب هویج
ج) جنگهای سفیدها و سیاه ها
د) جنگهای اسموت شدگان و اسموت نشدگان!!@

10- پسر نتیجه نتیجه جد گراپ، که در کنسرت گوشکوبها، حضور ویژه ای داشت، چند وقت داشت؟
الف) 2 ماه@
ب) 2 سال
ج) 2 روز
د) 2ساعت!!

11- صدای کله خالیترین کله دنیا!! کدام یک است؟
الف) گروپ
ب) ایتس@
ج) گوپ
د) اوتس

12- فلیتو نوویچ، اولین فلوت را کی ساخت؟
الف) 1400 سال قبل از میلاد مرلین
ب) 1400 سال پیش
ج) 2400 سال قبل از میلاد مرلین@
د) 2400 سال پیش

13- استثنایی ترین فلوت جهان از کدام یک ساخته شده است؟
الف) 500 عدد پر ققنوس
ب) 500 عدد ریش سرژ@
ج) 500 عدد نخ کفن!!
د) 500 عدد مضراب، هر یک به مساحت 1 میلی متر!!

14- هر فراکتاو شامل چند کلید است؟
الف) 14 عدد@
ب) 10 عدد
ج) 24 عدد
د) 12 عدد

15- جنس اولین کلیدهای پیانو از چه بود؟
الف) چوب
ب) پلاستیک
ج) چوب پنبه
د) سنگ@

16- در پیانویی که 50 عدد کلید سیاه وجود دارد، چند کلید سفید وجود دارد و درواقع پیانو چند فراکتاو است؟
الف) 90 عدد کلید سفید، 140 فراکتاو@
ب) 70 عدد کلید سفید، 120 فرکتاو
ج) 50 عدد کلید سفید، 100 فراکتاو
د) کلید سفیدی وجود ندارد، 50 فراکتاو (پیانو مربوط به والده مورت میباشد!!)

17- لیر، پسربچه یونانی، موجب به اختراع کدام یک میشود؟
الف) گیتارا
ب) لیرا@
ج) چنگ کمانی
د) گوشکوب!!

18- در کدام قرن، گیتار 5 کر به 6 کر تبدیل شد؟
الف) 18@
ب) 16
ج) 17
د) 15

19- زیباترین و جالبترین فلوت جهان توسط چه کسی ساخته شده است؟
الف) مرلین@
ب) نوهفلوتو نوویچ
ج) کارخانه فلوت سازی فلیتویچ و برادران!!
د) فلوت ساز مرلین

20- چرا کلیدهای چوبی در پیانو، باعث درد شدید در سر انگشتان میشد؟
الف) چون چوبهایش میخدار بود!!
ب) چون منبع تهیه آن چوبها، گرزهای انسانهای اولیه بود!!
ج) چون چوب به زیبایی تمام، عرق دست را جذب میکرد و خشک میشد@
د) اطلاعات داده شده کافی نیست!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **كلاس آموزش موسيقي جادويي**
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1384 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
نام و نام خانوادگی:آیدی مالفوی

امتحان موسیقی جادویی
1- کدام کشور زیر با چند سیمه شدن گیتار مخالف بود؟چرا؟
الف) آنگولا، چون نواختن چند سیم خیلی سختتر از یه سیم بود و برای آدمهای آیکیویی مثه اونا واقعا دشوار بود.
ب) انگلیس، چون بزرگترین مستکبر و آستکباریس بود.x
ج) آمریکا، چون آمریکا در همه حال مخالف همه چیزه.
د) ایتالیا، محض ارا !!!!

2- گیتار کر که شامل 10 سیم بود ، مورد مخالفت کدام یک قرار گرفت؟
الف) سازمان حمایت از گراپیانx
ب) سازمان بوجود آورنده حکومت طالبان!!
ج) موسسه خیریه ریشوان (موسسه ای که برای کمک به عده ای از مردم، ریش دریافت میکرد)
د) سازمان حمایت کننده از حیوانات اهلی و وحشی

3- کدام یک از سازهای زیر در اثر مرگ یک پسر بچه بوجود آمدند؟
الف) پاتیل
ب) گیتارا
ج) گیوتینx
د) گوشکوب

4- لغت "کر" درواقع به چه معنی است؟
الف) همصداییx
ب) هم آهنگی
ج) هماهنگی
د) سیمهای جفت جفت

5- پادشاده قرن 15 که به گراپها کمک کرد چه کسی بود؟
الف) جد بن لادنx
ب) جد لاوین
ج) جد گراپ
د) جد صدام

6- جراک در چه سالی بوجود آمد؟
الف) 1950x
ب) 1980
ج) 1999
د) زمان دقیق در دسترس نمیباشد، لطفا به تقویم جادوگران مراجعه فرمایید!!

7- چه کسی اولین بار موفق به کشف سبک جراک شد؟
الف) گراپ
ب)والده مورتx
ج) پدر سرژ تانکیان
د) پدر بزرگ آوریل

8- در کنسرت نتیجه جد سرژ تانکیان بزرگترین عضو گروه چی کسی بود؟
الف)پسر نتیجه جد گراپ، نوه نتیجه جد گراپ، نتیجه نتیجه جد گراپ
ب) و پسر نتیجه نتیجه جد گراپ2
ج) نوه نتیجه نتیجه جد گراپ
د) نتیجه جد گراپx

9- بین سالهای 1950 و 1970 متن آهنگهایی که به سبک هویج متال بودند، در چه موردی بود؟
الف) هویج پلو!!
ب) آب هویج
ج) جنگهای سفیدها و سیاه هاx
د) جنگهای اسموت شدگان و اسموت نشدگان!!

10- پسر نتیجه نتیجه جد گراپ، که در کنسرت گوشکوبها، حضور ویژه ای داشت، چند وقت داشت؟
الف) 2 ماهx
ب) 2 سال
ج) 2 روز
د) 2ساعت!!

11- صدای کله خالیترین کله دنیا!! کدام یک است؟
الف) گروپ
ب) ایتسx
ج) گوپ
د) اوتس

12- فلیتو نوویچ، اولین فلوت را کی ساخت؟
الف) 1400 سال قبل از میلاد مرلین
ب) 1400 سال پیش
ج) 2400 سال قبل از میلاد مرلینx
د) 2400 سال پیش

13- استثنایی ترین فلوت جهان از کدام یک ساخته شده است؟
الف) 500 عدد پر ققنوسx
ب) 500 عدد ریش سرژ
ج) 500 عدد نخ کفن!!
د) 500 عدد مضراب، هر یک به مساحت 1 میلی متر!!

14- هر فراکتاو شامل چند کلید است؟
الف) 14 عددx
ب) 10 عدد
ج) 24 عدد
د) 12 عدد

15- جنس اولین کلیدهای پیانو از چه بود؟
الف) چوب
ب) پلاستیک
ج) چوب پنبه
د) سنگx

16- در پیانویی که 50 عدد کلید سیاه وجود دارد، چند کلید سفید وجود دارد و درواقع پیانو چند فراکتاو است؟
الف) 90 عدد کلید سفید، 140 فراکتاوx
ب) 70 عدد کلید سفید، 120 فرکتاو
ج) 50 عدد کلید سفید، 100 فراکتاو
د) کلید سفیدی وجود ندارد، 50 فراکتاو (پیانو مربوط به والده مورت میباشد!!)

17- لیر، پسربچه یونانی، موجب به اختراع کدام یک میشود؟
الف) گیتارا
ب) لیرا
ج) چنگ کمانیx
د) گوشکوب!!

18- در کدام قرن، گیتار 5 کر به 6 کر تبدیل شد؟
الف) 18x
ب) 16
ج) 17
د) 15

19- زیباترین و جالبترین فلوت جهان توسط چه کسی ساخته شده است؟
الف) مرلین
ب) نوهفلوتو نوویچ
ج) کارخانه فلوت سازی فلیتویچ و برادران!!
د) فلوت ساز مرلینx

20- چرا کلیدهای چوبی در پیانو، باعث درد شدید در سر انگشتان میشد؟
الف) چون چوبهایش میخدار بود!!
ب) چون منبع تهیه آن چوبها، گرزهای انسانهای اولیه بود!!
ج) چون چوب به زیبایی تمام، عرق دست را جذب میکرد و خشک میشدx
د) اطلاعات داده شده کافی نیست!!

با احترام و ارزوی موفقیت در سال جدید
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: **كلاس آموزش موسيقي جادويي**
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1384 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جواب سوال ها:1- کدام کشور زیر با چند سیمه شدن گیتار مخالف بود؟چرا؟
الف) آنگولا، چون نواختن چند سیم خیلی سختتر از یه سیم بود و برای آدمهای آیکیویی مثه اونا واقعا دشوار بود.
ب) انگلیس، چون بزرگترین مستکبر و آستکباریس بود.
ج) آمریکا، چون آمریکا در همه حال مخالف همه چیزه.
د) ایتالیا، محض ارا !!!!

2- گیتار5 کر که شامل 10 سیم بود، مورد مخالفت کدام یک قرار رفت؟
الف) سازمان حمایت از گراپیان
ب) سازمان بوجود آورنده حکومت طالبان!!
ج) موسسه خیریه ریشوان (موسسه ای که برای کمک به عده ای از مردم، ریش دریافت میکرد)
د) سازمان حمایت کنندهاز حیوانات اهلی و وحشی

3- کدام یک از سازهای زیر در اثر مرگ یک پسر بچه بوجود آمدند؟
الف) پاتیل
ب) گیتارا
ج) گیوتین
د) گوشکوب

4- لغت "کر" درواقع به چه معنی است؟
الف) همصدایی
ب) هم آهنگی
ج) هماهنگی
د) سیمهای جفت جفت

5- پادشاده قرن 15 که به گراپها کمک کرد چه کسی بود؟
الف) جد بن لادن
ب) جد لاوین
ج) جد گراپ
د) جد صدام

6- جراک در چه سالی بوجود آمد؟
الف) 1950
ب) 1980
ج) 1999
د) زمان دقیق در دسترس نمیباشد، لطفا به تقویم جادوگران مراجعه فرمایید!!

7- چه کسی اولین بار موفق به کشف سبک جراک شد؟
الف) گراپ
ب)والده مورت
ج) پدر سرژ تانکیان
د) پدر بزرگ آوریل

8- در کنسرت نتیجه جد سرژ تانکیان بزرگترین عضو گروه چی کسی بود؟
الف)پسر نتیجه جد گراپ، نوه نتیجه جد گراپ، نتیجه نتیجه جد گراپ
ب) و پسر نتیجه نتیجه جد گراپ2
ج) نوه نتیجه نتیجه جد گراپ
د) نتیجه جد گراپ

9- بین سالهای 1950 و 1970 متن آهنگهایی که به سبک هویج متال بودند، در چه موردی بود؟
الف) هویج پلو!!
ب) آب هویج
ج) جنگهای سفیدها و سیاه ها
د) جنگهای اسموت شدگان و اسموت نشدگان!!

10- پسر نتیجه نتیجه جد گراپ، که در کنسرت گوشکوبها، حضور ویژه ای داشت، چند وقت داشت؟
الف) 2 ماه
ب) 2 سال
ج) 2 روز
د) 2ساعت!!

11- صدای کله خالیترین کله دنیا!! کدام یک است؟
الف) گروپ
ب) ایتس
ج) گوپ
د) اوتس

12- فلیتو نوویچ، اولین فلوت را کی ساخت؟
الف) 1400 سال قبل از میلاد مرلین
ب) 1400 سال پیش
ج) 2400 سال قبل از میلاد مرلین
د) 2400 سال پیش

13- استثنایی ترین فلوت جهان از کدام یک ساخته شده است؟
الف) 500 عدد پر ققنوس
ب) 500 عدد ریش سرژ
ج) 500 عدد نخ کفن!!
د) 500 عدد مضراب، هر یک به مساحت 1 میلی متر!!

14- هر فراکتاو شامل چند کلید است؟
الف) 14 عدد
ب) 10 عدد
ج) 24 عدد
د) 12 عدد

15- جنس اولین کلیدهای پیانو از چه بود؟
الف) چوب
ب) پلاستیک
ج) چوب پنبه
د) سنگ

16- در پیانویی که 50 عدد کلید سیاه وجود دارد، چند کلید سفید وجود دارد و درواقع پیانو چند فراکتاو است؟
الف) 90 عدد کلید سفید، 140 فراکتاو
ب) 70 عدد کلید سفید، 120 فرکتاو
ج) 50 عدد کلید سفید، 100 فراکتاو
د) کلید سفیدی وجود ندارد، 50 فراکتاو (پیانو مربوط به والده مورت میباشد!!)

17- لیر، پسربچه یونانی، موجب به اختراع کدام یک میشود؟
الف) گیتارا
ب) لیرا
ج) چنگ کمانی
د) گوشکوب!!

18- در کدام قرن، گیتار 5 کر به 6 کر تبدیل شد؟
الف) 18
ب) 16
ج) 17
د) 15

19- زیباترین و جالبترین فلوت جهان توسط چه کسی ساخته شده است؟
الف) مرلین
ب) نوه فلوتو نوویچ
ج) کارخانه فلوت سازی فلیتویچ و برادران!!
د) فلوت ساز مرلین

20- چرا کلیدهای چوبی در پیانو، باعث درد شدید در سر انگشتان میشد؟
الف) چون چوبهایش میخدار بود!!
ب) چون منبع تهیه آن چوبها، گرزهای انسانهای اولیه بود!!
ج) چون چوب به زیبایی تمام، عرق دست را جذب میکرد و خشک میشد
د) اطلاعات داده شده کافی نیست!!

----------------------------------------
خیلی سوال های دور از جناب آوریل..(واقعا عذر میخوام آوریل) افتضاح ای بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!