سایه های خاکستری سپیده دم، کم کم جای خود را به اشعه های زرد و نارنجی آفتاب نیمه جان پاییزی که روی کوهستان پهن می شود، می سپارند. درست در وسط قله های سر به فلک کشیده، روی پستی بلندیهای دره ای عمیق و سرد، عمارتی خشن با برج و باروهای نوک تیز دیده میشود. بلند ترین نقطه عمارت مدرسه دورمشترانگ، میزبان دانش آموزان هاگوارتس است. اعضای تیم در اتاقی مدور با دیوارهای سیاه سنگی هر یک در گوشه ای مشغول جمع کردن کیسه خوابهای خود هستند؛ فریادهای وحشتناکی از راهرو بلند می شود که همه به خوبی می دانند متعلق به چه کسی است،
بووووووووومــــــــــــب!
در اتاق از چارچوب کنده شده و روی زمین می افتد. لیلی اوانز که به عنوان تنها دختر، امکان استفاده از یک اتاق خصوصی را کسب کرده بود، دست به کمر به حالت
آنها را نگاه می کند. پشت سرش چند پسر کج و کوله به داخل اتاق سرک می کشند و در حالی که بلند بلند میخندند، افتان و خیزان از آنجا دور می شوند. - شماها یه جو غیرت ندارین؟! نمیگین این دختره تنهاست، ممکنه کسی مزاحمش بشه؟
تدی که رگ غیرتش حسابی باد کرده، لگدی به در ولو شده میزند:
-آخ!
مگه در اتاق رو از تو قفل نکرده بودی؟- قفل که نداشت، رمزی بود! هر چی هم رمز واسش میذاشتم، انگار این دورمشترانگیها هکر داشتن!
آلبوس زیر چشمی و با عصبانیت به لرد و بلیز نگاه میکند که موذیانه میخندند و انگار حسابی از دردسرهای لیلی کیفور شده اند:
- فکر میکنی ما خیلی راحت خوابیدیم؟تا صبح چش رو هم نذاشتیم چون این دو تا ممکن بود یه وقت ما رو آواداکداورا کنن!
لرد سیاه که خودش حال و حوصله جواب دادن ندارد، اشاره ای به بلیز میکند:
- ما که کاری به کارتون نداشتیم، شما شش دونگ حواستون به حرکات ما بود. قول یه مرگخوار، قوله!

(فلش بک)
***روز قبل از مسابقه - مدرسه هاگوارتس***
هیکل سایه وار ده نفر که حلقه ای درست کرده اند، در کنار دریاچه دیده می شود. با اشاره بلند قد ترین فرد گروه، دو نفر به مرکز حلقه می آیند. نسیمی که از سمت دریاچه می وزد، ریش و موی دراز شخص قد بلند را به رقص در می آورد. آلبوس دامبلدور چشمانش را می بندد و لحظه ای خود را به دست نسیم می سپارد، سپس رو به جمع کرده و شروع به صحبت می کند:
- شما نماینده مدرسه هاگوارتس هستین... دوست داشتم که چشم بسته به همه اعتماد کنم و بدون هیچ نگرانی شما رو به این سفر بفرستم ولی احتیاط شرط عقله! میخوام مطمئن باشم آسیبی به همدیگه نمیرسونین و به همین خاطر این پیمان باید بینتون بسته بشه!
لیلی و ولده مورت با خشم به یکدیگر نگاه می کنند، با بی میلی مقابل همدیگر زانو می زنند و در حضور هفت شاهد دیگر، دامبلدور روی آنها پیمان ناگسستنی را اجرا می کند.
دقایقی بعد، دامبلدور از ردای خود یک جسم کوزه مانند فلزی که لوله ای دراز به آن متصل است را در می آورد و روی زمین می گذارد.
-
این واقعا" خودشه؟ یعنی اوریجیناله؟ - نه دنیس عزیز! یعنی تو فکر کردی من واقعا" آفتابه مرلین اصل رو به عنوان رمز تاز استفاده می کنم؟
-

- این رمز تاز طوری جادو شده که تنها با تماس دست هر نه نفر شما فعال بشه. حالا به اشاره من؛ یک، دو، سه...
(پایان فلش بک)
- صبانه نماینده آی هاخوارتز آمَده شده.
پسر قد بلند و درشت اندام بلغاری که به عنوان مترجم نماینده ها انتخاب شده بود، در حالی که از جو اتاق و در کنده شده و چهره های گلگون و بیخواب آنها تعجب کرده به دو جن خانگی به زبان مادریش دستوراتی میدهد، دقایقی بعد اتاق از انواع خوراکیها پر شده و حداقل مدتی بحث بین دو جبهه ساکت می شود.
مرلین:
اینا چیه دیگه؟ لارتن:
اینو نگاه کن! شبیه حوله خیس خورده میمونه!سوروس: به این میگن سیرابی! نمیخوری رد کن بیاد اینور.
آلبوس:این چه بوی خوبی میده، به نظرم اسپاگتی محلیه!
تدی: نخور آل!
کدوم اسپاگتی رو دیدی که متحرک باشه؟لیلی: وای خدای من! اینا کرمه.
***یک ساعت بعد***
نمایندگان هاگوارتس که از این همه میهمان نوازی دورمشترانگ به وجد آمده اند و به شکرانه اش، شکم های آنها مشغول اجرای سمفونی های افسانه ای است، به طرف ورزشگاه حرکت می کنند. سر و صدای وحشتناکی به گوش می رسد، انگار که لشگری صد هزار نفری خود را برای جنگ آماده کرده باشد. از بلند گوی ورزشگاه صدایی به زبان بلغاری شنیده می شود و هر کلمه آن که به "اَُف" یا "ویچ" ختم می شود با تشویقهای شدید تماشاچیان روبرو می گردد.
لرد بالاخره سکوت خود را می شکند تا معلوماتش را به رخ دیگران بکشد:
-
مفسر بازی داره اسم بازیکنان تیم دورمشترانگ رو میگه!- به به، به به!
خوب شد گفتی...لیلی در حالیکه برای مرگخواران گروه پشت چشم نازک می کند و به طرف ورودی رختکن می رود، جمله اش را اینگونه با پایان می رساند:
-... آرزو به دل موندیم یه بار این کچل چیزی بگه که ما نمی دونیم!
***در ورزشگاه***
استادیوم دورمشترانگ بی شباهت به ساختمان مدرسه نیست...سیاهِ سیاه!دانش اموزان دورمشترانگ همه یکدست رداهایی از جنس خز پوشیده و تیم خود را با زبانی پیچیده تشویق می کنند.
تیلیک تیلیک تیلیک
( صدای بهم خوردن دندانهای تیم هاگوارتس به سبب سرمای کوهستانی و همچنین خوف از هیبت ورزشگاه)
آلبوس و تدی به حالت
روی نیمکت می نشینند و پرواز یارانشان را با حسرت تماشا می کنند؛ لیلی به سرعت به بالاترین نقطه ورزشگاه رفته و مثل عقاب به دنبال اسنپیچ طلایی می گردد؛ ولده مورت با لبخند،حلقه های دروازه که انگار از جنس اسکلت هستند را برانداز می کند؛ دنیس و مرلین چماقهای خود را در هوا تاب می دهند و بلیز به همراه لارتن و سوروس خط حمله را سازماندهی می کند. آنها حداقل یک شانس بزرگ دارند، ویکتور کرام سال پیش از دورمشترانگ فارغ التحصیل شده بود.گزارشگر بازی هم چنان با شور و هیجان چیزهایی رو پشت سر هم بلغور می کند که تنها کلمات مفهمومش، اسم بازیکنان تیم هاگوراتس البته به لهجه ای بسیار عجیب و غریب است. هماهنگی تیم دورمشترانگ در مقابل تیم بحران زده و پر تنش هاگوارتس بسیار بالاست و در همون ده دقیقه اول بازی موفق میشن 30 امتیاز بگیرند. لیلی اون بالا در حال چرخ زدن و جستجوی اسنیچ ، آخرین گفتگوی خودش با دامبلدور را به خاطر می آورد:
(فلش بک)
- آقای مدیر... بهتر نبود تیم یکدست تری انتخاب می کردین؟ من ناراحت نمیشم اگه کنار گذاشته بشم و مرگخوارا برن دورمشترانگ.
- هدف من اینه که شاید این مسابقه بتونه مدتی بین شما صلح رو برقرار کنه، شاید به اون آتش بس موعود رسیدیم.
- می ترسم به ضررمون تموم بشه...

- هیچ اتفاقی نمیفته، مهم گفتگوی تمدن هاست!
- اینم مثل فلسفه نیکی اعظم و ایناست دیگه؟!

-
به هیچ وجه! میتونستم یکی از گروه های شرکت کننده رو بفرستم ولی حیف بود از چهار تا شبانه روزی فقط یکی شرکت کنه. - آل و تدی از ولده مورت به مراتب بهتر بازی میکنن...چرا باید روی نیمکت باشن؟
-
لیلی عزیز! بهر حال لرد سیاهه.. واسه پرستیژش خوب نیست روی نیمکت بمونه!-

(پایان فلش بک)
لیلی از دریای خاطراتش بیرون میاد و به اسکوربرد نگاه می کند، 70-10 به نفع دورمشترانگ. به سرعت دور ورزشگاه دور زده تا زودتر اسنیچ رو پیدا کند... هنوز هم شانسی دارند.
روی نیمکت ذخره ها،آلبوس از جا بلند شده و لب خط! اومده و مرتب داد و بیداد میکند:
- پنالتیه آقا! پنالتیه... بلوجر رو عمدا" طوری زد که تعادل لارتن بهم بخوره!
-
جوش نزن آل! فکر می کردی داور به نفع ما سوت بزنه؟- دفه اولشون نبود که!
- بیا بشین باب، یه وقت از روی نیمکت اخراجت میکنن!
-

برقی طلایی درست در نقطه کور جوینده تیم حریف، توجه لیلی را جلب می کند. به آرامی و با احتیاط دور می زند، بدون اینکه چشم از اسنیچ بردارد. هر لحظه به هدف نزدیک تر می شود... به تدریج سرعتش را بیشتر می کند... اسکور برد نتیجه 140 به 30 را نشان می دهد... تمام تلاشش را می کند که رفتارش عادی باشد...
ووووووووووووشششششششش
بلوجری که ضربه زن تیم دورمشترانگ فرستاده درست از مقابل دنیس عبور می کند و او فرصت عکس العمل ندارد، با نگاه حرکتش را دنبال می کند که به سمت لیلی می رود... کسی که انگار اسنیچ را دیده است!
- مواظب باش!
لیلی روی چوبش خم شده... سرمای باد باعث سوزش پوستش میشه... صدای فریاد دنیس که بین هیاهوی باد و ورزشگاه گم شده را نمیشنود، چوب جارویش در اثر برخورد بلوجر به حالت عمود در میاد و دور خودش میچرخد...محکم و با نهایت قدرتش به اون چنگ میندازه و با مهارت کنترلش رو به دست میاره اما اولین چیزی که از پس سرگیجه ها میبینه، مشت گره کرده جوینده حریفه که پیروزمندانه اسنیچ را بین انگشتان خود نگه داشته است!
***عصر همان روز***
تیم هاگوارتس، سرشکسته و درمانده، با روابطی که بر عکس امیدهای دامبلدور تنها تیره و تارتر شده است، آفتابه به دست! به مدرسه بازمی گردد.
****
پ.ن. من بعد از زدن این رول متوجه شدم که گلگومات جانشین لیلی اوانز به عنوان یکی از نمایندگان گریفیندور شده است!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








) به ماکسیم خیره شده .دسته گلی که دستشه رو با یه فشار پودر می کنه و با عصبانیت بلند می شه می ره ...
دیدی گفتم ؟ ... دیدی گفتم برامون دردسر درست می شه ؟ ... اه ببخشید من مَردم نباید گریه کنم حواسم نبود یه لحظه قاطی شد .

آیندگان نهاد(3) در کدامین گورگاه(4) کنگر بخورده لنگر بینداختی که تا کنون انبرون(5) قلعه می بودی؟"
) که "کدامین سیزده را نوزدهم بدر می کردی که سبزه ات زیر پای مردان آتشین(9) برویید(10)؟! کنون بر شتاب پاهایت بیفزای و به سوی آوردگاه