دانش آموزان هاگوارتز در محوطه خالي كنار جنگل ممنوعه به دور شيء بزرگ و عجيبي حلقه زده بودند و با اشتياق به سخنراني دامبلدور گوش ميكردند.
برو عقب بچه....دست نزن...گفتم برو كنار.خوب بچه ها.اينو كه- ميبينين بهش ميگن بالن.از طرف ايگور كاركاروف فرستاده شده.اين نشان دهنده مهمون نوازي اوناست كه نخواستن ما با كالسكه اين راه طولاني رو طي كنيم.حالا شركت كنندگان جام آتش با احتياط سوار بشين.
اعضاي تيم بطرف بالن هجوم بردند و ولدمورت با سه بار استفاده از كروشيوموفق شد قبل از همه سوار بالن شود.
دامبل بعد از سوار شدن به دفترچه راهنماي بالن كه با خطر خرچنگ قورباغه ايگور نوشته شده بود نگاه كرد.
-خوب.اينجا نوشته بايد اين كيسه هاي شن رو كه از اطراف بالن آويزون شده از بالن جدا كنيم.نه....نه بليز...دست نزن...اينجا گفته فقط سه تاشو..همشو نه..بلييييييييييييز
دوساعت بعد در آسمان
-بليز تو حالت خوبه؟چيزي لازم نداري؟
بليز كه از پا ازگوشه چپ بالن آويزان شده بود به سختي خود را كمي بالاتر كشيد.
-حرف نداره.اينجا خيلي راحته...من واقعا دارم لذت ميبرم.
دامبل بطرف راست متمايل شد.
-تام...تو چطور؟تو خوبي؟
صداي خشمگين ولدمورت كلاغهايي را كه روي بليز نشسته بودند وادار به پرواز كرد.
- فورا منو بكشين بالا...مگه دستم بهتون نرسه.اين بليز بوقي كيسه ها رو پاره كرد و اونوقت من بايد آويزون بشم؟
-مجبور بوديم...بايد تعادل برقرار ميشد.

صداي هيجان زده سوروس اسنيپ -كه طوطي بزرگي روي شانه اش نشسته بود و از عصاي دامبل به جاي پاي چپش استفاده ميكرد -حرف دامبل را قطع كرد.
-خشكي....خشكي ميبينم....
لرد سياه از زير بالن كروشيويي به طرف سوروس فرستاد.
-ابله...مگه ما تو درياييم كه تو خشكي ميبيني؟
دامبل دوربين بزرگي را برداشت و بطرف نقطه مورد اشاره سوروس گرفت.
-راست ميگه..اونجا دورمشترانگه.بالاخره رسيديم.ولي اينجا چيزي راجه به فرود اومدن نوشته نشده.عجيبه...
طولي نكشيد كه ققنوس سياه رنگي كه آرم مدرسه دورمشترانگ روي بالهايش حك شده بود پرواز كنان سر رسيدو به آرامي روي بالن فرود آمد و با يك ضربه منقار بالن را سوراخ كرد.بالن با سرعت وحشتناكي بطرف زمين حركت كرد.
-بچه ها نترسين.خطري ما رو تهديد نميكنه.ما همه سالم به زمين ميرسيم.من مطمئنم كه به محض نزديك شدن به زمين اين بالن متوقف...
دامب......
مهمانان هاگوارتزي درست درمقابل در ورودي دورمشترانگ سقوط كردند.
به محض سقوط حدود ده دانش آموز دورمشترانگي با صداي تق بلندي در مقابلشان ظاهر شدند و بدون توجه به دست و پاي شكسته مهمانان بطرف آنها رفتند.هر دانش آموز يقه رداي يكي از هاگوارتزي ها را گرفت و كشان كشان بطرف مدرسه برد.
درهاي مدرسه با صداي بلندي باز شده و جنگلي وسيع و سرسبز با درختان بلند در برابرشان ظاهر شد.
مهمانان همانطور كه توسط دورمشترانگيهاكشيده ميشدند با كنجكاوي به اطراف نگاه كردند.تا چشم كار ميكرد جنگل بود و درخت.كلبه اي كهنه و قديمي با چوبهاي پوسيده و شكسته در ميان جنگل خودنمايي ميكرد.
-هي بچه ها..ببينين.اينا هم هگريد دارن.اونم كلبه شه.
دانش آموز ارشد دورمشترانگ به خشم به بليز نگاه كرد و براي اولين بار حرف زد.
-داري درباره چي حرف ميزني؟اون خود مدرسه دورمشترانگه.
سه مرگخوارار قدم زنان نزديك شدند.به محض اينكه به لرد سياه رسيدند ايستاده و تعظيم كرده و دوباره به راه خود ادامه دادند.
دامبل با وحشت چوب دستي خود را بطرف مرگخواران گرفت.
-اكسپلي آرمس
مرگخوارها با خنده طلسم دامبل را روي هوا گرفته و مشغول بازي كردن با آن شدند.
صداي آشنايي از پشت سر مهمانان به گوش رسيد.
-آلبوس...اينجا جادوي غير سياه ممنوعه..تو كه ديگه بايد اينو بدوني.
چشمان ولدمورت برقي زدو زير لب چيزهايي درباره گرفتن پرونده اش از هاگوارتز گفت.
آلبوس دامبلدور و ايگور كاركاروف همديگر را در آغوش گرفتند.
-به دورمشترانگ خوش آمديد.متاسفم كه نميتونم شما رو به داخل مدرسه ببرم.چون ما برخلاف بقيه نميخواييم اسرار داخل مدرسه فاش بشه.

كاركاروف درحاليكه سعي ميكرد فاصله لازم را با لرد سياه حفظ كند مهمانان را بطرف مرداب بزرگي كه در دور افتاده ترين قسمت جنگل قرار داشت هدايت كرد.ظاهرا بوي وحشتناك مرداب و صداي كر كننده وزغها اصلا باعث ناراحتي دامبل نشده بود.چون همچنان با متانت لبخند ميزد.درست در وسط مرداب كلبه اي چوبي به چشم ميخورد كه روي پايه هاي نازكي قرار گرفته بود وبا نشتن هر پرنده روي آن بطرز وحشتناكي تكان ميخورد.
درحاليكه تيم هاگوارتز آرزو ميكردند كه محل اقامتشان جايي غير از آن كلبه باشدايگور كاركاروف با عجله چيزهايي مثل خوش امديد و از اينجا لذت ببريد گفت وبه سرعت در ميان شاخ و برگ بلند درختان ناپديد شد.
دامبل و بچه ها مدتي را به تفكر درباره اينكه چطور بايد خود را به كلبه برسانند گذراندند.با تاريك شدن هوا و شنيده شدن صداي زوزه عجيبي كه از جنگل به گوش ميرسيد ناچار شدند تنها راه حل را اجرا كنند.
-يك...دو...سه...
باشماره سه دامبل نفس عميقي كشيد و به داخل مرداب شيرجه زد.
پانزده دقيقه بعد:
ملت هاگوارتز نفس نفس زنان شنا ميكردند ولي هر چه بيشتر دست و پا ميزدند به نظر ميرسيد كه از كلبه دورتر ميشوند.
-پروفسور ببخشيد..اونا تمساحن؟
- نه فرزندم....اونا شترمرغن..تو به شنا كردنت ادامه بده و به اطراف توجهي نكن.
.-پروفسور الان ده دقيقه است كه ارباب سوار شما شده و شما دارين حملش ميكنين.اين از نظر قوانين كوييديچ اشكالي نداره؟
دامبل با عصبانيت ولدمورت را از پشت خود به داخل آب پرتاب كرد.
بالاخره بعد از نيم ساعت شنا كردن به كلبه رسيدند.
دامبل جلوتر از همه رفت و در كلبه را به آرامي و با احتياط بازكرد.
داخل كلبه اثري از هيچگونه وسيله زندگي نبود.با اينحال مهمانان خيس و خسته اجبارا وارد كلبه شدند.
-پروفسور اينجا يك دكمه قرمز هست.اجازه ميدين من فشارش بدم؟
-نه فرزندم...دكمه هاي قرمز هرگز نبايد زده بشن..تو اصلا فيلم
مشنگي نديدي؟
طولي نكشيد كه هاگوارتزي هاي خسته بدون خوردن شام روي
زمين خشك و خالي كلبه دراز كشيدند و به خواب فرو رفتند.
صبح فردا با طلوع خورشيد قايق زيبايي در مقابل در كلبه متوقف شد.ايگور كاركاروف به همراه يك دانش اموز ارشد وارد كلبه شدند.لبخند خونسردايگور هاگوارتزيهاي خشمگين را كه شب وحشتناكي را گذرانده بودندعصباني تر ميكرد.
-خوب ميبينم كه از اتاقهاتون اومدين بيرون.معلومه كه خيلي وقته منتظر من هستين.از تاخيرم عذر ميخوام.اميدوارم شب راحتي را در هتل پانزده ستاره دورمشترانگ گذرانده باشيد.
ايگور به دكمه قرمز روي ديوار نزديك شد.با فشردن دكمه شش سوئيت مجلل تو در تو مقابل چشم مهمانان ظاهر شد.
با لبخند پليدايگور هاگوارتزي ها مطمئن شدند كه توضيح ندادن درباره طرز كار دكمه عمدي بوده است.
-----------------------------------
محل مسابقه:
هاگوارتزي ها در چادر مخصوصشان سرگرم پوشيدن رداي كوييديچ بودند.صداي هيايوي مخوف دورمشترانگي ها باعث وحشت دامبل و همراهانش شده بود.
-ارباب لطفا كنار اون آفتابه بيريخت وايسين..ميخوام يه عكس خوشگل ازتون بگيرم.
ولدمورت به كنار آفتابه رفت تا اولين و آخرين عكس كوييديچيش را انداخته و به مرگخوارانش نشان بدهد.
-كمي عقبتر لطفا...عقبتر..خوبه..حالا كمي به سمت چپ برين كه جاي خالي دماغتون مشخص نباشه...كمي بيشتر...
جرينگ....
آفتابه با صداي وحشتناكي روي زمين افتاد و تكه هاي شكسته شده اش به اطراف پخش شد.
-اوخ اوخ...ارباب اين چه كاري بود؟زود تكه هاي شكسته رو غيب كنين تا كسي نيومده.
----------------------------
مراسم افتتاحيه:
شركت كنندگان وحشت زده هاگوارتز از لاي چادر مخصوص به مراسم افتتاحيه نگاه ميكنند.توضيحات گاه و بيگاه داور وحشتشان را دوبرابر كرده است.
دو دانش آموز در وسط زمين به همراه موسيقي خشن مراسم عجيبي شبيه رقص انجام ميدهند.در پايان رقص ناگهان هر دو نفر شمشيري از زير ردايشان بيرون كشيده و سر نفر مقابل را قطع ميكند.خون از گردنهاي قطع شده دورمشترانگي ها فوران كرده و هياهوي دانش آموزان به اوج خود ميرسد.
صداي جادويي در سراسر استاديوم پخش ميشود.
-تماشاگران عزيز بعد از ملاحظه مراسم هيجان انگيز كله زني طبق مقررات قوانين رو يكبار ديگه توضيح ميدم.موهاهاهاها...هيچ قانوني وجود نداره.
بليز با وحشت به دوستانش نگاه ميكند.
-درست شنيدم؟گفت هيچ قانوني وجود نداره؟
صداي جادويي:بله زابيني..درست شنيدي..همه چيز آزاده...كشتن..بريدن..كوبيدن...كندن..همه چيز آزاده.اميدوارم مهمانان هاگوارتزي ما اسلحه هاي لازم رو همراهشون آورده باشن اميدواريم در اين بازي حداقل يك نفر براي گرفتن كاپ زنده بمونه.آرزويي كه از پنجاه سال پيش تا حالا در دورمشترانگ اتفاق نيفتاده.حالا از مهمانان عزيز دعوت ميكنم به وسط زمين بيان.
هاگوارتزي ها در ميان صداي سوت و فرياد طرفداران دورمشترانگ با پاهايي لرزان به وسط ميدان مي آيند.دو كاپيتان با هم دست داده و داور براي تعيين زمين از سرهاي قطع شده بچه هاي استفاده ميكند.
-موطلاييه يا مو مشكيه؟
كاپيتان تيم دورمشترانگ لبخند مخوفي به بليز ميزند و بليز فورا
احتياج مبرمي به دستشويي پيدا ميكند.
صداي جادويي دوباره پخش ميشود.
-خوب حالا بعد از تعيين زمين مراسم جام مقدس رو اجرا ميكنيم.از مدير مدرسه خواهش ميكنم جام مقدس عاليجناب دورمشترانگ را به وسط زمين بياورند.
ايگور كاركاروف دستپاچه و وحشت زده از چادر مخصوص مهمانان خارج ميشود.بطرف گزارشگر رفته و ميكروفون را از او ميگيرد.خبري كه كاركاروف با صداي لرزان اعلام ميكند باعث آرامش هاگوارتزي ها ميشود.
-با عرض معذرت از دانش آموزان عزيز مدرسه دورمشترانگ و مهمانان محترم هاگوارتزي بايد اعلام كنم كه جام مقدس عاليجناب دورمشترانگ به طرز عجيبي ناپديد شده و چون اين مسابقه به مناسبت بزرگداشت پانصدمين سالگرد فوت عاليجناب برگذار ميشود بدون جام قادر به شروع مسابقه نيستيم.مسابقه تا پيدا شدن جام به تعويق ميفته.
بليز و لرد به همديگر نگاه ميكنند.آنها مطمئن هستند كه مسابقه هرگز برگذار نخواهد شد.چون آفتابه مقدس عاليجناب توسط لرد شكسته و غيب شده بود.
نه دانش آموز هاگوارتز براي اولين بار به يك چيز مشترك فكر ميكنند.آنها ديگر هرگز كوييديچ بازي نخواهند كرد.