جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  322 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جام آتش
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول جام آتش

سایه های خاکستری سپیده دم، کم کم جای خود را به اشعه های زرد و نارنجی آفتاب نیمه جان پاییزی که روی کوهستان پهن می شود، می سپارند. درست در وسط قله های سر به فلک کشیده، روی پستی بلندیهای دره ای عمیق و سرد، عمارتی خشن با برج و باروهای نوک تیز دیده میشود. بلند ترین نقطه عمارت مدرسه دورمشترانگ، میزبان دانش آموزان هاگوارتس است. اعضای تیم در اتاقی مدور با دیوارهای سیاه سنگی هر یک در گوشه ای مشغول جمع کردن کیسه خوابهای خود هستند؛ فریادهای وحشتناکی از راهرو بلند می شود که همه به خوبی می دانند متعلق به چه کسی است،

بووووووووومــــــــــــب!

در اتاق از چارچوب کنده شده و روی زمین می افتد. لیلی اوانز که به عنوان تنها دختر، امکان استفاده از یک اتاق خصوصی را کسب کرده بود، دست به کمر به حالت آنها را نگاه می کند. پشت سرش چند پسر کج و کوله به داخل اتاق سرک می کشند و در حالی که بلند بلند میخندند، افتان و خیزان از آنجا دور می شوند.

- شماها یه جو غیرت ندارین؟! نمیگین این دختره تنهاست، ممکنه کسی مزاحمش بشه؟

تدی که رگ غیرتش حسابی باد کرده، لگدی به در ولو شده میزند:
-آخ! مگه در اتاق رو از تو قفل نکرده بودی؟
- قفل که نداشت، رمزی بود! هر چی هم رمز واسش میذاشتم، انگار این دورمشترانگیها هکر داشتن!

آلبوس زیر چشمی و با عصبانیت به لرد و بلیز نگاه میکند که موذیانه میخندند و انگار حسابی از دردسرهای لیلی کیفور شده اند:

- فکر میکنی ما خیلی راحت خوابیدیم؟تا صبح چش رو هم نذاشتیم چون این دو تا ممکن بود یه وقت ما رو آواداکداورا کنن!

لرد سیاه که خودش حال و حوصله جواب دادن ندارد، اشاره ای به بلیز میکند:
- ما که کاری به کارتون نداشتیم، شما شش دونگ حواستون به حرکات ما بود. قول یه مرگخوار، قوله!

(فلش بک)

***روز قبل از مسابقه - مدرسه هاگوارتس***

هیکل سایه وار ده نفر که حلقه ای درست کرده اند، در کنار دریاچه دیده می شود. با اشاره بلند قد ترین فرد گروه، دو نفر به مرکز حلقه می آیند. نسیمی که از سمت دریاچه می وزد، ریش و موی دراز شخص قد بلند را به رقص در می آورد. آلبوس دامبلدور چشمانش را می بندد و لحظه ای خود را به دست نسیم می سپارد، سپس رو به جمع کرده و شروع به صحبت می کند:

- شما نماینده مدرسه هاگوارتس هستین... دوست داشتم که چشم بسته به همه اعتماد کنم و بدون هیچ نگرانی شما رو به این سفر بفرستم ولی احتیاط شرط عقله! میخوام مطمئن باشم آسیبی به همدیگه نمیرسونین و به همین خاطر این پیمان باید بینتون بسته بشه!

لیلی و ولده مورت با خشم به یکدیگر نگاه می کنند، با بی میلی مقابل همدیگر زانو می زنند و در حضور هفت شاهد دیگر، دامبلدور روی آنها پیمان ناگسستنی را اجرا می کند.

دقایقی بعد، دامبلدور از ردای خود یک جسم کوزه مانند فلزی که لوله ای دراز به آن متصل است را در می آورد و روی زمین می گذارد.

- این واقعا" خودشه؟ یعنی اوریجیناله؟
- نه دنیس عزیز! یعنی تو فکر کردی من واقعا" آفتابه مرلین اصل رو به عنوان رمز تاز استفاده می کنم؟
-
- این رمز تاز طوری جادو شده که تنها با تماس دست هر نه نفر شما فعال بشه. حالا به اشاره من؛ یک، دو، سه...

(پایان فلش بک)

- صبانه نماینده آی هاخوارتز آمَده شده.

پسر قد بلند و درشت اندام بلغاری که به عنوان مترجم نماینده ها انتخاب شده بود، در حالی که از جو اتاق و در کنده شده و چهره های گلگون و بیخواب آنها تعجب کرده به دو جن خانگی به زبان مادریش دستوراتی میدهد، دقایقی بعد اتاق از انواع خوراکیها پر شده و حداقل مدتی بحث بین دو جبهه ساکت می شود.

مرلین: اینا چیه دیگه؟
لارتن: اینو نگاه کن! شبیه حوله خیس خورده میمونه!
سوروس: به این میگن سیرابی! نمیخوری رد کن بیاد اینور.
آلبوس:این چه بوی خوبی میده، به نظرم اسپاگتی محلیه!
تدی: نخور آل! کدوم اسپاگتی رو دیدی که متحرک باشه؟
لیلی: وای خدای من! اینا کرمه.

***یک ساعت بعد***

نمایندگان هاگوارتس که از این همه میهمان نوازی دورمشترانگ به وجد آمده اند و به شکرانه اش، شکم های آنها مشغول اجرای سمفونی های افسانه ای است، به طرف ورزشگاه حرکت می کنند. سر و صدای وحشتناکی به گوش می رسد، انگار که لشگری صد هزار نفری خود را برای جنگ آماده کرده باشد. از بلند گوی ورزشگاه صدایی به زبان بلغاری شنیده می شود و هر کلمه آن که به "اَُف" یا "ویچ" ختم می شود با تشویقهای شدید تماشاچیان روبرو می گردد.
لرد بالاخره سکوت خود را می شکند تا معلوماتش را به رخ دیگران بکشد:
- مفسر بازی داره اسم بازیکنان تیم دورمشترانگ رو میگه!
- به به، به به! خوب شد گفتی...

لیلی در حالیکه برای مرگخواران گروه پشت چشم نازک می کند و به طرف ورودی رختکن می رود، جمله اش را اینگونه با پایان می رساند:
-... آرزو به دل موندیم یه بار این کچل چیزی بگه که ما نمی دونیم!

***در ورزشگاه***

استادیوم دورمشترانگ بی شباهت به ساختمان مدرسه نیست...سیاهِ سیاه!دانش اموزان دورمشترانگ همه یکدست رداهایی از جنس خز پوشیده و تیم خود را با زبانی پیچیده تشویق می کنند.

تیلیک تیلیک تیلیک
( صدای بهم خوردن دندانهای تیم هاگوارتس به سبب سرمای کوهستانی و همچنین خوف از هیبت ورزشگاه)

آلبوس و تدی به حالت روی نیمکت می نشینند و پرواز یارانشان را با حسرت تماشا می کنند؛ لیلی به سرعت به بالاترین نقطه ورزشگاه رفته و مثل عقاب به دنبال اسنپیچ طلایی می گردد؛ ولده مورت با لبخند،حلقه های دروازه که انگار از جنس اسکلت هستند را برانداز می کند؛ دنیس و مرلین چماقهای خود را در هوا تاب می دهند و بلیز به همراه لارتن و سوروس خط حمله را سازماندهی می کند. آنها حداقل یک شانس بزرگ دارند، ویکتور کرام سال پیش از دورمشترانگ فارغ التحصیل شده بود.

گزارشگر بازی هم چنان با شور و هیجان چیزهایی رو پشت سر هم بلغور می کند که تنها کلمات مفهمومش، اسم بازیکنان تیم هاگوراتس البته به لهجه ای بسیار عجیب و غریب است. هماهنگی تیم دورمشترانگ در مقابل تیم بحران زده و پر تنش هاگوارتس بسیار بالاست و در همون ده دقیقه اول بازی موفق میشن 30 امتیاز بگیرند. لیلی اون بالا در حال چرخ زدن و جستجوی اسنیچ ، آخرین گفتگوی خودش با دامبلدور را به خاطر می آورد:

(فلش بک)

- آقای مدیر... بهتر نبود تیم یکدست تری انتخاب می کردین؟ من ناراحت نمیشم اگه کنار گذاشته بشم و مرگخوارا برن دورمشترانگ.
- هدف من اینه که شاید این مسابقه بتونه مدتی بین شما صلح رو برقرار کنه، شاید به اون آتش بس موعود رسیدیم.
- می ترسم به ضررمون تموم بشه...
- هیچ اتفاقی نمیفته، مهم گفتگوی تمدن هاست!
- اینم مثل فلسفه نیکی اعظم و ایناست دیگه؟!
- به هیچ وجه! میتونستم یکی از گروه های شرکت کننده رو بفرستم ولی حیف بود از چهار تا شبانه روزی فقط یکی شرکت کنه.
- آل و تدی از ولده مورت به مراتب بهتر بازی میکنن...چرا باید روی نیمکت باشن؟
- لیلی عزیز! بهر حال لرد سیاهه.. واسه پرستیژش خوب نیست روی نیمکت بمونه!
-

(پایان فلش بک)

لیلی از دریای خاطراتش بیرون میاد و به اسکوربرد نگاه می کند، 70-10 به نفع دورمشترانگ. به سرعت دور ورزشگاه دور زده تا زودتر اسنیچ رو پیدا کند... هنوز هم شانسی دارند.

روی نیمکت ذخره ها،آلبوس از جا بلند شده و لب خط! اومده و مرتب داد و بیداد میکند:
- پنالتیه آقا! پنالتیه... بلوجر رو عمدا" طوری زد که تعادل لارتن بهم بخوره!
- جوش نزن آل! فکر می کردی داور به نفع ما سوت بزنه؟
- دفه اولشون نبود که!
- بیا بشین باب، یه وقت از روی نیمکت اخراجت میکنن!
-

برقی طلایی درست در نقطه کور جوینده تیم حریف، توجه لیلی را جلب می کند. به آرامی و با احتیاط دور می زند، بدون اینکه چشم از اسنیچ بردارد. هر لحظه به هدف نزدیک تر می شود... به تدریج سرعتش را بیشتر می کند... اسکور برد نتیجه 140 به 30 را نشان می دهد... تمام تلاشش را می کند که رفتارش عادی باشد...

ووووووووووووشششششششش

بلوجری که ضربه زن تیم دورمشترانگ فرستاده درست از مقابل دنیس عبور می کند و او فرصت عکس العمل ندارد، با نگاه حرکتش را دنبال می کند که به سمت لیلی می رود... کسی که انگار اسنیچ را دیده است!

- مواظب باش!

لیلی روی چوبش خم شده... سرمای باد باعث سوزش پوستش میشه... صدای فریاد دنیس که بین هیاهوی باد و ورزشگاه گم شده را نمیشنود، چوب جارویش در اثر برخورد بلوجر به حالت عمود در میاد و دور خودش میچرخد...محکم و با نهایت قدرتش به اون چنگ میندازه و با مهارت کنترلش رو به دست میاره اما اولین چیزی که از پس سرگیجه ها میبینه، مشت گره کرده جوینده حریفه که پیروزمندانه اسنیچ را بین انگشتان خود نگه داشته است!

***عصر همان روز***

تیم هاگوارتس، سرشکسته و درمانده، با روابطی که بر عکس امیدهای دامبلدور تنها تیره و تارتر شده است، آفتابه به دست! به مدرسه بازمی گردد.


****
پ.ن. من بعد از زدن این رول متوجه شدم که گلگومات جانشین لیلی اوانز به عنوان یکی از نمایندگان گریفیندور شده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/1/16 16:59:02
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/1/16 18:14:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جام آتش
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان هاگوارتز در محوطه خالي كنار جنگل ممنوعه به دور شيء بزرگ و عجيبي حلقه زده بودند و با اشتياق به سخنراني دامبلدور گوش ميكردند.

برو عقب بچه....دست نزن...گفتم برو كنار.خوب بچه ها.اينو كه- ميبينين بهش ميگن بالن.از طرف ايگور كاركاروف فرستاده شده.اين نشان دهنده مهمون نوازي اوناست كه نخواستن ما با كالسكه اين راه طولاني رو طي كنيم.حالا شركت كنندگان جام آتش با احتياط سوار بشين.

اعضاي تيم بطرف بالن هجوم بردند و ولدمورت با سه بار استفاده از كروشيوموفق شد قبل از همه سوار بالن شود.
دامبل بعد از سوار شدن به دفترچه راهنماي بالن كه با خطر خرچنگ قورباغه ايگور نوشته شده بود نگاه كرد.

-خوب.اينجا نوشته بايد اين كيسه هاي شن رو كه از اطراف بالن آويزون شده از بالن جدا كنيم.نه....نه بليز...دست نزن...اينجا گفته فقط سه تاشو..همشو نه..بلييييييييييييز

دوساعت بعد در آسمان

-بليز تو حالت خوبه؟چيزي لازم نداري؟
بليز كه از پا ازگوشه چپ بالن آويزان شده بود به سختي خود را كمي بالاتر كشيد.
-حرف نداره.اينجا خيلي راحته...من واقعا دارم لذت ميبرم.
دامبل بطرف راست متمايل شد.
-تام...تو چطور؟تو خوبي؟
صداي خشمگين ولدمورت كلاغهايي را كه روي بليز نشسته بودند وادار به پرواز كرد.
- فورا منو بكشين بالا...مگه دستم بهتون نرسه.اين بليز بوقي كيسه ها رو پاره كرد و اونوقت من بايد آويزون بشم؟
-مجبور بوديم...بايد تعادل برقرار ميشد.

صداي هيجان زده سوروس اسنيپ -كه طوطي بزرگي روي شانه اش نشسته بود و از عصاي دامبل به جاي پاي چپش استفاده ميكرد -حرف دامبل را قطع كرد.

-خشكي....خشكي ميبينم....
لرد سياه از زير بالن كروشيويي به طرف سوروس فرستاد.
-ابله...مگه ما تو درياييم كه تو خشكي ميبيني؟

دامبل دوربين بزرگي را برداشت و بطرف نقطه مورد اشاره سوروس گرفت.

-راست ميگه..اونجا دورمشترانگه.بالاخره رسيديم.ولي اينجا چيزي راجه به فرود اومدن نوشته نشده.عجيبه...

طولي نكشيد كه ققنوس سياه رنگي كه آرم مدرسه دورمشترانگ روي بالهايش حك شده بود پرواز كنان سر رسيدو به آرامي روي بالن فرود آمد و با يك ضربه منقار بالن را سوراخ كرد.بالن با سرعت وحشتناكي بطرف زمين حركت كرد.

-بچه ها نترسين.خطري ما رو تهديد نميكنه.ما همه سالم به زمين ميرسيم.من مطمئنم كه به محض نزديك شدن به زمين اين بالن متوقف...

دامب......

مهمانان هاگوارتزي درست درمقابل در ورودي دورمشترانگ سقوط كردند.
به محض سقوط حدود ده دانش آموز دورمشترانگي با صداي تق بلندي در مقابلشان ظاهر شدند و بدون توجه به دست و پاي شكسته مهمانان بطرف آنها رفتند.هر دانش آموز يقه رداي يكي از هاگوارتزي ها را گرفت و كشان كشان بطرف مدرسه برد.
درهاي مدرسه با صداي بلندي باز شده و جنگلي وسيع و سرسبز با درختان بلند در برابرشان ظاهر شد.
مهمانان همانطور كه توسط دورمشترانگيهاكشيده ميشدند با كنجكاوي به اطراف نگاه كردند.تا چشم كار ميكرد جنگل بود و درخت.كلبه اي كهنه و قديمي با چوبهاي پوسيده و شكسته در ميان جنگل خودنمايي ميكرد.

-هي بچه ها..ببينين.اينا هم هگريد دارن.اونم كلبه شه.
دانش آموز ارشد دورمشترانگ به خشم به بليز نگاه كرد و براي اولين بار حرف زد.
-داري درباره چي حرف ميزني؟اون خود مدرسه دورمشترانگه.

سه مرگخوارار قدم زنان نزديك شدند.به محض اينكه به لرد سياه رسيدند ايستاده و تعظيم كرده و دوباره به راه خود ادامه دادند.
دامبل با وحشت چوب دستي خود را بطرف مرگخواران گرفت.

-اكسپلي آرمس

مرگخوارها با خنده طلسم دامبل را روي هوا گرفته و مشغول بازي كردن با آن شدند.
صداي آشنايي از پشت سر مهمانان به گوش رسيد.
-آلبوس...اينجا جادوي غير سياه ممنوعه..تو كه ديگه بايد اينو بدوني.

چشمان ولدمورت برقي زدو زير لب چيزهايي درباره گرفتن پرونده اش از هاگوارتز گفت.

آلبوس دامبلدور و ايگور كاركاروف همديگر را در آغوش گرفتند.

-به دورمشترانگ خوش آمديد.متاسفم كه نميتونم شما رو به داخل مدرسه ببرم.چون ما برخلاف بقيه نميخواييم اسرار داخل مدرسه فاش بشه.

كاركاروف درحاليكه سعي ميكرد فاصله لازم را با لرد سياه حفظ كند مهمانان را بطرف مرداب بزرگي كه در دور افتاده ترين قسمت جنگل قرار داشت هدايت كرد.ظاهرا بوي وحشتناك مرداب و صداي كر كننده وزغها اصلا باعث ناراحتي دامبل نشده بود.چون همچنان با متانت لبخند ميزد.درست در وسط مرداب كلبه اي چوبي به چشم ميخورد كه روي پايه هاي نازكي قرار گرفته بود وبا نشتن هر پرنده روي آن بطرز وحشتناكي تكان ميخورد.
درحاليكه تيم هاگوارتز آرزو ميكردند كه محل اقامتشان جايي غير از آن كلبه باشدايگور كاركاروف با عجله چيزهايي مثل خوش امديد و از اينجا لذت ببريد گفت وبه سرعت در ميان شاخ و برگ بلند درختان ناپديد شد.
دامبل و بچه ها مدتي را به تفكر درباره اينكه چطور بايد خود را به كلبه برسانند گذراندند.با تاريك شدن هوا و شنيده شدن صداي زوزه عجيبي كه از جنگل به گوش ميرسيد ناچار شدند تنها راه حل را اجرا كنند.

-يك...دو...سه...

باشماره سه دامبل نفس عميقي كشيد و به داخل مرداب شيرجه زد.

پانزده دقيقه بعد:

ملت هاگوارتز نفس نفس زنان شنا ميكردند ولي هر چه بيشتر دست و پا ميزدند به نظر ميرسيد كه از كلبه دورتر ميشوند.

-پروفسور ببخشيد..اونا تمساحن؟
- نه فرزندم....اونا شترمرغن..تو به شنا كردنت ادامه بده و به اطراف توجهي نكن.

.-پروفسور الان ده دقيقه است كه ارباب سوار شما شده و شما دارين حملش ميكنين.اين از نظر قوانين كوييديچ اشكالي نداره؟
دامبل با عصبانيت ولدمورت را از پشت خود به داخل آب پرتاب كرد.
بالاخره بعد از نيم ساعت شنا كردن به كلبه رسيدند.
دامبل جلوتر از همه رفت و در كلبه را به آرامي و با احتياط بازكرد.
داخل كلبه اثري از هيچگونه وسيله زندگي نبود.با اينحال مهمانان خيس و خسته اجبارا وارد كلبه شدند.

-پروفسور اينجا يك دكمه قرمز هست.اجازه ميدين من فشارش بدم؟
-نه فرزندم...دكمه هاي قرمز هرگز نبايد زده بشن..تو اصلا فيلم
مشنگي نديدي؟

طولي نكشيد كه هاگوارتزي هاي خسته بدون خوردن شام روي
زمين خشك و خالي كلبه دراز كشيدند و به خواب فرو رفتند.
صبح فردا با طلوع خورشيد قايق زيبايي در مقابل در كلبه متوقف شد.ايگور كاركاروف به همراه يك دانش اموز ارشد وارد كلبه شدند.لبخند خونسردايگور هاگوارتزيهاي خشمگين را كه شب وحشتناكي را گذرانده بودندعصباني تر ميكرد.
-خوب ميبينم كه از اتاقهاتون اومدين بيرون.معلومه كه خيلي وقته منتظر من هستين.از تاخيرم عذر ميخوام.اميدوارم شب راحتي را در هتل پانزده ستاره دورمشترانگ گذرانده باشيد.
ايگور به دكمه قرمز روي ديوار نزديك شد.با فشردن دكمه شش سوئيت مجلل تو در تو مقابل چشم مهمانان ظاهر شد.
با لبخند پليدايگور هاگوارتزي ها مطمئن شدند كه توضيح ندادن درباره طرز كار دكمه عمدي بوده است.
-----------------------------------
محل مسابقه:

هاگوارتزي ها در چادر مخصوصشان سرگرم پوشيدن رداي كوييديچ بودند.صداي هيايوي مخوف دورمشترانگي ها باعث وحشت دامبل و همراهانش شده بود.

-ارباب لطفا كنار اون آفتابه بيريخت وايسين..ميخوام يه عكس خوشگل ازتون بگيرم.

ولدمورت به كنار آفتابه رفت تا اولين و آخرين عكس كوييديچيش را انداخته و به مرگخوارانش نشان بدهد.

-كمي عقبتر لطفا...عقبتر..خوبه..حالا كمي به سمت چپ برين كه جاي خالي دماغتون مشخص نباشه...كمي بيشتر...

جرينگ....

آفتابه با صداي وحشتناكي روي زمين افتاد و تكه هاي شكسته شده اش به اطراف پخش شد.
-اوخ اوخ...ارباب اين چه كاري بود؟زود تكه هاي شكسته رو غيب كنين تا كسي نيومده.
----------------------------
مراسم افتتاحيه:

شركت كنندگان وحشت زده هاگوارتز از لاي چادر مخصوص به مراسم افتتاحيه نگاه ميكنند.توضيحات گاه و بيگاه داور وحشتشان را دوبرابر كرده است.
دو دانش آموز در وسط زمين به همراه موسيقي خشن مراسم عجيبي شبيه رقص انجام ميدهند.در پايان رقص ناگهان هر دو نفر شمشيري از زير ردايشان بيرون كشيده و سر نفر مقابل را قطع ميكند.خون از گردنهاي قطع شده دورمشترانگي ها فوران كرده و هياهوي دانش آموزان به اوج خود ميرسد.
صداي جادويي در سراسر استاديوم پخش ميشود.

-تماشاگران عزيز بعد از ملاحظه مراسم هيجان انگيز كله زني طبق مقررات قوانين رو يكبار ديگه توضيح ميدم.موهاهاهاها...هيچ قانوني وجود نداره.

بليز با وحشت به دوستانش نگاه ميكند.
-درست شنيدم؟گفت هيچ قانوني وجود نداره؟

صداي جادويي:بله زابيني..درست شنيدي..همه چيز آزاده...كشتن..بريدن..كوبيدن...كندن..همه چيز آزاده.اميدوارم مهمانان هاگوارتزي ما اسلحه هاي لازم رو همراهشون آورده باشن اميدواريم در اين بازي حداقل يك نفر براي گرفتن كاپ زنده بمونه.آرزويي كه از پنجاه سال پيش تا حالا در دورمشترانگ اتفاق نيفتاده.حالا از مهمانان عزيز دعوت ميكنم به وسط زمين بيان.

هاگوارتزي ها در ميان صداي سوت و فرياد طرفداران دورمشترانگ با پاهايي لرزان به وسط ميدان مي آيند.دو كاپيتان با هم دست داده و داور براي تعيين زمين از سرهاي قطع شده بچه هاي استفاده ميكند.

-موطلاييه يا مو مشكيه؟

كاپيتان تيم دورمشترانگ لبخند مخوفي به بليز ميزند و بليز فورا
احتياج مبرمي به دستشويي پيدا ميكند.
صداي جادويي دوباره پخش ميشود.

-خوب حالا بعد از تعيين زمين مراسم جام مقدس رو اجرا ميكنيم.از مدير مدرسه خواهش ميكنم جام مقدس عاليجناب دورمشترانگ را به وسط زمين بياورند.

ايگور كاركاروف دستپاچه و وحشت زده از چادر مخصوص مهمانان خارج ميشود.بطرف گزارشگر رفته و ميكروفون را از او ميگيرد.خبري كه كاركاروف با صداي لرزان اعلام ميكند باعث آرامش هاگوارتزي ها ميشود.

-با عرض معذرت از دانش آموزان عزيز مدرسه دورمشترانگ و مهمانان محترم هاگوارتزي بايد اعلام كنم كه جام مقدس عاليجناب دورمشترانگ به طرز عجيبي ناپديد شده و چون اين مسابقه به مناسبت بزرگداشت پانصدمين سالگرد فوت عاليجناب برگذار ميشود بدون جام قادر به شروع مسابقه نيستيم.مسابقه تا پيدا شدن جام به تعويق ميفته.

بليز و لرد به همديگر نگاه ميكنند.آنها مطمئن هستند كه مسابقه هرگز برگذار نخواهد شد.چون آفتابه مقدس عاليجناب توسط لرد شكسته و غيب شده بود.
نه دانش آموز هاگوارتز براي اولين بار به يك چيز مشترك فكر ميكنند.آنها ديگر هرگز كوييديچ بازي نخواهند كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جام آتش
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سفر

کالسکه ای متصل به دو اژدهای شاخ و دم مجارستانی با سرعت پهنه آسمان را میشکافد و جلو میرود . هرازگاهی غرشی عظیم به گوش میرسد و آتشی در تاریکی شب پدیدار میشود و آسمان را روشن میکند و لحظه ای بعد همه چیز در تاریکی فرو رفته است!

داخل کالسکه

سه نفر با رداهای بلند سبز زمردی با عینک آفتابی که موهای دو نفرشان سیخ سیخی و نفر سوم کچل هست در وسط کالسکه ایستاده اند و در حالی که چوبدستی هاشونو به حالت نظامی گرفته اند مشغول آدامس جویدن هستند و نسبت به صدای جیغ و دادی از بالای سرشان به گوش میرسد بی توجه نشان میدهند!

- کمک! ارباب منو بذارین زمین! قول میدم که به نفع بگیرم!
- ارباب رفته گل بچینه! بووووهاهاها!

بلیز: ارباب چه لزومی داره که ما این لباسا رو بپوشیم و عینک بزنیم و اینجوری وایسیم و آدامس بجویم؟
لرد: ساکت ... مگه نمیدونی داورا به ظاهر توجه دارن! ظاهر ما و هماهنگی ما از بزرگترین ارکان تیم ماست! این لباس ها نشان دهنده شخصیت ماست و داورا میفهمن که ما چقدر هماهنگیم و امتیاز بالا میدن!

- کمک! یکی به دادم برسه! اصلا احتیاجی به این چیزا نیست، قول میدم منو بیارید پایین به همتون امتیاز کامل بدم!


سوروس: ارباب لزومی داره ما مورگان رو برعکس از سقف آویزونش کنیم؟
در همون لحظه دوربین روی مورگان زوم میکنه که سرتا ته به سقف آویزونه!
لرد: اوه ... اینجوری یاد میگیره که چطور باید به نفع بگیره! الان ما داریم گاوبندی میکنیم! یعنی ما مورگان رو شکنجه میکنیم در عوض اونم به نفع ما میگیره!
سوروس و بلیز که تازه متوجه هوش و درایت لرد شدن:
- گشوبوژوهاهاهاهاها!!!
مورگان: کمک ! کمک!

- ارباب و مرگخواران محترم توجه کنن! کاپیتان کورممد حرف میزنه! لطفا کمربند های خودتونو ببندید و صندلی ها رو به حالت اول برگردونید ... تا دقایقی دیگر فرود میاییم!

در مدرسه!

لرد و بلیز و سوروس به شکل کاملا آستکبارانه ای خلع سلاح شده اند و لباس هایشان به شدت پاره پوره شده و عینکها و آدامساشون ضبط شده و پارچه هایی رو روی چشمهاشون بستند!

بلیز: آقا این چه وضع مهمان نوازیه؟ چرا چشمامونو بستین؟ پس چجوری ما از مدرستون فضاسازی کنیم؟ چرا همه جا سیاهه؟
سوروس: من اعتراض دارم! شما با این حرکت ضد ورزشی تاکتیک تیمی ما رو از بین بردین و ما اینجوری اصلا هماهنگ به نظر نمیایم!

- شدت عمل ما رو ببخشید ... مدیر مدرسه دورمشترانگ حرف میزنه! میدونید که هر مدرسه ای دوست داره اسرار خودشو نگه داره ... ما نمیخوایم محل مدرسمون شناسایی شه!

لرد: ایگور این تویی؟ تو از مرگخوارا اخراجی! دیگه پاتو نمیذاری تو زیر سایه .. اصلا کروشیو! تو یک خائنی!
ایگور: ببخشید ارباب ... ولی قانون مدرسه ما اینه .. حالا قبل از اینکه شما رو به اتاقهاتون راهنمایی کنم سرودی رو ترتیب دادم که براتون بخونن!

بلافاصله صدای گوشخراش بچه پنج ساله ای بلند میشه:
- پنجتا دونه چوبدستی برای خلع سلاح ... ده عدد روبان برای بستن چشم ... یک معجون فراموشی برای پاک کردن ذهن متجاوزان! همه گروه در یک اتاق و دیگر هیچ!!!
بلافاصله از همه سمت صدای دست و سوت وجیغ و داد و تعریف و تمجید و الخ به گوش میرسه!
اسلیترینی ها: به به به به!

در اتاق

فردی کریچرنما وسط یک اتاق تاریک کوچیک ایستاده و مشغول نطق کردنه:

- ارباب کارکاروف به کریچر دستور داد که به شما گندزاده های دورگه کثیف گفت در این اتاق تنها یک تخت وجود داشت که شما گندزاده های دورگه کثیف باید نوبت نوبتی ازش استفاده کرد ... ضمن اینکه تنها یک ساعت در روز ما آب اتاقتون رو وصل کرد تا شما گندزاده های دورگه کثیف بتونید دست و صورت خود را شست و هر بیست و چهار ساعت به هر کدام از شما گندزاده های دورگه کثیف یک وعده غذای سرد داد .. اگر شما گندزاده های دورگه کثیف سوالی داشت کریچر در خدمت بود؟

بلیز: ببخشید احیانا شما الان به ما توهین نکردین؟
کریچر: نه کریچر هیچ وقت به مهمانان گندزاده دورگه کثیف ارباب کارکاروف توهین نکرد! کریچر بسیار شریف بود و شدیدا تکذیب کرد
بلیز: !!!!!!!!!!!!!!

سوروس: ببخشید ! این اتاق چراغ نداره؟
کریچر: اوه داشت کریچر یادش میرفت! مدیر مدرسه دستور دادند جهت صرف جویی در مصرف برق ... برق اتاق شما گندزاده های دورگه کثیف رو قطع کنن! شما گندزاده های دورگه کثیف تونست از چوبدستیه خود و ورد ((لوموس)) جهت روشنایی استفاده کرد!

لرد: ببخشید ما از کدوم چوبدستی استفاده کنیم؟ مگه ما رو خلع سلاح نکردید؟
کریچر: اوه شما گندزاده های دورگه کثیف به نکته جالبی اشاره کرد. کریچر جواب این سوال را ندونست برای همین مسئولین رو در جریان گذاشت تا این موضوع بررسی شه! حالا کریچر باید رفت و در آشپزخونه کمک کرد!

تـــــــــــــــــــــــق!! (صدای بسته شدن در)

علامت سوال و تعجب به مقدار لازم: !؟!؟!؟

روز مسابقه

لرد: دیگه شورشو دراوردید! من شکایت میکنم! این پارچه ها چیه دارید دور چشم های ما میبندین؟
مامور شماره 1: قربان چون الان روز مسابقه هست ... در نتیجه همه جا روشن هست و شما همه جا رو میبینید و اسرار مدرسه ما لو میره برای همین باید چشماتونو ببندیم!
- آواداکدورا!
مامور شماره 1 می افته زمین!

بلیز: پس فضاسازی چی؟ ما چطوری فضا سازی کنیم؟ این استرجس بوقی چی میگفت؟
مامور شماره 2: اون هر چی گفته برای خودش گفته ... شما بهتره در مورد منظره تاریکی که میبینید فضاسازی کنید!
- آواداکدورا!
مامور شماره 2 می افته زمین!

سوروس: حالا این چوب پنبه ها چیه دارید در گوشمون فرو میکنید؟
مامور شماره 3: سوال خوبیه! مدیر مدرسه تشخیص دادن ... شما هنگام ورودتون با اینکه چشمهاتون بسته بوده اما چیزهای زیادی شنیدید ... و ممکنه مثلا صدای قدمهاتونو شمرده باشید ... و حالا موقعیت مدرسه ما لو رفته! برای همین برای امنیت بیشتر باید گوشهاتونم ببندیم!
- آواداکدورا!
مامور شماره 3 می افته زمین!

بلیز: ببخشید ... حالا مرحله اول جام آتش چیه؟
مامور شماره 4: آها ... این اطلاعات جزو اطلاعات طبقه بندی شدست به موقعش متوجه میشید!
- اه ! آواداکدورا!
مامور شماره 4 می افته زمین!

و بدین ترتیب سه دلاور اسلیترینی در حالی که دارن به وضعیت همتاهای دیگر هاگوارتزی خود فکر میکنند به سمت مرحله اول مسابقه رهسپار میشوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/15 12:34:24
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/15 12:38:40
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/15 12:49:25
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/15 13:03:40
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/15 15:01:29
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/1/16 11:51:06
Re: جام آتش
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 09:37
نمایش جزئیات
آفلاین
*مرحله ی اول جام آتش*

توجه داشته باشید طبق قوانین پست خود را ارسال نمایید تا داوران امتیاز کامل دهند .

در این مرحله هر یک از شرکت کنندگان باید یک پست تکی در مورد سوژه که یک خط در موردش توضیح داده شده است ارسال نمایند .

سوژه : تیم منتخب

توضیح : اعضای جام آتش برای برگزاری مسابقه ی کوییدیچ به مدرسه دور مشترانگ سفر میکنن !

نکات :

1-سوژه میتونه طنز باشه میتونه جدی باشه فرقی نداره و هر دو تک یا هر دو با هم امتیاز رو داره !

2-طولانی بودن یا کوتاه بودن پست مهم نیست بلکه فقط و فقط پیاده کردن سوژه مهم میباشد .

3-نام بازیکنان تیم دور مشترانگ میتونه مجازی باشه !

4-بازیکن های تیم دور مشترانگ کمی خشن هستند .

محتوای پست شامل:

فضا سازی مدرسه .

خوابگاه هایی که در اختیار بچه های هاگوارتز میزارن

روز مسابقه

و اتفاقاتی دیگر ...

مدت این مرحله :

مرحله ی اول

15 تا 17 فروردین ساعت 8 شب

*پس از پایان مسابقه مدت دادن امتیاز توسط داوران نیز اعلام خواهد شد.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
با تاخير تقديم ميكند !


رتبه بندي با نظر شش نفر داور به همراه خودم داده شده و به هيچ وجه تغيير پذير نيست !

امتيازات جمع و از ده محاسبه شد !‌

هدويگ :‌10 امتياز ( ضعف مرحله ي سوم )
آوريل :‌10 امتياز ( ضعف مرحله ي اول )‌
آنيتا دامبلدور ( با اختلاف بسيار ناچيز ) : 9 امتياز
درك ( با اختلاف بسيار ناچيز ) :‌9 امتياز
اريكا زادينگ : 8 امتياز
پرفسور سينسسترا :‌8 امتياز
ريموس لوپين :‌ 7 امتياز
اش ويندر :
( خوب بود ولي در يكي از مراحل شركت نكرده بود ) 6 امتياز !‌

قهرمانان : هدويگ و آوريل از دو گروه گريفيندور و ريونكلا !

امتياز ها روي نمودار رفته است !‌

دوره ي دوم جام آتش نيز به پايان رسيد موفق باشيد !

________________________________________________
بهترين پستهاي جام :‌
پست هدويگ در مرحله ي دوم !
پست آوريل در مرحله ي سوم !
پست آنيتا در مرحله ي دوم !‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان من امتيازامو دادم ولي بايد بگم كه چند نفر ديگه هم امتياز مخفي ميدن از همه گروهام چند نفر هستند حتي بيشتر از يك نفر و اسمشونم محفوظه هم به خواست من هم اونا ! اما اگه مديريت مدرسه بخواد در جريان قرار ميدم ! و يه چيزه ديگم متاسفانه بگم ما فقط ميتونيم يه قهرمان داشته باشيم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پوزش !!

===

صورتی لاغر ، قدی کوتاه و بدنی متناسب ، چشمهای زیبای قهوه ای ، موهای سیاهی که تا روی شانه ها پایین ریخته بودند ، لباسی سرتاپا و خوش دوخت و زیبا و چشم نواز ...اینها مشخصات زنی بود که روی مبل نشسته بود و با ولع به سیگاری که در دستش بود پک می زد .صورتش در تاریکی دیده نمی شد .
زن کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد .

- آخرین اخبار ... نتایج هفته سوم لیگ کوییدیچ... روند انتشار ویروس د.ا.ف رو به افزایش است ... اختراع چکش های جدید با استفاده از مکانیزم ساخت بیل ... صحنه های خنده دار و فرندشیپی در سیزده به در... و هم اکنون در خدمت شماییم با مشروح اخبار ...

زن تلویزیون را خاموش می کند و پکی به سیگار خود می زند .به مبل تکیه می دهد و در دودهایی که از دهانش خارج شده اند ،تجسمی از اتفاقات دیروز را می بیند ...

---

- آآآی ملت ... این مزاحم من شده ... یکی به من کمک کنه ... این آقا رو بگیرید .
عده ای از مردان جلو می آیند و مرد بلندقد و سیاهپوشی را که در کنار زن ایستاده بود را به عقب می کشند .
- به من می گن سالی فیش فیشو !نسل ویروسی مثل تو باید از زمین برداشته شه .روزگارتو سیاه می کنم ارزشی بووووووق .
صدای مرد در زیر کتکهای مردم نامفهوم و با آه و ناله همراه می شود ...

---

زن لبخندی می زند .ابرهای دود در جلو چشمان زن شکل عبارتی را به خود می گیرند که زن با برقی خاص در چشمانش به آن خیره شده :

فاطی پاتر ، خطرناک تر از ولدمورت

====

فکر کنم همه رو استفاده کردم ... امتیاز اضافی نداره ؟

====

ماکسیم :
هگرید : تو وسایلتو وردار بیا خونه ما ، من همه چی برات می خرم !
ماکسیم :
هگرید : ایول بهت قول می دم یه سونا و جکوزی مخصوص هم برات تو اتاقت تعبیه کنم !
ماکسیم :
هگرید : تااااازه ... همه چیزم برات مهیا می کنم یه تن هم جواهرات برات می خرم !
ماکسیم :
هگرید : ماه عسل هم میریم جزایر هاوایی .نه اصلا میریم جزایر بالاک !
ماکسیم :
هگرید : پس حله ؟
ماکسیم :
هگرید : ماکسیم ؟
ماکسیم :
هگرید به ماکسیم نگاه می کنه .می بینه نگاهش به روبروئه و فقط داره پلک می زنه .
ماکسیم :
هگرید : لااقل منو نگاه کن !
ماکسیم :
هگرید مسیر نگاه ماکسیم رو دنبال می کنه .
هگرید :
و در کمال تعجب غول خوش هیکلی رو می بینه که با حالت () به ماکسیم خیره شده .دسته گلی که دستشه رو با یه فشار پودر می کنه و با عصبانیت بلند می شه می ره ...

===

كوييرل :‌ببين هري به خاطر اين مختلط بودن
كه هگريد داد ميزنه .....
هگريد :‌ هوـــــــ هو ــ هوـــــ منكرات اومد !

کوییرل : دیدی گفتم ؟ ... دیدی گفتم برامون دردسر درست می شه ؟ ... اه ببخشید من مَردم نباید گریه کنم حواسم نبود یه لحظه قاطی شد .
هری : ولی تو که نگفتی برامون دردسر درست می شه !
کوییرل : چرا گفتم تو حواست نبود .
هری : نگفتی .
کوییرل : چرا گفتم به خاطر مختلط بودن دردسر درست می شه .
هری : نه تو فقط گفتی به خاطر مختلط بودن ...
کوییرل : نه نگاه کن :
نقل قول:
ببین هری به خاطر این مختلط بودن برامون دردسر درست می شه ها

هری : نه اشتباه نکن تو گفتی :
نقل قول:
ببین هری به خاطر این مختلط بودن


کوییرل : اصلا تو به چه جراتی رو حرف من حرف می زنی ؟ ... منو نگاه کن ! ...
هری : دیگه حنات واسه من رنگی نداره ... عشوه خرکی نیا !تو واسه چه با من لجبازی می کنی ها ؟
کوییرل : چی ؟ ... با من بودی ؟
هری : آره با تو بودم

و هری و کوییرل مشغول گیس و گیس کشی ... نه ببخشید مشغول دعوای مردونه و مشت و لگد می شن و هگرید هم که قضیه مامورا رو فقط برا خنده گفته بود ، وایمیسته دست می زنه !!!...............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1386/1/25 13:26:24
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
كم كاريمو قبول دارم شرمنده كه امتيازا دير شد پس منم جبران ميكنم تا پنج شنبه چهار بعد از ظهر تمديد وقت چون كامپيوترم خرابه و كافي نتم ! شرمنده ي همه ي دوستا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اول: این پست ده دقیقه بعد از پست قبلی حاضر بود و تغییرات جزیی توش دادم ولی موندم اونو ویرایش کنم یا نه، به هر حال تا فردا بگید کدوم رو قبول می کنید اون یکی رو پاک کنم
دوم: این مراحل پشت سر هم هستند! (دوستان گفتن بگم)
--------------------------
مرحله اول
نقل کرده اند که روبیوس الشکار هگرالقلاع چون به دروازه های گرازکُشان(1) رسید، ندایی طوق بندگیِ مسیر از پاهایش باز کرد. نظر بگرداند و جایی اندرون تاریکیِ سایه هایِ سر به زیرِ تندیس هایِ گرازمنظر، خاقان الهاگوارتز کوییریل ابی الدستار را که به سان اژدری خشمناک به انتظار ایستاده بود، نظاره کرد.
ابی دستار در حالی که بیلی به بلندای قد در ید تهدید داشت، قدم به وادی روشنایی گذارد و احوال خود بر هگر القلاع آشکار تر بنمود. وی که در نظاره اول بسیار خشمناک نمودی(2)، کنون به ولدمورت دیدگانی ماندی که به هزاران حیلت جان به در برده اند.
هگرالقلاع چون احوال بدین منوال دید، رای بر آن داد که از در فرندشیپ اندرون آید. پس دستی بر شانه ابی دستار فرود آورد که امروزیان اندر معانی آن نگاشته اند "باب چته کوییریل جووون؟ مگه قالیچه های پرنده ات پنچر شدن؟" ابی دستار چون این حرکت ارزشی از وی دید، برآشفت و چنین بنعرید(! نعره زد )
ابی دستار: "لعنت مرلین بر تو باد. باشد که نفرین آن بزرگ، تار و پود ریش هایت را جاودان مایه آیندگان نهاد(3) در کدامین گورگاه(4) کنگر بخورده لنگر بینداختی که تا کنون انبرون(5) قلعه می بودی؟"
دو ناتی هگرالقلاع بیفتاد که ابی دستار بس برآشفته است. پس تته ها روی پته ها بیاراست(6) و به قصد چاپلوسی به سختی زبان را به طواف برد(7) که "ای خاقان الهاگوارتز کوییریل ابی دستار دو سیما! کدامین سیاره سایه بر ستاره بختت گسترانده که سیمایت چنین برآشفته است؟!"
ابی دستار همچنان که از دهان تف منتشر کردی، صدا در بوق کرد که "گفتم مردگان کدامین گورگاه را زیر کوبه سم هایت می لرزاندی(8) که تا کنون خارج از قلعه می بودی؟ نکند باز هم در پی خرده عکسی از فاطی پاتر گالری گز می نمودی؟"
هگر القلاع به لرز گفتا که "هیچ کدام مدیرا! به رسم پیشینیان به آهنگ تفرج این سیزده به در رفته بودم!"
ابی دستار دستی از برای تخلیه چاه خشم بر پیشانی بکوبید و بنالید (! ناله کرد ) که "کدامین سیزده را نوزدهم بدر می کردی که سبزه ات زیر پای مردان آتشین(9) برویید(10)؟! کنون بر شتاب پاهایت بیفزای و به سوی آوردگاه کوییدیچ رهسپار شو و فینال جام آتش را برپادار شاید که از خیال بلاک کردنت باز گردم!"
هگرالقلاع بگفتا که "ریش هایم گردان دستارت باد(11) ولی فینال در دفتر شما برپا بود."
ابی دستار در همان حال که هیکل کوه وار هگرالقلاع را بدان جهت هل دادی، گفت که "آن هم از تقاصیر (! جمع تقصیر ) خودت است چرا که جمعی از شرکت کنندگان در اعتراض به سوژه های ارزشی ات اعتراض بکرده، به در دفتر به انتظار نشسته اند تا مغزت را به ضربات چکش مرحله اول عنایت فرمایند!"
چون هگرالقلاع احوالات بشنود، ترس چون ویروس سرما خوردگی بر جانش بیفتاد و هم چنان که به سمت آوردگاه رفتی، پاهایش چنان به لرزه افتاده بود که شاهدان را به یاد بندرهای جنوب بینداخت!

مرحله دوممرحله دوم
چون به دفتر کوییدیچ در آمدند، ابی دستار الیاس النام بی جا نشین معروف به درک؛ اولین شرکت کننده را به اندرون خواند. درک وارد آمد و از راه و رسم فینال مسابقات بپرسید. چشمان ابی دستار به انتظار روی سیمای هگرالقلاع بماند و صورتش به اشارات به وی فهماند که یا بایست سوژه ای در نماید و یا تا سیزده به دری دیگر در جزایر بالاک آب در هاون ریخته و به امر کوبیدن اشتغال یابد.
هگرالقلاع نیشخندی به گشادای سیما تقدیم بکرد و گفت: "دقایقی پیش، حوادثی بر من و ابی دستار برفت. هم اینک ابی دستار آنها را بر تو فاش سازد و تو نیز می بایست آنها را به قلمی خوش بنگاری. باشد که از نگارندگان باشی! به هوش باش که تمام توان خود در این نگاشتن به کار بری که همانا برنده این مرحله بهترین نگارنده باشد"
هگرالقلاع چنین بگفت و رو از نگاه غضبناک درک و ابی دستار برگرفت و از ورای پنجره به دوردست های خیال نظاره شد. پیشامد های آن روز چنان در ذهنش رژه می رفتند که گویی خاطراتی که در سیزده به در روز نوزدهم بر وی برفته را به چشم می بیند.
هگرالقلاع به دوردست ها نظاره شد. قیژ قیژ قلم پر درک با زوزه باد آمیخت و نوایی محسور کننده زایید. درختان جنگل ممنوع به تشویق باد، می رقصیدند و جنبش درختان تناور؛ قدم های الیمپ القله ماکسیما را در ذهن هگرالقلاع زنده می کرد.
هگرالقلاع بر مرکب خیال برنشست و سرازیری تند زمان را باز تاخت. به بیش از یک فرسخ زمان(12) بازگشت محتاج نبود تا بدان دیدار دلنواز بازگردد. پس از مرکب راهوار به زیر آمد و بر نیمکتی به سفیدی چهره الیمپ القله که به راستی برف را سیاه می کرد، بر نشست.
گویی الیمپ القله به فراز قله الیمپ رفته، آبی آسمانی که اکنون سیه فام بود را بربوده، با سرخی صورت هگرالقلاع در هم آمیخته و بنفشی بس دلربا در خمره الیاف لباسش ریخته بود. تو گویی که لباسش شکوفه های خوشرنگِ درختانِ جنگلِ انبوهِ موهای هگرالقلاع بود.
هگرالقلاع اندکی نزدیک برفت بدان سان که آبشار ریش هایش شکوفه های روییده بر دامن الیمپ را نوازید و چشمه شوق در اعماق چشمان هر دو با جوشش در افتاد. به راستی که صدای نفس های الیمپ القله را به آوای بلبلان و قناریان ارجح می داشت.
ولی آوایی از دوردست ها جهد بر آن نهاده بود که او را بفهماند که آن آوای مرغان نیست. در طلب منبع آن آوا سر بگرداند و دریافت که آغاز آن از جایی زیر دستار ابی دستار است. و آنگه دریافت که ابی دستار وی را خطاب کندی که "این بار در خواب کدامین گورگاهی؟ افسوس و صد افسوس که آن چنان کچلم بکردی که دستار نیز در تلاش ستور(13) آن در عجز است. آ و نوشته های درک را نمره ای درخور ده که کارش به اتمام رسیده اما قبل از آن که به خواندن آن مشغول گردی، آیتمی از برای واپسین مرحله گو."
هگرالقلاع طومار از کف درک ربود و دیگربار سر از پنجره بدر برد و گفت که "آیتم بعد نگاشتن خیالات من است که هم اینک مرا به زور فریاد از آن بدر کشیدید."

مرحله سوم
درک واکنشی جز در خور این سخن نیافت. ابی دستار چنان در آشفت که دستارش بر بخارهای برخاسته از سرش برنشست و به پرواز در آمد. ابی دستار زبان به الفاظی بیاراست که گر بر سنگ می نهادی، ذوب گشته، شکل دکمه بلاک در منوی مدیریت بر خود گرفتی و هگرالقلاع بدین حال متوجه حال خویش گشت پس اندیشه اش را در طلب حیلتی برای رهایی رهسپار کرد.
ابی دستار که هنوز در آتش غضب می سوخت، دست در گریبان درک برد و وی را محکوم خواند، چرا که با نوشته هایش در مرحله قبل، هگرالقلاع را از راه بدر برده و موجب این دردسرها گشته است. درک که تیرهای لعنت شانس را که به سویش روانه بودند به چشم می دید، خموش بماند.
ناگاه درهای دفتر باز گشت، پسرکی خراشدار ورود کرد! و رو به ابی دستار گفت "کویی جون دو تا بی اف کم داریم (کسی سیزده گربه ... رو دیده؟) اومدم دنبال تو و درک"
گویی که به خاطر ورود کردن این پسرک چهار ستون نثر پست ویران گشته باشد، ابی دستار با لحن عجیب همان پسر پاسخ گفت که "نکن این کارو هری! این قد بی جامه پارتی راه ننداز! همین جوری هم کلی عکس از تو و فاطی پاتر و اون دختر مو قرمزه و ... توی گالری هست!"
در راستای ول شدن نثر پست، هری جواب داد: "باب کویی جون مگه بی جامه پارتی چشه؟" کوییریل هم گفت: "ببین هری، به خاطر این مختلط بودن ..."
"هوـــــــآهاي هوـــآهاي هوـــــــــــآهای منکرات اومد!"
پسرک چون این آواز بشنید، چون باد بیرون جست و هر آنکه سد راهش بشد را با نشان دادن مدرک مدیریت زوپس پس براند و راه فرار در پیش کرد. ابی دستار که اوضاعات و احوالات چنین دید، دو دست خشم بر دستارش بکوبید و آن را از بخارات مغزش به زیر کشید و بر سر نهاد. سپس رو به درک بفرمود: "سبک(14) چاره ای برگزین و برادران منکرات را بپیچان که مهلتی برای فرار بدست آوریم."
درک چنان بترسیده بود که زبان شیوایش پشت سنگ های دندانش پشت پا زد و عباراتی چنین گفت که "من چی کاره بیــــــــــدم؟" هر چند هنوز معنی این لغات بر ما آشکار نیست ولی ابی دستار در جواب این کار را مرحله سوم بخواند و وی را به اجبار بدان کار گماشت.
پس درک به سوی میز و کشو و کمد روانه شد و در به در بدنبال چیزی اتاق را به طویله جاروان کوییدیچ تشبیه کرد. ابی دستار ندا داد که "چه می کنی بی مغز! هم اینک منکراتی ها سر رسند و ما بدین جا چون موشان به تله در آییم! آه که هر چه می کشم از نوشته های تو و سوژه های این هگر است!"
درک در پاسخ ندا داد که "اندر طلب پیچ گوشتی ام از برای پیچاندن منکراتی ها و گر دوپخ باشد بسی بیشتر به کار آید!" صدای سخنان بلاک بار ابی دستار، در صدای هگرالقلاع که می گفت " هوـــــــآهاي هوـــآهاي منکراتی ها در حال محاصرات اینجایند!" سانسور شد.
ابی دستار دستار به درک داد(15) که گر او را از این مهلکه برهاند، وی را قهرمان این جام کند. پس درک دست بر دستار وی نهاد و هر دو سوار بر مرکب آپارات از آن دفتر لعن شده به در آمدند. ابی دستار در عجب ماند که درک چگونه در هاگوارتز مرتکب آپارات گشته و توضیح بشنید که "ای جوگیزر فارغ از جنبه، اینجا سایتی است جادوگران نام نه هاگوارتز واقعی که گر واقعی بودی، همینک تو را به درون آن نیز راه ندادندی و تو سراغ آلبوس می گرفتی(16)"
پس ابی دستار خود را به نشنیدن زد و پرسید که "گر دفتر محاصره بودی، چرا هیچ منکراتی این جا نبودی؟" و این بار هر دو در عجب بماندند و آنگاه در یافتند که منکرات حقه ای بیش از جانب هگرالقلاع نبوده. پس غضب بر عقل هاشان خیره گشت و بدین سان به سراغ وی رفتند.
چون پس در دفتر رسیدند، هگرالقلاع را در حالی بدیدند که ماسماسکی موبایل نام در دست گرفته، شماره قله های الیمپ را از 118 جویاست. پس تیری از جانب شیطان بر فکر هر دو فرود آمد و دهانهاشان باز گشته ندا برآمد " هوـــــــآهاي هوـــآهاي هوـــــــــــآهای منکرات اومد!"
برآمدن این ندا همان و کم شدن روی سیخ در برابر موهای هگرالقلاع همان و هگرالقلاع چنان به هوا پرید که دانش آموزان بر بالای برج ستاره شناسی تاریخ رصد شدن اولین شخابی(17) که از زمین به فضا رفت را ثبت نمودند و در یادداشت هایشان نگاشتند که همزمان با این اتفاق صدای دهشت انگیزی به گوش رسید که همانا فرستادن درک و ابی دستار به ریش و موی سیخ گشته هگرالقلاع بوده!
------------------------
1- دروازه های گرازکشان: اشاره به مجسمه های گراز سر در هاگوارتز
2- نمودی : می نمود. استفاده از "ی" در پایان به جای "می" در چند جای دیگر هم به کار رفته. دقت کنید
3- نهاد : نهد. "ا" برای دادن شکل دعایی به کلمه به کار رفته است.
4- گورگاه : گورستان
5- انبرون : بیرون، مخالف اندرون
6- تته ها روی ... : به تته پته افتاد
7- زبان به طواف برد : زبان بگرداند : گفت
8- مردگان کدامین ... : در یک کلام معنیش میشه "کدوم گوری بودی؟"
9- مردان آتشین : شرکت کنندگان در جام آتش بر وزن مردان آهنین
10- سبزه ات زیر ... : شرکت کنندگان در جام آتش آنقدر منتظرت ماندند که علف زیر پایشان سبز شد.
11- گردان : یه چیزی بر وزن "بلا گردان"
12- فرسخ زمان : یک فرسخ در راستای بردار زمان!
13- ستور : مستور کردن، پوشاندن
14- سبک : سریع
15- دستار دادن بر وزن انگشتری دادن یعنی قول دادن
16- بر وزن یارو رو تو جادوگران راه نمی دادند سراغ عله رو می گرفت
17- شخاب : شهاب سنگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فينال ! داوري مرحله ي دوم !
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1386 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط نثر رو حال کنین به دلیل کم بود وقت، ممکن یه مقدار غلط املایی داشته باشه، می تونم بعدا یه ویرایش کوچولو روش بذارم؟ لطفا اینو سریع جواب بدید.
-------------------------
مرحله اول
نقل کرده اند که روبیوس الشکار هگرالقلاع چون به دروازه های گرازکُشان(1) رسید، ندایی طوق بندگیِ مسیر از پاهایش باز کرد. نظر بگرداند و جایی اندرون تاریکیِ سایه هایِ سر به زیرِ تندیس هایِ گرازمنظر، خاقان الهاگوارتز کوییریل ابی الدستار را که به سان اژدری خشمناک به انتظار ایستاده بود، نظاره کرد.
ابی دستار در حالی که بیلی به بلندای قد در ید تهدید داشت، قدم به وادی روشنایی گذارد و احوال خود بر هگر القلاع آشکار تر بنمود. وی که در نظاره اول بسیار خشمناک نمودی(2)، کنون به ولدمورت دیدگانی ماندی که به هزاران حیلت جان به در برده اند.
هگرالقلاع چون احوال بدین منوال دید، رای بر آن داد که از در فرندشیپ اندرون آید. پس دستی بر شانه ابی دستار فرود آورد که امروزیان اندر معانی آن نگاشته اند "باب چته کوییریل جووون؟ مگه قالیچه های پرنده ات پنچر شدن؟" ابی دستار چون این حرکت ارزشی از وی دید، برآشفت و چنین بنعرید(! نعره زد )
ابی دستار: "لعنت مرلین بر تو باد. باشد که نفرین آن بزرگ، تار و پود ریش هایت را جاودان مایه آیندگان نهاد(3) در کدامین گورگاه(4) کنگر بخورده لنگر بینداختی که تا کنون انبرون(5) قلعه می بودی؟"
دو ناتی هگرالقلاع بیفتاد که ابی دستار بس برآشفته است. پس تته ها روی پته ها بیاراست(6) و به قصد چاپلوسی به سختی زبان را به طواف برد(7) که "ای خاقان الهاگوارتز کوییریل ابی دستار دو سیما! کدامین سیاره سایه بر ستاره بختت گسترانده که سیمایت چنین برآشفته است؟!"
ابی دستار همچنان که از دهان تف منتشر کردی، صدا در بوق کرد که "گفتم مردگان کدامین گورگاه را زیر کوبه سم هایت می لرزاندی(8) که تا کنون خارج از قلعه می بودی؟ نکند باز هم در پی خرده عکسی از فاطی پاتر گالری گز می نمودی؟"
هگر القلاع به لرز گفتا که "هیچ کدام مدیرا! به رسم پیشینیان به آهنگ تفرج این سیزده به در رفته بودم!"
ابی دستار دستی از برای تخلیه چاه خشم بر پیشانی بکوبید و بنالید (! ناله کرد ) که "کدامین سیزده را نوزدهم بدر می کردی که سبزه ات زیر پای مردان آتشین(9) برویید(10)؟! کنون بر شتاب پاهایت بیفزای و به سوی آوردگاه کوییدیچ رهسپار شو و فینال جام آتش را برپادار شاید که از خیال بلاک کردنت باز گردم!"
هگرالقلاع بگفتا که "ریش هایم گردان دستارت باد(11) ولی فینال در دفتر شما برپا بود."
ابی دستار در همان حال که هیکل کوه وار هگرالقلاع را بدان جهت هل دادی، گفت که "آن هم از تقاصیر (! جمع تقصیر ) خودت است چرا که جمعی از شرکت کنندگان در اعتراض به سوژه های ارزشی ات اعتراض بکرده، به در دفتر به انتظار نشسته اند تا مغزت را به ضربات چکش مرحله اول عنایت فرمایند!"
چون هگرالقلاع احوالات بشنود، ترس چون ویروس سرما خوردگی بر جانش بیفتاد و هم چنان که به سمت آوردگاه رفتی، پاهایش چنان به لرزه افتاده بود که شاهدان را به یاد بندرهای جنوب بینداخت!

مرحله دوم
چون به دفتر کوییدیچ در آمدند، ابی دستار الیاس النام بی جا نشین معروف به درک؛ اولین شرکت کننده را به اندرون خواند. درک وارد آمد و از راه و رسم فینال مسابقات بپرسید. چشمان ابی دستار به انتظار روی سیمای هگرالقلاع بماند و صورتش به اشارات به وی فهماند که یا بایست سوژه ای در نماید و یا تا سیزده به دری دیگر در جزایر بالاک آب در هاون ریخته و به امر کوبیدن اشتغال یابد.
هگرالقلاع نیشخندی به گشادای سیما تقدیم بکرد و گفت: "دقایقی پیش، حوادثی بر من و ابی دستار برفت. هم اینک ابی دستار آنها را بر تو فاش سازد و تو نیز می بایست آنها را قلمی خوش بنگاری. باشد که از نگارندگان باشی! به هوش باش که تمام توان خود در این نگاشتن به کار بری که همانا برنده این مرحله بهترین نگارنده باشد"
هگرالقلاع چنین بگفت و رو از نگاه غضبناک درک و ابی دستار برگرفت و از ورای پنجره به دوردست های خیال نظاره شد. پیشامد های آن روز چنان در ذهنش رژه می رفتند که گویی خاطراتی که در سیزده به در روز نوزدهم بر وی برفته را به چشم می بیند.
هگرالقلاع به دوردست ها نظاره شد. قیژ قیژ قلم پر درک با زوزه باد آمیخت و نوایی محسور کننده زایید. درختان جنگل ممنوع به تشویق باد، می رقصیدند. جنبش درختان تناور؛ قدم های الیمپ القله ماکسیما را در ذهن هگرالقلاع زنده می کرد.
هگرالقلاع بر مرکب خیال برنشست و سرازیری تند زمان را باز تاخت. به بیش از یک فرسخ زمان(12) بازگشت محتاج نبود تا بدان دیدار دلنواز بازگردد. پس از مرکب راهوار به زیر آمد و بر نیمکتی به سفیدی چهره الیمپ القله که به راستی برف را سیاه می کرد، بر نشست.
گویی الیمپ القله به فراز قله الیمپ رفته، آبی آسمانی که اکنون سیه فام بود را بربوده، با سرخی صورت هگرالقلاع در هم آمیخته و بنفشی بس دلربا در خمره الیاف لباسش ریخته بود. تو گویی که لباسش شکوفه های خوشرنگِ درختانِ جنگلِ انبوهِ موهای هگرالقلاع بود.
هگرالقلاع اندکی نزدیک برفت بدان سان که آبشار ریش هایش شکوفه های روییده بر دامن الیمپ را نوازید و چشمه شوق در اعماق چشمان هر دو با جوشش در افتاد. به راستی که صدای نفس های الیمپ القله را به آوای بلبلان و قناریان ارجح می داشت.
ولی آوایی از دوردست ها جهد بر آن نهاده بود که او را بفهماند که آن آوای مرغان نیست. در طلب منبع آن آوا سر بگرداند و دریافت که آغاز آن از جایی زیر دستار ابی دستار است. و آنگه دریافت که ابی دستار وی را خطاب کندی که "این بار در خواب کدامین گورگاهی؟ افسوس و صد افسوس که آن چنان کچلم بکردی که دستار نیز در تلاش ستور(13) آن در عجز است. آ و نوشته های درک را نمره ای درخور ده که کارش به اتمام رسیده اما قبل از آن که به خواندن آن مشغول گردی، آیتمی از برای واپسین مرحله گو."
هگرالقلاع طومار از کف درک ربود و دیگربار سر از پنجره بدر برد و گفت که "آیتم بعد نگاشتن خیالات من است که هم اینک مرا به زور فریاد از آن بدر کشیدید."

مرحله سوم
درک واکنشی جز در خور این سخن نیافت. ابی دستار چنان در آشفت که دستارش بر بخارهای برخاسته از سرش برنشست و به پرواز در آمد. ابی دستار زبان به الفاظی بیاراست که گر بر سنگ می نهادی، ذوب گشته، شکل دکمه بلاک در منوی مدیریت بر خود گرفتی و هگرالقلاع بدین حال متوجه حال خویش گشت پس در طلب حیلتی برای رهایی برآمد.
ابی دستار دست در گریبان درک برد و وی را محکوم خواند، چرا که با نوشته های در مرحله قبل، هگرالقلاع را از راه بدر برده و موجب این دردسرها گشته است. درک که تیرهای لعنت شانس را که به سویش روانه بودند به چشم می دید، خموش بماند که ناگاه ندایی بر آمد.
"هوـــــــآهاي هوـــآهاي هوـــــــــــآهای منکرات اومد!"
ابی دستار دو دست خشم بر دستارش بکوبید و آن را از بخارات مغزش به زیر کشید و بر سر نهاد. سپس رو به درک بفرمود: "سبک(14) چاره ای برگزین و برادران منکرات را بپیچان که مهلتی برای فرار بدست آوریم."
درک چنان بترسیده بود که زبان شیوایش پشت سنگ های دندانش پشت پا زد و عباراتی چنین گفت که "من چی کاره بیــــــــــدم؟" هر چند هنوز معنی این لغات بر ما آشکار نیست ولی ابی دستار در جواب این کار را مرحله سوم بخواند و وی را به اجبار بدان کار گماشت.
پس درک به سوی میز و کشو و کمد روانه شد و در به در بدنبال چیزی اتاق را به طویله جاروان کوییدیچ تشبیه کرد. ابی دستار ندا داد که "چه می کنی بی مغز! هم اینک منکراتی ها سر رسند و ما بدین جا چون موشان به تله در آییم! آه که هر چه می کشم از نوشته های تو و سوژه های این هگر است!"
درک در پاسخ ندا داد که "اندر طلب پیچ گوشتی ام از برای پیچاندن منکراتی ها و گر دوپخ باشد بسی بیشتر به کار آید!" صدای سخنان بلاک بار ابی دستار، در صدای هگرالقلاع که می گفت " هوـــــــآهاي هوـــآهاي منکراتی ها در حال محاصرات اینجایند!" سانسور شد.
ابی دستار دستار به درک داد(15) که گر او را از این مهلکه برهاند، وی را قهرمان این جام کند. پس درک دست بر دستار وی نهاد و هر دو سوار بر مرکب آپارات از آن دفتر لعن شده به در آمدند. ابی دستار در عجب ماند که درک چگونه در هاگوارتز مرتکب آپارات گشته و توضیح بشنید که "ای جوگیزر فارغ از جنبه، اینجا سایتی است جادوگران نام نه هاگوارتز واقعی که گر واقعی بود، همینک تو را به درون آن نیز راه نمی دادند و تو سراغ آلبوس می گرفتی(16)"
پس ابی دستار خود را به نشنیدن زد و پرسید که "گر دفتر محاصره بودی، چرا هیچ منکراتی این جا نبودی؟" و این بار هر دو در عجب بماندند و آنگاه در یافتند که منکرات حقه ای بیش از جانب هگرالقلاع نبوده. پس غضب بر عقل هاشان خیره گشت و بدین سان به سراغ وی رفتند.
چون پس در دفتر رسیدند، هگرالقلاع را در حالی بدیدند که ماسماسکی موبایل نام در دست گرفته، شماره قله های الیمپ را از 118 جویاست. پس تیری از جانب شیطان بر فکر هر دو فرود آمد و دهانهاشان باز گشته ندا برآمد " هوـــــــآهاي هوـــآهاي هوـــــــــــآهای منکرات اومد!"
برآمدن این ندا همان کم شدن روی سیخ در برابر موهای هگرالقلاع همان و هگرالقلاع چنان به هوا پرید که دانش آموزان بر بالای برج ستاره شناسی تاریخ رصد شدن اولین شخابی(17) که از زمین به فضا رفت را ثبت نمودند و در یادداشت هایشان نگاشتند که همزمان با این اتفاق صدای دهشت انگیزی به گوش رسید که همانا فرستادن درک و ابی دستار به ریش و موی سیخ گشته هگرالقلاع بوده!
------------------------
1- دروازه های گرازکشان: اشاره به مجسمه های گراز سر در هاگوارتز
2- نمودی : می نمود. استفاده از "ی" در پایان به جای "می" در چند جای دیگر هم به کار رفته. دقت کنید
3- نهاد : نهد. "ا" برای دادن شکل دعایی به کلمه به کار رفته است.
4- گورگاه : گورستان
5- انبرون : بیرون، مخالف اندرون
6- تته ها روی ... : به تته پته افتاد
7- زبان به طواف برد : زبان بگرداند : گفت
8- مردگان کدامین ... : در یک کلام معنیش میشه "کدوم گوری بودی؟"
9- مردان آتشین : شرکت کنندگان در جام آتش بر وزن مردان آهنین
10- سبزه ات زیر ... : شرکت کنندگان در جام آتش آنقدر منتظرت ماندند که علف زیر پایشان سبز شد.
11- گردان : یه چیزی بر ورن "بلا گردان"
12- فرسخ زمان : یک فرسخ در راستای بردار زمان!
13- ستور : مستور کردن، پوشاندن
14- سبک : سریع
15- دستار دادن بر وزن انگشتری دادن یعنی قول دادن
16- بر وزن یارو رو تو جادوگران راه نمی دادند سراغ عله رو می گرفت
17- شخاب : شهاب سنگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!