جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] رینگ دوئل محفل

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه اول - دوئل بین چو چانگ و آلیشیا اسپینت

شب، جنگل را در بر گرفته بود. سایه سیاه آسمان، سایه های بلند درختان ستبر را پوشش می داد و حضورشان را بی معنا می گرداند. جنگل در سکوت فرو رفته بود؛ جانوران همه در خواب بودند.
در میان سکوت جنگل، دو سایه بیدار خود را با تاریکی شب یکی کرده بودند. هر دو آرام پیش می رفتند؛ مقصد، تپه سبزی بود که فاصله اش با آنها هر لحظه کمتر می شد. سایه دوم از مقصد خبری نداشت، و سایه اول از وجود سایه دوم بی اطلاع بود.
تکان ناچیز رداهایشان گه گاه حرکتی به شب می داد. رداپوش اول، نخستین گامها را بر تپه گذاشت و از آن بالا رفت. رداپوش دوم بی صدا در جایش ایستاد.
ناگهان در میان هوا نور سفید کورکننده ای مانند صاعقه درخشید.
- ایمپریو!
رداپوش اول به زانو افتاد. سرش را بلند کرد؛ در چشمانش کورسوی نامتناسبی دیده می شد. مردی که با صدای صاعقه وار ظاهر شده بود به چوبدستی اش تکانی داد و شنل رداپوش از سرش افتاد و موهای سیاه بلندش بیرون ریخت. مرد پرسید:
_ کسی هم همراهت هست؟
دختر سیاه مو سرش را به علامت نفی تکان داد. لبخند موذیانه ای از رضایت بر لبان مرد ظاهر شد.
_ خوبه! حالا وظیفه توئه که اون پسرک رو برام بیاری؛ و هر کسی رو که سر راهت قرار بگیره از بین میبری! برای شروع ریموس لوپین گرگینه رو باید بکشی!
دختر سرش را تکان داد.
- نه!
رداپوش دوم به بالای تپه دویده بود. شنل او نیز از سرش افتاده بود؛ موهای بلند و مواجش در پشت سرش پرواز می کرد.
- نه، چو! تو نباید این کارو بکنی!
لبخند موذیانه بار دیگر بر لبان مرد نشست و چوبدستی اش را رو به چو تکان داد:
- دستوراتم رو شنیدی دختر! هرکسی که سر راهت قرار بگیره نابود کن! بکشش!
چو سر تکان داد. آثار ترس و وحشت بر چهره دختر دیگر ظاهر شد. چو چوبدستی اش را بالا برد.
- نه، چو! این کارو نکن! من دوستتم، آلیشیا! ما با هم تو محفل بودیم! این کارو نکن!
چو سرش را بالا برد. کورسوی ناموزون هنوز در چشمانش دیده می شد. چوبدستی اش همچنان بالا بود. به نظر نمی رسید چیزی از حرفهای آلیشیا فهمیده باشد.
آلیشیا در جستجوی نشانه ای از آشنایی به چشمان چو نگاه می کرد. تنها چیزی که می دید، کورسوی حاصل از افسون ایمپریوس بود. ناامیدانه سرش را پایین انداخت. چاره ای نداشت. باید با یکی از بهترین دوستانش دوئل می کرد.
ولی...ولی اگر راه بهتری هم وجود داشت چه!؟ اگر مرگخوار کنترل کننده دوستش را از پا می انداخت چه؟ تنها کافی بود چوبدستی مرگخوار را از او بگیرد و آنوقت...
- کانفرینگو!
چو بلاخره وردی را عملی کرده بود. بدیهی بود مرگخوار می خواست قبل از بین بردن آلیشیا، کمی با او بازی کند! آلیشیا فرصت برای جاخالی دادن نداشت ولی با خوش شانسی حیرت انگیزی پرتو نور طلسم درست از کنار گوشش عبور کرد.
- پتریفیکوس توتالوس!
پرتو سرخ از آلیشیا به سمت چو می رفت. شاید بهتر بود اول چو را که همچون عروسک خیمه شب بازی در دست مرگخوار بود را از کار بیندازد! پرتو سرخ با اندک فاصله ای از کنار چو گذشت؛ ولی آلیشیا به آن توجهی نداشت. میخواست مرگخوار را خلع سلاح کند و باید تمام نیرویش را بکار می برد.
- اکسپلیارموس!
- سکتوم سمپرا!
مرگخوار زودتر از او عمل کرده بود، چوبدستی چو درست قبل از اینکه چوبدستی مرگخوار از دستش خارج شود طلسم را فرستاده بود.
پرتو نور طلسم مصیبت بار درست به صورت آلیشیا برخورد کرد. صورت آلیشیا با صدای وحشتناکی از وسط پاره شد و خون فواره زد؛ آلیشیا از درد فریاد زد و ناله کنان بر زمین افتاد.
چوبدستی مرگخوار از دستش خارج شد و پرواز کنان به طرف آلیشیا آمد. با بیرون رفتن چوبدستی از دست مرگخوار، طلسم چو از بین رفت و چو با نگاه گنگ و نامفهومی به اطراف چشم دوخت.
خون از صورت آلیشیا فواره می زد و صدای ناله هایش سکوت شب را در هم شکسته بود. در یک آن چو همه کارهایی را که کرده بود به خاطر آورد. با تمام نیرو به سمت آلیشیا دوید و بر کنارش به زمین افتاد. چوبدستی اش را تکان می داد و زیر لب وردی را بارها زمزمه می کرد، ولی خون از فواره زدن باز نمی ایستاد. نمی توانست کاری بکند؛ جادویش آنقدر ها قوی نبود. اشک از چشمانش روان شد. خون آلیشیا بر چهره اش می بارید و او در قتل مخوف دوستانه اش هراسان می گریید...شاید که این کابوس شبانه ای بیش نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/3 12:46:07
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- امكان نداره... امكان نداره...
در حالي كه با صدايي نسبتآ بلند فرياد ميزد، با خشم دست گره كرده اش را بر ميز فرود آورد.
- اين ممكن نيست آلبوس؛ اين امكان نداره...
- ريموس آروم باش!
- آخه چطور ميتونم آروم باشم اَلستور؟ وقتي داريد ميگيد كه يكي از بهترين دوستان من...
- ببين ريموس تو خودت خوب ميدوني كه اونا خيلي خوب در آدم نفوذ ميكنن، و من فكر ميكنم كه لارتن ضعيف بود!
سيريوس حرف لوپين را قطع كرد و در حالي كه به نرمي سورتش را ميخاراند رو به وي اين سخنان را گفت. در همين لحظه دامبلدور كه تا اين لحظه ساكت بود، به نرمي و با آرامش هميشگي شروع به صحبت كرد:
- اين كه لارتن به مرگخوارها پيوسته، براي ما محرض شده. پس حواستون باشه، ممكنه به عنوان جاسوس ازش استفاده كنن. هرچند من تمام افسون ها رو تغيير دادم و ديگه نميتونه بياد اينجا، اما بيرون از اينجا هم لارتن خيلي ميتونه خطرناك باشه.
به آهستگي پلكي زد و چشمان نافذ و آبي رنگ خود را بر لوپين متمركز كرد و ادامه داد: ريموس، من ميدونم كه لارتن يكي از بهترين دوستان تو بود، اون به محفل خدمت‌هاي زيادي كرد... اما اين دليل نميشه كه ما باور نكنيم كه لارتن فريت خورده. به هرصورت ما تلاشمون رو ميكنيم كه لارتن رو برگردونيم.
- اما آلبوس، برگردوندن اون خيلي خطرناكه!
- لازم نيست كه به من بگي چه چيزي خطرناكه سورس، من ميدونم چيكار ميكنم. البته...
در همين لحظه ناگهان درب اتاق باز شد و تمامي اعضاي محفل كه در جلسه حضور داشتند -بجز دامبلدور- چوب دست هاي خود را بيرون كشيدند و به سرعت سمت درب برگشتند...

- اوه، خداي من... آرتور... نزديك بود خودت رو به كشتن بدي!
آقاي ويزلي كه ابروان خود را در هم كشيده بود و همان جلوي درب، درحالي كه دستش بر روي چوبدستي در كنار ردايش خشكش شده بود با تعجب گفت: مالي... يعني تو ميخواستي من رو بكشي؟! ببينم مگه جز اعضاي محفل كس ديگه اي ميتوني وارد اينجا بشه؟ حواستون كجاست؟!
پوست صورت خانم ويزلي قرمز رنگ شد و سيريوس در حالي كه لبخند ميزد و با اشاره ي دست از آرتور دعوت به نشستن ميكرد، گفت: خوب آرتور بگو ببينيم چرا اينقدر با عجله...؟!
آقاي ويزلي كه به نظر تازه به يادآورده بود كه به چه دليل آن طور شتاب‌زده وارد اتاق شده است، نفسي تازه كرد و حرف سيريوس را قطع كرد: اوه... بله.
و چهره اش را بر دامبلدور در انتهاي ميزي كه تمامي اعضاي محفل گرد آن نشسته بودند متمركز كرد و با لحني نسبتآ رسمي ادامه داد: همين الان متوجه شديم كه مرگخوارها در جنگل ممنوعه دارن عملياتي رو انجام ميدن... اين كه چي هست رو نفهميديدم؛ اما توي جنگل تجمع كردن.
تمام نگاه ها متوجه دامبلدور شده بود... دامبلدور نيز كه تا آن لحظه با نگاهي پدرانه به چشمان آرتور خيره شده بود، پس از لحظه اي سكوت، با لبخندي بر لب گفت: خيلي خوبه! ميتونيم بريم و حسابشون رو برسيم... نظرتون چيه؟
اعضاي محفل كه منتظر شنيدن همين سخن بودند با شادماني و شعف فريادي ناهماهنگ سردادند و همگي از روي صندلي هاي خود برخواستند...

::::::::::::::::::

هوا تاريك بود و بوي رطوبت و پوسيدگي ِ برگهاي قديمي به مشام ميرسيد. حتي تشعشعاتي از نور ِ حلال باريك ماه نيز قدرت نفوذ به داخل جنگل را نداشت؛ چرا كه شاخ و برگ‌هاي متراكم، همچون سقفي بر فراز سر ِ اعضاي محفل ققنوس كه در پشت درختان ِ انبوه ِ جنگل ممنوعه به آرامي حركت ميكردند قرار داشت.
محفلي ها در گروه هاي چند نفره در آن ظلمات، طوري كه هيچ صدايي ايجاد نكنند، پشت سر هم حركت ميكدرند... آنها چوبدست هاي خود را روشن نكرده بودند، چرا كه ممكن بود مرگخواران نور را تشخيص دهند و فرار كنند.
آلبوس دامبلدرو به همراه جمعي ديگر در دسته ي جلويي حركت ميكردند و الستور مودي از همه جلوتر بود. آنان در طول راه بعضآ خيلي آهسته با هم سخن ميگفتند...
- چرا جنگل ممنوعه دامبلدور؟ به نظرت اينجا چيكار دارن؟
- بهتره منو آلبوس صدا كني نيمفادورا... درست نميدونم... اما...
در همين اثنا به ناگاه دست مودي بالا رفت و همه ايستادند. دامبلدور نيز حرفش را قطع كرد.
- ميتونم ببينمشون... اون جان، درست پشت اون رديف از درختا...
مودي در حالي كه با انگشت به جلو اشاره ميكرد، به آهستگي اين جملات را در نزديكي ِ گوش دامبلدور نجوا كرد.
آلبوس: ولدمورت هم باهاشونه؟
- من نميبينمش... فكر نميكنم!
- بسيار خوب... براي حمله بايد كمي جلوتر بريم...
و رويش را به سمت اسنيپ كه در سمت ديگرش ايستاده بود كرد و با همان صداي آهسته ادامه داد: البته نميخوام زياد سروصدا راه بيافته... درسته كه با مدرسه فاصله ي زيادي داريم. اما خوب، بهتره خيلي آروم همه چيز تموم شه... ولي اول بايد مطمئن شيم كه دارن چيكار ميكنن...
- بسيار خوب آلبوس. من به اعضا اطلاع ميدم.

درست لحظاتي بعد؛ كليه ي اعضاي محفل ققنوس، كاملآ آماده، چوبدستي به دست و تشنه ي مبارزه، در پشت رديفي از درختان كه همچون حصاري آن منطقه از جنگل را از ساير بخش ها جدا كرده بود ايستاده بودند.
- حدس ميزدم... اونا آراگوگ رو ميخوان!
- آراگوگ؟؟ اون ديگه چيه آلبوس؟
نيمفادورا كه سوال خودش را فراموش كرده بود، اكنون پاسخ را ميشنيد. و اين مالي ويزلي بود كه در حالي كه ابروانش را در هم كشيده بود، سوالي كه براي دورا هم پيش آمده بود، زودتر از وي پرسيد. البته دامبلدور حدس ميزد كه ساير اعضاي محفل نيز اين مطلب را نميدانند. ناگهان ريموس لوپين به سرعت جواب داد:
- يك عنكبوت غول آسا با خانواده اي پر جمعيت... تو جنگل زندگي ميكنن و خيلي خطرناك هستند.
خانم ويزلي و تانكس در حالي كه آثار حيرت و نگراني در چهره هايشان هويدا بود نگاهشان را از لوپين گرفتند و با دقت بيشتر به انطرف، جايي كه عده اي از مرگخواران جمع بودند، نگاه كردند.
پس از صحبت لوپين، دامبلدور گفت: اما هنوز جرئت نكردن برن سمتش... تعدادشون هم خيلي بيشتر از ما نيست... بهتره حمله كنيم...
با اين حرف دامبلدور و نگاه ِ معني داري كه به گينگزلي انداخت، دستور حمله صادر شده بود و در ثانيه اي بعد، تمامي محفلي ها بعد از گينگزلي، به سرعت از پشت درختان بيرون پريده بودند...
عكس العمل مرگخواران خوب بود و خيلي سريع متوجه حضور آنها شدند. اكثرشان از جلوي افسون هاي آنان كنار پريدند و سنگر گرفتند و عده اي نيز افسون ها را متوقف كردند...

جشنواره اي از رنگهاي مختلف در ميان جنگل شكل گرفت و جنگ سختي در جريان بود!
تنها پس از چند لحظه در آن شب ِ خنك ِ بهاري، عرق از سر و روي تمامي اعضا پايين مي‌آمد و در همين مدت ِ اندك، دامبلدور و سيريوس توانسته بودند حريفان خود را بيهوش كنند و به كمك سايرين شتافتند...
آرتور ويزلي در بين دو مرگخوار كه نقاب بر چهره داشتند گرفتار آمده بود و خوشبختانه دورا تانكس از گوشه اي طلسمي فرستاد و يكي از آنها را سرنگون كرد!
لودو بگمن نيز با يكي از نقاب پوشان مبارزه ميكرد و دائم به چپ و راست ميپريد...
در همين لحظات بود كه حسي عجيب در همه بوجود آمد! سايه ي يك عنكبوت غول آسا در پشت سرمرگخواران ظاهر شده بود... براي لحظه اي همه به عنكبوت غول پيكر خيره مانده بودند و هيچ افسوني رد و بدل نميشد. به ناگاه همگي متفرق شدند و هر كس به دنبال حريف خود دويد...


- اكسپليارموس!
لوپين با يك ورد مرگخواري را كه در حال فرار بود خلع صلاح كرد و تغريبآ هيچ كس اطراف آنان نبود...
مرگخوار به آرامي به چپ و راست نگاه كرد و ريموس لوپين در حالي كه چوبدستي را به سمت وي گرفته بود به او نزديك ميشد... ترس و استيصال در چهره ي مرگخوار را حتي از پشت ِ نقاب هم ميشد ديد!
ناگهان آن مرگخوار با حركتي سريع نقاب خود را برداشت...
- لارتن!!!
- تو كه نميخواي منو بكشي ريموس؟
- من هيچ وقت آدم نميكشم! نكنه يادت رفته؛ محفلي ها كه آدم كش نيستن!
ترس در چهره و سخنان كرپسلي فوران ميزد... صورتش خيس عرق بود و تند تند نفس ميكشيد! به نظر رويارويي با ريموس، دوست سابقش كه اكنون در جبهه ي مخالف ِ او بود بيش از جنگ ِ طولاني و خسته كننده نفسش را گرفته بود.
- لارتن... تو چطور تونستي به اونا بپيوندي؟ من باورم نميشه!
لوپين با اندوه فراوان كلمات را بيان ميكرد و در حالي كه به چهره ي كرپسلي نگاه ميكرد، همچنان چوبدستي خود را به سمت وي گرفته بود.
- ر... ري... ريموس... من... من پشيمونم. من نميخواستم!
كرپسلي همان‌طور كه سخن ميگفت سعي ميكرد نگاهش را از لوپين بدزدد، به سختي آب دهانش را فرو داد و به آرامي به عقب گام برميداشت...
- ري... ريموس... من ميخوام كمكت كنم... همين الان ميخوام شجاعتم رو نشون بدم. ميخوام برگردم به محفل.
لارتن اين را گفت و شنل مخصوص مرگخواران را از تن خارج كرد و به گوشه اي پرتاب كرد و آب دهان خود را بر آن انداخت. لوپين نيز كه پشيماني ِ دوست عزيز خود را ديده، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، با خوشحالي لارتن را در آغوش گرفت!

- هي... داري چيكار ميكني ريموس... هيچ معلوم هست كجايي؟! اون كيه؟! لارتن!!!
لودو به سرعت لارتن را شناخت... چوبدستش را كشيد... اما لارتن از او سريعتر بود و به سمت چوبدستي خود كه اكنون به آن نزديك بود جهيد و در يك لحظه وردي به سمت لودو فرستاد...
- ايمپريمنتا!
- دیستوپای!
اما لودو در ميارنه ي راه طلسم او را باطل كرد!

ريموس كه مات و مبهوت مانده بود، به چوبدستي خود دست برد...
- ريموس... ريموس ديدي چيكار كرد! اين بگمن با مرگخوارا همدسته... اون از اولم با اونا بود. حالا كه من ميخوام با محفلي ها باشم. اون اون...
- استوپيفاي!
- پتريفيكوس توتالوس!!
لودو قبل از اين كه طلسم ريموس به او برخورد كند، جاخالي داده و لوپين را فلج كرده بود! اكنون تنها او بود و لارتن كرپسلي... چشمان لارتن در حدقه دو دو ميزد و عرق سردي بر پيشاني لودو نقش بسته بود. موهايش كه از عرق خيس شده بودند را از پيشاني كنار زد:
- خودت مجبورم كردي كه اين كار رو بكنم ريموس! حالا من موندم و تو! خائن!
كرپسلي در حالي كه خنده اي بي روح تحويل بگمن ميداد گفت: خائن؟! خائن!
و مجددآ قهقه‌اي سر داد و گفت: خيانت به كي؟ به اون پير مرد خرفت؟! شما خيلي ساده ايد! داريد واسه اون كار ميكنيد! اون خودشم نميدونه چي ميخواد! شما ميدونيد؟ ميدونيد چرا ازتون استفاده ميكنه؟ همتون بَرده هاشين!
- اينا رو اون يادت داده؟؟؟
لودو نيز نيشخندي زد تا در مقابل لارتن روحيه ي خود را تقويت كند و ادامه داد:
- لارتن تو خيلي پستي... اين همه سال آلبوس به تو پناه داده بود! تو تمام اين مدت تو خونه ي اون زندگي ميكردي... همين كافي بود تا بهش خيانت نكني. ميفهمي؟؟؟
- آواداكداورا!!!
- دیستوپای!
لودو براي باري ديگر افسون لارتن را دفع كرده بود...
- ديوونه نشو لارتن... تو نبايد آدم كش باشي! استوپيفاي!
صداي خنده ي لارتن كه جاخالي داده بود در ميان درختان اطراف انعكاس ميافت: هنوزم فكر ميكني من عكس العملام ضعيفه؟ نه! من تمرين كردم! مرگخوارها خيلي بهتر از شما تمرين ميكنن! اون پير ِ خرفت همه چيز رو واسه خودش ميخواد... به شما هيچي ياد نميده!
لارتن دائمآ در بين صحبتهايش ميخندند و دندانهايش را به شكل وحشتناكي كه لودو قبلآ هرگز نديده بود به نمايش ميگذاشت. لودو و لارتن اكنون حول دايره اي تقريبي ميچرخيدند.
- تو يه حيوون شدي! ايمپريمنتا!
- دیستوپای!
اينبار كرپسلي افسون ِ بگمن را دفع كرده بود! به نظر ديگر صحبت بي‌فايده بود... براي لحظاتي افسون هاي مختلف بدون هيچ كلمه‌ي اضافي رد و بدل شد...

- سكتوم سمپرا!
...
براي اولين بار سكوت برآن منطقه از جنگل كه بگمن و كرپسلي دوئل ميكردند و لوپين نيز در گوشه اي خشك شده بود حكم فرما شد... اندك اندك صداي ناله هايي بلند شد و كمي بعد آن ناله ها در خنده اي جنون آميز گم شدند! لارتن بالاي سر لودو ايستاده بود و ديوانه وار ميخنديد.
- ديدي... ديدي... ديدي بگمن! ديدي... توشكست خوردي... شما هميشه شكست ميخوريد. الان هم نميكشمت! تو زره زره ميميري... خون زيادي ازت ميره و جون ميدي...
لارتن اين جملات را در نزديكي صورت بگمن ميگفت، طوري كه آب دهانش بر صورت خونين لودو ميريخت. در حالي كه همچنان صورت به صورت ِ لودو بود مجددآ خنده هاي خود را وحشيانه تر از قبل در فضاي جنگل رها كرد! لودو در چشمان بي رمق و سرد لارتن زل زده بود و جز ناله هايي خفيف كه مشخص بود از درد ِ بسيار است، عكس العمل ديگري نداشت. چوبدستي نيز از دستش جدا شده بود.
- استوپيفاي!!
فريادي بلند، همراه با خشم شنيده شد و اختر قرمز رنگ به سمت لارتن حركت كرد و وي بي هوش، در كنار لودو بر زمين افتاد.
- پست فطرت ِ خائن! ... هي... لودو... چطوري مَرد؟ حالت خوب ميشه... چيزي نيست.
و سيريوس صداي خود را بلندتر كرد و فرياد زد: يكي بياد كمك، لودو زخمي شده. عجله كنيد!
بگمن در حالي كه بسيار درد ميكشيد و تمام زخم هايش ميسوخت، هيچ نگفت و تنها لبخندي تلخ بر چهره اش نقش بست و با چشم به ريموس اشاره كرد تا به داد او هم برسند...

-----------------------------------------------------------------
واي.... واقعآ ببخشيد كه طولاني شد!
خواستم به يه شيوه ي قشنگي اين دوئل در بتن يه ماجرا انجام بشه. به نظرم اينطوري جذاب‌تر بود.
خدايي طومار شد! واي... واقعآ ببخشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/6/2 22:47:47
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه چهارم: آوریل---آبرفورث دامبلدور

همه چیز چرخید و در میان درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه ، آوریل را دید که با ردای زمردینش در حالی که چوبش را آماده کرده ایستاده است. منتظر بود. میدانست که آوریل منتظر آمدن اوست. صدای خش خش برگها نزدیک ترمیشد. آبرفورث آمد. سیاهی موهای سرش و ریش نسبتا بلندش بر قسمتهای سفید غلبه میکرد. یک ردای سبز چشم نواز و چکمه های سیاه براق ، ابهتی خاص به آبرفورث بخشیده بود. او هم چوب جادویش را از قبل آماده کرده بود و در دستانش میفشرد. ابرفورث میدانست با اینکه از آوریل بزرگتر و به همان نسبت با تجربه تر است ، ولی نباید قدرت او را دست کم میگرفت. در فاصله چند متری آوریل که حالا لبخند بر لبانش بود ایستاد. آبرفورث هم با لبخند جوابش را داد. برای چند لحظه سکوت کردند.
_ سلام ابر. ممنونم که قبول کردی.
_ سلام آوریل. من هم خیلی دوست داشتم با تو دوئل کنم.
آوریل با انگشتان دست ، سطح چوبش را آرام لمس کرد و گفت :
خب ابر. میخوام ایندفعه یه دوئل ذهنی داشته باشیم.از چوبهامون استفاده کنیم ولی وردهارو به زبون نیاریم. تو که مشکلی نداری؟
آبرفورث که چهره اش باز تر شد جواب داد :
نه. به نظرم دوئل ذهنی فکر خیلی خوبیه.
پس شروع می ک...
آوریل بدون اینکه جمله اش را تمام کند نوری آبی رنگ از نوک چوبش خارج شد و به طرف آبرفورث رفت. آبرفورث که انتظارش را نداشت به سختی از تیررس ورد آوریل کنار رفت و برگهای پشت سرش سیاه و خشک شد. ابر نگاهی خشمگین به آوریل انداخت (نامرد) و به سرعت چوبش را به طرف او گرفت. آوریل فقط توانست نوری قرمز رنگ را ببیند و بعد تکه تکه شدن درخت کنارش را بهت زده تماشا کرد. سرعت ابر کم نظیر بود. آوریل هیچ حرکت یا دفاعی نکرده بود ، اما آبرفورث طلسم را به طرف درخت فرستاده بود. میدانست که این یک هشدار بود. با این فکر که ابر فرق بین درخت و یک جادوگر را تشخیص نداده خندید. به چشمان ابر خیره شد. هر دو به هم چشم دوخته بودند و در حالی که با چوبهایشان یکدیگر را تهدید میکردند ، رو به روی هم دایره وار میچرخیدند. آوریل به سرعت دست به کار شد. سه طلسم را هم زمان به سوی ابر روانه کرد. دو ورد اول به راحتی دفع شدند اما ورد سوم به ابرفورث برخورد کرد و او به شدت به زمین خورد. ابرفورث با شتاب بلند شد. احساس کرد چوبش از دستانش خارج میشود اما به سرعت آن را در دستانش فشرد و لبخند تلخ آوریل را با نگاهی سرد پاسخ داد.چیزی نمانده بود تا مغلوب آوریل شود. آوریل میدانست که نباید فرصت حمله به آبرفورث بدهد.

.........

دوئل زیاد طول کشیده بود و حمله های مکرر آوریل به سختی توسط آبرفورث دفع شده بود. درختهای اطراف آنها شکسته ، سوخته یا از جا کنده شده بود. آثار خستگی در چهره هر دو نمایان شده بود اما هیچکدام حاضر به قبول تساوی نبود. دیگر نمیچرخیدند و رو به روی هم ایستاده بودند. نگاههایشان روی هم قفل شده بود. انگار هر کس ذهن دیگری را کنکاش میکرد. ناگهان آبرفورث نوری سرخ و زرد از نوک چوبش رها کرد و آوریل فقط توانست کمی خودش را کنار بکشد تا طلسم آبرفورث درختهای پشت سرش را که در امتداد هم بودند متلاشی کند. آوریل نمیدانست این چه طلسمی است اما برای لحظه ای به جایی که خرده های ریز تنه چند درخت تنومند بود نگاه کرد و همین غفلت او کافی بود تا اّبرفورث پیروز میدان باشد. طنابی نامرئی دور پای آوریل حلقه زد و او را به بالا کشید. قبل از اینکه آوریل بتواند کاری انجام دهد ، چوبش به طرف آبرفورث پرواز کرد و در دست دیگر او قرار گرفت. باید شکست را قبول میکرد. او از ابر باخته بود. همانطور که بین زمین و آسمان وارونه معلق بود خندید و گفت :
تو که نمیخواستی با اون طلسم دو رنگ منو بکشی ؟
آبرفورث که آرام به آوریل نزدیک میشد ، دستش را تکانی داد و طناب نامرئی را بازکرد.
_ نه آوریل عزیز. من هیچ وقت چنین قصدی نداشتم.میدونستم که خودتو کنار میکشی.
و بعد به پهنای صورتش خندید. آوریل هم که از روی زمین بلند میشد لبخند زد.
او که کمی از جوانیش را از دست داده بود به آن دو نگاه کرد و خندید. دیگر باید بالا میرفت. بالا... بالاتر... و آبرفورث در اتاقش ایستاده بود. دستانش که دیگر به جوانی آن موقع نبود قدح اندیشه را لمس کرد. برای چندمین بار بود که این خاطره را زنده میکرد. دوئل هایش با آوریل از بهترین خاطراتش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل بين ليلي اوانز و جرج ويزلي

صداي قل قل كتري از اجاق كوچك به گوش مي رسيد و بخار مطبوعي فضاي كلبه را در بر گرفته بود.
هگريد دو ليوان دسته دار بزرگ را از چاي پركرد و روي ميز گذاشت:
_مطمئني كه مي خواي اين كارو انجام بدي؟
جرج كه هنوز مشغول بازي با چوپ دستي اش بود شانه هايش را بالا انداخت و گفت: «من توي كافه جلوي همه ي محفلي ها به اون پيشنهاد دوئل دادم نمي تونم جا بزنم.»
_ من هنوز نمي تونم درك كنم چرا يه محفلي قديمي و پر سابقه بايد همچين كاري انجام بده.
جرج با بي تفاوتي گفت: «هواي كافه گرم بود منم اون شب بيشتر از معمول نوشيده بودم...خواستم كمي سر به سرش بذارم ،موهاي قرمز اون و طرز لباس پوشيدنش هميشه سوژه ي جالبي براي خنديدنه! اما اونم كوتاه نيومد و جواب دندون شكني بهم داد ... انتظار داشتي اجازه بدم اون دختر توي جمع سكه ي يه پولم كنه؟... هر كس ديگه اي هم بود همين كارو مي كرد ... بايد جواب توهينشو مي دادم...»
هاگريد با سرو صدا محتويات ليوانش را سر كشيد و در حاليكه به جرج نگاه مي كرد گفت:« اما اونقدرا هم مصمم به نظر نمي رسي!»
جرج بي توجه به حرف هاگريد از پنجره نگاهي به آسمان پرستاره انداخت و گفت:« فكر مي كنم وقتشه. بابت چاي ممنونم بعد از دوئل مي بينمت غول پير!»
هاگريد خنده ي سر داد و براي جرج آرزي موفقيت كرد.
* * * *
جنگل ممنوعه تاريك تر از هر وقت ديگري به نظر مي رسيد. باد سردي ميان شاخ و برگ درختان زوزه مي كشيد و خود را بر پيكر جادوگران و ساحره هايي كه در محوطه اي مسطح در ميان جنگل تجمع كرده بودند مي كوبيد.
سينيسترا غرغر كنان گفت: «حتماً بايد يه همچين شب سرديو براي اين كار انتخاب مي كردند؟»
ادوارد با لحني شوخ جواب داد: «مي توني برگردي قرار گاه خانم كوچولو!»
_ نكنه مي خواي قرار دوئل بعدي بين من و تو باشه بونز؟! من كه خوشحال مي شم اون دماغ بد شكلتو با طلسمام صاف كنم!
ادوارد با صداي بلند خنديد و دوستانه گفت: «تو اصلاح ناپذيري سينيسترا!»
لارتن انگشتش را روي لبهايش گذاشت و گفت: «هيس! انگار جرج داره مي ياد!»
ليلي كه با كلافگي مشغول قدم زدن در اطراف محوطه ي بي درخت بود با اين حرف از حركت ايستاد و به محلي كه لارتن اشاره كرده بود نگاه كرد.
جرج با بي قيدي به آنها نزديك مي شد و چوبدستي اش را ميان انگشتانش تاب مي داد.
_ سلام بچه ها! من دير كردم يا شما زود رسيديد؟
جرج احوالپرسي كوتاهي با اعضاي محفل كرد و بعد با لحني تمسخر آميز گفت: «اگه پشيمون شدي يا مي ترسي من مي تونم درخواستمو پس بگيرم ليلي! كافيه توي همين جمع ازم عذرخواهي كني!»
ليلي شانه هايش را بالا انداخت و گفت: «حاضري؟»
جرج چند لحظه در سكوت به ليلي نگاه كرد و بعد هردو به يكديگر نزديك شدند.
_خب.دستيارت كيه؟
جرج نگاهي به جمع انداخت و گفت: «ويكتور»
ليلي هم بعد از مكثي كوتاه به سينيسترا اشاره كرد.
لارتن ردايش را محكمتر به دور خود پيچيد و گفت: «هي دست برداريد! تو مبارزه ي تمريني كسي نمي ميره!نيازي به دستيار نيست! وقتو تلف نكنيد همه ي ما داريم اينجا يخ مي زنيم!»
هنوز چند ثانيه از حرف لارتن نگذشته بود كه ليلي و جرج به هم تعظيم كردند و آماده ي مبارزه شدند.
سينيسترا بازوي لارتن را گرفت و با نگراني گفت:« به نظرت چه اتفاقي مي افته؟»
_ نگران نباش يه شوخي ساده هيچ وقت كسي رو ناراحت نمي كنه...هر دوي اونا بايد نتيجه ي غرورشونو ببينن.
جرج با خنده گفت: «مي دوني اوانز!من فكر مي كنم يه خط باريك خون روي صورتت خيلي قشنگ بشه!با موهاي قرمزت هم هارموني داره!»
جرج هنوز جمله اش را تمام نكرده بود كه فرياد زد:«ديفينديو»
ليلي با وجودي كه تقريباً غافل گير شده بود چشمهايش را بست و به موقع طلسم پروتگو را با فرياد به زبان آورد.
چند ثانيه هيچ صدايي به گوش نرسيد.به نظر مي رسيد همه ي نفسها در سينه حبس شده است. ليلي خيسي مايعي را بر صورتش احساس مي كرد... شايد خيسي خون...اما مطمئن بود طلسم دافع را به موقع به زبان آورده است... چيزي در اين ميان غلط به نظر مي رسيد...احساس مي كرد نه تنها صورتش بلكه همه ي بدنش خيس شده است اما نمي دانست چرا هيچ درد يا سوزشي احساس نمي كند.
در حاليكه با ترديد چشمهاش را باز مي كرد صداي شليك خنده اي را از ميان درختان شنيد. با ناباوري به لباس هاي خيس خود نگاه كرد. انگشتش را در دهان فرو برد و طعم محلول را چشيد...آب بود! نگاهي به لباس هاي خيس و چهره ي سر در گم جرج كه چند متر دور تر از او ايستاده بود انداخت.
جرج نگاه دقيق تري به چوب دستي اش انداخت و با حيرت گفت:« چوب دستي آب پاش؟! اوه..اوه اين محاله!چرا زود تر متوجه نشدم!» وبعد به اعضاي محفل كه هنوز با صدايي بلند مي خنديدند نگاه كرد.
لارتن كه اشك از چشمهايش سرازيز شده بود با خنده گفت: «هيچ فكر نمي كردي يه روز با وسايل اختراعي مغازه ي خودت سر كار بري جرج اينطور نيست؟!»
جرج كه سعي مي كرد آب را از موهايش بتكاند غر غر كنان جواب داد: «تو يه احمق بو گندويي لارتن!»
با اين حرف خودش و ليلي هم مثل بقيه شروع به خنديدن كردند.
لارتن گفت: «به هر حال تو كه نمي خواستي واقعاً به اون صدمه بزني، مي خواستي؟!»
جرج با شرمندگي نگاهي به چهره ي ليلي كه از خجالت سرخ شده بود انداخت و گفت:« معلومه كه نه!...هيچ كدوم از ما نمي خواستيم...» بعد در حاليكه برق شيطنت به چشمهايش بازگشته بود ادامه داد:« با اين و جود منو ليلي امشب شما رو به خاطر اين شوخي مسخره، با همين چوب دستي هاي آبپاش مي كشيم!»
ليلي سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد و براي شروع چند ليتر آب را با فشار روي رداي قرمز لارتن پاشيد!
آن شب ستاره ها پر نور تر از هميشه مي درخشيدند و صداي تعقيب و گريز و خنده هاي شادمانه ي اعضاي جوان محفل ققنوس تا صبح از ميان درختان جنگل ممنوعه به گوش مي رسيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه چهارم، آوریل - آبرفورث

***حیاط مدرسه ی هاگوارتز***
آوریل یه گوشه نشسته و زانوی غمو خیلی صمیمانه بغل کرده و به قرار ملاقات دیشبش فک میکنه...

***فلش بک، دیشب، هاگزهد***
....
آوریل : آبر اذیت نکن دیه! فقط یه شب میخوام اجرا داشته باشم!
آبر : گفتم که، امکان نداره! تو اینجا بخونی همه مشتریامو فراری میدی!! تازه منم اصن از این خز و خیل بازیا خوشم نمیاد!
آوریل : یعنی اصن دلت نمیخواد یه خواننده معروف و مشهور و مردمی و خوش صدا و هووووم من چقد جیگر بودم خودم نمیدونستم تو کافه ت بخونه؟
آبر : نع! حالا بزن به چاک!
آوریل : به جهنّم!
و گیلاس نوشیدنشو پرت میکنه تو صورت چروکیده آبر و شیشه خورده ها همون بینا بین چین و چروکا باقی میمونن!

***فلش فوروارد، همین الان، حیاط مدرسه***
آوریل دوباره آه میکشه که دست یه بابایی میاد رو شونه ش!
- : سلام آوی! اینجا چیکار میکنی؟
آوریل : ها سلام ادی! هیچی اومدم علافی!
ادی : چته میزون نیستی؟
آوریل : هیچی....ینی....خب....آبر نمیذاره تو کافه ش بخونم!!
ادی : هاند؟
آوریل یه فلش بک میزنه به قرار ملاقات دیشبش و غم و غصه های زندگیشو با زنش شریک میشه!!
ادی : اِ اِ اِ! عجب بیشرفیه ها! پس چرا گذاشته امشب سرژ تو کافه ش برنامه اجرا کنه؟!
آوریل : خالی میبندی!!
ادی یه آگهی تبلیغاتی از تو جیبش در میاره که روش عکس سرژ با گیتارش چاپ شده.
ادی : نه ببین، ایناهاش!
آوریل آگهی رو تا ته میخونه و از شدت عصبانیت و اینا کاغذو مچاله میکنه و مثلا پرتش میکنه که بیفته تو آب، ولی ضایع میشه و کاغذ یکی دومتر بیشتر جلو نمیره!!
آوریل : آبـــــــــــــــــــــر!! میکشمت!! الان کجاس پیرمرد خرفت؟
ادی : ها شنیدم تو جنگل ممنوعه داره دنبال یه گونه کمیاب بز میگرده!

***وسطای جنگل ممنوعه***
آوریل تک و تنها وسط درختا راه افتاده و داره در بدر دنبال آبر میگرده.
آوریل : هوووم......بــــــــع! بـــــــع! کاش رزمرتا اینجا بود «بع و بع و بع» میکرد! بـــــــــــــــــع! بــــــــــــع!
از سمت راست آوریل یه صدای بع بع میاد، آوریل میره و پشت یه بوته قایم میشه و یواشکی سرک میشه. از اونورم اول ریش سفید ابرفورث معلوم میشه و بعدم خود هیکل ناقصش!
آبر : بز بز قندی، چرا نمیخندی! کجایی بزی؟
آوریل خیلی ناجوونمردانه از پشت بوته بیرون میپره و آبر رو غافلگیر میکنه!
آوریل : خیلی پستی آبر! تو....تو به شخصیت من توهین کردی!
آبر که از آوریلم بیشرف تر بود، خیلی سریع جوبشو بیرون میکشه : اکسپلیارموس!
آوریل پرت میشه عقب و با کمر میخوره وسط تنه ی درخت و چوبشم یه چند متر اونورتر میفته. آبر کلی با حرکت خودش حال میکنه و برمیگرده که بره دنبال بزه!
آوریل که خیلی قویتر و خفنتر از اون چیزی بود که ما بتونیم حتی تصور کنیم، از جاش بلند میشه و چوبشو برمیداره و مستقیما پشت ابرفورثو نشونه میگیره!
آوریل : ترنسفیگر تو گُتیوس! (transfigure to goatious) (این طلسمای من دراوردی منو کشته!)
نور طوسی رنگی از چوب آوریل خارج میشه و زارت میخوره وسط کمر آبر و اون منطقه رو نورانی میکنه!
- : بـــــع! بــــع! بــــع؟؟ بــــــــــــــــــع!
آوریل :

***صبح روز بعد***
کافه هاگزهد بسته س و یه پارچه جلوی درش آویزون کردن : به علت تغییرات ظاهری کافه دار، تا اطلاع ثانوی بسته میباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه پنجم: سارا اوانز---- پرد فوت


چراغ های روشن هاگوارتز سیاهی شب را که بر همه جا سایه افکنده بود از این قلعه سحرآمیز دور می کرد.
تالار گریفیندور مانند همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود. بار دیگر خبرهایی که از بیرون از مدرسه می رسید ، همه را وادار به صحبت می کرد.
ابراز ترس، احساس قدرت، تحسین شجاعت و یا صحبت از خشم، قسمتی از این گفت و گو ها را تشکیل می داد. بار دیگر خبر بازگشت لرد سیاه هیجان غریبی را در بین دانش آموزان مدرسه افکنده بود.
اما خبرهایی از مقابله ارتش دامبلدور در مقابله با آن ها نیز قوت قبلی بود!

پرد در گوشه ای از سالن عمومی تالار گریفیندور در حالی که خود را روی صندلی پرت می کرد گفت :
_ معلومه که حقیقت داره! من خودم این رو از پرفسور دامبلدور شنیدم!
_پس خیلی عالیه... البته من که فکر نمی کنم بیشتر از این پرفسور دامبلدور کاری انجام بده!
آماندا این را گفت و نوشیدنی بنفش رنگش را از روی میز برداشت.
پرد سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت :
_ درسته، ما خیلی قدرت داریم! ولی پرفسور می خواد فعلا موقتا دست برداره و بی خیالشون بشه. ولی من مخالفم...می گم که ما به راحتی می تونیم همه اونها رو بفرستیم آزکابان!
_ تو مطمئنی که می تونی یک تنه از پس زابینی یا لسترنج بر بیای؟
سارا که تا آن لحظه داشت بدون جلب توجه، به حرف های آن ها گوش می داد این سوال را از پرد پرسید. پرد کمی مکث کرد و گفت :
_ خب... با آموزش هایی که پرفسور دامبلدور به ما داده و خب با توجه به اینکه الان روحیه اونها تضعیف شده ،فکر می کنم بتونم!
سارا لبخند محوی زد و گفت :
_ عالیه! پس فکر می کنم بتونی براحتی از پس من هم بر بیای! به نظرت یک دوئل دوستانه چطوره؟
و بدون اینکه پرد حرفی بزند ادامه داد :
_ فردا ساعت 2 بعدازظهر، جنگل ممنوعه!
_ولی...
_ من الان خیلی خستم... می رم بخوام! فردا می بینمت پرد!

پرد در حالی که چوب دستی اش را در دستانش می فشرد راه میانه جنگل ممنوعه را می پیمود تا به محل قرار برسد . بیشتر ترسش از حمله سانتور ها بود و باعث می شد هر چند ثانیه یک بار چرخی بزند و اطراف را خوب نگاه کند.
در ذهنش مدام با خود تکرار می کرد : " من سارا رو شکست می دم! هرچی اون بلده من هم بلدم! فقط باید کمی عکس العمل سریع از خودم نشون بدم. "
و سپس شروع به مرور طلسم ها در ذهنش کرد. کمی دیگر که به جلو پیش رفت از دور سایه سیاه رنگی پدیدار شد. پرد به سرعت حدس زد که آن کسی که به درخت تکیه داده کسی جز سارا نمی تواند باشد. پس جلوتر رفت.
_ سلام...فکر می کنم کمی دیر کردم! به خاطر تاریکی بود. بهرحال متأسفم!
سارا هم کمی جلو آمد و گفت :
_ اشکالی نداره... حالا فکر می کنم بتونی راحت همه جا رو ببینی! یه طلسم بی نظیره مگه نه؟
پرد در حالی که اطرافش را نگاه می کرد که تراکم درختان کمتر شده و نور به اندازه دید وجود دارد گفت :
_ البته...این خیلی عالیه...یک شرایط عالی برای یک دوئل!
سارا لبخندی زد و گفت :
_ پس بهتره شروع کنیم!
و چند قدمی به سرعت از پرد فاصله گرفت. پرد با شتاب فریاد زد :
_ پروتگو!
اما با طلسم مدافع سارا دفع شد. سارا فریاد زد :
_ اکسپلیارمس!
اما پرد آن را جاخالی داد.
_ کارت عالی بود پرد!
پرد زیر لب زمزمه کرد :
_ایمپدیمنتا!
سارا به سرعت پشت درختی سنگر گرفت و گفت :
_ هوووم! کارای خطرناک؟
_ متأسفم!
اما باز دوباره تکرار کرد و گفت :
_ سکتوم سمپرا!
اما وقتی چشم به اطراف دوخت اثری از سارا نبود. کمی جلو آمد... سرش را خم می کرد تا بتواند پشت درختان را ببیند.
_سارا...هی! سارا...کجایی؟
و همانطور جلو می آمد که ناگهان جرقه ای از پست درختان او را غافلگیر کرد و او سر و ته شد!
_ آکسیو چوب جادوی پرد فوت!
و سارا از پشت یکی از درختان بیرون آمد و در حالی که لبخند می زد ، گفت :
_انتظار اینو نداشتی نه؟ ولی خب...کارت خیلی خوب بود پرد...حالا بهتره که به هاگوارتز برگردیم! فکر می کنم کافی باشه! حالا می تونم بگم که می تونی در مقابل لسترنج 15 دقیقه دووم بیاری!
پرد خنده ای کرد.
سارا او را پایین آورد و درحالی که چوب جادوییش را به وی پس می داد به سوی هاگوارتز به راه افتادند.

____________________________

ببخشید قصدم نبود که خودمو قوی نشون بدم...به خاطر طولانی شدنشم هم شرمنده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل بین سینیسترا وآماندا لانگ باتم

.::::.جنگل ممنوعه- جلسه ی تقویتی نجوم.::::.

-نه عزیز دلم، نیگاه کن اون مریخه!اینی که تو داری وضعیتشو ثبت می کنی زهره است!
-اُه، ببخشید.الان درستش می کنم پروفسور سینیسترا!
-حالا برام تلسکوپو روی ماه تنظیم کن! اینو که دیگه می تونی!
-بله بله!ماه خیلی ساده است. همین الان!

نویل چند دقیقه ای تلسکوپ را تنظیم می کند. باد سرد و خنکی در جنگل ممنوعه می وزد. ساعت از دوازده گذشته و تنها صدایی که در جنگل به گوش می رسد ،صدای برهم خوردن ظرف هایی است که بدون شک خانوم آماندا لانگ باتم ، مادر نویل ، در کمپشان مشغول تهیه می باشد.

-بفرمایید. تنظیم شد پروفسور!

سینیسترا با نگاهی حاکی از تعجب سر تا پای نویل را برانداز می کند و به طرف تلسکوپ می رود تا موقعیت ماه را از پشت آن تماشا کند. اما به جای فرورفتگی ها ماه دو تا چشم می بیند که به این حالت او را تماشا می کند. ناگهان هدویگ از جلو تلسکوپ هوهویی می کند و به طرف دیگر جنگل ممنوعه پرواز میکند.
سینیسترا :
نویل: باور کنید پروفسور شبیه ماه بود. وقتی پراشو جمع می کنه شبیه ماه می شه!
سینیسترا :
نویل: نمی خوااااااام!مامااااااااان!

ناگهان آماندا در حالی که چوب دستی تو دستاهایش است و یه پیش بند به کمرش بسته ظاهر می شود.
آماندا: با پسر من چیکارکردی!؟شما استخدام شدی تا برای پسرم جلسه ی تقویتی
نجوم بذاری نه اونو تحت فشار قرار بدی!
سینیسترا: خانوم، وقتی منو استخدام کردین نگفتین این قدر پسر شما خنگه!و اگرنه من دستمزد دو برابر می گرفتم.
آماندا : چی؟!پسرمن خنگه!؟

و چوب دستیش را به طرف سینیسترا نشانه می گیرد.سینیسترا هم معطل نمی کند و چوب دستیش را از ردایش بیرون می کشد. صحنه تاریک می شود. دوربین می چرخد و زیر موسیقی خاک سرخ پخش می شود.

چه اتفاقی در حال افتادن است؟! دو زن ... دو رقیب... در دوئلی ترسناک...زیر تلالو ماه...
شرکت تلسکوپ صاایران شما را به خواند ادامه ی پست دعوت می کند. دینگ دینگ !

- استیوپفای...
ناگهان از چوب دستی آماندا نور قرمز رنگی خارج می شود و از کنار سینیسترا عبور می کندو به تلسکوپ برخورد می کندو گرومپی روی نویل می افتد.
سینیسترا هم در جواب او ورد پترفیکوس توتالوس را روانه می کند اما آماندا سرش را پایین می آورد و ورد با درخت بزرگی برخورد می کند و آن را آتش می دهد.آماندا و سینیسترا پشت سر هم وردها را به سوی هم روانه می کنند و وسایل اطرافشان را به فنا می دهند. نویل که با تلاش و سعی بسیار خودش را از زیر تلسکوپ دو تنی سینیسترا بیرون کشیده ، کورمال کورمال به دنبال چوب دستیش می گردد. سرانجام آن را کنار عدسی های تلسکوپ پیدا می کند.در حالی که خودش را آماده می کند تا هر دو را خلع سلاح کند ، سینیسترا با یک ورد اکسپلیارموس توانست چوب دستی را از دستان آماندا خارج کند. نویل هم معطل نمی کند و چوب دستی را به طرف سینیسترا می گیرد. اما افسون خلع سلاح را فراموش می کند و به جای ان کنده ی درختی را به پرواز در می اورد. کنده به بالای سر سینیسترا می رسد و با صدای گرومپ بلندی رویش فرود می اید...

.::::.یک ماه بعد – جنگل ممنوعه.::::.


-خب پروفسور حالا می خوام عطاردو نشونم بدین!
سینیسترا کمی با تلسکوپ ور می رود و می گوید:
-بفرمایید نویل جان! آماده کردم!
- نه پروفسور! اینکه دودکش خونه ی هاگریده! چقدر خنگی!

در همین زمان آماندا با یک دیس چایی و شیرینی می رسد و می گوید:
- آُه نویل این قدر سخت نگیر! زمان می بره تا دوبار ه همه چیز به خاطرش بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

مسابقه ی شماره ی هشت ...دوئل الیور وود با جوزف ورانسکی

صدای قدم های الیور و جوزف بر روی برگ های خشکیده ی درختان ، تنها صدایی بود که در جنگل می پیچید ! جوزف بدون اینکه به روبرویش نگاهی بکند ، دست هایش را در جیب های ردای کوئیدیچ طلائی اش کرده بود و پیش می رفت . الیور با قیافه ای نگران ، در حالی که دو چوب جارو روی شانه هایش گذاشته بود گفت :
- من که آخر سر نفهمیدم ، ما می خوایم تمرین کوئیدیچ کنیم یا دوئل ! آخه تو به من گفتی می خوای باهام تمرین کنی ، اما حالا می گی می خوای دوئل کنی ؟
جوزف لبخندی زد و جواب داد :
- مگه نمی شه دوتاشم همزمان اجرا کرد ؟
الیور با تعجب جواب داد :
- من که تابحال ندیدم کسی این کار رو بکنه !

دوباره صدای قدم های آنها تنها صدایی بود که به گوش می رسید . چند دقیقه بدون هیچ حرفی سپری شد . هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود و نور سرخ کم رنگی جنگل را روشن کرده بود .

جوزف ایستاد و به روبرویش نگاه کرد و گفت :
- فکر کنم رسیدیم ! اونجا وسط درخت ها یه محوطه ی باز وجود داره ، اون زمانی که تو هاگوارتز درس می خوندم اونجا تمرین کوئیدیچ می کردم .

الیور جارو های روی شانه اش را جابجا کرد و دوباره به راه افتاد . محوطه ی باز میان درخت ها به وسیله ی دیوار تنومندی از درخت های آبنوس احاطه شده بود . شکل ظاهری اش مانند سیب زمینی نا منظم بود . روی زمین هم نا همواری های زیادی به چشم می خورد . جوزف به طرف الیور برگشت و جارویش را از او گرفت و بدون هیچ حرفی سوار آن شد و پرواز کرد . الیور که هنوز آثار تعجب توی چهره اش دیده می شد ، با تردید سوار جارویش شد .
- خوب به نظرت اگه توی هوا دوئل کنیم بیشتر کیف نمی ده ؟
الیور که تازه متوجه منظور جوزف شده بود خندید و گفت :
- من هم بدم نمیاد ، دیگه داشتم از دوئل روی زمین خسته می شدم . فکر کنم از دروازه بانی آسونتر باشه !
جوزف چرخی در هوا زد و با دست راستش برگ معلقی را گرفت و گفت :
- نمی دونم ، اما می دونم که از گرفتن گوی زرین آسون تره .
الیور دوباره خندید و چوب دستی اش را از زیر ردایش بیرون آورد . صدای خنده ی الیور در میان فریاد جوزف قطع شد :
- دنسانگو !

الیور با یک دست و یک پا جارو را نگه داشت و خود را از آن آویزان کرد(مشابه حرکت چوب و ستاره ی دریایی در کوئیدیچ ) ، طلسم از بالای جارو رد شد .
جوزف لبخندی زد و گفت :
- دیدی گفتم که تمرین کوئیدیچ هم می کنیم .

الیور بدون توجه به حرف جوزف ، چوب دستی اش را به طرف او گرفت و فریاد زد :
- پتريفيوس توتالوس !
جوزف با سرعت به طرف زمین شیرجه رفت و فریاد زد :
-اکسپلیار موس !

الیور که در حال دنبال کردن مسیر طلسمش بود ، متوجه طلسم جوزف نشد . صدای بنگی در محوطه پی چید . الیور به زحمت خود را روی جارو حفظ کرد ، اما چوب دستی اش از دستش خارج شد . الیور سر جارو را چرخاند و با سرعت به طرف چوب دستی رفت .

جوزف دوباره وردی را به طرف الیور فرستاد . اشعه ی نیلی رنگ به سر جاروی الیور برخورد کرد ، سرجارو مانند خمیر حالت خود را از دست داد . الیور به زحمت جارو را کنترل کرد ، چوب دستی اش را در هوا قاپید و زیر لب گفت :
- ریپارو !

جارو به حالت اول برگشت ، الیور دوباره فریاد زد :
- جلي لگس ...
فریاد الیور با برخورد طلسم نامرئی جوزف به جارو قطع شد . جارو با شدت شروع به حرکت کرد و بالا و پایین رفت . جوزف که از شدت خنده چشمانش پر اشک شده بود گفت :
- اینم یه تمرین دیگه !

الیور بعد از چند دقیقه تلاش از جارو جدا شد و به طرف زمین رفت . جوزف با سرعت چوب دستی اش را به طرف الیور گرفت و فریاد زد :
- وینگاردیوم له ویوسا !

الیور در چند متری زمین متوقف شد . و آرام بر روز زمین قرار گرفت و در حالی که به جارویش نگاه می کرد به طرف جوزف برگشت و گفت :
- فکر کنم دوازه بانی آسون تر باشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/6/1 14:18:15
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل بین من و لودو !!!


جنگل ممنوعه ... صبح زود ... هوای شدیدا" مه آلود ... لودو با موهای زرد رنگش از پشت یک درخت قطور بیرون آمد و رو در رویش قرار گرفت. باید چوبدستی اش را بیرون می آورد ... زمانش رسیده بود....اما...اما چوبدستی اش نبود! یعنی آن را جا گذاشته بود!؟ آن هم در چنین موقعیتی؟

لبخند آزار دهنده ای بر صورت لودو نشست و چوبدستی اش را بالا آورد. راه گریزی نبود....

آواداکداورا!!!

نهههههه!

تنفسش تند شده بود و قلبش به سرعت می زد! یعنی همه این ها را خواب دیده بود؟....با این فکر نفس راحتی کشید و رفت تا آبی به صورتش بزند. داخل آینه چهره رنگ پریده خودش را ورانداز کرد. حالا که فکر می کرد، می دید که نباید می گذاشت کار به اینجا بکشد. دیروز که با عصبانیت و بعد از جنگ لفظی، پیشنهاد دوئل را به لودو داده بود، فکر عواقبش را نکرده بود.....به پنجره نگاه کرد....چیزی به صبح نمانده بود!

جنگل ممنوعه...

چقدر عجیب بود! همه چیز شبیه خوابش به نظر می آمد! ....درختان.... مه شدید.... آرام به طرف محوطه ای خالی از درخت که محل قرارشان بود رفت....... لودو آنجا بود! با همان موهای زرد رنگ! با دیدن لودو دستش را به درون جیب ردایش فرو برد و با حس کردن دسته چوبدستی، احساس آرامش کرد.

از شروع مبارزه واهمه داشت. می دانست که لودو از او قوی تر است. اما با خود فکر کرد:
- من باید شروع کننده باشم!

پس چوبدستی را بیرون آورد. عجیب بود! لودو خیلی آرام ایستاده بود. آرامش لودو خشمش را بیشتر کرد! پس فریاد زد:

- ویکتوسمپرا!

لودو به آرامی و با تکان دادن چوبدستی اش آن را دفع کرد!

- دیستوپای!

با همان آرامش قبلی، این طلسم هم خنثی شد! ترس وجود لارتن را فرا گرفت! خودش را توی بد مخمصه ای انداخته بود.

- لارتن!

صدای لودو توی گوشش پیچید. سعی کرد صدا را تجزیه و تحلیل کند. در لحن او نه خشم بود، نه عصبانیت! حتی با نفرت و غرور هم سنخیتی نداشت! لودو ادامه داد:
- می دونی، من نیومدم برای دوئل! کل دیشبو به قضیه فکر کردم. وقتی فکر می کنم می بینم یادم نمیاد اختلاف ما از کجا شروع شد! باید تمومش کنیم!

حرف های لودو آزارش می داد! لودو داشت به گونه ای دیگر دوئل را می برد. اما او هم چاره ای نداشت. لودو دوستانه برخورد کرده بود. هیچ وقت فکر دوستی با لودو به ذهنش خطور نکرده بود. افکارش را متمرکز کرد و با صدای آرامی گفت:
- تو.....تو همیشه از من بهتر بودی....هیچ وقت دامبلدور منو ندید!

- عجب! من که توی محفل همه رو به یه چشم می بینم!

هر دو به سرعت به سمت چپ چرخیدند و دامبلدور را دیدند که با مهربانی به آن ها نگاه می کرد!

- خوشحالم که هر دوتون سالمین. می ترسیدم کار به جاهای باریک بکشه. به هر حال باید بدونین همه ما، با هر سطحی از قدرت های جادویی، برای یک هدف خاص در محفل فعالیت می کنیم. مسلما" دوستی شما بیشترین سود رو برای محفل خواهد داشت! لارتن و لودو! دوستان شکست ناپذیر!....فکر می کنم کریچر صبحانه رو آماده کرده باشه! پس بهتره برین. منم باید برگردم مدرسه!

بعد به آرامی پلک هایش را بر هم زد و به آن ها فهماند که لازم نیست چیزی بگویند. لارتن با خجالت نگاهی به لودو انداخت و هر دو با صدای پاقی غیب شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: محل تمرین دوئل محفل
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
قابل توجه تمامی شرکت کنندگان در مرحله اول سری اول مسابقات دوئل محفل، مهلت اتمام مسابقه تا ساعت 24 جمعه می باشد و پس از آن بهیچ وجه تمدید نخواهد شد ، این پست جهت اطلاع رسانی بود و ارزش دیگری ندارد.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/31 1:58:28