باب آگدنold
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
- آخرین ورود
- جمعه 13 آبان 1390 18:39
- عضویت
- 1385/11/19
- پستها
- 527
به نام او که مارا آفرید.
آقا اجازه تکلیفی که ما انتخاب کردیم اون اصل شماره یک(اول) بوده ببخشید اگر بد شد:
__ دیگه تموم میشه.....فقط چند دقیقه و اون ماله توه.....فقط یکم دقت...یکم صبر و اون رو میتونی برای خودت کنی.
موهاتو درست شونه کن.اون از موهای صاف خوشش میاد.فقط همین بار مجبوری موهاتو براش شونه کنی.چون بعد از ورد عاشقت میشه و براش فرقی نداره موهات چجوریه.خوووبه همجاش صافه؟نه اون یکدونه مو...اون بیرونه....پسره احمق نزدیک بود همه چیز رو خراب کنی. کرواتتو صاف کن کجه.این کروات خوب نیست.اون آبی خوبه.
وبعد همین طور که با خود صحبت میکرد به طرف کمد قهوه رنگی که در کنج اتاق بود رفت.در کمد را باز کرد.با دستان لرزانش کروات آبی رنگی را دراورد. به کروات نگاهی کرد و دوباره همچون دیوانها به خود گفت:
این کروات تو رو یک قدم به اون نزدیک میکنه.زووود باش الان دییییر میشه.
کروات را به گردن انداخت.به سوی آیینه رفت و دوباره به صورت خود خیره شد و با صدایی لرزان گفت:
منن میگیرممشش.خودم میگیرمش ...فورتیات لوسوس....فورتیات لوسوس همین فقط همین رو باید بگی بعد تمومه.
دینگ دونگ دینگ دونگ
پسرک سریع به سوی در دوید در بین راه به گذشته فکر کرد.به اینکه چطور دخترک را به بهانه تولدش به خانش دعوت کرد به اینکه چطور از ماها قبل نقشه این روز سرنوشت ساز رو کشیده بود.به اینکه تمامی دیشب را در جلوی آینه سپری کرده بود و به حالا به این دقیقه سرنوشت ساز.
پسرک نزدیک در شد.با دستان لرزانش به دستگیره در چنگ انداخت در را باز کرد...........
در باز شد دخترک آنجا بود.پسرک تا وی رادید دستپاچه شد.دستش را به چوب برد.فریادی کشید و گفت:و تو ماله من شدیییی
فورتیات لوسوس و با گفتن آن تمامی کارهایش را خراب کرد.دخترک بیجان بر روی شانش افتاد.پسر دیوانه وار،مات و مبهوت به دخترک نگاه کرد.چطور ممکن بود؟چرا الان ورد را خواندم؟چرا دستپاچه شدم.بخاطر زیباییش؟بخاط موهاش؟ورد چرا کشنده بود؟چرا..چرا؟؟
ولی وی وقتی برای جواب به این سوال ها نداشت چون تا به خود آمد خود را در آزکابان یافت.به جرم قتل.قتل دلدارش!!
________
دوم:
در کلاس باز شد و یک توپ قرمزی پرید وسط کلاس و گفت:
یک رو در ختنه نشسته بودیم داشتیم تخمه نه میخوردیم که یهو تلفن زنگ زد.گوشی رو ورداشتیم جواب دادیم دیدیم ایگوره میگه بیا دوتا درس بتدریس.از همونجا یک طیاره دربست گرفیتم رفتیم دوتا کلاس تدریس کردیم از اونجام اومدیم اینجا ببینیم شما خوبید
در سلامتی کامل بسر میبرید هووو؟
استاد بعد از این که دید همه دارن یجوری بهش نگاه میکنن خودشو جموجور کرد و گفت:
ههه من پرسیویزلی هستم و امسال به شما افتخار اینو دادم که بجای یک بار دوبار در خدمتم باشید.حتما میپرسید این کلاس چرا اینجوری تاریکه.خب الان میگم.ببینید عزیزان من درس امروز ما در مورد عشقه.برای همین من اینجارو تاریک کردم که شما راحت تر بتونید....(ایگور از پنجره اتاقش که روبروی کلاس یک اخمی کرد که استاد نزدیک بود بر روی زمین بیفتد و بر بالین مرلین رود)
اهم ...نه اشتباه شد.کلاس برای این تاریکه چون این ایگور بازم خصیص بازی دراورد و پول برق.....(ایگور یک اخمی کرد که نزدیک بود مرلین بر بالین استاد بیاد و او را باخود ببرد)
هم نه نه بازم اشتباه شد.کلاس برای این تاریکه چون دوستداره تاریک باشه ولی چون ما دوستنداریم الان روشنش میکنیم.کی فندک داره؟
استر:آقا اجازه ما داریم.سیگارم میخواین؟
__ نه عزیزم این چه حرفیه من پایین تر از ...استفاده نمیکنم(ایگور این پستو خوند و سانسور کرد)همون فندکتو بده.
استاد فندکو گرفت و چند تا کاغذ رو آتیش زد و کلاس رو روشن کرد.استاد ادامه داد:خب عزیزان همون طور که گفتم درس امروز ما عشق میباشد.عشق همون چیزیه که گراپ رو به کالین کالین رو به گراپ وگزینه یک و دورو به هم نزدیک میکنه.و اینک گفته باشم تاریکی کلاس هیچ ربطی به بودن دخترا و پسرهایی که به سن بلوغن نداره.
حالا ما فیلمی را در این زمینه...
ملت:
استاد:نه نه منظور من از " این زمینه" دختر و پسرهایی که به سن بلوغ بودن نبود.بلکه عشق بود.اسم فیلم:
تام وجری
ملت:نهههههههه
استاد:بلههه
_بعد از فیلم__
پسرها و دخترهای به سن بلوغ همه خوابشون برده بود(فکرهایی زیادی نکنید!!استاد همشونو از اول فیلم جدا کرده بود)
و فقط استاد بود که داشت به فیلم نگاه میکرد.
________
استاد داستان اول جدی و دومی هم کمدی و و سعی کردم همون طور که دستور داده بودی ماهرانه بیناموسی بشه.(البته ببخشید اگر بد شد)
آقا اجازه تکلیفی که ما انتخاب کردیم اون اصل شماره یک(اول) بوده ببخشید اگر بد شد:
__ دیگه تموم میشه.....فقط چند دقیقه و اون ماله توه.....فقط یکم دقت...یکم صبر و اون رو میتونی برای خودت کنی.
موهاتو درست شونه کن.اون از موهای صاف خوشش میاد.فقط همین بار مجبوری موهاتو براش شونه کنی.چون بعد از ورد عاشقت میشه و براش فرقی نداره موهات چجوریه.خوووبه همجاش صافه؟نه اون یکدونه مو...اون بیرونه....پسره احمق نزدیک بود همه چیز رو خراب کنی. کرواتتو صاف کن کجه.این کروات خوب نیست.اون آبی خوبه.
وبعد همین طور که با خود صحبت میکرد به طرف کمد قهوه رنگی که در کنج اتاق بود رفت.در کمد را باز کرد.با دستان لرزانش کروات آبی رنگی را دراورد. به کروات نگاهی کرد و دوباره همچون دیوانها به خود گفت:
این کروات تو رو یک قدم به اون نزدیک میکنه.زووود باش الان دییییر میشه.
کروات را به گردن انداخت.به سوی آیینه رفت و دوباره به صورت خود خیره شد و با صدایی لرزان گفت:
منن میگیرممشش.خودم میگیرمش ...فورتیات لوسوس....فورتیات لوسوس همین فقط همین رو باید بگی بعد تمومه.
دینگ دونگ دینگ دونگ
پسرک سریع به سوی در دوید در بین راه به گذشته فکر کرد.به اینکه چطور دخترک را به بهانه تولدش به خانش دعوت کرد به اینکه چطور از ماها قبل نقشه این روز سرنوشت ساز رو کشیده بود.به اینکه تمامی دیشب را در جلوی آینه سپری کرده بود و به حالا به این دقیقه سرنوشت ساز.
پسرک نزدیک در شد.با دستان لرزانش به دستگیره در چنگ انداخت در را باز کرد...........
در باز شد دخترک آنجا بود.پسرک تا وی رادید دستپاچه شد.دستش را به چوب برد.فریادی کشید و گفت:و تو ماله من شدیییی
فورتیات لوسوس و با گفتن آن تمامی کارهایش را خراب کرد.دخترک بیجان بر روی شانش افتاد.پسر دیوانه وار،مات و مبهوت به دخترک نگاه کرد.چطور ممکن بود؟چرا الان ورد را خواندم؟چرا دستپاچه شدم.بخاطر زیباییش؟بخاط موهاش؟ورد چرا کشنده بود؟چرا..چرا؟؟
ولی وی وقتی برای جواب به این سوال ها نداشت چون تا به خود آمد خود را در آزکابان یافت.به جرم قتل.قتل دلدارش!!
________
دوم:
در کلاس باز شد و یک توپ قرمزی پرید وسط کلاس و گفت:
یک رو در ختنه نشسته بودیم داشتیم تخمه نه میخوردیم که یهو تلفن زنگ زد.گوشی رو ورداشتیم جواب دادیم دیدیم ایگوره میگه بیا دوتا درس بتدریس.از همونجا یک طیاره دربست گرفیتم رفتیم دوتا کلاس تدریس کردیم از اونجام اومدیم اینجا ببینیم شما خوبید
در سلامتی کامل بسر میبرید هووو؟
استاد بعد از این که دید همه دارن یجوری بهش نگاه میکنن خودشو جموجور کرد و گفت:
ههه من پرسیویزلی هستم و امسال به شما افتخار اینو دادم که بجای یک بار دوبار در خدمتم باشید.حتما میپرسید این کلاس چرا اینجوری تاریکه.خب الان میگم.ببینید عزیزان من درس امروز ما در مورد عشقه.برای همین من اینجارو تاریک کردم که شما راحت تر بتونید....(ایگور از پنجره اتاقش که روبروی کلاس یک اخمی کرد که استاد نزدیک بود بر روی زمین بیفتد و بر بالین مرلین رود)
اهم ...نه اشتباه شد.کلاس برای این تاریکه چون این ایگور بازم خصیص بازی دراورد و پول برق.....(ایگور یک اخمی کرد که نزدیک بود مرلین بر بالین استاد بیاد و او را باخود ببرد)
هم نه نه بازم اشتباه شد.کلاس برای این تاریکه چون دوستداره تاریک باشه ولی چون ما دوستنداریم الان روشنش میکنیم.کی فندک داره؟
استر:آقا اجازه ما داریم.سیگارم میخواین؟
__ نه عزیزم این چه حرفیه من پایین تر از ...استفاده نمیکنم(ایگور این پستو خوند و سانسور کرد)همون فندکتو بده.
استاد فندکو گرفت و چند تا کاغذ رو آتیش زد و کلاس رو روشن کرد.استاد ادامه داد:خب عزیزان همون طور که گفتم درس امروز ما عشق میباشد.عشق همون چیزیه که گراپ رو به کالین کالین رو به گراپ وگزینه یک و دورو به هم نزدیک میکنه.و اینک گفته باشم تاریکی کلاس هیچ ربطی به بودن دخترا و پسرهایی که به سن بلوغن نداره.
حالا ما فیلمی را در این زمینه...
ملت:
استاد:نه نه منظور من از " این زمینه" دختر و پسرهایی که به سن بلوغ بودن نبود.بلکه عشق بود.اسم فیلم:
تام وجری
ملت:نهههههههه
استاد:بلههه
_بعد از فیلم__
پسرها و دخترهای به سن بلوغ همه خوابشون برده بود(فکرهایی زیادی نکنید!!استاد همشونو از اول فیلم جدا کرده بود)
و فقط استاد بود که داشت به فیلم نگاه میکرد.
________
استاد داستان اول جدی و دومی هم کمدی و و سعی کردم همون طور که دستور داده بودی ماهرانه بیناموسی بشه.(البته ببخشید اگر بد شد)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/9/24 19:27:48
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/9/24 19:33:11
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/9/24 19:33:11



(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)