- امممم .... چیزه .... سرورم جونــــــــــَـــــــــم .... ما نیاوردیمش که ! با لباس مبدل اومده بود جاسوسی ، ما که بهش شک کردیم ، وانمود کرد اومده گدایی ... نارسیسام دلش واسش سوخت غذایی که از نهارمون اضافی اومده بود داد بهش . نهارم نوبت آنی مونی بود بپزه ... خوب ... دیگه ... می تونین تصور کنین بعدش چی شد
لرد سیاه ، به چشمان اسنیپ زل زد :
- به من راست بگو !
اسنیپ :
- قسم می خورم که هرچه گفتم عین حقیقت است و چیزی جز حقیقت نیست
لرد سیاه به فکر فرو رفت : خوبه ! این مرگخوارای منم همچین قوی شدن که با یه وعده غذا از پس دامبل برمیان . پس می تونیم سر سه سوت محفلو ناکار کنیم !
اسنیپ :
- بله سرورم ! شما فقط امر بفرمایین !
لرد سیاه با حیرت به اسنیپ خیره شد :
- تو از کجا فهمیدی من به چی فکر می کنم ؟
اسنیپ :
- ما رو دستکم گرفتین اوسا ! انگاری منم چفت شدگی بلدما ! حالا کی محفلیا رو ناکار می کنیم ؟
لرد سیاه :
- هیچ وقت ! اگه اینکارو بکنیم دیگه تا آخر عمرمون ، هیچ سرگرمی و طنزی نداریم که بهش بخندیم
حالا این سفید برفکی رو ببرین تو شکنجه گاه من باهاش کار دارم . باید ازش اعتراف بگیریم که چطوری تونسته چن تا از مرگخوارا مث گابر رو فریب بده که کاری کنن از زیر سایه سیاه اخراج بشن !بلاتریکس از شنیدن اسم گابر احساس خطر کرد ، نکنه بعد از آنیت نوبت گابریله ؟ چه بدبختم من
بلافاصله سعی کرد مسیر ماجرا را عوض کند :- ارباب جونی
چه اهمیتی داره چرا گابر اخراج شده ؟ به نظرتون بهتر نیست گذشته ها رو فراموش کنیم و بریم به خوبی و خوشی زندگی کنیم ؟- منظورت از به خوبی و خوشی زندگی کردن اینه که می خوای واسه رودلف جغد بفرستی برگرده ؟ اصلا شاید همین دامبل رودلف رو سر به نیست کرده ؟
همون که گفتم . ببرینش به شکنجه گاه . شاید بی خیال گابر بشم ولی باید ببینم چه بلایی سر رودلف آورده !لرد سیاه بعد از گفتن این حرف آخرین پله را طی کرد و به اتاقش رفت . بلاتریکس که احساس می کرد دچار دردسر بزرگتری شده نگاهی به منظور استمداد به سایر مرگخواران انداخت . بلیز مسیر کوچه علی چپ را درپیش گرفت . نارسیسا سرش را با دراکو گرم کرده بود و موهایش را شانه می زد . دراکو هم که یکسالی بود موهایش را شانه نزده بود مثل یک بلبل ( ؟؟؟ ) جیغ می کشید
لوسیوس به کلکل مجدد با باجناقش می اندیشید . اسنیپ و مورگان پوزخندهای تمسخرآمیزی به بلاتریکش می زدند . گیلدی هم که هنوز وارد رول (
) نشده بود .نخیر ، از این جماعت خیری به او نمی رسید . از کمک گرفتن منصرف شد و با اندوه به اتاقش رفت . اسنیپ و مورگان که ظاهر خود را به زور ، تمسخر آمیز نگه داشته بودند با رفتن بلاتریکس نفسی به راحتی کشیدند .
به سه سوت ، دامبلدور به شکنجه گاه منتقل شد ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





مورگان كه از حمل جسم به اون سنگيني خسته شده بود، درحالي كه دندانهايش را به آنتونين نشون ميداد رو به جمع گفت: اين فقط يه سرگرمش بود براي تعطيلي هالوين عـــــهه! چه ميدونستيم ارباب برميگرده؛ بيخود نيست ميگن سه پلشت آيد و زن بوقد و مهمان برسد 


)


)




