ايگور در حالي كه از اين حركت خفانت بار! خود بسي بسيار حال نميوده بود، گفت:
_ خب پيري! ديدي كه من چقدر گولاخم!

_ بازي هنوز تموم نشده ايگور!

ايگور به چهره ي پر از چين و چروك دامبل نگاهي انداخت، پوزخندي زد و خواست صحنه(!) را ترك كند. اما يادش رفت كه چوبدستي خود را بردارد!
دامبلدور از اين تحقير به تنگ(!) آمد، چوبدستي ايگور برقي زد. او قبلا يك بار اريانا را ...

بارتي از ديدن اين صحنه هاي بسيار خسته و كليشه اي خسته شد و برگشت پيش بابايي!

بعد از مدتي بارتي رسيد اتاق لرد...
_ ئه سلام بابا، نخوابيدي؟! بابا پير شدي! مگه نگفتي يه صداهايي مي ياد از تو زير زمين؟! من رفتم ديدم خبري نيست، فقط عمو ريشو و عمو ايگور داشتن حرفاي زشت زشت به هم ميزدن! منم چون فهميدم بي پي جي 58!! هست، اومدم بيرون!
لرد:
!!!!_ تازه تازه! اين عمو ريشو خيلي برام اشنا ميزد! يادمه يه بار بهم گفت : آخي! تو چقد سيفيدي!!
بعد بارتي نشست روي تخت و سرشو گذاشت روي پاي لرد تا بخوابه!
لرد كمي فكر كرد و ياد يه خاطره اي افتاد:
فلش بلك... همون بك!
لرد با لباس مبدل( يكي از جاهلاي قديمو تصور كنين با پشت مو لنگ يزدي و مخلفات!!!( اوه لرد! شما هر جور گريمي بهتون مي ياد!!!
)) وارد ميخونه ديگ سوراخ ميشه.ميبينه يه گوشه اي از سالن، يه فرد با يه لباس كاملا دارك نشسته پيش يه فرد ديگه با لباس دارك تر! اما از زير لباس يكيشون، يه كمي ريش زده بيرون!
لرد نزديك تر ميشه و در حالي كه سفارش يه بورگ... همون نوشيدني كره اي (
) ميده، ميشينه نزديكاشون و شروع ميكنه به گوش دادن!( بي ادب! خودت فضولي! راجع به لرد درست فك ميكني! روشنه؟!!!)_ ببين امپي جيگر( يه زماني لقب امپراطور بووود! )، يه چيز خفن جادو سياه مي خوام، كه اين نيكي اشرف رو ..
_ اعظم بابا! اشرف كي بوده! لااقل ميگفتي اصغر!
_ باب كسي نباس منو بشناسه خير سرم! همون رو عملي كنم. يه جادو سياه توووپ سراغ داري؟
_ ببين دلم ديمبل!( مثلا اسم مستعار دامبله جون شما!!) يه چيزي مي شناسم، خيلي داركنسه! فقط خطريه! من كه من باشم، جرئت دستيابي بهشو ندارم!
_ مث عشقه؟!
_ بعد هي بگو، نگو اصغر! باب عشق در برابرش سوسكه! ببين، فقط اين ولدي بدفرم ازش مراقبت ميكنه! توي نيروگاهشونه! حالا خود داني! نزني ملتو شل و پل كني ها! وگرنه اين برتي باتاي منو كي ميخواد بخره؟ قشنگ درست استفاده كن!
_ ايول ايول! ميگم بابت اين كمكت، آنيت از كنار مرز كمك كنه وارد كني اجناستو!

پايان فلش بك!
لرد اينقدر ترسيده بود كه بيماري يادش رفت! بلند شد و رفت بيرون، جامعه جادوگري به كمكش احتياج داشت!!
---
ملت بعد خوندن پست:
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








. حالا من اینجا گیر کردم!
به طرف پنجره می دوه!
... خاطره های سری ...
... خاطره های سری ...
... کچل دیدی تا حالا ؟ 




ایول ! ایول ...