جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
قطب هاي مخالف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
_ مجوز داده نميشه آقا! شما براي اين كار زيادي سنتون گذشته! از اتوبوس شواليه استفاده كنيد!


_ چي؟ سن من زياده؟


مامور دادن مجوز نگاهي از روي" حيا كن پيري" به ارباب رجوع! انداخت و در حالي كه پرونده ي ديگري را مرور مي كرد، زير لب گفت:


_ اينقد سنش زياده كه همه موهاش ريخته! پيري حيا نميكنه ميخواد جارو [i]هاني مون() هم سوار شه!! [/i]


اما متاسفانه يا خوشختانه، اين آخرين حرف مامور مربوطه بود!



لحظاتي بعد، اسمشو نبر در حالي از ساختمان" مجوز پرواز " بيرون مي آمد كه ته مانده ي دودي سبز رنگ، از وندش خارج ميشد.



چند ساعت بعد....



_ لوهاهاهاها! از اولشم نبايد دنبال مجوز مي چرخيدم!

اسمشو نبر سوار بر جاروي هاني مون، جاروئي طويل، قريب به دو برابر جادوهاي معمولي، در حاليكه براي حفظ تعادل چهاردسته خاشاك به اطراف آن متصل بود؛ پيش به سوي كسي مي رفت كه ميخواست همراه با او، به سفر برود. به سوي كسي كه او را از صميم قلب دوست مي داشت!


_ راننده ي مچل هاني مون، بكش كنار.... اقا با توام! بكش كنار... خيلي قيقاج ميري... هوووي...!


امشو نبر، در حالي كه از عصبانيت قرمز شده بود، به پليس راهنمائي و جارنندگي( ) نگاهي كرد و خواست تا طلسمي به سويش بفرستد كه ناگهان....



شاتالاخ!

.
.
.
_ متاسفانه مريض رفته توي كما، بايد سعي كنيد با ياد آوري خاطرات گذشته، اون رو به هوش بياريد وگرنه ممكنه....

.
.
.

اتاق بيمار...


_ ارباب؟ ارباب! چشماتونو باز كنيد، خواهش ميكنم!

دختر آلبوس دامبلدور، با چشماني اشكبار به اسمشو نبر نگاه مي كرد. اسمشو نبري كه زماني سرآمد تمام جادوگران بود، حالا بر روي تخت افتاده بود و هيچ عكس العملي نداشت!

آنيتا شروع به صحبت كرد، ميخواست او را به هوش آورد، شايد تنها خواسته اي كه در آن لحظه داشتن، گشوده شدن چشمهاي او بود!


_ ارباب! ارباب! يادتونه وقتي بچه بوديم، چه روزاي خوشي داشتيم؟ شما توي يتيم خونه بودين و من توي قصر پدرم...! اوه! ... چيز! آهان! يادتونه دفعه ي اولي كه همديگه رو ديديم؟


شما اونروز مث اينكه زياد سرحال نبوديد! اومده بوديد لب دريا و به دودست نگاه ميكرديد! منم از پدرم اجازه گرفته بودم و اومده بودم لب دريا، با دختر همسايمون، همين بلا! ... بعد شما وقتي من رو ديدين، چشماتون يه برقي زد، اومديد جلو:

_ سلام خانوم هاي محترم! ميتونم احتراماتم رو بهتون تقديم كنم؟

بعد بلا اومد جلو و سعي كرد اينجوري==»» توجه شما رو جلب كنه! اما من چون خجالتي بودم، عقبتر ايستادم و فقط با حسرت به شما خيره شدم. اما بلا يادش رفته بود كه دو دقيقه قبلش شكلات و كيك خورده بود!
و بعد تا بلا لبخند زد، چهرتون مث كسي شد كه يه صحنه ي منزجر كننده ديده، شد؟؟ و بعد فرار كرديد؟؟


آنيتا نگاهي به اسمشونبر انداخت، هيچ تغييري در وضعيت او ايجاد نشده بود! پس آهي كشيد و گفت:

_ يادتونه توي هاگوارتز، شما سال سوم، من رو براي رفتن به هاگزميد دعوت كرديد؟؟ يادتونه وقتي رفتيم، بلا همش سعي ميكرد هي جلوي ما سبز بشه و ارامشمونو به هم بزنه؟ يادتونه هوا برفي بود و همه جا گل بود؟ بعد شما اومديد دسته گلي رو كه ظاهر كرده بوديد رو به من بديد كه يهو بلا ظاهر دوباره ظاهر شد! و اونجا بود كه ...

فلش بك...


_ مواظب باش دخـتـــــــــــــر!!!

لوسيوس با جاروي پرسرعت جديدش به بلاتريكس خورد و بلا با سر رفت توي گل ها و ...!

لرد و آنيتا:

بلا:

فلش فوروارد!...

آنيتا نگاهي به اسمشو نبر انداخت، احساس كرد انگشتان لرد حركتي كردند!

با خوشحالي و حرارتي بسيار گفت:

_ ارباب! ارباب! بيدار شيد! آنيت رو بيش از اين عذاب نديد! بيدار شيد تا با هم سوار اون جارو بشيم! ميدونم كه اومده بوديد دنبال من! مگه نه ارباب؟؟ بيدار شيد و بگيد كه اومده بوديد دنبال من تا با هم بريم سفر! مگه نه؟؟...


در اين لحظه اسمشو نبر تكاني خورد، به زحمت چشمانش را باز كرد و با نگاهش خشمگين به فردي كه روبرويش بود، نگريست و گفت:


_ نه!


و دوباره به كما رفت!






---


پ.ن: ارباب به خاطر اين ديركرد، ما را عفو كنيد! باشد كه بقاي عمر شما گردد! ( و البته ازدياد ريش پدر بزرگوار!)


---

همراه با پست بعدي خوانده شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/26 19:42:23
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re:مــــــــــــــــــــــــــــرگ !
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان : همون زمان !
سوژه : تالار اسرار !


- تام ... تام ... بلندشو ، بلندشو تام ...
تام: بله ؟! ... تو کی هستی ؟ تو ...
- من خود توام تام ، بلندشو ...


تام ریدل دانش آموز سال هفتم ، در تخت خود در سالن اسلیترین تنها بود و کتابهایی در رابطه با گذشته هاگوارتز را ورق میزد ، ناگهان صدایی از درون تمام وجودش را در بر گرفت و بر او غلبه کرد . صدایی که بسیار آشنا بنظر میرسید .

- بالاخره کشفش کردم ، این همون تالار اسراری هست که برای من به ارث گذاشتند .
تام : تو ؟ ... تو کی هستی ؟ قضیه تالار رو از کجا میدونی؟

حسی از درون او را ترغیب میکرد که بلند شود و به اطرافش نگاهی بندازد ، شاید کس دیگری در آنجا حضور داشت که مترصد آن بود تا نتایج ماهها و سالها تحقیقات او در رابطه با تالار اسرار را که اکنون به پایان خود نزدیک می‌شد را بدست آورد .
با بلند شدن از جای خود و حرکت در طول و عرض اتاق ، به سرعت سالن را مورد وارسی قرار داد ، اما جز خود او که به بهانه بیماری در جشن شرکت نکرده بود شخص دیگری در آنجا نبود . پس این صدای که بود ؟ فکری که با شروع صداها از چند روز قبل از درون او را خُرد میکرد و تحت تاثیر قرار داده بود .
هر بار که می‌خواست نسبت به آن بی اعتنا باشد ، صحبتی جدید از کشفیات و یا اقداماتی را که فقط خود او خبر داشت را پیش می‌کشید ، او کسی بود که از همه چیز خبر داشت ، کسی که اطلاعات کافی داشت ، اما هیچ کس جز خود او از همه اتفاقات خبر نداشت !

- من خود توام تام ، خود تو ...
تام : تو هیچی نیستی ، من ... من ... تام مورولو ریدلم !
- آینه رو نگاه کن ... من رو میبینی ! من لرد ولدمورت هستم ، کسی که همه اتفاقات این مدت رو رقم زد ، کشتن میرتل ، آزاد کردن باسیلیسک ...

تام سراسیمه از جای خود برخاسته بود ، کاملاً گیج بنظر میرسد ، باز هم ادعاها شروع شده بود ، اما این بار کمی تفاوت داشت ، برای آنکه صدا ادعا میکرد که در آینه میتوان او را دید . پس بر احساس خود غلبه کرد ، به طرف آینه در آن طرف سالن رفت ! افکارش کاملاً مشوش و نگران بود ، آیا واقعاً کسی در آینه بود ؟
چشمانش می‌لرزید ، توان نگاه کردن در آینه را نداشت اما بایستی خود را خلاص میکرد ، باید به خود می‌قبولاند که این صداها و حالات توهماتی بیش نیست که در اثر تنهایی به سراغش آمده است ، سرش را بلند کرد ، چشمانش را به آینه دوخت ... کسی در آن بود صورتی کریه و زشت هیکلی بلند قامت ...

تام : نـــــــــــــــــــــه ! ...
- تمام حرکاتت با منه تام ، من حاکم تو هستم !

دیگر طاقت تحمل صدا را نداشت ، نزدیکترین وسیله ای را که در دستش آمد را برداشته و به طرف آینه پرتاب کرد و به سرعت و با گامهای بلند به طرف دستشویی طبقه دوم حرکت کرد ... اما صداها نیز با او حرکت میکردند .

- تو بدون من کاری نمیتونی بکنی ، در اینجا رو من باز میکنم !

دیگر به دستشویی رسیده بود که این سخن در گوشش تکرار شد ، اما کسی جز او زبان مارها را نمی‌دانست ، پس کسی نمیتوانست در این مورد بر او غلبه کند ، کلماتی نامفهوم را بر زبان آورد ... قسمتهای مختلف حرکت کرده و در کنار رفتن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند . با باز شدن راه به سرعت از پله های عمودی پایین میرفت ...

تام : باسیلیسک می‌کشتت ، در برابر آن هیچی نیستی !
- : آن از من فرمان میگیره ، تو یه بازیچه ای برای ما ، من حتی میتونم در چشمانش نگاه کنم !
تام : نه ... نه کسی جز من حاکم این تالار و مار نیست ، این منم که ...

مار عظیم الجثه ای از انتهای سالن به طرفش می‌آمد ، برای آنکه به صدا نشان دهد که باسیلیک تحت فرمان اوست ، او را صدا زد . مار به طرفش آمد و در کنارش ایستاد ، منتظر آن بود که فرمان اربابش را اطاعت کند .
اما تام شمشیر بزرگی را از غیب ظاهر کرد و در گلوی آن فرو برد ، مار مغموم بدون هیچ حرکتی آخرین دستور را نیز اجرا میکرد و در واقع خود را فدای اربابش میکرد ...

تام : دیدی؟ به راحتی آوردمش و کشتمش ، حتی در برابر من هیچ حرکتی نکرد ! چون من فرمانروای ...
- : تو ؟ ... تو اونو کشتی ؟ ... عجب کابوسی ، این من بودم که با اراده خودم جونش رو گرفتم ! تو بدون من هیچی نیستی !
تام : من همه چیزم ... تو میمیری که هیچ حرکت دیگه ای نتونی بکنی ، تا بفهمی که ارباب کیه !

سپس چوبدستیش را بر سرش ، در کنار گوشش قرار داد و مهلکترین وردی را که بلد بود را بر زبان آورد تا از صدایی روزها او را آزار داده بود رهایی یابد .

تام : آوداکداورا ...

بدن بی‌جانش بر روی زمین افتاد !

*****

از انتهای راه ، تعداد کثیری جادوگر به فرهامندهی زنی بلند قامت ، با موهایی طلایی که صورتش در زیر موهایش پنهان شده بود به داخل سالن سرازیر شدند ، هر یک از آنها گویی وظیفه خود را می‌دانست و به طرف قسمتی از آن محل حرکت میکرد ، زمانی که زن بر بالین تام ریدل ایستاد ، فقط دو نفر همراه او بودند !

مری : گزارش ، سریع فقط ... این پروژه زیاد وقتمونو گرفت !
ناشناس اول : بر طبق نقشه عمل کردیم ، طبق حرفهای آلبوس دامبلدور ، تام ریدل هیچ گاه در رابطه با جادوهای پیش پا افتاده‌ی قدیمی اطلاعات کسب نمیکرد ...
ناشناس دوم : تنهایی دومین عاملی بود که وقتی گوشهای تام رو با جادو تسخیر کردیم ، باعث شد تا او فکر کنه که در این مدت کسی از داخل باهاش حرف میزنه !
مری : عملیات جسم در آینه هم که خودم باهاتون بودم ، آنقدر ترسیده بود که یادش رفت تالار اسرار باید بسته بمونه !

خنده ریزی کرد ، سپس کاغذ بلند بالایی را از جیبش در آورد ، در حالی که با حرکت دست دو مامور خود را مرخص میکرد ، با چوبدستیش بر روی کاغذ کشید ..


فهرست مکانهای اسرارآمیز که به فرماندهی ماموران اسرار تحت کنترل وزارتخانه است

خانه جنهای شرور

کلبه قدیمی اسلاگهورن
تالار اسرار
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/26 18:02:07
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تا به حال عبارت «تحریف حقایق درحد تیم ملی» را شنیده اید؟ بله، بله، کاملا واضح است که شنیده اید!

هیچ می دانید کلیۀ فعالیت های شما در این سایت، براساس دروغ های شرم آور یک بانوی پول پرست انجام می شود که به ناحق، پدیدۀ فانتزی نویسی اخیر شهرت یافته است؟ مادر فقیر افسانۀ رولینگ، تمام هستی خود را مدیون دروغ های آشکاری است که به خانواده های اصیل جادوگر نسبت داده است.

تحقیقات اخیر سازمان سری تلقین جادویی، وابسته به وزارت سحر و جادوی ترانسیلوانیا، نشان می دهد، خانوادۀ پاترها میلیون ها گالیون به این بانو پرداخته اند تا با مظلوم نمایی، ترحم خلایق را به خود جلب نموده، شهرتی کسب نماید و به زور سوء استفاده از احساسات انسان دوستانۀ ملت، هفت جلد دروغ را در حمایت از خانوادۀ پاتر به خورد اذهان پاک اندیش بدهد.

مهمترین تحریف کتاب رولینگ، قتل اعضای خانوادۀ پاتر به دست لرد سیاه است. لرد سیاه هرگز کوچکترین گزندی به این خانواده نرسانده است زیرا آنان را در حدی نمی دیده که به خاطرشان چوبدستی خود را تکان دهد! در ثانی، خانوادۀ پاتر در ایامی که رخ دادن این فاجعه به آن زمان منسوب شده است، برای سومین سالگرد ماه عسل خود در میامی آمریکا به سر می بردند. مدارکی که از این تعطیلات خانوادگی در دست بود، تماما بوسیلۀ عوامل مزدور این خانواده، از بین برده شده اند.

تحریف دیگری که ایشان انجام داده است، انتساب هفت سال همکلاسی بودن هری پاتر و دراکو مالفوی می باشد. همچنین، موذیگری هائی که ایشان به دراکو مالفوی درقبال هری و دوستانش نسبت داده است، کاملا یکجانبه و به ناحق می باشد! گوشه ای از حقیقت را از زبان قربانی اصلی این ماجرا - دراکو مالفوی - بشنوید:

همیشه می دونستم پاپا حق داره و هاگوارتز جای مناسبی برای من نیست. از همون روز اول همۀ عوامل رژیم پاتریسم دست به دست هم داده بودن تا شهرت و نیکنامی خونوادۀ منو از بین ببرن و همه شو نسبت بدن به اون پسرۀ عینکی عقب موندۀ کک مکی که دندونای درشتش آدمو یاد چنگولای آکرومانتیولا میندازه و اونو به اسم یه قهرمان بین ملت جا بندازن

درحالی که کراب و گویل دو تا بچه درسخون و بی عرضه و ترسو بودن و من از بچگیم می شناختمشون، اونا رو دو تا هیولا و بادیگارد من معرفی کردن و رون که یه قلچماق بی مخ بود، شده یه یار وفادار و یه پسر حساس!!! و هرمیون گرنجر که همون روز اول موهای پانسی پارکینسونو کشید و با مشت کوبید تو دهنش به عنوان شاگرد اول و باهوش ترین دانش آموز هاگوارتز جا زده شده. تا جایی که من یادمه، دو تا از دندونای پانسی همون موقع خورد شدن و سه تا هم لق!

اگه کراب و گویل همدم من نبودن و سوراخ سنبه های هاگوارتزو که از پدراشون یاد گرفته بودن نشونم نمی دادن، همون روز اول شپلخ شده بودم رفته بودم پی کارم!

هری درست قبل از گروه بندی تو سالن گیرم آورد و لباسای شیکمو از تو چمدونم کشید بیرون و گذاشت تو لباسای خودش. هر روز صبح که یه جغد از طرف مامی برام شیرینی میاورد، اون ویزلی موقرمزی با اون مشت سنگینش که می کوبید به کمرم، شیرینیامو ازم می قاپید و با یه لقمه، تو حلقش می چپوند.

روز اول رفتم شکایتشونو ببرم پیش پروفسور دامبلدور ولی شنیدم که به شدت سرگرم کلاس خصوصیائیه که برا بچه ها میذاره و وقت نداره به امور مدرسه بپردازه. اولش خیال کردم چه مدیر دلسوزی داریم که به شدت به بالا بردن سطح علمی بچه های مدرسه فکر می کنه ولی کراب به من توضیح داد که دامبلدور چیزی رو بالا نمی بره. بلکه یه چیزو همش پایین میاره. سطح فرهنگ رو!

و گویل ادامه داد که باید مواظب باشم هیچ وقت چش دامبلدور به من نیفته چون من بی نهایت سیفیتم و اون دربرابر سیفیتی ضعف وحشتناکی داره. ممکنه باعث بشه جونم رو از دست بدم

این بود که ترجیح دادم جلو چشاش پیدام نشه که مبادا احساس کنه منم به کلاس تقویتی احتیاج دارم ولی می تونین مطمئن باشین که هری و رون از همون روز اول پایۀ کلاسای خصوصیش بودن و با بی شرمی و به صدای بلند همه چی رو موقع صبحونه توی سرسرا تعریف می کردن!!! وقتی شنیدم که هرمیون هم جدیدترین متدهای تغییر شکل رو توی کلاسای تقویتی مک گونگال یاد میگیره، هیچ تعجب نکردم!

روز اول که از قطار پیاده شدم، یه غول بیابونی ما سال اولیا رو جم کرد تو چن تا قایق. همینکه منو دید بی دلیل عصبانی شد. به جای اینکه اسممو صدا بزنه، یا حد اقل مث بقیه بهم بگه سال اولی، اسممو گذاشت سفید برفی و توی تلفظش هیچ نشونی از ملاطفت یا شوخ طبعی نبود

شانس آوردم که توی قایقش ننشستم. چون یکی از بچه ها که رنگ پوستش از من یه کم روشن تر بود، به طوری کاملا ناگهانی مورد ضربۀ پاروی اون غوله (که بعد فهمیدم اسمش هاگریده) قرار گرفت و ایکی ثانیه غرق شد!

موقع گروه بندی هم که گریفیندوریا اونقدر گشاد گشاد رو نیمکتاشون نشسته بودن که نصفشون اومده بودن رو نیمکت اسلیا و نصف ماها جا برا نشستن نداشتیم

روز بعدشم برنامه کلاسیمونو دادن. دو تا کلاس تغییرشکل برا یه روز. درحالیکه گیاه شناسی که عشق منه فقط یه بار در هفته داشتیم. وقتی از کنار میز گریفینیا رد می شدم شنیدم که هری و رون با هم می خندیدن و می گفتن که برنامه تمام هفته شون یا کوییدیچه و یا کلاسای اختصاصی با پروفسور دامبلدور. و هرمیون بهشون می گفت خوش به حالشون که لازم نیس تو امتحانای پایان ترم شرکت کنن!

دیگه داشت حالم به هم می خورد. تحمل این محیط واقعا برام سخت بود ولی چون به مامی قول داده بودم، اون روز تحمل کردم و رفتم سر کلاس. تغییرشکل درس خوبی بود اگه حاشیه هایی که پروفسور مک گونگال و دخترای کلاس رقم می زدن رو نادیده و ناشنیده می گرفتیم!

هنوز پنج روز از اومدنم به هاگوارتز نگذشته بود که چیزی که نمی خواستم، اتفاق افتاد... دامبلدور منو توی راهرویی که به کلاس طلسم ها می رفت دید. اونم همراه کراب و گویل. به طور جدی به من تذکر داد که درسام به شدت ضعیفن و فردا صبح باید برم و خودمو بهش معرفی کنم.

اونروز اونقدر افسرده بودم که حتی نمی تونستم یه ورد ساده رو اجرا کنم. لکنت زبون گرفته بودم و تمام روز عین آدمای دیوونه بودم. دنبال یه بهونه می گشتم که فردا از تالار بیرون نرم ولی مجبور شدم. چون صبح که بیدار شدم، دیدم توی جام بارون اومده!

تعجب کردم. چون سقف اتاق که سوراخ نبود تا بارون ازش نفوذ کرده باشه! تاااازه... دیشبم که بارون نیومده بود اصن پس تختم چطوری خیس شده بود؟

کراب مسخره م کرد. گویل هم بهم گفت صداشو درنیارم چون شرم آوره که یه اصیل زاده خودشو خیس کنه، ولی به مرلین قسم من اصن سراغ پارچ آب کنار تختم نرفته بودم که باهاش خودمو خیس کنم

شاید می تونستم بدی های هر روزۀ هری، رون و هرمیون رو تحمل کنم. حتی می تونستم یه بهانه برا نرفتن به کلاس خصوصی دامبل پیدا کنم و گند کاراشو دربیارم که اون بانوی نفرت انگیز - رولینگ - نتونه اون دروغا رو درمورد خاندان من بنویسه، ولی تحمل نداشتم که بچه هایی که از یه سالگی می شناختمشون مسخره م کنن.

خوب چیه؟ هرکسی یه نقطه ضعفی داره دیگه! بزرگترین نقطه ضعف منم دوستامن. تمسخرو تحقیر... اونم از طرف دوستام... چی بگم؟

درست به محض اینکه بقیه برا صبحونه رفتن پایین، لباسامو عوض کردم و رفتم به کلبۀ هاگرید. می دونستم ازم خوشش نمیاد و می ترسه یه روز تو کلاسای دامبل رقیبش بشم. ولی وقتی بهش توضیح دادم که میخوام سر به تن کلاسای دامبل نباشه و به همون خاطره که میخوام گورمو گم کنم، واسه اینکه از شر من خلاص بشه منو با یه جونور دوس داشتنی آشنا کرد. یه هیپوگریف به اسم کج منقار که بعدها شنیدم رولینگ از اسمش سواستفاده کرده و به اتکای اینکه اون زبون بسته نمی تونه دروغاشو رو کنه، منو بدترین دشمن اون معرفی کرده!

هاگرید به من یاد داد چطور سوار اون هیپوگریف بشم و برم خونه. به سرعت پرواز کردیم و از اون مدرسۀ جهنمی دور شدیم.

وقتی ماجرا رو برای پاپا تعریف کردم پاپا به مامی گفت، قضیۀ دامبل رو می دونسته ولی تعجب می کنه که چطور تا حالا مک گونگال رو نشناخته بوده! مامی هم گفت که مک گونگال علاقه ای به رنگ سبز نداره و عاشق قرمزه. درنتیجه دخترای اسلی همیشه ایمن بودن و البته بدترین نمرات رو هم کسب می کردن. طبیعتا نمره های پایین اونا ربطی به استعداد و ذکاوت نداشت.

در اولین فرصت به دورمشترانگ فرستاده شدم. جایی که زمستوناش به شدت سرد بود و باید تو آب یخ زدۀ دریاچه حموم می کردیم ولی پاپا میگه، مرد برای روزهای سخت ساخته شده و باید به قدری ورزیده باشم تا بتونم موجودات فاسدی رو که وزارت سحر و جادو رو تحت سیطرۀ خودشون درآوردن شکست بدم

می بینین؟ حضور من در هاگوارتز، حتی یه هفته هم نشد. پس چطور اون بانوی ریاکار می تونه به اندازۀ هفت تا کتاب درمورد من دروغ بنویسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/26 14:39:05
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=سبک دوئل مخلوط طنز و جدی ...]تصویر دستی در حال نوشتن دیده میشه ، دست قلم پر زرینی گرفته و داره مینویسه :
آرایشگاه تخصصی ریش باورز در کل دنیای جادوگری شهرتی بینظیر دارد. شهرت این آرایشگاه به خاطر آن است که اولین مکانی بود که ریش مرلین را اصلاح کرد و پس از ملیون ها سال به این ریش آشفته که هزاران قسم راست و دروغ جادوگران بر آن آویزان بود سامان داد.

صاحبان این آرایشگاه این ریش ارزشمند را در جایگاه مخصوص برای برکت ، در آرایشگاهشان نگاه میدارند.


مکان : آرایشگاه باورز
زمان : چندی پیش ...


- قربونت ...
- فدات ...
- جیگرتو خام خام ..
- چاکریم ...
- ما بیشتر ...
-بیا بغل عمو ...
-
- ... هی ... وایسا ببینم ...

پیوز بارتی را از آغوشش به بیرون پرت کرد و گفت :
- ما مگه قرار نبود دوئل کنیم ؟

- دوئل ؟ .... آواداکداورا

- ... خبرا چقدر دیر میرسه ... من مدت ها پیش مردم !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اما داستان ما از جایی آغاز میشود که روزی دامبلدور و ولدمورت همزمان به آرایشگاه امده بودند ... اتفاقی که سرنوشت دنیای جادوگری را به طور کلی تغییر داد ...

مکان : آرایشگاه باورز
زمان : چندی بعد ...


بارتی روی یک صندلی نشسته و با اکراه به صحنه مقابلش نگاه میکنه : در میان آرایشگاه ، دامبلدور با ریش سفیدش روی یکی از صندلی ها نشسته و به طور کاملا متناوب با فاصله هر ده ثانیه یکبار در آینه آرایشگاه برای خودش ناز میکنه ... پیوز با دقت تمام مشغول اصلاح ریش دامبلدور و سر و سامان دادن به این توده انبوه پشمکی سفید رنگه ...

- به به به به ... آقا ماشاالله چه ریشی دارین ... به به ... ماشاالله دو سه سالی هم هست تمیز نشده .... چه خاکی ... چه بویی ... به به ...

در همین لحظه در آرایشگاه باز میشه و نور کور کننده ای تمام آرایشگاه رو فرا میگیره. همه صورتشون رو از این منشا نورانی میپوشونن تا اینکه شخصی که در آستانه در ایستاده ، در رو میبنده و صورتش پدیدار میشه : لرد ولدمورت ...

بارتی در حالی که تمرکز کرده که چشمش از نور کله کچل لرد خیره نشه شروع به صحبت میکنه : ... سلام بابایی ... بفرمایید ... قربون موهای افشونتون برم ... قربون ریشه های انبوهتون برم ... بفرمایین بشینین ...

دامبلدور به لرد خیره شده ، نگاه این دو رغیب قدیمی در هم با نفرت گره میخوره و پس از مدتی ، لرد سرش رو برمیگردونه و روی یکی از صندلی ها میشینه .

- فدای ریشای طلاییتون ... چه مویی ... چه دماغ قلمی و برازنده ای !

لرد همزمان با این صحبت های بارتی نگاهی در آیینه به خودش میندازه و تصمیمی میگیره در مورد پذیرش سرپرستی بارتی بیشتر فکر کنه ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چیزی که باعث اتفاقات آن روز شد ، یک گذر ساده سرنوشت بود که لرد سیاه و دامبلدور را بر سر راه هم قرار داد . تقدیری بی تدبیر که با سرنوشت دنیای جادوگری گره خورده بود ...

کم کم ، بحث هایی بین لرد و دامبلدور در گرفت و پس از چندی ، این مجادله به یک دوئل تبدیل شد ...


مکان : همونجا که بود ...
زمان : همونوقت که گفتم ...


- آواداکداورا ...

- اکپلیارموس ...

نور قرمز رنگ چوبدستی دامبلدور با شعاع سبز رنگ برخورد کرد و هردو منحرف شد ...

در یک لحظه چندین اتفاق افتاد : چراغ آرایشگاه خاموش شد و زمین به لرزه در آمد ، کل فضا در تاریکی فرو رفته بود ، سپس صدای شکست چیزی شنیده شد و چراغ شروع به چشمک زدن کرد ؛ دیوار آرایشگاه ترک خورده بود ، اما در میان چشمک های چراغ چیزی که توجه هر چهار نفر را جلب کرد گوی بلورینی بود که ریش مرلین در آن نگهداری میشد و اکنون به زمین افتاده و شکسته بود و ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * *

این سرنوشت آنها بود ، ریش مرلین به دست آنها سقوط کرد و این شروع سست شدن پایه های اعتقادی یک ملت بود. و پایانی برای سرنوشت دو تن از بزرگترین جادوگران تاریخ ... و بعد ... مرلین بر آنها ظاهر شد و آنان را در جایی شبیه به ایستگاه کینگز کراس ظاهر کرد ! در روایات آمده است که مرلین شخصا ریش خود را از کف آرایشگاه جمع کرد اما بعضی ادعا کردند که آثار به جا مانده از آن ریش را بعد ها در میان آوار ها دیده اند ...

مرلین به آنها گفت که در سکوی نه و سه چهارم دو به دو دوئل کننده و دو نفر باقی مانده به دنیای انسان ها بازگردند ... دو نفر شکست خورده قربانی اشتباه همه شده و به جرم انداختن ریش مرلین به جهان مرگ بشتابند ... و دوئل آغاز شد ... سرد و پر هراس ... و رقابت اینبار بر سر زنده ماندن نبود ... بر سر نمردن بود !


مکان : کینگزکراس
زمان : وقت گل نی ...


دامبلدور همچنان که در مقابل طلسم های ولدمورت مقاومت میکرد به فکر یک حمله موثر بود ...

بارتی سعی میکرد ورد های پیوز را مهار کند و در یک فرصت مناسب به او بتازد ... همه چیز به فعالیت های آنها بستگی داشت ... طلسم ها یکی پس از دیگری در میان زمین و هوا میدرخشید :

- استیوپفای ...

- تارانتالگرا ...

- کراسیاتوس ...

- آواداکداورا ...

- ایمپدیمنتا ...

- سکتوم سمپرا ...

در یک لحظه طلسم آواداکداورای ولدمورت به دامبلدور برخورد کرد ، طلسم کراسیاتوس بارتی به ایمپدیمتای پیوز خورد و به سمت خودش برگشت ... ایمپدیمنتا هم کمانه کرد و به ولدمورت خورد ... همه نقش زمین شدند و پیوز :

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مرلین به پیوز پیروزی اش را تبریک گفت و تاکید کرد که مهارت خاصی در دوئل دارد ، اما همچنان گفت : « بر این بود که دو نفر پیروز به زندگی باز گردند و چون تو ، تنها پیروز شدی ، ما تو را نیز به همراه دوستانت به جهان پس از مرگ فرامیفرستیم ... »

پیوز :

پس از این ماجرا بسیاری از جادوگران از مرلین روگردان شدند و به مکتب «باورزیالیسم» روی آوردند که مرلین را جز اسطوره ای برای زندگی بهتر نمیدانست ...

دنیای جادوگری از شر ولدمورت و خیر دامبلدور آزاد شد و تفکرات مرلینیستی از ملت جادوگر دورگشت ...

تمامی متن بالا بر حسب روایاتی از مرحوم قرتی و حاح ملا علاف میرزای جادوگرانی نقل شد ...

تمام !
[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریادش شیشه های اطراف را به لرزه در آورده بود . با هر صدایش که در فضای آن خیابان ها که روزی خاطراتی شیرین را برایش در بر داشتند مردم بیشتری در اطرافش جمع می شدند .


فلش بک

دو دوست در کنار یکدیگر از عرض خیابان گذشتند و به ساختمان دو طبقه و خاک خورده ای که در جلویشان قرار داشت نگریستند . از سر و روی ساختمان خرابی و کثافت و ... می بارید ، اما هیچ کدام یک از موانع نمی توانست جلوی فعالیت آنها را بگیرد ... آستین هایشان را بالا زدند و داخل ساختمان شدند . همه جا را به سرعت مرتب کردند و بر سر در مغازه تابلوی بزرگی که روی آن عبارت "باورز" خودنمایی می کرد را نصب کردند .

فلش فوروارد


فریادی زد و با صدای خشنی گفت : پیوززز !

نگاهی به جادوگران و ساحرانی که در اطرافش جمع شده بودند انداخت و با فریادی دیگر که نام پیوز را در خود جای داده بود به خاطراتش فرو رفت .


فلش بک

مردم دسته دسته وارد سلمانی آن دو می شدند و روز به روز پولدار تر می شدند و زندگی مرفح تری برای خود می ساختند ، به مردم کمک می کردند ، برای بینوایان و یتیمان غذا و لباس تهیه می کردند و ...
یکی از آن روزها شهردار هاگزمید به سلمانی آنها رفت و در مورد شهردار شدن یکی از آنها پس از خودش صحبت کرد . خوشحالی از سر روی هر دویشان می بارید . باورشان نمی شد که از قعر چاه بی نعمتی و بدبختی به فراز آسمان های خوشبختی رسیده باشند .

فلش فوروارد


هر چه بیشتر خاطرات شیرین یا تلخ گذشته اش را مرور می کرد فریاد هایش قوی تر و نیرومند تر می شد ... دیگر توجهی به افراد اطرافش نداشت . با تمام نیرویی که در خود میافت فریاد زد : پیوززز !!!

موجی در فضا طنین انداز شد و شیشه های ساختمان های اطراف را پس از لرزشی سخت ، شکست . خشم از سر و رویش می بارید و هیچ چیز جلو دارش نبود . ناگهان پیوز از دیوار کناری مغازه بیرون آمد و شروع به خندیدن کرد . شنیدن صدای او برایش درد آورد بود . بعد از سالها صدای دوستی را می شنوید که روزی باعث شده بود او به نابودی کشیده شود .


فلش بک

... آنروز اثری از پیوز نبود . هر لحظه آفتاب بر پهنه ی نیلگون آسمان بالا و بالاتر می رفت و ظهر نزدیک و نزدیکتر می شد . با رفتن آخرین مشتری در سلمانی را بست و به سمت رستورانی که روبرویش قرار داشت رفت . غذایش را سفارش داد و پس از چندین دقیقه شروع به خوردن کرد .
چیزی از غذا نمانده بود که چندین مأمور به همراه پیوز وارد سلمانی شدند . دقایقی در آنجا بودند و سایه هایشان از روی پرده ی سلمانی پدیدار بود که دائما به این سو و آن سو می رفتند .
از جایش بلند شد و به سمت سلمانی رفت . مأمورین و پیوز نیز دیگر از سلمانی خارج شده بودند . به محض اینکه او را دید ، فریاد زد : بگیرینش . خودشه . این مرگخوار منو گول زده بود و با من کار می کرد . اون یه جاسوسه نفوذیه ...

بقیه ی جملات و صحبت هایش را دیگر متوجه نشد . با چشمانی گرد به مأمورین و پیوز می نگریست که وی را به درون اتاقک جاروی پرنده ی عظیمی می انداختند .

فلش فوروارد


پیوز هنوز به خندیدنش ادامه می داد . نگاهی به بارتی انداخت و گفت : تو ؟! توی بوقی اومدی منو چیکارم کنی ؟ تو یه مرگخوار بودی و به زندان رفتی . با من چیکار داری ؟

به مردم که حلقه ی خود را تنگ و تنگتر می کردند نگریست و ادامه داد : فکر کردی چجوری می خوای به یه روح آسیب برسونی ؟ مرگخوار

خشم از سر و رویش می بارید ، ولی خود را نگه می داشت . هنوز وقت حمله نرسیده بود . هنوز وقت انتقام نرسیده بود ...


فلش بک

- بیا بارتی . اینو بگیر . یه زمانی ممکنه برای انتقام از اون بوقی لازمت بشه .
- نه ... این یادگار پدرته . من نمی تونم قبولش کنم .
- حرف نزن . همینی که می گم . بیا بگیرش ...
-

خود را در آغوش آن دوستش که در زندان با وی آشنا شده بود ول کرد و گریست . نمی دانست چگونه و کِی آزاد می شود . ولی امیدش را از دست نمی داد ...

فلش فوروارد


پیوز لحظه ای مکس کرد و دوباره ادامه داد : اصلا تو چجوری از آزکابان اومدی بیرون ؟ هنوز خیلی از زندانت مونده
- به تو ربطی نداره . تو یه نامرد رفیق فروش بودی که به خاطر قدرتی که هرگز نتونستی بهش برسی منو فنا کردی و فروختی . تف به اون روت .

چوبدستیش را بیرون کشید و به سمت پیوز گرفت . دست دیگرش را نیز به درون جیب کتش برد و شی دیگری را بیرون آورد . رو به پیوز ایستاد و گفت : نظرت در مورد یه نبرد عادلانه چیه ؟؟؟
- منظورت چیه ؟

بارتی شی ای را که در دست چپش داشت را بالا آورد و یکی از دکمه های آن را فشرد ... در برابر دیدگان مردمی که در آنجا قرار داشتند بدن پیوز به روحش پیوست و پیوز به سرعت چوبدیستیش را بیرون کشید و فریاد زد : استیوپفای !

بارتی جا خالی داد و اشعه ی رنگی به سمت دسته ای از مردم اطرافشان حمله ور شد و جیغ و داد و هوار ملت به هوا رفت . بارتی به کناری جست و فریادی زد : اکسپلیارموس !

اما این ورد از کنار پیوز که در حال حرکت بود گذشت و پیوز چوبدیستیش را بالا آورد که وردی را اجرا کند که بارتی از فرصت استفاده کرد و دوباره فریاد زد : اکسپلیارموس !

چوبدستی پیوز در هوا چرخ زد و چرخ زد تا اینکه بارتی با یک حرکت چوبدستی آن را به سمت خود کشید و در جیبش گذاشت . به پیوز نزدیک و نزدیکتر شد و زیر لب وردی را به زبان آورد و در پی آن پیوز زانو زد . بارتی گفت : طلب بخشش کن ... از من بخواه که ببخشمت .

اما پیوز که دیگر در بند جادو نبود به سمت بارتی تف کرد و او را خشمگین تر کرد . چوبدستیش را دوباره بالا آورد و فریاد زد : کروشیو !!!

بدن پیوز به سرعت به حرکت افتاد و بارتی صدای فریاد های خاموشی را از درون پیوز می شنید که به او انرژی می داد . انتقام برایش خیلی شیرین بود ... همینطور او را شکنجه می کرد که صدای زنگوله ی در سلمانیش را شنید . از ورود خاطرات قدیمی به ذهنش جلوگیری کرد و ذهنش را به اطراف معطوف کرد .
شخصی را دید که با لباسی زیبا و اشرافی از سلمانی خارج شد . شی بزرگی را از جیبش بیرون کشید و مشغول کار کردن با آن شد . خیلی مشکوک به نظر می رسید ...

دقایق به سرعت می گذشتند و پیوز هنوز مشغول شکنجه شدن بود که ناگهان صدای چندین پاق متوالی به گوش رسید و بارتی به پشت سرش نگاه کرد . چندین مأمور همچون سالها پیش به سمتش آمدند و وی را به سمت جاروی پرنده ی بزرگی بردند که روی آن نوشته بود : زندانی های جزایر بالاک !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1387 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها - ساعت 12 نیمه شب!
ماه ، انوار نقره ای رنگش را بی پروا بر جداره کاخ مجلل مالفوی ها انداخته بود.
باد شبانگاهی زوزه کشان از میان درختان سرو رد می شد ... بوفی در دوردست ناله ای شوم سر داد.
عمارت با شکوه مالفوی ها در سکوت و تاریکی فرو رفته بود و به جز یک پنجره که نور اندکی از آن به بیرون طراوش میکرد دیگر مکان های خانه در تاریکی عجیبی فرو رفته بود.
_ لوسیوس! من میترسم ... امسال اوضاع هاگوارتز خیلی خیلی خراب شده . ما نباید میزاشتیم تا دراکو به هاگوارتز بره!
نارسیسا مالفوی در حالیکه بر روی کوسن های ابریشمینی دراز کشیده بود با اضطراب چشم هایش را در حدقه چرخاند.
_ نارسی ... اینقدر ناراحت نباش ! من مطئنم جای دراکو امنه ؛ هرچند به نظرم باید میزاشتیمش دورمشترانگ.
لوسیوس مالفوی با موهای طلایی رنگش مقابل آینه تمام قدی ایستاده بود و خود را نظاره می کرد.
_ ولی لوسیوس ! دامبلدور ...
_ دامبلدور چی؟ من هرچند از اون پیر خرفت حالم بد میشه ولی هیچ وقت روی مراقبتش از دانش آموزاش شک نکردم! نگران نباش دامبلدور مرد خوبیه ...

در همان زمان - مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
قلعه جادویی هاگوارتز در زیر نور خیره کننده ماه جادویی تر از همیشه به نظر می رسید.
در گوشه ای از قعه اسرار آمیز هاگوارتز درست پشت اژدری که به نظر محافظ دفتری می نمود صداهایی قریب شنیده میشد.
_ واو ... پسره ی موبور ... خیلی خفنی ! کف کردم !
_ دامبلدور ! پیر خرفت ... منو ول کن بی حیا ... بهم دست نزن . گمشو !
_ نه یکم دیگه. برای مقدمه یه بوس بده!
_ اه اه ... اینقدر ریش داری تسترال هم بدش میاد بهت نزدیک بشه! ولم کن بی شعور!
صحنه کمی جلو تر رفته و وارد دفتر مدیر هاگوارتز ، آلبوس دامبلدور می شود.
دفتری عجیب با وسایلی عجیب تر! قدح اندیشه ، ققنوس قرمز رنگ ِ خفته و آرام ، میز تحریری پر از وسایل عجیب و قریب و تخت خوابی که به تازگی به دکوراسیون اتاق افزوده شده بود.
( کـــــات! خانم رولینگ صحبت دارن!
رولینگ : نویسنده بوقی این چه وضعشه ؟ دامبلدور که تخت نداشت!!
نویسنده : نمی شد که باب باید از مهمون ها به خوبی پذیرایی کرد !
بسیار خب! نویسنده بوق شد! اکشــــن! )
پسری مو بور در حالیکه اشک میریخت بر روی تخت افتاده بود و پیرمردی که ریش سفیدش در تاریکی اتاق برق میزد در داخل کمدی در جست و جوی چیزی بود.
_ لعنتی ... این همین جا بود ها!
_ چی ؟
_ وازلینــــ نه چیزه ... قرص خوابم!
_ پیری من دیگه نمی تونم تحمل کنم بفهم اینو خب؟ بوقی جواب مامان بابامو چی می خوای بدی ؟ اصلاً من از اینجا میرم!
پسرک با جستی از روی تخت بلند شد و از در خارج شد.
پیرمرد دستپاچه چنگی در هوا انداخت که بی نتیجه ماند ... فریادی از سر نا امیدی کشید.
_ دراکو ! دراکو برگرد اینجا... لعنتی! تازه وازلینه رو پیدا کرده بودم!

در راهروهای هاگوارتز
دراکو مالفوی لنگان لنگان از سرسرا های تو در توی هاگوارتز عبور می کرد ... صورتش از اشک براق خیس شده بود و گونه هایش گل انداخته بود. هزاران بار به خود لعنت فرستاد ! چرا باید وسوسه میشد و با یک لیسک به اتاق دامبلدور وارد میشد ؟
سرانجام به خروجی هاگوارتز رسید... بلافاصله بعد از خروج از هاگوارتز احساس کرد که آزاد شده است . از کسی رهایی یافته است که آزاد شدن از دستش سخت تر از جنگیدن با او بود.
بلافاصله در هوای گرگ و میش با صدای پاق آرامی محو شد ...

همان زمان - قصر خانواده مالفوی ها
در اتاقی که تنها منبع نور آنجا آتش قرمز رنگ شومینه بود پیکری با ردایی سیاه بر روی صندلی ای از جنس بلوط جلوس کرده بود و ماری عظیم الجثه را با دستان بی روحش نوازش می کرد.
_ نارسیسا! بیا اینجا کارت دارم!
صدایش بی روح و خشک بود ... و لحنش همچون سوزی که در قبرستان می وزید تند و گزنده.
بعد از چند لحظه نارسیسا مالفوی در آستانه در ظاهر شد. آثار تشویش در چهره اش به خوبی مشهود بود.
_ بله لرد سیاه ؟
_ دراکو پسرت ...
_ اوه شما هم خبر دارین ؟ اون به من خبر داده که از هاگوارتز فرار کرده!مثل اینکه ... مثل اینکه مورد آزاد و اذیت دامبلدور قرار گرفته!
_ که اینطور! هر وقت که رسید بگو بیاد به همین اتاق!
_ بله ار ... ارباب!

چندی بعد ...
پاق!
دراکو مالفوی درست داخل پذیرایی مجلل عمارت باشکوه مالفوی ها ظاهر شد.
نارسیسا که گویی تمام شب را منتظر تنها فرزندش بود به طرف دراکو هچوم برد و او را غرق در بوسه کرد.
_ اوه دراکو ... دراکوی عزیزم! چطوری پسرم ؟ آپارات خوب بود ؟ جاییت درد نگرفته ؟
_ چرا ____ ام درد می کنه ولی فکر نکنم از آپارات باشه !
_ خیلی خب! الان باید بری پیش لرد سیاه ... باز دوباره اومده خونه ما!باب هرچی به این بلا گفتم باهاش خوب تا کنه دوباره با هم دعوا کردن ! حالا تو برو ببین چی کارت داره!

اتاق تام مارولو ریدل!

در اتاق تام با صدای جیر جیری باز میشه و دراکو مالفوی در آستانه در ظاهر میشه.
_ بله ارباب ؟
_ سلام دراکو! بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب ! امروز روز تولدمه و من برای خودم یک هدیه خریدم...
_ یک هدیه ؟
_ درسته یک هدیه! یک رخت خواب! و قرار شده تا امشب با حضور تو افتتاحش کنم!
دراکو : مــــــامــــــــان جـــــون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سفید نشه سفید نشه سفید نشه خواهش میکنم ! :prayer:
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1387 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- شاید هنوژ امیدی باشه...
- فقط یه فرصت دیگه بهت میدم! من مرگخوار معتاد نمیخوام!

آنگاه پشتش را به او کرد و به آرامی دور شد، مورفین سرش را بالا گرفت و به قرص کامل ماه خیره شد، آهی کشید و دستانش را به جیب ردایش فرو برد و سلانه سلانه به راه افتاد.

- بابا من نمیخوام ترکش کنم این لامشبو ! نمیخوام ترکش کنم ای خدا به کی بگم حرفمو ، بابا هر ژا میری میگن معتادی من معتاد نیشتم ، مگه هر کی لهجه اش انگلیشی باشه معتاده آخه.... به کی بگم حرفمو من ... دادا قربون دشتت اینم روشنشش کن...

دستی فندک بدست سیگار مورفین را روشن کرد.
- آ دمت گرم .... خلاشه همین دیه، تااااااژه...
مورفین مدام حرف میزد اما پسرکی که سیگارش را روشن کرده بود توجهی به حرف های او نداشت، با بهت به چهره ی دوده ای و چشمان خمارش خیره شده بود:

فلش بک – 25 سال پیش

دو پسربچه بر روی چمن ها دراز کشیده بودند و به آسمان آبی بالای سرشان چشم دوخته بودند:
- مورفین؟
- همم؟
- تو میخوای وقتی بزرگ شدی چیکاره بشی؟
- معتاد
- واقعا!؟
مورفین جوان با جدیت سرش را تکان داد.
پایان فلش بک

جیمز با چشمانی پر از اشک به برادرش خیره شد، (خودش هم نمیدانست چرا اینقدر برادر دارد! تدی ، آلسو، این مفنگی را دیگر از کجایش درآورده بود خدا میدانست!)
مورفین هنوز ادامه میداد:

- آره خب میدونی تونی مونتانا همیشه الگوی من بوده، اگه می دیدی چطوری کوکائین ها رو آب میکرد میفهمیدی چی میگم، یه بار دیدمش ژون تو ، رفتم گفتم من پشرخونده تم... نامرد برگشت گفت : آیم هم تونی مونتانا... بعدشم ژنگ ژد لیموژینشو آوردن، دررفت...

خاطره ی مورفین جیمز را دوباره به گذشته ها برد:

اینبار دو پسربچه کوچک تر بودند.
جیمز کوچولو تنفگ مشنگی اسباب بازی را به سمت مورفین گرفته و با دهان صدای خالی کردن خشاب را تقلید میکرد.
اما مورفین با خونسردی و سلامت تمام در مقابل او ایستاده و فریاد میزد:
- آیم تونی مونتانا! ههی! هی بیبی آیم تونی مونتانا!
جیمز از عدم مردن(!) مورفین ناامید شده و اسلحه را به گوشه ای انداخت و با فریاد" عرعرعرعر تو چرا نمی میری!"، به سمت اتاقش دوید.

صدای مورفین رشته ی افکار جیمز را دوباره پاره کرد:
- هی میگن ترکش کن ترکش کن... بابا ماروولو میگه ترک کن... مروپ فشفشه میگه ترک کن ، شیطونه میگه فشفشهه رو روشنش کنم بره رو هوا... بابا مگه شیگاره که بخوام ترکش کنم... این ژندگی منه! خون منه! هفتاد درشد بدنم رو تشکیل میده ...
سپس با نگاهی عاشقانه به بسته مورفینی که در مقابلش افتاده بود چشم دوخت.
جیمز با چشمانی بهت زده به او خیره شد ، سپس تصمیمش را گرفت و با صدای محکمی گفت : تو باید ترک کنی! من میتونم کمکت کنم! باید دنبال من بیای...
مورفین بلاخره شرشـ... امم سرش را بلند کرد.
- تو....
رنگ از رخ جیمز پرید، مورفین او را شناخته بود!
- کی هشتی؟
جیمز :

موسسه ترک اعتیاد تضمینی بدون جیغ :

- ژییییییییییییییییییغ!!!
- ترک کن!
- نههههههههههه!
- دِ میگم ترکش کن!
- آخخخخخخ ... لامروت نژن!

شق!شق!شق!

مورفین میتوانست سایه ی دو شخص را که بر روی دیواری خاکستری رنگ، نقش بسته بود ببیند. شلاق پسرک کوتاه قامتی با بی رحمی تمام بر بدن لرزان مردی فرود می آمد. مرد فریاد میزد، با هر ضربه زخم هایش سر باز میکردند، دوباره چهره ی ناصاف پر از زخمش در هم رفت:
- باشه! باشه جغله!ترک میکنم!

شق!


- نه، اینطوری باور نمیکنم ترک کرده باشی، سه بار پشت سر هم بگو " چیپس پیاز و جعفری، تو از همه عزیزتری!"
- باشه باشه ، ژیپش پیاژ و ژعفری، تو اژ همه عژیژترییی! پیاژ و ژعفری، تو اژ همه عژیژترییی! تو اژ همه عژیژترییی!
- دیدی هنوز ترک نکردی!؟؟ منو مسخره میکنی!؟

شق!!


- نژن لامششب...!

مورفین :

باقی داستان را از دید پدری نگران میخوانیم ، پدری که امیدوار به پاک شدن تنها پسرش بود، دو روز پس از انتقال مورفین به موسسه ی ترک اعتیاد جیمز سیریوس، نامه ای از او به ماروولو رسید:

نقل قول:

آقاژون؛
اینژا همه چیژ خیلی شخته ، جیمژ ها خیلی خیلی ژیادن، حشیش میگه جیمژ واقعی خیلی خشنه، آقاژون، دو روژه لب به مواد نژدم.
بی معرفت ها همه جنش ها رو گرفتن گفتن هر وقت ترک کردین بهتون پش میدیم، د آخه اینم شد ترک؟ اینم شد ژندگی؟ آقاژون یه رفیق پیدا کردم داشتان ژندگیشو بشنوی دلت کباب میشه، اشمش علی شنتوریه...


ماروولو آهی کشید و نامه را تاکرد، احتمالا مورفین در میانه ی جمله، خوابش برده بود...
نامه ی بعدی متفاوت بود!

نقل قول:
آقاژون؛
شختگیری میکنن... اونقدر ژیاد که ژیغ همه مون دراومده، بهش میگم بی انشاف تضمینی بدون ژیغ نبود مگه؟ مرتیکه کوتوله میگه شما که جیغ نمیکشین که! ژیغ میکشین! آقاژون شیطونه میگه برم دوئل کنم باهاش...پشره نشف منه! دوئل میکنـ...


ماروولو:

موسسه ی ترک اعتیاد:


دیری دیری دین، دین دین دین ، دیری دیری دین...دین دین دین...(افکت آهنگ وسترن)
هووووو ( افکت زوزه ی باد !)
دوربین دورادور صحنه میچرخید، بیابان وسیعی بود که در یک سوی آن مورفین، و در سوی دیگر پسرکی کوتاه قامت ایستاده بودند، تل خار کوچکی از یک سوی کادر دوربین به سوی دیگر غلتید.

قبل از آنکه مورفین با سرعت معتادانه اش موفق به درآوردن چوبدستی شود، جیمز وردش را فریاد زده بود:
- وینگاردیوم لویوسا!
مورف نیم نگاهی به آسمان و سپس به جیمز انداخت:
- میدونی چیه... حشش نیشت این همه راهو بپرم بالا... یه ورد دیه بگو...
جیمز فریاد زد:
- تارانتالگرا!
- اووووووهه، پاهای من ژون ندارن دو قدم راه برن بچه... حالا بخوان برقصن؟ یه چیژ دیه بگو...
- ریکتوسمپرا!
- چیژای شخت شخت میخوای ها... به چی بخندم من ...؟ آواداکداورا بابا...

نهههههههه!

ماروولو با شتاب از خواب پرید، عرق سردی بر پیشانیش نشسته و از خوابی که دیده بود سخت نگران بود، چشمان مضطربش به عقربه های ساعت خیره ماند.
نامه ای که صبح روز بعد از مورفین رسید، حال ماروولو را بدتر کرد:

نقل قول:

آقاژون!
نگران هیچی نباش پشرت مث شیییر شر حرفشه! آره دادا من و کراک و حشیش ریختیم جنش ها رو دژدیدیم بین ملت پخش کردیم کلی هم دعای خیر بچه ها پشتمونه ، من شر حرفم هشتم که شعی کردم یکمی از مواد رو به خورد یکی از جیمژ ها بدم، من قبول دارم که تا الان شیش تا جیمژ رو معتاد کردم و در نظر دارم کل موسسه رو به اعتیاد بکشم...من...


ماروولو با بدبختی نامه ی پسرش را روی میز گذاشت و بر روی کاناپه ولو شد.
نامه ی بعدی نیز بهتر از قبلی نبود:

نقل قول:
آقاژون! فتوحاتمون داره وشیع تر میشه! این روژا اینقدر شرگرم خوروندن مواد به جیمز ها هشتم که گاهی خودم فراموش میکنم چیژی مصرف کنم؛ خیلی خسته شدم آقاجون میخوام برگردم خونه ....


احتمالا مورفین باز هم خوابش برده بود اما چیزی که باعث خوشحالی ماروولو شد این بود که برای اولین بار مورف او را " آقاجون" نامید نه "آقاژون" !
و نامه ی بعدی خوشحالترش کرد، طوری که از شادی در پوستش نمیگنجید!

نقل قول:
پدر عزیزم!
کل موسسه به اعتیاد کشیده شد، بالاترین آمار ها مربوط به جیمز هاست، اصلا نمیدونم چطور میتونن اون آشغال ها رو مصرف کنن... ریختشونو که می بینم حالم بهم میخوره ، به زودی برمیگردم خونه. سلام منو به مروپ برسون!
پسر پاک و جنتلمن تو – مورفیوس


صبح روز بعد آخرین نامه به دست ماروولو رسید، از موسسه ی ترک اعتیاد بود و ماروولو را نگران کرد که نکند پسرش دوباره... اما متن نامه از چیز دیگری حکایت میکرد!:

نقل قول:
آقای گانت!
همونطور که قبلا هم خدمتتون عرض کرده بودم، روژی میرشه که به لطف موششه ی من، دیگه پشرتون رو نمیشناشین... خوشحالم که نمردین و اون روژ رو دیدین.
امیدوارم پشر پاک و نجیبتون پاک و نجیب بمونه و شایه تون از شرش....


ماروولو با تعجب نامه را تا کرد، به نظر می رسید جیمز سیریوس در میانه ی جمله خوابش برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/9/23 11:01:50
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1387 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع:نواده اسلیترین

بارتی سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی میکرد.جرات نگاه کردن به چشمان شرور و وحشتناک اربابش را نداشت.

-بارتی خوب گوشاتو باز کن.فقط یه بار میگم.من میخوام مطالعه کنم.هیچ صدایی...تاکید میکنم هیچ صدایی نمیخوام بشنوم.اینو به بقیه هم بگو.

بارتی تعظیمی به نشانه اطاعت کرد و از اتاق خارج شد.لرد سیاه با حالتی کلافه و عصبی بطرف کتابخانه رفت.کتابی را که سراسر هفته گذشته سرگرم مطالعه اش بود از قفسه برداشت و باز کرد.

اسرار مخفی سالازار اسلیترین

به راحتی صفحه ای را که به دنبالش بود پیدا کرد.زیر یکی از سطر ها خط قرمز کشیده بود.چشمش به جمله آشنایی افتاد که باعث برهم خوردن آرامشش شده بود:
...در همان سال شایعه شد که سالازار اسلیترین پسر بچه یتیمی به نام ریچارد گانت به فرزندخواندگی قبول کرده بود.در مورد این شایعه اطلاعات بیشتری در دست نیست.

لبهایش را به هم فشرد و با عصبانیت کتاب را روی میز پرتاب کرد.
-یعنی ممکنه؟ممکنه گانت ها همخون سالازار اسلیترین نباشن؟یعنی من نواده اون نیستم؟هم دورگه هستم و هم هیچ نسبتی با سالازار ندارم؟پس تالار اسرارو چطوری باز کردم؟چرا من مارزبانم؟نه این دروغه.خون اصیل سالازار در رگهای من جاریه.نجینی کارمون اینجا تموم شد.باید برگردیم.

لرد سیاه جمله آخر رابه زبان مارها و با صدای بلند خطاب به نجینی گفت.ولی با چهره مات و مبهوت نجینی مواجه شد.
-چت شده؟گفتم باید برگردیم.

نجینی زبان دو شاخه اش را در اورد و فش فشی کرد.سرش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست.چیزی در قلب لرد سیاه فرو ریخت.
-نمیفهمه؟حرفای منو نمیفهمه؟ولی تا حالا که متوجه میشد.یعنی ممکنه؟ممکنه این یه استعداد موقتی بوده و ربطی به خون سالازار نداشته باشه؟من یه جادوگر عادی هستم و شاید کمتر از اون؟!!

طبقه اول

مرگخواران دور میز بزرگی جمع شده و سرگرم تماشای بازی شطرنج مرگ آور بین بلیز و ریگولس بودند.

-بزنش بلیز.لهش کن.
-نفلش کن بلک...تو میتونی.خونشو بپاش رو صفحه.
-مونتگومری جریان آنی مونی رو به ارباب گفتی؟

صدای ضعیف بلاتریکس در میان غوغا و فریاد مرگخواران گم شد.

طبقه دوم

لرد سیاه ناراحت و افسرده روی تختخوابش نشسته بود.
-قیافشو ببین.مار دراز بی مصرف.بزنم لهت کنم؟دندوناشو ببین.مادرت گراز نبوده احتمالا؟

نجینی با بی تفاوتی خمیازه ای کشید.لرد سیاه کاملا ناامید شده بود.
-بابا به من نگاه کن ابله!مگه با تو نیستم؟اصلا بیا منو بکش هر دومون راحت بشیم.

نجینی با ناباوری به لرد سیاه خیره شد.به آرامی بطرفش خزید و درست در لحظه ای که لرد متوجه خطر شده بود با یک جهش ناگهانی دندانهایش را در گلوی لرد سیاه فرو کرد.
درد در وجود لرد پیچید.سعی کرد حرفی بزند ولی جز خرخر نامفهومی صدایی از گلویش خارج نشد.وحشت کرده بود و بشدت دست و پا میزد.به دنبال چوب جادویش گشت و در اوج ناامیدی به خاطر آورد که آنرا در کتابخانه جا گذاشته.چاره ای نداشت...تسلیم شد...

طبقه اول

بازی شطرنج به پایان رسیده بود.بلاتریکس با لبخندی مصنوعی به ریگولس تبریک گفت و مونتگومری را در جمع طرفداران بلیز پیدا کرد.
-ازت پرسیدم جریان آنی مونی رو به ارباب گفتی یا نه؟

مونتگومری با تعجب به بلا نگاه کرد.
-کدوم جریان؟

بلا با عصبانیت کنار مونتگومری نشست.
-گفتم که نجینی صبح رفته تو باغچه و همه گل کلم های آنی مونی رو خورده.آنی مونی هم عصبانی شد و یه جیغ بنفش سرش کشیده.ظاهرا گوشای نجینی موقتا شنوایی شو از دست داده.شفابخشه قبل از بلعیده شدن گفت که هر لحظه ممکنه خود بخود درست بشه.جای نگرانی نیست.برو به لرد بگو.

مونتگومری با عجله از پله ها بالا رفت و طبق عادت همیشگی بدون در زدن وارد اتاق لرد شد.
-ارباب دو تا خبر دارم.اولیش درباره اون تحقیقی که گفته بودین بکنم.اسم پسرخونده سالازار ریچارد اوگانت بوده نه گانت...ارباب؟؟؟اربااااب!!!

مونتی با وحشت به آخرین اجزای بدن لرد که توسط نجینی جویده میشد نگاه کرد.
-آآآآه...ارباب نازنین من...چیکار کردین؟چرا این کارو کردین؟ما بدون شما چیکار کنیم؟چرا تنهامون گذاشتین؟

با صدای فریاد مونتی بلاتریکس با عجله خودش را به اتاق لرد رساند.
-چی شده؟چرا جیغ و داد راه انداختی؟

مونتگومری با خونسردی اشکهایش را پاک کرد.
-هیچی بابا.بپرین از تو انبار یه هورکراکس دیگه بیارین.ارباب باز جوگیر شد زد خودشو سر به نیست کرد!

[spoiler=نکته علمی]نکته علمی:میدونم مار قدرت شنوایی نداره(یا بصورت خیلی محدود داره)ولی چاره ای نبود.خب تو کتاب ولدمورت باهاش حرف میزد![/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/9/22 22:24:09
باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1387 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل نارسیسا مالفوی و آلبوس دامبلدور: فرار دراکو از هاگوارتز

توضیح:نقطه اشتراک نارسیسا و آلبوس دراکو مالفویه.سوژه شما فرار دراکو از هاگوارتزه.میتونین درباره علت فرار،روش فرار و نتیجه اون توضیح بدین.کاملا آزادین که دراکو موفق بشه یا نه.

سوژه دوئل آلبوس سوروس پاتر و تد ریموس لوپین:تادیل و آسپیل

توضیح:این اسم از هابیل و قابیل گرفته شده.دو برادر که یکی اون یکی رو میکشه.البته مجبور نیستین بکشین.این اسم برای اشاره به خیانت و دشمنی بین دو برادر انتخاب شده.تکرار میکنم لازم نیست موضوعتون دوئل باشه.آزادانه میتونین درباره سوژه بنویسین.پستاتون با هم دوئل میکنن.


بدون احتساب امروز، 5روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا 12 شب چهارشنبه 27 آذر.

موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/9/22 21:57:04
باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1387 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=یه ضرب المثل جادوگرانی میگه:صفحه سفید دیده از رول بلند میترسه!]هیکل چهارشانه ای با موهای ژولیده روی تخت مشاوره دراز کشیده بود و آهسته با دکتر روانشناس صحبت می کرد:

- خیلیا میگن جرمه ! گرچه بعژیا که باانشاف ترن میگن بیماریه! البته نظر من اینه که یه بیماریه که منجر به جرم میشه ولی خب...نمی دونم! به هر حال هر چی که هشت اشمش اعتیاده و چنگالش رو در من اشیر کرده...
- منظورت اینه که در چنگال اعتیاد اسیر شدی و در عذابی دیگه! نه؟

مورفین روی تخت یکوری شد و رو به دکتر گفت:

- بیبین دکتر! قاشق، چنگالش رو نمی دونم! این حرفای شدتا یه غاز رو هم از تو تلویژیون و رادیو یاد گرفتم وگرنه، نه از اعتیادم احشاش عژاب می کنم، نه از گذشته پشیمونم، نه تصمیم دارم با دوستای نابابم قهر کنم.
- پس مشکل شما با اعتیاد چیه آقای گانت؟!

مورفین روی تخت نشست و کتش را پوشید و در حالیکه جیب هایش را به دنبال سیگار جستجو می کرد گفت:

- من مشکلی با اعتیاد ندارم، دکتر! اطرافیانم باهاش مشکل دارن؛ خواهرژاده ام بهم ماموریت نمیده. بچه اش منو هو می کنه. مرگخوارا به دید یه انگل بهم نگاه می کنن. بارها شعی کردم معتادشون کنم تا درکم کنن! تا متقاعد بشن که اینم یه شیوه ی زندگیه. تا به راهی که برای آینده ام انخاب کردم ایمان بیارن! تا باورم کنن، دکتر! می فهمی؟!
- تا بحال چندبار تصمیم به ترک گرفتی؟
- امممم... راشتش... هیچی! آخه میدونی میگن خیلی شخته. میگن خیلی درد داره.
- یعنی فقط به خاطر دردش ترک نکردی؟
- نه! گفتم که. من اشلا مشکلی با اعتیاد ندارم. به قول خواهرژاده ام؛ اعتیاد تو خونمه. اشلا من آب هم که بخورم، چاق... یعنی معتاد میشم!

دکتر به سمت میزش رفت. روی تکه ای کاغذ چیزی نوشت و آن را به مورفین داد:

- این آدرس یه مرکز ترک اعتیاد تضمینی و بدون درده. بد نیست یه بار هم ترک رو امتحان کنی. شاید مشکلت حل شد.

***

مورفین برای بار سوم نیم نگاهی به آدرس روی کاغذ و بعد نگاهی به ساختمان مقابلش انداخت. روی کاغذ نوشته شده بود:

کوچه ی دیاگون- دیاگون 3- طبقه ی بالای بنگاه املاک گرگینه ی صورتی- موسسه ترک اعتیاد تضمینی بدون جیغ (مدیریت: جیمز سیریوس پاتر)

اما ساختمان مقابلش که دیوارهای صورتی رنگی پر از عکس یویوهای صورتی و خرس های اسباب بازی قهوه ای داشت، بیشتر شبیه اسباب بازی فروشی بود تا مرکز ترک اعتیاد!
مورفین با تردید به پسر جوانی که در حال دستمال کشیدن شیشه ی بنگاه املاک بود نزدیک شد و با صدایی ضعیف پرسید:

- ببخشید آقا! موششه ی ترک اعتیاد تژمینی بدون جیغ با مدیریت شفابخش جیمژ شیریوش پاتر همینجاشت؟

پسرک طره موی سفید و نارنجی اش را از جلوی چشمش کنار زد و گفت:

- کوری، مفنگی؟! تابلوی به اون بزرگی رو نمی بینی؟
- چرا ولی...
- ولی چی؟! نکنه میخوای بگی دائاش ما کارش رو بلد نی؟ نکنه میخوای بگی اینم مثل بقیه ی مدیرهای شفابخش کلاه برداره؟ ها؟!
- نه قربان! اشلا قشد جشارت نداشتم، فقط ظاهر اینجا...
- پس برو بالا! دیر بجنبی نوبت ویزیتت میفته چارماه بعد ها!

مورفین به ناچار از پله هایی که به طبقه ی دوم بنگاه ختم میشد بالا رفت و به پشت دری چوبی رسید. روی در نقش اژدهایی طلایی رنگ که یویویی صورتی در دهان داشت، به زیبایی هر چه تمامتر حکاکی شده بود.
مورفین دکمه ی زنگ را فشار داد و ناگهان صدای جیغ گوشخراشی همه جا را پر کرد.
لحظاتی بعد در به آرامی باز شد ولی هیچکس پشت آن نبود. مورفین آهسته به داخل سرک کشید اما از پشت پرده ی ضخیم آویز چیزی دیده نمی شد. ناگهان احساس کرد، کسی پاچه ی شلوارش را می کشد. به پایین نگاه کرد و پسرکی کوچک را دید که به زحمت قدش به بالای زانوی مورفین می رسید.
پسرک کت و شلوار آراسته و مشکی رنگی به تن داشت و پاپیونی قرمز یقه ی چیندار پیراهن سفیدش را می فشرد.

- شلام کوچولو! آقای پاتر تشریف دارن؟
- خودمم!
- نه. منژورم باباته. آقای جیمژ شیریوش؛ متخشش ترک اعتیاد.

پسرک یویوی صورتی رنگش را به طرزی تهدید آمیز بالا و پایین کرد و گفت:

- جیمز سیریوس خودمم. بیا تو.

***

در دفتر جیمز سیریوس، مورفین در حال پر کردن فرم ثبت نام بود. جیمز نیز پشت میز ریاستش نشسته بود و در حالیکه تنها قسمت های بالای بینی اش از پشت میز دیده میشد و پاهایش را که به زمین نمی رسید تکان تکان میداد، در مورد موسسه اش توضیحات لازم را ارائه می کرد:

- در این موسسه از جدیدترین متدهای 2009 در هفت مرحله، برای ترک اعتیاد افراد استفاده میشه و همونطور که احتمالا خودت هم بدونی تمام این مراحل کاملا بدون جیــــــــغ... یعنی بدون جیغه. راستی حساب عضو شتاب داری؟!
- امممم... بله آقا. هفته ی پیش به مناشبت هژار و شد و دواژدهمین شالگرد تولد شالاژار اشلیترین کبیر، خواهرژاده ام یه حشاب جغدطلایی تو گرینگاتژ برام باژ کرده.
- بسیار خب. هزینه های درمان ویژه 7000 گالیونه و تماما در مرحله ی ثبت نام از مراجع دریافت میشه!
- 7000 گالیون؟! ولی این پول معامله ی 40 تن مورفین خالشه، بی انشاف!!!
- امممم، خب... به من چه!
- باشه، پرداخت می کنم.

جیمز سیریوس دستگاه چوبدستی خوان را جلوی مورفین گذاشت و گفت: پس لطفا زودتر پول رو واریز کن تا مراحل درمان رو شروع کنیم.

***

مورفین و جیمز در برابر تونلی که بر دیواره هایش نقاشی های مربوط به دوره ی مصر باستان بود ایستاده بودند.

- بسیار خب، آقای گانت! شما باید مسیر 40 متری این تونل رو تا انتهاش برید و یویویی که متعلق به فرعون آمیسنس چهل و پنجم بوده رو بردارید و برگردید.
- همین؟
- همین!

مورفین با اعتماد به نفس کامل، قدم به داخل تونل گذاشت.

نیم ساعت بعد

مورفین از تونل خارج شد، در حالیکه شمشیرها و خنجرهای گوناگونی به داخل بدنش فرو رفته بود، پوستش به علت سوختگی، سیاه شده بود، تمساحی پای چپش را تا زانو در دهان داشت و گرزی فولادی داخل جمجمه اش گیر کرده بود. مورفین، جلوی پای جیمز نقش زمین شد و یویوی جواهرنشان، از دستش رها شد.
جیمز خم شد و یویو را برداشت:

- بدک نبود، آقای گانت. مرحله ی اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتین... راستی، وقتی یویو رو از روی سکو برداشتی اتفاقی نیفتاد؟
- نه...
- هوممم... احتمالا هدش کثیف شده با تاخیر عمل می کنه.
- چی با تاخیر عمل می کنه؟

جیمز خودش را کنار کشید و گفت:

- اون سنگ کروی شکل دو تنی که بعد از برداشتن یویو آزاد میشه و در مسیر برگشت تعقیبت می کنه.
- شنگ کروی شکل دو تن...

خرررررررررچ!

سنگ کروی شکل دو تنی از تونل خارج شد و از روی مورفین و کنار جیمز گذشت.

- گفتم که! احتمالا هدش کثیف شده. باید به تدی بگم تمیزش کنه.

***

مرحله ی دوم
مورفین و جیمز در برابر اتاقکی شیشه ای ایستاده بودند و جیمز توضیح میداد:

- سلولهای بدن تو، چون خوشی زده زیر دلشون معتاد شدن. باید یه کمی سختی ببینن و در کوره ی حوادث و مشکلات پخته بشن تا دیگه دور و بر اعتیاد نرن. میشه بری تو این اتاقک؟

مورفین که سرتا پا چسب زخم های ضربدری خورده بود، وارد اتاقک شد و جیمز در اتاقک را بست و قفل کرد. عینک مخصوص جوشکاری را روی چشمش گذاشت و دستش را به طرف کلید درجه ای کنار در برد.

مورفین گفت: "ببخشید آقای پاتر! میشه بپرسم اسم این اتاقک چیه؟"
جیمز پاسخ داد: " کوره ی حوادث و مشکلات!" و کلید را تا آخرین درجه چرخاند.

نور شدید شعله های آتش درون اتاقک، همه جا را روشن کرد.

***

مرحله ی سوم
جیمز کنار استخر بزرگی نشسته بود و در حالیکه سوت میزد به حباب های بزرگی که به سطح آب رسیده و می ترکیدند خیره شده بود.

20 دقیقه بعد

جیمز کنار استخر خوابش برده بود و هیچ حبابی روی سطح آب دیده نمی شد!

***

مرحله ی چهارم
جیمز به انتهای تسمه نقاله خیره شده بود و فریاد میزد: ... این کار باعث میشه سلولهای معتاد ناحیه ی کمرت از وسط نصف بشن. البته یکمی دندونه هاش کند شده، آخه فرصت نکردم از درمان قبلیم تمیزشون کنم ولی کارت رو راه میندازه...

خررررررررررررررررررررررررررررر....چ....چ...چ...چ....فیـــــــــسسسس!

جیمز آهی کشید: اه! ارّه ی لعنتی! بازم تسمه اش وسط کار گیر کرد. طاقت بیار آقای گانت! تا ده دقیقه ی دیگه روشنش می کنم.

***

مرحله ی پنجم
جیمز بالای چهارپایه ای ایستاده بود و چوبدستی دوربین دارش را به سمت سیبلی که فردی باندپیچی شده به آن بسته شده بود، نشانه رفته بود:

- با کمک این دوربین می تونم سلولهای معتاد بدنت رو ببینم و نابودشون کنم، آقای گانت. آوادا سوراخیوس منفجریوس!

***

مرحله ی ششم

جیمز کنار صفحه کنترلی با دکمه های فراوان ایستاده بود.
واکی تاکی بزرگی را کنار دهانش گرفت و در حالیکه به منظره ی کویر لم یزرع روبرویش خیره شده بود، فریاد زد:

- اصلا نگران عواقب زیست محیطیش نباش، آقای گانت. این بیابان در اختیار ارتش آمریکاست و اونا هم تمام آزمایشات مشابهشون رو همینجا انجام میدن. در ضمن سعی نکن طنابهایی که باهاش به بمب بسته شدی رو باز کنی. روش پسوورد گذاشتم.

جیمز واکی تاکی را خاموش کرد. دوباره عینک مخصوص جوشکاری اش را به چشم گذاشت و دکمه ی قرمز رنگی را فشار داد.
غبار عظیم نورانی و قارچی شکلی در افق پدیدار شد.

***

مرحله ی هفتم و آخر

جیمز لباس کارمندان ناسا را پوشیده و به راداری که بر روی صفحه نمایشگری عظیم نشان داده میشد چشم دوخته بود. جیمز داخل گوشی اش زمزمه کرد:

- آقای گانت! اگه هنوز ذوب نشدی، باید بهت بگم که تا 15 ثانیه ی دیگه وارد محدوده ی گرانشی خورشید میشی و 5 دقیقه بعدش در هسته ی خورشید خواهی بود. سفر خوشی رو براتون آرزو می کنم.

***

دو ماه بعد

هیکل چهارشانه و باند پیچی شده ای با چند تار موی سوخته، روی تخت مشاوره دراز کشیده بود و آهسته با دکتر روانشناس صحبت می کرد:

- خیلیا میگن دیوونه شدم. گرچه بعضیا که باانصاف ترن میگن شوک حاصل از ترک اعتیاده! البته نظر من اینه که وقتش رو بیشتر کنن، چون با اون دندونه های کند ارّه که نمیشه به مرکز خورشید سفر کرد. فرعون آمیسنس چهل و پنجم هم سعی کرد همسرش رو به سیبل ببنده ولی قبل از اینکه بتونه تو کوره ی حوادث و مشکلات آبدیده بشه تو استخر خونه اش با انفجار هسته ای ترکید!!! راستی دکتر تا حالا اعتیاد، چنگالش رو تو چشمت فرو کرده؟... من یه موسسه ی ترک اعتیاد خوب سراغ دارم که تو هفت مرحله...

دکتر بی توجه به مورفین گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت:

- الو؟! سنت مانگو؟!... بی زحمت وصل کنید به بخش پذیرش بیماران روانی...
[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!