درنتیجه دامبل بستنی جلویش را برداشت و با تمام قدرت به صورت مدیر مدرسه یعنی مالفوی پرتاب کرد، دسر با سرعتی باور نکردنی و بدون مانع محکم به پیشانی مالفوی خورد و همه به شدت زدند زیر خنده چون اون تنها کسی بود که پشت میز اساتید نشسته بود و نتونسته بود جاخالی بدهد.
دامبل حسابی خندید و دلش خنک شد. با صدای خشن و بلند پروفسور مک گوناگال همه ساکت شدند.
- دانش آموزان همه توجه کنید!ســـــــاکت
...تازه واردا دنبال ارشداشون راه بیفتن...زودتر....بقیه دانش آموزا هم سریع تر به تالار هاشون برن...ممنونبالاخره آخرین گروه دانش آموزان یعنی دامبل و تدی و ویکی هم به راه افتادن که ناگهان دامبل متوجه شد تعداد زیادی فشفشه ی روشن و درخشان به سمتشون حرکت می کرد، تدی فریاد زد:
- بخوابید!!
_اینجا چه خبره؟
- جیــــمز....بخواب!دستورات جنابعالیه اینا...
دامبل دیگه یواش یواش داشت از این بازیا خسته میشد، آخه به اصطلاح سنی ازش گذشته بود و حسرت می خورد چرا مدرسه ای که اون مدیرش بوده باید به این وضع دچار شه.
فشفشه ها با زیبایی تمام شکل یک هیپو گریف ر وبه خودشون گرفتن و از پنجره بیرون رفتن و درست روبه روی پنجره منفجر شدن و آسمان رو نور باران کردند. دامبل با اینکه ظاهرا خوشحال بود ولی از درون داشت حرص می خورد و هر چی از دهنش در میومد رو نثار مالفوی و لرد و بخصوص جیمز کرد.
بالاخره دامبل وارد تالار خصوصی گریف شد و متوجه شد که همه داشتن به سمت خوابگاهاشون می رفتن. دامبل دوباره یادش افتاد که برای چی به هاگوارتز اومده و می خواست برای امشب که همه به خواب آروم فرو رفته بودند نقشه بکشه.
- تدی، ویکی!من میرم بخوابم.

- باشه برو...شب بخیر.
- شب بخیر.
و دامبل به سمت خوابگاهش با حالت
حرکت کرد و...اولین شکارچی لرد ولدمورت! 17 از 20!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

توی چشمای جیمز زل زده بودن، با ترمز ناگهانی قطار به آنطرف کوپه پرتاب شدند.
)خیال همه راحت شد و دوباره به کوپه هایشان باز گشتند.
... دودو چی چی ... دودوچی چی ...


معلومه کجایی؟ هی دست میکشی روی هوا که چی بشه؟ از این کارا توی مدرسه نکنی، سوژه ی بچه ها میشیا! 










»
