دنـــــــــــــــــــــــــگ دونــــــــــــــــــــگ
- بلا!باز کن دیگه این درو!شیطونه میگه بیام این مردم آزارا رو با همین چوب کروشیو کروشیو کنم!
لرد این را گفت و بالشش را محکم روی سرش گذاشت.
صدای گام های بلا،که با عجله از پلها پایین میرفت در خانه طنین انداخت. بلا چشمان خوابآلود خود را مالید و در را باز نمود.
- چیه؟خجالت نمیکشی کله سحر مردمو بیدار میکنی؟
فرد جلوی در نگاهی به ساعت خود انداخت و با تعجب گفت:
ساعت یازدهِ !منم فقط پستچیم...باید کارمو انجام بدم.
پست چی کاغذی را به بلا داد و سپس رفت.بلا در را محکم بست و با کاغذ نگاهی انداخت.
- هوی!شاید مال تو نباشه!
صدای سرد و بیروح لرد شنیده شد. بلا نگاهی به لرد،که هنوز با لباس خواب بود کرد و سپس نامه را به وی داد.
- یا لرد پول گاز و برق و آب رو ندادید.گفتن خیلی زیاد شده و اگر تا یک هفته دیگه ندید خونه رو باید بفروشید تا پول رو بدید.
لرد خمیازه ای کشید و نامه را بر روی میز،کنار دیگر نامها انداخت.
- خوب برین پولو بدین.
کم کم،دیگر مرگخواران هم به جمع آن دو پیوستند.بلا لبخند ساختگی زد و با ترس گفت:
قربان همه پولها رو خرج نجینی کردید.برای همین...برای همین یکم بیپولیم ما.
لرد شلوار خود را تا ناف بالا کشید و با عصبانیت گفت:
برید پول بیارید پس!این خونه رو از من بگیرن من همتونو میکشم!زود باشین!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











:
