جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- سرورم ؛ این راه ما را به طعمه آتش می فرسته ؟

- بله بلا جان .

- لرد ، چرا یهو مهربون شدی ؟

- می گم حالا که داریم می ریم جهنم یه دو کلمه مهربانانه صحبت کنم شاید یکی پیداش شد از گناهام بگذره یا شاید همین پیری بیاد نجاتم بده .

- سرورم پیری کیه ؟

- هیچکس

بعد از حدود نیم ساعت مرگ خوار ها و لرد ولدمورت به دروازه طلایی رنگ رسیدند که یک زن و یک مرد سپید پوش در مقابل آن استاده بودند .

- آه سلام به شما انسان های نیک عالم ، خوشحالم که اجازه دهم شما نیکان به این سرزمین وارد شوید .

دالاهوف که کلا از حرف های زن سفید پوش چیزی نفهمیده بود با صدایی گرفته رو به لرد گفت :
ارباب این چی می گه ؛ عمل نیک و صالح چه کوفتیه . منظورش همون خباثت هایی که ما به خرج دادیم .

- ها ... چی ... آره دیگه فکر کنم همون باشه

- ای دوستان نیک ، خواهش می کنم تا کارنامه اعمالتان را نشان دهید تا ضمیمه پرونده هایتان کنم .

-

-

-

- چه شد فرزندان من ؟ :angel:

لرد که در این جا هم نمی خواست که کم بیاره نگاهی به اطراف انداخت ، دوبار به روح جدش صلوات فرستاد و گفت :
ببین ، پیری جون . این چیزی که می گی کارنامست ، فارنامست هرچی که هست ما نداریم .

سرانجام مرد سفید پوش از پشت زن بیرون آمد و نجوا کنان گفت :
اصلا مهم نیست . از چهره های نورانی که دارید معلوم است که اهل همین جایید داخل شوید ، درخواست می دهم تا کارنامه های المثنی براتون صادر کنند . به سرزمین زیبایی ها خوش آمدید

لرد و اطرافیانش با ناراحتی قدم به آن سرزمین وارد شدند در حالی که نمی دانستند به کجا قدم گذاشته اند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که لرد سیاه بر روی سنگ نشسته بود، به اطرافش نگاه کرد، چند خط ریل کج و کوله، یک سکوی سفید ویژه ملاقات با نیمه مردگان و یک...

لرد سیاه کمی جابه جا شد تا بتواند چیزی که در گوشه سکوی سفید به چشمش خورده بود را بهتر ببیند، اما مه غلیظی که در نزدیکی سطح زمین بود مانع دیدنش شد. برای یک لحظه این طور به نظرش رسید که اشباح متحرکی را دیده که از ناکجا آباد به سمت او می آمدند اما زمانیکه مه کم تر شد هیچ اثری از موجود یا شبحی ندید.

نیم ساعت گذشت، کم کم لرد سیاه متوجه سکوت بی حد و اندازه پیرامونش شد و ترسی وحشتناک درونش شکل گرفت.
- مردشور این مرگخوارهام رو ببرم که هیچ وقت سر موقع جایی نمی رسن! کدوم گورین اینا؟!

دستانش را به هم قفل کرد و در حالیکه به جلو عقب تاب می خورد به سمتی که انتظار آمدن مرده ها را داشت خیره شد.
- پس این قطاره کی میرسه؟... هوووم قطار؟ قطار!... صبرکن ببینم مگه وقتی من مردم با قطار اومدم؟... کدوم نادونی اسم اینجا رو گذاشته ایستگاه کینگکراس!!!

لرد سیاه آنقدر غرق در کشف علت این اسم بر روی این منطقه شده بود که وقتی اولین شبح در کنارش ظاهر شد متوجه او نشد اما با ظاهر شدن دومین نفر که تقریبا روی او افتاد از جایش جست.

کم کم هفت هشت روح در گوشه کنار ظاهر شدند. لرد سیاه بلافاصله دالاهوف، مالسیبر، آگوستوس، گری بک و بلا را شناخت اما کمی که گذشت متوجه شد که همه کسانی که ظاهرا به دنیای مردگان پیوستند تنها مرگخوارها هستند کمی خوشحال شد و در حالیکه فراموش کرده بود که چه نقشه هایی برای مخفی کردن چهره اش داشته به سمت آنها رفت و فریاد زد:
-بی عرضه ها! حتی یه سفید هم به جمع مرده ها اضافه نکردید! با این وجود چقدر دلم برای شما تنگ شده بود.
- ارباب!
- سرورم!
- این یعنی اینکه من مردم؟
- مادرجـــــــــــــان!

لرد ولدمورت که انتظار داشت همه به سمتش بروند- یادش رفته بود که او مرده است و باید برای رسیدن به جزای کارش راهی جهنم شود- بر سر یارانش فریاد زد و گفت:
- ساکت...

آنتونین که وحشتزده به نظر می رسید با ناله گفت:
- بیچاره شدم من حتما میرم جهنم چون تا حالا کار خوبی نکردم!
و با صدای بلند رو به آسمان فریاد زد:
- خدایا من اشتباهی وارد گروه مرگخوارها شدم... لرد سیاه منو فریب داد و.... اخخخخخخخ!!!

یلاتریکس که حالا روحی بیشتر نبود و دیگر چوب جادویی نداشت از شدت غیظ روی آنتونین پریده بود و ناخن هایش سر و بدن شفاف آنتونین را با ناخنهایش می خراشید فریاد زد.
- خائن!!! به سرورم توهین می کنی.... می کشمت!
.
.
.
بالاخره بعد از یک ساعت سر و صدا و شیون همه نیمه آرام، اما ترسیده و نگران به رهبرشان لرد کبیر نگاه می کردند. لرد پس از اندکی مکث و نگاه کردن به تک تک یارانش، سرش را بالا گرفت و گفت:
- حالا که تفدیر ما را به سوی خود می خواند ما هم با او همراه می شویم... پس، به پیش...

و درحالیکه خیل مرگخوارن از آنچه که در انتظارشان بود واهمه داشتند با راهنمایی لرد سیاه به سمت جاده سمت راست به راه افتادند! جاده ای که به گمانشان با دروازه هایی آتشین در انتظارشان بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-خب تام...همونطور که گفتم همینجا مستقر میشی!الانه که پیداشون بشه.

-ولی من نمیخوام...اصلا تو چرا این شکلی هستی؟منو یاد یه نفر میندازی.من همین الان میرم و...

پیرمرد ریش سفید دستش را به نشانه مخالفت تکان داد.
-تاممم.تام...بس کن.از وقتی رسیدی اینجا داری اعتراض میکنی.تو به اندازه کافی گناهکاری.دست از غرور بردار.فراموش نکن که تو دیگه مُردی.حداقل بذار روحت در آرامش باشه.حالا بدون اعتراض همینجا منتظر مسافرای جدید ما باش.به زودی میرسن... همه شما باید نتیجه اعمالتونو ببینین. فراموش نکن چی گفتم.سفیدا رو به سمت راست راهنمایی میکنی و سیاها رو به سمت چپ...خودتم که مشخصه...سمت چپی هستی...فراموش نکن.

لرد سیاه با بی میلی سری به نشانه موافقت تکان داد.پیرمرد ریش سفید از ایستگاه دور شد و او را به حال خود گذاشت.

بعد از سالها ریاست مجبور بود در آن مکان نامشخص به انتظار ارواح جدید بایستد...شرم آور بود!
-چرا دیر کردن...پیرمرده گفت چند تا سفید و چند تا سیاه امشب کشته میشن و من باید راهنماییشون کنم.امیدوارم هیچکدوم منو نشناسن...تکلیف اون همه ابهتی که در طول زندگیم برای خودم دست و پا کردم چی میشه؟این پیری چی گفته بود؟سفیدا به چپ و سیاها به راست؟یا برعکس بود؟!....یادم نمیاد...اصلا چه اهمیتی داره؟فکر کنم همین بود.سفیدا به چپ و سیاها به راست...خودمم که میرم راست!هوففف....کاش چن تا کار خوبم انجام داده بودما.یه بار قبل از خواب نجینی رو نوازش کردم...این حساب نمیشه؟..جهنم باید گرم باشه.باد بزنم که همرام نیست.کاش یکی از مرگخوارا موقع مردن با خودش بیاره.

لرد سیاه روی تخته سنگی به انتظار نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/12/29 18:55:57
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

دینگ دینگ!

صدای زنگ خانه در کوچه ی خالی پیچید.

دامبلدور با اشتیاقی فراوان پشت در ایستاد و مانند بچه ای که بخواهند بهش شکلاتی را بدهند بی صبرانه منتظر باز شدن در بود.ناگهان باریکه ای از نور از زیر در نمایان شد و لحظاتی بعد در باز شد. ناگهان رعد و برقی زد و برای چند لحظه چهره ی مردی را که در را باز کرده بود نمایان ساخت.مو های بلند و بور او به خوبی نمایان بود.

دامبلدور: !

مرد:

دامبلدور به چهره ی لوسیوس مالفوی نگاه کرد و در حالی که احساس میکرد شاخی بر روی سر او ظاهر شده گفت:تو اینجا چی کار میکنی؟

لوسیوس هم که واقعا بر روی سرش شاخ سبز شده بود رو به دامبلدور گفت:تو که مرده بودی! سیسی بیا منو بیگیر!

دامبلدور بلا فاصله وارد خونه میشه و با عصبانیت به طرف آشپز خونه می ره تا شاید اعضای محفل رو پیدا کنه. اما کنار در آشپز خونه تابلویی توجهش را جلب میکنه.

مرگ خواران نسل جدید

دامبلدور بعد ازسه بار از روی تابلو خواندن تازه پی به عمق آن میبره. با شدت در رو باز میکنه و رو به افرادی که گوش تا گوش در آشپز خونه نشسته اند میکنه:اینجا چه خبره؟

مرگخواریون:معععععععععععععععععععععع!باو اینکه مرده بود؟
ناگهان چندین چوب جادویی قلب دامبلدور را نشانه می گیره.

دامبلدور که می بینه اوضاع بدجوری خرابه رو به مرگ خواران می گه:امممم...چیزه.....من اربابم!از اون دنیا تونستم برگردم رو زمین.فقط مجبورم به شکل این قوزمیت ریشو باشم.

رودولف:ارباب.بذارین کف پاتونو بلیسم!.
بارتی:بابا سوغاتی واسم چی آوردی؟
دامبلدور با دیدن بارتی قند تو دلش آب میشه و میگه:واسه تو یه دونه مخصوص آوردم.
سپس به سرعت رو به مرگ خواران میکنه و و با جدیت می گوید: حالا به من بگید چی شد سر از اینجا در آوردید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به او دوخته بود.نمیتوانست نگاهش را یک لحظه از موهای طلایی و صورت گرد و سفیدش بردارد.از ته دل آه بلندی کشید...
- هوی بوقی!چشاتو درویش کن.دارم باهات حرف میزنم خیر سرم.
آلبوس دست از نگاه کردن گریندل والد که مشغول چک کردن اختراعش بود برداشت و به طرف لرد سیاه برگشت.
- دارم میگم این بشر قابل اعتماد نیست.نریم سوار اختراعش شیم،به جای این که زندمون کنه بریم جهنم.اصلا کلا مشنگ میزنه.
لرد سیاه با دستش اشاره ای به گریندل والد کرد که مشغول گره زدن سیم های دستگاهش بود.اختراع او شامل محفظه شیشه ای کوچک میشد که یک نفر را در خود جا میداد.گلرت که منار آن نشته بود سیم ها را به هم جوش داد و مدام گره میزد و زیر لب گفت:حالا یه پاپیونی برای سیم های زرد،یه دونه ملوانی برای قرمز ها...
لرد:
آلبوس بعد از شنیدن صدای خنده ی لرد آستین هایش را بالا داد.ریشش را دور گردنش گره زد و با صورتش که هر لحظه سرخ تر میشد ضربه ای به سر لرد سیاه زد.فحش های رکیکی رد و بدل شد!مرده ها دور دو نفر جمع شده و سعی داشتن از پیشروی دعوا جلوگیری کنند تا این که یک نفر فریاد زد:نور!
همه به سمت نور نگاه کردند.دوباره وقت آن بود تا یکی از میانشان برود.
- تق!
یک نفر غیب شده بود.
- گلرت...
صدای ناسزا به آسمان رفت!نجینی روی شانه های لرد به آرامی اشک میریخت.صدای آهنگ غم انگیزی در ایستگاه پخش شد و مرده ها بر سر و صورت خود کوبیدند.
- درستش میکنم.نمی ذارم اینجا بمونیم...
لرد با عصبانیت نجینی را از روی شانه اش پایین انداخت و به سمت دستگاه رفت.جعبه ی کوچک سیم ها را باز کرد.ده ها سیم کنار هم بود و دکمه ی قرمز رنگ کوچکی کنار آن ها قرار داشت.ارباب به سیم سبز قطوری که پاره شده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه پرسید:نجینی تو رسانایی؟
نجینی:

1 ساعت بعد

هزاران توپ کوچک درون محفظه شیشه ای قرار داشتند.بعضی از توپ ها ریش،برخی عینک و دیگران لباس به تن داشتند!مار محبوب لرد درون جعبه سیم ها حبس شده و ارباب قصد داشت تا چند ثانیه دیگر دکمه ی قرمز را فشار دهد.
- من این دکمه رو که فشار میدم شما توی دنیا ی خودمون ظاهر میشین.سه...
نفس توپ ها...مرده ها در سینه حبس شده بود.
- دو...یک!چی شد؟کسی رفت؟
یکی از توپ ها که چند تار موی چرب از سرش آویزان بود جواب داد:نه،همه ی ما اینجاییم.دیگه بهتره تغییر شکل بدیم و بیرون روی دستگاه کار کنیم.
هیچ کس نفهمید توپی با ریش بلند سفید غیب شده بود.

دنیای زندگان - محفل ققنوس

آلبوس که خودش را تغییر شکل داده و دوباره انسان شده بود به خانه ی گریمولد نگاه کرد.از دو سال پیش خیلی تغییر کرده بود.اما همان جنبش قبل را داشت.خودش خوب میدانست تا قبل از این هیچ جادویی مرده ها را زنده نمیکرد.آیا وجود او را باور میکردند؟
- رعــــد!(افکت رعد و برق)
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1388 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد : باو مگه تو این یارو رو نکشتی پس؟
دامبل : خوب نه ویژدانا من مقصر نبودم خود رولینگ گفت زنده بزاریمش فقط بره زندان ای باو باو

لرد : بیا بریم دنبالش ببینیم کجا میره بیا بیا
دامبل لحظه ای درنگ مرد و به دنبال لرد رفت.

در راه

- تام؟
- هوم!
- تام؟
- هوووم!
- چرا مثل آدم جواب نمیدی؟
- چی میگی بابا،بگو دیه.
- من باید برم دستشویی!
لرد در نهایت عصبانیت نگاهی به او انداخت و گفت : آخه بابا جان،اینجا یه دنیای مجازیه،تو چی خوردی که باید بری دستشویی؟اینجا همه با نور زنده هستن.

دامبل که دید راهی جز اطاعت از وی ندارد با این حالت به راه افتاد.
چند دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه...

- تام،تام،رفت توی اون کوچه!بدو بیا
- دامبل به سرعت دوید و پشت سر گریندل والد وارد کوچه شد.درست در همین لحظه بود که آن صحنه را دید.

کوچه به فضای بسیار بزرگی باز میشد.لرد و دامبل به هر سو چشم می انداختند انبوهی از موجودات جادویی در گذشته را میدیدند.

تسترال ها در یک طرف،غول ها و خون آشام ها و همه و همه.
گریندل والد بعد از سلام و احوال پرسی با مجریان برنامه و اینا پست تریبون رفت
- اوهوم،من میرم سر اصل مطلب،ما یه راهی پیدا کردیم ازینجا حمله کنیم به دنیای زنده ها و اونجارو بگیریم.
- ای گلرت آزاده،آماده ایم آماده.
- در این لحظه نوای زیبای گلرت نبودی ببینی پخش میشه.
- گلرت نبودی ببینی...
- بله،ممنونم،ما برنامه های خاصی داریم،به محض رسیدنمون به اون دنیا باید یه مقر برای خودمون داشته باشیم کی میتونه اینکارو بکنه؟
گریندل والد که به شدت احساس حضرت سلیمان در زمان درخواست تخت ملکه صبا را داشت نگاهی به جمعیت انداخت.
- آه و واویلا،کو گریندل والد...
در همون اوضع و احوال،نماینده تسترال ها اعلام آمادگی مرد و گفت : من میتونم خووه ریدل رو براتون بگیرم.تعدادی از نوادگان اونجا هستن و اینا،خوراکش یه کودتاست.
- بسیار عالی،شما انجام بدین،خوب دیگه،وقت رفتنه،دو ساعت دیگه،همتون در اصلی لیستگاه باشین.
در این لحظه آهنگ عوض میشه :
- ملی پوشان،پیـروووووز باشیــــــــد...
لرد و دامبل نگاهی به هم کردند و به سرعت به سمت محل استقرار مرگخوران و محفلیون درگذشته رهسپار شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=به عنوان مامور ویزنگاموت خلاصه می نویسیم. آنچه گذشت]

اینجا ایستگاه کینگزکراسه. هر کسی که بمیره خوب یا بد به اینجا میاد و بعد از اون سوار قطار سعادت هاگوارتز یا قطار آتشین دورخ می شه!

بعد از نبرد سهمگین قلعه ی هاگوارتز. قهرمان های داستان که در طول داستان مرده ان به اینجا اومدن و جمع شدن.

ولدمورت، بلا.. اسنیپ، سیریوس، ریموس و آلبوس دامبلدور.

دامبلدور تام ریدل رو به سمت خوبی ها و توبه کردن از گناههای گذشته ش فرا می خونه ولی لرد همون لرده..نو تغییر!

هر بار که نور سفیدی ظاهر بشه نوبت رفتن یکی از ارواح نیکه.. الان هم یکی ظاهر شده.. چه کسی خواهد رفت؟!
[/spoiler]


ستون نور بازتابی خارق العاده از کله ی لرد داشت! تمام کینگزکراس به لطف ستون نور ماورایی و کله ی پروژکتورسان ولدمورت غرق در نور شده بود! همه با دیده ی تحسین به نور نگاه میکردند.. و دامبلدور.

دامبلدور مشغول خداحافظی کردن از حاضران بود. اول از همه سیریوس رو بغل کرد و چلوندش، دوتا ماچ آبدار هم نثارش کرد تا یک شستشوی مجانی داشته باشه! دامبلدور به سمت اسنیپ رفت تا اونو هم مثل سیریوس در آغوش پر مهر خودش بگیره. ولی خب سوروس بیش از حد چرب بود. لیز خورد و فرار کرد!

دامبلدور با آغوش باز به سمت ریموس رفت:
- ریموس عزیزم.. ما که رفتنی شدیم.. تو از همه ی اینا بهتری فرزندم.. بعد از من فرماندهی جبهه ی سفید رو به عهده بگیر.. شاید کسی اومد کمکت.. نگران نباش.. این تام هم پروژکتور بی خطره ازش نترس، حرف بی خودی زد بزن زیر گوشش!

بلا پشت چشمی نازک می کنه و ولدمورت هم پشت سر دامبلدور زیون در میاره! دامبلدور برای حفظ فاصله ی شرعی از خیر بلا می گذره و تام کوچولو و نازنازی رو بغل می کنه.

- اوه تامی.. شاید ندونی، ولی خب بدون من تورو خیلی دوست داشتم فرزند.. هم سفید بودی هم کچل و اینا.. منظورمو که می فهمی؟!..در هر صورت خدافظ دیگه. ولی سعی کن بیای بهشت.. اونجا همه چیز آزاده!

- دامبلدور زودتر از اینجا برو.. خیالت راحت من هرچه سریعتر افرادتو می فرستم اونور

دامبلدور قدمهای شاهانه بر می داره و زیر ستون نور توقف می کنه. نفس عمیق می کشه. نور تمام بدنش رو در بر می گیره. روی ریشهای سفیدش می شینه و می درخشه.

- ژوووووپس! (افکت حرکت خیلی سریع!)

ستون نور ناپدید می شه و می ره!
در کمال تعجب سوروس و ریموس جاشون خالیه. جرقه های سفیدی از جایی که چند لحظه پیش اون دو نفرل اونجا وایستاده بودن بیرون میاد و بعد کمی خاموش میشه!

- ههه ههه ههه.. دامبلدور پیش ما موند!
- مرض.. من از خودگذشتگی کردم و جامو به کسای دیگه دادم!

لرد که در ریاضیات جادویی مهارت خاصی داشته نگاهی به دور و برش می ندازه. بعد از محاسبه ی زوایا و نسبتهای مثلثاتی به دامبلدور میگه:
- مساوی شدیم دامبلدور.. دیگه از ما بیشتر نیستید!:yevil:

مردی که موهای بلوندش به زیبایی فر خورده بود و پیچ و تاب بی نظیری داشت. لحظه ای جلوی سیریوس توقف می کنه و ازش آدرس می پرسه. بعد هم تشکر می کنه و از جلوی دوربین رد میشه.

لرد و دامبلدور به هم:

بعد از مدت کمی:

ارد و دامبلدور با هم(!): .. گلرت/ گریندوالد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1388 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدک: هوووووووووووم. خوب بود بلا... اینه! اینجا توبه موبه یخدی داداش دامبل!
دامبلدور از جایش بلند شدو دست سریوس و اسنیپ رو گرفت و با یه کوچولو زور جفتشونو بلند کرد.
ملت:
(قربون زورت برم دامبل. پیرمرد 400 ساله نیستی که جوون 20 ساله ای! )

_تام... تو با اینکارا نمیتونی از این جا در ری.دیوونه نشو و توبه کن... اعتراف کن تا بخشیده بشی.
_تو دیگه چی میگی بابا.گیر دادی ها دامبلدور...

بقیه ی حرفشو قورت داد چون که تو همون لحظه قطار با سرعت به اونا نزدیک شد و کنارشون وایساد. کمی گذشت و بعد درش باز شد. مردی از قطار پیاده شد. مردی با ردای کهنه و...
_اوه ریموس... خوش اومدی!

لوپین به دامبلدور نگاهی کرد و ... صحنه ی احساس... یهویی پرید بغل دامبل
_آلبوس جونــــــــــــــــــــــــــم. دلم خیلی واست تنگیده بود!!!
دامبلدور همین جوری هاج و واج مونده بود که این ریموس چش شده؟ نکنه وقتی داشته میمرده مغزش خورده جایی؟؟؟

یه دفعه لوپین گفت: آلبوس... نیمفادورا کجاس؟ اینجا نیس؟
بعد به اطرافش نیگاه کرد... یه کوچولو دورتر سریوس وایساده بود بیچاره سریوس دهنش از دست کارای لوپین واز مونده بود.
دقیقا پشت سریوس، اسنیپ قایم شده بود و داشت با اون موهای چربش به لوپین نیگاه میکرد و فکر میکرد که قبلا هم لوپین اینجوری بود یا نه؟؟؟
یه کمی اون ور تر بلا و ولدی وایساده بودن از قیافه ی جفتشون معلوم بود که همون لحظه میخوان بالا بیارن( گلاب به روتون!)

دامبلدور: اوه ... ریموس عزیز. نه نیمفادورا رفت...
_کجا؟ واسه چی اصلا؟ من نیفادورا میخوااااااااااااااااااااااام!
ولدمورت: بسه بابا حالمو به هم زدین! اه اه! همش دارین از این عشق کوفتی میحرفین. بلا یه فکری بکن ببینم چه جوری...
دوباره حرفش نصفه موند. نوری پدیدار شد! یه نور سفید... این دفعه قرار بود کی بره؟؟؟؟ این سوال همه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومیلدا وین در 1388/1/18 21:43:20
من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بلتريكس گفت:
-بابا دامبل! چی تو مخت می گذره؟ خدا اعترافات ما رو می خواد چی كار؟
دامبلدور اخم هايش را درهم كرد و بر ريشش دستی كشيد. گفت:
-بابا بوقی، من می دونم بايد چی كار كنم. به من اعتماد كن.

بلا گفت:
-تا لرد سياهی هست من پشت اونم. عزيزم اگه به اعترافه، من اعتراف نمی كنم. فوق فوقش توبه كنم.

ولدمورت گفت:
-توبه نكنيا! اين دامبل می خواد ما رو ارشاد كنه؟ خودش بايد ارشاد بشه. اگه پاك پاك بود يه ضرب می رفت بهشت. الان اينجا نبود.

سيريوس گفت:
-هوش، ولدك! زياده روی نكن! يه كاری ميكنم دماغت بره تو چشمت ها!

ولدمورت گفت:
-بكن ببينيم بلدی!

بعد سيريوس يه كاری ميكنه دماغ ولدی بره تو چشمش. بلاتريكس عصبی ميشه و ميگه:
-ارباب ادبش كنم؟

ولدمورت گفت:
-اول اين دوماغ ما رو از چشممون در بيار بعد.

بلا يه حركت به چوبدستيش می ده و دوماغ ولدی از چشماش مياد بيرون. بعد بلا ميگه:
-مای لرد، اگه اجازه بدی می خوام كروشيوشون كنم. تخصص من تو اين زمينه است. خودت كه ميدونی.

-بكن.

-كروشيو! اين مال سيريوس بود. كروشيو! اين مال دامبل بود. كروشيو! اين مال اسنيپ بود.

بعد دامبل و اسنيپ و سيريوس از شدت درد به خودشون می پيچن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل با تاسف و با حالت رو حانی رو به ولدمورت گفت:

-«منو باش...می خواستم آدمت کنم بری بهشت! ولی تو هنوز هم همون لرد سیاهی. اینجا کینگزکراسه ما برای همیشه اینجا نمی مونیم. هرکدوم ازما که که انسان های پاکی باشیم خیلی زود وارد بهشت می شیم مثل تانکس. ولی کسانی مرتکب گناه شده باشند بهشون فرصتی داده میشه. مثل ما که اینجاییم.»

ایستگاه در سکوت فرو رفته بود که ناگهان قطاری آتشین در نزدیکی آنها ایستاد و نعرها و فریاد های مسافران قطارسکوت را بر هم زد.
اسنیپ که تحت تاثیر فتوا های دامبل قرار گرفته بود در حالی که گریه می کرد گفت:

-«ای...این...قطار دوزخیه ؟حالا من باید چی کار کنیم؟ آخه میدونی خیلی کارهای بدی کردم. یه بار به لیلی...نه. یعنی هیچی!»

دامبل با همان نگاه آرام و مهربانش و در حالی که لبخند بر گوشه لبش نقش بسته بود، اسنیپ را نوازش کرد و رو به همگی گفت:

-«آره . همون قطاره، ولی هنوز نوبت ما نشده.ما باید دور کار های بد رو خط بکشیم. فقط اینطوری می تونیم به سعادت ابدی برسیم. اول از اسنیپ شروع می کنم. سوروس عزیزم، همین الان توبه کن ...هر کار اشتباهی که انجام دادی جلوی ما اعتراف کن...»

اسنیپ در حالی که می لرزید گفت:

-«اااا...باشه...باشه . من همیشه با چشم ناپاک به لیلی نگاه می کردم ،تازه درسته عاشق لیلی بودم ولی از نارسیسا هم یکم خوشم می اومد. یه بار هم وقتی واسه گرگینگی ریموس معجون درست می کردم توی موادش یه مخدر خیلی قوی ریختم. هری رو هم الکی اذیت می کردم ...آهان بزرگ ترینش یادم اومد، م...من...برای کشتن دامبل از طلسم نابخشودنی (اواداکداورا)استفاده کردم. فعلا همینا یادم میاد.»

ملت:

ولدی با تمسخر رو به اسنیپ:

-هاهاهاهاها من در تعجبم چرا با این تانکس نرفتی!

دامبل: «بسه! یکی از ما اعتراف کرد،حالا نوبت یکی از شماست که اعتراف کنید.»

آلبوس درافکارش:

-«اگه می دونستید تو کلم چی می گذره همین الان سوار قطار جهنمی می شدید.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/7/10 13:09:47
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.