جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 10:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت با حالتی عصبانی به بچه ها نگاه می کرد و نمی دانست چه باید بکند . در آن مهد کودک گیر افتاده بود . نه راه پس داشت و نه راه پیش . در فکر فرو رفته بود .

- آخه چه طلسمی می تونه اون جام رو به این حالت در بیاره . آخه این چیه که من ازش سر در نمی یارم .

- ورتمورت جون ، می شه لفط کنی و بیای ایندا ؟

ولدمورت که در فکر بود و نمی دانست که چه کار می کند ، خود به خود به سمت کودک چشم آبی رفت .

- به نظرم این بچه با باقیشون فرق داره . یه جورایی مثل بچه گیای خودم می مونه . بذار ببینم چی می گه .


- مرسی که اومدی . در گوشت رو بیار !

ولدمورت به آرامی خم شد و گوش خود را به دهن بچه نزدیک کرد .

-
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ خ خ خ
بچه ی سرتق احمق . حالا دیگه گوش منو گاز می گیری ؟

-
- تو آدم بدی هستی . من نمی خوام تو اینجا باشی . یا میری یا می فرستمت .

- آخه جوجه ، تو رو چه به این گنده دود یا . با همین چوب دستی جونتو همچین می گیرم که دست از دهن خبر دار ...

- اااااا . چوب دستیم کو ؟

- می خواستی با این یه تیکه چوب جون منو بجیری؟
خودم با همین حالتو می گیرم .
کروشیو ...


ولدمورت به دور خودش می چرخید و از درد آه و ناله می کرد و کسی هم نبود که اینبار به دادش برسد .
کودک که از کار خود رازی بود ، چوب دستی را به سمت پائین گرفت . ولدمورت دیگر هیچ حرکتی نمی کرد و فقط از درد جیغ می کشید .

بچه ها ولدی رو هوووو می کردند و دور هم او را به سخره گرفته بودند .

ولدمورت به سختی از جای خود بلند شد و با دمپایی دنبال آن بچه رفت تا حسابی از خجالتش در بیاد . بعد از کتکی مفصل که آن بچه را از پا در آورده بود پوب دستی را گرفت و همین که خواست از در خارج شود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
جام صداي كرد و بعد از دقايقي لرد ناپديد شد! مورفین متعجب به بلا نگاهی کرد و بعد در حالی که چرتش کاملا" پاره شده بود، نیشخندی زد.
- تامی کژا رفت؟

بلا فکری کرد و بعد در حالی که نگران می نمود اخم هایش را در هم کشید.
- احساس میکنم ناپدید شد که از شر جام در امان بمونه.

- یعنی همون حبش کرد خودشو؟

بلاتریکس با موافقت سرش را تکان داد. مورفین آهی کشید و به دنبال منقلش رفت.

همان لحظه- مایل ها آنطرف تر:

تق! تتق! تتتق!

لرد سیاه با صدای عجیبی ظاهر شد. احساس سرگیجه داشت. چشمانش خوب نمی دید اما با همان دید تار باز هم می توانست موجودات کوچکی را که بالا و پایین می پرند ببیند. یکی از آنان که در مقابل چشمان تار لرد سیاه موهای بغل دستی اش را کشید.
- جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! آبنبات منو بده دختر زشت.

- نمی دم! نمیدم! من زشتم؟ حالا که من زشتم، وقتی بزرگ شدیم زنت نمی شم.

- خب نشو! لیلی بهم گفته که اگه بهش یک بسته از شوکولات هامو بدم بزرگ که شد زنم میشه.

-

دخترکوچک با عصبانیت نگاهی به پسرک کک مکی کرد و رویش را برگرداند. سپس به طرف لرد دوید و جغجغه کوچکش را بر سر وی کوبید.
- دیدی چی کارم کرد؟ دیدی عمو گلی؟ ابنباتم رو گرفت. عمو بزنش.

لرد سیاه که بر اثر اصابت ناگهانی جغجغه بر سرش بینا شده بود، کلافه به دخترک نگاه کرد و بعد با خونسردی زمزمه کرد:
- دست از سرم بردار بچه! تو مگه نمیدونی که با کی طرف هستی؟ ارباب لردولدمورت کبیر! کروشیو.

دختربچه با حالتی گنگ به لرد سیاه خیره شد. در همین لحظه تابلوی بالاسرش از دیوار جدا شد، چرخی زد و روی پای لرد افتاد. دختربچه جیغ کوتاهی کشید وبه طرف دوستانش دوید. لرد سعی کرد که خوشبین باشد:
- این میتونه فقط یک اتفاق باشه. من الان مایل ها از اون جام لعنتی دور هستم! هرچند که نمیدونم کجام!


- عمو گلـــــی! من جیـش دارم.

پسربچه ای با سارافون زردرنگ و بلیزی آبی در حالی که این پا و اونپا می کرد نزدیک شد. لرد اخمی کرد و چوبدستی اش را بیرون کشید.
- عمو گلی دیگه کیه بچه؟ تو مگه منو نمی شناسی؟ من ارباب لرد ولدمورت کبیر هستم.

- بله فهمیدم! بابایی توردمورت میشه منو ببری جیش؟ داره میریزه.

-

- الان می ریزه ها! ووویی..

-


خانه اصیل و باستانی گانت ها:

- به نظر شما ارباب کجا رفته؟ یعنی تا وقتی که این جام دست از این طلسم ها برنداره، ارباب بر نمی گرده؟

ایوان با کلافگی لگوهای بارتی را جمع کرد. سوروس جعبه های روغنش را جابه جا کرد و مورفین آهی کشید:
- حالا چه عژله ای داری بلا. بژار خودش برمیگرده. بژار دوروژ نفش بکشیم!

بلاتریکس با چشم غره ای مورفین را ساکت کرد. مورگانا آهی کشید و به سراغ پله های ترقی اش رفت.

مایل ها آنطرف تر:

پسر بچه موهای فرفری اش را تابی داد و به دوستانش نگاه کرد. سپس دستانش را بالا برد و با صدای زیری گفت:
- خب این مربی جدیدمون عمو گلی نیست! بچه ها باید بهش بگیم بابایی تورتمورت.

لرد سیاه با کلافگی به تابلوی "مهدکودک " نگاهی کرد و با ناراحتی با خود زمزمه کرد:
- حالا چی کار کنم؟ طلسم جام از این فاصله هم اثر میکنه! نه میتونم حسابشونو برسم و نه میتونم فرار کنم! تنها بچه ای هم که باهاش سرکار داشتم بارتی بوده! حالا من با این همه بچه توی این مهدکودک ماگلی چی کار کنم؟

در همین لحظه لرد سیاه دچار سردرد شدیدی شد و سالازار باردیگر در جسم او جای گرفت. چشمان لرد سفید شد و بچه های جیغی کشیدند. لرد سیاه پوزخندی زد:
- هی بچه های کوچولوی ماگل! فکر کردید می تونید نواده ی منو اذیت کنید؟

سالن مهدکودک در سکوت عجیبی فرو رفته بود. لرد بار دیگر به حالت عادی اش برگشت و با نگاهی پیروزمندانه به آن ها خیره شد. درهمین لحظه یکی از بچه ها جیغی کشید:
- حالا فهمیدم!! بابایی تورتمورت قصه تعریف کردن بلده. بچه ها بدوییـــن قصه!

لرد سیاه:
-

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1388 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب لرد داستان ما مجبور شد براي چند روز هم كه شده خودشو توي يكي از اتاقهاي گولاخ خانه زپرتي گانت ها زنداني كنه بلكه از دست اين جام آنش راحت بشه !

لرد كه در به در تو اين خونه درن دشت دنبال يه اتاق مناسب با روحيات خود مي گشت همون زير پله ي خانه گانت ها رو انتخاب كرد و بابي دقتي وارد شد!

شپلخ ( افكت وارد شدن كله لرد به قسمتي از گچ خانه گانت ها )

پيغام لرد براي نويسنده : هوي بوقي جاي ديگه رو پيدا نكري منو فرستادي توي اين خراب شده ! حيف نمي تونم طلسمت كنم والا يه اوادي نثارت مي كردم كه تا اونور دونگوز اباد سفلي هم خبرش برسه !

همين كه لرد نام اوادا رو اورد جام در اتاق ديگري صدا كرد و چراغ زير پله اي روي سر سيفيت و گولاخ لرد خورد شد !

سالن مجلل ! خانه گانت ها

اين شداي (صداي) شي بود ؟‌دوباره اين زامه شي پرت كرد بيرون ؟ ببين نخود مخوده منو شدا كن!

مورفين كه در عالم هپروت سير مي كرد اين دستورات رو به بلا داد.
بلا حيف دايي ماي لردي و الا يه كرشيوي حوالت مي كردم تا هرچي منقلو مواد از ياد بره !

با گفتن كرشيو جام دوباره صداي كرد و يك عدد پاره اجر حواله مغز لرد كرد .

آخ

بلا كه صداي آخ لرد رو شنيده بود خود رو جمعوجور كرد و سريع خود رو به زير پله اي رساند ولي لرد رو درحالتي بسي چند گولاخ ديد !

بلا: ماي لرد چه بلا سرتون اومده ؟چرا كله گولاختون دچار سراشيبي شده ؟
- حرف نزن بلا !
بلا : ماي لرد من كه چيز بدي نگفتم ؟

لرد كه كم كم داشت از حالت گولاخي به حالت مولاخي تغيير حالت مي داد مورفين وارد شد ونذاشت بيشتر حالت تغيير بده !

مورفين كه هيچ توجه اي به لرد و بلا نداشت هي كليدو مي زد و مي گفت :اين چرا روشن نمشه ؟ با من شند دقيقه نبودم ژدن همشي رو خورد كردن .

مورفين چوب دستي خودرو در آورد وهي ورد روشن شدن رو مي گفت : لوموش !
دِ لوموش ديگه !
لوموش !

اين چرا روشن نميشه ؟‌

مورفين كه مواد به خونش نرسيده بودكم كم داشت به حالت لرددچار مي شد كه لردچوبدستي خود رو روشن كرد .

اي شيطون خوب اينو ژودتر روشن مي كردي !
بعد ناگهان نگاه مورفين به چهره گولاخ لرد افتاد جيغي از اعماق وجودسر داد !

لرد :

لرد كه نمي تونست كاري كنه در دل آرزوي كردو گفت : اي سالازار كبير دستم به دامنت نه يعني چيزت اهان ردات كاري كن من از دست اينا خلاص شم !


جام صداي كرد و بعد از دقايقي لرد ناپديد شد!
بلا و مورفين :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/2/19 23:08:39
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1388 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه چوبش را بطرف مورفین گرفت.
-کرو...

بلا با عجله دهان لرد را گرفت.
-ارباب جون خواهشا مواظب ورداتون باشین.ما هنوز لازمتون داریم.

لرد دست بلا را کنار زد.
-حق با توئه.پس این لگنو ببرین یه جایی حبسش کنین که نفرینش به من نرسه.

مورگان و مورگانا جام را به سرعت بطرف زیرزمین بردند.لرد نفس راحتی کشید.
-خب.حالا که از شر این خلاص شدیم میتونیم ناهار بخوریم.

باشنیدن کلمه ناهار سه مرگخوار که در حال حمل کردن میز چیده شده و آماده ای بودند دوان دوان وارد اتاق شدند و میز را در مقابل لرد سیاه روی زمین گذاشتند.
با نگاه منتظر لرد مرگخواران به خود آمدند و شروع به خواندن کردند.

-ای ارباب ای لرد پر گهر
ای جادویت سر چشمه هنر
دور از تو انديشه خزان(خزان=جمع خزها)
پاينده مانی تو جاودان


صدای فریاد خشمگین لرد سرود ملی مرگخواران را قطع کرد.
-ای بوقای بی استعداد.اون کیه با صدای جن داره میخونه؟

بارتی کراوچ سرخ شد.لرد سیاه گوش بارتی را گرفت و از صف بیرون کشید.
-تو هشت ساله این سرود رو یاد نگرفتی؟آخه چقدر تو بی استعدادی بچه؟

با اشاره لرد مرگخواران سر میز نشستند.لرد نگاهی به بره بریان روی میز انداخت.چشمانش برقی زد.
-اوه،بره...همش باید مال من بشه.


نیم ساعت بعد:
شیشه سم از دست لرد روی زمین افتاد.مرگخواران ناله کنان دستهایشان را روی شکم گذاشته بودند.

-آخ...این چه سوپی بود؟
-وای مردم.از کروشیو بدتره.دستشویی کجاست؟
-مورفین بیا بیرون.ملت حالشون بده.

لرد کیسه یخ بزرگی را روی سرش گذاشته بود.
-اینا به خاطر معجونی که من توسوپ ریختم مریض شدن.ولی نمیفهمم اون تیکه آجر از کجا افتاد رو سر من؟

مورفین روی صندلی کنار لرد نشست.
-این که شاده اش دایی ژون.جام از اونجا هم اشر میکنه.حبش کردن جام فایده ای نداره.باید خودتو حبش کنی یه جایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/2/19 17:01:56
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1388 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که همچنان به جام خشمگین نگاه می کرد آب دهانش را قورت داد و رو به مرگخوارهایش برگشت و گفت:خب داشتم می گفتم...من میخوام هم محفلی ها رو نابود کنم و هم تمام مشنگزاده ها و شاید مشنگ های جهان را.

ناگهان صدای لرد عوض شد و چشمانش سفید شد و گفت:البته با کمک من تام...اینو فراموش نکن...

لرد به حالت اول برگشت و گفت:ا...چیزه...آره با کمک سالازار اسلیترین باید این کارو کرد.و من از شما هم کمک می خوام ولی همون جور که می دونید...

-شرم درد می کنه!

مرگخوارها:

لرد: خب سرت درد می کنه برو بخواب.چرا منو عصبانی می کنی بوقی!

همین که کلمه ی بوقی در خانه پیچید جام غرش کرد.

لرد به جام نگاهی کرد و گفت:دیگه به مرگخوارام فحش هم نمی تونم بدم؟

لرد رو به مرگخوار هایش کرد و گفت:ولی همون طور که می دونید مشکل من اینه...

او به جام آتش اشاره کرد و ادامه داد:من نمیدونم این جام چش شده.نه می تونم شکنجه بدم و نه می تونم فحش بدم.

مورفین گفت:من که باورم نمیشه.

این را گفت و با این حالت: برو روی شانه ی ایوان خوابید.

لرد گفت:ای مورفین بوقـ...کروشـ_اَه!

لرد از اینکه نمیتوانست کاری کند عصبانی بود.

مورگانا گفت:مای لرد نمیشه جام رو نابود کنیم؟

لرد تا خواست حرف بزند حالت چهره اش تغییر کرد و سالازار درونش گفت:نه...چون اونوقت من نابود میشم.

مورگانا:

لرد به حالت عادی برگشت و گفت:آره راست میگه.نباید جام رو نابود کنیم.

مورفین در خواب گفت:چه ارزون...چه جنس مرغوبی...چه قدر هم زیاده...!فکر کنم بتونم خیلی باهاش سر کنم...

لرد با عصبانیت گفت:یکی ببنده دهن اون بوق...اصلا ولش کن سنگ مفت گنجیشک هم مفت...کروشیو!

لرد فریاد زنان طلسمش را با عصبانیت به سمت مورفین فرستاد.مورفین که با درد زیادی از خواب بلند شده بود فریاد می زد.در این هنگام جام از روی میز پرت شد و شروع کرد به شلیک طلسم های گوناگون.

بلا بیهوش شد.نارسیسا فلج شد و مثل چوب روی زمین افتاد.لرد خلع سلاح شد و در این هنگام آواداکداورایی از بالای سر لرد عبور کرد و به دیوار خورد و دیوار ترک برداشت.

همزمان با آرام شدن جام همه ی مرگخوارهایی که آسیب دیده بودند خوب شدند.
لرد گفت:دو راه داره...یا باید جام رو یک جا حبس کنیم یا من رو یک جا حبس کنیم...

مورفین گفت:نه من رو یک جا حبش کنید تا ترک کنم!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن پذیرایی بزرگ و کم نور خانه گانت ها پر از افراد خاموشی بود که دور میز دراز و پر زرق وبرق نشسته بودند. دود عجیبی تمامی سالن را فرا گرفته بود. بلاتریکس نگاهی به منشاء دود،که منقل کوچک و سیاهی بود کرد و مخفیانه وردی را بسوی مورفین که روی منقل درحال فس فس کردن بود،روانه ساخت. در انتهای اتاق، بر روی صندلی بزرگ و اربابی ،لرد ولدمورت نشسته بود. برق نارنجی رنگ آتش شومینه در چشمان لرد دیده میشد. لرد از روی صندلی خود بلند شد. صورت بی مو و مارمانندش سرد تر از همیشه بنظر میرسید. لرد با چشمان سرخش نگاهی به مرگخواران انداخت و سپس با صدای آمیخته به تکبر و سربلندی گفت:امروز فقط خبرهای...یکی صورت این جنازه رو از تو منقل بکشه بیرون تا آتیش نگرفت.

با گفتن این، تمامی صورتها به مورفین، که بطور دردناکی در منقل بخواب رفته بود چرخید. ایوان چرخی به چوب خود داد و منقل را ناپدید ساخت. سپس، لرد دوباره شروع به صحبت کرد:
داشتم میگفتم....امروز فقط خبرهای خوب میشنویم!همون طور که متوجه شدید، جد من، سالازار دوباره....

ناگهان، با نام بردن "سالازار"، چشمان لرد دوباره سفید و صدایش دورگه شد:
سالازار کبیر،سرور مارزبانان!

لرد بر روی صندلی خود ولو شد و دوباره به حال خود بازگشت:
آه....همون که جدم گفت!من هنوز با جدم در مورد این که کی تو این بدن بمونه کنار نیومدم!هر از چندگاهی میاد بجای من تو بدنم....ولی این مهم نیست!

لرد مکث کوتاهی نمود و بعد دوبار ادامه داد:من امروز نتنها این جام رو بدست آوردم، بلکه قدرت جدم رو هم گرفتم! این یعنی پایان محفل و ...بارتی اینقدر به ردای من نچسب!...پایان محفل و شاید آخر ماگلهای جهان!

لرد نگاه خشنی به بارتی، که با ردای لرد در حال تاب خودن بود نمود و وی را از خود دور کرد.
- تنها مشکل اینه که ما باید کاری کنیم که دیگه هیچ خروسی رو سر من منفجر....کروشیو!خب اومدم یک سخنرانی بکنم مثلا
این از مورگان، اون از بارتی اینم از این احمق!آخه تو کدوم خراب شده ای با بیل میان تو جلسه که تو دومیش شدی؟
لرد نگاهی به مونتگومری که کنار زنش نجینی نشسته بود نمود. مونتگومری از درد به خود پیچید.ناگهان، تیر سیاه رنگی از جام آتش بیرون پرید و به تابلو بالای سر لرد برخورد کرد.تابلو بخاطر برخود تیر از جای خود کنده شد. لرد صدای عجیبی از خود دراورد و بعد تابلو را با قدرت جدش مهار ساخت.لرد نگاهی به تابلو، که با فاصله کمی از وی بر روی زمین افتاده بود انداخت و گفت: این جام باز داشت منو به کشتن میداد!این بار رو تونستم خودمو نجات بدم!خدا بعد رو بخیر کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/2/19 0:23:53
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/2/19 0:25:46
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/2/19 9:36:55
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین سلانه سلانه به سمت ظرف بلورین سرشار از یخ که روی میز قرار داشت حرکت می کرد و زیرلب غر میزد:
- شد بار گفتم این خواهرمو بپام دور و ور اون مشنگه نفلکه! دو روژ حواشم نبود این بلا شرمون اومد! شه می کنه اون نیمرگ مشنگیش! باب پش این دختره، بلا چیکاره ش؟ همش ادعای عشقولانشیش میشه و هیش کار نمی کنه!

بلاتریکس کنار لرد روی زمین زانو زده بود و با نگرانی به تاول های چرکینی که درحال ترکیدن بودند می نگریست:
- مرلین مرگش بده هرکی این بلا رو سر ارباب جونم آورده. سیسی، آهای سیسی! اون معجون ضد سوختگی رو آوردی بالاخره؟

نارسیسا با اکراه و درحالی که سعی می کرد چشمش به تاول های درشت و زگیل های زشت روی سر لرد سیاه نیفتد، چوبدستیش را تکان داد و ظرف معجونی از روی دراور عتیقۀ مروپ گانت بلند شد و به دست بلاتریکس رسید. بلاتریکس با دستمال سفیدی چرک هایی که مثل رودخانه از سر لرد جاری شده بودند پاک کرد، دستمال بعدی... باز هم بعدی... همچنان ادامه دارد!

ایوان از در وارد شد و جدال بلا با دستمال هایی که قادر نبودند مثل آدم سر لرد سیاه را پاک کنند، تماشا کرد. کمی دودل ماند که در کار بلاتریکس دخالت بکند یا نه! ولی عِرق مرگخواریش پیروز شد:
- کلینیسیوس!

با حرکت چوبدستی ایوان، سر لرد به درخشندگی ماه شب چهارده شد و بلا همچنان که از فرصت استفاده می کرد و معجون را به سر لرد می مالید، چشم غره ای به ایوان رفت:
- این یه دفه اشکالی نداره. ولی دفه بعد تو کارم دخالت کنی میدم همۀ نقدای تالارو خودت تنهایی انجام بدی!

ایوان سعی کرد تهدید را نادیده بگیرد و به مورفین پیوست که هنوز نتوانسته بود ظرف یخ را از روی میز بلند کند:
- می خوای شربت درست کنی مورف؟ یخ به درد سر ارباب نمی خوره!

- ژون تو هی می گفتم یه شی یادم رفته ها! به مرلین قشم فک می کردم منقله.

در همین لحظه صدای جیغ بلاتریکس شنیده شد:
- ارباب جون چی شد؟

همۀ نگاه ها به سمت لرد سیاه برگشت. چشمان لرد به سفیدی گراییده بودند و صدایش تغییر کرده بود:
- من سالازار کبیر هستم که به این جهان بازگشته ام. احترام بگذارید!

مرگخواران با حیرت نگاهی به لرد سیاه و نگاهی به زانوان خودشان انداختند که بی اختیار به زمین می رسیدند و کم کم نیرویی عجیب آن ها را وادار به تعظیم می کرد.

کمی بعد!


مورگانا کتابی قطور را روی زانویش گذاشته و به آهستگی برای سایرین زمزمه می کند:
- جام آتش پس از شناسایی ارباب اصلی خود، نماینده ای از خود خارج می کند و اربابش را به بیشترین قدرتی که می تواند آرزویش را بکند می رساند. این نماینده انفجاری بر سر ارباب جدید به وجود آورده، تمام نیروی حادویی جام را به وی منتقل می کند!!!

اینیگو که متفکرانه و عمیق به این جملات گوش می کرد با صدایی به همان آهستگی صدای مورگانا نظر داد:
- یعنی اون خروسه همۀ قدرت جادویی خودشو داده به ارباب و تبدیلش کرده به سالازار کبیر؟

بلا:
- حالا یعنی می تونیم محفلیا رو بترکونیم؟

همه با شادی به چشم انداز زیبایی که پیش رو داشتند، لبخند زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/18 21:05:16
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا جام اسم صاحب جدید خودش رو میدونست و لرد ولدمورت صغیر!! دارنده ی جام آتش شده بود.
- مورفین...مورف بیا اینجا ببینم!

-

- مورف...با توام، بیا اینجا کارت دارم.

- بله ارباب؟ در خدمتم(در ذهن وی: الهی دیگه نبینمت، کچل معلق)

- یه میز شیک، زیبا و نسبتا بلند برای این جام عزیز میخوام.

مورفین با شنیدن این حرف، سرش رو تکان داد و خم و راستی شد و به سمت انباری خانه گانت ها حرکت کرد.

از سالن پذیرایی خارج شد و به سمت دری که زیر راه پله تعبیه شده بود، رفت. وردی را زیر لب زمرمه کرد، صدای تق کوتاهی به گوش رسید و در باز شد. مورفین که از خماری به سختی راه میرفت، تلو تلو خوران وارد در شد و چوبدستی اش را روشن کرد.

راه پله نسبتا طولانی بود و وسط آن دو عنکبوت بزرگ در حال تمیز کردن بینی هایشان بودند(دستشون تو دماغشون بود). مورف رو به آنها کرد و گفت:
- هر وقت من میام باید دشتتون به مغژتون رشیده باشه؟ هان؟

او از راه پله گذشت و وارد زیر زمین_ خانه شد. بوی نم همه جا را پر کرده بود و تاریکی دوستی همیشگی برای زیر زمین بود.

ناگهان صدایی آمد و گربه ای به سمت مورف پرید:
- ای گربه مژخرفف، اژ کژا اومدی؟ هان؟...سکته کردم، اه

-

-

مورفین گربه را در حال زبان در آوردن دید اما از بس خمار بود به آن توجهی نکرد. کمی جلو تر دو اتاق کنار هم بود، مورفین به اتاق اولی وارد شد. همه جا پر بود از میزف انواع و اقسام میز. مورفین گشت و گشت و بالاخره یک میز قدیمی با پایه های بلند و کنده کاری شده پیدا کرد.

روی میز را فوت کرد و آنرا تمیز نمود، و به سمت اربابش به راه افتاد.

ده دقیقه بعد

- ارباب...هه هه هه(افکت نفس زدن)....پیدا کردم، خستگی مردم. این خوبه؟

- دو ساعته منو کاشتی رفتی، آخرش اینو اوردی؟ کروشیو

موفین جیغی کشید و از درد به خود پیچید.
اما هر دوی آنها از جام غافل شده بودند، ناگهان شعله های آبی و زیبای جام، رنگ خون به خود گرفت و وحشیانه به اطراف پاشید.
جام شعله میکشید و آتش به اطراف میپاشید که ناگهان یک پرنده شبیه خروس از وسط آن خارج شد. خروس آتشین به طرف لرد سیاه آمد.
- ارباب، ارباب، اونو...اونجا رو!

لرد با دیدن خروس شروع به دویدن کرد و به طرف مورفین دوید. اما مورفین جا خالی داد و لرد به دیوار بر خورد کرد و صاف شد.خروس هم از فرصت استفاده کرد و بالای سر او ترکید.

یک ساعت بعد

- آه، آخ ، وای، سرم، ای وای، میسوزه، مورف...مورف، یکم یخ دیگه بیار....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/2/18 19:52:46
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/2/18 19:54:30
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین همچنان که به سمت در میرفت زیر لب غرولند می کرد:

- اَه! اَه! اَه! اومده نشسته تو خونه ی من چپ و راست ارد میده. یکی نیشت بهش بگه مرتیکه ی پدر مشنگ، اون خونه ی ریدلِ خراب شده مال کیه؟ دژ مرگ مال کیه؟ خونه ی اربابی مالفوی و وزارتخونه در اختیار کیه؟ این همه جا داری، عدل باید بیای رو شر من هوار شی؟
- چیزی گفتی مورف؟
- نه ارباب! از حضور شما در خونه ی گانت ها در پوشت نمی گنجم و همینجور بیخودی اظهار مسرت می کنم پیش خودم!

مورفین در را باز کرد و ققنوس زیبایی را دید که در کنار جام مرصعی روی پلکان خانه ی ریدل جا خوش کرده بود.
- اِ؟ این دیگه چیه؟ چه خوشگله! چه جواهراتی داره! یعنی چقدر می ارزه؟ میشه باهاش 5 کیلو خرید؟

متفکرانه جام را برداشت و در حالیکه ققنوس را شوت می کرد زیر لب زمزمه کرد:
- صدبار به این پیرزن همسایه گفتم مرغ و خروساتو ببند نیان تو حیاط ما. به خرجش نمیره که.

جام را زیر ردایش پنهان کرد و با خود اندیشید:
- از جلوی ارباب که ردش کنم تمومه. میشه مال خودم. آبا که از آسیاب افتاد میبرم میفروشم خرج دوا درمونم می کنم.
- من اوکلامنسی بلدم، مورف. این صد بار! وردا بیار ببینم باز چی بلند کردی؟
-

***

انگشتان باریک و بلندش جواهرات درشت جام را لمس می کرد و چشمان سرخ رنگش شرورانه تر از پیش می درخشید:
- ها ها! شرط می بندم اینو فوکس آورده بود.
- نه، مرغ همشایه بود.
- می دونستم یه روزی به قدرت و توانایی من اعتراف می کنه. حتی اگه بعد از مرگش باشه. می دونی این چیه مورف؟
- سماوره؟

لرد انگار که حرف مورفین را نشنیده ادامه داد:
- این جام آتشه. مسئولان نگهداری از این جام همواره قدرتمندترین جادوگران هر دوران بودند و حالا بعد از مرگ دامبلدور که به ناحق تصاحبش کرده بود این جام به من رسیده و حالا وقتشه که با صاحب جدیدش آشنا بشه. شعله وریوس!

اتفاقی نیفتاد.
- چرا روشن نشد پس؟ بروشن!...

باز هم اتفاقی نیفتاد. مورفین بلند شده و خمیازه کشان و سلانه سلانه از اتاق خارج شد.
- شعله بکشیوس! آتیشیوس!...

پنج دقیقه ی بعد مورفین با پیت نفت در دست به اتاق برگشت، خواهرزاده اش را که روی جام چنبره زده و سعی می کرد با آواداکداورا روشنش کند کنار زد. جام را لبریز از نفت کرده و ته سیگارش را به داخل جام انداخت.
شعله های آشنای آبی رنگ همه جا را روشن کرد.

لرد: در مورد این موضوع به کسی چیزی نگو، خب؟
مورفین: خرج داره!
لرد: بفراموش!
مورفین:
لرد: اونقدرا هم خرج نداشت دایی ساده لوح عزیز.

سپس با خط خوش نام "ارباب لرد ولدمورت کبیر" را بر تکه کاغذی پوستی نوشته و داخل شعله ها انداخت تا لحظه ای به رنگ سبز بسوزند و جام نام صاحب جدیدش را تا ابد به خاطر بسپارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1388/2/18 14:52:48

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



جنگ جدید
^^^^^^^^^


- مـُـرد!.. بالاخره از شرش خلاص شدم.. تنها کسی که از من می ترسید!

- فیسوو فیس واسه؟! (کاملا مطمئنی تامی؟!)
- نفهم بی تربیت جسور گستاخ.. تامی! چه جسارتا.. فقط ریش دراز حق داشت به من بگه تامی.. اونم که از برج نجوم افتاد پایین مثل هندونه شپلخ شد!
- سی سیه سو فیسس سو سینه سا سوسانو!(فصل نقصی در نقشه رو هم بخونی بد نیست تام!)
- اون سوسانو چی بود که تو گفتی؟!
-

از اول زندگیش هیچ همدمی جز این کرم بسیار دراز نداشت. بی کار و بی عار و ولنگار کنار آتیش شومینه می نشست و با مارش از این در و اون در حرف می زد. نقشه می کشید و نقشه هاش نقش بر آب می شد!

ولی خب در آخر این اون بود که تونست از شر مزاحمتهای دامبلدور خلاص بشه. وقتی به ریشهای سفید و انبوه دامبلدور فکر می کرد حس عجیبی درونش رو فرا می گرفت. انگار که نور ممد و جاسم دارشتن تو دلش لزگی می رقصیدن.. گاهی صداشون رو هم می شنید..!

- پنجرته داش گلیم آی فریبا فریبا!

بالاخره یه روز نورممد و جاسم رو پرت می کرد بیرون. اجاره خونه که نمی دن نصفه شب لزگی هم می رقصن! هووف! عینک نیم دایره ای و چشمان آبی دامبلدور.. یه حس عجیب دیگه ای داره. نو.. نو. نوستراداموس؟! ای بابا عجب اسم سختی داشت.. نو نو !؟

- نجینی اونی که پرسی از ویکی پیدا کرده بود اسمش چی بود؟
- سوسانو! (نوستالژِی! :grin: )

دو روز پیش مرد.. دیروز دفنش کردن، شب هم که مجلس ختمش بود. پس فردا هم براش سوم می گیرن. حتما باید به بلا و مورگانا سفارش می کرد که براش شام و حلوا بیارن. باید از توی میوه ها براش موز هم بردارن. پس مرگخوار داشتن به درد چی می خوره؟! یه شاخه گلایل که می تونن از روی قبرش کش برن!

چه طعمی داره زندگی بدون دامبلدور! لردولدمورت یا همون کسی که نباید اسمش رو برد از دیروز به خانه ی باستانی ( بنویسید باستانی بخوانید فکستنی!) گونتها اومده بود تا هم یه ذره هوای نجینی عوض بشه و هم روی فعالیتهای مشکوک و ناپسند دایی مورفین نظارت داشته باشه.

- تق تق تق ! دنگ!
- مورفین برو در رو باز کن.. حتما بازم اون یارو ترقه اومده برات برتی بات بیاره!
- سوسانو!
- شوشانو دیگه چیه شینیوریتا نجین؟!
- برو درو باز کن دایی!

و مورفین افتان خیزان به سمت در خونه ی ریدل رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/2/18 11:32:55
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/2/18 11:59:36
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/2/18 12:05:15
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده