-اینجا حرف حرف منه..میخواید بیایید،نمیخواید هم بیرون بمونید ملت بخورنتون!
و با این حرف بارون و آنیت با سرعت به جمع مدیران میپیوندن و سوژه داستان به جریان اصلیش بر میگرده!
---------------
تالار راونکلاو:
ساحره های گروه دور مرلین جمع شده بودن و از خاطره های شیرینش تو میلیون ها سال عمرش لذت میبردن.هر از گاهی ساحره ای چشمکی به مرلین میزد و مورد نوازش مرلین قرار میگرفت.پسر های تالار هم کمی اونور تر کنار شومینه جمع شده بودن و سعی داشتن نقشه ای بریزن که مرلین رو جلوی ساحره ها بد نام کنن.
-به نظر من این مرلین از موقعی که اومده باعث شده هیچ ساحره ای به ما توجه نکنه.
-واقعن راست میگی ادی..باید بفرستیمش از این گروه بره بیرون.
-به نظر من باید کاری کنیم که جلوی ساحره ها بد جلوه کنه!
بحث همچنان در جریان بود که ناگهان در تالار میشکنه و چند مدیر با غرور فراوون وارد میشن.کوییرل با سرعت میگه:
-ما مدیریم و عذرخواهی نمیکنیم.ما هیچوقت اشتباه نکردیم که عذرخواهی کنیم.اصن ما خیلی شاخیم و هیچکس حق نداره فک کنه که ما اشتباه کنیم.اصن حالا که اینجوریه مرلین رو بلاک میکنیم!
ملت:
استرجس کمی جلو میاد و به ریونی ها خیره میشه و با خشونت بهشون میگه:
-ما هر کاری دلمون بخواد میکنیم.وزارت رو هر موقع دلمون بخواد راه میندازیم،هر کیو دلمون بخواد تایید میکنیم.اصن حالا که اینجوریه ما مجسمه تو تالار هم تایید میکنیم تا ببینیم کی جرات داره حرف بزنه.اصن حالا که اینجوریه مرلین رو بلاک میکنیم.
ملت:
یکی از جوون های جویای نام راونکلاو که شجاع به نظر میرسید به خنده جلو اومد و جلوی کوییرل وایستاد و گفت:
-خب حالا برای چی اومدید تو تالار ما؟کارتون چیه؟اونو بگید وقت ما رو تلف نکنید.
حرف پسرک تموم نشده بود که به شدت بلاک میشه و حذف شناسش میکنن و پست هاشو پاک میکنن و چند تا از دوستان صمیمیش رو هم بلاک میکنن.
-ما اومدیم اینجا که زندگی کنیم و شما باید از اینجا برید بیرون!همینه که هست و کسیم حق اعتراض نداره!
ناگهان نور آبی تمام تالار رو پوشش میده.چشمان مدیران اذیت میشه و بعد هاله از نور جلوشون ثابت میشه.مدیران کم کم چشماشون رو باز میکنن و به هاله خیره میشن.کمی ترس تو صورت مدیران شکل میگیره ولی سعی میکنن خودشون رو شجاع تر نشون بدن.
هاله با صدایی گرفته شروع به صحبت کردن میکنه:
-تالار راونکلاو ،تالاری هست که تمام اعضای باهوش در اون فعالیت میکنن و حق زندگی دارن.من رو برداشتی که مغز های شما داشتم به این نتیجه رسیدم شما ذره ای هوش در وجودتون نیست.میتونید به گروه های دیگه برید.جای شما اینجا نیست!
و مدیران به شدت به بیرون پرتاب میشن و از ترس با بیشترین سرعت زندگیشون فرار میکنن.
ملت:
ویولت:من فکر میکنم که اگر اینا با این سرعت میتونستن تو المپیک بدوئن صد در صد مدال طلا میگرفتن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












منوي مديريت؟! مگه دامبلدور منو نداره؟ طلايي، خفن و اينا؟!


