جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

99 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
95 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
بقیه مدیران که حرف های آنیت رو اصن به حساب نمیارن و بدون توجه به آنیت به طرف تالار ریونکلاو حرکت میکنن.کوییرل که جلو تر از همه راه افتاده با غرور بر میگرده به بارون و آنیت که سر جاشون وایستادن میگه:

-اینجا حرف حرف منه..میخواید بیایید،نمیخواید هم بیرون بمونید ملت بخورنتون!

و با این حرف بارون و آنیت با سرعت به جمع مدیران میپیوندن و سوژه داستان به جریان اصلیش بر میگرده!

---------------
تالار راونکلاو:

ساحره های گروه دور مرلین جمع شده بودن و از خاطره های شیرینش تو میلیون ها سال عمرش لذت میبردن.هر از گاهی ساحره ای چشمکی به مرلین میزد و مورد نوازش مرلین قرار میگرفت.پسر های تالار هم کمی اونور تر کنار شومینه جمع شده بودن و سعی داشتن نقشه ای بریزن که مرلین رو جلوی ساحره ها بد نام کنن.

-به نظر من این مرلین از موقعی که اومده باعث شده هیچ ساحره ای به ما توجه نکنه.
-واقعن راست میگی ادی..باید بفرستیمش از این گروه بره بیرون.
-به نظر من باید کاری کنیم که جلوی ساحره ها بد جلوه کنه!

بحث همچنان در جریان بود که ناگهان در تالار میشکنه و چند مدیر با غرور فراوون وارد میشن.کوییرل با سرعت میگه:

-ما مدیریم و عذرخواهی نمیکنیم.ما هیچوقت اشتباه نکردیم که عذرخواهی کنیم.اصن ما خیلی شاخیم و هیچکس حق نداره فک کنه که ما اشتباه کنیم.اصن حالا که اینجوریه مرلین رو بلاک میکنیم!
ملت:

استرجس کمی جلو میاد و به ریونی ها خیره میشه و با خشونت بهشون میگه:

-ما هر کاری دلمون بخواد میکنیم.وزارت رو هر موقع دلمون بخواد راه میندازیم،هر کیو دلمون بخواد تایید میکنیم.اصن حالا که اینجوریه ما مجسمه تو تالار هم تایید میکنیم تا ببینیم کی جرات داره حرف بزنه.اصن حالا که اینجوریه مرلین رو بلاک میکنیم.
ملت:

یکی از جوون های جویای نام راونکلاو که شجاع به نظر میرسید به خنده جلو اومد و جلوی کوییرل وایستاد و گفت:

-خب حالا برای چی اومدید تو تالار ما؟کارتون چیه؟اونو بگید وقت ما رو تلف نکنید.

حرف پسرک تموم نشده بود که به شدت بلاک میشه و حذف شناسش میکنن و پست هاشو پاک میکنن و چند تا از دوستان صمیمیش رو هم بلاک میکنن.

-ما اومدیم اینجا که زندگی کنیم و شما باید از اینجا برید بیرون!همینه که هست و کسیم حق اعتراض نداره!

ناگهان نور آبی تمام تالار رو پوشش میده.چشمان مدیران اذیت میشه و بعد هاله از نور جلوشون ثابت میشه.مدیران کم کم چشماشون رو باز میکنن و به هاله خیره میشن.کمی ترس تو صورت مدیران شکل میگیره ولی سعی میکنن خودشون رو شجاع تر نشون بدن.

هاله با صدایی گرفته شروع به صحبت کردن میکنه:

-تالار راونکلاو ،تالاری هست که تمام اعضای باهوش در اون فعالیت میکنن و حق زندگی دارن.من رو برداشتی که مغز های شما داشتم به این نتیجه رسیدم شما ذره ای هوش در وجودتون نیست.میتونید به گروه های دیگه برید.جای شما اینجا نیست!

و مدیران به شدت به بیرون پرتاب میشن و از ترس با بیشترین سرعت زندگیشون فرار میکنن.

ملت:
ویولت:من فکر میکنم که اگر اینا با این سرعت میتونستن تو المپیک بدوئن صد در صد مدال طلا میگرفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
استر که خیلی هوای گروهشو داره، سریع میگه:

_ بیاین بریم ریون!! میگن هم با کلاسه، هم ...!!!


در این لحظه آنیتا چشمهای استر رو از حدقه در می یاره!!! و بعد میگه:

_ بچه های ریون مهمون نوازن!!


اما بارون در حرکتی مدیریتی، و بسیار باجربزه آنه!!! اعلام میکنه:

_ من مخالف هرگونه ریون رفتنی هستم!! بنده شخصا بلاهائی که سر کریچر بدبخت در اومد رو فراموش نکرده و نمیکنم!! شده از سرما و گشنگی بمیرم، نمیرمم توی اون خراب شده!!


خلاصه اسم اون دو گروه دیگه اومد به میون و هر کسی یه نقی میزد و یه افه ای می یومد!! اما در همین زمان بود که مدیریت کبیر و معظم سایت، سرکار خانم آنیتا خانم یک فکری به ذهنشون خطور میکنه که همه حال میکنن با این تفکر نبوغانه و بسیار عالی!! ( خود تعریفی 2020 !! )


_ به نظر من بهتره بریم جزایر بالاک، اونجا به تعداد خودمون، بچه ی بلاک شده ÷یدا کنیم، موهاشونو بچینیم و با یک معجون مرکب پیچیده، شکل اونا بشیم و بتونیم توی گروهاشون زندگی کنیم!!!!


ملت مدیر:


_ البته! یکیمون باید بمونه تا بقیه رو از بلاک در بیاره!!! یکی که بتونه یه چن شبی جای خواب بیابه(!) !



و هنوز حرف آنیتا تموم نشده بود که همه به بارون نگاه خثمانه ای انداختند!!

بارون: سرما میخورما!!! :ysed:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد - گوشۀ خیابون

کوییرل لیست شخصیت ها رو گرفته دستش و برای جلوگیری از افسردگی، مدام بالا و پایینش میکنه. عله برای تست میزان کش اومدن و مقاومت سیم سرورش، مدام اونو به سمت بارون خونالود پرت می کنه. سیم از بدن بارون رد میشه و به درختی که اونور خیابون قرار داره، برخورد می کنه و برمیگرده روی ملاج عله فرود میاد. عله یه بار ذوق می زنه و دوباره برای تجدید تست، سیم رو پرتاب می کنه.

ایوان و آنتونین مدام به علامت روی ساعدشون نگاه می کنن و مردد هستن که به اربابشون خبر بدن یا نه و آیا ممکنه بتونن اون شب رو توی انجمن مرگخواران بگذرونن؟

آنیتا و مونالیزا با بی خیالی شطرنج بازی می کنن. و استرجس بهشون می توپه:
- شما هیچ نگران نیستین چی به سرمون میاد؟

مونالیزا همونطور که با بی خیالی، فیل آنیتا رو می زنه جواب میده:
- من که تعصب گروهی ندارم. هرجا گیرم بیاد می خوابم. باقیش مشکل شماست.

و آنیتا ادامه میده:
- منم که تنها خانوم اینجام و شماها موظفین هوامو داشته باشین. اگه شده دور تا دور خیابون کشیک وایسین تا من راحت بخوابم، باید این کارو بکنین. تازشم... زیادی غر بزنین میرم پیش ارباب و زندگی جدیدمو تشکیل میدم.

استرجس زار می زنه:
- اینجوری که باشه ما می میــــــــــریم! ماااااااااااااااااا می میریم!

بارون خونالود رداشو تکون میده و چار لیتر خون می ریزه تو سرو کله استرجس و زبونش بند میاد. بارون با غرولند میگه:
- یه بار دیگه زار بزنی خودم با بلیط یه سره می فرستمت بالاک.

و عله همونجور که داره به خاطر قدرت و فنریت و گولاخی سیم سرورش ذوق میزنه میگه:
- من سرور زوپسم و همه کاره ام و اینا و میگم میریم تو خوابگاه یکی از گروه ها پاتوق می زنیم و برو بکس بوقی اون گروهو میندازیم بیرون و خوش خوشانمون میشه.

بقیه مدیران موافقن:
-

و مشکل جدیدی بروز می کنه. کدوم گروه رو انتخاب کنن؟

استرجس خودشو میندازه وسط:
- تالار اسلی خیلی شیکه. میگم بریم شپلخشون کنیم این اسلیا رو. همونجا پاتوق کنیم. اونقده مبل هاش شیکه. اونقده غذاهاش خوشمزه س!

بارون خونالود و ایوان نگاه پرتفاهمی به هم میندازن. بارون هشدار میده:
- یادتون باشه که کسی حق نداره اتاق من و ایوان رو ازمون بگیره. برین یه گوشه ای جایی واسه خودتون پیدا کنین ها!

عله درحالیکه به اتاق لرد ولدمورت فکر می کنه، سرشو به تایید تکون میده و به خوابگاه اسلی آپارات می کنن.

چهار ساعت بعد - کنار در خوابگاه اسلیترین!

مدیرا گوشه و کنار راهرو پخش و پلا شدن روی زمین و هرکدومشون با ناراحتی داره به زمین و زمان بد و بیراه میگه. ایوان و بارون خونالود بینشون دیده نمیشن. ولی همینکه کوییرل شروع می کنه لیست شخصیت هاشو به در ورودی تالار اسلیترین بچسبونه، در باز میشه و ایوان درحالیکه توی بارون خونالود (مشابه گونی!) پیچیده شده، به بیرون پرتاب میشه. مارکوس فلینت همونطور که شوت محکمش رو با افتخار انجام داده فریاد می زنه:
- گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل! من برنده شدم مورگانی!

و مورگانا لی فای درحالیکه غر می زنه:
- باید آزمایش دوپینگ بدی مارکی!

در رو محکم می بنده.

جماعت مدیران هاج و واج به بارون و ایوان که درهم پیچیده شدن و از هم تشخیص داده نمیشن، نگاه می کنن و ایوان که دهنش کف پای بارون خونالود قرار گرفته با روحیه ای بالا جواب میده:
- گروه به ما گفتن که خائنین به اصل و نسب رو به خوابگاه راه نمیدن (نگاهی به هری میندازه) و همینطورم گفتن گریفیندوریای بوقی نباید پاشونو بذارن توی اسلی (نگاه مجددی به هری و اینبار، کویی و استر) و البته گفتن حالا اگه تدی و جیمزی بودن یه چیزی! ولی با استر اصن کنار نمیان. تازشم من و بارون رو بیرون کردن چون همچین پیشنهاد بی شرمانه ای داده بودیم!

بارون خونالود که ابدا معلوم نیست سرش کجاست، از همون وسط مسطا میگه:
- من یه روزم از عمر منوی عزیزم باقی مونده باشه، همۀ اینا رو سوار کشتی می کنم. حالا می بینین.

مدیرا آه کشان، روشونو از بارون و ایوان برمی گردونن و سعی می کنن به سه گروه دیگه ای فکر کنن که ممکنه توش جایی برای خواب بیابن. (فعلو حظ کنیین. )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/7 14:52:16
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/7 14:57:14
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه الجدیدة!

دفتر مدیران!

جمع مدیران جمعه و همه مشغول یک کاری هستن. دالاهوف مشغول نگاه کردن به اعتراضات اعضاست که تمومی نداره ، کوئیریل داره عمامش رو دوباره می بنده و... چرا که اینقدر این تعداد مدیرا زیاده همشونم یک کاری میکنن نویسنده ترجیح میده تا طول پستش رو با این خز بازیا بلند نکنه!

تق تق تق!
ایوان : کیه این وقت شب در میزنه؟
آنیتا : بزار با منو چک کنم.
کلیک! دیــــد! تیک! ( افکت چیزای خفن پر دکمه! )
آنیتا بعد از بررسی : اسم : حشمت. فامیلی : غلامعلی. سن : 45 سال. اسم مادر : نصرت. اسم پدر : ماشالا. شماره شناسنامه : 00! محل تولد : دارقوز تپه! شغل :...

آنیتا مکس کوتاهی میکنه.
ایوان : خب؟ شغل؟
آنیتا : مامور مالیات هاستینگ!
دالاهوف با شنیدن این خبر روشو میکنه طرف عله سیم سرور.
- چند وقت میشه که نرفتی پیش اینا مالیات و هاست و از این بوقی بازیا انجام بدی؟
عله : یک چند سالی میشه!

تق تق تق تق!
در دوباره زده میشه.
مدیران :
صدایی از پشت در شنیده میشه : به نام قانون در رو باز کنید!
عله لخ لخ کنان میره و درو باز میکنه.
مردی با کت و شلوار سیاه رنگ و یک عینک آفتابی جلوی در دیده میشه.
- ما وظیفه داریم به علت پرداخت نکردن مالیات شما رو از این خوابگاه بیرون بندازیم.
آنیتا میخواد مخالفت کنه ولی جمله اش با صدای خشن و کلفت آقای مالیاتی نا تموم میمونه.
- همین الان منو هاتون رو بردارین و برین واسه خودتون یک جای دیگه پیدا کنین! کیش کیش!

و اینگونه مدیران در به در شدند تا شاید در میان دنیای جادوگری که هیچ گونه محبوبیتی ندارند ، جایی برای زندگی پیدا کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/7 14:14:44
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/7 15:11:41
where is my love...؟
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- كروشيو! من اول نارسيسا رو يه كتك مفصل ميزنم كه به تو ادب ياد نداد؛ بعد لوسيوسو از سقف اتاق تسترالا آويزون ميكنم، بعدم تموم اون نوني رو كه سر سفره ي ارباب خوردي رو از توي حلقومت ميكشم بيرون!! آقا اصلا من بايد تكليفمو با شما دو تا وروجك روشن كنم؛ يكاره پا شدين اومدين با من... من نميدونم شما مگه مدرسه ندارين؟! باب ايگور سر داستانو كج كنيم بريم خونه ي ريدل، من اين دو تا روز بندازم توي سياهچال...آخه بچه هم اينقدر نسبت به بزرگترش بي ادب باشه؟!

-

- اصلا يه بزرگي ميگه ادب خر، به ز جفتك اوست!! ( )


و اين است استكبار جوراب!!


خانه ي گريمولد

-

- عهه!! ميزنم بلاكت ميكنما؛ تو چرا اينقدر جيغ ميكشي؟

- بابايي!! من بايد جيغ بكشم؛ من طبق برنامه ريزي زندگي ميكنم؛ از ساعت 8 تا 10 صبح جيغ / از ساعت 10 تا 12 ظهر يويو / از ساعت 12 تا...

-

- خو چيه؟! اينهمه نبودي، حالا هم طاقت منو نداري؟

و درحالي كه بغض ميكنه، به هري خيره ميشه و ميگه:

- اصلا اگه يه منوي مديريت داشتم خودم بلاكت ميكردم تا ديگه اينقدر ما رو تنها نذاري؛ تا وقتي برميگردي نخواي ما رو بلاك كني!!

هري فكري كرد و گفت:

- منوي مديريت؟! مگه دامبلدور منو نداره؟ طلايي، خفن و اينا؟!

- اون كه تخم ققنوسه!! تو چقدر بي سوادي بابايي ... مگه تا به حال تخم ققنوس يا منوي مديريت نديدي؟!

هري درحالي كه ذهنش هنگ كرده بود، اتفاقات خونه ي ريدل و خونه ي گريمولد رو در ذهنش مرور ميكنه و سعي ميكنه نتيجه گيري كنه:

- پس اين منو كجاست؟! خونه ي ريدل نبود ... اينجا هم كه نيست ... اصلا كي گفته بود من بايد بيام اينجاها دنبال منو بگردم؟ آهان! من چون منو نداشتم بايد دوباره وارد ايفاي نقش ميشدم ... لعنت به عمه مارج كه اينقدر در عنفوان جواني به من ضربه ي روحي وارد كرد

منوي من هيچ جاي ديگه ايي نيست به جز همون جايي كه اين چند سال بودم؛ خوابگاه مديران...

در اينجا ادي ماكاي در حالي كه پست رو با موفقيت به عمه مارج تحويل داده، دست عمه مارج رو ميفشاره و سري براش تكون ميده و ميره!!




- بقلي بگير...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
خوابگاه مديراااان ؟؟؟!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
كمي اونورترتر (اونرتر از اونوري كه 3 تا مرگخوار به محفل رسيدن)، يهو در باز ميشه و ادي ميپره تو:
-ها؟ چي؟ كو؟ كجا؟
ناظر انجمن: اَه ... بابا اين ارزشي بازيا چيه!
ادي: من فقط ميخواستم بگم عله با كوييرل ...
ناظر انجمن ميپره وسط: سانسووووور ميكنما !
-آقا نخواستيم ... كات!
-----------------------------

كمي اونورترتر (اونرتر از اونوري كه 3 تا مرگخوار به محفل رسيدن)، يه چيزي ميلرزه!
-آه ... بيا بالا ... حالا اينور ... حالا اونور ...
-چرا همچين ميكني تو بيناموس؟ هر لرزشي كه "لرزش" نيست! يه چيز ديگه داره ميلرزه ...
-ها؟ چي؟ كو؟ كجا؟
-بزار خوب ببينم .... هااااا ! اين يه گوره! گورخر نه ها! گور ... قبر!
**آهنگ ترسناك مياد روي صدا**
-گويا يكي داره توي اين قبر ميلرزه!
-آه ... اوه ... بيا بالا ... حالا ...
-خفه شو بابا! بزار ببينم كيه! چي ميگه ...
-ها ... روش نوشته رون ويزلي! زننده‌ي تاپيك خوابگاه مديران!
-حالا چرا داره تو گور ميلرزه اين جناب رون ويزلي؟
صدا از توي قبر: خاموش كن اون آهنگ ترسناك رو باو ... (آهنگ خاموش ميشه يا نميشه حالا مهم نيست! بقيه شو بخون (نكته كنكوري: هميشه كنكوري‌ها گول همين حواشي رو ميخورن و وقت را از دست ميدهند.) ) ...
يكي از خوانندگان: بابا پستت طولاني شد ... بگو چي ميخواستي بگي لامصب !!
-هيچي! يارو داره تو گور ميلرزه كه همه چي(محفل و جاسوسي و ...) اينجا ديده ميشه غير از خوابگاه مديران!
ناظر انجمن: وات؟ مسخره كردي مار ِ؟! ... اين چه وضعشه آقا ... پاك ميكنم اين پست اراجيف رو
-نه آقا تو رو به حق آفتابه مرلين ... يه فرصت ديگه بهم بدين ... كات!
-----------------------------

- ...
ناظر انجمن:
- ... ... . ....
-چي آقا؟ خط بريله؟ مگه ما كوريم؟
ناظر انجمن: گويا زننده‌ي اين پست هنگ نموده!
-تكليف چيه آقا؟ (و يا شايدم، خانوم؟!)
ناظر انجمن: بقلي بگير !
بقلي: چيو بگيرم؟
ناظر انجمن:

کمی اونور تر 3 مرگخوار به نام های بارتی و دراکو و بلاتریکس با سرعت به مخفیگاه محفل رسیدن.اونها با دستور لرد برای جاسوسی از وضعیت فعلی محفل اومده بودن.

-خب بلا چجوری وارد ساختمون بشیم؟
-من چمیدونم!
-من فکر کردم وقتی بالا پایین میپریدی تا این ماموریت رو قبول کنی میدونی باید چیکار کنی.


( مدير ايفاي نقش: هوووو ناظر! اين لوس بازيا چيه ... دفعه ديگه ببينم از اين چيزا هاااا
ناظر ِ بدبخت ِ از همه جا بيخبر هم با اين جيغ خب غش ميكنه ديگه!
نتيجه اخلاقي: فعلاً تا ناظر تو غشه، هرچه ميخواهد دل سيفيد و تپلت بگو.
-آقا بقلي، زودتري اين پست قبلي رو ادامه بده تا اين پست رو پاك نكردن)

-.... كات!

این پست بدلیل نامشخص بودن سوژه و بهم زدن روند تاپیک حساب نمیشو. لطفا از پست قبل ادامه بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادی ماكای در 1388/4/16 0:27:30
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/16 14:27:59
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس در حالی که از خواب ده روزش بلند شده بود به طرف تابلوی اعلانات عمومی رفت.تابلوی اعلانات عمومی،تابلویی بود که تمام جامعه جادوگری میتونستن ازش استفاده بکنن.استرجس در حالی که سرش به نشانه سلام به کوییرل و دالاهوف نشون داد به طرف تابلوی اعلانات رفت و اعلامیه ای جدید زد.

متن اعلامیه:انتخابات وزارت رو به زودی راه میندازیم.

بعد از چسبوندن به اعلامیه به دالاهوف گفت:

-آنتونین من میرم بخوابم.تو برای فعال نگه داشتن گالری هر روز 40 تا عکس بفرست و خودت تایید کن.ملتم هر چی عکس فرستادن تایید کن که اعتراضی نشه.

و سری به نشانه شب به خیر به کوییرل و دالاهوف نشون داد و رفت تا 10 روز دیگه بخوابه و بعدش بیاد اعلامیه بعدی رو بزنه.


---------------------
هری نمیخواست که قضیه رو تابلو کنه که دامبلدور و محفل عصبی بشن.میخواست به نرمی و در صورت امکان با دزدی منو رو به دست بیاره و به کمک منو از اونجا در بره.پس با لبخندی پشت دامبلدور زد و گفت:

-اوه آلبوس..چقدر پیر تر شدی.از زمانی که از اینجا رفتم خیلی شکسته تر شدی.
-اوه هری..راست میگی.در عوض تو خیلی سیفیت تر و خوشتیپ تر شدی!

هری از ترس به سرعت از دامبلدور دور شد و سعی کرد که بیشتر با الستور باشه تا بتونه اطلاعات لازم از تغییرات محفل رو هم بگیره.اونها وارد آشپزخونه بزرگی شدن.هری احساس کرد که آشپزخونه قبلن کوچیک تر بوده.سرامیک های سفید رنگ زیبایی تمام آشپزخونه رو فرا گرفته بود و جای وسایل کهنه رو وسایل مدرن و ماگلی جدیدی گرفته بود.آرتور هم مثل همیشه مشغول ور رفتن با یکی از دستگاه های ماگلی بود.دل و روده یه ماکروفر رو در آورده بود و با دقت به وسایل الکترونیکیش خیره شده بود.

همه دور میزی نشستن و با لبخندی به هری خیره شدن.آلبوس نگاه مشکوکی بهش کرد و هری احساس کرد که زخم پیشونیش دوباره میسوزه.چون جدیدن زخمش به منو مدیریت حساس شده بود و هر موقع به منو نزدیک میشد سوز زخمش زیاد میشد.شب ها خواب منوی مدیریتش رو در حالی که ملت رو بلاک و حذف شناسه میکنه رو تو تالار اسرار دیده بود.بار ها فقط تا یکی از در های تالار اسرار میرسید ولی آخرین بار به آخرین در هم رسیده بود.

-خب هری از اتفاقاتی که برات افتاد بگو.خیلی خوشحال میشیم بفهمیم چه بلاهایی سرت اومد.
-والا من آخرین باری که یکی از جان پیچ های لرد رو کشتم متوجه شدم که لرد به نیت 500 دونه ریش مرلین،روحش رو 500 قسمت کرده و 500 تا جان پیچ درست کرده.در نتیجه بی خیال نابود کردنشون شدم و مشغول به کار دیگه ای شدم.
-
-اول خیلی بیکار بودم و همش حوصلم سر میرفت ولی بعد از مدتی یکی از وبمستر های اصلی سایت دیگه به من یاد داد که بلاک کردن چه حالی میده.از اون به بعد هر از گاهی یکیو بلاک میکنم تا ملت بریزن و اعتراض کنن.بعد منم بهشون میخندم و میگم که همینه که هست!

آرتور از رو جسد ماکروفر بلند شد و با لبخندی گفت:

-حالا چی شد که دوباره اومدی به ما سر بزنی؟

هری مقداری مکث کرد.به این نتیجه رسید که فعلن وقت بیان کردن درخواستش نیست.در نتیجه با آرامش گفت:

-من دلم برای شما خیلی تنگ شده بود.اومدم که چند روز پیشتون باشم به یاد اون روز ها!

---------------------
کمی اونور تر 3 مرگخوار به نام های بارتی و دراکو و بلاتریکس با سرعت به مخفیگاه محفل رسیدن.اونها با دستور لرد برای جاسوسی از وضعیت فعلی محفل اومده بودن.

-خب بلا چجوری وارد ساختمون بشیم؟
-من چمیدونم!
-من فکر کردم وقتی بالا پایین میپریدی تا این ماموریت رو قبول کنی میدونی باید چیکار کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در غروب غم انگیز آفتاب با پای پیاده به طرف محفل ققنوس حرکت کرد.سه روز بعد وقتی به گریمالد رسید به یاد وصیتی که سیریوس قبل از مرگش به او کرده بود افتاد.
-هری جان، ما جادوگرا یه روش خوب برای جابجایی داریم.اسمشم آپاراته.حالیت شد؟

هری آهی کشید و در خانه شماره 12 را زد.

-کیه؟
-من!
-تو کی هستی؟
-باز کنی میبینی.

در به آرامی باز شد و سر قرمز رنگی از لای در خارج شد.
-هوم؟باز کردم.ولی هنوز نمیدونم تو کی هستی.

هری به فکر فرو رفت.یعنی غم و اندوه از دست دادن من او را تا این حد عوض کرده بود؟موهای روی پیشانیش را کنار زد و به زخمش اشاره کرد.
-حالا دیگه باید شناخته باشی.بکش کنار میخوام برم تو.خیلی خستم.

مالی ویزلی خنده بلندی سر داد.
-کجا کجا؟این که چیزی نیست.ببین منم دارم.دیروز آرتور با ملاقه کوبید تو سرم.هرکی سرو کلش زخم و زیلی شد که نمیتونه سرشو بندازه بیاد تو.اینجا یه مقر مخفی و سریه.برو پی کارت.

هری با عصبانیت فریاد کشید.
-بابا من هری پاترم.پسری که زنده ماند.وب مستر اعظم.دامادت.همونی که مار شد شوهرتو نیش زد.

با صدای فریاد هری ملت محفلی جلوی در جمع شدند.تد ریموس لوپین درحالیکه دست جیمز را گرفته بود با حالت تهدید آمیزی دندانهایش را به غریبه نشان داد.
-هری دیگه کیه؟تو چیزی یادت میاد دامبلدور؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-هوم...فکر میکنم یه هری داشتیم قبلا.ولی گذاشت و رفت.و بس که به اینجا سر نزد کم کم فراموش شد که محور داستان هریه.عجب...پس تو هری هستی.باید ثابت کنی!سه بار بگو ولدی بده.بد،بد،بد.

هری به منوی زیبایش فکر کرد.نگاهی به دور و برش انداخت و زیر لب تکرار کرد.
-ولدی بده بابا.بد،بد،بد.حالا بذارین بیام تو.ممکنه تحت تعقیب باشم.

دامبلدور لبخندی زد و هری را به داخل خانه راهنمایی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هری همچنان توی کمد بود و به این فکر می کرد که چطوری میتونه منوی مدیریتشو پیدا کنه که یهو یاد حرف آنتونی میفته !
اون شنل نامرئی باباتو گذاشتی واسه روز عروسیت؟ باب الانم مفیده ها! نه فقط روزایی که می خوای از دست ملاقه های جینی نجات پیدا کنی.

هری : آو ! فهمیدم !
و بعد شنل نامرئی شو از تو جیبش ! درمیاره و میندازه رو سرش و از کمد میاد بیرون .

-- چند دقیقه بعد --
هری زیر شنل نامرئیش بین مرگخوارا رفته تا خبری رو در مورد منوش بشنوه .
در نزدیکی هری ، مورگان الکتو و تره ور در حال صحبت هستن .

مورگان الکتو : همین الان جیمز از محفل بهم زنگ زد و گفت که دامبل یه چیز طلایی و خفن و کلفت و اینا که خیلی شبیه منوی مدیریت بود آورده توی محفل ... اگه واقعا دامبل به منوی مدیریت رسیده باشه چی ؟ فکر کنم اون میخواد از این سلاح کشتارجمعی ! برای نابودی ما استفاده کنه .پ
تره ور : قور قوووور غور ! (ترجمه : جدی نگیر اون جیمز بوقی همش خالی می بنده ، یه روز داشت به من می گفت بهش پیشنهاد کاندیداتوری وزارت شده و اونم قبول نکرده و گفته که من از سیاست متنفرم .)

هری با خودش : اوه ! پس این منوی بوقی من دست دامبله ! همین الان باید برم محفل!

خوابگاه مدیران
آنتونین منوی مدیریتش رو گرفته دستش و جلوی کامپیوتر نشسته و داره تاپیک گفتگو با مدیران رو می خونه.

آنتونین : هووم... ببینم این چی گفته ... اوه چه لحن تندی ! بلاک میشه !... بذار پست بعدی رو بخونم ...


Re: گفتگو با مدیران
واقعا دیگه شورشو در آوردین ! اون از تایید صلاحیت های ارزشیتون که سر و ته نداشت و سوژه خنده ملت بود و اینم از این ...


آنتونین : لحن این پست هم تند بود ، ولی اینو از ایفای نقش اخراجش میکنم واسه خنده !


Re: گفتگو با مدیران
من همین جا اعلام میکنم که با دو نفر قبلی موافقم !



آنتونین : پس تو رو هم باید بلاک کنم !!!


Re: گفتگو با مدیران
واقعا خیلی جالبه ! می دونیم و خودت هم می دونی که چجوری یهویی مدیر شدی ! ...



آنتونین : عجب ! هر چی بلاک می کنم ، این ملت از رو نمی رن ! تو هم برو پیش بقیه .


Re: گفتگو با مدیران
سلام ، من یه مشکلی دارم و اونم اینه که چت باکس رو کلا نمی بینم !!! لاگین هم میکنم ولی باز انگار چت باکسی در کار نیست .


آنتونین : آخ... اینو دیگه چرا بلاک کردم ، انتقاد نکرده بود که ، فقط مشکل فنی داشت !

در همین لحظه گوشی آنتونین زنگ میخوره ، هری پشت خطه .

آنتونی : سلام عله چطوری ؟ چه خبر ؟
هری : از خونه ریدل اومدم بیرون... دارم میرم پیش محفلی ها ، احتمال میدم اون جا باشه ، یه خبرایی شنیدم ، گفتم که بدونی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
منوی مدیریت هری پاتر گم شده، برای همین وی از گروه مدیران به بیرون انداخته شد. وی برای این که منوی مدیریتش رو پیدا کنه،مجبور به گشتن میان اعضای معمولی شده. هری برای گشتن در سایت،اول گروه مرگخواران رو انتخاب کرد. وی برای این که در گروه مرگخواران تایید بشه فرم لازمه رو پر کرده،ولی بگفته آنتونی برای تایید شدن باید یک هفته صبر کنه.در این یک هفته، هری بطور مخفیانه در اتاق بارتی و دراکو سکونت داره...
__________________________________________
هری نگاهی از روی عصبانیت به در بسته شده نمود و داخل یکی از کمدهای اتاق نشست.
بیست دقیقه بعد
صدای داد و فریادهای دراکو و بارتی از راه پله شنیده میشد. هری با شنیدن صدای آنها کمی جمع و جور تر نشست و از لای در نیمه باز کمد، به بیرون نگاه کرد. دراکو در اتاق را با عصبانیت باز نمود و همان طور که کیفش را به گوشه ای پرتا ب میکرد،روبه بارتی گفت: من نمیدونم! همین که من گفتم!یا امروز منچ بازی میکنیم یا به خاله بلا میگم کروشیوت کنه.
بارتی زبانش را برای لوسیوس دراورد و گفت: نخیر!امزور منچ بی منچ! امروز میریم کوییدیچ.
بارتی این را گفت و به سوی کمدی که هری در آن نشسته بود حرکت کرد. هری آب دهان خود را با ترس پائین داد. ناگهان، در اتاق باز شد. چهره نارسیسا که در یکی از زیبا ترین لباسهای خود بود در چهارچوب در پدیدار شد.نارسیسا نگاهی به بارتی و دراکو کرد و بعد گفت:بیاین ناهار...زود باشین.
بارتی با شنیدن این از رفتن بسوی کمد دست کشید و از اتاق خارج شد.کمی بعد دراکو هم بدنبال وی اتاق را ترک کرد.


خوابگاه مدیران


بوی زننده پیاز تمام خوابگاه را فرا گرفته بود.صدای کلفت کوییرل،که درحال خواندن بود در فضا شنیده میشد. کوییرل منوی مدیریت خود را در دست گرفته بود و همان طورکه آهنگ میخواند، ایپی دیگران را کنترل میکرد.
- وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر
منو مدیریت رو ببر با این دل همیشه دربه در
ساعت ببر تا من دقیقه ها رو نشمارم
هری رو ببر شاید یادم بره دوسش دارم
اون پیام ها رو ببر دیگه نمیخونمشون
آنیتا وانتونی رو پس بگیر تا من نسوزونمشون
اگه خواستی این تاپیک نحوه رو بردار از روی زمین
اما عمامم رو با خودت نبر فقط همین

در اتاق باز شد. آنتونی سوت زنان وارد اتاق شد و بر روی اولین صندلی نشست. کوییرل نگاهی به وی کرد و گفت:از هری چخبر؟
- فعلا جاش خوبه...باید صبر کنه تا لرد بهش جواب بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از