آنتونین قاشق را داخل کاسه سوپ گذاشت.
-خب؟ما منتظریم!
مورگانا لبخند معصومانه ای زد.نگاه تردید آمیزی به سوپش انداخت و چشمانش برقی زد.
-خب...راستش ما جسارت نمیکنیم جلوی مدیران محترم سوپ بخوریم.ارباب در مورد آداب معاشرت خیلی حساسه.شما بفرمایین میل کنین.
کوییریل نگاه غرورآمیزی به همکارانش انداخت و شروع به خوردن سوپ کرد.طولی نکشید که مدیران یکی یکی به خوابی عمیق فرو رفتند.
لبخند معصومانه مورگانا حالتی شیطانی به خود گرفت.
-خب سیسی...آنتونین و ایوانو ببر اتاقشون.فردا به هوششون میاریم.بقیه رو بذار دم در.ساعت نه بیان ببرنشون.
پایان سوژه_________________________________
سوژه جدید:کشتی مجلل مرگخواران به سرعت در اقیانوس آبی پیش میرفت.لرد سیاه درحالیکه روی عرشه کشتی ایستاده بود غرق در افکار سیاهش شده بود.
-هوممم...اول به جزیره A حمله میکنیم.اونجا رو غارت میکنیم.بعد به دهکده B میریم.اونم غارت میکنیم.چند تا برده هم گیرمون میاد.بعد به رشته کوههای Cمیریم و...
-شخ...شخ...شخ...لرد با عصبانیت به بلا اشاره کرد.
-این چشه داره شخ شخ میکنه؟خفش کن سریع.
بلا لبخند عاشقانه ای زد و رو به مورفین گانت که بالای دکل سرگرم دیده بانی بود فریاد زد:
-هی معتاد...چرا صداتو انداختی سرت؟مگه نمیبینی ارباب سرگرم کشیدن نقشه های مخوفه؟
مورفین دوباره تکرار کرد.
-بابا...شخ...
صدای مهیبی به گوش رسید.کشتی تکان شدیدی خورد و لرد و بلا به گوشه ای پرتاب شدند.دکل شکست و مورفین درست کنار لرد فرود آمد.
-ارباب یه شاعته میخوام حالیتون کنم شخره هست جلومون.داریم میخوریم به شخره ها.که خوردیم ژاهرا!
لرد با وحشت به کشتی که از هر طرف ترک میخورد اشاره کرد.
-وضعیت اضطراری...کشتی داره غرق میشه.قایق نجاتم که نداریم.همه مرگخوارا آماده شیرجه زدن تو آب بشن.زنا و بچه ها برن کنار.تنها جلیقه نجات مال اربابه.
نیم ساعت بعد:بلا نفس نفس زنان به لرد نزدیک شد.
-ارباب موهام خیس و سنگین شده.داره منو میکشه پایین.بارتیم که آویزون شده به ردام.میشه منم از یه گوشه تخته شما بگیرم؟
لرد با تکه چوب کوچکی که در دست داشت پارو زنان از بلا فاصله گرفت.
-نه.برو اونطرف.من مهمم.من باید زنده بمونم.
بارتی سرش را از زیر آب بیرون آورد.
-بابایی...یه تخته بود رفتی روش نشستی،یه تیکه چوب بود اونم کردی پارو،یه جلیقه نجات بود اونم که پوشیدی.نمیترسی احیانا سالازار نکرده غرق بشی؟!

مورفین به با آرامش روی سطح آب دراز کشیده بود به دوردستها اشاره کرد.
-کش...کش...کشـــتــــــی!
صدای فریاد لرد مرگخواران را به خود آورد.
-چرا ساکتین؟دست تکون بدین.جیغ و داد کنین.توجهشونو جلب کنین.
مرگخواران سرگرم داد و فریاد شدند.طولی نکشید که کشتی به آرامی مسیرش را به سمت لرد سیاه و مرگخواران غریقش تغییر داد.