جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]لودو بگمن، بلیز زابینی و سوروس اسنیپ سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری را تسخیر کردند و تحت فرمان لرد ولدمورت درآوردند. لرد که حالا به پرونده همه جادوگران دسترسی داشت دستور داد مطلبی تحت عنوان "زندگی و نیرنگ های آلبوس دامبلدور" برای پیام امروز بفرستند تا در آن چاپ شود. مطلب چاپ شده در روزنامه باعث شد اساتید هاگوارتز استعفا دهند و با استناد به آن مطلب، مک گونگال و لوپین دستگیر شوند و به پیش لرد آورده شوند.
[/spoiler]

آن شب، شب چهاردهم ماه دسامبر بود و ماه، نمایان و پرنور و تمام رخ در آسمان میدرخشید.

لرد ولدمورت: بیارشون تو لودو!

مک گونگال، لوپین و فورتسکیو قپونی و دست بسته پیش لرد آورده شدند و لودو گفت:
_سرورم، نمیدونید چقدر اذیت شدم تا بتونم مک گونگال و لوپین رو دستگیر کنم.

لرد: اونا رو ولش! فورتسکیو رو بچسب! بیا جلو ببینم!
فورتسکیو: ئه! الان شناختمت! تامی کوچولو تویی؟ یادته میومدی از من بستنی خوشمزه میخریدی؟
لرد: آره یادمه خوشمزه! و البته یادمه که همیشه بقیه پول بستنی هارو میپیچوندی!
فورتسکیو: آره، خب تو بچه بودی و من میخواستم بات شوخی کنم!
لرد: اشکال نداره منم الان که بزرگ شدم اون شوخی هاتو جبران کنم؟
فورتسکیو: نه! من که بی جنبه نیستم.
لرد: پس، کروشیــــــــــــو!

فورتسکیو در حالی که روی زمین افتاده بود به خود میپیچید. لرد ولدمورت رو به مک گونگال و لوپین کرد و گفت:
_ میخواین با شما هم شوخی کنم یا خودتون با زبون خوش اعتراف میکنید که در حق دامبلدور خیانت کردید؟

مینروا: نه اعتراف میکنیم! شما اگه بخواین ما به ترور جان اف کندی هم اعتراف میکنیم!

لرد ولدمورت: پس لودو سریع اعترافنامه رو بده اینا بنویسن و امضا کنن و سریع بفرست برای پیام امروز تا فردا چاپشون کنه!

در همین هنگام نور مهتاب به داخل اتاق و مستقیم در صورت ریموس لوپین افتاد. صورت ریموس در هم رفت و شروع کرد به تغییر شکل دادن

لودو: ددم وای! ارباب یادم نبود امشب شب چهاردهم ماهه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد – هاگوارتز – دفتر پروفسور دامبلدور

ققنوس آتشی رنگ دامبلدور دور تا دور دفتر دایره ای شکل دامبلدور ، از میان تلسکوپ ها و وسایل آویزان از سقف پرواز می نمود و جفت بنفش رنگش نیز دنبالش می کرد و به نوعی گرگم به هوا بازی می کردند. روی میز همیشه شلوغ دامبلدور، در میان اشیا رنگارنگ و مختلف، چندین مجله زنان با الگوهای بافتنی باز بود و دامبل با چشمانی تیز بین از پشت عینک هلالی شکلش به دستور العمل های درج شده در مجله عمل می کرد. در میان دستانش دو سوزن بزرگی تکان می داد و از ناکجا و کلافی نامرئی، برای خودش شنل نامرئی با طرح لیمو می بافت.

«آهان.. یه حرکت به راست...یه سوزن به چپ...سه تا قیچی به هوا... ایول...حله... اووووخ ! »

سوزن بزرگ از زیر انگشت اشاره دامبلدور عبور کرده بود و از سمت دیگر از بین ناخنش بیرون زده بود. با عصبانیت و دستی لرزان سوزن را بیرون کشید و آنرا روی مجلات باز روی میزش پرت کرد. درب دفترش بدون در زدنی از قبل باز شد. پروفسور فلیت ویک با قد کوتاهش در مقابل میز دامبلدور قرار گرفت و با حالتی عبوس فریاد زد:

«افتضاحه آلبوس ! افتضاح ! استعفا میدم ! »

و کاغذ پوستی ای را با اشاره چوبدستی اش روی میز دامبلدور قرار داد و با عصبانیت از دفتر دامبلدور خارج شد. دامبلدور منتظر ماند تا درب دفتر کاملا بسته شود، سپس سرفه ای کرد و با صدایی بلند گفت:

« صد تا مثه تو ریخته...کوتوله ! یه نون خور کمتر ! »

درب دفتر دامبلدور سریعا باز شد و این بار هاگرید، پروفسور اسپروات، پروفسور سینیسترا و پروفسور اسلاگهورن بدون اینکه حرفی بزنند نگاه های سرشار از نفرت به دامبلدور انداختند و کاغذهای پوستی استعفای خود را روی میز دامبلدور پخش کردند. اسلاگهورن کمی جلو آمد و درون جام خالی روی میز دامبلدور شیشه ای از معجونی بی رنگ را خالی نمود و با نفرت گفت:

« بخورش آلبوس ! واسه ذات کثیف خیلی خوبه. زود تمیزت میکنه »

و به همراه سه همکار دیگرش بلافاصله دفتر دامبلدور را ترک نمود. این بار دامبلدور ساکت ماند و در فکر فرو رفت که دوباره درب دفتر باز شد. پروفسور مک گونگال با کلاه دراز و ردای سبز رنگی به میز دامبلدور نزدیک می شد. با گونه ای خیس و صدایی گرفته لب گشود:

« اینه جواب این همه وفا و یاری ما ، آلبوس؟! چهل سال تمام به ما دروغ گفتی ؟! من نذاشتم تو توی هاگوارتز تدریس کنی؟ من بدبخت؟ افسوس ! »

و بدون اینکه حرف دیگری بزند نسخه ای از روزنامه پیام امروز را که در دستش مچاله شده بود مقابل دامبلدور پرتاب کرد و بدون آنکه حرف دیگری بزند از دفترش خارج شد. به محض خروج مک گونگال تابلوی مدیر و مدیره های پیشین هاگوارتز با نشان های دست و پا و به طور زبانی با انواع ناسزا از دامبلدور پذیرایی کردند و در یک چشم به هم زدن از قاب های خود محو شدند. دامبلدور با تعجب به تصاویر قدیمی خود در صفحه اول روزنامه نگاه می کرد که مونتاژ شده بودند. با دقت کلمات درج شده در زیر تصاویر را دنبال می کرد.


در دفتر پیام امروز

« نه جون آلبوس کسی پشت این مقاله نیست. حقیقت تلخه همیشه. درکت می کنم آلبوس. واسه همه پیش میاد. خودت که داری با دو تا چشمت می بینی تصاویر چاپ شده رو دیگه. سند از این واضح تر؟! »
آقای کاف، سردبیر پیام امروز در حالیکه کاغذهای مختلف و دست نوشته هایی را درون یک پوشه قرار می داد، بین کمدهای چوبی در یک سالن بزرگ گام بر می داشت و دامبلدور نیز با گام هایی سریع او را دنبال می کرد:
دامبلدور: « این عکسا مونتاژ شده »
کاف: « از اون حرفا زدیا آلبوس ! ما که عکسامون همه متحرکه. چطور میتونی مدعی بشی توی زوایای مختلف مونتاژ شده. امکان نداره. جای این دروغ ها بهتره جبران کنی »
و با حالتی عبوس کوه پرونده را در دست گرفت و گام هایی بسیار سریع دامبلدور را در تالار پرونده ها تنها گذاشت.
دامبلدور در افکارش: « کم مونده تام. مچتو میگیرم ! »


-----------------------------------------------------------

- تق تق تق !
با صدای در زدن، دفتر ریاست کوچک و منظم در سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری که موسیقی کلاسیک در آن پخش می شد تکانی خورد. لرد سیاه در حالیکه صورت نجینی را آرایش می کرد با دستپاچگی لوازم آرایش و سفید کننده ها که روی میز پراکنده بودند، درون کشوی میزش ریخت، نجینی را زیر پاهایش انداخت و گفت:
« اهم. کیه؟ »
صدا: « ارباب ! منم لودو ! سه تا مجرمی که گفته بودین رو دستگیر کردم. بیارمشون داخل؟ مک گونگال، لوپین و فروتسکیو ! بیارم ارباب؟ »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/9/24 16:24:24
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/9/24 16:26:14
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 03:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید عزیز شخصیتی که اینجا هست سوروسه نه سیریوس.سیریوس محفلیه.به لرد خدمت نمیکنه.
_________________________

- ها ، بله بله.الان متوجه شدم!اون...مثل بچه آدم میگین اون کیه یا ...؟
-ارباب...اسمشو نبر!
-اسمشونبر که خودمم!

لودو و سوروس به همدیگر نگاه کردند.
-ما هم تو راه به این نتیجه رسیدیم که این اسم خیلی برامون آشناس...نگو شما بودین!

لرد سیاه نگاه دقیقتری به مدارک انداخت.چشمانش از تعجب گرد و گردتر شد...رنگ سفید چهره اش به صورتی روشن و سپس قرمز تیره تغییر پیدا کرد.
-سریع همه اینا رو نابود کنین.بلیز!اون قسمت نیرنگهای دامبلدورو بده ببینم.

بلیزروی نزدیکترین صندلی لم داد.
-ارباب من نمیتونم این کارو بکنم!من فقط وقتی لازم باشه وارد عمل میشم.به نظر من از شخصیت مهمی مثل من در چنین کارهای پیش پا افتاده ای استفاده نکنین...

باران کروشیوهای لرد بلیز را از "مهم بودن" منصرف کرد.لرد سیاه سرگرم خواندن نیرنگهای دامبلدور شد.
-خب...لودو، این چیزایی رو که میگم بنویس.فردا صبح باید تو پیام امروز چاپ بشه.

آلبوس دامبلدور در سال دوم تحصیلش در هاگوارتز دانش آموز مشنگی بنام آریانا را که به برادرش گریندل والد توهین کرده بود به طرز فجیعی به قتل رساند.

قلم پر لودو از شدت تعجب شروع به جوهر پخش کردن کرد!
-ارباب؟آریانا دوستش نبود و خواهرش بود،مرگش در سال دوم نبود و بعد از فارغ التحصیلی بود!به طرز فجیع نبود و اشتباهی بود،گریندل والد هم برادرش نبود و دوستش بود...

لرد با عصبانیت حرف بودو را قطع کرد.
-حرف نباشه!تو بهتر میدونی یا من؟همینه که گفتم!مدرک هم داریم.سوروس، فورا مدارکش رو جور کن خودم امضا میکنم!

سوروس جور کردن مدارک را با مونتاژجادویی عکسهای دامبلدور شروع کرد.

لرد سیاه ادامه داد:
-خب...در سال سوم مدیریت پروفسور ولدمورت در هاگوارتز، آلبوس دامبلدور به ایشان مراجعه و درخواست شغل تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه را کرد که با توطئه دو تن از اساتید هاگوارتز این شغل به دامبلدور داده نشد.

لرد با دیدن چهره پر از علامت سوال لودو چشم غره ای به او رفت و لودو فورا دریافت که همه این اطلاعات بشدت درست میباشند.

-خب لودو...این حکمم امضا کردم.حکم جلب مک گونگال و لوپینه.یعنی همون دو تا استادی که نذاشتن دامبلدور تدریس کنه.برین بیارینشون اینجا.با حکم وزارت برین که نتونن مقاومت کنن.باید بازجویی و مجازات بشن.ضمنا درباره سوابق جادویی ریموس لوپین هم باید تحقیقاتی صورت بگیره.بشدت بهش مشکوکم.سر راه اون بستنی فروشه رو هم دستگیر کنین.یادمه بچه که بودم بقیه پولمو پس نمیداد.وقتشه که یه احوالپرسی کوتاه باهاش داشته باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که در عرض اتاق بلالا پایین می رفت ، پس از مدتی رو به بلیز کرد و گفت :
- هی تو ...
- کی ، با من هستید ارباب
- آره دیگه مگه با هوش تر از تو هم این جا هست ؟؟؟
- ارباب با من هستید
- آره عزیزم ، تو که زحمت کشیدی ، یک سری از نیرنگ های آلبوس رو پیدا کردی ، بپر سر کوچه یه 10 20 بار از هر برگش کوپی بگیر ؛ بعد ببر بین خونه های مهم پخش کن حق شما محفوظ می مونه .

لودو که انگار داشت کم کم از کوره در می رفت گفت :
- پس من این وسط نقش بوق رو ایفا می کنم ، ارباب جونم پس من چی ؟
- ببند ، مگه کار خاصی کردی ؛ فقط این جا رو تسخیر کردی . ولی چون من لرد مهربونی هستم ، برو اون سوروس رو از طلسمی در بیار و برین یه مدرکی چیز دیگه ای درباره این آدما که جدیدا معروف شدن در بیارین . می خوام تو شهر پخش کنم .
- آه البته سرورم ؟؟؟؟
- کییییییییییییییییییییه ؟؟؟؟
- دوباره شروع کرد ، قبل از رفتنت هم این سالازار رو خاموش کن .

2 ساعت بعد

- ببخشید ؛ می شه بپرسم تا الان کجا تشریف داشتین ؟
- خوب نه .
- چی ؟
- ها ، نه حالا چون لردی و ما با هم رفیق فابریکیم بپرس .
- تا الان کدوم گوری بودید ؟ ؟؟ ؟
- ارباب جونم ؛ طبق دستورتون من و سوروس یک سری مدارک فوق با حال پیدا کردیم ؛ دست سوروسه .
- ببینم .
- بفرمایید ارباب
- :proctor: اینا چیه ؟
سوروس و لودو که دست های هم رو محکم از پشت گرفته بودند هم صدا گفتند :
- همون چیزی که گفته بودید ، یه نگاه دیگه بهش بکنید ، درباره اون هم هست ؟
- کی ؟
- ارباب جونم ، اون دیگه ؟
- ها ، بله بله

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/9/24 17:42:29
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1389/9/24 17:43:29
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز زابینی: ارباب، من میدونم چه طوری از این اطلاعات سری که اینجا در اختیارمونه استفاده کنیم!
لرد ولدمورت: به به، بلیز زابینی! چه عجب، یادی از ما کردی!
بلیز: کم سعادتیم ارباب.
لرد: مامان خوبه؟ بابا خوبه؟
بلیز: خیلی ممنون، سلام دارن خدمتتون. نجینی شما خوبه؟ مرلین پدر و مادر مرحومتونو رحمت کنه. عجب آدمایی بودن!
لرد: بسه دیگه! ببند! سریع فامیل نشو!
بلیز:

لرد: حالا بگو ببینم چی میخواستی بگی در مورد این اطلاعات سری؟
بلیز: ارباب تا اونجایی که من میدونم اینجا تو سازمان امنیت جادوگری، پرونده همه جادوگران زنده و مرده هست. ما بریم پرونده دامبلدور را دربیاریم، شاید اطلاعات بدردبخوری داشته باشه!
لرد: برو در بیار!

دو، سه دقیقه بعد

بلیز: اورکا! اورکا! یافتم ارباب! عجب چیزی هم یافتم! داخل پرونده دامبلدور یه فصل کامل درباره "زندگی و نیرنگ های آلبوس دامبلدور"ه!
لرد: احسنت! آفرین! گل کاشتی! حالا بریم تو کار پخش کردن این اطلاعات و ترور شخصیت دامبلدور!

لودو بگمن: بابا من خودم تنهایی اینجا رو تسخیر کردم همه کارارو من کردم ارباب! من نوموخوام!
سوروس: راس میگه منم کمکش کردم! پس ما دو تا چی!
لرد: البته! پاداش شما محفوظه. الان تقدیم کنم یا بعدا؟
سوروس: الان، الان!
لرد: بفرمایید ... کروشـــــــــیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1389 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- امکان نداره
- یعنی شما حرف منو باور ندارید؟
- نه!
- باشه، منو قبول ندارید، وزیرو که قبول دارید؟ برید از خودش بپرسید ببینید این حکمو امضاء کرده یا نه ولی تا وقتی خلاف این جکم ثابت نشده من رئیس این جام چون از شخص وزیر حکم دارم
- وزیر؟ کدوم وزیر؟ الان که وزیری وجود نداره!
- اون دیگه مشکل خودتونه. حالا از جلو چشم گم شین تا همتونو اخراج نکردم.

همه کارآگاهان و کارمندان با عجله از دفتر ریاست ساواج که اکنون متعلق به لودو بود خارج شدند. لودو لیخندی از روی رضایت زد و پشت میزش نشست. ردای شکلاتی شیک و جدیدش را کنار زد و محکم چوبدستی اش را روی علامت شوم فشرد.
یه خاطر سوزش خفیفی که ایجاد شد پلک هایش را روی هم فشرد اما به سرعت بیخیال آن شد و شروع به گشت زدن در اطراف دفتر بزرگش شد که پر از پرونده های مهم و سری بود.

اندکی از گشت زدن سرخوشانه لودو نگذشته بود که لرد، جدش سالازار، سیوروس اسنیپ و بلیز زابینی داخل اتاق ظاهر شدند.
لودو بلافاصله تعظیم تمام قدی کرد و خواست پاچه خواری کند که با صدای فریاد سالازار مجبور شد بی خیال شود!
- آخخخخخخخخخخ! تکه ای از من جا ماند! چند بار گفتم این نوع حمل و نقل برای سن من مناسب نیست نوه ام!
- شما که سالمین جد بزرگوارم، مطمئین جاییتون جا مونده؟
- جلوی این غریبه ها که نمیشود، البته اخیرا خیلی به دردم نخورده بود، ولش کن!

لرد کمی قدم زد و سپس رو به لودو شروع به صحبت کرد: خوب لودو، تا این جا کارت رو خوب انجام دادی اما این اول کار بود. ما الان در موضع قدرتیم و به خوبی میتونیم به دشمنانمون ضربه بزنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس فلینت با چهره ای گرفته آروم آروم ازسازمان اطلاعات خارج میشه و مشغول تفکر میشه.
- خب... قرار بود که برم دنبال جیمز ولی خب اون کجا میتونه باشه؟

ولی سریعا به خاطر میاره که رئیس اطلاعات سری هست و از همه چیز آگاهه و خیلی خفنه و اینا پس سریعا راه خودش رو به سمت اولین مقصد یعنی مهد کودک کج میکنه.

.:: مهدکودک ::.

مارکوس با پالتوی بلند و عینک آفتابی گنده وارد مهد کودک میشه و مستقیم میره پیش متصدی.
متصدی لبخند بر لب پشت میز نشسته.
- بله بفرمایین؟
مارکوس : اومدم بچمو ببرم!
متصدی که آشکارا دودل شده ( قیافه مارکوس: سیبیل چخماقی با دستمال گردن سیاه!! ) که آیا این مرد بچه داره میپرسه : اسم بچتون چیه؟
مارکوس : جیمز سیریوس پاتر.
متصدی نفس عمیقی میکشه و میگه : همین الان یک آقایی با ریش بلند و عینک هلالی شکل اومد و بردش.

.:: بیرون مهد کودک ::.

مارکوس با سرشکستی، سلانه سلانه از مهد کودک خارج میشه که یهو یک پاترونوس الاغ جلوش ظاهر میشه.
- عر عر عر! آقای فلینت، من روفوس هستم. از زیر زبون بارتی که دستور داده بودید شکنجه بکنمش بیرون کشیدم که اونا قصد ترور وزیر سحر و جادو رو دارن. لطفا سریعتر خودتون رو برسونید. عر عر عر!

پاترونوس با عر عر پایانی غیب میشه و مارکوس فلینت رو با چهره ای سراسر بهت و تعجب تنها میذاره.
مارکوس که حالا قضیه جیمز رو به کلی فراموش کرده با صدایی هراسان گفت : میخوان وزیر رو ترور کنن؟

مارکوس اما بیشتر از این وقت رو تلف نمی کنه و به طرف وزارت آپارات میکنه تا هرچه سریعتر وزیر رو از سوءقصدی که به زودی انجام خواهد شد آگاه کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1388/6/8 12:05:04
تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][color=FF
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1388 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
30 دقیقه بعد، جلوی در سازمان حمل و نقل هوایی


مارکوس با یک لگد در را باز کرده و از سازمان بیرون آمد، سپس فریاد زد:
-مرتیکه بوقی، تو میخوای باعث هدر رفتن وقت با ارزش سازمان اطلاعات بشی؟روووووووووفووووووووووووس!

و ناگهان روفوس دوان دوان از ته راهرو پیدا شد و گفت:
-بله قربان؟!

مارکوس دستور داد:
-بارتی کراوچ رو دستگیر میکنی و به جرم سعی در ایجاد مشکل در کار های امنیتی میبری اتاق بازجویی و تا حدی میزنیش که انگیزه اش رو بگه

روفوس با خوشحالی گفت:
-بله، قربان!

و بازوی بارتی رو گرفت و به سمت دفتر خودش رفت.مارکوس با خود گفت:
-حالا باید خودم دنبال اون اغتشاشگران باشم.بهتره از خونه دوشیزه دورسلی شروع کنم.باید سیریوس رو بفرستم مراقب خونه اون باشه خودم هم باید برم تعقیب مجرم معروف جیمز سیریوس پاتر!

سپس فریادی زد که وزارتخانه را لرزاند:
-ســــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــــــوس


سیریوس با سرعت از در سازمان بیرون آمد و گفت:
-بله، قربان؟!

مارکوس جواب داد:
- برو و خونه مارجوری دورسلی رو برای مدت یک هفته تحت نظر بگیر و بیا به من بگو.من خودم باید برم سراغ یه نفر دیگه.

سیریوس احترامی نظامی گذاشت و گفت:
-بله، قربان.

مارکوس گفت:
-برو، اگه بدون اطلاعات خوب بیای میدمت دست دیوانه ساز ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/6/5 17:14:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
روفس که به شدت از جذبه ی مارکوس ترسیده بود، پرونده را برداشت و از سازمان خارج شد. زیرا که باید به زودی تمامی تحقیقاتش را به پایان میرسانید و به مارکوس تحویل میداد.

مارکوس هم که فضا را مناسب میدید. به سمت سیریوس رفت که چیزی بگوید. اما ناگهان در با صدای آرامی باز شد. بارتی کراوچ، رئیس سازمان حمل و نقل جادوگران از در وارد شد و مارکوس با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا چیکاره ای؟!

- من بارتی کراوچم بوقی. ما هم گروهی هستیم :دی از سازمان حمل و نقل هوایی اومدم. ما به کمک شما احتیاج داریم. خیلی ها هستند که در کارهای ما اغتشاش میکنند. شما باید به ما کمک کنید که این اغتشاش گران رو پیدا کنیم. تا به راحتی بتونیم صنعت حمل و نقل رو ارتقا بدیم.

مارکوس دستی به چانه اش کشید و گفت: زیاد چیز خاصی نفهمیدم. دفتر شما کجاس؟! بریم اونجا. با هم در موردش صحبت میکنیم... سیریوس! تو هم بشین اینجاها رو تمیز کن

- دفتر ما یه طبقه از اینجا بالاتره فکر کنم. یعنی فیلا که اونجاس دفتر ما. شاید بعدها باز جاش تغییر کنه. دنبال من بیاین..

مارکوس و بارتی به سرعت از اتاق خارج شدند و سیریوس به سمت وسایل تمیز کننده ای که در گوشه ی اتاق قرار داشت حرکت کرد..






5 امتیاز محاسبه شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:18:49
Re: سازمان اطلاعات و امنیت جادوگری
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید




بساط منقل و سیگار توی سازمان اطلاعات به راه بود که ناگهان در محکم به هم کوبیده و مردی قد بلند وارد دفتر شد.

مارکوس فلینت که از در وارد شده بود فریاد زد:
-شما ها دارید چه بوقی میکنید اینجا؟

سیریوس و روفوس از جا پریدن و روفوس با حالتی اعتراض آمیز گفت:
-تو دیگه کدوم بوقی هستی؟هر چی زده بودم پرید، باید پولشو بدی.

مارکوس فلینت که حالا دیگه جوش آورده بود فریاد زد:
-بوقی من فرمانده جدید این بخش هستم.برای این کار ها تون باید تا یک ماه توالت های خونه ریدلو تمیز کنید.حالا هم گزارش میخوام که در مدت وزارت وزیر قبلی اینجا چه فعالیت هایی داشته و چه بوقایی زدید. تو، اسمت چیه بوقی؟

روفوس با ترس و لرز جواب میده:
-هان؟! منو میگید قربان؟ جان نثار روفوس اسکریمجیور هستم.

مارکوس با عصبانیت و خشونت پرونده ای رو به سمتش پرتاب میکنه و میگه:
-این پرونده ماموریتیه که از وزیر گرفتیم.بررسی کن ببین که چه کسانی میتونن از نفوذی های رانده شدگان و یا کاندیدای دیگه، عمه مارج، باشن.گزارشت رو هم فقط به من میدی اگه تا هفته دیگه گزارش به من نرسه جنازه ات رو تو ورودی وزارتخونه تیکه پاره میکنم و سرت رو میزنم سر چوبدستی.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


معلومه که سوژه در مورد چیه.از همه میخوام که بیان و یه رولی بزنن.هر کی رو خواستید وارد داستان کنید ولی همونطور که قبلا گفتم بوق بر کسی که اینجا آشغال بریزد.بنابراین سوژه رو خز نکنید خواهشن.
از اعضای رانده شدگان و همچنین از کاندیدا های شکست خورده هم تقاضا دارم که بیان و رول بزنن و کم کم یه کودتا علیه این وزیر مردنی راه بندازیم



5 امتیاز محاسبه شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/6/4 16:16:42
تصویر تغییر اندازه داده شده