لی جردن old
از سوسک سیاه به خاله خرسه
- تولد نقش
- 1396/06/23
- آخرین ورود
- چهارشنبه 1 شهریور 1396 17:08
- عضویت
- 1390/04/09
- پستها
- 416
همگان به مدت چند ساعت و اندی شگفت زده نموده بودند(یعنی چی اصن؟
) تا اینکه سالازار پرسید:
- خوب الان تو دقیقا می خوای با همه ی اینا چی کار کنی؟
گودریک وردی خواند. حیوانات در هوا معلق شدند. هر لحطه به هم نزدیک تر می شدند. آنقدر به هم نزدیک شدند که در هم فرو رفتند ( با رعایت تمام اصول شرعی
) ناگهان نور درخشانی ساطع شد و بعد... و بعد... وبعد... و بعد... سکوت ... و بعد حیواناتی که حالا تبدیل به یک شیردال مامانی شده بودند با مخ رو زمین فرو افتادند.
هلگا که از نبوغ او شگفت زده شده بود ، گفت:
- بابا ایول... چه جیگری هم شده شیردالت
روونا که حسودیش شده بود با صدای جیغ مانندی گفت:
- نخیرم. اصلا خوب نبود. یه ورد ساده بیش تر نبود
سالازار که به آن ها اعتنا نمی کرد ماشین حسابش را در آورد و با چند حساب سر انگشتی گفت:
- بابا ایهاالناس ول کنید اونو! می دونید چقدر نگهداری از اینا خرج بر می داره؟ نمیشه اینا رو نگه داشت. تازه مرغم شده کیلویی هشت هزار تومن( چه ربطی داشت اصن
)
گودریک که گویی فکر آنجایش را هم کرده بود وردی خواند و شیردالش تبدیل به قاب عکس شد.
- گل گفتی سالی
، اون سیمایی که تو تالار خصوصیم واسه کولر گازی گذاشتی بی مصرفن! کولر گازی خیلی گرون شده، اینو می زارم جاش.
هلگا و روونا هم دستی در جیب های خالیشان کردند وگفتند:
خوب پس ما هم می ریم یه جایی اینارو بچپونیم.
و همه به سوی قلعه حرکت نمودند و سالازار را با باسیلیکسش که خیلی برایش برنامه داشت تنها گذاشتند. سالازار افسار باسیلیکسش را کشید و به سمت حفره ی اسرار حرکت کرد.
) تا اینکه سالازار پرسید: - خوب الان تو دقیقا می خوای با همه ی اینا چی کار کنی؟
گودریک وردی خواند. حیوانات در هوا معلق شدند. هر لحطه به هم نزدیک تر می شدند. آنقدر به هم نزدیک شدند که در هم فرو رفتند ( با رعایت تمام اصول شرعی
) ناگهان نور درخشانی ساطع شد و بعد... و بعد... وبعد... و بعد... سکوت ... و بعد حیواناتی که حالا تبدیل به یک شیردال مامانی شده بودند با مخ رو زمین فرو افتادند. هلگا که از نبوغ او شگفت زده شده بود ، گفت:
- بابا ایول... چه جیگری هم شده شیردالت

روونا که حسودیش شده بود با صدای جیغ مانندی گفت:
- نخیرم. اصلا خوب نبود. یه ورد ساده بیش تر نبود

سالازار که به آن ها اعتنا نمی کرد ماشین حسابش را در آورد و با چند حساب سر انگشتی گفت:
- بابا ایهاالناس ول کنید اونو! می دونید چقدر نگهداری از اینا خرج بر می داره؟ نمیشه اینا رو نگه داشت. تازه مرغم شده کیلویی هشت هزار تومن( چه ربطی داشت اصن
)گودریک که گویی فکر آنجایش را هم کرده بود وردی خواند و شیردالش تبدیل به قاب عکس شد.
- گل گفتی سالی
، اون سیمایی که تو تالار خصوصیم واسه کولر گازی گذاشتی بی مصرفن! کولر گازی خیلی گرون شده، اینو می زارم جاش. هلگا و روونا هم دستی در جیب های خالیشان کردند وگفتند:
خوب پس ما هم می ریم یه جایی اینارو بچپونیم.
و همه به سوی قلعه حرکت نمودند و سالازار را با باسیلیکسش که خیلی برایش برنامه داشت تنها گذاشتند. سالازار افسار باسیلیکسش را کشید و به سمت حفره ی اسرار حرکت کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it
I’m ANGRY and I know it
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it
I’m ANGRY and I know it







هلگا! تو که سخت کوش و مقاومی برو بقیه مصالح رو بیار اینجا. گودریک تو هم که خیلی خفن و شجاعی برو توی این منطقه دور بزن حیوانات وحشیش رو نابود کن. روونا تو هم توی مخت برنامه ریزی ساخت اینجا رو بکن. منم که باید استراحت کنم!





