جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

76 کاربر(ها) آنلاین هستند (71 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1391 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
همگان به مدت چند ساعت و اندی شگفت زده نموده بودند(یعنی چی اصن؟) تا اینکه سالازار پرسید:
- خوب الان تو دقیقا می خوای با همه ی اینا چی کار کنی؟

گودریک وردی خواند. حیوانات در هوا معلق شدند. هر لحطه به هم نزدیک تر می شدند. آنقدر به هم نزدیک شدند که در هم فرو رفتند ( با رعایت تمام اصول شرعی) ناگهان نور درخشانی ساطع شد و بعد... و بعد... وبعد... و بعد... سکوت ... و بعد حیواناتی که حالا تبدیل به یک شیردال مامانی شده بودند با مخ رو زمین فرو افتادند.

هلگا که از نبوغ او شگفت زده شده بود ، گفت:
- بابا ایول... چه جیگری هم شده شیردالت

روونا که حسودیش شده بود با صدای جیغ مانندی گفت:
- نخیرم. اصلا خوب نبود. یه ورد ساده بیش تر نبود

سالازار که به آن ها اعتنا نمی کرد ماشین حسابش را در آورد و با چند حساب سر انگشتی گفت:
- بابا ایهاالناس ول کنید اونو! می دونید چقدر نگهداری از اینا خرج بر می داره؟ نمیشه اینا رو نگه داشت. تازه مرغم شده کیلویی هشت هزار تومن( چه ربطی داشت اصن)

گودریک که گویی فکر آنجایش را هم کرده بود وردی خواند و شیردالش تبدیل به قاب عکس شد.
- گل گفتی سالی، اون سیمایی که تو تالار خصوصیم واسه کولر گازی گذاشتی بی مصرفن! کولر گازی خیلی گرون شده، اینو می زارم جاش.

هلگا و روونا هم دستی در جیب های خالیشان کردند وگفتند:
خوب پس ما هم می ریم یه جایی اینارو بچپونیم.

و همه به سوی قلعه حرکت نمودند و سالازار را با باسیلیکسش که خیلی برایش برنامه داشت تنها گذاشتند. سالازار افسار باسیلیکسش را کشید و به سمت حفره ی اسرار حرکت کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1390 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار که فکر این قسمت ماجرا را نکرده بود گفت:
- زن حسابی! این همه جا. برو سه متر اون ور تر بساز.

- اصلا" راه نداره. به جان سالی اگه یه وجب این ور اون ور کنی کل تشکیلات قلعه به هم می ریزه!

در همین حین که سالازار در حال جر و بحث با روونا بر سر ساختن دستشویی دخترانه در جای دیگری بود، گودریک با هشت اژدها، هفت موجود دم انفجاری جهنده، سه عدد از اون اسبای بی رنگ (اسمش چی بود؟ ) یک عدد شیر، تعداد زیادی گراز وحشی، یک گورکن با نژاد طلایی، عنکبوت های بیگ سایز، دو عدد باسیلیسک و یک عقاب غول پیکر که همگی آنها زنده بودند و با زنجیر های سرخ رنگ بسته شده بودند از دور نمایان شد.

سالازار و روونا:

هنگامی که گودریک به نزدیکی محل آنها رسید، با استفاده چوبدستی خود تعداد زیادی قفس های فولادی ظاهر کرد و هر گونه را در داخل قفس خود گذاشت.

سالازار که از تعجب دهانش کف کرده بود گفت:
- گودریک همه اینارو تنهایی گرفتی و غل و زنجیر کردی؟

- پ ن پ سر راه مرلین رو دیدم کمک کرد!

روونا:
با تشکر از گودریک عزیز بابت ایمن سازی منطقه، دیگه باید بریم بنای اصلی رو بسازیم.

در این لحظه نیر هلگا با انبوهی از سیمان و سنگ و گچ و ... ظاهر شد.

چهار دوست شروع به ساخت و بنا کردن قلعه هاگوارتز کردند. در این میان سالازار همچنان می کوشید تا از ساخته شدن دستشویی دخترانه در بالای تالار مخفی خود جلوگیری کند.

- روونا جان مادرت، مرگ برادرت، آقا بیا زیر تخت خواب اتاق من دستشویی بساز ولی اینجا نساز. ایهاالناس! گودریک، هلگا! بابا یکی یه چیزی به این بگه.

ولی او زیر بار نمی رفت و همین کار ها بود که رابطه چهار دوست را سرد تر و سرد تر می کرد.
بالاخره پس از حدود یک ماه، کار ساخت قلعه با تمام راه ها و جزییات و ... تمام شد.

گودریک:
- من از همین جا به همه شما تبریک می گم. کار تیمی خوبی بود. امیدوارم بتونیم زیر سایه مرلین این مدرسه رو بچرخونیم و تجارب و مهارت هامونو به نسل های آینده منتقل کنیم تا جادو های باستانی همواره زنده بمانند و از یاد ها نروند.

سالازار: سووووووووووووت! آفرین به این سخنرانی! فقط یک مسئله، با این حیوانات چیکار کنیم؟

گودریک:
- نمی دونم... می تونیم همه رو سر بزنیم!

هلگا:
- نه بابا سر زدن چیه. گوسفند که نیستن من اون گورکن طلایی رو برای خودم بر می دارم.

روونا: پس منم اون عقاب بزرگ رو میخوام.

سالازار: آقا این نشد که. همه یه چیزی برداشتن. پس منم یکی از باسیلیسکارو بر می دارم.

گودریک: خیله خب. منم یک شیر، یک باسیلیسک، یک اژدها و یک اسب بی رنگ (آقا این اسمش چی بود؟ ) رو بر میدارم.

همگان از انتخاب گودریک شگفت زده شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1390/11/2 14:52:42
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1390/11/2 14:53:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 14 شهریور 1390 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بنیان گزاران از یکدیگر خداحافظی و بای بای کردند و رفتند پی کارشان و سالازار را تنها گذاشتند.سالازار لبخندی زد و روی تخته سنگی نشست.

در افکار سالازار


خوب الان چی کار کنم؟ اول برم فست فود ناهار بخورم یا این که فیلم ببینم؟شایدم هر دو تاش؟ باید جغد بدم پیتزا جادوگر برام با پست جغدی بفرستن. اون وقت کجا فیلم ببینم؟ کجا ادرسمو بدم پیتزا بیارن؟


که ناگهان در ذهنش جرقه ای ایجاد شد. چوبدستی اش را در اورد . سپس با تمام قدرت فریاد زد :
- اکیو مصالح بیل کلنگ کارگر پپسی کولا!

سپس از این که طلسمش کار کرد متعجب شد. رو به کار گر های بدبخت و حیران کرد و گفت:
- مصالح این جاست. تو قعر زمین برام یه نقلی شو بسازید!
(و هیج کس نفهمید حفره اسرار توسط کار گران زحمت کش افغانی درست شده بود.)

سه روز بعد

سه روز گذشته بود ولی خبری از چهار بنیان گزار نبود.سالازار سخت کوش هم( ) به جای نگران بودن برای دوستانش نگران تموم شدن پاپ کرن هایش بود. یکی از همین روز ها که برای خریدن پاپ کرن از تالار مخفی بیرون امده بود با پیکر عظیم و وحم برنگیز(یعنی چی اصلا؟ ) روونا مواجه شد.
روونا:
- جنابالی کجا بودید سه ساعته دنبالت می گشتم؟

سالازار:
- کی؟ من؟جیزه...داشتم برا سلامتی شما ها دعا می خواندم.

روونا که به نظر نمی رسید قانع شده باشد گفت:
- باشه قبول. بقیه نیومدن؟

- نه.

-مهم نیست تا اونا بیان و از مخ من فیض ببرن بیا نقشه کامل و وظایف هرکس و زمانبندی کار ها رو ببین فیض ببر.

سپس کاغذ پوستی ای از جیب دامن گل گلی اش در اورد و به سالازار داد. سالازار که خیلی چیز از ان نقشه فهمید با سردرگمی رو به روونا که منتظر انتقادات و پیشنهاداتش بود کرد و گفت:
- میگم چیزه...

- می دونستم می فهمی. قول میدم دیگه از این کارا نمی کنم.

- چه کاری دقیقا؟

روونا که از نا اگاهی سالازار مطمئن شد گفت:
-هیچی. کارت چی بود؟

سالازار رو به محل ورودی اتاق مخفی اش کرد و گفت:
-چی می خوای اون جا بسازی؟

-دستشویی دخترانه. چطور؟

-

خوب بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/6/15 9:02:14
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مرداد 1390 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

زمان: سال بوق و اندی - مکان: شمال کشور

گودریک روی یک صخره ایستاده و داره به سالازار علامت می ده که تیر آهن هارو کجا بذاره پایین. سالازار هم تیر آهن هارو با جادو حرکت میده.

- برو برو برو. سر چوبتو بیار پایین. یک ذره سمت راست. عالیه! همون جا بذار پایین.

بوممممم!

سالازار به چوبدستی اش حرکتی داد و ناگهان همه تیر آهن ها با شدت به زمین افتادند و صدای خفنی ایجاد کردند!

هلگا:
- آخه بی شعور خیر سرت می خوای گروه اسلیتیرین رو تشکیل بدی! وقتی می گه بذار یعنی آروم بذارش! من که بنیان گذار هافلپافم فهمیدم!

سالازار:
- به من چه؟ از همون اولم من گفتم دست فرمونم خوب نیست! دهه!

گودریک:
- حالا بسه دیگه! این قدر دعوا نکنید. نا سلامتی ما با هم رفیق هستیم. این روونا کجاست؟

در همین لحظه روونا سوار بر یک چوب جارو ( اگر اون موقع وجود داشت) از آسمان فرود آمد.

- من کل این منطقه رو برانداز کردم. بهترین جا برای احداث مدرسه همین قسمته. هم جاش خوبه، هم به دریاچه نزدیکه. نقشه اش رو هم همون بالا توی ذهنم کشیدم. اینم نقشه!

روونا چوبدستی اش را به شقیه اش چسباند. سپس نوک چوبدستی را روی یک صفحه کاغذ پوستی گذاشت. کم کم خطوطی روی صفحه نمایان شد و بعد از چند لحظه یک نقشه کامل از قلعه هاگوارتز با تمام جزییات نمایان شد.

سالازار:
- بابا تو دیگه چه مخی هستی! هلگا! تو که سخت کوش و مقاومی برو بقیه مصالح رو بیار اینجا. گودریک تو هم که خیلی خفن و شجاعی برو توی این منطقه دور بزن حیوانات وحشیش رو نابود کن. روونا تو هم توی مخت برنامه ریزی ساخت اینجا رو بکن. منم که باید استراحت کنم!

گودریک:
- زحمتت نشه یه وقت؟!!

- نه بابا چه زحمتی! نا سلامتی رفیقیم!

و از اینجا بود که کم کم جرقه های اختلاف میان این چهار دوست و بنیان گذار قلعه هاگوارتز توسط سالازار زده شد!

-------------------
زمان خیلی قدیمه. این چهارتا رفیق میخوان تازه هاگوارتز رو بسازن. حالا توی این راه کم کم اختلاف پیدا می کنن و هر کدومشون سعی می کنن تالار های همدیگه رو با مصالح نامرغوب بسازن. مثلا" سالازار برای ساخت تالار گریف بیش از اندازه آب می بنده به سیمان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1389 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومري با قدم هایی آرام به طرف گودریک رفت و کنارش نشست.

-گودریک آیا می خواهی انتقام بگیری؟

گودریک به آهستگی سرش را برگرداند و به مونتگومري نگاه کرد.

در چشمانش نفرت فوران می کرد. صورتش چین های زیادی داشت. اشک هایش همانند همیشه جاری بود و تمامی نداشت. مونتگومري به دیدن این صحنه تاقت نیاورد و صورتش را برگرداند.

گودریک با صدای پر از غم گفت: آیا واقعا می خواهی انتقامم را بگیری؟

صدای جیمز شنیده شد که گفت: آری

-چطوری؟

این سخن گودریک در ذهن جیمز و مونتگومري و دوستانش تردیدی ایجاد کرد. سکوت حکمفرما شد. سارا گفت: ما به گذشته سفر می کنیم و انقام زنت رو می گیریم.

-از چه کسی؟

گودریک درست می گفت آنها هنوز نمی دانستند که باید از چه کسی انتقام بگیرند. سارا بار دیگر با حالتی کنجکاوانه گفت: خب برایمان بگو که باید از چه کسی انتقام بگیریم.

گودریک دستش را دراز کرد و به آنها اشاره کرد تا نزدیک تر بیایند. گودریک تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد.

- ما انتقامت را می گیریم.

-آری

گودریک به زور لبخند زد و سش را به نشانه تایید تکان داد. دستش را دراز کرد و اشک های سارا را پاک کرد.

-با انتقام شما روح من آزاد خواهد شد.

گودریک این سخن را گفت و سرش را پایین گرفت و به دفترچه خاطرات زل زد. او به کلماتی نگاه می کرد که همسرش نوشته بود. دوباره اشک از چشمانش جاری شد.

جیمز با صدایی آرام گفت: بریم آماده بشیم.

------------------
ببخشید اگه بد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 1 بهمن 1388 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با صدایی نجوا مانند گفت:
- من چند روزه دارم یه دفترچه ای رو میبینم که توی دستشه و بعد از اون میره تو فکر!
مونتی کمی جابه جا شد و گفت:
- هی نگاه کنین! دوباره داره با خودش حرف میزنه و اون دفتر هم ....



.:. 20 فوریه .:.


- " همیشه تماشای غروب دریا برایم غم انگیزترین و در عین حال باشکوه ترین لحظه ی زندگی به شمار میرفت که بارها آن را تجربه کرده بودم.
اما ... با شوقی که از منبعی نا معلوم در من نشأت گرفته بود روزم را گذرانده بودم و حالا ، من، گودریک گریفیندور جوان با فراخ بال بر روی صخره های ناملایم کنار دریا قدم میزنم. نسیم موهایم را که تا شانه ام رسیده بود را به رفص در آورده بود. لبخند بر لب داشتم و به طرف مکانِ دنجی که برای خودم یافته بود حرکت میکردم که ناگهان صدای فریادهای دخترِ جوانی توجه ام را به خود جلب کرد و مرا از خلسه ی خیالم بیرون آورد.
سرم را به جهت مخال برگرداندم، دختر جوانی در حال دویدن بود، سعی میکرد از چیزی بگریزد. نفس زنان به سمتِ من میامد و فریادِ کمک میخواست.
من نیز دویدم، کمی نزدیکتر آمد و بدون آنکه منتظر برخوردم باشد ، درحالی که التماس در چشمانش موج میزد، گفت:
- آقای محترم ! خواهش میکنم! منو از دستِ اون خلافکارا نجات بدین. من اینجا گم شدم، و اونا ....
گریه امانش نمیداد تا حرفش را تمام کند. ترس در چهره اش هویدا بود. لبخندی زدم و به او اطمینان دادم که کمکش خواهم کرد.
صدای نعره ی دو مرد فربه و مست به گوش رسید. تعادلی در راه رفتن نداشتند. بطری مشروب در دستانشان قرار داشت، با الفاظی رکیک و زننده و چشمانی هوس آلود دنبال دخترک میگشتند.
با دیدنِ ما به سمتمان آمدند. دیگر آن احساس خوشایند چند دقیقه پیش را نداشتم، حس نفرت و خشم در من فوران کرده بود، هر لحظه برای نبرد آماده تر میشدم.
یکی از آن دو لبخند چندش آوری زد و گفت:
- هی ! این خانوم خوشگله پیش تو چیکار میکنه ؟! عزیزم چرا فرار میکنی؟

صدای نفس های پیاپی اش را پشت سرم حس میکردم. با صدایی که از خشم دورگه شده بود ، فریاد زدم:
- آشغالای پست ! زود گورتونو گم کنین و الا همتونو به درک میفرستم!

مرد در کمال ناباوری با چشمانی متورم و خیره به من نگاه کرد و گفت:
- جالبه ! خیلی خوب ادای شوالیه های قهرمان رو بازی کردی.... سپس بیخیال در حالی که دستانِ دوستش را گرفته بود، در حالی که سرودی محلی را با صدای بلند میخواندند دور شدند.

- من جون و آبروی خودم رو مدیون شما هستم !
نگاهش کردم، هنوز صدایش میلرزید. زیبا بود، چشمانی بزرگ و وحشی و موهایی به رنگِ آتش، مثل غروب!
وقتی به صورتم خیره شد، چیزی در درونم فرو ریخت، و من حسِ تازه شدن پیدا کردم.
خورشید جای خود را به ماه داده بود! "


اشک از چشمانِ گودریک بر روی جلد پوستین دفتر چکید. هنوز هم باور نداشت که از آن روزهای خوب جز چند خاطره چیزی باقی نمانده است. زیر لب واپه های نامحسوسی را زمزمه میکرد ، چشمانش را به جمعی که در فاصله ی چند متری اش نزدیک شومینه دوخته شده بود، چرخاند و با صدایی که حسرت در آن موج میزد گفت:
- اونا کشتنش ! اون پاک و معصوم بود، مثل فرشته ها ! ... اونا کشتنش ... من نمیتونم ساکت باشم. باید انتقام بگیرم ... باید به گذشته برم ! ... به سالهای دور ... به سمتِ غروب ...

جسی نگاهی مردد به گودریک و دیگر بچه ها کرد و گفت:
- سفر به گذشته ! باز هم موضوع جدید. روح گودریک داره عذاب میبینه ... اون باید به آرامش برسه و ما باید بهش کمک کنیم!
مونتی بیلش را محکم به زمین کوبید و گفت:
- من میرم باهاش حرف میزنم، بهتره فردا قبل از سپیده ی صبح حرکت کنیم.


------------

خب بچه ها ! داستان ما شروع شد، حالا ما فهمیدیم که باید برای آرامش یافتن روح گودریک و انتقام از اونهایی که همسرش رو کشتن به گذشته سفر کنیم!

امیدوارم قابل قبول باشه! موفق باشین!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1388 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد


قديس بود يا شواليه يا تيزهوشي بي پروا ؟ مؤلف بود يا مؤسس ؟حاكم بود يا سياستمدار ؟

هرچه بود ، او ديگر در نظر اكثريت بچه هاي تالار پيرمرد كهن سالي بود كه در عين پيري جوان و شاداب بود تنها با اين عيب كه هر شنبه كنار شومينه ي تالار مي نشست و به آن زل مي زد .

كار هميشگي اش بود ،بچه ها عادت كرده بودند كه او را آن وضع ببينند و صداي زمزمه هايش كه خطاب به خودش بود را بشنوند .

- زنم رو كشتن ، سه روز پيش ، سه هفته پيش ، سه ماه پيش ، سه سال پيش ، سه قرن پيش . هيچ فرقي نمي كنه ، مهم اينه كه كشتنش .

در يكي از شنبه هاي فوريه سال 2010 ميلادي ، هنگامي كه طبق معمول گودريك كنار شومينه چمباتمه زده بود ، جسيكا كه مي خواست به سمت خوابگاه برود نگاهي به گودريك انداخت ولي اين نگاه با نگاههاي هميشگي اش فرق داشت ، اين نگاه حاكي از دلسوزي بود .

روز بعد

در اتاق ناظران تالار جلسه اي تشكيل شده بود متشكل از جسيكا، مونتگومري ،جيمز، استرجس ،آبرفورث و سارا . حدود نيم ساعت بود كه داشتند به بحث با يكديگر مي پرداختند .

- بايد يه كاري براش بكنيم .

- نمي شه جسيك .

- آخه اينطوري هم كه نمي شه ، من يكي كه ديگه نمي تونم ببينم بازم هم اومده كنار شومينه و اون جملات هميشگي رو تكرار مي كنه .

سارا و جيمز نيز حرف جسيك را تاييد كردند .
مونتي كه مشغول تميز كردن بيلش بود گفت :

- من يه پيشنهاد دارم ، ببريمش پيش يه روانشناس و يه مدت هم تو امين اباد خودمون بستري اش كنيم شايد حالش خوب شد .

- ديگه چي، نكنه پس فردا هم ببريمش بزاريمش خانه ي سالمندان ؟ نخير هم ، به نظر من بايد ريشه يابي كنيم ببينيم چرا اينطوري شده ؟ چرا اين قدر افسوس مي خوره ؟

- ولي چجوري؟

در اين ميان ناگهان جيمز گفت :

- من يه فكري دارم .

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
سوژه كاملا مشخصه .

اگر هم بد شد ، به بزرگي خودتون ببخشيد ، خيلي وقت بود كه رول نزده بودم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز نگاهی به آسمان انداخت و خشکش زد.آبر گفت:می شه تو هم چوبدستیت رو بکشی ؟!

جیمز گفت: آبر امروز ماه کامله تدی....

غرشی توسط گرینه ی پشت سرشان باعث شد جیمز نتونه بقیه ی حرفش رو بگه.ولی دیگه نیازی نبود.جیمز سریع گفت: تدی منو می شناسی؟

تد: آوووو(افکت زوزه ی گرگ)

جیمز:این یعنی نه ! جـــــيــــــــغ!

تد یویوی جیمز رو گرفت وجیمز هم یویو رو ول نکرد !در نتیجه جیمز در میان آسمون و زمین از یویوش آویزون موند. تدی هم هی یویو رو تکون می داد تا بلکه جیمز ولش کنه.

آبر در حالی که به یکی از گرگینه ها که به طرف ش حمله ور شده بود یه طلسم فرستاد ،گفت:زود باشید ! یکی اون تاس رو بندازه ! نوبت کیه؟

لینی در حالی که تاس رو از دست مونتی گرفت گفت:مال منه .

وسپس بعد از چرخوندن تاس در دستش اون رو انداخت . وقتی مهره ی او یک خانه جلو رفت لینی کارت رو برداشت ومثل بازیکنان قبلی بلند خوند:

شما وارد محوطه ی سنتور ها می شوید .باید سنتور ها عصبانی رو آرام کنید .

دوباره همه چیز دور سرشون چرخید و اونا وسط یک گله سنتور که با کمان هاشون اونا رو حدف گرفته بودن قرار گرفتن.

جیمز یویو شو از دست تد ی که حالا به حالت اولش در اومده بود قاپید و با دیدن سنتور ها جیغ بلندی زد و یک تیر درست بالای سرش به درخت بر خورد کرد.جیمز:زود تر از این جا بریم .

سنتوری قوی هیکل گفت: نه به این راحتی هم نمی شه از این جا رفت !

سارا زمزمه کرد :نوبته منه تاس رو دست به دست بدید بیاد .

به همین ترتیب بچه ها دست به دست تاس رو به هم می دادن تا به جینی رسید . جینی یه اطسه کرد و تاس از دستش افتاد و تا خواست خم بشه یه تیر به طرف نشانه رفت و چون خم شده بود به پشت سرش درست بالای سر جیمز دوباره بر خورد کرد.جیمز:

سنتوری با موهایی مشکی گفت:تکون نخورید ! چرا این جا اومدین ؟

هاگرید: اومدیم یه کم تفریح داشته باشیم سر از این جا در آوردیم .

- فکر کردید وارد محوطه ی سنتور ها شدن کار جالبیه ؟

-به هیچ عنوان از قصد نبود.

در همین لحظه رز انگشترش رو از قصد انداخت زمین و با صدای بلند و چهر ه ای معصومانه گفت: وای نه انگشترم زمین افتاد ! اون یادگار مادر مادر بزرگم بود ! خواهش می کنم بذارید برش دارم.

-که دولا شدی و چوبدستی رو یه دفعه به طرف ما نشونه بری؟

-نه به هیچ عنوان مگه از جونم سیر شدم. اینم چوبدستیم که گذاشتمش تو جیب جلوییم.خواهش می کنم بذارید ! اگرم می خوایید منو بکشید بذارید اون انگشتر تو دستم باشه.

-خیله خب ولی کوچکترین حرکتی مساوی با مرگته !

رز آهسته خم شد و تاس رو که کنار انگشتر بود با هم برداشت و قبل از این که کسی متوجه بشه تاس رو به سارا که بفل دستیش بود داد. سارا هم بعد از یک دور چرخوندن تاس در دستش، اون رو روی صفحه ی بازی که کنارش بود انداخت.و با اوردن یک پنج مهره اش پنج خانه جلو رفت و یک کارت با صدای تق که در اون سکوت خیلی بلند به نظر می رسد بیرون آمد و بلا فاصله یک تیر به وسطش اصابت کرد.

قبل از این که سارا کارت رو بخونه همه جا و همه چی دور سرشون چرخید و اونا بر روی یک جای سنگی افتادن. جسی:این جا دیگه کجاست ؟

رز:لونه ی اژدهایان !

آبر : و فکر می کنم جای جالبی نباشه . رز نوبت توئه بیا این تاس ...تاس کو سارا؟

سارا : از وقتی انداختمش زمین دیگه ندیدمش .هر دفعه که می چرخیم جای همه چیز عوض می شه خب به من چه !

لایرا: من می بینمش لای اون صخره هست .

آبر:خیله خب بهتره بریم هر چه زود تر قبل از این که سر و کله ی اژدها ها پیدا شون بشه اون تاس رو بیاریم بدیم دست رز...رز کو؟

جیمز: جـــــيــــــــغ ! اژدها !

لینی : رزم جلوی اونه !

رز: من اژدهاها رو خیلی دوست دارم.

و بدون توجه به جیغ داد های دیگران یه طلسم رو به طرف اژدها نشونه رفت.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/6/12 21:20:05
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتی از اونور فریاد زد: نوبته منه که بازی کنم ... یکی اون تاسو بده به من.

آبر تاس را به سمت مونتی پرت کرد و مونتی سریع صفحه را باز کرد و تاس انداخت ... عدد شش آمد و به سرعت مهره اش را شش خانه جلو برد.

گودریک که با عصبانیت به باسیلیسکی که هر لحظه به او نزدیک تر میشد مینگریست فریاد زد: پس چی شد؟ مونتی عجله کن !!

مونگمری کارت کنار صفحه را برداشت و آن را با صدای بلند خواند.

- شما درون بید کتک زن هستید و چند گرگینه ی تشنه و گرسنه انتظار شما را میکشند ... موفق باشید !!

سلسی با ترس گفت: چـــی!؟

و در همان لحظه همه چیز دور سر آنها چرخید و گودریک از دست باسیلیسک خلاص شد و زمانی که چشمانشان را باز کردند ، خود را در محاصره ی در میان گرگینه هایی که آب دهانشان سرازیر بود یافتند.

همه یپبا ترس به یکدیگر نگریستند تا اینکه آبر چوبدستی اش را کشید و به دنبالش بقیه هم چوبدستی اشان را در آوردند.

و در میان شلیک طلسمهای رنگارنگ زوزه های وحشتناکی شنیده میشد که تن هر یک را میلرزاند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آبر کارت کنار خانه را برداشت و روی آن را خواند : " شما باید به درون حفره ی اسرار بروید و باسیلیسک را شکست دهید ، توجه داشته باشید که تامی وجود ندارد !

گودریک با ناراحتی گفت:ای بابا ... جنگیدن بدون تام که فایده ای نداره!

با تمام شدن جمله ی گودریک دنیا باری دیگر بر سرشان چرخید و هنگامی که همه چیز عادی شد ، آن ها خود را در کنار حفره ی اسرار یافتند.

مک گونگال آب دهانش را قورت داد و گفت:وارد بشین!

همگی با احساسی حاکی از وحشت وارد تالار شدند و جیمز موفق شد در اصلی را با زبان ماری که از پدرش آموخته بود باز کند و وارد شدند.


جلوتر رفتند و همچنان سکوت برقرار بود ، هیچ صدایی جز برخورد چلک چلک آب بر زمین شنیده نمیشد.

هاگرید از کوره در رفت و گفت:اه ... من نسبت به این مکان احساس خوبی ندارم پس این باسیلیسک لعنتی کدوم گــ...

در همان لحظه دخترا با جیغ و پسران با فریاد از مقابل هاگرید کنار رفته و هر یک به جایی رفتند.

هاگرید با این که میدانست پشتش چه چیزی به او خیره شده است با این حال برگشت و با نفرت به باسیلیسک نگریست و سپس دو تا پا داشت ، چهار تا دیگه هم قرض کرد و از دیوار راست بالا رفت!

باسیلیسک با سرعتی باور نکردنی به دنبال گروهی از بچه ها که در دالانی حرکت می کردند حمله برد و آن ها را با سروصدا ی زیادی تعقیب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col