جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1388 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان در حالیکه به جعبه ی خالی شامپوهایش نگاه میکرد٬ با صدایی آزرده گفت: دیگه نمیتونم شامپو درست کنم. پس چجوری خودمونو بشوریم؟ پس فردا روزیه که ما در هر سال خودمونو میشوریم. اما ما دیگه هیچ شامپویی نداریم


آنتونین با ناراحتی چوبدستیش را که کوچکترین جادویی را نیز انجام نمیداد در جیب سمت چپ جلیغه اش کنار منوی مدیریتش گذاشت و گفت: یا لرد!‌ ما آخه الان چجوری بیایم اتاق جلسات؟ کار خیلی سختیه. خانه ی ریدل ها پس از چندین بار بازسازی به شدت بزرگ شده و رفتن به اتاق جلسات هم به این راحتی ها نیست. فقط دو راه ورودی داره٬ اولی از راه جادوئه که الان امکان ناپذیره و راه دوم هم از طریق یه راه پله ی خیلی سخت به همراه کلی موانع سخت تر هست که اون هم تقریبا امکان ناپذیره.

لرد: این مشکل شما ناتواناس. زیاد وقت ندارین. توی اتاق جلسات میبینمتون.


با اشاره ی بلاتریکس همه ی مرگخواران با ناراحتی دست از کارهای بیهوده و اضافه کشیدند و به سمت بلاتریکس رفتند. بارتی در حالیکه همچون همیشه از لباس بلاتریکس آویزون بود گفت: خاله بلا. تو چرا دیگه من رو نمیزنی که لباستو ول کنم؟ چرا همه اینجا عوض شدن؟!

- بچه تو نمیفهمی. الان وضعیت خیلی بدتر از ایناس که من فکر لباسم باشم. تو که زیاد از جادو استفاده نمیکنی٬ چون هنوز سنت قانونی نشده. پس مشکلی نداری. مثل همیشه باید از اون راه سخت بیای اتاق جلسات. اما ماها چیکار کنیم؟ این راه به این سختی رو چجوری بریم؟

بارتی لباس بلاتریکس را ول کرد و با صدایی مملو از شیطنت بچگانه گفت: بوهاهاها!! ایندفعه شما مرگخوارای بوقی.. ببخشید.. ناتوان.. ببخشید.. بی جادو! به کمک من نیاز دارید. خاله بلا تو همیشه منو میزدی و تحقیرم میکردی. الان باید ازم معذرت خواهی کنی تا آسون ترین راه به اتاق جلسات رو بهتون نشون بدم. تا همتون بتونین راحت بیاین.

دود سفیدی به شدت از گوشهای بلاتریکس بیرون زد و با خشم فریاد زد: من از یه الف بچه معذرت خواهی کنم؟ امکان نداره. کروشیو!! ها؟! کروشیو!! تو چرا شکنجه نمیشی؟ میگم کروشیو!!

ملت مرگخوار:


لوسیوس به آرامی جلو آمد و در حالیکه نیشخند همیشگیش بر لبانش نقش بسته بود رو به بلاتریکس گفت: اینبار رو باید از این بچه معذرت خواهی کنی. وگرنه هیچ راهی برای رسیدن به اتاق جلسات نخواهی داشت.

- امکان نداره. حاضرم به دست سارا اوانز کشته بشم اما از این بچه ی کوچولویِ باباییهِ لوسِ بی مزه یِ به درد نخورِ مزخرف معذرت خواهی نکنم! فکر کردین الکیه؟ من خودم میرم و بهترین راه رو پیدا میکنم.


مونتگومری بیلش را روی زمین گذاشت و گفت: من یه عمره توی زمینای این اطراف میگردم و میچرخم و گور پیدا میکنم. به هیچ وجه نتونستم هیچ راهی پیدا کنم. تو چجوری میخوای پیدا کنی؟ بعدم اگه زیادی لفتش بدی لرد به شدت عصبانی میشه. باید اینکارو بکنی. نمیخوای که لرد هممونو بفرسته به جهنم! میخوای؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1388 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ترس و وحشت در چشمان مرگخواران دیده میشد. بلاتریکس نالید. نزدیکتر رفت و خود را بر پاهای لرد کبیر انداخت: یا لرد...فقط لوموس رو میتونیم اجرا کنیم
لرد آهی کشید و همان طور که چشمان قرمز و سردش را کمی باریک کرده بود، گفت: اه! پس نفرین عمل کرد...حیف اون شبایی که با استخون زیر بالشم خوابیدم!
لرد بر روی نزدیک ترین صندلی نشست و همان طور که به این موضوع میاندیشید، گفت: خوب! آنی مونی صبحونه من رو بیار.
چند دقیقه به آرامی سپری شد. لرد کمی عصبانی شده بود، این بار بلند تر از قبل فریاد کشید: گفتم صبحونمو بیار!
در آشپزخانه به آرامی باز شد و چهره آنی مونی در چهارچوب آن پدیدار شد. آنی مونی، که لبخند گشادی برلب داشت، رو به لرد گفت: شرمنده...فک کنم باتری چوبم تمم شده باشه...آخه کار نمیکنه. برای همن نشد براتون صبحونه درست کنم.
لرد لگدی از عصبانیت به نجینی زد و در جواب گفت: خوب برو همینجوری یک چیزی بیار من بخورم!

چندساعت بعد

خانه ریدل، بهم ریخته تر از همیشه بنظر میرسید. مقدار زیادی از اشیاء عجیب و غریب اطرافشان را پر کرده بودند. صدای آتش رقصان داخل شومینه در خانه شنیده میشد.لرد با بیحوصلگی بر روی صندلی راحتی خود نشسته بود. نارسیسا دیوانه وار بدنبال موش کوچکی میدوید. لوسیس از دو ساعت پیش مشغول کوبیدن میخی در دیوار بود. آنی مونی سعی بر پختن تخم مرغی_ که همش میسوخت_ میکرد. لرد آهی کشید و رو به مونتی، که بر مبل روبرویش نشسته بود، گفت: تو چرا اینجا نشستی؟
- آخه جادوندارم دیگه...نمیتونم گور بکنم.
- کروشیو! گور رو تو با بیل میکنی! مرگخوار تنبل.
لرد این را گفت و بعد از جای خود بلند شد.
- شوالیه های لرد، برین اتاق جلسات تا ببینیم چه کار باید بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1388 08:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ترورس عزیز این سوژه جالب ولی تکراریه.قبلا (که مدت زیادی هم ازش نگذشته)کلی پست براش زده شده برای همین دوباره پست نمیخوره.با اجازه شما من کمی عوضش میکنم که اون حالت تکراری بودن از بین بره.
________________________________

لردسیاه شیر آب را باز کرد و نگاهی به آیینه انداخت.
-صبحتون بخیر سرورم.مثل هر روز زیبایی از تک تک سلولهای صورتتون تراوش میکنه.الهی فداتون بشم که اینقدر جذابین.

آیینه با صدای خفیفی ترک خورد...لرد سیاه با بی تفاوتی سرگرم مسواک زدن شد.


نیم ساعت بعد:

لرد تقویم جادوییش را دردست گرفته و با نگاهی بهت زده به تاریخ آن روز خیره شده بود.
-پس بالاخره اون روز رسید...امیدوارم ضد طلسمی که سالها پیش بکار بردم درست عمل کنه.


فلش بک

لرد پیشبند سیاه رنگی را روی ردایش بسته بود.کودکی با شادی دور و بر لرد جست و خیر میکرد.
-بابایی داری چیکار میکنی؟این معجون چیه؟چرا این استخونا رو هر شب زیر بالشت میذاری؟چرا رداتو سروته میپوشی؟چرا تو مونداری؟

لرد سیاه سوال آخر را نشنیده گرفت.
-مواظب باش بارتی.اگه پات به اون پاتیل بخوره خودتو میجوشونم.این یه ضد طلسمه.برای طلسم باستانی گودریک گریفیندور.اگه این درست عمل کنه سالها بعد به جای من همه اطرافیانم یک هفته فشفشه میشن.

پایان فلش بک

لرد تقویم را کنار گذاشت و از جا بلند شد.
-باید برم پایین.اگه طلسم عمل کرده باشه مرگخوارا باید فشفشه شده باشن.

همانطور که لرد سیاه برای خوردن صبحانه به طبقه پایین میرفت تعدادی مرگخوار وحشتزده سعی در اجرای طلسمی هر چند ضعیف داشتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد

سالازار در حالي كه طلسم هاي متعددي را به سمت گريفندور مي فرستاد ، گفت :

- همانا تو خري بيش نيستي ، مگر من در اينجا شلغمم كه گذارم تو اينگونه مدرسه را پر از خون لجني به نمايي!؟

گريفيندور كه از پشت نيمكت ها و ميزها جست ميزد تا خودش را به در سرسرا برساند جواب داد:

- اين چه الفاظ وقيحيست كه تو به كار ميبري ، اين ها سرمايه هاي ما هستند !
- نه مردك ، اينها خونشان بسي كثيف است !
- اخر چرا ياوه از خود ول ميدهي ، مگر مغزت نمي كشد كه اگر همانا اين ها راه ندهيم خود نيز منقرض خواهيم گرديد!

سالازار چوبش را بالا برد كه طلسمي روانه گريفندور كند ولي ناگهان در گشوده شد و هلنا و روونا هردو وارد شدند.

هلنا با فريادي بلند رو به اسليترين گفت : اي كچل ملعون ، چرا عقدهاي دوران كودكيت را روي اين گريفندور پشمالو انجام ميدهي ، مگر از خشم مرلين نمي ترسي !؟

سالازار كه بسي در كف بود گفت : پشه چيست كه خشمش باشد!
روونا : ما از خواسته خود باز نخواهيم نشست بوقي!

سالازار با يك حساب سر انگشتي فهميد كه اها سه نفرند و او تنها كچلي بيش نيست ، سپس گفت : باشد ، من اين خراب شده را ترك خواهم نمود ولي مطمئن باشيد در كار شما نيرنگي خواهم زد!

گودريك كه پشتش به روونا و هلنا گرم بود گفت : تو ميداني من عرب هستم ، پس برو و كاري با ما نداشته باش كه ان روي عربيم بالا خواهد امد و سلامت تو را به خطر خواهم انداخت!

يك هفته بعد

گودريك روي صندلي اربابي سالازار نشسته و به شومينه خيره شده بود ؛ در اين فكر بود كه چه كند تا كل سالازار را بخواباند ، ناگهان فكري بس مخوف به ذهن كپك زده اش رسيد .
برخواست و عكس سالازار را داخل اتش انداخت ، سپس پودري قرمز رنگ را به ان اضافه نمود سپس با نيشي باز گفت : مو هاهاها ، بدان و اگاه باش اي كچل كه همه نسلت گرفتار اين طلسم مهلك خواند شد ، هر فرد از نسل سي روز را فشفشه سپري خواهد نمود ، بدون كوچك ترين جادويي ... مو هاهاها!

قرن ها بعد

لرد سياه به ارامي از روي تختش بلند شد و به سمت دست شويي حركت كرد ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1388 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی در حالی که احساس می کرد استخوان هایش در حال خرد شدن است، وحشت زده و به سختی گفت:
- ارباب، ارباب، چیز...یعنی تامی..خفم کردی! آروم باش ار...تامی. پسرم آروم باش!

لرد سیاه، با عصبانیت پرسی را رها کرد.
- ریش دراز، فکر نکن حالا چه خبره. مواظب باش که چطوری با ارباب حرف میزنی! روشن شد؟

بلاتریکس با غرور به لرد سیاه نگاهی کرد و بعد زیر چشمی به پرسی چشمکی زد.
- خب ریش دراز، ارباب ما از شما خیلی خوشش اومده. آیا حاضرید که باهاش ازدواج کنید؟

در همین لحظه لرد سیاه با عصبانیت کروشیویی را به طرف پرسی فرستاد و بعد در حالی که از شدت خشم می لرزید گفت:
- چه کسی گفته که من از این پشمک خوشم میاد؟!

بلاتریکس و پرسی متعجب به لرد سیاه خیره شدند و لرد سیاه که نگاه متعجب آنان را دید، کروشیوی دیگری نیز به سمتشان فرستاد:
- چیه؟ چرا تعجب کردید؟ بلا؟ چرا چشمات اون شکلی شدن؟ من انیتا رو فراموش نکردم. بیخودی اونطوری نگام نکن!

بلاتریکس با عصبانیت، به دنبال کسی می گشت که عصبانیتش را روی وی تخلیه کند که با دیدن پرسی که سعی می کرد پنهان شود، چوب دستی اش را بیرون کشید.
- کروشیو پرسی! به چه جراتی خودتو شکل دامبلدور کردی؟ تو چی فکر کردی؟ واقعا فکر کردی که ارباب از این ریش دراز خوشش میاد؟ چرا سعی کردی با تبدیل کردن خودت به پشمک، به ارباب نزدیک بشی؟! کروشیو ! اصلا" می خوای یک دونه از اون کروشیو های برقیمو بهت بزنم؟ جراتشو داری؟

بلاتریکس منتظر صدای پرسی بود و چون صدایی نشنید چشم هایش را باز کرد! پرسی بی جان روی زمین افتاده بود. لرد سیاه نوک چوبدستی اش را فوتی کرد و از سالن اصلی خارج شد و بلاتریکس که از بهبود لرد خوشحال بود و از طرفی از این که هنوز انیتا را به یاد داشت خشمگین، زیر لب غرید:
- چی فکر کرده! من از اون انیتا که بهترم!

در همین لحظه کروشیویی از طرف اتاق لرد به وی برخورد کرد و ساکتش کرد!


یک ساعت بعد- محفل ققنوس:


ریموس خمیازه ای کشید:
- خودتون که دیدین چی شد؟ صلاح نبود جلو بریم. اون مووزوزی اون قدر عصبانی بود که ممکن بود هممون رو تیکه پاره کنه! درضمن کارِ خطرناکی هم نمی خواستن بکنن. ما هرگز اجازه نمی دیم که دامبلدور عزیزمون به اون ولدی و اون مرگخواراش نزدیک بشه!

جیمز جیغ ویغ کنان، یویویش را به گوشه ای انداخت:
- ولی چقدر خنده دار میشد اگه ولدک با عمو دامبل عروس میشد!

مالی ویزلی ملاقه اش را روی زمین انداخت و چشم غره ای به جیمز رفت و با ساکت شدن جیمز، محفل هم برای دقایقی در سکوت محض فرو رفت.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/6/10 17:10:03
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که بلا و ایوان از دیدرس خارج شدند محفلی ها دوان دوان به بیرون از خانه پریدند.
مک گونگال با عجله پرسید: این جا چه خبر بود پروفسور؟
دامبلدور که هنوز به جایی که بلاتریکس از آن جا غیب شده بود زل زده باد با حالتی گنگ جواب داد: بلاتریکس عزیزم اومده بود!
محفلیون: بلاتریکس؟!!!
آلبوس از گنگی درآمد و با لبحندی که تا بناگوشش میرسید گفت: آره بلاتریکس جون! اومده بود ریشمو برای آزمایش ببره تا بتونیم ازدواج کنیم!
- ریش؟

دامبلدور به اتاقش رفت تا لباس شیکی بپوشد و محفلی ها در آشپزخانه جلسه گذاشتند.
- به نظرتون چرا بلاتریکس باید ریش پروفسور دامبلدورو بگیره؟

- نمیدونم، شاید میخواسته با بریدن قسمتی از ریش دامبلدور قیافشو زشت کنه!

- با بریدن سه تار ریش به نظرت تغییری میکنه قیافه؟

- پس برای چی بوده؟

- معجون مرکّب!

- راست میگی! معجون مرکب دامبلدور؟ میخوان چی کار کنن؟

- باید یه جوری بفهمیم!

محفلی ها همگی با افسون سرخوردگی خود را جادو کردند و سپس دست جمعی به خانه ریدل آپارات کردند.
محفلی ها کنار در خانه ریدل منتظر ماندند تا بلتریکس و ایوان رسیدند. آن ها از جارویشان پیاده شدند و سپس بلاتریکس با خوشحالی سه تار موی 2 متری از جیبش بیرون آورد و با خوشحالی در را باز کردند و بدون بستن در به داخل خانه دویدند.
جیمز گفت: بریم تو!
و یویو به دست وارد شد و بقیه هم پشت سرش.

بلاتریکس و ایوان با سرعت داخل اتاقی دویدند که همه مرگخوار ها آن جا بودند. بلاتریکس با خوشحالی ریش ها را روی میز انداخت و گفت: معجون مرکب رو بیارید
اسنیپ با عجله به اتاقش رفت و یک بطری آورد و مقداری از آن را داخل لیوانی ریخت و روی میز گذاشت و گفت: کی اینو میخوره؟
پرسی خنده ای شیطانی کرد و ریش ها را داخل لیوان انداخت. محتویات لیوان بلافاصله به رنگ سفید خالص درآمد. پرسی لاجرعه معجون را سر کشید.
چند لحظه بعد دامبلدور در جای پرسی ایستاده بود.
جیمز با دیدن دامبلدور کنترلش را از دست داد و جیغ بنفشی کشید!

- برای چی جیغ زدی بلا؟!
- من جیغ نزدم بوقی!
- پس این صدای چی بود؟
- نمیدونم ...
محفلی ها آرام آرام از در خارج شدند تا لو نروند.
بیرون در اتاق ایستادند اما برای این که لو نروند حرفی نمیزدند.
چند دقیقه بعد پرسی-دامبلدور به همراه بلا از اتاق خارج شدند. بلاتریکس پرسید: تو این درو بستی ایوان؟
- نه!
منم که درو نبسته بودم! این از در اونم از صدای جیغ! باید کسی این جا باشه!

در همین هنگام که بلاتریکس داشت مشکوک میشد ولدمورت به آرامی از پله ها پایین آمد و یا دیدن دامبلدور کنترل خود را از دست داد و دوید و پرسی را در آغوش گرفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نکشید که ایوان و بلا به میدان گریمالد رسیدند.ایوان پشت بوته ای پنهان شد.
-مواظب باش نبیننت.باید یه نقشه بکشیم.

قبل از اینکه بلا موفق به جواب دادن بشود در خانه شماره 12 باز شد و دامبلدور پرواز کنان بطرف بلا رفت و درست روی بوته ای که ایوان درآن پنهان شده بود فرود آمد.
-بلا؟بلای من...خودتی؟بگو که خودتی.بگو که اومدی پیشم بمونی.بلا.

بلا به سختی دست و پایش را از لای ریش دامبل نجات داد.
-ولم کن بابا .این چرا چسبیده به من.

دامبلدور با چشمانی پر از ستاره به بلا خیره شده بود و عاشقانه موهای لخت و نرم و براق! بلا را نوازش میکرد.

ایوان به سختی از بوته خارج شد.
-اینم مثل ارباب زده به سرش انگار.شاید این یه بیماری مسری باشه.سالازارو شکر که عاشق من نشده.

بلا که موهایش لای انگشتان دامبل گیر کرده بود به سختی لبخندی زد.
-چه شانسی! ...پرسیوال تا حالا کسی بهت گفته بود چه چشمای قشنگی داری؟

دامبلدور که به لطف بلا علاوه بر ریش دراز صاحب دو عدد گوش دراز هم شده بود آه بلندی کشید.
-آره عزیزم.تام هم وقتی میخواست تو هاگوارتز استخدامش کنم همینو گفت.ولی باور کن این حرفش اصلا برام ارزش نداشت.من هرگز احساسی نسبت به تام نداشتم.نه به موهای سیاه و براقش...نه به چشمای سبزش...نه صدای گرمش و نه دستای...

بلا کمی سرخ شد.
-خب بهتره گذشته رو فراموش کنی.الان فقط من و توییم که اهمیت داریم و عشق بزرگ و شکست ناپذیرمون.ما ازدواج میکنیم و کسی نمیتونه جلومونو بگیره.موافقی؟

دامبل با خوشحالی جواب داد.
-کاملا.تو یه عروس سفید میشی.عروس محفل.تو یه ساحره مهربون میشی.به همه کمک میکنی.به همه عشق میوزری.به بچه ها محبت میکنی.

ایوان که بشدت نگران حالت تهوعی بود که در چهره بلا به چشم میخورد قیچی کوچکی از جیب ردایش در آورد.
-خب.میدونین که برای ازدواج آزمایشهای خاصی باید انجام بشه و ما برای این آزمایش احتیاج به کمی ریش داریم.

بلا قیچی را گرفت و با لبخندی شیطانی سمت بزرگی از ریش دامبل را معدوم کرد.
-خب عزیزم.تو همینجا منتظر ما بمون.من و ایوان میریم دنبال کارا.وقتی همه چی اماده شد میام دنبالت.باشه؟

دامبل سری تکان داد و با چشمانی مملو از عشق به بلا و ایوان که بطرف خانه ریدل پرواز میکردند خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سكوت در سرسراي تالار خانه ي ريدل طنين انداز شده بود ...
ناگهان انگشتی هوا را شکافت و آمادگی خود را برای انجام این کار اعلام کرد.
نگاه همه ی مرگخواران بر روی ایوان که همچنان با اعتماد به نفس به سایر مرگخواران نگاه می کرد معطوف شد.
بلا با چابوکی (چابکی؟) از روی صندلی اش بلند شد و به طرف ایوان رفت و در مقابل او ایستاد و دستش را به نشانه ی همکاری به سمت ایوان دراز کرد.
بلا در حالی که دستان ایوان را می فشارد گفت:من مقصرم!لرد به خاطر من به این روز افتاده.منم باید در این عملیات به شما کمک کنم.
نا گهان در های اتاق باز می شود و لرد که عکس دامبلدور را در بقل گرفته بود به سمت مرگ خوارانش رفت و شاخه گل روزی را که از باغچه خانه ریدل ها کنده بود به سمت مورگانا گرفت و گفت:زیباســـــــــــــــت!مگه نه؟
مورگانا که با دیدن این صحنه دچار دل بهم خوردگی شده بود به سختگی جلوی خودش را گرفت و در حالی که سعی می کرد به گل نگاه نکند گفت: خیلی قشنگه!
و سپس با سرعت به سمت مرلینگاه حرکت کرد.
لرد همچنان که ل را در دست داشت رو به رودولف کرد و به او گفت:باید برای مراسم خواستگاری بریم خرید.کی حاضره با من بیاد؟
لرد سرش را به طرف مرگخوارانش بلند کرد اما کسی را ندید که داوطلب این کار باشد.پس خودش رو به نارسیسا کرد و گفت:تو با من میای !
نارسیسا هم که به طرز عجیبی در صندلی خود فرو رفته بود.کمی خود را جابجا کرد و رو به لرد که با حالتی رمانتیک در حال نگاه کردن به عکس دامبلدور بود گفت:ب........له ارباب!
و به همراه لرد به سمت در خروجی حرکت کرد.

ایوان هم از جایش بلند شد و با حالتی شتاب زده به بلا گقت: زود باش باید بریم!
و این دو هم با سرعت به سمت اتاق های خود حرکت کردند تا شنل هایشان را بردارند و به سمت میدان گریمولد حرکت کنند.

میدان گریمولد خانه ی شماره 13

دامبلدور به همراه جیمز درحال یویو بازی بودند که ناگهان یویو ای که جیمز به سمت دامبلدور پرتاب کرده بود به تابلویی در بالای سر دامبلدور خورد و تابلو به روی سر دامبلدور افتاد.

از روی ریش های دامبلدور خون قطره قطره می چکید. جیمز بادیدن این صحنه با صدای بلندی جیغ کشید.
جیمز:جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
اعضای محفل هم با صدای جیغ جیمز به سمت راه پله ها هجوم برده بودند با دیدن یک صحنه همه بر روی جایشان خشک شدند.
دامبلدور داشت بالای عکس بلاتریکس که بر روی فرش خانوادگی بلک قرار داشت قلب میکشید!
====================================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا گفت : ولي اون كه زن نيست ...
لرد پايش را به زمين كوبيد و گفت : من ... اين ... جي ... گر... رو ... مي ... خوام ... همين !
- ولي ...
لرد با صداي بلند شروع كرد به گريه ...
- باشه ! باشه ! گريه نكن !
سپس مورفين رو كرد به لرد و گفت : ميخواي بهت يه دونه شيگار بدم كه بياي رو فرم ؟
در اين لحظه تمام مرگخواران به مورفين چشم غره رفتند .
- چي كار كنيم حالا ؟
لرد گفت : بريم خواستگاري !

دو ساعت بعد ...
جلسه ي مرگخواران ...

هيچ يك از مرگخواراني كه در سرسراي خانه ي ريدل جمع شده بودند ، حرف نميزدند و تنها صدايي كه به گوش مي رسيد ، صداي جابه جا كردن بسته هاي ترياك بود كه مورفين اين كار را در زير صندلي اش انجام ميداد ...
سپس بلا تصميم گرفت كه اين سكوت را بشكند ...
- ما بايد يه كاري كنيم ... خواستگاري دامبلدور احمقانه ترين كاريه كه ميشه انجام داد ...
رودلف گفت : ولي ارباب هم حاضر نيست كه كوتاه بياد .
- من يه فكري دارم !
اين جمله را لوسيوس به زبان آورد .
همه ي مرگخواران با تعجب به لوسيوس نگاه ميكردند ، در نتيجه لوسيوس ادامه داد : ما بايد يكي از خودمون رو به شكل دامبلدور در بياريم تا دامبلدور تقلبي به ارباب جواب منفي بده ! براي اين كار به قطعه اي از بدن دامبلدور نياز داريم ...
بلا گفت : پس چند نفر بايد براي ما ، موي دامبلدور رو بيارن !
كي حاضره اين ماموريت رو اجرا كنه ؟
سكوت در سرسراي تالار خانه ي ريدل طنين انداز شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

همه چیز در خانه ریدل عادی بود و سر جایش بود.
طبق معمول لرد در اتاقش با نجینی خلوت کرده بود و مرگخوار ها هم به کار خود مشغول بودند. مورگانا در آشپزخانه غذا را حاضر میکرد و ایوان از او ایراد میگرفت.
مونتگومری بیلش را در دست گرفته بود و با دستمال آن را تمیز میکرد.
اسنیپ به موهایش روغن میزد.
پرسی داشت در اتاقش تمرین توجیه کردن میکرد و رابستن هم خوابیده بود.

و امّا بلا! (چه bela بخونید چه bala درسته)
بلاتریکس روی مبل نشسته بود و به هر طرف کروشیو ول میداد و وسایل را داغان میکرد. همان طور که بلا داشت چوبدستی اش را میچرخواند و کروشیو ول میداد یکی از طلسم ها از پله ها بالا رفت اما کسی به آن توجهی نکرد.

اتاق لرد

لرد نجینی را در آغوش گرفته بود و نوازش میکرد و همزمان آلبومی از مقتولانش را میدید که دارای هفت میلون صفحه و خرده ای بود و در هر صفحه عکس چند مقتول زده شده بود.
لرد برای نجینی ماجرای قتل تک تک آن ها را تعریف میکرد و خودش لذت میبرد:
- فیش فیسسا خسّا خوسّی فیشص ( این 500 صفحه مال محفلی هاست عزیزم!)
لرد صفحه اول محفلی ها را باز کرد.
در همین زمان همان کروشیو بلا وارد اتاق شد و مستقیم خورد به سقف بالای سر لرد! چند آجر از سقف ریزش کرد و محکم خورد وسط کله کچل ولدی.

هال خانه ریدل

- بلا، میشه کمتر کروشیو بزنی؟ سرمون درد گرفت!

بومم

مرگخوار ها همه با عجله به طبقه بالا دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. لرد روی تخت افتاده بود و خون از سرش میچکید. چند آجر سقف هم کنارش بود و نجینی بی وقفه فیش فیش میکرد.
بلا با عجله به سمت لرد دوید و با یک طلسم لرد را به هوش آورد(چون از ورد غیرلفظی استفاده کرد مشخص نیست چه طلسمی بوده!) و اسنیپ هم زخم او را ناپدید کرد.

لرد به هوش آمد و روی تخت نشست.
- یا لرد! سالازارو شکر چیزیتون نشده که؟
- من لردم؟ یالازار دیگه کیه؟
- ارباب حافظه شو از دست داده!
- ارباب؟ من ارباب شمام؟ چه خوب! این مار بدترکیب این جا چی کار میکنه؟

ولدمورت دم نجینی را گرفت و او را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
اسنیپ جلو آمد و طلسمی را روی سر لرد اجرا کرد.
- حالتون خوبه لرد؟
- شما همیشه منو لرد صدا میزنید؟
اسنیپ چندین طلسم دیگر را هم انتحان کرد اما هیچکدام جواب نداد.
ناگهان چشم ولدمورت به صفحه ای از آلبوم افتاد که تمامش را عکس دامبلدور پوشانده بود.
- این خوشگله دیگه کیه؟ مجرده؟ من میخوام برم خواستگاریش! من اینو میخوام!
- یا لرد شما حالتون خوب نیست استراحت کنید!
- مگه من ارباب شما نیستم؟ من میگم بریم خواستگاری! همین الان!

_________________________________________________

توضیح سوژه: لرد حافظشو از دست داده و با هیچ طلسمی بر نمیگرده. لرد سلایقش کاملا عوض شده و از نجینی متنفره و عاشق دامبلدور شده! اون مرگخوار ها رو مجبور میکنه که به خواستگاری دامبلدور برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/27 3:13:56
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/27 3:16:47
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�