جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
47 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

صد و یك راه برای ذله كردن همدیگه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل که به خاطر خوردن یک توپ بازدارانده به پس کلش یک هفته در درمانگاه مدرسه بستری بود.

غروب همان روز مایکل وارد تالار عمومی ریون شد و بکس ریون پس از چند دقیقه احوال پرسی روی مبل های خودشون نشستند...

مایکل که از جریان های این روزهای اخیر خبردار نبود به طرف خوابگاه پسران رفت.آرنولد هم به آرامی وارد خوابگاه شد.

آرنولد:مایکل ما یه سوژه ی جدید جور کردیم برای سر کار گذاشتن لونا سوتی ندی کار خراب بشه...

مایکل پس از شنیدن جریان ها گفت:نه لونا گناه داره من این کارو نمی کنم. :no:

آرنولد که از دست مایکل سخت عصبانی شده بود...گفت:مایکل تو جرات داری این جریان رو لو بدی یه کاری می کنم که 2 هفته دیگه بری سنت مانگو.

مایکل که از خشم آرنولد ترسیده بود گفت:اوکی بابا چرا قاطی میکنی...هر چی تو بگی.

مایکل صبح سر میز صبحانه:لونا اون حشره ای که آرنولد خورده بود رو دوباره پیدا کردیم!!!

لونا:اوا!!! راست میگی؟ امروز دیگه باید به من نشون بدید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 6 تیر 1390 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سر میز صبحانه:

لینی دستانش را به هم مالید و گفت:

- همم، اون تخم مرغو رد کن بیاد!

ماریه تا دستش را به سمت ظرف تخم مرغ برد، یک تکه ی کوچکش را درون بشقاب لینی گذاشت و بقیه را در جایی دور از دسترس لینی گذاشت.

لینی که به ظرف تخم مرغ دور شده از خودش خیره شده بود گفت:

- ای بابا. چی کارش کردی؟ همین یه ذره؟ بازم بده دیگه.

ماریه تا ابرویش را بالا انداخت و گفت:

- تو هر روز داری تخم مرغ میخوری، این طوری جگر واست نمیمونه.

لینی با اطمینان خاطر گفت:

- اینا بدون کلستروله!

ماریه تا ظرف تخم مرغ را به زنوف داد تا آن طرف میز بگذارد و مطمئن شود که دست لینی به آن نمیرسد. سپس با دیدن لونا که به آن ها نزدیک میشد، گلویش را صاف کرد و گفت:

- دیدی لونا دیوونه شده بود؟ من میگم داره عقلشو از دست میده!

لینی ابتدا میخواست به حمایت از دوستش برخیزد اما بلافاصله بعد از دریافتن منظور ماریه تا گفت:

- درسته! با اون موجودات عجیبی که میبینه! اون حتی نتونست امروز حشره ی جدیدی که توی تالار کشف کردیم رو ببینه!

لونا که حرف او را شنیده بود با قیافه ای غمگین روی صندلی کنار لینی نشست و پرسید:

- کدوم حشره؟ شما چی کشف کردین؟ چرا به من نگفتین؟

آنتونین از آن سر میز با صدایی بلند گفت:

- تو که کلاهمو ندادی دیشب! در ضمن تو کل حواست به کرمه بود.

لونا که کاملا حرف های بدی که نسبت به او زده بودند را فراموش کرده بود با اشتیاق گفت:

- عیب نداره! قبل از اولین کلاس میتونین نشونم بدین!

آرنولد لقمه ی گنده ای که در دهانش بود را قورت داد و گفت:

- متاسفم ولی من شکل عقاب بودم و به شدت گشنه م بود، قورتش دادم! البته خوشمزه هم بود. فک کنم یه موجود ناشناخته بود که فقط ما ریونی ها تونستیم ببینیمش، احتمالا میریم ثبت کشف میکنیم!

لونا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: جمعه 3 تیر 1390 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

پسرا که همگی در تالار عمومی خوابیده بودند با غرولند از خواب بیدار شدند. دخترا هم در حالا پایین اومدن از پله های خوابگاهشون بودند.

_ کسی لونا رو ندیده؟
انتونین که معلوم بود تا صبح نخوابیده در حلی که خمیازه میکشید گفت: من که ندیدمش، فکر کنم هنوز تو خوابگاه ما باشه. حد اقل کلاه منو میداد که شب راحت بخوابم

ارگ: ببند دهنتو اینقدر خمیازه نکش. بعد رو به لینی کرد
ا، لینی میخواستم بگم اینم شوخی بود تو با لونا کردی اخه...
ناگهان در خوابگاه پسرا باز شد و لونا با خوشحالی بیرون پرید.

_ دیدمشون،دیدمشون بلاخره موفق شدم.

لیسا: چیو دیدی لونا؟

_ خب معلومه دیگه فلینگتونا رو میگم

ماری: اوه لونا باز توهم زدی؟؟؟ فلینگتون ها اصلا وجود ندارن.

_ دارن ،خودتون دیروز گفتین که دارین اونا رو میبینین مگه نه لینی؟؟

_ کـــــــــــــــی؟؟؟ ما؟؟ لونا تو اصلا حالت خوب نیست. ما کی همچین حرفی زدیم. احتمالا تو خیالاتت بوده.

لونا در حالی که سعی میکرد جلوی عصبانیتش را بگیرد گفت: شما ها منو دست انداختین اره؟؟؟
و در حالی که قیافه ی حق به جانبی به خود می گرفت مشتش را باز کرد.
_اگه وجود ندارن پس این چیه؟

همه به دست لونا خیره شدند و با دقت نگاه کردند.

_ارنولد: خب معلومه یه کرم شب تاب
بقیه هم تایید کردند.

لونا با دقت بیشتری به ان چیزی که در دستتش بود نگاه کرد و متوجه شد که ان یک کرم شب تاب است.

ملت ریون:

لینی: خیل خب بچه ها بهتره بریم صبحانه بخوریم. لونا تو هم بهتره از این بچه بازیا و خیال پردازیا دست برداری.
وقتی همه به جز لونا از تالار خارج شدند شروع به خندیدن کردند و لونا در حالی که با ناباوری به رو به رو خیره شده بود با خودش گفت: بهتون ثابت میکنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/4/3 21:03:34
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 تیر 1390 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان لیسا برقی زد و گفت: لونا! مثل اینکه تو مث بقیه شدی، شاید هم حتی بدتر! چون حالا ما اونا رو میبینیم ولی تو نه!

لونا که هنوز قانع نشده بود با بغض گفت: نخیرم! شماها دارین منو سر کار مذارین!

و نه چندان مطمئن از او دور شد. وقتی لینی از دور شدن لونا مطمئن شد پیش لیسا برگشت و با شیطنت گفت:

- نقشه ی خوبیه برای اذیت کردنش! باید به بقیه ریونی ها هم بگیم حواسشون باشه سوتی ندن. من پسرا رو خبر میکنم تو دخترا رو.

سپس از هم دور شدند.

چند ساعت بعد-خوابگاه دختران

لونا نگران در را باز کرد، او تصمیم داشت از اولین کسی که در خوابگاه میبیند بخواهد به او توضیح بدهد که چه میبیند.

- مری! زودباش بهم بگو اینجا چی میبینی؟!

مری خود را متعجب نشان داد و گفت: خب معلومه! این که سوال نمیخواد، چیزی که اینجا فراوونه فلینگتونه!!

- این باور نکردنـــــــــــــــــیه!

ماریه تا و لینی پشت در:

شب هنگام-پشت در خوابگاه پسران

آرنولد به در کوبید و فریاد زد: لونااااااا ازینجا بیا بیرون! من باید بخوابم تا فردا بتونم به کلاسام برسم!

ریونی ها پشت در انتظار میکشیدند تا لونا در را باز کند، او خودش را آنجا حبس کرده بود و از مرلین میخواست قدرت دیدن فلینگتون ها رو دوباره بهش بدهد!

آنتونین که صبرش تمام شده بود گفت: حداقل کلاه خواب منو بده!

صدای لونا از بین گریه اش شنیده شد: نــــــــــــــه! من تا فلینگتون نبینم ازین خراب شده نمیام بیرون! اه! چه بوی گند جورابی میاد! عهووووو عهوووووووووو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

لیسا بر روی مبلی نشسته بود و مشغول مطالعه ی کتابی بود. آنتونین و ارگ نیز گوشه ای از تالار نشسته بودند و صفحه ی شطرنجی بین آن ها مشاهده میشد.

لینی به سمت آن ها آمد و کنارشان نشست. در حالی که دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود، به بازی آن ها خیره شد.

بعد از مدتی، لینی با دستش مهره ها را نشان داد و با تعجب پرسید:

- اینا چرا حرکت نمیکنن؟

ارگ کوتاه جواب داد: شطرنج مشنگیه.

لینی با کنجکاوی پرسید: چه مدلیه؟

ارگ دوباره گفت: میبینی که!

لینی دهانش را باز کرد تا سوال دیگری بپرسد که ارگ سریع تر از او گفت:

- خواهش میکنم لینی! این بازی نیاز به تفکر داره!

لینی ساکت شد و به آن ها نگاه کرد. چند دقیقه بعد خمیازه کشان بلند شد تا به خوابگاه برود که با باز شدن در تالار و ظهور لونا در آستانه ی در، فکر شیطانی در سرش پدیدار شد.

لینی نیشخندی زد و به سمت لونا آمد.

- لونا این فلینگتونا رو دیدی توی تالار؟

لونا با شگفتی گفت: چی؟ همونا که من حدس زدم وجود داره اما تا حالا ندیدم؟

- آره دقیقا منظورم همونه! زودباش بیا!

لینی دست لونا را گرفت و با عجله به خوابگاه دختران رفت. لینی دست لونا را رها کرد و گفت:

- وای اینجارو نگاه کن! تا چشم کار میکنه فلینگتونه!

لینی دستش را در هوا مشت کرد و گفت: وای نگاش کن چقدر قشنگه! من همیشه فکر میکردم این حرفا همه تو تخیلاتته و وجود خارجی ندارن. اما نیگا کن!

لونا به سمت لینی آمد و گفت: دستتو باز کن ببینم ... من که چیزی نمیبینم!

لینی با تعجب گفت: چی؟ مگه میشه نبینی! تو خودت اینارو کشف کردی!

لونا با عصبانیت گفت: نخیرم اینجا هیچی نیست و تو هم منو مسخره کردی!

لیسا که کتاب خواندنش تمام شده بود وارد آنجا شد و با شگفتی گفت: واو فلینگتونارو!

لونا: پس چرا من نمیبینم؟

لینی چشمکی به لیسا زد و از خوابگاه خارج شد. حالا نوبت لیسا بود تا لونا را حرص دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1389 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا و لونا هم همراه با ماریه تا آنجا را ترک کردند و به سمت جایی رفتند که مایکل و ترورس منتظر بودند تا آن دو را از هم جدا کنند.

- خب لیسا، چطوری؟ روونا چیکارتون داشت هان؟

- هیچی ماری، کارخاصی نبود. یه کاری داشت گفت براش انجام بدیم.

- چی بود حالا؟

لونا که امیدوار بود نقشه شان خوب پیش برود گفت : چیز خاصی نبود؛ میخواست برای یه نفر پوست مار هدیه ببره و ازاونجایی که یه روحه نمیتونست خودش پوست مار رو بکنه و به همین خاطر به ما گفت.

ماریه تا که میخواست چیزی را برای ترساندن انها پیدا کند پرسید : مگه شماها از مار نمیترسید؟

لونا درحالی که در دل به این شکل می خندید گفت : لیسا میترسید برای همین قرار شد من اینکارو انجام بدم. همین. خب حالا تو چیکارمون داشتی؟

در این حین مایکل از پشت یک دیوار که درواقع محل قرار ماریه تا با او بود بیرون آمد و گفت : لیسا یه لحظه میای؟ باهات کار دارم.

در این لحظه صحنه اسلوموشن شده و ورقی که از دست ماریه تا به دست مایکل منتقل گشت دیده شد. دراین حین لحظه ای تای کاغذ باز شده و کلمه ی مار از لای ان دیده می شد.

صحنه به حالت عادی باز میگردد و ماریه تا درحالی که به این حالت به مایکل چشمک می زد گفت : سلام مایکل. اه خیلی خب لیسا پس بعدا با تو حرف میزنم. لونا بیا بریم.

لونا هم همزمان به لیسا چشمکی به این حالت زد و از او و مایکل و ترورس که هم اکنون ورق به دست او رسیده بود دور شد.

ترورس که با نگرانی به متن نوشته شده بر روی ورق نگاه می کرد گفت : چـــــــــــــی؟ ولی من و مایکل هردومون از مار میترسیم!

و به مایکل نگاه کرد که داشت لیسا را به سمت محلی می برد که از قبل مقرر شده بود.

و همزمان به یاد آورد که کار لیسا در درس مراقبت از موجودات جادویی خوراندن غذا به اسنیکایتر بود که فقط مار میخورد؛ حس کرد قضیه کمی مشکوک است، اما ترجیح داد به ماریه تا اعتماد کند و چوبدستیش را در آورد تا به جای دست زدن به مار از آن برای بلند کردن و جابه جایی مار استفاده کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1389 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]ماریه تا و ترورس و مایکل حوصله شون سر رفته و قصد دارن اعضای ریون رو اذیت کنن تا یکم دور همی بخندن. نشونه های اولشون بادراد و روونا و لینیه. وقتی کارشونو روی بادراد و روونا انجام میدن آماده برای اذیت کردن لینی میشن. بادراد و روونا از نقشه ی شوم اونا با خبرن و میخوان بقیه ی بچه هارو از این مورد آگاه کنن تا کسی ناراحت نشه و بذاره بره.[/spoiler]

بادراد دستش را رو به روونا بالا آورد و گفت: بزن قدش!

روونا نیز که فراموش کرده بود روح است محکم با دو دوستش بر روی دستان بادراد کوبید اما از درون دستانش گذشت و یکراست از آن طرف ریه ی بادراد بیرون آمد.

بادراد که از شدت سرما نمیتوانست حرفی بزند ، به سختی دستش را تکان داد و روونا بلافاصله متوجه منظور بادراد شد و با قیافه ی نگاهی به بادراد انداخت و گفت:

- بهتره سریع تر بریم! شاید اگه سریع بجنبیم بتونم اونم نجاتش بدیم!

بادراد که اکنون با دور شدن روونا احساس گرمای بیشتری میکرد سریع بلند شد و همراه روونا به تالار رفت.

- پرووها! نامردا! بوقیا! بی عقل ها! بی کله ها! بی نزاکتا! خز و خیلا!

روونا با دیدن لینی که سر تا پایش از آب پر شده بود شروع کرد به خندیدن.

بادراد چشم غره ای به روونا رفت و آهسته در گوشش گفت: مگه یادت نمیاد اینم نفر بعدی بود؟

روونا به سختی جلوی خنده ی خود را گرفت و پاسخ داد: اوه آره یادم نبود.

روونا دوباره با شیطنت از لینی پرسید: چه قد جیغ کشیدی؟

لینی فریادی کشید و در حالی که از فرط عصبانیت چیزی با مرگ فاصله نداشت از آن ها دور شد.

بادراد مشت هایش را آماده کرد و محکم درون صورت روونا کوبید.

- اووووخ!

بادراد با نا امیدی دست یخ زده اش را از صورت روونا بیرون کشید و غرولندکنان پشت سر روونا راه افتاد.

روونا با دیدن ماریه تا که همراه با لیسا و لونا در حال رفتن به باغ وحش بودند شروع به دویدن کرد و فریاد زد:

- یه لحظه صبر کنین کارتون دارم!

روونا اشاره ای به لیسا و لونا کرد و ماریه تا دست به سینه ایستاد و به دور شدن آن سه نگاه کرد.

بادراد سریع پیش ماریه تا آمد و گفت: کار و کاسبیمو درس میکنم. خواستم بگم که دیگه ناراحت نباشی.

ماریه تا که اصلا احساس ناراحتی نمیکرد پاسخ داد: اوه برات خوش حالم.

همان لحظه لیسا و لونا که از نقشه ی شوم ترورس ، ماریه تا و مایکل با خبر بودند نیشخند زنان به سمت ماریه تا آمدند.

بادراد از آن ها خداحافظی کرد و به سمت روونا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ماجرا..


اکیپ سه نفره ماریه تا ، مایک و ترورس به سمت کافه شیرموز فروشی بادراد حرکت کردند. وقتی به آنجا رسیدند با صحنه ی خوفناکی روبرو شدند، ویترین جلوی مغازه در آسمان پرواز میکرد! حدود نیم ثانیه بعد، ویترین فرود آمد و صدای فریاد شخصی آسمان را شکافت .

بادراد نگاهی از سر درد به مشتری انداخت و به داخل مغازه برگشت.

ماریه تا رو به مایکل و ترورس کرد و با عذاب وجدان گفت: فکر میکنم زیاده روی کردیم. با اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد ولی خیلی دلم واسش سوخت. طفلکی بادراد!

مایکل نگاه ناباورش را از صورت ماریه تا گرفت و به ترورس داد.

- بیخیال بابا ! همش شوخی بود. اگه بعدا بفهمن کلی می خندن.
- نه نمی خندن ترورس! خیلی خیلی هم ناراحت میشن!

مایکل سعی کرد بحث را عوض کند: خب دیگه، وقتشه برگردیم کنار شومینه، لینی اونجا منتظرمونه!

هر سه به راه افتادند. روونا همچنان با ناباوری آنها را می نگریست، با یادآوری اسم لینی بدنش به لرزه افتاد، یعنی آنها چه نقشه ای برای او داشتند . او باید جلوی آنها را میگرفت .


روونا سریعا خود را به در کافه رساند، بادراد قطعه ی بزرگی یخ را در لنگش پیچیده و روی سر متورمش گذاشته بود. ریشهایش در هم پیچیده بود.

- بادراد؟ حالت خوبه؟ چیزیت که نشده !
- حال من به نظر خوب میاد ؟ بوقی نکنه که کاره تو بوده؟ آره کار تو بوده! روح بوقی فکر کردی ناظر اینجا شدی هر کاری میتونی بکنی ؟

- صبر کن! صبر کن . من نبودم. من خودمم قربانی یکی از این به ظاهر شوخی ها هستم!
- پس چرا اومدی اینجا ها ؟ اومدی دلداریم بدی؟ ببین چه بلایی سر مغازه م اومده !

- کار از دلداری گذشته بادراد. من اومدم که بهت یه پیشنهاد بدم. این هم به نفع من ، و هم به نفع توئه! من میدونم این آتیشا از گور چه کسایی بلند میشه ! آروم باش، بزار بهت بگم.


بادراد چند لحظه ای روونا را با گیجی نگاه کرد، لُنگ یخ از دستانش افتاد و بعد فریاد زد:

- اصغر سگ سیبیل !
- جونم آقا

- دو تا شیر موز سفارشی بیار، مهمون ویجه دارم !!

همین لحظه، کنار شومینه

در تالار باز شد و سه نفر با افکار شیطانی پا به تالار گذاشتند .
لینی وارنر کنار شومینه روی کاناپه نشسته بود و همراه با کتابی که در دستش بود، قهوه اش را سر می کشید !!

لینی با دیدن آن سه نفر لبخند گرمی بر لبانش ظاهر شد و گفت :

- سلام ماریه تا، مایکل . اوه ترورس تو هم اینجایی ؟ عالیه بشینید باهاتون کار دارم .

سه نفر نگاهی با هم رد و بدل کردند و گفتند: اتفاقا ما هم باهات کار داشتیم


در کافه بادراد با شنیدن اسم لینی، سعی کرد نگرانی اش را پنهان کند.

- خب تو میگی ما باید چیکار کنیم؟
- بادراد اینو من نباید بگم، خودت خوب میدونی چیکار باید کرد!

- ینی تو هم همون فکری رو میکنی که من میکنم؟ ینی تو هم با من موافقی؟
- البته! من فقط اینو میدونم که اونا با من و تو و لینی راضی نمیشن و میرن سراغ بقیه، حتی ممکنه کسی اونقدر ناراحت بشه که از تالار بره. من نمی تونم اجازه بدم این اتفاق بیوفته. بهتره بری زودتر بقیه رو از نقشه مطلع کنی . قبل از اینکه اونا به فکر نقشه بعدیشون بیوفتن، ما آماده خواهیم بود.


ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ماریه تا گفت: ترورس تو برو و روونا رو پیدا کن و یه جوری با سوسک بترسونش منو مایکل هم میریم سراغ بادراد بعد همگی دوباره همین جا همو میبینیم.


با گفتن این حرف از هم جدا شدن.

ماریه تا و مایکل به سمت محوطه ی مدرسه به راه افتادند. جایی که بادراد به پچه های هاگ شیر موز میفروخت. حالا که تابستون شروع شده بود خوردن شیر موز تو هوای گرم مزه میداد.

_مایک من بادرادو سرگرم میکنم و تو وقتی کسی حواسش نیست تو شیر موزها فلفل بریز.
این را گفت و جلو تر از مایکل به سمت بادراد رفت.


_سلام بادراد. میشه یه لحظه بیای کارت دارم.

بادراد که که تعجب کرده بود شیر موز دیگری را فروخت و لبخند زنان به سمت ماریه تا رفت.

_ هی سلام ماری . از این ورا؟

ماریه تا در حالی که این جوری نیگا میکرد گفت: این چه حرفیه بادراد بلاخره ما همگروهی هستیم. راستش می خواستم راجع به لینی باهات صحبت کنم.

بادراد که صورتش گل انداخته بود گفت: میشنوم.


ان طرف تر مایکل داشت در شیر موزها فلفل میریخت.و میخندید

_ راستش لینی داشت بهم میگفت که...

_ هی سلام بادراد. چطوری؟

_ اوه مایک. سلام . مرسی خوبم. تو چطوری؟ کاری داشتی؟

_ اره راستش با ماری کار داشتم.

_ خب اخه ما داشتیم...

ماریه تا سریع گفت: بذار واسه بعد بادراد الان نمیشه. و به سمت مایکل رفت و با هم از انجا دور شدند.
بادراد در حالی که تجب کرده بود به سمت شیر موزها برگشت.

_ انجامش دادی؟

و مایکل با تکان سر جواب مثبت داد و گفت: بهتره بریم ببینیم ترورس چی کار کرده.

در حالی که داشتن به محل قرار میرسیدند، روونا رو دیدند که معلق در هوا به یه نقطه خیره شده بود.

ماریه تا جلو رفت و با نگرانی ساختگی گفت: روونا حالت خوبه؟
و روونا در پاسخش فقط گفت:
ســــــــــــــــــــــــــــوســــــــــــــــکـــــــــــــــ...

ماریه تا و مایکل در حالی که سعی میکردن جلوی خنده ی خود را بگیرن با عجله از کنار روونا گذشتند و پیش ترورس رفتن.

مایکل با خنده گفت: ترورس چی کارش کردی اینو؟

ترورس با حالت عادی گفت: فقط یه کم ترسوندمش.
و هر سه زدن زیر خنده

ماریه تا : بچه ها بیاین بریم ببینیم که بادراد چی شد.

بعدش هم نوبت لینی بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1389/3/26 21:57:36
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: صد و يك راه براي ذله كردنه همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

ماریه تا در حالی که از خوشحالی بالا و پایین میپرید گفت: بچه ها حوصلتون سر نرفته؟

ترورس خمیازه ای کشید و گفت:چرا...تابستونه دیگه! باید حوصلمون سر بره!

- ولی من یه نقشه ای دارم!

سپس جلوتر رفت و رو به حاضران ، یعنی ترورس و مایکل گفت:

- چطوره بچه های ریونو بترسونیم و یه کم شاد بشیم؟

مایکل با بی اعتنایی گفت: مثلا؟

- مثلا ما میتونیم روونا رو با سوسک بترسونیم! اون از سوسک میترسه! یا مثلا وقتی بادراد مشغول فروختن شیرموزه تو شیر موزش فلفل بریزیم تا بقیه که میخورن حالشون بد بشه...یا لینی رو پرت کنیم تو استخر چون از آب میترسه! و غیره!خب چطوره؟!

ترورس و مایکل:

مایکل فوری گفت: از اولی شروع میکنیم! قدم اول اینه که یه سوسک پیدا کنیم!!

ماریه تا سوت زنان آهسته گفت:من خودم از سوسک میترسم..ترورس تو اینکارو بکن

مرلینگاه پسران:

ترورس با نگاهی به دور و بر خود کفش هایش را در آورد و درون یکی از اتاقک های دستشویی رفت!

در حالی که به یکی از سوسک ها نگاه میکرد کفش را بالا آورد و سوسک را نقش بر زمین کرد!

سپس به سمت ماریه تا و مایکل رفت تا با هم نقشه ی بعدیشان را عملی کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.