جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1389 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در این گیر و دار صورتی بازار، لرد و سالازار هم در حال پرتاب انواع طلسمهای مختلف به سمت هم بودند و جد و آباد مشترک یکدیگر را مورد مرحمت قرار میدادند.

همه از نگاه های مرگبار باسیلیسک غافل شده بودند. باسیلیسک که در تمام عمری که با سالازار گذرانده بود جز رنگ سیاه و سبز رنگ دیگری ندیده بود و به رنگ های جلف مثل صورتی عادت نداشت از خود بیخود شده بود و فششششششششش فششششششش کنان به اینور و آنور میخزید و سبیلش تاب میخورد. چیزی که مزید بر علت شده بود و باسیلیسک کاملا رم کرده بود، سوسکی بالداری بود که در اتاق پرواز میکرد.

در این گیر و دار ناگهان چشمهای باسیلیسک با چشمهای اسنیپ بخت برگشته تلاقی کرد و اسنیپ که داشت به هوا میپرید تا از طلسم سالازار جاخالی بدهد در همان حالت پرش، روی هوا خشک شد و به سنگ تبدیل شد.

بعد از اسنیپ، آنتونین و سالازار هم تبدیل به سنگ شدند. ولی لرد ولدمورت زرنگ تر از این حرفا بود و در حال انجام حرکات ماتریکسی بود تا از نگاه های باسیلیسک در امان بماند اما بالاخره یک چشم لرد هم به باسیلیسک افتاد و سمت راست بدنش تبدیل به سنگ شد.

در آخر سوسک بالدار هم سنگی شد و البته نجینی طوری نشد! شاید چون از نسل خود باسیلیسک بود و در واقع باسیلیسک جد بزرگش محسوب میشد. مانند فیل که میگویند از نسل ماموت است.

نجینی، هنوز محو رنگ صورتی اتاق بود و روبانی صورتی رنگ نیز به سرش بسته بود.

لرد ولدمورت که نصف بدنش خشک شده بود با نصف دیگر بدنش و با نصف دهانش که حالا کج شده بود مشغول مسخره کردن، جد بزرگش سالازار بود و البته صداهای نامفومی که مدام تکرار میشدند از مجسمه سنگی سالازار به گوش میرسیدند:"کیه؟ کیییه؟ کییییییییه؟ کییییییییییییه؟"

فردا صبح

لرد ولدمورت و سالازار در حال خوردن صبحانه، با یکدیگر کل کل میکردند و لرد ولدمورت اصرار داشت که اگر با همان نیمه فلج نشده بدنش چوبدستیش را برنداشته بود و همه را از حالت سنگی درنیاورده بود، الان میتوانست مجسمه سنگی سالازار را به عنوان اثر باستانی و زیر خاکی به موزه وزارت سحر و جادو بفروشد و با پول آن یک عمارت دیگر هم بخرد!

در سوی دیگر میز آنتونین و اسنیپ در حال خوردن صبحانه و نفرین کردن به جان باسیلیسک و نجینی بودند.

آنتونین: این پاستیل! با این چشای ورقلمبیده ش تا منو نگاه کرد سنگ شدم! کور شه اشالا!

اسنیپ: همش تقصیر این نینی صورتی بود! لرد ولدمورت هم برای خودش مار انتخاب کرده!

و اما در سوی دیگر میز باسیلیسک و نجینی در حال استراق سمع صحبتهای آنتونین و اسنیپ بودند. پس از چند دقیقه باسیلیسک سبیلش را تابی داد و به به نواده اش، نجینی گفت:

_ فشششششششش فیشششش (بذار الان حالشو میگیرم)

سپس باسیلیسک رو کرد به آنتونین و مدام فش فش کرد که یعنی "منو ببین!". اما آنتونین که مار زبان نبود متوجه نمیشد و همچنان در حال صحبت با اسنیپ بود.

سالازار که متوجه شده بود به آنتونین گفت:" هووووووی مررررررتیکه خرررررس گنده! به باسیل نگاااااه بیَکُن! کارت دااااااره."

تا آنتونین به باسیل نگاه کرد دوباره تبدیل به سنگ شد و باسیلیسک و نجینی شکم هایشان را گرفتند و فشششش فششششش کنان روی زمین از خنده غلت میرفتند.

لرد ولدمورت با ناراحتی از اینکه مرگخوارش ضایع شده دوباره آنتونین را به حالت عادی برگرداند. آنتونین هم که عصبانی شده بود و نقطه ضعف باسیلیسک را میدانست سوسک بالدار داخل اتاق را گرفت و بسمت باسیلیسک انداخت. باسیلیسک هم مانند فیلی که وقتی موش میبیند از ترس از درخت بالا میرود! اینور و آنور خزید و دوباره همه را تبدیل به مجسمه سنگی کرد.

فردا صبح- پشت میز شطرنج و در حال آموزش شطرنج

باسیلیسک: فششششش

آنتونین: نخیر خودتی! عمرا تو چشات نگاه کنم.

باسیلیسک سبیلش را تاب داد و دوباره گفت:
_فشششششش

آنتونین: کوففففففففت!

باسیلیسک: فشششششششش

آنتونین: مرض!

باسیلیسک: فشششششششششششش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 17 آبان 1389 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
يك ساعت بعد
-اسنيپ كجا مي ري الان؟ چي كار...
- من كه دارم مي رم به گناهام اعتراف كنم و قال قضيه رو بكنم... ديگه شب تا صبح دعا اينا مي خوام بخونم... محفل كجا بود؟! به راه راست هدايت شدم! ()
اسنيپ ايستاد و لرزيد. ادامه داد: هيچ وقت مرگ رو اينقدر نزديك حس نكرده بودم... نه، اصلا آزكابان كدوم طرفه؟!
آنتونين هم پشت سرش ايستاد: آره... حالا مي ذاشتي اول بريم دست به آب... نزديك بود همون جا... وايستا! اسنيپ..!
پشت سرش دوييد كه يهو، ده تا موجود پردار ريختن سرشون و بعد از دويست بار دور زدن، يكيشون يه نامه پرت كرد رو سر اسنيپ. بعد رفتن يه گوشه موشه هايي اون اطراف نشستن.
بلند خوندنش: اگه به در رفتن فكر كني، غلط كردي!! اون ها هرجا بري دنبالتن! زود باش الان وقت غذاشه! بجنب، بي خاصيت! به اون يكي هم بگو غلط كرده! پيوست!: الان، حتي بند كفشتون رو هم ازتون مي گيرن تا فكري نرسه...
اسنيپ درحالي كه با دودست شلوارش رو گرفته – بند شلوارش رو هم گرفتن- با زانو مي افته زمين. همون لحظه، چند تا مرگخوار مي آن راهنماييشون كنن داخل!
اونجا، ولدمورت، نجيني رو گذاشته رو شونه اش و سالازار هم باسيليسكش رو كمي عقب تر همراهي مي كنه. دارن سالن تمرين روزانه رو نشون لرد مي دن. كل سالن به خاطر علاقه ي نجيني صورتيه . نجيني حتي عروسك هاش رو هم از اتاقش آورده تا بتونه تمركزش رو حفظ كنه. هر كي وارد اتاق مي شه، به مدت ده دقيقه دچار كوري موقت مي شه. اين همه صورتي براي مرگخوارها بيش از حد تحمل روزانه شونه. البته به نظر مي آد رو لرد سياه تاثيري نداشته باشه....
-تو خواب مي ديدم يه همچي اتاقي رو! هميشه آرزو داشتم يه....
كه فكرلرد با جيغ و داد جدش و باسيليسكه به هم مي خوره: واي كور شدم مرلين!!
لرد سرفه اي اي مي كنه: آزمايشاتي مي گن كه اين رنگ رو تمركز تاثير زيادي داره...! البته من هم الان چيز زيادي نمي بينم... مرلين كمك...
اين ها رو درحالي مي گه كه داره اشك شوقش رو با دم نجيني پاك مي كنه. يه ذره بعد، جيغ بنفش اسنيپ و آنتونين هم اضافه مي شه و اسنيپ رسما تصميم مي گيره اين دنيا ارزش زندگي ديگه نداره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 17 آبان 1389 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-صبر کنید صبر چطوره واقعا این مسئله رو امتحان کنیم؟

لرد سیاه به سمت او برگشت و به سمت او یورش برد:منظورت چیه؟

لودو آب دهانش را قورت داد و اینگونه توضیح داد:ببینید ما می تونیم دو نفر از بهترین شطرنج باز ها رو بذاریم تا به ناجینی و باسیلیسک شطرنج یاد بدن و بعد بفرستیمشون مسابقات شطرنج بازی.

لرد رویش را به سمت دیگر برگرداند به طوری که هم پشتش به جدش سالازار و هم به لودو باشد و گفت:فکر خوبیست،اما فقط وقت تلف کردن است ناجینی خیلی بهتر و با هوش تر از باسیلیسکه!

-آره جون عمه ات!

لرد چرخید و چوبش را به سمت نشانه رفت و گفت:حرف دهنت رو بفهم می زنم نصف شیا؟

سالازار بلند شد و آستین بالا زد و آماده دعوا شدن که لودو دوباره دخالت کرد و گفت:آقایون آقایون متمدنانه رفتار کنید می تونید امتحان کنید حالا هر کودوم یه دبیر واسه مار هاتون انتخاب کنین!

لرد سیاه بدون هیچ تاملی گفت:من که اسنیپ می خوام!

لودو رو به سالازار کرد و گفت:و شما؟

-من آنتونین رو انتخاب می کنم.

حال

آنتونین و اسنیپ به اتاق دیگری رفته بودند.اسنیپ که حدود 2000 دور تمام اتاق رو قدم زده بود فریاد زد:حالا چیکار کنیم؟

بعد اسنیپ خود رو به اولین دیواری که به آن نزدیک بود رساند و سعی کرد که آن را مرهم سر خود قرار دهد.

-اسنیپ نمی خواد زیاد به خودت سختی بدی!نهایتش اینه که ما رو لرد و سالازار می کشن دیگه!

اسنیپ عاجزانه در حالی که اشک بر گونه هایش جاری شده بود گفت:حاضرم صد بار بمیرم ولی به این مار ها درس ندم!

چشمان آنتونین برقی زد و گفت:خب چرا بهشون این مسئله رو نگیم.

اسنیپ سری تکان داد و هر دو به سمت خانه ی ریدل حرکت کردند.

در خانه ی ریدل

-خب شما ها چرا اینجایین؟حتما می خواین پیروزی ناجینی من رو خبر بدین.

سالازار فریاد زد:زرشک بابا!

لرد سیاه:

سالازار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1389 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

_ با اجازه شما ... كيش و مات!

_

_ ام.... خب من... گمونم اشتباه كردم... اجازه ميديد حركت مهره ام رو تغيير بدم؟

_

_ خب... هی... با توم اسبه! ... از جلوی وزير ايشون برو كنار... !

اسب و سوار بر آن، به هدايت كنندشون نگاهی كردند
_ آخه به كجای صفحه بريم؟

_ فرقی نميكنه فقط از جلو وزير دشمن ... چيز... دوست...يعنی... اين رقيب پر قدرت برو اونور!

مهره سلانه سلانه به خانه ای در گوشه ای از صفحه رفت. اسنيپ سرش را بلند كرد و در حاليكه به چشمان او نگاه می كرد، گفت

_ عجب مهارتی! اين بازی نياز به استعداد ذاتی داره كه شما الحمد المرلين اين قدرت رو داريد!

.... ( سكوت)

چند لحظه گذشت اما حركتی از سوی رقيب اسنيپ صورت نگرفت. برای لحظه ای صورت اسنيپ كمی رنگ گرفت و لبش را گزيد

_ اهم... اهم... داشتم می گفتم.... اهم... عجب نبوغی...ميبينم كه شما با يه حركت ديگه من رو كيش و مات می كنيد... اهم ...اوهوم!

و با چشم و ابرو و سرفه های ساختگی به وزير او اشاره كرد

....( و باز هم سكوت)

ناجينی همچنان به او و بعد به صفحه شطرنج نگاه می كرد.

اسنيپ احساس كرد نياز مبرمی به ديوار مقابلش دارد

_ اوفففف... لعنت به ...

با گاردی كه مار ناگهان بخود گرفت بقيه حرفش را خورد

چيزه... فكر كنم از بازی خسته شديد. اجازه بديد مهرتون رو من بجاتون حركت بدم... وزير سياه برو به C4 …بسيار خب... كيش و مات! ... من باختم.

بلافاصله از سر جايش بلند شد و قبل از اينكه ناجينی بفهمد كه چه اتفاقی در صفحه رخ داده با نيمچه تعظيمی اتاق را ترك كرد. هنوز از اتاق ارباب دور نشده بود كه در اتاق سمت چپش باز شد و آنتونين با عجله از اتاق بيرون پريد.

_ آنتونين! چه خبر، امروز پيشرفتی داشتی؟

آنتونين در حاليكه به سوی اسنيپ می امد طلسم محافظتی را از روی چشمش برداشت و با ناراحتی سرش را تكان داد

_ نه، سه روزه كه دارم اسم مهره ها و جاهاشون رو بهش ياد می دم، اما هنوز هيچ پيشرفتی نداشتم. تو چی؟

اسنيپ هم تنها به تكان سری اكتفا كرد و دل نفرينی روانه لودو كرد.

---------------------- فلش بك ------------------------

چهار روز قبل

پس از مدت ها لرد ولدمورت به همه مرگخوارها مرخصی يك روزه ای داد تا در مهمانی قصر خانوادگی بلك ها شركت كنند و برای مبارزه های در پيش رو، كمی تجديد قوا كنند.

سر ميز شام، در ميان همهمه و خنده مرگخوار ها، روفوس به اربابش رو كرد و گفت:

_ ارباب، امروز يه خبر جالب شنيدم .ظاهرا قراره مسابقات انتخابی بهتربن های شطرنج جادوگران بعد از مدت ها دوباره برگزار بشه. ارباب چطوره با اين نبوغ و استعدادی كه داريد توی مسابقات شركت كنيد...

_ كروشيو! چطور روت ميشه به اربابت همچين پيشنهادی بدی. من برم با يه سری الف بچه شطرنج بازی كنم. ناجينی هم از پسشون بر مياد.

صدای خنده ريزی از سمتی بلند شد. لرد چوبش را به سمت منبع صدا گرفت تا كروشيویی حواله صاحب آن خنده بی موقع كند كه متوجه شد جدش سالازار كبير است.

_ ها ها ها ... ببخش نوه عزيزم ولی اين جمله آخری ديگه اغراق بودا ... حالا اگه باسيليك من رو می گفتی باز يه چيزی..... اما ناجينی... هاها ها...

لرد سياه كه به رگ غيرتش برخورده بود بلند شد و گفت:

_ باسيليك! ناجينی من به صد تا باسيليك تو ميرزه!

كم كم صدای بحث جدل بالا گرفت. بقيه مرگخوار ها كم كم متوجه وخامت اوضاع شدند. صدای خنده ها قطع شد و همه به ان دو چشم دوختند.

درست زمانی كه هر دو طرف چوب هايشان را به سمت هم گرفتند. لودو بين انها پريد و پيشنهادی را مطرح كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/4 16:46:27
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/5 11:17:30
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/5 11:21:12
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1389 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن پوزخندی زد و گفت: در صروتی که شکستش بدیم!

بلا و نارسیسا نفس راحتی کشیدند و به پیرزن که شمشیر دیگری را از درون کوله اش در آورد خیره شدند.

از این شمشیر نیز ماده ی نارنجی رنگی خارج میشد و طرز کارش درست مشابه با شمشیر قبلی بود.

بلا و نارسیسا با دقت تمام به حرکات عجیبی که ویکتوریا انجام میداد و انواع و اقسام طلسم ها و وردهایی که میگفت نگاه میکردند که با شنیدن صدای عجیبی متوقف شدند.

بلا نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: یعنی این الان روحه س که مجهز برگشته و میخواد به ما حمله کنه؟

نارسیسا با ترس بلا را چسبید و منتظر جواب ویکتوریا ماند. ویکتوریا که سخت مشغول انجام کارهای خودش بود ، بعد از چند ثانیه که کارش تمام شد ، از روی زمین بلند شد و پاسخ داد:

- بله خودشه!

اینبار بلا نیز لرزشی کرد و هر دو خواهر محکم به یکدیگر چسبیدند.

ویکتوریا اشاره ای به بلا کرد و گفت: تو این شمشیرو بگیر ...

و یکی از شمشیر ها را به سمت بلا گرفت و ادامه داد:

- اینم تو بگیر!

حرف آخرش خطاب به نارسیسا بود. بلا با تعجب پرسید: اونوقت شما چی کار میکنین؟

ویکتوریا بدون توجه به نارسیسا که مرتب اطراف را می پایید پاسخ داد: منم طلسمارو اجرا میکنم. حالا بیاین تا بگم چه طوری باید دستتون بگیرین!

نارسیسا با حالت التماس گونه ای رو به ویکتوریا گفت: حالا نمیشه خودتون اینارم بگیرین؟

ویکتوریا خواست مخالفت کند که با دیدن چهره ی ترسان هر دو گفت: اوکی! ولی یه جاییش مجبور میشین شما بگیرین!

نارسیسا و بلا آهی کشیدند. باز هم چند ثانیه کمتر در دست گرفتن آن وسائل عجیب و غریب روح گیر/روح کش/ روح فراری ده یا هرچیز دیگری بهتر بود.

با خاموش شدن لامپی در انتهای سالن نارسیسا جیغ بنفشی کشید.

ویکتوریا با عصبانیت رو به نارسیسا گفت: نباید تمرکز منو به هم بریزی!

روح از پشت یکی از ستون های سالن بیرون آمد و قبل از آنکه نویسنده در قالب چشمان نارسیسا حالت جدید روح را توصیف کند ، نارسیسا غش کرد و پخش زمین شد.

بلا با وحشت یک نگاهش را به خواهرش که پخش زمین شده بود انداخت و نگاه دیگرش را به ویکتوریا که زیرلب چیزهایی را میگفت و هر دو شمشیر را از سمت نوک تیزشان به جلو گرفته بود ، دوخت.

قبل از اینکه بلا نیز از حال برود ویکتوریا فریاد زد: بلا من دستام بیشتر از این کش نمیاد ، بیا این شمشیرو بگیر و ...

بقیه ی حرف های ویکتوریا با گرفته شدن شمشیر توسط بلا و نزدیک شدن روح و بلند شدن صدای مهیبی به گوش نرسید.

صبح روز بعد:

بلا و نارسیسا چمدان های ویکتوریا را درون اتاقش درون خانه اش گذاشته بودند و در حال خداحافظی از ویکتوریا بودند.

بلا با خوش حالی گفت: ازتون ممنونیم! شما مارو از شر اون مزاحم خلاص کردین!

ویکتوریا با شیطنت گفت: چون نارسیسا همونجا غش کرد و هر سه نفر حاضر در اونجا نابود شدن روحو ندیدن امکانش هست که روح در قالبی ضعیف تر برگرده. پس مواظب باشین!

بلا و نارسیسا:

ویکتوریا خنده ای کرد و گفت: شوخی کردم!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکدام از وسایلی که ویکتوریا از کوله ی خود درآورده بود ، برای دوخواهر آشنا نبود ... اولین وسیله ای که از کوله درآورده شده بود ، وسیله ای عجیب بود که شباهت بسیار زیادی به شمشیرهای معمولی داشت ولی با این تفاوت که وقتی ویکتوریا آن را در دست میگرفت و وردی خاصی را تلفظ میکرد ، مایعی نارنجی رنگ از آن به بیرون پاشیده میشد .

- اسم این وسیله خسوس هست ... وقتی که من ورد نارمانفو رو به زبون میارم ، مقداری از ماده ی نارنجی رنگی به نام فومابسو که از ترکیب شیره ی گیاه ...

بلا که از این همه ی صحبت بیهوده از طرف ویکتوریا خسته شده بود ، با کلافگی رو به ویکتوریا گفت : عزیزم ، لطفا کارتو بکن !

ویکتوریا سری تکان داد و دوباره مشغول به کارشد . این بار با استفاده از شمشیر مذکور ، به تمام محیط اطراف ، مایع نارنجی رنگ را پرتاب کرد و سبب شد تا قدری از سر و صداهای محیط اطراف آنان کاسته شود . دیگر آن صداهای ترسناک به گوش نمیرسید . چندروزی میشد که آن ویلا طعم آرامش را نچشیده بود .

پس از اینکه دیگر صدایی به گوش نرسید ، نارسیسا لبخندی زد و با خوشحالی گفت : دیگه از شرش خلاص شدیم ... میگم چند شب بود که نخوابیدیم ؟

- فک کنم حدود ...

ولی اینبار ویکتوریا حرف بلا را قطع کرد و بلافاصله گفت : هنوز مبارزه ی واقعی شروع نشده ... روح باز هم برمیگرده .
- منظورت چیه ؟
- من فقط با استفاده از شمشیرم کاری کردم که اون نتونه از وسایل خونه برای آسیب زدن به ما استفاده کنه . اون برای تجدید قوا چندلحظه ای اینجا رو ترک کرده و متوجه شده که تنها راه آسیب رسوندن به ما اینه که به صورت مستقیم به ما حمله کنه و ما باید رو در رو با اون بجنگیم ! در صورتی میتونیم پیروز بشیم که ...

نگاهی میان دو خواهر رد و بدل شد و سر انجام نارسیسا با اضطراب و ترس ، گفت : در چه صورتی میتونیم پیروز بشیم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/4/1 14:13:11
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
و جلوتر از بلا و نارسیسا از اتاق خارج شد و به طبقه ی پایین رفت.

ویکتوریا نگاهی به اطراف کرد و پرسید: معمولا کجا پیداش میشه؟

نارسیسا با ترس پاسخ داد: اتاق من! پذیرایی! آشپزخونه! حال! دسشویی! اتاق بلا! تو راهروها! کنار تابلو مامانم! اتاق مهمونا! تو راه پله ها! تـ...

ویکتوریا با حرکت دستش او را از حرف زدن ایستاند و گفت: خوبه! پس ییهو بگو همه جا. بریم!

بلا و نارسیسا دست در دست یکدیگر به دنبال ویکتوریا از این اتاق به آن اتاق میرفتند. هر از گاهی با وزیدن بادی و شناور شدن شیئی در هوا می ایستادند ، اما دوباره به حرکت ادامه می دادند.

ویکتوریا نگاهی به بلا و نارسیسا که با ترس به یکدیگر چسبیده بودند کرد و گفت: خجالت آوره! این روحه که بی آزاره! ببینین چه گوگولیه! فقط بعضی وقتا یه چیزی رو به حرکت در میـ...

با پرت شدن گلدانی بزرگ و سنتی از طبقه ی سوم به طبقه ی اول و صدای شکسته شدن آن ویکتوریا حرفش را تصحیح کرد:

- احتمالا زیادی سنگین بوده و نتونسته تو هوا نگرش داره در نتیجه پرت شده!

بلا با هیجان اشاره ای به پشت سر ویکتوریا کرد و فریاد زد: اوناها اوناها! نیگاش کن چی کار میکنه!

سه ظرف زیبا و بزرگ در هوا معلق بودند و در حال گردش به دور یکدیگر بودند. چند ثانیه بعد یکی یکی به اطراف پرتاب شدند و صدای شکستن آن ها سراسر خانه را فرا گرفت.

ویکتوریا دوباره گفت: اوه نه من باورم نمیشه که این جز آسیب مالی خطر دیگه ای داشته باشه! همه ی نشونه هاش به اطراف ما بوده نه ما.

اما با برخورد شمعدانی به سرش مستقیم پخش زمین شد.

دقایقی بعد:

نارسیسا بالا سر بلا و ویکتوریا ایستاده بود و مرتب اطراف را میپایید. بلا نیز آب قندی را به زور به خورد ویکتوریا میداد.

- حرفمونو باور کردین؟

ویکتوریا دستی به محل برخورد شمعدان به سرش کشید و با عصبانیت گفت: هرچه سریع تر این کوله ی منو بیارین! تو اتاق منه!

نارسیسا کلمه ی اتاق "من" را نشنیده گرفت و یکراست به طبقه ی سوم رفت و مدتی بعد در حالی که کوله ی سنگین را به زور پایین می آورد و از قابی که به سمتش می آمد جاخالی داد فریاد زد: ویکتوریا توی این چی ریختی که این قدر سنگینه؟

دقایقی بعد پاسخ خود را یافت. ویکتوریا وسائل عجیب و غریبی را از درون کوله بیرون آورد و خودش را برای مقابله با روح آماده کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 04:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه روح مزاحم وارد ویلای بلکهاشده و هر شب آرامش ویلا رو به هم میزنه.بلاتریکس ونارسیسا به سراغ پیرزنی به نام ویکتوریا میرن و ازش میخوان بیاد ویلا و بفهمه روح کیه و چی از جونشون میخواد.پیرزن قبول میکنه ولی سر راه(!)عاشق سالازار میشه.بلا و نارسیسا هر طور شده ویکتوریا و سالازارو از هم جدا میکنن و ویکتوریا رو به ویلاشون میبرن.تصمیم دارن اونو شب تو ویلا نگه دارن که وقتی روح مزاحم برگشت ویکتوریا مجبور بشه بهشون کمک کنه.
_________________________

ساعت 1 نیمه شب:
سکوت مطلق....

ساعت 2نیمه شب:
سکوت مطلق تر...

ساعت 3 نیمه شب:
صدای خرو پف ویکتوریا!

-بلا؟!پس چرا خبری نشد؟این هر شب ساعت 12 شروع میکرد!

قلم پر طلایی رنگی که روی میز قرار داشت بلافاصله به هوا بلند شد و پرواز کنان وارد دهان نارسیسا که در حال خمیازه کشیدن بود شد!بلا قلم را از دهان نارسیسا در آورد.
-حالا هم که اومده یه راست اومد سراغ ما!بابا برو اون پیرزنه رو که توی اتاق بالایی...

صدای جیغ ویکتوریا از اتاق خوابش به گوش رسید!
بلا و نارسیسا دوان دوان بطرف اتاق پیرزن رفتند.

-چی شد ؟چی شد؟تو هم دیدیش؟دیدی چه روح خبیثیه؟

ویکتوریا درحالیکه روی میز بزرگی رفته بود و از وحشت میلرزید به گوشه اتاق اشاره کرد.
-س...س...سوسک!

نارسیسا با عصبانیت وبا حرکت خفیف چوب دستیش سوسک را منهدم کرد.
-این همه جیغ و داد برای یه سوسک بود؟تو مطمئنی با ارواح ارتباط داری؟الان با اون ردای گل منگلیت بیشتر شبیه یه پیرزن خرفت بی استعداد به نظر میرسی!

ویکتوریا با حرکت فرزی که از ساحره ای به سن و سال او بعید بود از روی میز پایین پرید.
-که اینطور...پس به استعدادای من شک دارین...هان؟خب...کجاس این روح مزاحم؟وقتشه که چهره دیگه ویکتوریا رو ببینین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1389 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
...اهم اهم،عزیزم اصلا لازم نیست خودتو عصبانی کنی.یه پیرمرد که بیشتر نبود!لیاقت تو خیلی بیشتر از این هاست!
بلاتریکس پای نارسیسا را به معنی "هوی حواست باشه داری درباره جد لرد حرف میزنی" لگد کرد و بعد لبخند مصنوعی بزرگی تحویل ویکتوریا داد!

نارسیسا:خب البته ایشون هم خیلی خوب هستن و اینا...ولی چیزی که هست اینه که..هوم،آهان شما با هم تفاهم ندارین.هر دو نفر شما خیلی خوبین ولی وقتی تفاهم ندارین کاری نمیشه کرد دیگه!
ویکتوریا که سمعک های مخصوص سالازار را کش رفته بود و تمام سخنرانی جذاب نارسیسا را با کیفیت مضاعف میشنید گفت:تموم شد یا بازم میخوای ادامه بدی؟!

بلا که سعی میکرد بحث را عوض کند گفت:خب ببین ویکتوریا به هیچی فکر نکن.الان میریم خونه و حسابی استراحت میکنیم.
و بعد با صدای هیشششش کوتاهی نارسیسا را از ادامه سخنرانی منع کرد!
وقتی به خانه رسیدند همه از شدت خستگی نای تکان خوردند نداشتند.بلا بخاطر اینکه چمدان سنگین ویکتوریا را کول کرده بود،نارسیسا به خاطر اینکه خود ویکتوریا را کول کرده بود و ویکتوریا به خاطر درد مفاصل مزمنش!

بلا نفرین کنان چمدان را به گوشه ای پرت کرد و در حالی که سعی میکرد لبخند مصنوعی اش را حفظ کند به ویکتوریا گفت:خب ببین میخوام احساس کنی اینجا عین خونه خودته.راحت باش.میتونی از اتاق سوم طبقه بالا استفاده کنی.
ویکتوریا بدون اینکه حرفی بزند از کول نارسیسا پایین امد و مستقیم به سمت پله ها رفت!
وقتی که به اندازه کافی دور شد نارسیسا اعتراض کرد:یعنی چی عین خونه خودت؟برمیداره اینجا لنگر میندازه ها!

بلا با عصبانیت گفت:به این کارا کاری نداشته باش.فهمیدم چطوری راضیش کنیم که ما رو از شر اون روحه راحت کنه.ما باید اونو هر طوری که هست تا شب توی خونه نگه داریم.وقتی شب روح برگرده و دو سه تا گلدون قرن سومی رو توی فرق سرش بشکنه اون وقت بدون اینکه ما ازش بخوایم مجبور میشه کاری رو که ما میخوایم انجام بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1389 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتوریا که چمدان سفید بزرگی رو با خودش حمل میکنه در رو باز میکنه و از اتاق خارج میشه در در همان حالت فریاد میزنه:واقعا یه پیر پاتال قراضه بیشتر نیستی!حیف من!

صورت سالازار لحظه ای بعد از لای در مشخص میشود و همان طور که حسابی از عصبانیت سرخ شده می گوید:برو بابا!من از اول اشتباه کردم!بابام همیشه میگفت نباید اصالت همسرت رو فراموش کنی.برای همین چیزا بود دیگه!

بلاتریکس و نارسیسا که از ادامه پیدا کردن دعوا وحشت داشتند و احتمال می دادند که با بالا گرفتن دعوا اوضاع از کنترل خارج بشه هر کدوم به سمت یکی از اونها میدوه تا از اونجا دورشون کنه.

بلاتریکس که با یک دست بازوی ویکتوریا و با دست دیگه چمدون سفید رنگ بزرگ رو می کشید زیر لب به ویکتوریا میگفت:ولش کن،اعصابتو خورد نکن،بیا بریم.

نارسیسا هم به طرف سالازار رفت و به وسیله جادو شربت آرامش بخش قرمز رنگی ظاهر کرد و آن را به طرف سالازار گرفت و زیر لب گفت:اینو بخورین.اینقدر حرص نخورین ارزششو نداشت.به قول خودتون اصیل زاده نبود دیگه.برین تو استراحت کنین.من کارا رو درست میکنم.

سالازار انگشتش رو به نشانه تهدید تکان داد:باید تا فردا طلاق گرفته باشیم!
نارسیسا قول داد کارها را ردیف کند و در را محکم پشت سرش بست!

ویکتوریا که هنوز از جر و بحث عصبانی بود گفت:اصلا من همین الان باید برم از این پیرمرد کلنگ طلاق بگیرم!

بلاتریکس فکری به ذهنش رسید و گفت:من یه پیشنهاد دارم.الان خیلی عصبانی هستی.فشار عصبی برای سن زیاد ش،کلا خوب نیست دیگه.بیان بریم خونه ما.اونجا استراحت کنین،وقتی آروم شدین میوفتیم دنبال کارای طلاق.من آشنا دارم میتونه راحت کارتون رو راه بندازه!

نارسیسا که از این وضعیت و موفقیتشان خوشحال بود به بلاتریکس چشمک میزنه و با صدای آرامی بدون اینکه ویکتوریا متوجه بشه میپرسه:حالا وقتی رفتیم تو خونه چطوری راضیش کنیم ترتیب روحه رو بده؟

بلاتریکس هم در جواب چشمک میزند و میگوید:بذار فعلا ببریمش.برای اونم یه کاری میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1389/3/31 18:17:20