صبح روز بعد - اتاق لردلرد ولدمورت با فش فش نجینی بیدار شد و با خواب آلودگی گفت:
- الان نه نجینی...الان می خوام ریشمو بزنم...
نشست و چند بار پلک زد. ناگهان فریاد زد:
- این امکان نداره! پس سکه ها کجان؟
لرد از روی تخت بلند شد و اتاق خالی از سکه را زیر و رو کرد.
- یعنی کاسه ای زیر نیم کاسس؟ یا شایدم دارم خواب می بینم! روفــــــــــــــــــوس؟؟
خانه ریدلتمامی مرگخواران در پشت مبل ها، آشپزخانه و مرلینگاه سنگر گرفته بودند. لودو نیز شب قبل به بهانه گرفتن کارنامه اش به همراه روفوس از خانه رفته بود. همه با نگاه هایی نگران به پله هایی که به اتاق لرد منتهی میشد چشم دوخته بودند.
ناگهان در خانه ریدل باز و هوگو در آستانه در ظاهر شد. با صدای گرفته ای گفت:
- آخه چرا من اینقدر بد شانسم؟ رفته بودم با سکه های تقلبی یه داروی خواب آور خیلی قوی بگیرم برای لرد؛ تا رسیدم دم مغازه سکه ها غیب شدن.
از آن طرف خانه، صدای کراب بلند شد:
- خو آخه باهوش...لرد که به همین زودی به خواب ابدی فرو میره. دارو رو واسه چی می خواستی؟
دیگران با شنیدن حرف کراب نفسشان را در سینه حبس کردند. همگی بیماری لرد را از یاد برده بودند.
آماندا از زیر میز بیرون خزید و در وسط سالن ایستاد. سپس با خوشحالی گفت:
- راحت باشین. لرد نمی تونه از پله ها بیاد پایین. فعلا وضعیت سفیده!
هیچکس حرکت نکرد. آماندا گفت:
- چتونه شما؟ جن دیدین؟
سکوت مرگباری بر سالن حکم فرما بود. صدایی از پشتش شنیده شد:
- پول ها کجان؟
آماندا برگشت. لرد ولدمورت از پله ها پایین آمده بود و دقیقا روبروی او
ایستاده بود.