جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 شهریور 1391 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که به سوی اتاقش میرفت با خودش میگفت:
از اینا احمق تر تو دنیا پیدا نمیشه.
در شکنجه گاه
همه ی مرگخوار ها داشتن به لودو نگاه می کردن و از ابهت اربابشون لذت می بردن.بلا زود تر ز همه به خودش می یاد و به آنتونین میگه :
مگه تو قرار نیست بری دنبال یسری سفید و برای از دست نرفتن حوصله ی ارباب نازنین بیاریشون .هان؟
آنتونین که با جیغ غیر منتظره وگوش خراش بلاتریکس به خودش می یاد با بی حوصلگی میگه:
آهان؟آره.آره.اما حالا یسری آدم سفید از کجا پیدا کنم؟
_من نمی دونم تو م خوای اونا رو از کجا پیدا کنی ،اما حق نداری بدون اونا برگردی.فهمیدی؟
بلاتریکس دیگه کم کم دستش داشت برای در آوردن چوبدستیش به سمت رداش میرفت و همین برای هشدار به آنتونین کافی بود تا فرار رو بر قرار ترجیح بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1391 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا قبل از این که لرد ولدمورت بتونه چیزی بگه شروع به عذر خواهی کرد.
- ای لرد بزرگ،ای ارباب تنومند،ای مرد جوان،ای برنده دوئل ها،ای مافوق مافوق یک مرد،مرا عفو کنید،ازتون خواهش میکنم.ارباب،منو ببخشین.من تقصیر نداشتم.همش تقصیر ایناست.خواهش میکنم ...

با "ببند" مودبانه ی لرد، بلاتریکس ساکت شد.
لرد سیاه خنده ی موذیانه ای کرد و گفت:اینو چون کشتین،میرین یه سفید دیگه پیدا میکنین، از اون اعتراف میگیرین.
آنتونین سرش رو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد.
-ارباب،اما این کسی که من کشتم سفید نبود.سر تا پا قرمز خون بود.میشه قرمز پیدا کنم؟

لرد سیاه گفت:هر کی رو که میخوای بگیر.فقط اعتراف کسی رو بگیر که اعتراف کنه.
نفس عمیقی کشید و با صدایی خشن تر رو به بقیه مرگخوار ها ادامه داد.
-ارباب از دست شما خسته شده.ارباب دوست نداره به شما نظارت کنه.ارباب نیاز به استراحت داره.ارباب نمیتونه همیشه بالا سر شما باشه.اگه شما بزرگ شدین و ارباب نبود چی؟چجوری چوبدستیتونو از آب بیرون می کشیدین؟

روفوس با خرسندی و کمی شرمندگی جواب داد.
-ارباب،شما که نمی میرین.

-اینم حرفیه.اما ارباب نمیخواد بیشتر از این چیزی بشنوه.دفعه بعد که ارباب تشریف آوردن باید دست کم 10 تا زندانی در حال شکنجه ببینن.اگه هم میخواین کسی رو بکشین به ارباب میگین.خیلی وقته کسی رو نکشتن ایشون..البت اگه دفعه دیه اوضاع این جا همون جور که ارباب خواست نباشه،شاید ارباب بتونه کمی تفریح کنه.
چوبدستی ارباب خیلی وقته که آودا کدورا اجرا نکرده.نجینی هم گرسنه هست.


لرد ولدمورت چند ثانیه با خوشحالی به چهره های کبود از ترس مرگخوار ها نگاه کرد.اما قبل از این که بتونه ادامه بده،پاهایش خیسی ای رو به خودش جذب کرد.لرد سیاه رد خیسی رو گرفت و به کنار شلوار یکی از مرگخوار ها رسید.
لردسیاه زمزمه کرد:لودو...

با عصبانیت ردایش را بالا گرفت و به بیرون از شکنجه گاه عزیمت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه.گرینگراس در 1391/6/13 21:07:37
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1391 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
شکنجه گاه!

لرد سیاه با این فکر به سمت زیر زمین خانه ریدل میره...

همون موقع، شکنجه گاه ریدل

آنتونین در حالی‌ که روی یه صندلی‌ نشسته و با چوبدستیش با یه صفحه فلزی کوچیک ور میره زیر لب با خودش حرف میزنه:
- همم... من کجا رو اشتباه کردم، با این طلسم باید این صفحه تبدیل به منوی مدیریت بشه... ولی‌ چرا نمی‌شه؟! باید بیشتر سعی‌ کنم... امکان نداره جنس تقلبی بهم انداخته باشن...

آنتونین در همین حال جعبه ی مقوایی که کنارش افتاده و به نظر میرسه مال همین صفحه فلزی باشه برمیداره، روی جعبه چنین نوشته‌هایی‌ به چشم میخوره:

می‌خواهید مدیر شوید؟! همیشه آرزو داشتید منوی مدیریت را از آن خود کنید؟ دیگر نگران نباشید!! این محصول جدید شما را به آرزوی همیشگی‌تان می‌رساند! فقط با یک طلسم...

آنتونین هنوز مشغول خوندنه که ناگهان صدای فریاد بلا اونو سه متر از جاش میپرونه:

- آنتونین!! چی‌ کار میکنی‌ اونجا؟! نمیبینی زندانی جدید آوردن؟؟ باید اعتراف بگیریم ازشون، انگار جاسوسن!!

آنتونین با بی‌ حوصلگی صفحه رو تو جعبه ش میزاره و به سمت یکی‌ از زندانی‌ها میره:
- زود اعتراف کن! کار دارم ... هممم... نمیکنی‌؟! باشه!

سپس به آرامی طوری که یه آهنگ رو داره زمزمه میکنه، چوب دستیشو بالا میبره و میگه:
- اواداکداورا!

بلا بهت زده به سمت آنتونین میاد، نگاهی‌ به پیکر مرده زندانی میکنه و بعد ناگهان فریاد می‌کشه:
- آخه احمق!! مگه نگفتم باید هرجور شده اعتراف بگیریم، آخه چرا...

بلا که هنوز حرفشو تموم نکرده، نگاهش به پشت سر آنتونین میخکوب می‌شه:
- ارباب!! :worry:

لرد سیاه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/6/13 21:30:38
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1391 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه که حتی سر سوزنی حرف هوگو را باور نکرده بود ، گفت : آره جون خودت ، فرمول خاصی داره . کرش...

هوگو فریاد زد : ارباب غلط کردم ، چیز خوردم . هر کاری شما بگینو انجام می دم .

لرد سیاه که از لبخندش معلوم بود داره لذت می بره گفت : خودم می دونم . اولین کاری که می کنی اینه که این جارو برق میندازی .

هوگو با وحشت به اطاقش نگاهی انداخت و پرسید : ارباب چه جوری این جارو برق بندازم ؟! :worry:

لرد با خنده گفت : مشکل خودته . در ضمن یادت نره ذخیره ی چایت تموم شده میری دوباره می خری .

هوگو که می دانست چه قدر پیدا کردن چای ایده آل برای ارباب سخت است لرزید و با نگاهش لرد را که از آبدارخانه خارج می شد بدرقه کرد .

لرد با عصبانیت از در خارج شد ، دو سه روز بالای سر مرگخوار ها نبودن چه اتفاقاتی را به وجود آورده بود . سپس لرد در فکر فرو رفت ، محل بعدی برای بازرسی ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1391 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با همون حالت بی حوصله بطرف آبدارخونه میره.وقتی به آبدارخونه میرسه با صحنه جالبی مواجه میشه.هوگو دستمالی روی شونه انداخته و سرش رو روی سینی گذاشته و خوابیده.آب سماور تموم شده و بوی سوختگی تو آبدارخونه پیچیده.استکانهای کثیف توی ظرفشویی روی هم تلنبار شدن.تعداد زیادی مورچه به آبدارخونه حمله کردن و سرگرم بردن ذخایر چای ارباب برای مصرف زمستونشون هستن.لرد با دیدن این صحنه بدجوری عصبانی میشه.
لرد:هوگو؟پاشو ببینم.این چه وضعیه؟:vay:

هوگو یهو از خواب میپره.با حالتی گیج و منگ سینی رو میگیره دستش و دنبال فنجون میگرده.
هوگو:بله ارباب؟چای میل دارین؟الان براتون میریزم.:worry:
ضربه محکمی که لرد به پس گردن هوگو میزنه اونو کاملا بیدار میکنه:کدوم چای؟من اینجا چایی نمیبینم.معلوم نیست چایی هایی رو که به خورد من میدی از کجا میاری.
هوگو میفهمه چاره ای بجز پاچه خاری نداره.
هوگو:ارباب این چه حرفیه.من چایی شما رو از این مکان بی بهداشت که نمیارم.چای شما جادوییه.فرمول خاصی داره.ارباب جون نجینی ببخشید منو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 شهریور 1391 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
*نیو سوژه*


لرد توی اتاقش نشسته بود.اتاق کم نور بود.
به سقف نگاهی انداخت چراق اتاقش شکسته بود.فقط از پنجره ی اتاقش که پرده ای ضخیم داشت.نور کم سویی وارد اتاق میشد.
لرد با بی حالی چوب دستی اش را تکان داد و پرده را کنار کشید.نور بیشتری وارد اتاق شد.
که ناگهان در به صدا در امد.
هوگو:ارباب,هوگو ام عصرانتونو اوردم.
لرد با همان صدای بی حالش گفت:بیا تو.
هوگو که سرش پایین بود وارد اتاق شد و سینی چای را رو به روی اربابش گرفت.
لرد نگاهی به چایی انداخت خیلی کمرنگ بود.کلوچه ی کنارش هم خیلی خشک بود.
لرد گفت:الان میل ندارم.فقط رفتی بیرون به ایوان بگو بیاد داخل.
-چشم ارباب.
و هوگو از اتاق خارج شد.پس مدت نسبتا کوتاهی ایوان وارد اتاق شد.
ایوان تعظیمی کرد و گفت:امری داشتین ارباب؟
لرد دستی به سر نجینی کشید و گفت : اوضاع خانه ریدل چطوره؟مرگخوارا درست کارشونو انجام میدن؟
ایوان استخوان هایش از خجالت قرمز شد و گفت:امم..راستشو بخوایین...
-فهمیدم,بسه ایوان.وقتشه که یک بازدیدی از کار مرگخوارای اینجا بکنم.
لرد از روی صندلی اش بلند شد خاک روی ردایش را پاک کرد.به فضای داخل اتاقش نگاهی کرد.شومینه خاموش بود.روی تابلو های درون اتاق را نیز خاک گرفته بود.
نفس عمیقی کشید و نجینی را صدا کرد.
و با خودش گفت:خب بهتره اول سری به ابدارخونه بزنیم.بیا نجینی.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/6/12 13:31:06
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/6/12 16:15:49
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/6/12 16:29:46
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/6/12 16:36:15
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 شهریور 1391 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:


مرگخواران با شرمندگی در مقابل لرد صف کشیده بودند.لرد با عصبانیت در مقابل آنها قدم میزد و چوب دستیش را به شکلی تهدید آمیز تکان میداد.
-حرف بزنین ببینم.ایده لپرکان مال کی بود؟


بلاتریکس بطرف لرد رفت.
-ارباب عصبانی نشین.فشار خونتون.قندتون.بیماریتون.

لرد با عصبانیت بلا را از خودش دور کرد.
-کی گفته من مریضم؟!از همتون سالمترم.حالا حرف بزنین.ایده کی بود؟میگین یا به روش خودم ازتون اعتراف بگیرم؟

آنتونین دالاهوف از یک لحظه غفلت لرد استفاده کرد و ایوان روزیه را کمی به جلو هل داد.لرد سیاه به محض برگشتن ایوان را دید که یک قدم جلوتر از بقیه ایستاده.
-که اینطور.پس همه آتیشا از گور تو بلند میشد.اسکلت بی مغز!همه اون پولا رو برای ارباب میاری...نات به نات.برام مهم نیست چطوری...ولی باید همه رو پرداخت کنی.حالا از جلوی چشمم دور شو.

ایوان روزیه نگاه غمگینی به پشت سرش انداخت و وقتی متوجه شد که هیچ نجات دهنده یا ضامنی در کار نیست از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت.
-هوگو؟کاسه داری؟

هوگو ویزلی قوری را روی سماور گذاشت.
-نخیر.من اینجا فقط فنجون دارم.کاسه برای چی میخوای؟

ایوان یکی از فنجانها را برداشت و بررسی کرد.
-نه...این کوچیکه.به دردم نمیخوره.شاید بهتر باشه از دستمال استفاده کنم.ارباب دستور داده همه پولا رو براش ببرم.منم که با این سابقه نمیتونم جایی کار پیدا کنم.مجبورم برم تکدی گری!

درحالیکه هوگو به معنی کلمه تکدی گری فکر میکرد ایوان روزیه از آشپزخانه خارج شد.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1391 04:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-ق...ق...ق...ق...قر..با...با...با..ن...از اونایی که پشت منن بپرسین.
-پشت تو که هیچی نیست!
-ب...ب..بله؟
آماندا به پشتش نیگاه میکنه و با خودش فکر میکنه که جوون مرگ شدم.
-ها؟پس این پولای من کجان؟
-نمی...نمی...نمیدونم ارباب...چرا از حسابدار تون نمی پرسین؟
-منظورت ایوانه؟
آماندا:آره
-یعنی تو میگی که...
.
.
.
.
.
.
همان وقت،جنگل های آمازون:
مرگ خوار ها که از ترس فرار کرده بودن و یه دفعه از جنگل های آمازون سر در آوردن!!!
لینی:اینجا کجاست؟
-چه میدونم
-نه جدی میگم.
-دلتون آب.من جی پی اس دارم بهتون نمی گم کجاییم.
-هوگو.یا اونو میدی من یا بزور ازت میگیرم؟!!!
-بیا بگیر
-اکسیو جی پی اس
-آودا کدورا
-کروشیو
-اینسندیو
-جیغ
-اکسپلیارموس
-استیوپفای
-بس کنین.
این صدای لینی وارنر بود که همه رو از جا پروند
-احمق ها...ما تو آمازونیم و آماندا احتیاج به کمک داره.
-حق با توئه...اما چه جوری بریم اون جا؟
-درسته که از اون جا تا این جا رو دویدیم.
ولی دلیل نمیشه که جسم یابی بلد نباشیم.
خانه ریدل ها:
ترق
مرگ خوار ها ظاهر شدند...
و مات و مبهوت ماندند...
آماندا زنده بود...
ولی ارباب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1391 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد - اتاق لرد

لرد ولدمورت با فش فش نجینی بیدار شد و با خواب آلودگی گفت:

- الان نه نجینی...الان می خوام ریشمو بزنم...

نشست و چند بار پلک زد. ناگهان فریاد زد:

- این امکان نداره! پس سکه ها کجان؟

لرد از روی تخت بلند شد و اتاق خالی از سکه را زیر و رو کرد.

- یعنی کاسه ای زیر نیم کاسس؟ یا شایدم دارم خواب می بینم! روفــــــــــــــــــوس؟؟


خانه ریدل

تمامی مرگخواران در پشت مبل ها، آشپزخانه و مرلینگاه سنگر گرفته بودند. لودو نیز شب قبل به بهانه گرفتن کارنامه اش به همراه روفوس از خانه رفته بود. همه با نگاه هایی نگران به پله هایی که به اتاق لرد منتهی میشد چشم دوخته بودند.

ناگهان در خانه ریدل باز و هوگو در آستانه در ظاهر شد. با صدای گرفته ای گفت:

- آخه چرا من اینقدر بد شانسم؟ رفته بودم با سکه های تقلبی یه داروی خواب آور خیلی قوی بگیرم برای لرد؛ تا رسیدم دم مغازه سکه ها غیب شدن.

از آن طرف خانه، صدای کراب بلند شد:

- خو آخه باهوش...لرد که به همین زودی به خواب ابدی فرو میره. دارو رو واسه چی می خواستی؟

دیگران با شنیدن حرف کراب نفسشان را در سینه حبس کردند. همگی بیماری لرد را از یاد برده بودند.

آماندا از زیر میز بیرون خزید و در وسط سالن ایستاد. سپس با خوشحالی گفت:

- راحت باشین. لرد نمی تونه از پله ها بیاد پایین. فعلا وضعیت سفیده!

هیچکس حرکت نکرد. آماندا گفت:

- چتونه شما؟ جن دیدین؟

سکوت مرگباری بر سالن حکم فرما بود. صدایی از پشتش شنیده شد:

- پول ها کجان؟

آماندا برگشت. لرد ولدمورت از پله ها پایین آمده بود و دقیقا روبروی او ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1391 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با تعجب گفت: ایوان روزیه؟تو همونی نیستی که هزار تومن از بارتی گرفتی و بهش پس ندادی؟
ایوان:بله ارباب.
لرد:بعد سر لوسیوس کلاه گذاشتی و ارث پدرشو بالا کشیدی؟
ایوان:خودمم ارباب.
لرد:بعد به گرینگوتز دستبرد زدی و با کلیدی که بهت امانت داده شده بود صندوق دوستت کراب رو خالی کردی؟
ایوان:خود خودشم ارباب:zogh:

لرد به چهره استخوانی ایوان زل زد.با صدایی زمزمه وار پرسید:و کدوم ابلهی تو رو حسابدار مخصوص ارباب کرد؟
ایوان قصد داشت لبخند چاپلوسانه ای بزند ولی چون اسکلتها لب و دهان ندارند موفق نشد و با احتیاط جواب داد:جسارت نشه ارباب.خود شما!
لرد به این موضوع فکر کرد که بعد از تمام شدن این جریان حتما باید به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کند.ولی فعلا باید قضیه حقوق مرگخواران را حل میکرد.

چند دقیقه بعد صدای گریه و ناله از خانه ریدل بلند شد.
مرگخوار اول:بدبخت شدیم.بیچاره شدیم.ورشکست شدیم.
مرگخوار دوم:حالا با این لپرکانا چیکار کنیم تا آخر ماه؟من سه تا زن و هشتاد تا بچه دارم.
مرگخوار چهارم:من کلی قرض داشتم.منو میندازن آزکابان.
مرگخوار سوم که جاافتاده بود:اولا وقتی نوبت منه دهنتو ببند.دوما کسی رو به خاطر قرضاش نمیبرن آزکابان.

لرد خوشحال از اینکه حقوقهای عقب افتاده مرگخواران را پرداخته در اتاقش استراحت میکرد.و مرگخواران به این موضوع فکر میکردند که چگونه با لپرکان میشود زندگی را اداره کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!